مورمور

كاغذ را مي گيرم طرفش . مي گويد : چه عجب ! خيلي طولاني شد ! سعي مي كنم نگاهم به چشمهايش نيفتد :چي چه عجب ؟ كاغذ را نگاه مي كند : مگه داستان نيس ؟ پشتم را مي كنم بهش: نه ! شير آب را نيم دور مي پيچانم ، صداي صندلي مي آيد . جريان هوايي را دم گوشم حس مي كنم: چرا چيزي نمي نويسي ؟ ، پوست پايم مي ريزد بيرون .كتري را مي گيرم زير جريان آب : چشمه ي ذوقم خشكيده . سعي مي كنم صدايم نلرزد و تا ممكن است با لحن مسخره تري بگويم . دستش از كمرم مي سرد پايين : چرا ؟ با صدايي كشدار نجوا مي كند . جريان برق از تنم مي گذرد ، چشمم را مي بندم ، نفسي مي كشم و كتري به دست از دستش مي لغزم به سمت گاز : نمي دونم . بر نمي گردم نگاهش كنم ، مي دانم الان چطوري ايستاده و نگاهم مي كند : اين گاز مسخرت از روز دوم فندكش خراب بود ،حالا هي تق تقش رو در آر برو رو اعصاب من . هميشه بلافاصله بايد تلافي كند . صداي خش كشيده شدن كبريت مي آيد ، قوطي كبريت مي افتد كنار دستم روي سفيدي گاز ، از كنارم رد مي شود و بوي سيگارش مي رود توي دماغم . مسخرت را از قصد اينجوري گفت . كبريتي مي كشم و گاز را روشن مي كنم . همينطور از گوشه چشم نگاهش مي كنم كه مي رود توي اتاق . باز بايد كلي رويش كار كنم تا بشود مثل چند لحظه پيش . اه ! چه احمقم من ! پنج ماه و دو روز است چيزي ننوشته ام . پنج ماه و دو روز از سيزده اسفند گذشته . بايد هرجوري شده خوبش كنم ، زيادي خشونت به خرج دادم ، دست خودم نبود . فردا مي رود عسلويه و بيست و سه روز صدايش پشت تلفن ازت دلخورم خواهد بود . اين موقع سال آنجا بايد خيلي گرم باشد . سيزده اسفند برف مي آمد ، تلفن كه زد چيزي تنم نبود ، پوست پايم هنوز دون دون بود . بلند كه شدم گوشي را بردارم ، يك قطره از كنار شكمم سر خورد پايين . وقتي گفت هواي آنجا مثه بهار شده لرزم گرفت ، ملافه را پيچيدم به خودم ، بايد مي شستمش . از پنجره دانه هاي ريز برف را مي ديدم كه از تاريكي در مي آمدند ، از هاله ي نور چراغ برق خيابان رد مي شدند و دوباره در تاريكي فرو مي رفتند . مدرسه كه مي رفتم شبهاي برفي دم به ساعت دماغم را مي چسباندم به شيشه ، دستانم را كنار صورتم مي گذاشتم و به آن هاله ي اميد بخش خيره مي شدم و وقتي عبور دانه ها را مي ديدم كلي ذوق مي كردم . يادم هست يكبار كه دماغم را چسبانده بودم به شيشه يكي دم گوشم گفت : چي مي بيني ؟ پدرم بود . مورمورم شد . گفتم برف مياد هنوز و به بالا نگاه كردم . گفت از كجا معلوم ؟ از بالاي سرم به بيرون نگاه مي كرد . گفتم اوناها تو نور اون چراغه . گفت از كجا معلوم كه فقط تو نور اون چراغه برف نمياد ؟ دوباره دماغم را چسباندم به شيشه و يادم هست از سرديش لرزم گرفت .گفت چرا مثه مستا حرف مي زني؟ از من مثه مستا حرف زدن پشت تلفن ، سيگار كشيدن تحت هر شرايط و مورمور شدن وقت هماغوشي پذيرفته نبود . نفسم را حبس كردم و خيلي زور زدم معمولي حرف بزنم تا نفهمد تنها نيستم . آن شب تا صبح لرزيدم . تصاوير پراكنده اي توي مغزم وول مي خورد ، كسي دم گوشم نفس مي كشيد و پوست تنم هي مي ريخت بيرون . هميشه همينطور است ، وقتي نفسي پشت گوشم را قلقلك دهد مورمورم مي شود و جريان برقي از تنم مي گذرد ، آنوقت اگر دست بكشم روي پوست پايم كاملا دون دون شده است . همانطور ايستاده به شعله گاز نگاه مي كنم كه از بغل هاي كتري زده بيرون . براي تسكين وجدانم مي خواهم بروم از دلش در بياورم يا شايد چون فكر مي كنم اين ديگر خيلي نامرديست ؟ آن شب هم عذاب وجدان نداشتم و هيچ كاري به نظرم نامردي نمي آمد، همان شب كه ملافه را به خودم پيچيده بودم . بعد از آن هم در هيچكدام ازين بيست و سه روزها اين حس را نداشتم . نمي دانم چرا ولي خيلي از واژه ها برايم معني شان را از دست داده اند يا دست كم معني سابق را ندارند مثل آن كتاب جيبي روسي كه هميشه توي قفسه كتابهاي پدرم بود . هيچوقت نديدم بخواندش چون اصلا روسي بلد نبود . هردفعه كه مي ديدم مشغول گردگيري كتابهاست با خودم مي گفتم اين دفعه ديگر مي اندازدش دور. ولي برش مي داشت، قشنگ خاكش را مي گرفت و دوباره همانجاي هميشگي مي گذاشت ،انگار بايد هميشه همانجا باشد وگرنه اتفاق بدي مي افتد . حتي يكبار گفتم كه وقتي كسي توي اين خانه روسي بلد نيس بودن آن كتاب در قفسه بي معنيست . دقيقا يادم هست كه گفتم بي معني و مثلا نگفتم جا بند كن يا بيخودي . چيزي نگفت ، خاك رويش را با دستمال گرفت و با همان دقت هميشگي آن را سر جايش گذاشت حتي يادم هست طوري نگاهش مي كرد انگار نگران است نكند دقيقا سر جاي اولش قرار نگرفته باشد و آن روس كوچك چهارگوش صدو بيست و دو صفحه اي دوست داشتني از دستش برنجد . صداي فس از آب درون كتري مي آيد ، صدايي از اتاق نمي آيد . سكوت بديست كه يك فس ممتدآن را مي شكند . خيلي شاعرانه شد . اگر پنج ماه و سه روز پيش بود همين جا مي نشستم و اين چند لحظه را مي نوشتم ، موبه مو . هميشه مي گفت : يه كم به خودت فشار نياريا؟ تو كه هرچي مي نويسي عين واقعيته . راست هم مي گفت . تمام اشيا دراماتيك داستانهايم را در خانه داشتيم . از كفگير آويزان من به ديوار آشپزخانه تا فندكش كه چند ماه پيش گمش كرد . چند تا از داستانهايم خواب هايي بودند كه برايم تعريف كرده بود . هروقت خوابش را مي نوشتم مي گفت :مطمئن بودم داري ضبط مي كني كه بري موبه مو بنويسيش . آنقدر از وفاداري من به واقعيت مطمئن بود كه راوي داستانهايم حق سيگار كشيدن نداشت . حالا پنج ماه و دو روز مي شد كه چيزي نمي نوشتم و احمقانه فكر مي كردم اگر چيزي ننويسم مي توانم واقعيت را پنهان كنم . چايي كه دم كشيد مي روم از دلش در مي آورم ، بعد هرجور شده سعي مي كنم چيزي بنويسم حتي اگر شده اين دفعه تخيلم را به كار بيندازم .   
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۳:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/٢٥
تگ ها :

بال ماسكه

؛ گفتي من تا دلم نخواد پامو ازين مزرعه نمي ذارم بيرون ؛
؛ تو خواب گفتم؟ ؛
؛ تو خواب من ؛
؛ آها! فكر كردم تو خواب حرف زدم ؛
؛ نه ! من خواب ديدم كه تو گفتي ؛
؛ اوهوم! ؛
خنده ام گرفت .
؛ برا چي خنديدي؟ ؛
؛ ياد خوابت افتادم كه گفتي ؛
؛ چيه ، حال كردي تو خواب هم كله شق بودي؟ ؛
؛ اوهوم! ؛
از هم جدا شديم . رفت سوار تاكسي شود . من هم برگشتم . پياده رفتم تا ايستگاه اتوبوس . از صبح كه بيدار شديم راه افتاديم تو خيابونا دنبال لباس مناسب براي بال ماسكه شب كه بپوشدش .
؛ يه بلوز مشكي مي خوام ، چسب . يقه شم كيپ باشه . ؛
گفتم : مشكي خوبه .
گير نياورديم . من يه يقه اسكي مشكي خريدم .
؛ تا من برگردم يه حموم برو . ؛
هوا ابري بود .
؛ من امشب عينك آفتابي مي زنم . حمومم نميرم . ؛
ساعتش را نگاه كرد .
؛ كت شلوار مشكيه رم مي پوشم با اين . ؛ كيسه ي يقه اسكي را آوردم دم دماغم .
اخمي كرد . رفت كه بازهم دنبال بگردد . خسته شده بودم . بر مي گشتم خانه . خيلي خسته بودم . به ايستگاه كه رسيدم ، از پله هاي اتوبوس كه بالا رفتم ، دستم را كه گرفتم به ميله ي سرد و افقي بالاي سرم شك نداشتم به خانه كه برسم خودم را مي كشم . پرسپكتيو بولوار با درختهاي دو ور و وسطش ، با ساختماني غم انگيز آن ته كه زماني جنگ زده ها تويش مي نشستند منظره ي شيشه ي جلوي اتوبوس بود .
در خانه ، توي اتاق ، كنار كتاب ها ، نشسته روي قاليچه ي پشم شتري كه خانه ي پدرم هم كف اتاقم پهن بود و شبها كه بي لباس رويش مي خوابيدم تنم را مي خورد ، چند پك زدم . حالم بد شد . فشارم پايين افتاد . دراز شدم روي قاليچه . زبريش را حس نكردم . چشمانم را بستم .
؛ اين بسته جونته ، اگه بديش مي ميري . ؛
چشمانم را باز كردم . لوستر پنج شاخه بالاي سرم مي چرخيد . بسته را نداده بودمش . روبروي هم ايستاده بوديم ، عين عكسي از بچگي ام ، با پسري كه نمي شناختم روبرو روي زانوهايمان پشت يك ميز سيخ ايستاده بوديم ، كادويي دست من بود ، نگاهمان به زمين بود و معلوم نبود كادو را مي خواهم بدهم يا گرفته ام . اينجا هم روبروي هم ايستاده بوديم كه آن صدا آمد . اين دست آن دست كردم بدهمش به او كه روبرويم بود يا نه . به او كه در آن حال خراب هم مي دانستم فقط مي تواند خدا باشد .
؛جناب ! شما چه شخصيتي هستيد ؟ ؛
؛ من بي شخصيتم . ؛
زورو خنديد و دور شد . اين زورو را دوست نداشتم . زوروي بچگي ام لاغر بود و بلند و دماغ كوفته اي نداشت . شمشيرش هم باريك بود نه شمشير سامورايي . اين زورو تنها شنل سياهش شبيه زوروي من بود . ضرب آهنگ بالا رفت . همه به جنب و جوش افتادند ، عين مورچه ها توي لانه هاي تنگشان كه از سرو كول هم بالا مي روند . نور كم بود . من از پشت سياهي عينك حركات سايه وار دست ها و پاها را مي ديدم كه در هم فرو مي رفتند و بيرون مي آمدند . يك گوشه ايستاده بودم يكدست سياه . گوشه ي لبم سيگاري دود مي كرد ، در دستم ليواني بود . كابوي طپانچه اش را بالا گرفته بود و با ريتم آهنگ تكان مي داد ، زوروي قلابي شنلش به پاي يكي گرفت و از شانه هايش افتاد و زير پاها مچاله شد ، زن جادوگر با آن كلاه بوقيش با مرد سرخ پوست وحشيانه مي رقصيدند ، زن سرخپوست با مرد لمپن ، زن ساري پوش با زن چيني كه عاشقانه نگاهش مي كرد . ماسك جيغ جلوي صورت من خنجرش را بالا پايين مي برد ، زن و مرد عرب به دور هم مي پيچيدند ، بابا نوئل دلقك را بغل كرده بود و فشار مي داد . رقص ديوانه وار ادامه داشت ،انگار ته نداشت ، شروعش هم ياد كسي نمانده بود . توده ي آدم هاي جورواجور بالا و پايين مي رفت ، موج بر مي داشت ، سرو دستها يكي مي شدند ، جدا مي شدند . ديوانگي به اين تكه از زمين هم رسيده بود ، دنيا در اينجا خلاصه شده بود ، نمايش ادامه داشت و من با آن كت و شلوار مشكي ، يقه اسكي مشكي ، عينك آفتابي سياه ، با ته سيگاري گوشه لب كه خاموش شده بود ، ليواني در دست و اشكي كه توي چشمهايم را قلقلك مي داد جزئي از اين نمايش بودم .
؛ من تا دلم نخواد پامو ازين مزرعه نمي ذارم بيرون ؛

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/۱٥
تگ ها :

خواب خوش

زمين ديگر نمی لرزد
دگر در لحظه ای يک جا نمی ميريم
به يک آن مرگ را در بر نمی گيريم
بی دردی
بی رنجي

محکوميم
به يك كابوس هرروزه
به يک اعدام تدريجی

........................................
پريشب باران مي باريد . رفتم هلال احمر . روبروي مردي پشت ميز ايستادم . اسمم را نوشت و مدرك تحصيلي ام را و گفت :خب!چه كاري بلدي ؟ خواستم بگويم خوب بلدم انتگرال بگيرم و مي دانم ذخيره ي شوماخر در جام جهاني ۸۶ مكزيك كه بود.البته چيزهايي هم به اسم داستان به خورد ملت مي دهم . ضمنا قر هم خوب مي زنم .چيزي نگفتم . سرم را انداختم پايين و احساس يك لامپ سوخته بهم دست داد .   
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/۸
تگ ها :

گاهي وقت ها

گاهي وقت ها قاطي مي كنم مثه الان و مي دونم اينجور موقع ها نمي شه چيزي نوشت . نمي شه هيچ كاري كرد . زارهم نمي شه زد . از بدياي مرد بودن يكي هم اينه كه از يه جا به بعد اشك آدم خشك ميشه . اين جور وقت ها دوست دارم برم تو توالت شركت رگمو بزنم .مرد اين كارم نيستم . مرد هيچ كاري نيستم . الان يكي از اون گاهي وقت هاست .شايد رفتم خون دادم . تازه شم شيكم خالي مي رم بعدش هم چيزي نمي خورم تازه شم از خيابون كه رد بشم سيخ جلومو نيگا مي كنم . تازه شم شب رو دنده چپ مي خوابم فشار بياد به قلب ام . تازه شم ناشتا سكس مي كنم . هر شب الكل گندم مي ريزم تو آب مي خورم صبح سردرد بگيرم يا اصلا تگري بزنم دل و روده ام بياد تو حلقم . تازه شم ديگه فوتبال بي فوتبال . مسواك هم نمي زنم . توالت هم نمي رم تا مثانه ام بتركه . به بابام هم مي گم تو، كه باهام دعوا كنه . ازلپ مهسام همچين وشگون مي گيرم كه مامانم نفرينم كنه . ميوه و سبزي و چيزاي فيبر دار هم نمي خورم . تازه شم اگه هيچ كدوم كارگر نشد سعي مي كنم... عاشق بشم .   
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/۳
تگ ها :