يك حس بد مبهم

اينكه قاطي برف بارون هم بياد لجم رو در مياره . برف اينجوري رو مي خوام صد سال نياد . اصلا چيزي كه نه برفه نه بارون چيز مسخره ايه . سرم خيس خيس بود. داشتم فكر مي كردم از يقه ي اون كاپشن چرمش بگيرم بندازمش زمين بيفتم با مشت و لگد به جونش . مطمئن بودم اين كارو نمي كنم . فوقش اين بود كه از رو نرم و وايستم ببينم اون كي از رو ميره . تو گوش راستم يه حس بدي داشتم . درد نداشت ، حس مبهم بدي داشتم . اين حس بد مبهم بدتر از درده . درد يه چيز مشخصه دستت رو مي ذاري روش و ناله مي كني بعدشم يه قرص مسكن ميندازي بالا . ولي يه حس بد مبهم رو كاريش نميشه كرد ، مثه وقتايي كه گوش ات هوا گرفته باشه و هرچي آب دهنت رو قورت بدي وانشه يا حس كني يه چيزي لاي دندونات گير كرده و هرچي ناخن بكني لاش چيزي در نياد . حرفاش مي رفت رو اعصابم ،البته خود خود حرفاش كه نه لحنش .
“ ببين سفر مفر من حاليم نيس ، زنگ مي زنم نباشي با بابات حرف مي زنم ، نه ببين باشه هستم هستم ولي ولت نمي كنم هرچي مي خواي بگو ولي من گفتم كه معذرت مي خوام تو هم بايد قبول كني ، بايد . يعني چي؟ چي بايد بهش مي گفتم مي گفتم دوست پسرشم ؟ تو بيخود ناراحت شدي . نميدم ، نميارم . راحت شي ؟ ببين من دنبالتم تا اون سر دنيا . چاره اي نداري بايد با من باشي . مي دونم مي دونم اشتباه كردم . عزيزم حال منم بده خيلي بده خودتم مي دوني . آره آره اصلا فكر كن دل ندارم . ولي بهت بازم زنگ مي زنم اينقد مي زنم ، مي شناسي منو كه ، اينقد كه خودت برداري . اگه شده آبرو ريزي راه ميندازم بازم مي گم ببخشيد غلط كردم . ”
مشت و لگد كمش بود بايد كله شو مي كردم تو جوب وليعصر . عين عصبيا گوشي رو تو دستش گرفته بود . عصبيا همچين قوز مي كنن رو گوشي و دو دستي مي چسبنش كه انگار كله ي طرفو چسبيدن و تا گوشش رو با دندون نكنن ول كن نيستن . لپامو پر هوا كردم بلكه حس بد گوشم خوب شه . تو گوشم يه صداي تريك تريك اومد . يكي با كيفش زد به پام و رد شد . برگشتم . طرف كيفشو عين سگش جلوش گرفته بود و مي رفت . اونور يكي داد مي زد بدو برس به حراجي . يه قطره آب از پيشونيم چكيد پايين . طرف ول كن نبود . خيلي بده كه جرات كوبيدن پول خورد به شيشه رو نداشته باشي ولي بدتر اينه كه چون نمي خواي قبول كني بزدلي همون جا وايستي اين پا اون پا كني تا طرف بعد يه ساعت كه حرفش تموم شد وخواست بره وقت رفتن با يه قيافه ي معصومانه بهت بگه ببخشيد ، اونوخ حس كني چه آدم سرسختي هستي كه حقتو گرفتي ، آره اين بدتره ، خيلي هم . سرمو بالا كردم و جشامو بستم . قطره هاي ريز برف و بارون قاطي مي زد به صورتم . آب تو جوب با شدت مي رفت ، ماشينها آب مي پاشيدن به درختا ، مردم تنه مي زدن به هم تو پياده رو يكي داد مي زد بدو بدوكه دو ساعت مونده به سال تحويل . چيليك . ببخشيد . رفتم جلو . گوشي رو برداشتم . گوشي بو گند مي داد. از سكه هاي تو جيبم يكي رو كشيدم بيرون . سرش دادم تو . شماره اش رو گرفتم آروم و بي عجله . چهار تا بوق ممتد زد . چشامو بستم . نفسمو حبس كردم . لطفا پيغام بذارين . بيغ . لرزم گرفت . گوشي رو گذاشتم سرجاش . همون سه كلمه ي هميشگيش . ازاون روز همش به خودم فحش مي دم چرا جايي صداش رو ضبط نكردم چرا به فكرم نرسيد ، حتي روز آخرهمون روز كه قايمكي رفتم ملاقاتيش ، همون روز كه يه هزاري دادم به نگهبان دم در . شايد هم رسيد ، شايد هم مي خواستم اين كارو بكنم ولي نكردم . شايد فكر كردم نبايد بفهمه دارم ازش يادگاري جمع مي كنم يا شايد فكر كردم اگه اين كارو بكنم حتمي مي ميره . نمي دونستم خونواده اش از تنها يادگاريش برا من خبر دارن . تا يه روز پيغامو عوض نكردن ، تا يه روز سيمش رو از برق نكشيدن بيرون بايد يه جوري اين سه كلمه رو ضبط كنم . راه افتادم . از لاي مردمي كه از رويرو مي اومدن خودمو مي كشيدم جلو ، همه جا تار بود ، فكر مي كردم چرا همه از روبرو ميان چرا همه اينقد مي خندن ؟ يعني اينا هيچكدوم حس بد مبهمي ندارن . زير يه نور يكي يه طشت گنده گذاشته بود جلوش پر ماهي قرمز . همينطوري وايستادم و نيگا كردم به ماهيا . بخر كه ديگه آخرشه دويست ببر ماهي قرمز . تو اونهمه ماهي كه هي دور خودشون مي چرخيدن يكي بود خيلي ريز كه قيقاج مي رفت ، حتي گاهي شيكمش هم به رو ميومد ولي عين يه مستي كه مي خواد بگه من هيچيم نيس خودشو دوباره جمع و جور مي كرد و باز شروع مي كرد به قيقاج رفتن . كدومو بدم جناب ؟ گفتم اينو . اين كه مردنيه . با تورش گرفت و انداخت پشت سرش تو چمنا. يكي خوبشو ببر كه دعامون كني . نيگاش كردم . آب از سرو كله ام مي ريخت . رو سرش كيسه نايلون كشيده بود . مي خواستم با مشت بزنم تو چونه اش . مي خواستم بپرم تو چمنا ما هيم رو پيدا كنم بگيرم تو مشتم بندازمش تو يه آبي كه به هركي توش قيقاج رفت نگن مرده . مي خواستم كله ي اون مرتيكه رو فرو كنم تو طشت . ماهيا دور صورتش برقصن و قيقاج برن و اون قلپ قلپ آخرين نفس هاي بوگندوش رو بده بيرون . يك حس بد مبهم تو كله ام بود مثه اينكه بخار دور مغزت رو گرفته باشه . كدومو بدم ؟ فقط گفتم ديگه نمي خوام . راه افتادم . از لاي اشباح تار مردمي كه از روبرو تنه مي زدن و كر كر خنده شون بلند بود قيقاج رفتم جلو.

27/12/82
  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/٢٧
تگ ها :

رد

درين جستجوی بی حاصل
چسبيده به تن
پيراهن
در كدام كوچه ي باران زده
با لكه هاي سرخ
مي يابمت ؟
هانسل!   
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/٢۳
تگ ها :

لذت

افشين گفت : آقايان به سلامتي ! دستش يك دايره را در فضا به موازات ميز طي كرد تا دوباره به دهانش رسيد . نخورده چشم هاش خمار خمار بود . ليوان را تا ته رفت بالا و گذاشت جلوش ، قيافه اش را در هم نكشيد . ((ياد ودكا روسي يه به خير تو گرگان!)) اين را فرامرز گفت كه اونور ميز نشسته بود . افشين كه نگاش به روي ميز بود گفت : هيچي اون ودكا نمي شه . ديگه تا حالا اونجور بهم ودكا نچسبيده . شهريار پريد وسط حرفش : قضيه مال كيه ؟ فرامرز به مسخره گفت : سال چل چل و دو ، كه دو تا آدمم خيلي بود . افشين زد زير خنده اي كه به خس خس بيشتر مي مونست و زير لب تكرار كرد : آره بابا ! سال چل چل و دو دو نفرم خيلي بود . علي گفت : ودكاها كه الان همه شون پرشده ان . افشين صاف نشست و گفت : چي پر شده نيس ؟ علي گفت : باز اينايي كه ارمنيا مي خورن مطمئن تره . اينو يه ارمني واسه ي عموم اورده . افشين گفت :عموت چيزاي خوب مي خوره . احسان كه كنار علي رو يه چارپايه ي پايه بلند نشسته بود و دستش رو پاي علي بود گفت : عموتو بخورم !
- دوستان به سلامتي !
- نوش !
- يه چيزي بگم آقايون ، يه لحظه توجه كنين .
- چيه باز راجع به سال چل چل و دوئه .
- بگو افشين ما كه مي دونيم باز يه چرتي مي خواي بگي .
- نه جون فرامرز . دوستان جدا مي گم ، از تك تك لحظات زندگي تون لذت ببريد .
- بابا دمت گرم به چه نكته ي مهمي اشاره كردي .
- ببين جدي مي گم ، زن و پول و اينا مياد و ميره ، از تك تك لحظات زندگي تون لذت ببريد .
- گفتم كه عموم جنس خوب مي خوره .
- ازون سال تو گرگان به يه چش به هم زدن گذشته . جدي چي برامون مونده .
- افشين خان به سلامتي شما و عموي اين بشر كه جنس امشبو جور كرد .
- بابا چي جنس خوب جنس خوب مي كنين . شما ازون ودكا روسياي اصل نخوردين كه .
- آره بابا اينكه آب بود .
- مشخصه . خوبه آب بوده لنگاتون رفته هوا .
- لنگ عمه ات رفته هوا .
- هوي ! مستي چيزي بهت نمي گما . ما رو عمه مون غيرت داريم .
- بخواب بابا . با اون عمه ات كه آدم بايس اول دوساعت با دمپايي ابري نم زده بيفته به جونش بعد .
- خفه . ناموس فانوس نيس دستت گرفتي افتادي تو كوچه ، ها !
- از كي تا حالا عمه جزو ناموس شده .
- از امشب .
- خفه شين هردوتون . هرچي خورديم الان مي پره ها .
- چي بود كه بپره .
- همون هيچي نبود اين رفيقمون افتاد به سخنراني .
- بابا علي جون دستت درد نكنه عالي بود . آقا از خاطرات زندانت بگو بچه ها نمي دونن .
- مگه شما زندان هم بودين ؟
- كي نبوده ؟
- من دوروز بازداش بودم ، تو گرگان .
- من دو ماه انفرادي بودم .
- نه بابا !
- نمي دوني جون افشين انفرادي چه حالي مي ده .
- بي خيال بابا !
- نه جان تو اونجا تنها جاييه كه خودتي و خودت . مي توني بشيني ساعتها بري تو خودت فكر كني راجع به همه چي .
- چه حالي ميده اين تنهايي. راس ميگي . راس ميگي .
- ببين باورت نمي شه يه سيگار اشنو كشيدم اونجا تو انفرادي هنوز مزه اش زير زبونمه .
- آره خب اونجا بايس بچسبه .
- يه زندانبان داشتيم بهش مي گفتن رحيم انتر . قشنگ يادمه زد به در، گف چشم بندو بزن پشت به در واستا . درو وا كرد و بست . برگشتم چشم بندو برداشتم ديدم يه اشنو روشن كرده واسم گذاشته كف سلول ، بعد يك ماه ونيم نمي دوني چه حالي داد . هرچي مي كشيدم تموم نمي شد .
- بگو صداي جيغ زنا مي اومد تا صب .
- مگه احسان تو هم بودي ؟
- به آقا رو ! داداش ما حبسي ها با هم كشيديم .
- مگه زن و من هم بود اونجا ؟
- ما بند دويست و سي بوديم بند زيرمون دويست و چل بند زنا بود .
- ولي هيچي اون اشنو نشد كه نشد .
- زنا رو كتك هم مي زدن ؟
- كتك مي زدن ؟
- من تا اون موقع اشنو نكشيده بودم .
- من با وينستون قرمز سيگاري شدم .
- همه با وينستون قرمز سيگاري مي شن .
- نه بابا چيه كنده اس !
- نه ! اين حرفو نزن . ماهه !
- بستگي داره كجا بكشيش ؟
- آقا به نكته ي خوبي اشاره كردن !
- يا كي بكشيش ؟
- به به ! آقا داريم مستفيض مي شيم ولي شما ديگه نخور .
- بابا برين كنار باد بياد شماها سيگاري نيستين كه لايت كشين .
- ما همه چي كش شنيده بوديم الا لايت كش .
- آقا آوردنمون بند . نشستيم ديديم همه دارن ميگن واسه ي چي گرفتنشون . يكي مي گف زنمو فروختم يكي بود سه نفرو كشته بود . يكي مي گف زنم اذيتم مي كرد موتورمو فروختم دوازده كيلو ترياك خريدم همه شو كشيدم نامرد رف لوم داد . يكي ديگه ،اينو گوش كن ، از عراق اسلحه قاچاق مي كرد به من گف بيا شريك شيم نصف نصف . به ما نوبت رسيد گفتيم چي بگيم .
- حالا برا چي گرفته بودنتون .
- هيچي بابا يازده سپتامبر دنبال دختر افتاده بوديم تو ميدون محسني ، ضمنا موهاي آقام بلند بود .
- آره مو داشتم تا اينجام .
- گفتيم چي بگيم كم نياريم گفتيم سياسي ايم ، آقا صلوات فرستادن همه پا شدن باهامون دس دادن رو بوسي كردن .
- نه بابا !
- جون فرامرز ! اينا اين احسان هم بود ديگه .
- آره . اينقد سيگار مفتي كشيديم كه .
- ولي هيچي اون اشنو هه نشد .
- ولي بچه ها اينكه از سرمون پريد ولي جدا مي گم از لحظات زندگي تون لذت ببرين .
- افشين جون بكش بيرون ازين جريان ، قضيه ي ودكا روسي يه رو بگو .
- آخ آخ يادم ننداز . ديگه نيس ازونا .

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۳:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/۱۸
تگ ها :

چرخ

عرق داره شروشر از پشت گوشام ميريزه پايين . بابا من يه خورده تب دارم بذاريدم زمين . تورو جون بچه هاتون ولم کنين . ول نکنين فش خارمادر ميدمتونا . اي بر پدر مردم آزار نعلت ! آقا جان به كسي كه تب داره شلغم مي دن بخوره . براش تو ولايت ما پشگل ماچه الاغ دود مي كنن في الفور خوب ميشه . پياز ميندازن تو آب بپزه داغ داغ به خوردش مي دن سه سوت شفا . ولي اين يه قلم رو نديده بوديم به خدا .اي خدا! چاردست و پاي منو گرفتين مي چرخونين كه چي ؟ اين طب كدوم خراب شده ايه ؟ نمي فهمم آخه كدوم بوعلي مادر قحبه اي اينو تجويز كرده كه شماها مي كنين ؟ دور منو گرفتين مي چرخونينم نمي ذارين يه كم هوا بهم برسه . بسه ديگه سگ پدرا ! تا تف نكردم تو اون قيافه هاي مسخره تون اين سيركو تمومش كنين . ريخت ننه مرده ها رو به خودتون گرفتين كه چي ؟ خم شدين رو من اون عرقاي كثافتتون مي ريزه رو پيشونيم .من چيزيم نيس فقط يه خورده تب دارم اگه بي خيال اين چرخوندن شين و بذارين پام برسه به زمين سفت ديگه خوب خوبم . لامصبا لااقل اون لوستر كثافتو خاموش كنين اينجوري نچرخه بالا سرم دلم يه جورايي داره به هم مي خوره . ديدين من يه خورده تب دارم اين بامبولو سرم در آوردين . چرخ و فلك درس كردين ارواي باباتون . عمه تونو آشي مي كنم . نشنيدين شعرشو خوب مي خونم واسه تون . درسته يه خورده تب دارم درسته گرفتين مي چرخونينم ولي مي خونم براتون . عمو سبزي فروش . عين مرباي آلو مي چرخين واسه خودتون كه چي ؟ بگين بعله . عمو سبزي فروش بعله . سبزيت آشيه بعله . عمه ات لاشيه بعله . عمو... چرخوندن بس نبود حالا دارين مي چرخونين كجا مي برينم . بذارينم زمين من چيزيم نيس فقط يه خورده تب دارم . به ولاي علي فش خارمادر مي دما . نذارين دهنم وا شه واسه يه خورده تب زيرو بالاتونو بدوزم به هم .   
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/۱٦
تگ ها :

ته

صبح از خواب بيدار شد ، آرام دست زنش را از روي شكمش برداشت وفكر كرد بايد به حمام برود وگرنه ريزش مويش بيشتر خواهد شد. زير دوش تصميم گرفت به زنش بگويد ماشين را به تعميرگاه ببرد . يادش رفت چند دست سرش را شسته . با زنش كه حرف مي زد داشت سبك سنگين مي كرد كه برود سر خيابان تاكسي بگيرد يا با آژانس برود . دستش به ليوان آب پرتقال خورد ، يك دايره ي نارنجي كوچك افتاد رو ميز سفيد . روي صندلي عقب آژانس وقتي بادكنك فروشي با بادكنكهايي رنگارنگ از كنار شيشه رد شد ، سرش پايين بود وداشت متن قرارداد با كارفرما را كلمه به كلمه مي خواند . فنجانش را دم دهانش گرفت ، نگاهش به نماينده كارفرما بود كه حرف مي زد ، فكر كرد به زنش زنگ بزند و ببيند عيب ماشين چه بوده . زنش پشت تلفن گفت حواست كجاست ؟ داشت ساعتش را نگاه مي كرد كه ببيند براي ناهار راه بيفتد يا نه . در رستوران به روبرو خيره شده بود چند بارقاشق را پركرد و به دهان برد تا صداي گارسن را شنيد: ديگه چيزي ميل ندارين ؟ خميازه اي كشيد ، حتما هيات مديره با افزايش سهام شركت موافقت مي كرد، گفت نه !در طول جلسه به خودش يادآوري مي كرد كه بايد سر راه براي زنش گل بخرد . ميان بو و رطوبت آنجا وقتي گل فروش داشت گل را مي بست تصور كرد زنش چقدر خوشحال خواهد شد . زنش كه بغلش كرد ،از سر شانه ي او چشمش به عكس عروسيشان روي ميز گردكنج سالن افتاد و گفت : شام چي داريم؟ سرشام به بشقابش نگاه مي كرد كه زنش چيزي گفت . سرش را بلند كرد وگفت چي ؟ زن تكرار كرد : ميگم مزه اش چطوره ؟ گفت خوبه وبراي خودش آب ريخت و ادامه داد : بچه دار كه بشيم ديگه بايد اين موقع تو رختخواب باشيم ، نه ؟ زنش جوابي نداد . او هم انگار چيزي نپرسيده باشد ، آب را آرام آرام سر كشيد و خيره شد به ساعت ديواري آن ته .

 

-------------------------------------------------------------------

جنبه

به من ميگن خيلی بی جنبه ای ! خودت هرچی دلت می خواد به همه ميگی بعد تا بهت می گن بالا چشت ابروئه به تيريج قبات بر می خوره . من که اصلا نمی دونم تيريج قبا کجا هستش ولی حالا که اينطوره ، حالا که همه حتی رفقای فاب هم همين نظرو دارن و کلا حالا که انگار فصل پريود بلاگرهاست و اين کارا مده از ما به خيرو از شما به سلامت . اينجانب با قلبی ناآرام روحی گهی و ضميری نا مطمئن اعلام می دارم که تا اطلاع ثانوی از گذاشتن کامنت معذورم ولی به روز می کنم زياد غصه نخوريد . من برای کامنت ها جدا مايه می ذاشتم و به خدا از وقتی دوباره اينترنتم وصل شده يک خط داستان ننوشتم (حالا داستان هس يا نيس را پيش نکشيد که حالتونو می گيرم ) ازون گذشته کم مونده از کار بی کار بشم . ضمنا منت نکشيد هرچه فرياد داريد بر سر اونی بکشيد که حالمو گرف اين شب تاسوعاييه . خدا از سر تقصيراتش نگذره . خدافظ دوستان دلم برای مسخره کردنتون تنگ ميشه ! 

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/۱٠
تگ ها :

موهبت

نشسته بود رو تخت و بالش رو محكم تو بغلش گرفته بود و گريه می کرد . لگد می زدم به مبلا و ديوار . سرش رو بلند کرد و گف تو يه خودخواهی . جز خودت به هيشکی فکر نمی کنی . راس می گف . گفتم برو بابا ! چيز ياد گرفتی .خودخواهي خودخواهي . ديگه چيكار بايد مي كردم . نوك دماغش قرمز شده بود . گفت چيكار كردي ؟جز كاري كه خودت خواستي تو اين مدت چيكار كردي تو اين خونه ؟كاري نكرده بودم جز اوني كه خودم مي خواستم . گفتم ديگه قرار بوده چيكار كنم ؟بيشتر ازين نمي تونم . من اين آدمم نمي خواي هم نخواه . خون اومده بود تو صورتش . جيغ زد نمي خوام تورو ،اينجوري نمي خوام . ترسيدم باز ازون نفس تنگياي عصبيش بهش دست بده گفتم نخواه ، به درك كه نمي خواي !همونجوري كه بالش تو بغلش بود غلتيد رو پهلوش و با يه دست لحافو كشيد تا رو سرش بالا . تكيه دادم به درگاهي و خيره شدم به برجستگي زيرلحاف كه مثه يه تيك عصبي آروم تكون مي خورد . همونجا بود كه فهميدم موهبت اينكه برم پيشش ، گريه كنم و ازش بخوام ببخشدم ازم گرفته شده.   
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/٥
تگ ها :

تقليد

همينگونه
مردن بايد
بالوله ی تفنگی شکاری
در دهان
در يك غروب ساحلي
در كوبا
پس از چند پك پياپي

همانگونه كه
همينگوي

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/۳
تگ ها :