زخ

از خواب كه پريد ، نرده هاي پنجره تا بالاي تخت خط انداخته بودند . صداي كلنگ زدن مي آمد و بيلي كه زير خاك ها فرو مي رفت . نشست . انگشتش را كرد توي ريشش و خاراند . يك رژ باز روي ميز جلوي آينه بود . يادش آمد توي گرگ و ميش ، توي خواب و بيدار زنش را بوسيده و زنش رفته .
ـ مردي كه بخوابه تا لنگ ظهر، زنش بره سركار نامرده !
هنوز مشتش درد مي كرد . وا نمي شد . انگشتها ديگر به كار زخمه زدن نمي آمدند . فك او را كه جا انداخته بودند هنوز هم درد مي كرد . درد تمامي نداشت . شنيده بود با لبهاي بسته هنوزتهديد مي كند .
ـ به خاطر خواهرم نبود جرت مي دادم .
دامن كهنه ي زنش را از وسط جر داد . پيچيد دور دستش . مشت هاي بعدي را توي ديوار زده بود . زنش خواسته بود چيزي بمالد رو زخمهاش ، نگذاشته بود . بلند شد . از اتاق بيرون رفت . پنجره ي آشپزخانه را باز كرد . پنجره بالا بود .چانه اش را گذاشت لبه ي آن . خنكي روي صورتش خورد . چشمها را باز كرد . روبرو يك پسر بچه دستش را به نرده هاي تراس گرفته بود ، سرش را چسبانده بود به نرده ها و پايين را نگاه مي كرد . آن طرف تر يك شورت گل گلي روي بند تكان مي خورد . سرما سرماش شد . فقط يك شورت پايش بود . پنجره را بست . دوزانو نشست و پشت اش را داد به ديوار . سرش پايين بود . كنار كابينت يك سوسك به پشت افتاده بود . آرام دست و پايش وول مي خورد . جون مي كند .
ـ وقتي رسيدم چار صب بود . داش جون مي كند .
زن ها گفته بودند اين بچه چطوري اين موقع شب برگشته خونه . گفته بود خواب ديدم بابام داره مي ميره . سرشب دكش كرده بودند خونه ي يكي از اقوام ، وقتي فهميده بودند به صبح نمي كشه . شست پايش را جمع كرد و زد به پهلوي سوسك ، سرش داد زير كابينت ، انگار كه نبوده . سنگ را كه مي خواستند بگذارند ، يكي دستش را گذاشته بود روي سرش . بدش مي آمد يكي دست بكشد به سرش . دويده بود رفته بود دور . دور از زنهاي چادر سياه ، كه دماغهاشون سرخ بود . يك درخت انجير بود . يك انجير كنده بود . يكي داد زده بود نخوريش . شيره ي سفيد را ماليده بود به زگيلش كه روي شست اش بود . باباش مي گفت شيره ي انجير دواي زگيله . هرچي مي زد خوب نمي شد . يك قطره چكيده بود رولباسش .
لباسش را پوشيد . لباسش را با درد پوشيد . از مشتي كه وا نمي شد درد پخش مي شد تو تنش . دكمه ها را كه مي انداخت ناله اش در آمد . از در كه خواست برود بيرون انگشت هايش را كشيد روي فرورفتگي هاي ريز ديوار . بايد سازش را مي گرفت . رفت توي كوچه . باد خورد به صورتش . يك لحظه چشم هايش را بست و باز كرد . خانه ي همسايه بغلي را داشتند خراب مي كردند . يك آجر افتاد بغل پاش . سرش را بلند كرد . نور چشمش را زد . يك توده ي مبهم سايه انداخت جلوي نور ، بيل دستش بود . حس كرد يكي توي گوشش چيزي خواند ، يكي سنگ را گذاشت . صداي خش خاك را شنيد . يكي دست كشيد سر زنش . زنش دويد و رفت دور . كنار يك درخت انجير . يكي كند . يك قطره ي سفيد چكيد رو چادر سياش .
  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۸/٢٦
تگ ها :

 

 


راهيست راه عشق که هيچش کناره نيست


آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نيست

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٢:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۸/٢٢
تگ ها :