دروغ

دم
نمی زنم
خواستنت را
درهم
خواسته ام
  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱/٢٩
تگ ها :

زابه را

دست راستش را که توی آستين فرو کرد و آن حرکت مشترک همه ی کارمندهای کت شلواری را به شانه هايش داد به نظرش رسيد چيزي فرق كرده . برجستگی کيف پولش را روی سينه ی چپ حس نمی کرد . نگاهی به تخت انداخت ، لحافی که پس زده بود به اندازه ای ورم نداشت که آدمی زيرش خوابيده باشد . لحاف را از روي تخت كشيد و تعجب كرد که تا صبح يک نفس خوابيده و از صدای ونگ بچه زا به را نشده . چشمانش را بست و سعي كرد خواب بدي را كه ديده بود به ياد بياورد . فقط مي دانست كه خواب طولاني بدي ديده . به ساعتش نگاه كرد داشت ديرش مي شد . فكر كرد چيزي يادش رفته ، مثل كاري كه بايد انجام مي داده و نداده ولي نمي دانست چه كاري . تخت را دور زد و بالاي تخت بچه رسيد . خالي بود . خواست برگردد كه چند لكه روي بالش سفيد نظرش را جلب كرد . خم شد . همانطور كه روي تخت خم شده بود يك دستش را دراز كرد و گوشه پرده را كنار زد . در نور صبح لكه هاي خون را كه به سياه مي زد خوب وارسي كرد . بالش را سرجايش انداخت و از پايين تخت به سمت در رفت كه چيزي زير پايش صدا كرد . يك ماتيك قرمز روي زمين له شده بود . آن را برداشت ، جلوي آينه انداخت و به تصويرش در آن خيره شد . بي خوابي شب هاي پيش زير چشمانش نيم دايره هاي فرو رفته اي انداخته بودند . دستي به موهايش كشيد و كيف پولش را از كنار رديف ماتيك ها و لاك ها برداشت . يادش نمي آمد كي آن را آنجا گذاشته . ساعتش را كه اغلب جا مي گذاشت به دست كرد و از اتاق بيرون رفت . ريخت و پاش عجيبي در هال برپا بود . شيشه ي آب روي فرش بر گشته بود ، يك لنگه دمپايي روي مبل افتاده بود ، جا سيگاري روي ميز چپه شده بود . به آچار فرانسه كه كنار شوفاژ روي زمين افتاده بود زل زد ، سنگيني اش را توي دستش حس كرد . خواب ديده بود هرچيزي را كه دم دستش است دارد به سمتي پرت مي كند ، يك بند صداي گريه توي گوشش بود . جيغ زنش را شنيده بود: كشتيش ! كشتيش ، كثافت ! ديگر توان ايستادن نداشت . روي مبل كنار دمپايي نشست و فكر كرد با جنازه ها چه كرده . شايد توي وان حمام قطعه قطعه شان كرده باشد و الان تكه هايشان در فريزر در حال انجماد باشند . شك داشت كه اخيرا چنين چيزي را جايي خوانده يا برايش تعريف كرده اند . شايد جنازه ها را از پنجره توي خيابان انداخته باشد . چند بار براي همكارها در وصف بچه گفته بود كه آنقدر ونگ مي زند كه آدم وسوسه مي شود از پنجره پرتش كند تو خيابان .
دستش را دراز كرد تا شماره تلفن پليس را بگيرد كه ناخني به در خورد . شك نبود كه صدا صداي ضربات ناخن بود . پشت در رفت . نفسش را حبس كرد و در را گشود . زنش بچه به بغل پشت در بود . راه داد تا زن رد شود . زن گفت براي اينكه ديشب خوب نخوابيده صبح دلش نيامده او را بيدار كند كه برود شير بخرد . همچنين با نگراني تذكر داد كه بايد براي خون دماغ بي سابقه ي بچه حتما او را به دكتر ببرند . از لاي خرت و پرت هاي توي هال كه رد مي شد غر زد كه چرا جسد كثافت آن سوسك را كه ديشب زابرايشان كرده از روي فرش برنداشته ، بعد صحبت را به اهميت هواگيري شوفاژ ها در ابتداي فصل سرما كشاند و از مرد خواست در مورد اين موضوع حتما با شوهرش مشورت كند . مرد نگاهش را از آچار برداشت و توي صورت زن دقيق شد . خوب كه نگاه كرد ديد زن همسايه هيچ شباهتي به زنش ندارد . زن كه از نگاه خيره مرد معذب شده بود چند قدم در راهرو عقب رفت و منظور اصليش را كه تذكر دوستانه در جهت مراعات حال همسايه در نيمه هاي شب بود با ذكر اينكه ديشب از سرو صداي آنها خواب نداشته اند بيان كرد . مرد كه سعي مي كرد تا آنجا كه ممكن است لاي در كمتر باز باشد ، چند جمله اي پرت و پلا گفت و در را بست . پشت اش را به در داد ، نفس عميقي كشيد و به سمت آشپزخانه رفت تا نگاهي به فريزر بيندازد
  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱/٢٦
تگ ها :

هذيان ها

باور طوسی رنگ يک غروب نااميد
در خيابانی
بی پرسپکتيو
در اوج کسالت مرگبار يک کلاغ
بی آنکه پنچره ای
بی آنکه دستی
درعصر تنهايی يک ديو
...............
خواب
درد
بيداری
درد

بر دست سردت کدام مرده بوسه زد
که تمام روزهای رفته را به گور بردی؟
...............
اولي را تو بزن
بگذار ببينندمان كه مي شكنيم
و با مترشان عمق كيفرمان را رصد كنند
و خيانت را با نچ نچ پيرزنان جواب دهند
الهي!
الهي!
تو تركم نكرده اي .
................   
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱/۱٦
تگ ها :