فرار در مه
اسطوره ها جان باختند،
و تسلسل مسيرهاي مسدود آغاز شد.
در هاشور برف
بخارهاي گاه به گاه
ـ پيش تر ـ
در امتداد راه
غبار بر بزرگراه افتاده
غبار
بر قوطي كبريت هايي تو سري خورده...
كه مي داند
زندگي
آن سوي اين سپيدهاي بلند
پسِ پرده هايي كه نه دستي
چقدر خالي نيست؟
(( بيا! گرمت كنم
معلوم است
چقدر از انتهاي بودن آمده اي! ))
وجدان هايم را همه،
جوي آب با خود برد.
ـ هاشور به لكه هاي سپيد ـ
لكه ها را بر سر و صورتم مي كوبيد.
وجدان هايم را در خاك فرو مي رفتند
و صدايي آرام مي مرد:
ـ حسبنا الله و نعم الوكيل.
حتا تو هم فهميده اي
بر آماسيده ام تا صبح
و به نداشته هايم همه،
قسم خورده ام.
ـ فرار در مه ـ
پله هاي فرارم در مه فرو رفته،
مي بيني؟
كاج هاي اينسو!
كاج هاي اينسو!
قد كشيده ايد به كدامين آفتاب؟
جا به جا نفس مي كشند
جا به جا
جا به جا
دريچه هاي فاضلاب
و زرد هاي نور
آن بالا
چشمانِ خاكستري
سقف مان
پلك گشاده اند.
نردبانِ سپيدِ افتاده را
رنگ زده
رگه هاي گِل، لاي، لجن
و بر زمينه ي زبرِ زيرِ پايم كسي نوشته:
(( فقط! ))
از اين بذرهاي سپيد چه بر مي آيد
بر بايري كه خار نمي رويد.
از اين بذرهاي سپيد...
نگاهِ زردِ سقف
تكرار مي شود
در هر سي و شش قدم
و كسي نوشته: (( خطر! دويست متر ))
مي بيني؟
((خطوط دست مرا ها كن.
خطري نيست پسرك! ))
دوباره هايم را به باريكه اي سپرده ام
سرتاسر
ضربدرهاي غلط
كه با خود مي برد.
بخارهاي گاه به گاه
به هق هقي سكته مي كنند
و دريچه هاي راه راه
در صورتم
دم مي زنند.
نبضِ كفش هاي گِلي باز مي ماند.
غبار و مه و هاشور
اندك اندك
دور مي شوندو...
(( از آغاز هيچ نبود،
بخواب پسرك! ))
بچه مودب ها نخوانند ا زما گفتن
كسسسسسسسسسسسسسسسسسسس كشششششششششششششش!
حالا سر چي؟ علي لشه حال نكرده بود توپو با پاش بگيره كه گل نشه يا مثلا علي سگ دروازه خالي اين پاش به اون پاش گفته بود گه نخور. فكرشو بكنين سر همچين موضوعي. خب، طبيعي بود كه در همچين جو مترقي اي احمق و ريدم تو دهنت و شاش تو اين بازيت چيزي در حد شوخي قلمداد بشه. به هرحال دوراني شده بود كه هركس دهنشو باز مي كرد عضو شريف مردونه رو به هرجا دم دست بود حواله مي داد. از حق نگذريم رنسانسي بود در نوع خودش و ما در گذار از مرحله ي خرخاكي ... آيينه به عمه جنده ... درتو بذار كوني بوديم. حالا من بيام بگم تا سال سوم دبيرستان ما هنوز فكر مي كرديم بچه را لك لك ها مي اندازند تو دامن پدر مادرها، كي باورش ميشه؟ خب باور نكنين، به ... بگذريم. به هرحال فوتبال بالكل ريده بود به ركن اصلي جامعه يعني خانواده اونم به صورت اسهال. فوتبال ديدن مگه بي فحش ميشه اونم بازياي تيم ملي كه آدمو به فاكِ فنا مي ده تا بره جام جهاني. حالا چي؟ خوب مي شد فحش نمي داديم و سكته هه رو مي زديم اونوخ عكس بچه مودبيمونو قاب مي كردين مي ذاشتين وسط حجله كيف مي كردين؟ با همه ي اين حرفها خدا رو شاهد مي گيرم تنها يك بار اونم بازي با بحرين از دستم در رفت و در محيط گرم و صميمي خانواده از دهنم پريد و به يازده مرد غيور هموطن كه انگار عربا تخماشونو كشيده بودن گفتم كس كشا! همين. البته چون شرايط اضطراري بود و پاي جام جهاني وسط بود سيد مهدي خودشو زد به نشنيدن وگرنه جنگ پدران پسران راه مي افتاد و فضيحت بالا مي گرفت. هرچند خودش هم همچين يه نمه اينكاره بود و تا چشم مامانم رو دور مي ديد زير لبي مي گفت گاييدنمون به خدا! به هرحال از فضل پدر، ما را حاصل بسيار بود. البته يادمه بچه كه بودم به يه زنه پشت تلفن گفت: خوب شد شهر نو رو خراب كردن شماها ول شدين تو شهر. يا يك همچين چيزي. هرچي باشه بچه ي ميدون خراسون بود و شوهر خواهرش عضو دارو دسته ي هفت كچلون. البته بماند كه به پيروي از سياست هم زنگي زنگ هم رومي روم يه وقتهايي زير علم عفت كلام سينه مي زد. يه بار بازي تيم ملي دست منو گرفت و تو برف برد ورزشگاه آزادي، يه نره خري پشت سر ما بلند شد و آب دهنشو افشوند پشتمونو حنجره شو دروند كه: منصور پور حيدري تو خيلي خيلي خري! پدر فرهيخته به طرف اعتراض غرايي كرد و تا ابروهاش سرخ شد و كم مونده بود بپره گوشاي ته تغاريشو بگيره كه صبح تا شب فحش نوك زبونش بود. به هرحال الفاظ ركيك بي توجه به يقه جر دادن بعضيا و سرخ شدن برخيا سير تكامليش را ادامه مي داد و روز به روز مثل بچه ي آدم حرف زدن آدم داخل چهار ديواري خانه ي پدري سخت و سخت تر مي شد. باور كنيد حرف بد نزدن در محيط گرم خانه از سيگار كشيدن زير لحاف سخت تره. اين مشكل حتا با ازدواج حل كه نشد هيچ بدتر هم شد. حالا خدا مي داند به چه ضرب و زوري مي شود به زن جماعت فهماند به جاي عبارت موجز و رساي تخمي هيچ لغتي در قند پارسي يافت مي نشود، يا مثلا چقدر بايد عرق ريخت تا طرف را قانع كرد كه كس شعر يا كس خل هيچ دخلي به آن عضو كذا ندارد و اين جنايت را بنده در حق ادب مرتكب نشده ام كه حتا در لغت نامه ي دهخدا هم در حرف ك مي توان يك صفحه عبارات اين چناني را مرور كرد كه حافظه ي تاريخي اگر ياري كند قدمت شان از فارس بودن خليج فارس هم عقب تر مي رود. حالا شما بياييد تصور كنيد همسر گرامي در آشپزخانه است و انگار كه اصلا در اين عالم نيست، دوست مجردتان نشسته روبرويتان و يك كس شعري مي پراند و شما هم همنجور سيكيم خياري و تخمي بر زبانتان جاري مي شود: برو كلللللللللللللللله كيرييييييييييييييييي! و خداوند شما را بيامرزد و مرا و همه ي بي ادبان اين ملك را. آمين.
پانوشت: سگ مادر كسي را بگايد كه براي اين مطلب كامنت بي نام و نشان بگذارد.
بار
بارها
بارهايم را زمين گذاشته ام
سنگين تر پيش رفته ام
سنگين تر
از آن گذشته ام:
از آن گذشته ام.
شق
امروز راست کردم که آپدیت کنم. اول گفتم آخرین شاهکار افسردگی رو که چند شب پیش مرتکب شدم بذارم:
کم کم
دارم
دیوانه
می شوم
علتش
عشق
یا نفرت
نیست
علتش
هرچه باشد
تا دیوانگی یک قدم فاصله دارم
این را می نویسم
تا آن یک قدم را برندارم.
بعد دیدم اصلا به کسی چه که من چه مرگمه تازه شم بنده های خدا چه گناهی کردن که هی باید من از دنیا سیرشون کنم. گفتم بذار یک شعر عاشقانه مو به منحصه ی ظهور بذارم!!:
کی بانگ تو نوید دهد انتظار بس؟
کی می کنی جفا به دل بی قرار بس؟
آیا شوم به داغ دو چشمت بخار باز
یا می شود نگه به من بی بخار بس؟
دانی چو سر زنی به خزان سرای من
باشد به این سرا قدم هر بهار بس؟
یک لحظه یک سخن ز تو و یک نگاه تو
در من کند سخن به گزاف و هزار بس؟
تا کر نشده گوش تو و گوش دیگران
بازآ که بس کند سر ذوقم هوار بس.
بعد دیدم به قول هامون برا کی برا چی؟ گفتم بذار مام یادداشت روزانه بنویسیم:
دیروژ خیلی ژیبا بود. شر کار نرفتم . جاش رفتیم خیابون جمهوری لبو خوردیم تو بارون. قبلش رفتیم کافه نادری کلی هنرمند تر شدیم و قبل قبلش یک خانوم محترم شورتی رنگ تو تاکشی بهم گفت شام می موندی عژیژ! منم دمم را گژاشتم رو کولم و در رفتم چون اشلا اشتهام کور شده بود و تاژه شام برای شلامتی اشلا خوب و ژیبا نمی باشد!
دیدم این لوس شد گفتم بذار یادداشت شبانه بذارم:
پریشب خیلی شب جالبی بود. خواب دیدیم زنمان کیفی به سویمان دراز کرده و با صدای ملیحی می گوید: برو یه جهنم! با عربده ای از خواب پریدن کردیم و خود را در ظلمات خانه ی پدری یافتیم که قریب دو سال از به توبره کشیده شدن خاکش توسط عمال دولتی می گذرد و اکنون جز نقش آیینه کاری اتاق بنده چیزی از آن در محله جلالیه به جا نمانده. به تصور اینکه بیداریم برخاسته چراغ را زدیم و از اتاق بیرون جستیم که هیولایی در راهرو زهره مان را ترکاند و این بار با فریادی در بستر واقعی از خواب به عالم شیرین واقع جستیم. مدتی که لبه تخت نشستیم این توهم در ما قوت گرفت که به بیماری سیفلیس مبتلا شده ایم. آنقدر این تصور قوت گرفت که در صدد بازبینی بر آمدیم. حالا تصورش را بکنید که چیزی را در دست گرفته اید و مشغول بازرسی هستید صدایی از کف خانه برمی خیزد: بوم بوم بوم بوم بم بم بم بم گویی اجنه رقص می کردند. چون دیگر زهره ای نمانده بود دراز کشیدیم و گفتیم کس خوار دنیا! نگاهمان به مستطیل پنجره بود و طبع شعرمان گل کرده بود رنگ آسمان چون توت فرنگی بود که با گه هم زده باشند. چشمانمان آرام گرم می شد که با فریاد عیال از خواب پریدیم. وقتی بیدارش نمودیم و علت را جویا شدیم فرمودند:هیچ! و غلتی زده چون شلمان به خواب اندر شدند و ما را با شبی که صبح نمی شد و عقربه هایی که کون خیزه کون خیزه جلو می رفتند تنها گذاشتند.
بعد دیدیم این شبانه نویسی از درجه ی روسنفکر مآبی ما می کاهد گفتیم مقاله ی انتقادی بنویسیم:
در جامعه ادبی امروز که زد و بند و باند بازی و گروه و دسته و دستک به راه اندازی تنها راه پیشرفت و ترقی محسوب می شود و جایزه و جایزه سازی و به آثار دیگران بی کپی رایت دست اندازی رویه ای رایج گردیده! چگونه می توان و الخ....
که گفتیم ما را سننه. دیگی که برای من نجوشد می خواهم سر سگ در آن بجوشد. این شد که از خیر آپدیت گذر کردیم!
نظرات ()


