لب پريده
با هركه دوست مي شوم احساس مي كنم
آنقدر دوست بوده ايم كه ديگر
وقت خيانت است.
نصرت رحماني
الان همون جوريم كه بيژن مي گفت، دوست دارم شليك كنم تو پاهاي مبل، تو ترك ديوار روبرو، تو گلاي قالي كه بيد زده و هرلحظه مي خوان پرپر شن. وقتي رسيدم ميز صندلي ها همونطور نشسته بودن و بر و بر ارث باباشونو مي خواستن، قرار هم نبود كسي بپرسه كي هست كي نيست. پشت چراغ قرمز وايستاده بودم كه با شخصيت باشم، هنوز مونده بود عينهو گاو بپرم وسط اتوبان. سرش كه رسيد به شونه ام گفتم: اهه! چه تصادفي! دو تا تاكسي خورده بودن به هم. گفت: خوب شد ديدمت. يه چيزي تو دلم آب شد. گفتم: امروز باد اومده، هوا چه برقي مي زنه! از لاي يه فيات، يه رنو، يه مسافركش رد شديم. يه موتوريه خواست از بينمون رد شه نذاشتم، هرچند هنوز دستشو نمي انداخت زير بازوم. مثل دو تا همكار اداري پامون صحيح و سالم رسيد به پياده روي اونور. شلوغ بود. همه جفت بودن. گفتم: چه همه تصادف! يكي بهم تنه زد، يه صدا اومد رو مانتوش كه همينجور مي رفت انگار نه انگار: مگه كوري؟ چند تا قدم بزرگ ورداشتم، گفتم: بيا بي خيال شيم. كم مونده بود از روي موزاييك ها لي لي بره كه پاش خطها رو قطع نكنه. عين من كه از لاي سنگ ها مي پريدم، مي خواستم پامو نذارم رو اونايي كه زيرش خوابيده بودن. بي خيال چي؟ گفتم: بي خيال همه ي اونايي كه نشستن اونجا و سيگار دود مي كنن. گفت: تو بلدي دود سيگارو بدي تو دماغت؟ دادم. گفت: اينجوري كه نه خنگه! دود از رو لباش رفت بالا تو سوراخ هاي دماغش. ديده بودم اينجوري مي كشه. پره هاش خيلي قشنگ مي لرزيد. گفتم: چه خوب سيگار مي كشي تو! روسريش وا بود. رو سنگ ها نشسته بوديم. يه چيزاي ريزي مي خورد به صورتمون. دره زير پامون ول شده بود. تو كوه يه هو شب ميشه. گفت: بي خيال! از سه تا ساختمون دود زده كه گذشتيم يكي قد چرخ دستيش بين مون فاصله انداخت. گفتم: بريم يه چيزي بخوريم. دود رو لبشو پوشوند، باقيشو ريخت رو سر شهر. بدو بدو رفتيم تا اون دكه هه كه يه طرفش كوه بود جاي ديوار. خودش گفت بريم وگرنه من كه اونجوري بهم تكيه داده بود مي خواستم دنيا نباشه. ازون وقتا بود كه مي گم: بابا عزراييل! بيا جونمو بگير. دو تا چايي لب پريده كه خورديم هوا رو كشيدم تو. گفت: نشد. گفتم: آخه من سوراخ دماغام كوچيكه. سه تا كه سرفه كردم ياد گرفتم. گفتم: شدي رفيق ناباب. گفت: چقد چيز يادت بدم! يه موش خاكستري كنارمون تو جوب مي دويد، سه تا برگو لگد كردم، سطل آشغال تاب مي خورد. رسيديم دم پله هاي لب پريده، گفت: بگو حالش خوب نبود. اومدا...ولي رفت. گفت: برا اين گفتم خوب شد ديدمت. اين يكي رو نگفت. انگشتشو برام تكون داد و از بين سه تا كت و دو تا مانتو و يه چادر سياه رد شد. از كنار ناودون سرك كشيدم. زد به بازوي يكي كه تكيه داده بود به تير چراغ و از سرش دود بلند مي شد، لابد دود از رو لبش رد مي شد. انقد وايستادم كه هر تيكه ي بوش گير كرد به لباس يكي.
آنقدر دوست بوده ايم كه ديگر
وقت خيانت است.
نصرت رحماني
الان همون جوريم كه بيژن مي گفت، دوست دارم شليك كنم تو پاهاي مبل، تو ترك ديوار روبرو، تو گلاي قالي كه بيد زده و هرلحظه مي خوان پرپر شن. وقتي رسيدم ميز صندلي ها همونطور نشسته بودن و بر و بر ارث باباشونو مي خواستن، قرار هم نبود كسي بپرسه كي هست كي نيست. پشت چراغ قرمز وايستاده بودم كه با شخصيت باشم، هنوز مونده بود عينهو گاو بپرم وسط اتوبان. سرش كه رسيد به شونه ام گفتم: اهه! چه تصادفي! دو تا تاكسي خورده بودن به هم. گفت: خوب شد ديدمت. يه چيزي تو دلم آب شد. گفتم: امروز باد اومده، هوا چه برقي مي زنه! از لاي يه فيات، يه رنو، يه مسافركش رد شديم. يه موتوريه خواست از بينمون رد شه نذاشتم، هرچند هنوز دستشو نمي انداخت زير بازوم. مثل دو تا همكار اداري پامون صحيح و سالم رسيد به پياده روي اونور. شلوغ بود. همه جفت بودن. گفتم: چه همه تصادف! يكي بهم تنه زد، يه صدا اومد رو مانتوش كه همينجور مي رفت انگار نه انگار: مگه كوري؟ چند تا قدم بزرگ ورداشتم، گفتم: بيا بي خيال شيم. كم مونده بود از روي موزاييك ها لي لي بره كه پاش خطها رو قطع نكنه. عين من كه از لاي سنگ ها مي پريدم، مي خواستم پامو نذارم رو اونايي كه زيرش خوابيده بودن. بي خيال چي؟ گفتم: بي خيال همه ي اونايي كه نشستن اونجا و سيگار دود مي كنن. گفت: تو بلدي دود سيگارو بدي تو دماغت؟ دادم. گفت: اينجوري كه نه خنگه! دود از رو لباش رفت بالا تو سوراخ هاي دماغش. ديده بودم اينجوري مي كشه. پره هاش خيلي قشنگ مي لرزيد. گفتم: چه خوب سيگار مي كشي تو! روسريش وا بود. رو سنگ ها نشسته بوديم. يه چيزاي ريزي مي خورد به صورتمون. دره زير پامون ول شده بود. تو كوه يه هو شب ميشه. گفت: بي خيال! از سه تا ساختمون دود زده كه گذشتيم يكي قد چرخ دستيش بين مون فاصله انداخت. گفتم: بريم يه چيزي بخوريم. دود رو لبشو پوشوند، باقيشو ريخت رو سر شهر. بدو بدو رفتيم تا اون دكه هه كه يه طرفش كوه بود جاي ديوار. خودش گفت بريم وگرنه من كه اونجوري بهم تكيه داده بود مي خواستم دنيا نباشه. ازون وقتا بود كه مي گم: بابا عزراييل! بيا جونمو بگير. دو تا چايي لب پريده كه خورديم هوا رو كشيدم تو. گفت: نشد. گفتم: آخه من سوراخ دماغام كوچيكه. سه تا كه سرفه كردم ياد گرفتم. گفتم: شدي رفيق ناباب. گفت: چقد چيز يادت بدم! يه موش خاكستري كنارمون تو جوب مي دويد، سه تا برگو لگد كردم، سطل آشغال تاب مي خورد. رسيديم دم پله هاي لب پريده، گفت: بگو حالش خوب نبود. اومدا...ولي رفت. گفت: برا اين گفتم خوب شد ديدمت. اين يكي رو نگفت. انگشتشو برام تكون داد و از بين سه تا كت و دو تا مانتو و يه چادر سياه رد شد. از كنار ناودون سرك كشيدم. زد به بازوي يكي كه تكيه داده بود به تير چراغ و از سرش دود بلند مي شد، لابد دود از رو لبش رد مي شد. انقد وايستادم كه هر تيكه ي بوش گير كرد به لباس يكي.
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٦:٥٠ ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/٢٠
تگ ها :
وهم شبانه
هيچكس مرد سرگرداني را به خانه نمي برد.
هيچكس انعكاس آرامش نيست.
در دهليز بي بوده ها
گويي آمده ام، وزيده ام بر هيچ
ـ خيالي نبود همه؟ ـ
آيا
تو وهمي در بي شدنِ شبانه ام بودي؟
و اين نور رنگ پريده
همان دليل هميشه است؟
به كفري نه
به كيفر يك آن وا دادن
به آني تن در دادن
كه گمانم از تو بود
ـ و تو خود مي گفتي همه چيز از آن توست ـ
تا كي؟
تا كي بايد؟
تا كي بايدم؟
هيچكس انعكاس آرامش نيست.
در دهليز بي بوده ها
گويي آمده ام، وزيده ام بر هيچ
ـ خيالي نبود همه؟ ـ
آيا
تو وهمي در بي شدنِ شبانه ام بودي؟
و اين نور رنگ پريده
همان دليل هميشه است؟
به كفري نه
به كيفر يك آن وا دادن
به آني تن در دادن
كه گمانم از تو بود
ـ و تو خود مي گفتي همه چيز از آن توست ـ
تا كي؟
تا كي بايد؟
تا كي بايدم؟
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٧:٠٥ ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/۱٧
تگ ها :
كثافت مشترك
آلبرتو و هلنا دست در دست، آهسته دور ميدان گشت ميزدند.
ـ مي ترسيدم كه نياي.
ـ نمي تونستم زودتر بيام بيرون. مادرم تنها بود و من مجبور بودم صبر كنم تا خواهرم از سينما برگرده. خيلي هم نمي تونم بمونم. ساعت هشت بايد برم.
ـ هشت؟ اما الان كه هفت و نيمه.
ـ نه. تازه هفت وربعه.
ـ مگه چقدر فرق داره؟
ـ موضوع چيه؟ حالت بده؟
ـ نه. اما سعي كن وضع منو بفهمي هلنا. واقعا وحشتناكه.
ـ چي وحشتناكه؟ من نمي دونم منظورت چيه.
ـ منظورم وضع من و توست. ما خيلي كم با هميم.
ـ ديدي؟ من بهت گفته بودم كه اين جوري ميشه. براي همينه كه حتي نمي خواستم با تو بيرون بيام.
ـ اما اينو هيچ كارش نميشه كرد. اگه ما دو تا با هميم اين خيلي طبيعيه كه همديگرو بيشتر ببينيم. قبل از اينكه دوست دختر من بشي مثل دختراي ديگه مي اومدي بيرون. اما حالا جوري حرف مي زني كه انگار بچه اي. من فكر مي كنم تقصير آينس باشه.
ـ پشت سر خواهرم حرف نزن. من دوست ندارم مردم درباره خانواده ام حرف بزنند.
ـ من درباره خانواده ات حرف نمي زنم، اما خواهرت اصلا دوست داشتني نيست.
...
آلبرتو دستش را فشار داد و به چشم هايش نگاه كرد. دختر خيلي جدي به نظر مي رسيد.
ـ سعي كن منو بفهمي هلنا. چرا اينجوري رفتار مي كني؟
دختر خيلي تند و تيز پرسيد:
ـ چطوري؟
ـ نمي دونم. فقط بعضي وقت ها حس مي كنم دوست نداري با من باشي. هرروز كه مي گذره بيشتر و بيشتر عاشق تو ميشم. براي همينه كه وقتي تو رو نمي بينم اينقدر ناراحت ميشم.
ـ من از اولم بهت گفته بودم. سعي نكن تقصيرو بندازي گردن من.
ـ من نزديك دو سال دنبالت بودم و تو هميشه به من جواب رد مي دادي. اما من به خودم مي گفتم بالاخره يه روز به من توجه مي كنه و همه چيزو فراموش مي كنم. اما حالا همه چيز بدتر شده. آن موقع ها دست كم هميشه تو رو مي ديدم.
ـ مي خواي يه چيزي رو بدوني؟ من دوست ندارم اينطوري با من حرف بزني.
ـ دوست نداري چطور باهات حرف بزنم؟
ـ منظورم نحوه حرف زدنته. تو بايد كمي غرور داشته باشي. نبايد عشقو گدايي كني.
ـ من گدايي نمي كنم. واقعيتشو به تو ميگم. مگه تو دوست دختر من نيستي؟ چرا مي خواي كه من مغرور باشم؟
ـ به خاطر خودم اينو نمي گم، براي خودته.
ـ من همينم كه هستم. يه دفعه كه نمي تونم عوض شم.
ـ اوه! پس همينه كه هست؟
آلبرتو دست دختر را فشرد و سعي كرد به چشم هايش نگاه كند. اما اين بار او نگاهش را دزديد. دختر جديتر شده بود.
ـ دعوا بسه ما خيلي كم همديگر را مي بينيم.
دختر گفت:
ـ يه چيزي مي خوام بهت بگم.
ـ خيلي خوب. چيه؟
ـ من فكرامو كردم.
ـ درباره چي فكر كردي، هلنا؟
ـ من فكر كرده ام كه خيلي بهتره كه ما صرفا با هم دوست باشيم.
ـ دوست؟ مي خواي براي حرفايي كه بهت زدم يه دعواي تازه راه بيندازي؟ خل نشو هلنا. هرچي رو كه بهت گفتم فراموش كن.
ـ نه براي اين نيست. من قبلا درباره اش فكر كرده ام. ما بهتره به همان حالتي برگرديم كه بوديم. مي دوني كه ما با هم خيلي فرق داريم.
ـ براي من اهميتي نداره. من عاشقم. مهم نيست كه تو چطوري هستي.
ـ اما من عاشق تو نيستم. در اين باره كاملا فكر كرده ام. من عاشقت نيستم.
آلبرتو گفت:
ـ خوب، خيلي خوب، پس اينطور.
وقتي به خيابان لاكور رسيدند روبروي هم ايستادند.
آلبرتو پرسيد:
ـ تو واقعا در اين باره فكر كرده بودي؟
ـ آره. فكر كرده بودم.
ـ در اين صورت حرفي براي گفتن نمونده.
دختر سرش را تكان داد...آلبرتو دستش را براي دست دادن دراز كرد. دختر دستش را گرفت و گفت:
ـ اما ما با هم دوست مي مونيم. مگه نه؟
رگه اي از آرامش در صدايش بود.
-------------------------------------------------
تبصره 1:
به جاي آلبرتو و هلنا هر اسمي كه دوست داريد مي توانيد بگذاريد.
سوال 1:
ماريو وارگاس يوسا واكمني دارد كه از آنسوي اقيانوس، از پرو صداي انسان ها را ضبط مي كند؟
سوال 2:
همه ي انسان ها در يك كثافت مشترك غوطه مي خورند؟
اعتراف 1:
جمله ي واپسين دختر چونان به ماتحتم فرو رفته كه گرزي تيغ دار...
سخني از سيد مهدي1:
زن اگه بفهمه دوستش داري يه افسار مي زنه بهت، اگه بفهمه عاشقشي يه پالون هم مي ذاره روت سوارت ميشه.
توصيه اي به خوانندگان نر 1:
هم جنسان عزيز! اگر مطلب بالا براي تان تكراري بود پس شما هم در رده ماتحت دريده ها جاي مي گيريد و ديگر كاريش نمي شود كرد ولي اگر اين مطلب برايتان جديد بود از همين امشب سر ساعت بخوابيد، مرتب مسواك بزنيد، از غذاهاي مقوي، سبزيجات و مواد فيبردار بهره گيريد، توجه كنيد كه رفيق بي كلك مادر است، دستتان را بالاي ابروها قرار دهيد و به افق هاي روشن بنگريد و يادتان باشد كه عشق هم مثل خيلي چيزهاي ديگر است.
خاطره ي بي ربط 1:
در ايام شباب دوستي داشتم آرش نام كه با خيل دختران سرو كار داشت. روزي رو به من كه گوشه اي در خويش فرو رفته بودم كرد و گفت: دوست دختري داشتم چسان فسان كه آن گونه رفتار همي كرد كه گويي از ما نيست و به ماتحتش همي گفت كه دنبال من نيا كه بو همي دهي. عاقبت از اين نمط كه او در پيش گرفته بود عاصي شدم و با دود به او ندا دردادم كه تو را به خير و ما را به سلامت. ضعيفه كه ديد هوا بدجوري پس است به ناله درآمد كه: به خدا من صبح ها صبحونه نون بربري مي خورم. توالت هم مي رم.
و تو خود حديث مفصل بخوان ...
جملات قصار مرد سالارانه و آنتي فمينيست:
ـ زنان يك عمر اشتباه مي كنند مردان يك بار در عمر.
ـ براي اينكه در مورد رنگ روميزي نظر دادم مجبور شدم از طرف پدر پدر بزرگم به جهت ظلمي كه به زنانش مي كرد پوزش بطلبم.
ـ به دوست دخترم تذكر دادم كه يك ساعت كاشتن بنده در ميدان ونك خلاف اصول كاشت، داشت و برداشت است و چندين بار نزديك بود ماموران سد معبر بنده را ببرند، او در مقابل مرا با جنايتي وصف ناپذير روبرو كرد: ديه ي زنان نصف مردان است! انشاالله در اولين فرصتي كه دست داد حقير اين قانون بي رحمانه را عوض خواهم كرد.
ـ فاصله ي كيوسك تلفن با خانه ي معشوقه، با خاطر جمع شدن او نسبت مستقيم دارد و با له له زدن او نسبت عكس.
ـ اگر (دوستت دارم) را به صد زبان زنده ي دنيا ياد گرفته اي كه بگويي (برو ديگه حوصله تو ندارم) را هم ياد بگير كه بشنوي.
ـ بر بسته بندي عشق نوشته بود: تاريخ توليد: هرزمان كه زن بخواهد. تاريخ انقضاء: هر زمان كه زن بخواهد.
ـ هميشه قبل از آنكه دير شود از اردنگي استفاده كن.
ـ حتي اگر كونت سوخته با لبخند بنشين و با انگشت راه خروج را نشان بده، معجزه خواهد كرد.
ـ شاهزاده اي اسبش را فروخت و هزينه ي مراسم عروسي را داد، نيم تاجش را فروخت و خانه اي رهن كرد، شالش را فروخت و دو كيلو نارنگي خريد، شمشيرش را گرو گذاشت و براي ولنتاين كارت تبريك خريد. چون چيزي براي فروختن نيافت زن رو به او كرد و گفت: از دور گمان كردم شاهزاده اي اسب سوار مي آيد!
ـ زني كه در خانه كار كند از مدرنيته بويي نبرده، زني كه بيرون از خانه كار كند به روي سنت ها پا گذاشته.
ـ مردي كه به زن مي گويد فلان كار را نكن ديكتاتور است زني كه به مرد مي گويد فلان كار را نكن مصلح.
ـ دوست دختر پريود دوست دختر مرده است.
والسلام
حامد حبيبي/پنجم بهمن ماه هزار و سيصد و هشتاد و سه.
ـ مي ترسيدم كه نياي.
ـ نمي تونستم زودتر بيام بيرون. مادرم تنها بود و من مجبور بودم صبر كنم تا خواهرم از سينما برگرده. خيلي هم نمي تونم بمونم. ساعت هشت بايد برم.
ـ هشت؟ اما الان كه هفت و نيمه.
ـ نه. تازه هفت وربعه.
ـ مگه چقدر فرق داره؟
ـ موضوع چيه؟ حالت بده؟
ـ نه. اما سعي كن وضع منو بفهمي هلنا. واقعا وحشتناكه.
ـ چي وحشتناكه؟ من نمي دونم منظورت چيه.
ـ منظورم وضع من و توست. ما خيلي كم با هميم.
ـ ديدي؟ من بهت گفته بودم كه اين جوري ميشه. براي همينه كه حتي نمي خواستم با تو بيرون بيام.
ـ اما اينو هيچ كارش نميشه كرد. اگه ما دو تا با هميم اين خيلي طبيعيه كه همديگرو بيشتر ببينيم. قبل از اينكه دوست دختر من بشي مثل دختراي ديگه مي اومدي بيرون. اما حالا جوري حرف مي زني كه انگار بچه اي. من فكر مي كنم تقصير آينس باشه.
ـ پشت سر خواهرم حرف نزن. من دوست ندارم مردم درباره خانواده ام حرف بزنند.
ـ من درباره خانواده ات حرف نمي زنم، اما خواهرت اصلا دوست داشتني نيست.
...
آلبرتو دستش را فشار داد و به چشم هايش نگاه كرد. دختر خيلي جدي به نظر مي رسيد.
ـ سعي كن منو بفهمي هلنا. چرا اينجوري رفتار مي كني؟
دختر خيلي تند و تيز پرسيد:
ـ چطوري؟
ـ نمي دونم. فقط بعضي وقت ها حس مي كنم دوست نداري با من باشي. هرروز كه مي گذره بيشتر و بيشتر عاشق تو ميشم. براي همينه كه وقتي تو رو نمي بينم اينقدر ناراحت ميشم.
ـ من از اولم بهت گفته بودم. سعي نكن تقصيرو بندازي گردن من.
ـ من نزديك دو سال دنبالت بودم و تو هميشه به من جواب رد مي دادي. اما من به خودم مي گفتم بالاخره يه روز به من توجه مي كنه و همه چيزو فراموش مي كنم. اما حالا همه چيز بدتر شده. آن موقع ها دست كم هميشه تو رو مي ديدم.
ـ مي خواي يه چيزي رو بدوني؟ من دوست ندارم اينطوري با من حرف بزني.
ـ دوست نداري چطور باهات حرف بزنم؟
ـ منظورم نحوه حرف زدنته. تو بايد كمي غرور داشته باشي. نبايد عشقو گدايي كني.
ـ من گدايي نمي كنم. واقعيتشو به تو ميگم. مگه تو دوست دختر من نيستي؟ چرا مي خواي كه من مغرور باشم؟
ـ به خاطر خودم اينو نمي گم، براي خودته.
ـ من همينم كه هستم. يه دفعه كه نمي تونم عوض شم.
ـ اوه! پس همينه كه هست؟
آلبرتو دست دختر را فشرد و سعي كرد به چشم هايش نگاه كند. اما اين بار او نگاهش را دزديد. دختر جديتر شده بود.
ـ دعوا بسه ما خيلي كم همديگر را مي بينيم.
دختر گفت:
ـ يه چيزي مي خوام بهت بگم.
ـ خيلي خوب. چيه؟
ـ من فكرامو كردم.
ـ درباره چي فكر كردي، هلنا؟
ـ من فكر كرده ام كه خيلي بهتره كه ما صرفا با هم دوست باشيم.
ـ دوست؟ مي خواي براي حرفايي كه بهت زدم يه دعواي تازه راه بيندازي؟ خل نشو هلنا. هرچي رو كه بهت گفتم فراموش كن.
ـ نه براي اين نيست. من قبلا درباره اش فكر كرده ام. ما بهتره به همان حالتي برگرديم كه بوديم. مي دوني كه ما با هم خيلي فرق داريم.
ـ براي من اهميتي نداره. من عاشقم. مهم نيست كه تو چطوري هستي.
ـ اما من عاشق تو نيستم. در اين باره كاملا فكر كرده ام. من عاشقت نيستم.
آلبرتو گفت:
ـ خوب، خيلي خوب، پس اينطور.
وقتي به خيابان لاكور رسيدند روبروي هم ايستادند.
آلبرتو پرسيد:
ـ تو واقعا در اين باره فكر كرده بودي؟
ـ آره. فكر كرده بودم.
ـ در اين صورت حرفي براي گفتن نمونده.
دختر سرش را تكان داد...آلبرتو دستش را براي دست دادن دراز كرد. دختر دستش را گرفت و گفت:
ـ اما ما با هم دوست مي مونيم. مگه نه؟
رگه اي از آرامش در صدايش بود.
-------------------------------------------------
تبصره 1:
به جاي آلبرتو و هلنا هر اسمي كه دوست داريد مي توانيد بگذاريد.
سوال 1:
ماريو وارگاس يوسا واكمني دارد كه از آنسوي اقيانوس، از پرو صداي انسان ها را ضبط مي كند؟
سوال 2:
همه ي انسان ها در يك كثافت مشترك غوطه مي خورند؟
اعتراف 1:
جمله ي واپسين دختر چونان به ماتحتم فرو رفته كه گرزي تيغ دار...
سخني از سيد مهدي1:
زن اگه بفهمه دوستش داري يه افسار مي زنه بهت، اگه بفهمه عاشقشي يه پالون هم مي ذاره روت سوارت ميشه.
توصيه اي به خوانندگان نر 1:
هم جنسان عزيز! اگر مطلب بالا براي تان تكراري بود پس شما هم در رده ماتحت دريده ها جاي مي گيريد و ديگر كاريش نمي شود كرد ولي اگر اين مطلب برايتان جديد بود از همين امشب سر ساعت بخوابيد، مرتب مسواك بزنيد، از غذاهاي مقوي، سبزيجات و مواد فيبردار بهره گيريد، توجه كنيد كه رفيق بي كلك مادر است، دستتان را بالاي ابروها قرار دهيد و به افق هاي روشن بنگريد و يادتان باشد كه عشق هم مثل خيلي چيزهاي ديگر است.
خاطره ي بي ربط 1:
در ايام شباب دوستي داشتم آرش نام كه با خيل دختران سرو كار داشت. روزي رو به من كه گوشه اي در خويش فرو رفته بودم كرد و گفت: دوست دختري داشتم چسان فسان كه آن گونه رفتار همي كرد كه گويي از ما نيست و به ماتحتش همي گفت كه دنبال من نيا كه بو همي دهي. عاقبت از اين نمط كه او در پيش گرفته بود عاصي شدم و با دود به او ندا دردادم كه تو را به خير و ما را به سلامت. ضعيفه كه ديد هوا بدجوري پس است به ناله درآمد كه: به خدا من صبح ها صبحونه نون بربري مي خورم. توالت هم مي رم.
و تو خود حديث مفصل بخوان ...
جملات قصار مرد سالارانه و آنتي فمينيست:
ـ زنان يك عمر اشتباه مي كنند مردان يك بار در عمر.
ـ براي اينكه در مورد رنگ روميزي نظر دادم مجبور شدم از طرف پدر پدر بزرگم به جهت ظلمي كه به زنانش مي كرد پوزش بطلبم.
ـ به دوست دخترم تذكر دادم كه يك ساعت كاشتن بنده در ميدان ونك خلاف اصول كاشت، داشت و برداشت است و چندين بار نزديك بود ماموران سد معبر بنده را ببرند، او در مقابل مرا با جنايتي وصف ناپذير روبرو كرد: ديه ي زنان نصف مردان است! انشاالله در اولين فرصتي كه دست داد حقير اين قانون بي رحمانه را عوض خواهم كرد.
ـ فاصله ي كيوسك تلفن با خانه ي معشوقه، با خاطر جمع شدن او نسبت مستقيم دارد و با له له زدن او نسبت عكس.
ـ اگر (دوستت دارم) را به صد زبان زنده ي دنيا ياد گرفته اي كه بگويي (برو ديگه حوصله تو ندارم) را هم ياد بگير كه بشنوي.
ـ بر بسته بندي عشق نوشته بود: تاريخ توليد: هرزمان كه زن بخواهد. تاريخ انقضاء: هر زمان كه زن بخواهد.
ـ هميشه قبل از آنكه دير شود از اردنگي استفاده كن.
ـ حتي اگر كونت سوخته با لبخند بنشين و با انگشت راه خروج را نشان بده، معجزه خواهد كرد.
ـ شاهزاده اي اسبش را فروخت و هزينه ي مراسم عروسي را داد، نيم تاجش را فروخت و خانه اي رهن كرد، شالش را فروخت و دو كيلو نارنگي خريد، شمشيرش را گرو گذاشت و براي ولنتاين كارت تبريك خريد. چون چيزي براي فروختن نيافت زن رو به او كرد و گفت: از دور گمان كردم شاهزاده اي اسب سوار مي آيد!
ـ زني كه در خانه كار كند از مدرنيته بويي نبرده، زني كه بيرون از خانه كار كند به روي سنت ها پا گذاشته.
ـ مردي كه به زن مي گويد فلان كار را نكن ديكتاتور است زني كه به مرد مي گويد فلان كار را نكن مصلح.
ـ دوست دختر پريود دوست دختر مرده است.
والسلام
حامد حبيبي/پنجم بهمن ماه هزار و سيصد و هشتاد و سه.
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٧:۱۸ ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/٥
تگ ها :
نظرات ()


