هنوز

همسايه ها بر طبل خوشبختی می کوبند
مادر بزرگ در اتاق بغلی نفس می کشد
توپ شليک می شود
ماهی لختی درنگ می کند
شايد
و سالی روی سالی می لغزد
مادربزرگ سرفه می کند
بوی نخودچی می آيد
آسمان زيادی آبيست
لحاف را تا چانه ام بالا کشيده ام
وخروس می خواند
سماور قل قل نمی کند
استکان ها به هم نمی خورند
و کوبه ی در را کسی جان نمی دهد
درخت مو به ميله ای مرده است
و اگر بلند شوم
حوض را تا گلو لجن گرفته
تيرک های چوبی سقف پررنگ تر شده اند
و کبوتری آن بالا يک سال پيرتر شده است
دستانم را در خنکای بالش فرو می برم
روز نو در چهارچوب پنجره می درخشد
و مادربزرگ هنوز نفس می کشد.   
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/٢٦
تگ ها :

خط را نگهدار!

رفتم تو. برایم فرقی نداشت که خلوت باشد یا شلوغ. بارانی نپوشیده بودم که بخواهم یقه اش را بالا بزنم. اسکناس را گذاشتم روی پیشخوان. یک تلویزیون چهارده اینچ سیاه سفید برفکی روشن بود. صدای شاگرد مغازه از پشت یک ردیف پوشک درآمد که گفت: مگه نبینمش. اوستاش حرکتی به کمرش داد و زل زد تو چشمم و گفت: نخی نداریم. دستم را فروکردم توی جیبم و گفتم: پس یه پاکتشو بده. لبش از دو طرف کش آمد و خودش را کشید جلوی قفسه ی سیگارها و گفت: اونم نداریم. یک بسته شکلات از جلویش برداشتم و عقب گرد کردم. اسکناس هنوز روی شیشه بود. دم در برگشتم و گفتم: مثکه خیلی سوختی! تا شکمش را از فاصله ی باریک بین قفسه ها بگذراند، زده بودم توی تاریکی کوچه و تیر چراغ برق را هم رد کرده بودم. چیزی که فراوان بود بقالی بود، بقالی هایی که آدم را نمی شناختند. آنها هم تا دیروز مرا نمی شناختند. چراغ راهرو را که زدم هنوز فحش می دادند. توی راه پله پسر چهارده پانزده ساله ی صاحبخانه جلویم سبز شد. لباس ورزشی تنش بود. هیچوقت حرفی نزده بودیم، زد به بازویم و گفت: آقا ایول! خوب حالشونو گرفتی. یعنی این بچه هم همیشه می دانست من چه کاره ام. گفتم: شکلات می خوری. بسته را گرفتم جلویش. یکی برداشت، صدایش را پایین آورد و گفت: باید ریخت بابامو می دیدین، گفت امسال دیگه بایس پاشن. باباش صد بار شغلم را پرسیده بود. حق داشت کی به گوشه کنارها توجه می کند. هنوز داشت می خندید که اینو گفت. گفتم: بکش کنار بچه. از کنارش که رد شدم مطمئن بودم اگر برعکس شده بود الان داشت پشت در تو کفش هامون آب می ریخت. در خانه را که باز کردم تلویزیون روشن بود. زنم بافتنی را گذاشت کنار و بلند شد و گفت: چت شد تو؟ نگفت سلام. نگفت مگه از استادیوم تا خونه چقدر راهه؟ حس کردم چقدر شکل برادرش شده و عقم گرفت، فقط سبیل کم داشت. گفتم: شام چی داریم؟ همانجور کاپشن تنم بود، کفش پایم بود. میل بافتنی بدجوری چشمک می زد. گفت: از عصر صد نفر زنگ زدن. نگفتم خب. تا دو ساعت پیش فکر نمی کردم صد تا آشنا داشته باشیم. گفت: چیه خشکت زده؟ بیا نیگا کن. آستینم را که کشید فکر کردم یعنی گریه هم کرده؟ تا دم پنجره آستینم را کشید. برایش مهم نبود با کفش از رو فرش رد می شدم. یکی از شیشه های آشپزخانه شکسته بود. کیسه نایلون چسبانده بود. گفتم: فردا عوضش می کنم. گفت: اگه من سر گاز بودم کور می شدم. چشمهاش به اندازه ی یک پیرزن سی ساله جذاب بود. گفت: حالا حتما توبیخت می کنن. گفتم: چیزی نپختی که. گفت: شکلات خریدی؟ کم کم داشت من را می دید.گفتم: بیا دهنتو شیرین کن، از فردا اداره هم نمی رم. دستش مثل منقار لاشخور تو هوا خشک شد. گفت: به اداره چه ربطی داره؟ دوست داشتم عذابش بدم. گفتم: رییس مون از طرفدارای سرسخت اوناس. نشست وسط آشپزخانه. دلم برایش سوخت. زیر بازویش را گرفتم و گفتم: اصلا رییسمون نمی دونه من شغل دومم چیه؟ به اینجا که رسیدم یاد بچه ی صاحبخانه افتادم و حرف به سقف دهانم ماسید. دستشو کشید و همانجور که نگاهش به راه آب بود جیغ زد:... ولم کن. بند دلم پاره شد. از آن یکی دستم شکلات ها دانه دانه می خورد رو کاشی های سرد و خط خطی آشپزخانه. ولش کردم. تلو تلو خوردم تا کوچه. خداییش بود توی راه پله سینه به سینه نشدم با مردک. می دانستم زنم الان ولو شده روی کاشی ها و همه را بسته به فحش، اول از همه شانس مادر مرده ی خودش را. باد که به صورتم خورد گفتم برم بپرسم ببینم خودش دیده یا برایش تعریف کرده اند که نرفتم نپرسیدم و نفهمیدم. دیوار را گرفتم و رفتم، گفتم می رم تا جایی که دیوار قطع شه، هرجا پیچید پیچیدم، هرجا فرو رفت فرو رفتم. از اینکه آدم روی خط صاف بدود خیلی بهتر بود. از اینکه خودم را با آخرین بازیکن میزان کنم خیلی بهتر بود، دقیقه ی نود بود نمی دانم. ولی خیلی آخرها بود. من فقط دیدم دارند هلم می دهند، حتا یکی سینه ی عرق کرده اش را کوبید به قفسه سینه ام که نفسم گرفت. گل آفساید را که خورده بودند- هرچند کی می دانست- همه برگشته بودند سمت من. داور هم به پرچمم نگاه کرده بود لابد. من نزدیک مرکز زمین بودم، حتا داشتم به مرکز زمین می رسیدم. خسته شده بودم از اینکه روی آن خط لعنتی بدوم، بچه که بودم همه اش فکر می کردم راننده های اتوبوس چه جوری یک مسیر را هزار دفعه می آیند و می روند و دق نمی کنند، آدم بچه که هست خیلی فکرها می کند، بچه اگر فکر نکند اشکالی ندارد. دیوار قطع نشد. خسته شدم، بریدم. رسیدم به یک نوری. در را فشار دادم، دلنگی صدا داد، بوی قهوه زد توی دماغم. نشستم پشت میز گردی که یکی آن طرفش داشت کتاب می خواند. گفت: خواهش می کنم. بوی قهوه را دوست داشتم ولی همه می گفتند بی خوابت می کند نخور. نخورده بودم. یکی وایستاد پهلویم. سرم را بلند نکردم که نشناسدم. وسط زمین که دوربین ها را رو به خودم دیدم می دانستم شهرت مایه ی دردسرم خواهد شد. اولین اسم را بلند خواندم: قهوه فرانسه. شاید خیلی بلند گفتم چون طرف که کتاب می خواند سرش را بلند کرد. دیدم یک مداد قشنگ تراشیده شده دستش است و عینک ظریفی زده. سیگارش توی جا سیگاری که یک خاج گنده وسطش بود دود می کرد. گفتم: شما فوتبال تماشا می کنین؟ چیزی شبیه پوزخند زد و انگار نگفته باشم گفت: چی؟ گفتم: خدا رو شکر!   
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۳:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/٢۳
تگ ها :

هِرم

تلفن كه به زور صدايش درآمد توي اتاقكي كه باسمه اي بودن از سرو رويش مي باريد نشسته بودم و جلويم روي ميز لوله هاي نقشه، هرم نامنظمي ساخته بودند. ديوارها به جاي ماله رد دست داشت و چهارچوب پنجره را گذاشته بودند بعدها محكم كنند. اتاق كارگرها و دفتر سرپرست كارگاه دو روزه ساخته شده بود و انتظار چنداني نمي شد داشت. بوي خاك كه نه، بوي خاصي كه اتاق هاي هنوز نمدار همه ي كارگاه هاي ساختماني مي دهد و مخلوطي از بوي خاك و آبگوشت و جوراب نشسته است دماغم را انباشته بود. از پنجره آرماتوربندها را مي ديدم كه ميلگردها را خم مي كردند، ديوار سيماني خانه ي كناري را مي ديدم و يك كابل آويزان كه از ضلع چپ وارد مي شد و از پايين پنجره خارج. يكي از كارگرها آهنگ حزن آوري را به زباني غريب زمزمه مي كرد. اول صبحي رييس زنگ زده بود و گفته بود آماري از ميلگردهاي زنگ زده اي كه داشتيم به او بدهم. همه اينجا زنگ مي زدند. او نگفته بود زنگ زده ولي همگي زنگ زده بودند، جا به جا دراز كشيده بودند كنار هم و سالها آفتاب و باران را تحمل كرده بودند، حالا كارگاه جان مي گرفت و كم كم وقتش مي شد كه در جدار بتن خفه شوند. تلفن كه به زور صدايش درآمد حضرت، نيم ساعتي بود كه ناهار را بار گذاشته بود. بوي گوشتي كه در جوراب پيچيده شده بود و براي بار چندم در آب قل مي زد همه جا را برداشته بود، پياز و گوجه و سيب زميني را درسته توي آب مي انداخت، تا چند ناهار را همان گوشت درون جوراب مزه مي داد و قوت مي داد. گوشي را برداشتم. خودش بود. آنقدر ساده خودش بود كه انگار حضرت در را باز كند و يك استكان لب پريده چاي بگذارد كنار دستم. حالش بد بود. دلش گرفته بود. از آن روزهاي به هم ريختگي اش بود. مي دانستم براي من زنگ نزده، براي دلتنگي يا دلجويي. براي خودش زنگ زده بود و گذاشتم تا جايي كه مي تواند مرا هم از زندگي سير كند، برنجاند، دلزده كند و نا اميد. وقتي به قدر خودش عصبانيم كرد و فهميد من هم روز سختي تا غروب خواهم داشت آرامتر از ابتداي صحبت مان گوشي را گذاشت. من گوشي را نگه داشتم تا چاي يخ كرد، تا كارگرها با شكم پر و آفتابه به دست آمدند و رفتند و كابل برق كمي لرزيد. بعد حضرت را صدا زدم تا با تباراحمد بيايند، ميلگردها را يكي يكي بردارند و من بشمرم شان و ته شان را با گچ علامت بزنم كه دوباره نشمرم شان.
بار دوم كه زنگ زد سقف طبقه ي سوم را زده بوديم و من لبه ي سقف ايستاده بودم و كوچه را مي ديدم و ماشيني را كه دو چوب اسكي از دو طرفش بيرون زده بود و اتوبوسي كه سر خيابان ترمز كرد. هوا ابري بود. من مي ترسيدم ببارد و دلم مي خواست ببارد كه صداي زنگ توي كارگاه پيچيد، توي دو طبقه اي كه ساخته بوديم پيچيد و توي طبقاتي كه نساخته بوديم. صداي زنگ بزرگي كه بالاي در اتاق سرپرست كارگاه ميخ شده بود و سيمش رفته بود توي دل تلفن من. پله هايي را كه هنوز پله نبودند دو تا يكي دويدم تا به اصطلاح درِ اتاق كه درِدر نبود زماني درِ كمد بود. فرغوني كه به پايم خورد تير كشيد توي دستم كه گوشي را برداشت و صدايي كه دردناك گفت بله. خودش بود كه از سقف باريد روي نقشه هايي كه ولو شده بودند گوشه ي اتاق و روي نقشه اي كه بي چروك پهن شده بود روي ميز. هوا كه ابري مي شد دلش مي گرفت، از همه چيز دلخور مي شد، نفسش تنگ مي شد و دوست داشت خيلي راحت كسي را برنجاند كه از دستش مي رنجيد. پس طوفان كرد و غريد و رعد زد و نقشه ها را به ديوار كوبيد و هر لحظه مي گفتم پنجره ي فزرتي مثل در شامپاين مي پرد بيرون و با آن من و نقشه ها و مداد و مترفلزي و كف و چرك و دوغ مي جهيم بيرون و پهن مي شويم پيش پاي كارگرها كه مترصد بودند سبيل نداشته باشي يا سيگار نكشي يا در ليوان آنها چاي را با آب نبات هاي چسبيده به هم نروي بالا. وقتي ديگر برايش فرق نمي كرد كه آنروز ابري است يا باراني يا ابري است بي آنكه باراني قطع كرد و من چاي يخ كرده را هورتي رفتم بالا كه لبم بريد. سرم را به پنجره چسباندم و حضرت را صدا كردم كه مشمع بكشد روي سقف كه باران مي آيد.
بار سوم روي خرپشته بودم. دستم به كمرم بود و خورشيد را مي ديدم كه غرب شهر را نارنجي رنگ زده كه هرچه دورتر مي شد خاكستري تر. شهر كوچك شده بود و ماشيني را كه چوب اسكي نداشت و اندازه ي يك قطعه ي دومينو بود مي شد تا خود خود دريا تعقيب كني و آدم هايي كه مي آمدند و مي رفتند آنقدر دور كه اگر تف مي كردي محال بود. حضرت تلفن را به دستم داد كه سيمي به دلش نرسيده بود. خودش بود. غروب جمعه مي خواست دردش را به من بسپارد و سبك قطع كند و برود. باد ملايمي درون موهايم را چون پر مرغان دريايي كه رو به شمال به فكر فرو مي روند مي كاويد. گفتم آنقدر با زمين فاصله دارم كه هيچ استخواني سالم نخواهد ماند و سكوت كردم تا هرچه مي تواند برنجاندم.
  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٢:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/۱٦
تگ ها :

روز هركس

از سپيده و شكوفه پنج روز گذشته. اينهمه بهشان گفتم، باز يادشان رفته خبرم كنند. به مامك يه روز مانده، به سميه سه روز، به سعيده يك هفته. مديا هم زنگ زد و گفت كه اين ماه چون رفته بوده سفر، نشده. پس فردا شايد فرانك و بهاره بشوند، جفتي گفته اند اين ماه حسابي عصبي بوده اند براي همين معلوم نيست، اين دخترها اگر يك كم، به خدا يك كم به جزئيات قشنگ زندگي نگاه كنند ديگر موردي براي عصبانيت پيدا نمي كنند، چرت گفتم همين من همچين عصباني مي شوم كه. امروز قرار است سوده و پديده را ببرم، خواهر نيستند اصلا نمي فهمم چرا خواهر برادرها بايد اسامي هم وزن داشته باشند كه به قول بعضيها به هم بيايند. خدا كند آنها ديگر عصباني نشده باشند، مسافرت نرفته باشند، قرص عوضي نخورده باشند. ببين به چه روزي افتاده ام براي چه چيزهايي بايد دعا كنم. تازه همه اش هم بايد گوشم به زنگ تلفن باشد كه يكيشان با خجالت زنگ بزند و بگويد خانم!... شدم. بعد بهش بگويم پس دو روز ديگه فلان ساعت. همه شان با تته پته مي پرسند دكتري كه قرار است آزمايش را بگيرد زن است يا مرد؟ انگار اگر طرف مرد باشد و بفهمد آنها در روز سومشان هستند آسمان به زمين مي آيد. بعد از اين كه دستگاه را بهشان مي بندند بايد چند لحظه صبر كنيم تا ضربان قلبشان عادي شود، دكتر فكر مي كند اضطرابشان به خاطر دستگاهست ولي من مي دانم اينها چه دردشان است. همگي هجده نوزده سال دارند و اولين بار است كه مردي پنهانيترين تاريخ زندگيشان را مي داند. ديرم شد. نيم ساعت ديگر بايد آنجا باشم تازه بايد غذايي هم براي شب آماده كنم. نمي رسم. علي شب كه بيايد شام مي خواهد، خدا كند از آن شبهايش نباشد. خدايا يعني مي شود يك روز از شر اين پايان نامه راحت شده باشم!... ادامه دارد.   
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٤:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/۱٢
تگ ها :

Dance me to the end of love

Dance me to your beauty
with a burning violin
Dance me through the panic
till I'm gathered safely in
Lift me like an olive branch
and be my homeward dove
Dance me to the end of love

Let me see your beauty
when the witnesses are gone
Let me feel you moving
like they do in Babylon
Show me slowly what I only
know the limits of
Dance me to the end of love

Dance me to the wedding now
dance me on and on
Dance me very tenderly and
dance me very long
We're both of us beneath our love
we're both of us above
Dance me to the end of love

Dance me to the children
who are asking to be born
Dance me through the curtains
that our kisses have outworn
Raise a tent of shelter now
though every thread is torn
Dance me to the end of love

Dance me to your beauty
with a burning violin
Dance me through the panic
till I'm gathered safely in
Touch me with your naked hand
or touch me with your glove
Dance me to the end of love

leonard cohen   
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٤:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/٦
تگ ها :

اعترافات يك ذهن مغشوش

خوشي دل انگيزي، خود در خود، بي هيچ شناختي از دليلش مرا فرا گرفت. يكباره مرا از گوهره اي گرانبها انباشت و كشمكش هاي زندگي را برايم بي اهميت، فاجعه هايش را بي زيان و گذرايي اش را واهي كرد، به همان گونه كه دلدادگي مي كند.

مارسل پروست



مدتهاست لحظه اي خوش نداشته ام و دمي آرام نبوده ام و فكرم آزاد نبوده است. شب ها كابوس مي بينم و روزها را با آدم هاي عوضي،‌در اتفاقات عوضي شريك مي شوم. خواندن و نوشتن ديگر برايم تسكيني نيست و كمبود نيكوتين رنجم مي دهد كه سيگاري شده ام. از جمع هاي دوستانه خسته شده ام و خانواده ام كه در رنج دادن خود استادند تنها عاملي هستند كه دلشوره هاي خودم را از ياد ببرم و نگرانيهاي آنان را به دل گيرم. پيش رويم هيچ چيز نيست .   
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/۳
تگ ها :