مرد واقعي

برا چي نگرفتم. همه چرا نمي گيرن، منم مثه اونا. به قول دكتر شادمان آدم كه واسه روزي يه ليوان شير نمي ره گاو بخره. يادش به خير! مرد دل زنده و نازنيني بود. همه تو درمونگاه مي گفتن واسه اينكه زن نداره اينقد خوب مونده. دائم مشغول بگو بخند با پرستاراي بخش ما بود. تا من رو مي ديد مي گفت دايي! چه خبر از مادر بچه ها؟ يه بار همون اول ها بچه خواهرم رو آورده بودم درمونگاه، طفلك بچه شيريني بود، يه طور بانمكي بهم مي گفت دايي. چن سال بعد ماشين زد بهش، رفتم پزشكي قانوني يه تيكه گوشت جمع شده ازش مونده بود، يه خوبي زن نداشتن هم اينه كه آدم داغ بچه اش رو نمي بينه. اينجوري شد كه اين اسم موند روم. همه بهم مي گفتن دايي ولي همه باهام دست نمي دادن يا اگه مي دادن از سردي دست هاشون مي فهميدم خوششون نمياد. ولي دكتر هميشه دست هاش گرم بود جز اون بار. يه بار، ساعت يك ظهر بود، كارم تموم شده بود آخه درمونگاه ما عصرا آزمايش نمي گرفت، با خط خوش رو مقواي دم در نوشته بودن آزمايش از زوج هاي جوان تنها از هشت صبح تا يك بعد از ظهر روزهاي شنبه تا چهارشنبه به عمل مي آيد، هروقت از اونجا رد مي شدم مي ديدم جعفر كه شبانه مي رفت تكيه داده به دسته تي و داره زور مي زنه اين جمله رو بخونه. اگه من هم مي رفتم شبانه آخرش بهم زن مي دادن. جعفر شيش ماه بعد زن گرفت. اون روز دكتر شادمان شيفت نداشت. داشتم از جلو دراتاقش رد مي شدم، صداي سرفه اش رو شنيدم. خواستم سلامي بدم و برم. دستگيره رو پيچوندم سرم رو بردم تو. ديدم پشت به در نشسته رو صندليش و دود سيگار همه جا رو برداشته. سلام كردم. برنگشت طرفم، همونجور كه پشت به من تو صندلي فرو رفته بود گفت دايي ! چه خبر از مادر بچه ها؟ يك جوري گفت انگار اولين بار بود مي شنيدم. گفتم خدا نكرده مريض شدين دكتر؟ دستش رو بلند كرد و اشاره كرد كه جلو برم. رفتم كنارش، تا اون موقع نديده بودم وسط سرش مو نداره. همونطور كه سرش پايين بود، دستي را كه سيگار لاي انگشتهاش نبود دراز كرد طرفم. دو دستي باهاش دست دادم. يه كم دير دستش رو ول كردم وگفتم دكتر شما يه چيزيتون هست. پكي به سيگار زد كه نزديك بود خاكسترش بريزه رو زمين وگفت همه يه چيزيشون هست. جعفر از هيچي به اندازه آشغال سيگار رو زمين بدش نمي اومد. تو درمونگاه كسي حق سيگار كشيدن نداشت برا همين هم هميشه جاهايي كه تو چشم نبود پر بود از ته سيگارو خاكسترسيگار. ازم پرسيد دايي! تو عمر شريف رو مي شناسي؟ درسته كه دكتر اون روز دست هاش سرد بود ولي تب داشت. هذيون مي گفت. خب معلوم بود كه مي شناختم اون موقع ها تو جوونتريام، اون وقتا كه فكرشم نمي كردم شغلم اين بشه كه اگه بچه داشتم روش نمي شد تو مدرسه بگه سينما زياد مي رفتم و فيلماي مردونه بزن بزني رو دوس داشتم، اونايي كه قهرمان فيلم آخرش زنه رو ترك اسبش سوار مي كرد و آروم و بي خيال مي رفتن سمت خورشيد. دكتر پاكت سيگارش رو مچاله كرد و انداخت تو سطلي كه جعفر صبح به صبح خالي مي كرد و گفت عمر شريف يه جا گفته همه ي عمر مي ترسيده بره جلو به زنايي كه دوست داشته بگه ازشون خوشش مياد، دايي! فكرش رو بكن عمر شريف با اون عظمتش مي ترسيده. دستش از زور تب مي لرزيد، سرش رو آورد دم گوشم و گفت عمر شريف هم مي ترسيده زنا خيطش كنن، ضايعش كنن، دستش بندازن. بعد خم شد و يه شيشه الكل طبي از زير صندلي برداشت و گفت مي خوري دايي ؟ سرم را تكان دادم كه يعني نمي خورم. بغضم گرفته بود نمي دونم واسه حال دكتر كه تب داشت يا به حال عمر شريف. يه جوري هم دلخور بودم كه دكتر گفته عمر شريف مي ترسيده. دكتر گفت نبايد هم بخوري، تو كه ترس نداري، داري؟ فكر زن كه مي اومد سراغم ترسم مي گرفت. هميشه مي ترسيدم خونواده دختر بفهمن كارم چيه و بهم زن ندن، از اون بدتر مسخره ام كنن و دستم بندازن. حتما مي فهميدن، بالاخره مي اومدن محل كار كسي كه اومده خواستگاري دخترشون واسه تحقيق و مي فهميدن. همه جا مي گفتم تو درمونگاه كار مي كنم ولي نمي گفتم كارم چيه. مادرم خدابيامرز تا روزي كه رو جانمازش جون داد فكر مي كرد هركي تو درمونگاه كار مي كنه دكتره. به جعفر حسوديم مي شد. اگه اون مقواي دم در رو مي تونستم بخونم جاي كاري كه داشتم يه جارو مي دادن دستم و مي شدم مثه اون. اونوقت سرم رو بالا مي گرفتم، مي رفتم خواستگاري و زن مي گرفتم و الان كسي ازم نمي پرسيد برا چي زن نگرفتي. قبلش هم دست زنم ـ البته اون موقع كه هنوز زنم نبودولي چه اشكال داشت بالاخره كه مي شد ـ رو مي گرفتم و مي رفتم يه آزمايشگاه مثل مال خودمون عين قهرمان فيلم اونجاكه خيلي بي خيال آدم بدها رو مي كشت زيپم رو مي كشيدم پايين و آزمايش ادرار مي دادم، از هيچي هم نمي ترسيدم. مردايي كه مي خواستن قبل ازدواج آزمايش اعتياد بدن ميومدن درمونگاه ما، مي فرستادنشون جايي كه من كار مي كردم. اونجا كه توش دو تا دستشويي بود كه دراشون باز بود. رو به من بايد زيپشون رو مي كشيدن پايين و تا نصفه ليوان هايي رو كه دستشون بود پر مي كردن. من كارم اين بود كه اونا رو بپام كه كلك نزنن. يادمه اوايل خودم هم خجالت مي كشيدم زل بزنم بهشون، بوي تندي هم كه ميومد حالم رو بد مي كرد. بعد عادي شد. زل مي زدم بهشون و ديگه حالم به هم نمي خورد. شايد هم برا اينكه حواسم پرت شه بود كه افتادم به مقايسه اونها باخودم. اونها مردايي بودن كه داشتن زن مي گرفتن و كم كم مطمئن مي شدم بايد يه فرقي با من داشته باشن. فكر مي كردم همه شون يه اسب دارن كه عين پر كاه زنه رو بلند مي كنن و مي شونن تركش و مي برن تا نزديكاي اونجا كه خورشيد پايين ميره. خورشيد هم كه بره و شب شه نمي ترسن زنه يك هو جا بخوره، ازاون بدتردستشون بندازه و بهشون بخنده. اون روز به دكتر شادمان هم گفتم به خاطر كارمه كه مي ترسم. ولي آدرس يكي از دكترهاي آشناش رو داد، گفت برو معاينه ات كنه خيالت راحت شه. نرفتم. گيريم دكتره مي گفت هيچ چيت نيس. خيالم راحت نمي شد. اگه دكتر به يه مريض سرطاني بگه هيچ چيت نيس اون خوب ميشه؟ تازه مشكل من كه اين چيزا نبود، من مي ترسيدم شغلم رو خونواده دختر بفهمن. ازون گذشته درسته سواد ندارم احمق كه نيستم. مي دونستم دكترشادمان به گوشش مي رسونه راستش رو به من نگه. آدم چيزي رو كه مي بينه بيشتر از حرف دكترا باور مي كنه. من هرروز داشتم مرداي واقعي رو مي ديدم.   
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٢/٢۸
تگ ها :

آن سوي پرده ها

واقعيت ساختگي بيش از خود واقعيت مجاب كننده است .
ماكسيم گوركي
يك كيسه زباله چند قدم جلوتر از من به زمين مي خورد. به درورودي مجتمع رسيده ام. گربه اي لنگ لنگان از پشت شمشادها بيرون مي آيد. سال ها پيش بچه گربه اي داشتم كه ماشيني سرش را روي آسفالت له كرد. يكي از همسايه ها همزمان با ورود من در حال خارج شدن است ، فرزتر از هميشه دستمال را از آستين دستي كه كيف سنگينم را حمل مي كند بيرون مي كشم و عطسه اي تصنعي مي كنم كه با او چشم در چشم نشوم، اينكه مستاجر واحد نودو هفت چه كاره است فكر و ذكرشان را مشغول كرده . مي پيچم توي راهرو. نگاهم را به زمين مي دوزم و از مقابل نگاه خيره سرايدار بلوك رد مي شوم. مي دانم فكر مي كند من از آن عصا قورت داده هايي هستم كه صنف او را داخل آدم حساب نمي كنند.
تا به آسانسور برسم سنگيني نگاهش را حس مي كنم. دكمه آسانسور را مي زنم. اعداد قرمزرنگ يكي يكي كم مي شوند. هفت هشت ماه پيش بود كه اولين بار ديدمش. آمده بود پشت صحنه ببيند شاگرد قبول مي كنم يا نه. معلوم بود كه جوابش منفي است. در را باز مي كنم وداخل مي شوم، حواسم هست نگاهم به روبرو نيفتد. با همان دستمال گوشه چشمانم را پاك مي كنم. وقتي نا اميد مي خواست برود صدايش كردم و آينه ي بيضي شكل كوچكش را كف دستش گذاشتم و گفتم درس اول، در لحظه اي كارت را بكن كه كسي انتظارش را ندارد و اضافه كردم شانس آورديد كه از آينه متنفرم. شنبه بعد، در اولين جلسه بود كه گفتم خانم ها ممكن است كيف پولشان را فراموش كنند ولي آينه هاي كوچكشان را هرگز و او با آن لب هاي قرمزش تنها لبخندي زد و من سريع ، انگار كه تازه از خواب بيدار شده ام درس را شروع كردم. تقي صدا مي كند و مي ايستد. در را فشار مي دهم. از جلوي سه درچوبي يك شكل مي گذرم، از يكي صداي جيغ يك زن مي آمد. دسته كليد را جوري از جيب سمت چپ شلوارم بيرون مي كشم كه انگار يك عصاي يك متري به آن وصل است. وارد مي شوم. در را پشت سرم مي بندم و به آن تكيه مي دهم ، كيف را با دو دست گرفته ام. يك حسن كشيده بودن دائم پرده ها اين است كه غروب هاي دلگير را پنهان مي كنند، پرده ها به گذشت زمان كمك مي كنند.
خوب شد هيچوقت به اينجا نيامد و خاطره اي از او در اين چهار ديواري نيمه تاريك منتظرم نيست، خاطره مثل پوست ببري مي ماند كه هميشه جلوي شومينه پهن است ولي يك شب كه به خانه بيايي مي بيني خيز برداشته تا به رويت بپرد. اصلا نمي توانستم تصور كنم كه يك زن اينهمه به اينكار علاقمند باشد. در جلساتمان آنقدر با علاقه حركات مرا نگاه مي كرد كه گاهي مي ترسيدم بزند زير گريه. چابكي و هوش بالايي هم داشت، به قول فروشنده هاي كت و شلوار انگار مخصوص اينكار ساخته شده بود. بيشتر ناراحت زحماتم هستم كه به هدر رفت، مي توانستيم برنامه هاي دونفري درخشاني اجرا كنيم، برنامه هايي بي آن كلاه سياه مسخره، بي حيوانات ابلهي چون خرگوش.
كيف را روي ميز مي گذارم، درش را باز مي كنم. دستمالم را در مي آورم . با انگشت اشاره آرام آرام آن را درون حفره مشت بسته دست راستم مي كنم. بچه كه بودم غيب كردن دستمال برايم جالب ترين بخش تردستي بودو به شوقم مي آورد اما اينروزها تنها چيزيست كه آرامم مي كند. برايش جالب بود كه چپ دستم هرچند جز دردسر برايمان چيزي نداشت. دائم مجبور بودم حركاتم را وارونه تصور كنم و به او بگويم. چند جلسه بعد از اين كه در مورد چپ دستي من حرف پيش آمد داشتيم روي پرشدن ليوان كار مي كرديم كه يك دفعه بي دليل گفت مي دانستيد كلاغ ها هم چپ دستند؟ با اينكه وسط درس بود ولي به نظرم جالب بود كه كلاغ ها با آن قيافه هاي بي تفاوت شان چپ دست و راست دست دارند، قيافه اي به خودم گرفتم كه انگار از زير دستمالم به جاي توپ بيليارد يك خرگوش بيرون پريده باشد و با لحني خشك گفتم كه از حيوانات متنفرم، در ضمن مگر كلاغها دست دارند كه چپ دست و راست دست داشته باشند. او كه فهميده بود ناراحت شده ام سرخ شد و جوابي به سوال ابلهانه ام نداد.
پشت ميز مي نشينم. حتي كفشم را هم در نياورده ام. دستمال مدام غيب مي شود و ظاهر مي شود، پشت پرده ها خورشيد آخرين زورهايش را مي زند. آرام تر شده ام. به خدا ايمان داشت. يك بار گفت فكر مي كنم خدا بزرگ ترين شعبده باز باشد. در حالي كه عصبي دستمال را توي دستم فرو مي كردم گفتم پس پاي خدا در ميان است كه تا اين اندازه عاشق اين كار شده ايد؟ چيزي نگفت و تنها نگاهم كرد. آن موقع احساسم اين بود كه نگاه شماتت بارش براي اين است كه به عقايدمذهبي اش توهين شده، آنقدر عصباني نگاهم مي كرد كه چشمانم را پايين انداختم. اگر آن روبرو نشسته باشيد واقعا فكر مي كنيددستمال غيب مي شود ولي من مي دانم آن كجاست، تنها جاييست كه شما نمي بينيدش، مثل خورشيد پشت پرده ها كه وجود دارد و دلگيرتر از هميشه است آن هم در اين اولين غروبي كه بزرگ ترين شعبده باز او را غيب كرده و من تازه معناي نگاهش را مي فهمم. نمي دانم، شايد جايي همين نزديكي ها پنهانش كرده و او دارد مرا مي بيند كه مثل كودكي كه بچه گربه اش مرده هق هق مي كنم.

حامد۸۳/۲/۲۰



-------------------------------------------------
مصداق آيه ي شريفه ي زپلشك آيد و زن زايد و مهمان زدر آيد ، از ديروز نمي توانم وارد وبلاگ ها شوم و اين اندك دريچه ي حيات را هم رفيق شوخمان خدا به رويم بسته است تا كي از بازي خسته شود و راه نفس ببندد . خواستم تنها به دوستان اطلاع داده باشم تا عدم كامنت گذاري اين حقير را به حساب چيز ديگري نگذارند . تا اطلاع ثانوي من تنها مي توانم به روز كنم ولي صله ارحام بماند طلبتان . تا چه پيش آيد .اين شبه وصيت نامه را با بيتي از خودم به پايان مي برم
تو آسان ترين را برگزيدي
اي برگزيده!
اي مسيح!

-----------------------
کمک !کمک!
webjet متاسفانه اينستال نمي شود
bazeshkonهم اصلا خودش باز نمي شود
من چه كنم ملت؟؟؟
  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۳:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٢/٢۱
تگ ها :

گول

آن هايي را كه هرروزشان مثل هم است راحت مي توان گول زد، مودبانه اش را بگويم، سورپريز كرد. يك ضرب المثل چيني مي گويد اگر نمي خواهي كلاه سرت برود جوري نباش كه هرلحظه معلوم باشد كجايي و مشغول چه كاري هستي. من مسوول صفحه خانواده يك مجله هفتگي هستم، اگر عكس دختربچه تان را برايم بفرستيد و چند هفته صبر كنيد روي جلد چاپ خواهد شد و آنوقت حسابي مي توانيد او را براي جشن تولدش غافلگير كنيد. هفته اي شش روز از هشت صبح تا پنج عصر در يك چهار ديواري با كاغذديواري هايي دود زده و طبله كرده پشت ميزي كه نظم اش به سرو وضع اتاق نمي آيد به نوشتن داستان هايي از زبان خوانندگان مشغولم، پشت ديوارهاي ندامت ، دوراهي ، سنگ صبور ، پاسخ كارشناس به سوالات زناشويي. آنقدر به مسايل زن و مرد ها فكر كرده ام و آسمان ريسمان بافته ام كه ديگر كفگيرم به ته ديگ خورده. اگراين اتاق دلگير بالكن نداشت شايد ديگر دوام نمي آوردم. يك چاي صبح مي خورم يكي عصر ، بعد از ناهار و قبل از چاي دوم به بالكن مي روم، آرنجم را روي لبه اش مي گذارم، سيگاري دود مي كنم و عابران را با نگاه دنبال مي كنم و سعي مي كنم روابط شان را حدس بزنم وبراي هر كدام قصه اي بسازم. زن و مردهايي كه در حال شانه به شانه راه رفتن به جلو نگاه مي كنند و حرف نمي زنند يا زن و شوهرند يا خواهروبرادر. آنها كه باحرارت چيزي تعريف مي كنند، دائم دستانشان را تكان مي دهند، نخودي مي خندند و معلوم است به سرو وضع خود رسيده اند عشاقي اند كه هنوز چيز مكتوبي بين شان وجود ندارد. فقط كافيست زن يا مرد نگاهي تيز و دزدكي به اطراف بيندازند تا بوي خيانت را حس كنم و داستاني ببافم كه تيره ي پشت هر زوج خوشبختي را بلرزاند. اگر بالكن نبود زودتر از اين ها سردبير به صلابه ام مي كشيد. چند وقتي مي شد كه با آن صداي زنگ دارش ازمن خواسته بود سرو شكلي به مطالبم بدهم كه از ورطه تكرار در بيايند. زن هاي خانه دار علاقمند به مطالب عشقي، سوزناك و عبرت آموز مي توانستند تكاني به تيراژ مجله بدهند. اما ايده اي به ذهنم نمي رسيد، ديگر ذهنم براي نوشتن ياري نمي كرد و مهلت سردبير رو به اتمام بود. اشتهايم كور شده بود، سرشام ـ حتي اگر كتلت داشتيم ـ نوك سبيلم را مي جويدم و با غذا بازي مي كردم. اگر خلاف برنامه ي روزي يك سيگارم نبود شايد چند تايي مي كشيدم بلكه آرامم كند. شب ها خوابم نمي برد، ساعت ها به نوري كه ازلاي پرده روي سقف خط انداخته بود خيره مي شدم و نزديك صبح كه تازه چشم هايم روي هم مي رفت زنم بيدارم مي كرد تا خوابي را كه ديده بود برايم تعريف كند. بي وقفه خواب مي ديد و عجيب اينكه آنها با جزئيات در يادش مي ماندند. تا مطمئن نمي شد كه همه چيز را گفته از رختخواب بيرون نمي آمد. خواب هايش دو دسته بودند، بعضي خواب هايش فضايي خوفناك با شخصيت هايي ناشناخته داشتند و مي شد خطي داستاني را از درونشان بيرون كشيد. گاهي آنقدر به داستان نزديك بود كه فكر مي كردم آنها را از خودش در مي آورد، حتي يكي دوتا از اين قبيل خواب هايش را دستمايه مطالب مجله قرار داده بودم. نوع ديگر خواب هايش مربوط به زندگي خودمان بود و حالت پيش بيني داشت ، مثلا مي گفت امروز با سردبير دعوايت مي شود و چنين و چنان . سريع هم شرط مي بست كه خوابش درست در مي آيد كه البته گاهي درست در مي آمد گاهي هم غلط . من كه ترجيح مي دادم درست در آيد چون اصلا جنبه باخت نداشت. يكي از حياتي ترين شرط بندي ها برايش مربوط به تولدم بود. هرسال براي جشن تولدم مدت ها مي نشست و مخفيانه نقشه مي كشيد تا سورپريزم كند و شرط را ببرد. هرسال شرط مي بستم كه سال بعد مچش را بگيرم و غافلگير نشوم ولي نمي توانستم. روزتولدم در ماه پركار مجله بود كه فرصت سرخاراندن نداشتيم ، از آن گذشته روز تولد براي كسي كه تا سي سالگي جشن تولد نمي گرفته چندان تفاوتي با ساير روزها ندارد. اين جشن هاي غافلگيرانه را دوست نداشتم ولي زنم دست بردار نبود. وقتي خسته و كوفته در را باز مي كردم و با نور فلاش ها ، فشفشه ها، كف زدن مهمانان و نيش هاي بازشان روبرو مي شدم و زنم را در صف اول مي ديدم كه با لبخند فاتحانه اي به استقبالم مي آمد، حس بدي درونم را پر مي كرد كه هيچگاه به او بروز ندادم و آن را در لبخند احمقانه اي كه مي زدم و قيافه مبهوتي كه به خودم مي گرفتم كاملا پنهان مي كردم . حس مردي كه سرزده به خانه بيايد و غفلتا با صحنه خيانت زنش روبرو شود. تا چند روز احساس مي كردم كنار يك غريبه خوابيده ام حتي شايد از او مي ترسيدم كه مي تواند اينهمه كار را در شصت متر جا انجام دهد بدون اينكه من بويي ببرم . در اين مواقع ذهن تعميم دهنده ام شكنجه ام مي داد، اينكه پس هركاري را مي تواند به همين سبك انجام دهد يا اينكه همه نزديكانم كه تنها حلقه ارتباطي شان جز خودم تنها مي توانست زنم باشد، از چند روز قبل جريان را مي دانستند و از من مخفي مي كردند پس در مورد هر موضوعي مي توانستند اين رازداري را داشته باشند. به هرحال جشن تولدهايم با شرط از پيش باخته و حس بدبيني مزمني كه تا چند روز در وجودم مي ماند همراه بود تا اينكه فكري به ذهنم رسيد. سال گذشته شرط سنگيني با زنم بستم كه حتما سال بعد مچش را خواهم گرفت و جدا تصميم گرفتم حواسم را جمع كنم و شرط را ببرم تا او ازاين هوس آزاردهنده ي غافلگير كردن من دست بردارد . يك روز آفتاب نزده با صداي جيغ اش از خواب پريدم ، تكانش دادم تا بيدار شد . چشمانش پر از آب بودند. خودم را براي شنيدن يك خواب فاجعه آميز آماده مي كردم كه گفت برايم تعريفش نمي كند ، لحاف را روي سرش كشيد، روي پهلو چرخيد و پشتش را به من كرد . اين كار خلاف عادت، كنجكاويم را بيشتر كرد. آنقدر اصرار كردم كه آخر راضي شد از زير لحاف خواب را بگويد چون از اينكه نگاهش كنم خجالت مي كشيد. سر صبحانه در حالي كه نمي توانستم جلوي خنده ام را بگيرم گفتم كه امروز عصر حتما يك كارد مطبخ مناسب براي ذبح زنان خيانتكاري كه تا چشم شوهران شان را دور مي بينند با مردان سيه چرده ي يك متر و نود سانتي روي هم مي ريزند تهيه خواهم كرد. در حالي كه اخم كرده بود براي اينكه بحث را عوض كند گفت كه چرا از خوانندگان مجله نمي خواهم خواب هايي را كه مي بينند براي چاپ بفرستند. پرسيدم از كجا معلوم خواب ها راست باشند و ساخته ذهن خوانندگان بيكارمان نباشند . به صورت خلع سلاح كن يك كلمه راست هم مگر در آن مجله پيدا مي شود نگاهم كرد. شنيده بودم در هاليوود افرادي هستند كه پول مي گيرند تا صبح به صبح خواب هايشان را براي فيلمنامه نويس ها تعريف كنند . ايده را با سردبيردرميان گذاشتم و در اولين شماره از خوانندگان درخواست كرديم خواب هايشان را برايمان ارسال كنند. دو هفته بعد در ميان نامه هاي ارسالي يك خواب شوكه ام كرد. زني در نامه شرح داده بود كه خواب ديده به شوهرش خيانت مي كند ، جزييات خواب آن زن با خوابي كه آنروز زنم خجالت مي كشيد تعريف كند مو نمي زد. افسوس خوردم كه به خاطر محتواي مورد دارش نامه قابل چاپ نبود. جذابيت نهفته در خيانت، روح زن هاي خانه داري را كه در حال هم زدن خورشت، مجله مي خواندند به آتش مي كشيد. نامه را كه به زنم نشان دادم اصلا تعجب نكرد و گفت شرط مي بندد كه نامه را از خودم جعل كرده ام تا او را مسخره كنم ولي او گول بخور نيست. بحث و جدل بي فايده بود و قضيه فراموش شد. چند روزي از اين جريان گذشت . ناهارم را خورده بودم و روي بالكن با همان ژست هميشگي به ديد زدن رهگذران و خيالبافي مشغول بودم. ته سيگارم را توي فضا پرت كردم و چرخيدم تا به درون اتاق بروم كه احساس كردم چيز آشنايي را در فاصله دوري ديده ام. من عقيده دارم هركس مخصوص به خود راه مي رود طوري كه در يك خيابان تاريك و از فاصله دور هم مي توان آشنايي را فقط از طرز گام برداشتنش شناخت . بي هيچ ترديدي زنم بود كه از دور نزديك مي شد . مردي همراهش بود سيه چرده و قد بلند. اول فكر كردم اين تصوير را كجا ديده ام. آنقدر خواب هايش را واقعي تعريف مي كرد كه باورت مي شد. زنم در حالي كه خنده نمي گذاشت حرف بزند دستانش را تكان تكان مي داد . به سمت بالكني كه من مثل تك تيراندازها در آن سنگر گرفته بودم نگاه نمي كرد . مرد طور خاصي راه مي رفت ، به نظر مي آمد معذب است . از زير پايم رد شدند، قبل از اينكه دركوچه اي بپيچند حس كردم مرد نگاه سريعي به بالا ، به من انداخت . مثل كسي كه محو تماشاي لوستري شده كه در سقف تاب مي خورد و تمام قرائن زلزله را مي فهمد ولي توان جم خوردن ندارد ميخكوب به پايين نگاه مي كردم انگار همزادم را در پياده روي آنور خيابان ديده باشم.
به صداي آبدارچي كه چاي بعد از ناهارم را روي ميز مي گذاشت به خود آمدم ،دويدم توي اتاق ، از لاي ميز ها و آدم ها رد شدم ، به چند نفر تنه زدم ، پله ها را چند تا يكي پايين آمدم و مثل يك جوان هجده ساله خودم را انداختم وسط خيابان و به سمت كوچه دويدم. سر كوچه ديدم شان كه در كوچه ديگري پيچيدند. شانس آورده بودم كه خوش خوشان مي رفتند، جالب بود كه در آن حال و اوضاع نتيجه گرفتم كه اين تنها زن و شوهرها هستند كه در خيابان طوري راه مي روند كه انگار سگ دنبالشان كرده . به كوچه دوم كه رسيدم پاي عقب مرد سيه چرده را ديدم كه در آستانه خانه اي در ميانه هاي كوچه ناپديد شد. باز فكر احمقانه اي به ذهنم رسيد ، اگر مرد بيست سانت كوتاهتر بود ردش را گم مي كردم. چون نفس نفس مي زدم آرام آرام به خانه نزديك شدم تا نفسم جا بيايد. به نظرم تصوير احمقانه اي بود كه مردي نفس نفس زنان در خانه اي را بزند و سراغ زنش را بگيرد. در آهني خانه رنگ آشنايي داشت يك چيزي در مايه هاي قرمز رنگ پريده كه به آجري هم مي زد، فكر نكنم آن رنگ اسم خاصي داشته باشد. زنگي در اطراف در نبود . خواستم با مشت به در بكوبم كه بچه اي سوار بر دوچرخه از كنارم گذشت و چيزي زير پايم تركيد. عقب پريدم و يكي از فحش هاي ركيك دوران مجردي را نثارش كردم . چند روز بود صداي ترقه ها پيشاپيش خبر از سال نو مي داد، بچه كه بودم يك دارت داشتم رنگ در زنگ زده ي اين خانه، همين خانه اي كه معلوم نبود زنم آن تو چه مي كرد، بچه كه بودم ...و اينجا بود كه تمام قطعات پازل سورپريز را يك قطعه كامل كرد. فردا روز تولدم بود. يك لحظه احساس سبكي كردم، نقشه زنم حرف نداشت و باز همان احساس آزاردهنده سراغم آمد. خوشم نمي آمد در بزنم و با لبخند هاي تحسين آميز مهمانان به زنم و لبخند فاتحانه او به خودم رو برو شوم و نقش ساده لوحي را بازي كنم كه اصلا در باغ نيست. از آن گذشته من شرط را برده بودم و مختار بودم آن مجلس را برهم بزنم و تمام پيش بيني هاي زنم را باطل كنم . آرام و سبك مثل كسي كه تازه خون داده باشد به سمت دفتر مجله راه افتادم. شب، وقتي زنم با چشم هاي قرمز در را به رويم باز كرد و گفت تصميم گرفته امسال تولدم را دو نفري برگزار كنيم دلم نيامد باخت اش را به رويش بياورم به خصوص كه براي شام كتلت پخته بود كه بويش از سر كوچه هم مرا مست مي كرد. بعد از شام وقتي كيك را مي بريد ديگر نشاني از ناراحتي در او نبود و انگار شكست را به كل فراموش كرده بود . آن شب روي تخت دراز كشيده بودم ـ او پشت به من لحاف را به خودش پيچيده بود و نمي دانستم خواب است يا بيدار ـ فكري به سراغم آمد ، اگر الان در صورتش لبخند فاتحانه اي باشد يعني شرط انجام كار غير ممكني را از مرد سيه چرده برده است .

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٢:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٢/۱٦
تگ ها :

سام و زيگورات

وقتي مرد دادم روي سنگ قبرش قشنگ بنويسند زيگورات . مادرش مي گفت سام را تو كشتي . ولي من گوشم بدهكار نبود . مگر مي شود كسي به خاطر اسم بميرد . ديده بودم كسي را براي اسم به دنيا بياورند ولي مردن به اين دليل ديگر نوبر بود . تازه مگرآن دكتر ابله اسم بيماريش را نگفت ، اگر هم بخواهد تقصير اسمي باشد اسم بيماري كه تقصيركارتر است . ولي مگر زن ها گوششان بدهكار اين حرف هاست . زن ها هميشه با همه اعضاي بدنشان طلبكارند . عجب دوره زمانه اي شده ، اگر بدانيد من براي اينكه روي پسرم اسم امروزي بگذارم چه ها كشيدم ، تازه اين حق مسلم بنده بود . حالا فكرش را بكنيد براي گرفتن چيزهايي كه حق نيست يك مرد چه مشقاتي بايد بكشد . سه ماهه باردار بود . شكمش همچين بفهمي نفهمي ورم داشت ، هي مي رفت مستراح و مي آمد و يك چيزي بار من مي كرد ، آن هم چون من گفته بودم جنسيت بچه برايم مهم نيس فقط اگر پسر بود بايد اسمش را بگذاريم زيگورات اگر دختر بود هرچي خودت گذاشتي گذاشتي . و او مخالف بود . من يادم هست مادرم رويش نمي شد با پدرم سر يك سفره غذا بجود آنوقت اين زن با من مخالفت مي كرد . مي گفت تو خل شدي . آخه زيگورات هم شد اسم . فردا بچه نمي تواند تو جمع سر بلند كند . و من مي گفتم توي آن جمع هاي عقب مانده اي كه فهم شان به اسم زيگورات نمي رسد مي خواهم صدسال نرود ، اصلا پايش را قلم مي كنم اگربرود . مي گفت اصلا زيگورات يعني چي ؟ صدايم را تا مي توانستم در گلو مي انداختم كه : مگر همه چيزمان معني دارد كه زيگورات داشته باشد و چون مي دانستم به مادرش حساسيت دارد پشت بندش درمي آمدم كه : مگر آن ننه ي خدا بيامرزت وقتي اسمت را گذاشت كلثوم آنرا از فرهنگ لغت پيدا كرده بود؟ وقتي مي ديد اين راه بسته است براي اينكه دل مرا به دست بياورد با صداي مليحي مي گفت يادت رفته دوران نامزدي قرار گذاشتيم اسم پسرمان را بگذاريم سام . اين زن ها هم عجب توقعاتي دارند من چي يادم مانده از آن دوران كه اين قرار مدارها يادم باشد . تازه اگر هم يادم باشد مشكلي حل نمي شود ، دوره نامزدي را براي اين گذاشته اند كه آدم قول بدهد و عمل نكند . اين ها را كه مي گفتم سعي مي كرد خرم كند ، مي گفت پدر سام رستم بوده اين وسط هم يك چيزي گير تو مياد . كلا زن ها به سه طريق سعي مي كنند كارشان را پيش ببرند اول غرغر مي كنند دوم دلبري مي كنند سوم خر مي كنند . ولي من مثل كوه در مقابل آخرين تاكتيك جنگي اش مي ايستادم و مي گفتم خانم عزيز ! محض اطلاعتان عرض كنم كه بنده درمعلومات تاريخي يكي از ده مرد برتر كشورم و مي دانم كه زال پدر رستم بوده در ثاني رستم بودن كه هنر نيست ، از آن گذشته من اصلا از اين شخص خوشم نمياد ،از آن هم گذشته سام اصلا اسم عقب مانده ايست و من مي دانم اين بچه فردا با اين اسم رويش نمي شود بنشيند تلويزيون نگاه كند تازه اگر تا آن موقع يكي بخريم . خلاصه شش ماه ديگر اينطوري به سروكله زدن در مسير اتاق به مستراح گذشت . آخر سر وقتي ونگ بچه توي خانه پيچيد ـ مي دانيد من به اين دكترها از همان اولش هم اعتقادي نداشتم آخرش هم كه زهرشان را به من ريختند ـ و سادات خانم پرپرزنان و عرق ريزان انگار كه خودش زاييده باشد ، آمد بيرون و از نيش تا بناگوش جر خورده اش فهميدم بچه پسر است ، اسمش را با ذكر تاريخ قمري ، آخر قرآن آباء اجدادي مان كنار اسم خودم و پدرم و جدم و پدرجدم نوشتم و زنجيره اسم هاي سنتي و قهقرايي فاميل مان را پاره كردم . يك جمله هم براي محكم كاري مرقوم نمودم كه زيگورات پسر صوراسرافيل نوه صفدرعلي ميرزا نبيره كلبحسين خان نتيجه خشتك بدست آقا ـ پدر جد بنده ،خدا بيامرز ، از بانيان خشت زني به طريقه سنتي بوده اند و نامشان هم به اين دليل بوده.شما فكرش را بكنيد اين قديمي ها از كجا مي فهميده اند بچه ي تازه به دنيا آمده در آينده چه كاره مي شود ، ياللعجب! ـ در روز فلان ماه بهمان سال الخ به دنيا آمد . و به اين صورت نام خودم را به عنوان يك نو انديش در تاريخ به يادگار گذاشتم و احساس جاودانگي نمودم و فهميدم الكي نبوده كه شاهان از هر صخره اي مي گذشته اند كتيبه اي از خود باقي مي گذاشتند . ديگر گريه زاري هاي بعدي مادرش و اينكه از لج من سام صدايش مي زد بماند، يك روز زيگورات يك تب لازمي ناچيزي گرفت و من گفتم پشگل ماچه الاغ برايش دود كنند و جوشانده ي هفت دنه در حلقش بريزند كه اثر نكرد . دست آخر يك استكان آب قفل امامزاده عبدالله و ته استكان شيخ علي غضنفري كه از مردان پاك و نذر كرده ي روزگار بود و خودم با اين چشمهام ديدم كه كفشهايش هي جلوي پايش جفت مي شد و يك كتري آب سرخزينه اي حمام سرپلك را كه با هزار منت گرفتم به كمك نذر پنجاه هزار صلوات داشتند كم كم اثر مي كردند كه يك گردن شكسته اي گفت اين بچه را ببريد دكتر و اون شد كه اين شد . البته حالا كه خوب فكر مي كنم مي بينم شايد اين تاواني بوده كه ما ـ يعني من و بچه ام زيگورات ـ بايد مي پرداختيم براي اينكه مي خواستيم امروزي باشيم و به سنت هاي آباء اجداديمان پشت كرديم و من حتي به اسم پدرو جد و پدر جدم خنديدم . و شايد اين زن تنها زني باشد كه در زندگيش يك حرف درستي زده .و شايد بد نباشد اسم بچه را اگر پسربود ـ هرچند امروزه روز جنسيت چه اهميتي دارد ـ بگذارم كلعباس ،اگر دختر بود هرچي شد شد . الان كه سه ماهه بار دارد بايد به قول قديمي هاسنگ هايمان را وا بكنيم كه باز به قول قديمي ها از يك سوراخ دو بار گزيده نشويم .   
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۳:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٢/۱٥
تگ ها :

در اجتماع مردم نازنين

مي خواهم ماجرايي را برايتان تعريف كنم ، درست تر بگويم يعني راستش را بگويم فقط مي خواهم از دوستي كه مي شناختم حرف بزنم ، همين . گفتن اينكه رابطه ما از كي شروع شد و چطور پيش رفت در اين شرايط پرچانگي محض خواهد بود . در وضع كنوني چند تصوير از او در ذهنم است و چند جمله كه هيچكدام به من در درك اتفاقي كه افتاده ـ شنيدن اش مغزم را فلج كرده ـ كمكي نمي كند . حال كسي را دارم كه شب از پنجره هواپيما به چراغ هاي دو سمت باند خيره شده كه نزديك و نزديك تر مي شوند و خودش را دلداري مي دهد كه آنجا بين آن دو رشته نوراني به هر حال بايد چيزي باشد . بايد با خودم رك باشم ، آنوقت ها به او حسودي مي كردم . سرش را برگرداند و گفت خوش به حالت ! مي خواستم فكش را پايين بياورم . گفته بودم پدرم حتي نمي داند من سال آخر دانشگاه ام يا سال آخر دبيرستان . صبح بود . روي پل عابري كه كنار ورودي دانشگاه بود ايستاده بودم و به انتهاي دودآلود خياباني نگاه مي كردم كه از زير پايم مي گذشت . فوردآبي رنگي ـ رنگش پريده بود انگار خيلي در آفتاب مانده باشد ـ ايستاد . او پياده شد ، در را به هم زد . فورد به راه افتاد . حالا كه فكر مي كنم مي بينم نگاهش با نفرت دور شدن آن را دنبال مي كرد شايد هم اتفاقي كه افتاده باعث شده اينگونه فكر كنم . نگاهي به من كرد و پرسيد : تازه خريديش ؟ گفتم نه بابا ! تنها حسن داشتن برادر هم سن همينه . و ادامه دادم : هيچ وقت بي لباس نمي موني . به ديوار تكيه داد و چيز بي ربطي گفت . گفت مي دوني من وقتي بچه بودم چه بازي اي مي كردم ؟ بعد طوري كه انگار همين الان دارد مي بيند و برايم تعريف مي كند كلمه كلمه گفت مي نشستم جلوي ديوار ، توپ پينگ پونگ را مي زدم به ديوار و مي گرفتم ، ساعت ها كارم همين بود . پيراهن هايش هميشه اتو شده و تميز بودند جز يك بار كه پشتش خاكي بود و برگ كوچكي به آن چسبيده بود . داشتم پشتش را مي تكاندم كه جزوه اش را توي جوي آب محوطه انداخت . خواستم بدوم دنبالش كه مچ دستم را گرفت و با لحن مسخره اي انگار طرف حسابش من نبودم گفت بچه ! تو مي خواي تو اين اجتماع زندگي كني و ناليد : اين حرفش حالم رو به هم مي زنه . ناخودآگاه گفتم بابا بي خيال ! شب جشن عروسيش چشم هايش برق مي زدند ، اين مفهوم كتابي را مي شد به چشم ديد و فهميد كه نويسنده ها آنقدرها هم كه به نظر مي رسد دروغگو نيستند . پدرش كه مرد قد كوتاه طاسي بود سرش را پايين انداخته ، تند تندو عصبي لاي مهمان ها راه مي رفت . مادرش به درگاه آشپزخانه تكيه داده بود و مثل مالباخته ها به پسر نگاه مي كرد كه بين جمعيت تكان مي خورد . گفت كه سه ماه است لب به گوشت نمي زند و گياهخوار شده . لحن صدايش با آن زمان كه گوشتخوار بود و زن نداشت فرقي نكرده بود . صداي زنش آمد ـ دهانش را به گوشي چسبانده بود ـ : شما كه دوستشين بهش بگين گوشت بخوره . عين يه بچه ي دو ساله لجبازه . نفهميدم از چي يكهو از كوره در رفت و فرياد زد دست از سرم بردارين و گوشي را گذاشت . آخرين بار سر منوچهري ديدمش ، با يك زن كه نمي شناختم . كوتاه و بريده بريده ما را به هم معرفي كرد و براي اينكه ثابت كند چيزمخفي بينشان وجود ندارد اصراركرد كه مرا برساند . روي صندلي عقب جيپ درب و داغاني كه داشت كنار يك تفنگ شكاري نشستم . گفت كه آخر هفته ها شكار مي رود و با لحني كه مرا ترساند اضافه كرد : نمي دوني زدن جوجه بلدرچين و كبك چه حالي مي ده ! و در حالي كه ناخن انگشت اشاره اش را مي جويد در آينه عقب ، نگاهم كرد . زن كه كنارش نشسته بود دستش را گرفت و از دهانش دور كرد و با صدايي كه سعي مي كرد مثل بچه ها باشد گفت : آخرش نوك ناخناتو فلفل مي زنم ها . آن موقع كه تنها نيمه بالاي صورتش را در مستطيل آينه مي ديدم فكرش را هم نمي كردم روزي مادر و پدر و زن و معشوقه اش را جمع كند ، تفنگي را كه روي پايم گذاشته بودم به سمت شان بگيرد و دست آخر وقتي همه مرگ را به چشم ديدند ، يك گلوله در دهان خودش خالي كند . دوستي كه اين خبر را داد اضافه كرد مغزش پاشيده به ديوار .   
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٢:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٢/٧
تگ ها :

شنل قرمزي

اگر ساعت هفت صبح يكي از روزهاي كاري هفته اتفاقا گذارتان به اتوبوسي كه ازحومه شهر به سمت مركز حركت مي كرد مي افتاد لابه لاي آدم هاي خواب آلود و درحال دهان دره آقاي فلاني را مي ديديد كه با يك دست از ميله وسط آويزان بود ، از پنجره بيرون را از نظر مي گذراند ، گاهي هم زير چشمي نگاهي به قسمت عقب اتوبوس مي انداخت و زير لب مي گفت : سه ، سه، چهار ... . البته شايد هم اعداد ديگري مي گفت ، كه مي داند . تمام همكاران آقاي فلاني عقيده او را مي دانستند . او هميشه مي گفت : “ هركسي به يك چيزي اعتقاد دارد ، اعتقاد من هم اين است . “ اين حرف را همه قبول داشتند ، يكي از همكاران فال ورق مي گرفت ، آن يكي ته فنجانش دنبال شكل اردك بود كه شانس مي آورد ، انگشت مسن ترين شان از بس لاي ديوان حافظ قطع رحلي كه در كشو داشت مانده بود پهن شده بود . خلاصه چون هركس اعتقادي داشت و آدم شش انگشتي داشتند اما آدم بي اعتقاد بين شان پيدا نمي شد داشتن هر اعتقادي محترم بود . و اما عقيده آقاي فلاني اين بود كه ايشان در طول مسير خانه تا اداره تعداد زنان خوشگل و زشتي را كه مي ديدند مي شمردند و اگر تعداد زيبارويان بيشتر مي شد آن روز برايش روز خوش يمني بود و اگر برعكس ، آن روز هر بلايي سرش مي آمد پاي خودش بود ، حتي بارها در جمع هايي كه همكاران در دفاع از اعتقاداتشان بعد از ناهار ترتيب مي دادند گفته بود كه اگر چنين اتفاقي بيفتد آن روز في الفور به خانه بر خواهد گشت و پيه يك روز مرخصي را به تن خواهد ماليد ، كه كم چيزي نبود ، آخر براي آقاي فلاني مرخصي گرفتن در حكم يكي از گناهان هفت گانه بود . البته يا به اين دليل كه ايشان چندان سختگير نبودند يا شايد چون شهر پر از پريروياني بود كه صبح ها دوان دوان با چشمان پف كرده به محل هاي كار خود مي رفتند ، پيش نيامده بود كه آقاي فلاني به سر كار نيايند . گاهي همكاران به او توصيه مي كردند كه يكي از همان خوبرو يان سرشماري شده را به همسري انتخاب كند و از اين تجرد خود خواسته بيرون آيد كه ديگر خيلي دارد دير مي شود . در چنين مواقعي آقاي فلاني دستي به سرش كه هرچه دنبلان گوسفند مي ماليد يك تار مو هم در آن سبز نمي شد مي كشيد ، قيافه فرهيخته ترين كارمند دون پايه دولت با كف حقوق دريافتي در سال و دو و نيم روز مرخصي در ماه را به خود مي گرفت و مي گفت : “هدف شما تنها تصاحب زن است حال آنكه من به تماشاي زن راغب ترم . “خلاصه اوضاع اين چنين بود تا آن روز كه ساعت از هشت گذشت و آقاي فلاني پشت ميزش ديده نشد . اگر همكاران برج بابل را مي ديدند كه پشت ميز مشغول رتق و فتق امور است اينقدر اسباب تعجب نمي شد كه آنجا را خالي مي ديدند و ناخودآگاه ازين وضع جديد احساس خلاء نسبي مي كردند . هيچ كس در اين مورد شك نداشت كه آن روز فال آقاي فلاني بد آمده و تعداد زنان بدريختي كه سر راه او ظاهر شده اند از خوبرويان پيشي گرفته . اما نعوذبالله از آنجا كه گاهي مو لای درز برخي اعتقادها مي رود ، از خدا كه داناي كل است پنهان نيست ، از شما هم پنهان نباشد كه آن روز آقاي فلاني زيباترين زن شهر را ديده بود   
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٢/٥
تگ ها :