برباد
به نامم
صدايم
كه مي كني
ديگر صدايت
آنم نيست كه نفس مي بريد
طوفان از ما گذشته است
سار از قفس پريد
صدايم
كه مي كني
ديگر صدايت
آنم نيست كه نفس مي بريد
طوفان از ما گذشته است
سار از قفس پريد
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۱٠:٠٠ ب.ظ روز ۱۳۸۳/۳/٢٤
تگ ها :
ژوليت
تاريك بود ولي مي دانست كجا نشسته ام. خودش برايم بليط گرفته بود، مثل هميشه رديف دوم. خيلي هنر مي خواهد كه نگاهت در طول دو ساعت يكبار هم به رديف دوم نيفتد. هيچوقت نخواسته ام رديف اول بنشينم. از اين ها گذشته چشمانم در تاريكي هم ديده مي شوند. آن وقت ها مي گفت مثل چشم گربه در تاريكي برق مي زنند. حركاتش را دنبال مي كردم و حتي براي يك لحظه نمي ديدم كه به من نگاه كند. خودم را دلداري مي دادم; مي ترسد خنده اش بگيرد. روي صندلي به طرز ناراحتي نشسته بودم و هر چند دقيقه با پشت دست عرق پيشانيم را پاك مي كردم. آمدنم به آنجا اشتباه بود، حس كسي را داشتم كه با بسته شكستني پستي اش مجبور است تا آن ور اقيانوس برود. حتي يكبار هم سر تمرين اين نمايش اش نرفته بودم. اصرارهايش به نظرم زياده از حد مي آمد. هرچند مدتي بود كه ديگر سر تمرين هايش نمي رفتم. وقت نداشتم. اوايل مي شد از كلاس هاي دانشكده زد و به هر قيمتي خود را به تئاتر شهر رساند. به قول بچه ها ديگر خطي اين راه شده بودم. ولي حالا كار تعطيل بردار نبود. با كفش هاي خاك گرفته يك راست از كارگاه آمده بودم. با سرو وضعي كه داشتم و پوست آفتاب سوخته ام حتي از يك كيلومتري هم پيدا بود كه از جنس آدم هاي آنجا نيستم. از اين جماعت كه تا همديگر را مي ديدند هنر قي مي كردند حالم به هم مي خورد. طوري نگاهت مي كردند انگار اگر شكسپير نخوانده باشي ديگر حق حيات نداري. وقتي گفته بود قرار است اين نقش را بازي كند، پشت ميز روي نقشه ها خم شده بودم. يك قطره عرق از پيشانيم روي نقشه چكيد. با احتياط انگشتم را رويش كشيدم و به شوخي گفتم كه فكر نمي كند براي نقش ژوليت قدري سنش زياد باشد. با اينكه به صورتش نگاه نمي كردم ولي حس كردم خيلي به خودش فشار آورد كه چيزي نگفت. براي همين خيلي عادي پرسيدم كه نقش رومئو را قرارست كدام حضرت آقا بازي كند. با لحن بيش از اندازه بي تفاوتي اسم طرف را گفت. هر اسمي ناخودآگاه قيافه اي را در ذهن مجسم مي كند. هيچوقت تصور نمي كردم كسي با نام رومئو مي تواند صاحب چهره اي شبيه بوكسورها باشد. وقتي دهانش را باز مي كرد تا حرف هاي عاشقانه بزند درست مثل اين بود كه بخواهد از بالاي پشت بام براي كسي در كوچه خط و نشان بكشد. چند بار خواستم بلند شوم و بروم. چون از برخورد با زانوهاي جمع شده افرادي كه سرراهم تا در خروجي نشسته بودند خوشم نمي آمد تصميم گرفتم اين كار را در آنتراكت انجام دهم. چشم مي زدم پرده بيفتد تا نيم خيز شوم. در زمان هايي كه به نظر مي آمد بايد آنتراكت باشد چند سياهپوش مي آمدند و اشياء صحنه را عوض مي كردند. جوانك موبلندي پهلويم نشسته بودو از پشت شيشه هاي قطور عينكش طوري به هنرپيشه ها نگاه مي كرد كه انگار از چشمي ميكروسكوپ در حال تحقيق روي زندگي هنري باكتري هاست. از او پرسيدم تا آنتراكت چقدر مانده. بدون اينكه يك لحظه نگاهش را از موضوع تحقيقاتي اش بردارد به نجوا برايم توضيح دادكه اين نمايش، بدون قطع تا انتها مي رود و اصلا علت متفاوت بودنش در همين است. هنگامي كه داشت اين مطلب حياتي را برايم مي گفت دستانش را دائم تكان مي داد. انگشتان باريك و سفيدي داشت كه اگر صاحبش را نمي ديدي مي گفتي دستان يك زن است. در صندلي فرو رفتم. اگر يك لحظه نگاهش به من مي افتاد با يك حركت دست به او مي فهماندم كه دارم مي روم ولي مطمئن بودم اين اتفاق نمي افتد. به هنرپيشه ها بالاي سن غروري دست مي دهد كه ديگر خدا را بنده نيستند. از آن بالا طوري به تماشاچي هايي كه مثل يك گله غاز سرهايشان را بالا گرفته اند نگاه مي كنند كه انگار آنها را نمي بينند و درحقيقت چيز مهم تري در ته سالن است كه توجه شان را جلب كرده. آنقدر نمايش ادامه پيدا كرد كه تصميم گرفتم بروم پشت صحنه و سوئيچ ماشين را به هر شكلي شده به او برسانم و خودم را از اين عذاب راحت كنم. در حال سبك سنگين كردن اين فكر بودم كه ناگهان همه بلند شدند و شروع كردند عين عروسك كوكي كف زدن. نفس راحتي كشيدم و من هم بلند شدم. مسخره بازي تمامي نداشت. هنرپيشه ها در يك خط به روي سن آمدندو به جمعيت تعظيم كردند، هنوز مي شد آثار غرور را در چهره هايشان ديد. حالا نوبت جماعت ننرها بود كه نزديك سن بروند و به هنرپيشه هاي محبوب شان دسته گل بدهند. حتي چند نفري جسارت كردند و روي سن رفتند. مي دانست من از جايم جم نمي خورم. يك لحظه ازلاي جمعيت ديدم كه دسته گلي را در بغل گرفته و به من نگاه مي كند. با اشاره هميشگي به او فهماندم كه دم ماشين منتظرش هستم. در حالي كه تقريبا مي دويدم درست مثل اينكه سالن آتش گرفته باشد خودم را از راهروي تنگ و طولاني آنجا به پاركينگ رساندم. در ماشين را باز كردم. نگاهي به داخل انداختم. بستم. در صندوق عقب را باز كردم. سرم را به داخل بردم. دستي روي زاپاس كشيدم، هميشه قبل از حركت عادت دارم از بودنش مطمئن شوم، شهر پر از دزدانيست كه براي سرقت زاپاس دندان تيز كرده اند. جك را دو دستي توي پنجه هايم گرفتم و سبك سنگين كردم. سرجايش گذاشتم. در صندوق را بستم. با دستمالي كه زير داشبورد داشتم شيشه جلو سمت خودم را پاك كردم. دامن هايش راكه كهنه مي شدند يا دلش را مي زدند پاره مي كردم و به جاي دستمال استفاده مي كردم. پشت فرمان نشستم، سوئيچ را پيچاندم. نور بالا را زدم، نور افتاد روي كسي كه درچند متري ماشين ايستاده بود، سايه اش تا ديوار آن سر پاركينگ كشيده شد. نور پايين را زدم ديگر نه ديوار ديده مي شد نه سايه اي. نور بالا. نور پايين. در باز شد. نشست و ادامه مانتويش را جمع كرد تو كه لاي در گير نكند. با عطري كه زده بود مي شد از دم در ساختمان تئاتر تا هر جاي شهر رد يابي اش كرد. كلاج را آرام ول كردم و پرسيدم كه دسته گلش را چه كار كرده. در حالي كه عصبي توي كيفش دنبال چيزي مي گشت شانه اي بالا انداخت. خواستم بپرسم دماغ گنده رومئو مانع ديدن من مي شد يا پاي مشكل ديگري در ميان بود كه خيلي رسمي و زير لب ازم تشكر كرد كه آنشب اجرا را رفته بودم و ادامه داد در لحظه اي كه من درون صندلي فرو رفته بودم و پشت سر نفر جلو ديده نمي شدم فكر كرده من سالن را ترك كرده ام و از اين موضوع حسابي دمغ شده حتي تاكيد كرد كه يك حركت خلاف بازيش انجام داده تا از بودن من مطمئن شود. تا خانه حرفي نزدم. به خانه كه رسيديم پيش از آنكه لباسم را عوض كنم پيچيدم توي آشپزخانه، شيشه اي آب از يخچال برداشتم و بين دو قلپ آب خوردن مثل اينكه به خودم غر مي زنم خيلي طبيعي گفتم اينجا را گند برداشته. بعد رفتم بالاي سرش كه لبه تخت نشسته بودو موهايش را شانه مي كرد. مثل يك هنرپيشه كهنه كار به روبرو خيره شدم و يكي يكي دكمه هاي پيراهنم را باز كردم، در آينه مي ديدمش كه سرش را بالا گرفته و از پايين به من نگاه مي كند.
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۱:٠٧ ق.ظ روز ۱۳۸۳/۳/۱۳
تگ ها :
اين متاسفانه داستان نيست.
شايد يک سال شده باشد، شايد هم نه. ولی در همين روزها ـ البته درست ترش را بگویم شب ها ـ بود که از زوربیکاری و بی خوابی از کامپیوتر امانتی با پس ورد دزدی از بیچاره ای که اینترنت نامحدود داشت از دنیای محدود خودم وارد این دنیای نامحدود شدم. این ها را نمی نویسم که مثلا بگویم سالگرد شد یا ازین مزخرفات. می نویسم بی هیچ هدفی. جایی خواندم که یک بابایی می گفت هرروز می نویسم بی امید و بی ناامیدی.
اینجا، در این وبلاگ ها با آدم هایی حرف می زدم بی آنکه بشناسمشان، به آنهایی بدو بیراه می گفتم که حتی نمی توانستم حدس بزنم چه شکلی هستند و اهمیتی هم نداشت. کوتاه بلند سبزه سفید زن مرد مهم این بود که هرکس خودش بود با اخلاقش با تفکراتش بی نقاب. رودربایستی ، مراعات،و ترس از چشم در چشم شدن و در نتیجه محافظه کاری برایم معنایی نداشت. آن بودم که می خواستم و هیچگاه نتوانسته بودم.
باراول دیدار حضوری آشناهای وبلاگی بسیار لذت بخش بود. هیچکس را نمی توانستی با تصور ذهنیت تطبیق دهی، احساس آشنایی می کردی ولی انگار با غریبه ای هم کلام شده بودی. لذتی که تمام نکات مثبت وبلاگ را برایم از بین برد.
وبلاگ سرابی بود که هویدا شد و باز مثل هر چیز دیگر این زندگی برایم به فاضلاب ختم شد و این من بودم که دوباره گول خوردم وگول خوردم وگول خوردم و گمان کردم علی آباد هم شهرست.
زندگی ادامه دارد ولی من در این یک سال از انسانی ناامید به انسانی بی امید و بی ناامیدی رسیده ام.
هرروز
در زندان خود
پرسه زنان
می پرسم از زندانیان دیگر هم بند
مانده از امروز تاروز رهایی
چند؟
حامد۴/۳/۸۳
اینجا، در این وبلاگ ها با آدم هایی حرف می زدم بی آنکه بشناسمشان، به آنهایی بدو بیراه می گفتم که حتی نمی توانستم حدس بزنم چه شکلی هستند و اهمیتی هم نداشت. کوتاه بلند سبزه سفید زن مرد مهم این بود که هرکس خودش بود با اخلاقش با تفکراتش بی نقاب. رودربایستی ، مراعات،و ترس از چشم در چشم شدن و در نتیجه محافظه کاری برایم معنایی نداشت. آن بودم که می خواستم و هیچگاه نتوانسته بودم.
باراول دیدار حضوری آشناهای وبلاگی بسیار لذت بخش بود. هیچکس را نمی توانستی با تصور ذهنیت تطبیق دهی، احساس آشنایی می کردی ولی انگار با غریبه ای هم کلام شده بودی. لذتی که تمام نکات مثبت وبلاگ را برایم از بین برد.
وبلاگ سرابی بود که هویدا شد و باز مثل هر چیز دیگر این زندگی برایم به فاضلاب ختم شد و این من بودم که دوباره گول خوردم وگول خوردم وگول خوردم و گمان کردم علی آباد هم شهرست.
زندگی ادامه دارد ولی من در این یک سال از انسانی ناامید به انسانی بی امید و بی ناامیدی رسیده ام.
هرروز
در زندان خود
پرسه زنان
می پرسم از زندانیان دیگر هم بند
مانده از امروز تاروز رهایی
چند؟
حامد۴/۳/۸۳
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۱٠:۳٥ ب.ظ روز ۱۳۸۳/۳/٤
تگ ها :
نظرات ()


