.

چيزي به نام تمام شدن
چيزي در اعماق من
آغاز مي شود.   
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٤/٢۱
تگ ها :

رقيب

گاهي مي بازيد، گاهي هم ديگران مي برند.
اتورهاگل
اينكه چرا به سرم زدآن كار را بكنم بر خودم هم پوشيده است، شايد نبايد در مورد چنين كاري دنبال چرايش گشت. درست مثل اين مي ماند كه موقع راه رفتن به قوطي كنسروي لگد بزنيد. زندگي داشت كار خودش را مي كرد، ما هم ديگر از آن شور و ديوانگي اوليه به يك امنيت دوست داشتني رسيده بوديم كه اينجور شد. هميشه وحشتناك ترين اتفاق ها وقتي مي افتد كه خيالت راحت شده باشد. اين جريان از فرداي آن شبي شروع شد كه توتي هت تريك كرد. عاشق فوتبال بود، وارد خانه شان كه مي شد تلويزيون را روشن مي كرد، همانطور ايستاده كانال ها را عوض مي كرد تا بيست و دو نفري را كه در زمين مي دويدند پيدا كند. هيچوقت به خانه ما نمي رفتيم، به عقيده پدر مادرم دو نفر يا مي توانستند با هم زن و شوهر باشند يا هيچ چيز ديگري نبايد بين شان باشد، از اينكه او بفهمد خانواده ام چه عقايدي دارند خجالت مي كشيدم. من حتي با پدر او مي نشستم و تخته نرد بازي مي كردم. اما تنها اين نبود، چيزي كه بيش از همه دوست داشتم اين بود كه وقتي به خانه شان مي رفتم هيچ تغييري در رفتار خانواده اش نمي ديدم، انگار كه هيچ غريبه اي روي مبل لم نداده باشد. مي توانستم مثل مرد نامرئي مدت ها آنجا بنشينم، افراد خانواده اش با حوله حمام از كنارم بيايندو بروند، كانال هاي تلويزيون را عوض كنند، سر هم داد بكشند و اينكه كس ديگري در چهارديواري خانه نفس مي كشد مانع نشود به هم بدوبيراه بگويند يا همديگر را در آغوش بكشند. با اينكه آن زمان از فوتبال خوشم نمي آمد ولي اين شور و علاقه او را دوست داشتم. فكر نمي كردم يك دختر ممكن است تا اين اندازه به فوتبال علاقمند باشد. مادرم هميشه مي گفت خب صد تا گل هم بزنند به حال ما چه فرقي مي كند. ولي اين را به او نمي گفتم مي ترسيدم مسخره ام كند. دست به مسخره كردنش خوب بود. يك بار با وجود غرغرهاي پدر مادرم شلوار جين پوشيدم و با كلي ذوق و شوق پيش او رفتم. دستم انداخت و گفت بهت نمياد. ولي وقتي ناراحتي مرا ديد براي اينكه دلداريم بدهد گفت به پاهاي تو شلوار پارچه اي بيشتر مياد. كه بيشتر ناراحتم كرد و گفتم نمي خواد دلت برام بسوزه. كه گفت به خدا خيلي خنگي.
آن شب او پشت به ما، نگاهش به تلويزيون بود و من طوري نشسته بودم كه هم تاس بريزم هم بتوانم او را ببينم. پدرش گير داده بود يك دست بازي كنيم. از قصد تاقي مي دادم كه زودتر ببرد. به رد مهره هاي كمرش نگاه مي كردم كه از انتهاي سفيد گردنش شروع مي شد، آرام به زير تي شرت نازكش مي خزيد، از زير بر جستگي بندي رد مي شد و تا گودي سفيد كمرش ادامه پيدا مي كرد كه چون به جلو خم شده بود بيرون زده بود، كرك هايي طلايي آنجا برق مي زدند. از جا پريدم. پدرش محكم تخته را به هم كوبيده بود و چند مهره اين طرف آن طرف پرت شده بود. سرش را جلو آورد و خيلي آهسته گفت: پسرجان! هيچ چي به اندازه كسي كه اداي بازي درمياره عصبانيم نمي كنه. بلند شد و درحالي كه عصبي به پيپ پك مي زد از اتاق بيرون رفت. تا آن شب او را آنطور عصبي نديده بودم ولي حدس زدم چون به دخترش زل زده ام از كوره در رفته باشد. از خدا خواسته به كنار او رفتم كه صداي تخته هم نتوانسته بود نگاهش را از فوتبال بگيرد. حتي وقتي برايم توضيح داد كه هت تريك به چه مي گويند به صفحه تلويزيون و به توتي كه با حركت آهسته بارها گل مي زد خيره مانده بود. كف دستانش را روي گونه هايش گذاشته بود، آرنج هايش را روي زانو و به جلو خم شده بود. يك لحظه فكر كردم سرخي گونه هايش را پوشانده. بلند شدم و جلوي صفحه تلويزيون ايستادم. عصبي گفت كه كنار بروم. فكري در ذهنم جان گرفت، او عاشق فوتبال نبود، فوتبال را براي بازيكنانش نگاه مي كرد. به اتاقش رفتم، به در كمدش كه پر از عكس فوتباليست بود نگاه كردم و تنها توتي را آن ميان شناختم كه برايم دهن كجي مي كرد، درست مثل اينكه عكس خانوادگي پرجمعيتي را نشانت بدهندو كسي كه دوست اش داري انگشتش را روي صورت يك نفر در عكس بگذارد و بگويد اين زماني خواستگار من بود، بعد از آن هربار عكس را ببيني تنها صورت طرف را خواهي ديد انگار عكس شش در چهارش را ديده باشي.
آن شب تا صبح بيدار بودم و خيالات احمقانه ثانيه اي رهايم نمي كرد، فاصله تخيل و حماقت به صفر رسيده بود. فكر مي كردم اگر روزي توتي را در خيابان ببيند و از هم خوششان بيايد آن وقت تكليف من چه مي شود. حتي بلند شدم و اجزاء صورتم را در آينه بررسي كردم و هيچ شباهتي با توتي نديدم، غلت مي زدم و از خودم مي پرسيدم با اين قيافه او چگونه به من علاقه دارد. عقب ماندگي خودم را سرزنش مي كردم كه به يك بازيكن فوتبال در آن سوي دنيا كه كاري جز لگد زدن به توپ ندارد حسادت مي كنم ولي دلم آرام نمي گرفت آخر او هيچوقت مرا آنطور شيفته نگاه نكرده بود.
از فرداي آن روز بود كه سرو كله لاتيشيا پيدا شد، او يك مدل فرانسوي بود و با اينكه زن بود ولي از توتي هم قدبلندتر بود. داشت كانال ها را عوض مي كرد تا به فوتبال برسد كه چند لحظه اي روي يك كانال مكث كرد و من مجذوب راه رفتن لاتيشيا شدم. اسمش را نمي دانستم، او گفت لاتيشيا. گفتم كانال را عوض نكند. كف دستانم را زير چانه ام گذاشتم و محو تماشاي لاتيشيا شدم كه طور خاصي راه مي رفت. يك نيم دايره چرخيد، بالاي سرم آمد، يك ابرويش را بالا برد و طور بامزه اي گفت: اوهوي! پسره هيز! بدون اينكه سرم را برگردانم پرسيدم: گفتي اسمش لاتيشياس؟ كنترل تلويزيون را كنارم گذاشت و در حالي كه سرش را پايين انداخته بود و در حال دريبل زدن از اتاق بيرون مي رفت خيلي بي ربط گفت بهت نمياد. با كلي اين در و آن در زدن يك عكس كوچك از لاتيشيا خريدم، پوستر نخريدم چون جرات نداشتم به در و ديوار اتاقم بزنم. عكس را در كيف بغلم گذاشتم. البته كمي نگران بودم و چند بار به سرم زد كه اين كار را نكنم ولي هربار عكس توتي به در كمد پيش چشمم مي آمد و فكر مي كردم او روزي چند بار جلوي آن عكس برهنه مي شود؟ دو روز نگذشته بود كه او عكس لاتيشيا را در كيفم ديد. حس كردم قدري جا خورد. چند لحظه به عكس خيره شد و بعد با لبخند نصفه نيمه اي گفت پسرخاله اي دارد كه كيف بغلش پر از عكس هنرپيشه هاي هنديست. فهميدم كه با اين مقايسه مي خواهد اذيتم كند. من هم براي اينكه آتش اش را تند تر كنم با غيظ گفتم لاتيشيا را با آن هنرپيشه هاي مسخره هندي مقايسه نكن. شانه اي بالا انداخت و گفت: هنرپيشه هندي تا وقتي مثل لاتيشيا راه نرفته مسخره نيست. سريع گفتم: اگر مثل يك فوتباليست راه برود چطور؟ خيره نگاهم كرد و گفت: مثلا مثل كي؟ چيزي نگفتم. عين دو خروس جنگي روبروي هم در دايره بين مبل ها ايستاده بوديم. چند لحظه به همين وضع گذشت. در يك آن نگاه عصبانيش را پشت يك نگاه سرد مخفي كرد و خودش جواب داد: مثل توتي؟ سعي كردم حالت صورتم تغييري نكند. ادامه داد: اون هم مسخره اس و با قدم هاي محكم از من دور شد. ولو شدم روي مبل و صورتم را در دستانم گرفتم. چكار بايد مي كردم، اولين اسمي كه به ذهنش مي رسيد توتي بود.
چند شب بعد، يادم هست، بازي رم لاتزيو بود. او همانطور كه نگاهش به روبرو بود برايم توضيح داد كه داربي به چه مي گويند، بازي تيم هاي همشهري. گفتم هم شهري ها كه بايد بيشتر هواي هم را داشته باشند! مقابلم تنها يك نفر را مي ديدم كه دنبال توپ مي دويد، او توتي بود. ديگر به كسي كه مشتاقانه به او چشم دوخته بود نگاه نمي كردم، من هم تنها نگاهم به توتي بود با يك فرق. با چشماني دريده به ساقهاي پاي توتي نگاه مي كردم و اميدوار بودم به زودي زود خرد شوند. گفت: وقتي پاي باخت بياد وسط آدم ترجيح مي ده به غريبه ببازه تا به همشهري. ديگر طاقت ديدنش را نداشتم، هر شوتي كه مي زد انگار لگدي به من حواله مي كرد. چشمانم را بستم و در ذهن انواع بلاهايي را كه ممكن بود بر سر او بيايد تصور كردم، بلايايي كه همگي سرخ رنگ بودند، پرتاب گوجه فرنگي توسط طرفداران دو آتشه، كارت قرمز، خداحافظي با فوتبال حرفه اي به دليل مصدوميت، تيغ جراحي كه زانوي او را مي شكافت. نمي دانم اين وضعيت چند دقيقه ادامه پيدا كرد ولي يك لحظه چشمانم را باز كردم و ديدم او برگشته و به من نگاه مي كند، فكر كردم بين دو نيمه است ولي نبود، توتي هنوز در زمين بود و مدافعان را جا مي گذاشت. خداي من! لحظاتي كه مي توانستم به او نگاه كنم فارغ از اينكه او به چه كسي نگاه مي كند را با تنفر از توتي تلف كردم. خيره به من نگاه مي كرد نه آنطور كه به او نگاه مي كرد. در نگاهش چيزي بود، شايد ملامت. اينكه لحظاتي را كه مي توانم او را ببينم، چشمانم را مي بندم و به جاي ديدن شور و حرارت او حركات لاتيشيا و اندام او را مجسم مي كنم، بايد اعتراف كنم كه بعد ها در طول مسابقات رم و تيم ملي ايتاليا كه به صفحه تلويزيون چشم مي دوختم و با تمام وجود به توتي نگاه مي كردم به اين تعبيرات رسيدم ولي در آن لحظه فكر كردم از اينكه فوتبال و توتي عزيزش را نگاه نمي كنم و در تحسين خالصانه اش شريك نمي شوم ملامتم مي كند. پس بيشتر لجم گرفت.
بعد از آن هر جا فرصتي دست مي داد از لاتيشيا حرف مي زدم، در مورد زيباييش غلو مي كردم و زناني را كه در خيابان به لاتيشيا شبيه بودند نشانش مي دادم. تا يك روز كه براي هميشه مرا به لاتيشيا واگذار كرد. مسلسل وار حرف مي زد، انگار كه نمي خواهد به من فرصت دفاع بدهد، هرچند آنقدر از عكس العملش تعجب كرده بودم كه صدايم در نمي آمد. اصلا فكرش را هم نمي كردم كه اين حرف ها را دختري بزند كه مي توان با پدرش تخته نرد بازي كرد، در آن لحظه تنها فكر مي كردم حسادت كورش كرده. صداي بوق آزاد را كه شنيدم برايم روشن شد به قوطي كنسروي پر از باروت لگد زده ام.
از آن زمان به بعد تمام در و ديوار اتاقم را با عكس هاي توتي پوشانده ام، از آنجا كه توتي مرد است از نظر پدر و مادرم هيچ اشكالي ندارد. پيراهن شماره ده رم را خريده ام و شب ها وقت خواب مي پوشم، شايد اگر او مي ديد مي گفت بهت نمياد. تمام مسابقات رم را دنبال مي كنم و دلم خوش است نود دقيقه به چيزي نگاه مي كنم كه او نگاه مي كند. وقتي به توتي كه در زمين دريبل مي زند دقيق مي شوم حتي شباهت هايي بين او و توتي مي بينم، انگار توتي آينه اي بين من و او باشد. توتي كه گل مي زند من به هوا مي پرم، اخراج كه مي شود گريه مي كنم و از درد كه به خود مي پيچد دل توي دلم نيست، باور كنيد من عاشق توتي هستم.
  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٤/۱۳
تگ ها :

كاپوچينوي روسي


يك قطره دويد تو ابروم، چكيد رو هلالي پاش، بين كفش و شلوار. كاپوچينو فرانسوي مي خواين يا ايتاليايي؟ خواستم بگم كاپوچينوي روسي، بعد بالا بيارم رو ميز، بهش بگم بپره بالاش پا بكوبه روش. نيگا به يقه اش كردم كه باز بود. تي شرت سفيد نازكي تنش بود، زير مانتوش. يادم افتاد ميدان ونك يكي كه با گاري دستفروشي مي كرد، توري سفيد انداخته بود رو شاتوت هاش. شايد هم از ميدان ونك كه رد مي شدم ياد دختري افتادم كه سينه بند نبسته بود و با تي شرت سفيد نشسته بود جلوم. اينقدر دور ميدان چرخ زدم كه شب شد. دل دل مي كردم نيم كيلو شاتوت بخرم. شاتوت زير توري سفيد آب مي انداخت به دهنم. شب كه شد گفتم آقا ! نيم كيلو بده. توري را كه زد كنار گفتم ولش ! نمي خوام. يارو همچين نيگام كرد انگارجفت پا پريدهام رو بساطش. گفت حالا چيكار كنيم؟ كاپوچينوش تمام شده بود. گفتم من دوست دارم دست و پامو دراز كنم تو رختخواب. هيچي نگفت. همچين نيگام كرد انگار پريده باشم رو ميز، جلو اون همه عوضيايي كه اونجا جمع بودن و نمي دونستن كاپوچينوي روسي يعني چي. گفتم چقدر داري بدي بهم؟ كيفشو گذاشت جلوم. آنقدر برداشتم كه تا ونك برسم. دور ميدان يه چرخ زدم، يارو شاتوتيه پيداش نبود. يكي بود كه از رو گاريش بخار بلند مي شد. گفتم يه بشقاب بده. داد. بشقاب رو برداشتم خالي كردم تو جوب. يارو خواست چيزي بگه. پولش رو انداختم جلوش. مي خواستم بگم شايد يه نفر ازين مرضها داش كه بوي باقالي بخوره بهش مي ميره. نگفتم. مگه شاتوتيه فكر مي كرد چه ولولهاي تو دل آدم ميندازه. هوس كردم بهش زنگ بزنم. زدم. گوشي رو برداشت. گفت وقتي با هميم چرا حرف نمي زني؟ گفتم الانم حرفي نزدم. گفت مي خوام ببينمت. گفتم برا چي؟ ديگه هيچي نگفت فقط آروم نفس كشيد. من هم گوشي رو گذاشتم. دور ميدون دم غروب كه ميشه يه رنگ خاصي ميشه، يه جورايي انگار روز بهت دهن كجي مي كنه و دستت ميندازه انگار ميگه حالا وقتشه حالتو بگيرم، ولي آدم كه از صبح حالش خراب باشه ديگه ازغروب هم كاري برنمياد. خواستم برم اونور ميدون، كه كارگرها مي شينن لب جوب و صبح به صبح منتظرن يكي بياد ببرتشون. يكي وايستاده بود جلوم. گفت سلام. گفتم خب سلام. گفت منو يادت نيس؟ گفتم پيشبندمو تو مهدكودك يادمه روش عكس يه اردك زرد بود، يادمه تو آمادگي بسكه خنده ام گرفته بود از رو نيمكت افتادم زمين دستم شكست معلممون رو گچ دستم نوشت حامد جان ببخشيد، اون سيزده بدري رو يادمه كه بابا با لگد زد تو تلويزيون كه داشت يه فيلم سرخپوستي مي داد، تو اون موقع ها كجا بودي كه مي رفتم بالا رختخواب ها، زانوهام رو بغل مي كردم و تو دلم به همه فحش مي دادم؟ اصلا تو رو برا چي بايد يادم باشه با اين قيافه حق به جانبي كه گرفتي؟ ببينم نكنه به خاطر لبات كه عينهو كون ميمون ميمونه انتظار داري هيچوقت از ياد كسي نري؟ انگار هيچكدوم از حرفاي منو نشنيده، گفت اي بابا ! پارسال چارشنبه سوري... يادت نيس. از زني كه بگه اي بابا حالم بد ميشه. گفتم من و روزبه چارشنبه سوريا از بچگي وقتي همه اهل محل دلقك بازياشون رو تموم مي كردن و ميرفتن تازه ميرفتيم سراغ آتيش و سعي ميكرديم تا صبح روشن نيگرش داريم حتي اگه بارون ميومد،كه هميشه هم ميومد اين كارو مي كرديم. بارون با ما لج بود، با آتيش لج بود، با چهارشنبه ها لج بود، هيچوقت جمعه ها بارون نميومد، هيچوقت شنبه ها نميومد. ما هرچي دم دستمون بود مينداختيم تو آتيش. بارون از سرو كله مون مي ريخت ولي اون زيرميرا يه نور نارنجي بود كه بارون دستش بهش نمي رسيد. مي نشستيم دور آتيش و اي ايران مي خونديم، امشب در سر شوري دارم مي خونديم و اين اواخر زده شعله در چمن، تو كجاي چارشنبه سورياي من بودي؟ گفت پارسال. گفتم پارسال كه من تنها بودم، رفتم تو محل هيچكس نبود. اونجا كه رد آتيشمون هرسال مي افتاد رو آسفالت يه پايه پل بود اين هوا. جاي اون خونه هه كه رو پله اش مي نشستيم و از لاي درش، اونجا كه نامه مي اندازن، تو تابستونا باد خنك ميومد، جاي خونه ي خودمون و روزبه اينا و حميد اينا و مجي اينا و سرهنگ جهانشاه يه پلي بود كه ماشينا با سرعت از روش رد مي شدن. من زير پل بودم، هيچكس نبود، توهم نبودي. يه مشت خاك برداشتم. يه مورچه هه از دستم رفت بالا. تو تاريكي اونجا ديدمش و فوتش كردم. من بچه بودم خيلي مورچه مي كشتم، كلي راه بلد بودم واسه كشتنشون، اينقدر ازشون كشتم كه حساب نداره. مورچه هه چسبيده بود به دستم، گريهام گرفت اونا هنوز بودن ولي ما ديگه نبوديم. حالا همه اينا رو بهت گفتم ولي تو رو يادم نمياد. حالام راتو بكش و برو كه حوصله ات رو ندارم. فكر كنم اين آخري رو شنيد و رفت. اصلا برنگشتم رفتنش رو نيگا كنم. هروقت كسي برنگشت رفتنتون رو نيگا كنه بدونين خيلي حالش بده. معلومه كه شناختمش. چارشنبه سوري حالش خيلي بد بود. من رسوندمش خونه شون. آب قند درست كردم دادم خورد. تا حالش جا بياد منو به صدتا اسم صدا كرد. اينقدر بدم مياد منو به اسم كسي ديگه صدا كنن كه حد نداره. حالش كه خوب شد خواست تي شرت سفيدش رو بكشه رو سرش كه من زدم از خونه شون بيرون و رفتم زير پل و اون قضيه ي مورچه هه پيش اومد. فرداش زنگ زد بهم. مي خواست مطمئن بشه از جريان ديشب به هيچكي چيزي نمي گم. هرچي فحش از پنج سالگي بلد بودم بهش دادم، تموم كه شد گوشي رو گذاشتم فكر كنم آخرين لحظه هم داشت ميگفت پس من مطمئن باشم؟ ديگه داشت شب مي شد، شاتوتيه پيداش نبود. كنار جوب وايستاده بودم بالا سر يه ياروهه كه داشت تو آشغالاي جوب دنبال مي گشت. چيزاي ريز ميز ورمي داشت از تو جوب و از نزديك تو نور مغازه ها خوب وراندازشون مي كرد. يه سوزن برداشت، يه گردنبند ارزون دخترونه، يه نارنجك پلاستيكي رو برداشت نگاه كرد و انداخت دور. هرچي بر مي داشت و مي پسنديد رو مينداخت تو كيسه اي كه دستش بود. يه كليد برداشت كلي زيرو بالاش رو نيگا كرد و انداخت تو كيسه. دست كرد زير كپه آشغالا، مشتش رو باز كرد، يه كاندوم كف دستش بود تو جلدش. سرش را نزديك برد و با انگشتاش روي محفظه پلاستيكيش فشار داد، هي فشار داد، هي فشار داد. بعد انداختش تو كيسه كنار گردنبند دخترونه هه. به زور چند قدم رفتم آن طرف تر و نشستم لب جوب و بالا آوردم. اين جريان رو بايد براي يكي تعريف مي كردم، براي روزبه يا هركي كه بدونه كاپوچينوي روسي يعني چي، با اينكه ازدواج كرده ولي فكر كنم هنوز مزه كاپوچينوي روسي زير زبونشه. بلند شدم، كف دست هام خاكي بود، با پشت دست كشيدم دور دهنم. رفتم طرف تلفن. يه صداي لوسي از پشت سرم گفت آقا ببخشيد من يه كار ضروري دارم، يه دقيقه هم نميشه. سرم رو هم برنگردوندم. گفتم نميشه. شماره اش رو گرفتم. چند تا زنگ خورد تا زنش برداشت. با صداي خواب آلودي گفت حمومه. گوشي را گذاشتم. راه افتادم. مي خواستم برم يه جايي كه كسي نبيندم بشينم زانوهام رو بغل بگيرم و فحش رو بكشم به همه. ميدون ونك همه جاش تو ديد بود. از جلو يه مغازه رد شدم، يه دختربچه اومد بيرون، چهار پنج ساله. پشت دستم رو آروم كشيدم پشت لاله گوشش. مادرش دستش رو كشيد و برد، نيگاش كردم تا دور شد، اون هم يه وري برگشته بود و من رو نيگا مي كرد. انگار نصفه شب تابستون دستت رو بذاري روي جاي سرد يه متكاي نرم و حس كني چه خنك شدي، نشستم لب جوب و ديگه برام مهم نبود كه كسي نمي فهمه كاپوچينوي روسي يعني چي.
  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٢:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٤/۸
تگ ها :

خلسه

تنها چند اسكناس هزاري غيب شده بود. اين را وقتي فهميد كه با سايه مي خواستند غذا سفارش دهند، هر چند هيچ ميلي به غذا نداشت. به عادت هميشه اش تا پشت ميز نشستند كيف پولش را از جيب بيرون كشيد و پنهاني زير ميز ميزان موجوديش را تخمين زد و همان جا بود كه فهميد از پولش كم شده. از صبح چيزي نخريده بود، حتي با اينكه گرسنه بود چيزي نخورده بود، يك سوسك تند و تيز كرم رنگ از لاي نانهاي گرد بيرون پريد. از خانه كل راه را تا رستوران 469 پياده آمده بود و با اين حال نيم ساعت زود رسيده بود، از ظرف نان جهيد روي ميز. از انتظار كشيدن نفرت داشت و وقتي سايه سر ساعت پيدايش نشده بود به سرش زد براي اينكه تلافي كند تنهايي غذا بخورد، ولي از عكس العمل سايه ترسيده بود و قيد تلافي را زده بود، كل عرض ميز را طي كرد و جسورانه خود را روي مانتوي سايه انداخت. دستش را نزديك دهانش برد و ها كرد. ضربه شديدي ميز را تكان داد، شيشه نوشابه برگشت و شري ريخت روي شلوارش. دهانش بوي سوسيس مانده مي داد. از جا پريد، خيسي به پوستش رسيده بود.
از رستوران بيرون آمدند و سايه بي خداحافظي راهش را گرفت و رفت. تمام مشتري ها به آن دو نگاه كرده بودند كه يكي جيغ مي زد و ديگري مثل خوابگرد ها به روي ميز خيره مانده بود. مسير بازگشت تا خانه را هم پياده آمد كه خوب فكر كند. در راه پله سينه به سينه صاحبخانه شد كه روي ابروي چپ اش چسب زخم زده بود. سرهنگ بازنشسته يك دستش را به پيژامه اش گرفته و در حالي كه مي خواست لحنش آرام باشد به او اخطار داد يك هفته مهلت دارد خانه را تخليه كند و اضافه كرد تنها به اين دليل كه دانشجو است و بچه شهرستان، او را تحويل كلانتري ندادهاند. مثل تمام هم صنف هاي بازنشسته اش فطرتا فضول بود و مي خواست سر از هر كاري در آورد. دائم پشت پنجره بود و كوچه را مي پاييد. چند بار او را با سايه در راه پله ديده و برايش خط و نشان كشيده بود. همين شب گذشته در مقابل توضيح او كه سايه نامزدش است، پوزخندي زده بود كه يعني خر خودتي. ديگر طاقتش را طاق كرده بود ولي او از آلاخون والاخون شدن در اين شهر بزرگ مي ترسيد براي همين دندان روي جگر مي گذاشت.
در اتاقش پشت پنجره ايستاد. يكي از آن عصر هايي بود كه خورشيد نور سحر كننده اي دارد و بادي ملايم برگها را تكان مي دهد و صداي به هم خوردن برگها، آرام آرام انسان را به رويا مي كشاند، زماني بين سه تا پنج بعد از ظهر، ساعاتي از روز كه انگار گرد بي حسي در فضا پراكنده اند. بيرون، ذرات معلق عجيبي برق مي زدند. زن جواني چند پشت بام آن طرف تر روي بند، رخت پهن مي كرد. باد آرام آرام لباس ها را تكان مي داد. نگاهش را به زن دوخت كه پشت لباس هايي كه در باد ميرقصيدند هر چندلحظه ديده مي شد. از تنهايي در اين وقت روز قلبش گرفت. پلك چشمانش آرام بسته شد.
در تختش پهلو به پهلو شد، چشمانش را باز كرد و نگاه بي احساسش را روي تاريكي اتاق گرداند. شب، پشت پنجره غوغا مي كرد. روي رانش خاريد. خواست دستش را تكان دهد، احساس بي رمقي شديدي كرد. انگار مرده اي زنده شده باشد. روي رانش را خاراند. دستش به پوست پايش خورد، سردي نوك انگشتانش را حس كرد، رويش را پس زد. هيچ لباسي تنش نبود. گويي تازه از مادر زاده شده. با اينكه چند سالي بود تنها زندگي مي كرد ولي هيچگاه در خانه بي لباس نمي گشت، حتي برهنه نمي خوابيد. شايد اين معذب بودن از برهنگي از تربيت پدرش بر مي خاست. از كودكي مجبورشان مي كرد در خانه جوراب بپوشند، به نظرش بي جورابي ولنگاري مي آورد. در تخت نشست و سرش را بين دو دست گرفت و فشرد. يادش نمي آمد چه وقت لباسش را در آورده. تازه متوجه بويي شد كه در اتاق پراكنده بود. دستانش را بو كرد، بوي نا آشنايي بود. بلند شد، چراغ را روشن كرد، لباس پوشيد و يك ساعت تمام غذا خورد و فكر اين كه چرا سير نمي شود يك آن رهايش نكرد. تلفن زنگ زد. يكي از بچه هاي دانشكده بود و او به يك مهماني شبانه دعوت شد. نمي خواست برود، كلي كار داشت كه بايد انجام مي داد. خودش مي گفت اهل مهماني و بزن بكوب نيست. اگر گاهي به زور به يكي از اين مهماني ها مي رفت، گوشه اي مي نشست و در خودش فرو مي رفت. در يكي از همين مهماني ها سايه را ديده بود، ولي رويش نشده بود جلو برود و حرف بزند. از سني به بعد روابطش با دخترها به صفر رسيده بود، انگار از آن زمان در سربازخانه بزرگ شده بود. دختران فاميل كه تا ديروز همبازيانش بودند از او رو مي گرفتند و او به هر جمع زنانهاي وارد مي شد انگار جزامي وارد شده بود. پدرش هميشه مي گفت اگر زني بفهمد دوستش داري يك افسار به گردنت مي اندازد و اگر بفهمد عاشقش هستي يك پالان پشتت مي گذارد و سوارت مي شود. سايه سر حرف را باز كرده بود، سايه شماره تلفن اش را داده بود، سايه اولين قرار را گذاشته بود، گاهي كه عصباني مي شد به او سركوفت مي زد كه شروع كننده هيچ كاري نيست. حالا اگر مي فهميد او تنها به پارتي شبانه رفته چه فكر ها كه نمي كرد حتما دلخور هم مي شد. تلفن را قطع كرد، پشت ميز نشست و به كار مشغول شد ، نوشت و نوشت و نوشت.
ظهر فردا از خواب بيدار شد. تيغ آفتاب فرش اتاق را تا كنج ديوار دريده بود. دستش را كورمال كورمال به لبه بالاي تخت كشيد، ساعتش را برداشت و نگاه كرد. ساعت يك و يازده دقيقه بعد از ظهر بود. شوكه شد. سابقه نداشت تا اين ساعت بخوابد. صداي زنگ تلفن ادامه داشت. تازه با صداي آن بيدار شده بود، وگرنه معلوم نبود تا كي مي خوابيد. دستش را بالاي سرش برد و گوشي را برداشت. صداي آن سوي گوشي از استعدادي مي گفت كه او تا ديشب از ديگران مخفي كرده بود. هم دانشكده ايش از او مي پرسيد آيا ديشب مست بوده يا حال عادي داشته؟ كسل بود و حوصله مسخره بازي نداشت. گوشي را گذاشت. شب قبل تا دير وقت مشغول نوشتن بود، بعد هم كه خوابيد. البته يادش نمي آمد چه وقت كار را قطع كرده و توي تخت لغزيده، كه مساله مهمي نبود. به پهلو چرخيد، پاهايش را از تخت پايين انداخت و هيكلش را بلند كرد، روي لبه تخت نشست و خيره شد به كت و شلواري كه كف اتاق ولو بود. لباسهايي كه بايد به چوب رختي آويزان مي بودند، عين جنازه روي زمين پخش بودند. كتش را بر داشت و دستش را در جيبش كرد. مشتي دستمال كاغذي مچاله بيرون آورد، معلوم بود كسي عرقش را با آنها پاك كرده. در جيب ديگرش تكه كاغذي پيدا كرد. شماره تلفني رويش نوشته شده بود. آشنا نبود.
از آن سوي خط زني با صداي گرفته خواب آلودي گفت: بله. چيزي به ذهنش نرسيد كه بپرسد. كمي من و من كرد و گوشي را گذاشت. از افكار در هم سرش درد مي كرد. اين شماره غريبه، اين زن ناشناس چه معنايي داشت؟ اگر سايه شماره را مي ديد چه جوابي داشت بدهد؟ بلند شد. مسكني خورد وسعي كرد آخرين تصويري را كه از ديشب به ياد دارد، پيدا كند. خاطراتش محو شده بودند، تكه پاره بودند، انگار قطعاتي بودند كه در بي وزني رها شده اند. يادش مي آمد كه چنداسكناس گم كرده، به ياد داشت كه زني در باد رخت پهن مي كرد و شب تنها مي نوشت و مي نوشت و از دورها صداي گنگ موسيقي تندي مي آمد و او با خودش فكر كرده بود، چه مردماني! و صداي ديگري هم بود، صداي قهقهه اي كه به سكسكه مي مانست. اما منشاء اين صداي آخري رانمي دانست. از ديروزخبري از سايه نبود. چند بار زنگ زده بود و پيدايش نكرده بود. بايد او را مي ديد و آزردگي ديروز را بر طرف مي كرد. به سمت تلفن رفت.
باز حرفشان شد. سايه بلند بلند از اينكه او بي توجه شده، عجيب شده و مثل مستهاست، گلايه مي كرد. توجه اش به اين موضوع آخري جلب شد، دو بار در يك روز به او گفته بودند مست. به ميزهاي دور و بر زير چشمي نگاه كرد. چند سر به سويشان برگشته بود. يك بار سر صف، چون نظم صف را به هم زده بود از ناظم خط كش خورده بود و كف دستانش را كه مي سوخت لاي پاهايش برده و فشار داده بود. تمام مدرسه نگاهش كرده بودند. آنجا جاي خوبي براي دعوا با صداي بلند نبود. پيشنهاد داد به خانه بروند و آنجا هرچه مي خواهند داد بزنند. سايه صدايش را پايين نمي آورد و او از اين كه زير نگاه ديگران باشد احساس خفگي مي كرد، كف دستانش عرق كرده بود ولحظه به لحظه كلافه تر مي شد و هي به روي بشقابش نمك مي پاشيد.
روغن جلزي كرد و چند قطره روي دستش پريد. تخم مرغ در روغن داغ جيغ مي زد، تب مي كرد، جثه سفيدش بالا پايين مي پريد و به خود مي لرزيد. نيمرو آماده بود. ماهيتابه را روي ميز گذاشت و پشت آن نشست. روي نيمرو نمك پاشيد و با نوك چنگال زرده را شكافت، رنگ زرد آرام، مثل حركت گدازه ها روي شيب كوه، سفيده را مي پوشاند. احتياط مي كرد كه با قاشق به كف ماهيتابه نكشد، اگر مادرش بود از اينكه كف ماهيتابه را خش انداخته مواخذه اش مي كرد، ماهيتابه پر از خش بود، سرش را نزديك برد و با دهان پر به خش هاي كف آن خيره شد. نيمرو شور شده بود، برعكس ظهر كه در رستوران 469 هرچه نمك مي زد غذا بي مزه بود. از جويدن دست كشيد. صدايي از دورها بلند شد كه ملامتش ميكرد. يادش آمد چقدر كلافه شده و چقدر دلش مي خواسته اين صدا را قطع كند. بيشتر از اين يادش نمي آمد. طوري بلند شد كه صندلي از پشت به زمين افتاد. بايد به سايه زنگ مي زد و مي فهميد چه شده. به سمت اتاق رفت، سر راه پايش را روي شيء نوك تيزي گذاشت، لنگ لنگان چند گام ديگر برداشت، در آستانه در ايستاد و در حالي كه آرام آرام محتويات دهانش را مي جويد به داخل نگاهي انداخت. بدني مچاله روي تخت افتاده بود، موهاي بلندي از لبه تخت آويزان بود و از همه چيز تنها سايه هاي درهمي ديده مي شد.

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٤/۳
تگ ها :