بيداري
گيج
در حاشيه خليج
کزکرده
پس پرچين های پست تمرکز
وتلوتلوخوردنی
در تلالوبلورهای چسبيده به سرانگشتانم
بلورهايی از جنس تنم
...
پتو را کنار می زنم.
در حاشيه خليج
کزکرده
پس پرچين های پست تمرکز
وتلوتلوخوردنی
در تلالوبلورهای چسبيده به سرانگشتانم
بلورهايی از جنس تنم
...
پتو را کنار می زنم.
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٩:٢٩ ب.ظ روز ۱۳۸۳/٦/٢٩
تگ ها :
فرو
صدای لرزش عقربک های سياه
که روز را ذره ذره می جوند
و فلاش های سرگردان
که لحظه های بی خودی را
ثبت می کنند
در آيينه پوسيده زمان
و انحناي بن بست هاي هميشه
تا انتهاي خرد شدن ثانيه ها
گسترده در پيش چشمانمان
آه!اي مرداب روزهاي درگذر
سراب روزهاي نيامده را
واگذار
و مرا
به اعماق ريشه هاي جاودان سكون و سكوت
به فروسوي بودن ها و شدن ها
ببر.
که روز را ذره ذره می جوند
و فلاش های سرگردان
که لحظه های بی خودی را
ثبت می کنند
در آيينه پوسيده زمان
و انحناي بن بست هاي هميشه
تا انتهاي خرد شدن ثانيه ها
گسترده در پيش چشمانمان
آه!اي مرداب روزهاي درگذر
سراب روزهاي نيامده را
واگذار
و مرا
به اعماق ريشه هاي جاودان سكون و سكوت
به فروسوي بودن ها و شدن ها
ببر.
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٧:٤٧ ب.ظ روز ۱۳۸۳/٦/۱٥
تگ ها :
ميليونري كه گرسنه بود.
شنبه
از امروز تلفن را هم قطع كردند. هرروز در يخچال دو قلويمان را كه باز مي كنم شگفت زده مي شوم، مثل خانه پدرم آخر شب ها كه مهمان ها بالاخره مي رفتند، از راهروي بالا كه توي سالن نگاهي مي انداختم از بلندي سقف و فاصله ديوارها تعجب مي كردم. ليواني در فرورفتگي جلوي يخچال گذاشتم و آن را از قالب هاي كوچك و هلالي شكل يخ پر كردم، داشتم فكر مي كردم يخ گرسنگي را تشديد مي كند يا نه. انگشتي به پشتم فرو رفت. زنم بود. دستانش را پشت سر مخفي كرده بود. بازوهايش را گرفتم، گنجش را در مشت مي فشرد. بازي اش گرفته بود. مشتش را كه باز كرد خرده هاي بيسكوئيت مثل براده هاي طلا يا دست كم مثل شن هاي سرزمين مادري يك مهاجر فلك زده از كناره هاي دست كوچكش باريدن گرفت. بشقابي زير دستش گرفتم و با احتياط محتويات آن را خالي كردم. كف آشپزخانه نشستيم و انگشت انگشت شروع به خوردن كرديم. هرچند انگشت يكبار ليوان يخ را تكان مي دادم و از قطرات آب شده اش مي خورديم. از صداي قطعات يخ در ليوان زنم خنده اش مي گرفت و صداهاي نامفهوم از خود در مي آورد. سعي مي كردم به خالي بودن كابينت هايي كه دوره مان كرده بودند فكر نكنم، خيلي گشته بوديم تا رنگي پيدا كنيم كه به رنگ پاركت بيايد، انگشتم را مي مكيدم و با رضايت به آنها نگاه مي كردم.
يك شنبه
صبح با حال بدي از خواب پريدم. زنم مثل جوجه خيسي مچاله در آفتاب خوابيده بود. نور خورشيد تنها روي او را پوشانده بود، اين طرف تخت هنوز شب بود. سابق صبح ها با دل پيچه از خواب مي پريدم و خم خم تا دستشويي مي رفتم. از قفسه كنار دستم مجله اي، كتابي برمي داشتم و مشغول خواندن مي شدم. آخرين بار كتابي به نام بازمانده روز را آنجا نصفه رها كرده بودم و چون ديگر چيزي براي دفع نداشتم از زمان مطالعه ام كم شده بود و كتاب جلو نمي رفت. فرصت هاي محدود دستشويي، دست بالا، مجال خواندن لطيفه يا قطعه ادبي كوچكي شده بود. خواب هاي بد آن شب هايم را از پرخوري شب قبل مي دانستم ولي حالا چه؟ خواب ديدم در صف نان ايستاده ام، نانوايي تنور داشت. بوي نان همه جا پيچيده بود. نانوا شكل يكي از دوستان پدر بود كه سالها پيش در شكار ديده بودم. پيپم را جاي پول به او دادم و گفتم يكي... فقط. تو خواب خون خونم را خورد كه چرا نگفته ام دو تا. پيپ را وارسي كرد و با لهجه غريبي گفت: خوبه اين...خوب مي سوزه و انداختش توي تنور. در نوع خودش كابوسي بود. اما حالا كه به خير گذشته بود. دستم را پشتم گرفتم و شروع كردم به راه رفتن، كف پايم را روي فرش گرد وسط سالن مي كشيدم و خودم را سرزنش مي كردم، فكر اينكه چيزي از خانه را ببرم بفروشم تا قارو قور شكم را بخوابانم لرزي روي پوستم مي انداخت. اولين چيز را كه بفروشم همه را فروخته ام.
دو شنبه
امروز يكي از ماهي هاي اكواريوم را خورديم. از آن هايي نبود كه خودمان خريده بوديم يكي برايمان هديه آورده بود، زيبا هم نبود، جثه گنده ي بي خاصيتي هم داشت. ظهر داشتم برايشان غذا مي ريختم. كمي از غذاي ماهي دهانم گذاشتم، دلم آشوب شد. زنم به آن ماهي خيره شده بود، انگشتانش روي شيشه اكواريوم او را دنبال مي كرد. چانه اش را گرفتم، صورتش را به سمت خودم برگرداندم و گفتم: مي خواي بخوريمش؟ به ابروهايش گره انداخت و لب هايش را جمع كرد به بالا كه يعني چي گفتي؟ اين بار آرام تر و با حركات لب غلو شده تري گفتم: مي خواي بخوريمش؟ اول اخم كرد، بعد خنديد و سرش را تكان داد. بايد آب پزش مي كرديم چون روغن نداشتيم. باز جاي شكرش باقي بود كه گازمان را هنوز قطع نكرده بودند. در قابلمه را برداشتم، بخار بيرون زد، چنگال را در تنش فرو كردم آماده بود. وقتي مي خورديمش هنوز آثار تعجب را در چشمان شفافش مي ديدم. طفلك نمي دانست وقتي سرنوشتت خورده شدن باشد اگر ماهي اكواريوم هم باشي خورده مي شوي.
سه شنبه
ظهر يك گنج پيدا كرديم، زنم پشت مبل ها يك كيسه پيدا كرد كه يك سيب زميني در آن بود با يك اسكناس تاخورده. هرچه با ايماء و اشاره خواست به من فلسفه اش را بگويد نفهميدم، تا رفت مداد و كاغذش را بياورد من نصف سيب زميني را همانطور خام خام خوردم، كمي مزه گل مي داد ولي در كل خوب بود. در حالي كه به نصفه خودش گاز مي زد داستانش را برايم نوشت. گدايي زنگ خانه مارا زده بود، جالب بود اصلا برايم عجيب نمي آمد كه يك گرسنه زنگ طبقه هفدهم برجي را بزند، توقع هم داشته باشد كسي صدو هفتاد و پنج پله را پايين برود و كف دستش پولي بگذارد. به هرحال دل زنم به حال او سوخته بود ولي تا راه حل پرتاب به ذهنش رسيده بود آن گرسنه كم صبر رفته بود بختش را در برج ديگري جستجو كند. الحق كه گرسنگي حافظه را زايل مي كند، بعد از دو روز گرسنگي لگدي زير هوش و حواس و تمركزتان مي خورد ولي از روز سوم، گرسنگي با سيم ظرفشويي به جان جدار مغز مي افتد و آخرين بازمانده ها را هم مي زدايد، يادم رفت بگويم كه ما آيفون تصويري داريم.
چهارشنبه
با غنيمت ديروزي فقط توانستم اندازه يك كف دست پنير بخرم با دو عدد نان. در سوپر ماركت وقتي با احتياط پول را جلوي فروشنده گذاشتم مجبور شدم اضافه كنم: براي استنلي...گربه مان. مردك كه دلخور شده بود چرا مثل هميشه دو سه كيسه خريد نكرده ام با پررويي چشم در چشم من انداخت و وقيحانه پرسيد: آخي! طفلك با نون مي خوره سير بشه؟ منتظر بودم بقيه پولم را بدهد تا آن را با دقت در جيبم بريزم كه رويش را طرف زن خوشبويي كرد كه وارد شده بود. زير لب گفتم باقيش مال خودت. كله بي خاصيت اش را هم برنگرداند ولي من از خودم راضي بودم، حس مي كردم واقعي ترين انعام دنيا را داده ام. حس خوب انعام وقتي در خانه را باز كردم جايش را به يك اوقات تلخي ناخوانده داد. زنم را ديدم كه روي زمين ولو شده و دارد يكي از كتاب هاي عكس دار بچگي ام را ورق مي زند. كيسه نون و پنير را انداختم روي مبل و كلمه به كلمه فرياد زدم: تو...از خودت...خجالت... نمي كشي؟ بعد خود به خود سيل كلمات سرازير شد: لابد وقتي مي خواستي اون پول كوفتي رو از هفده طبقه بندازي پايين تو فكرت بوده كه داري خرج خورد و خوراك مردك رو با هفت سر عائله براي يك سال ميدي! راستشو بگو تو فكرت چي بوده؟ نكنه توقع داشتي خدا واسه ي اين احساني كه تو كردي دستشو بكشه به اون كله بي مخت بلكه زبونت واشه؟ نه! جدي مي خوام بدونم وقتي تكنيك سيب زميني به ذهنت رسيد يا اون موقع كه رفته بودي رو مبل كه انتهاي كرمت رو بندازي پايين لبات مي جنبيده كه چيزي از خدا بخواي يا نه؟ جدي مي خوام بدونم!
مثل دختربچه اي كه مچ پدر بزرگش را در حال هولاهوپ بازي كردن گرفته باشد نگاهم مي كرد. به قول يكي از بچه هاي تيم گلف هميشه با زن بايد طوري رفتار كرد كه امكان ديوانه شدنت را بدهد.
نيم ساعت بعد وقتي ناخودآگاه اشكم سرازير شده بود، پشت دستم را روي گونه اش مي كشيدم و لقمه نون و پنير دهانش مي گذاشتم ولي هنوز گوشه لبش از تعجب كج مانده بود، نمي دانم آن اراجيف را كه رديف مي كردم در قيافه ام چه چيز عجيبي ديده بود كه ردش پاك نمي شد.
پنجشنبه
هميشه عصرهاي پنجشنبه مي رفتيم بيرون و قدم مي زديم. كروك مان در پاركينگ يك قطره هم بنزين نداشت، خودمان هم نداشتيم. هرچند دقيقه بايد گوشه اي مي نشستيم تا ناي راه رفتن پيدا كنيم. زانوهايم مي لرزيد. دست هم را گرفته بوديم و مثل زوج خوشبخت مستي كه روزهاي ماه عسلشان را روي ماسه هاي داغ جنوب فرانسه بي هدف تلو تلو مي خورند پيش مي رفتيم. آرايش كم رنگي كرده بود، هركس مي ديدش بايد مي فهميد كه مدت زيادي زنده نخواهد ماند. دستش را فشار دادم و گفتم يك ماتيك پررنگ مي زدي. ابروهايش را به هم نزديك كرد كه يعني نفهميده. با باقيمانده جاني كه داشتم فرياد زدم مي گم يه ماتيك پررنگ مي زدي، پررنگ. دو زن كه چربي هايشان تكان تكان مي خورد و جلوتر از ما راه مي رفتند برگشتند و چپ چپ نگاهمان كردند، فكر احمقانه اي به خنده ام انداخت، ديدم كه سيخي از يكي از آنها گذرانده ام و روي آتش مي گردانمش وخوش خوشان و سوت زنان با ملاقه اي نمك و آبليمو به او كه آرام آرام مغز پخت مي شد و روغن چكه چكه از تنش در آتش مي ريخت اضافه مي كنم تا وقت خوردن در دهان آب شود. روي لبه پياده رو نشستم و عق زدم، زنم دستم را رها كردو به حركت بي اراده اش به جلو ادامه داد. مي ديدمش كه روي برگ هاي زرد جلو مي رود. پرسپكتيو پياده رو با آن رنگ زرد زمينه و آسمان گرفته فقط و فقط حس مرگ را تداعي مي كرد. صداهايي از خودم درمي آوردم تا نگهش دارم، كلمات هم با آخرين حركت دست گرسنگي پاك شده بودند. چند قدم جلوتر ايستاد و به بچه هايي كه دست هم را گرفته بودند و از جلويش مي گذشتند خيره شد، ناخودآگاه دست دراز كرد و برگي از شاخه درختي كه نزديكش بود كند و به دهان برد. تازه يادش آمد كه دستي توي دستش نيست. برگشت و به سمت من به راه افتاد. با حركت آهسته مي ديدمش كه نزديك مي شود بچه ها در پس زمينه اش بي صدا و با دور كند قطار بازي مي كردند. به هر زحمتي بود بلند شدم، دستم را جلوي گوشش گذاشتم و آرام زمزمه كردم: توي خانه بميريم... توي خانه... روي تخت. فكر لبخند در چشمانش بود ولي توان عمل نداشت. هيچگاه درگوشش پچ پچ نكرده بودم ولي مطمئن بودم حرفم را فهميده. دوران عربده كشي تمام شده بود ولي چه دير فهميده بودم. به سمت خانه به راه افتاديم. قبل از در ورودي در باريك سياه رنگي را سمت چپم ديدم كه نيمه باز بود. بارها از كنارش گذشته بودم ولي نديده بودمش، گرسنگي چشمم را گشاد كرده بود و به نورهاي گم و ناشناخته هم اجازه ورود مي داد. دست زنم را به آن سمت كشيدم، از لاي در تو رفتيم. بوي بدي لوله هاي بيني ام را پر كرد. آنجا انتهاي شوتينگ زباله ساختمان بود. مردي با چكمه هاي بلند سياه كيسه ها را جابه جا مي كرد. متوجه ما شد، برگشت و بي آنكه نگاهمان كند با لهجه شرق كشور پرسيد كه چه مي خواهيم. آخرين نيرويم را جمع كردم و گفتم انگشتر برليان خانم را اشتباهي قاطي زباله ها انداخته ايم. سرش پايين بود، هضم برليان كار او نبود. پشتش را به ما كرد و گفت پيدايش مي كنم. كيسه اي را كه نزديكم بود آرام پاره كردم، يك تكه نان، ميوه هايي كه تنها اثر گاز يك بچه تقس بر آنها بود، چند بادمجان و سيب زميني كه كمي انتهايشان قهوه اي شده بود به من لبخند زدند. در جيب هاي كتم و زير مانتوي زنم تا توانستيم غنيمت جمع كرديم و مرد چكمه پوش را در حالي كه از شوق زندگي دوباره، مي لرزيديم تنها گذاشتيم. درون كيسه ها مي گشت و تكرار مي كرد برليان، تا برايش عادي شود. تا شوتينگ را داشتيم مرگ سراغمان نمي آمد.
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۳:۱٦ ق.ظ روز ۱۳۸۳/٦/۳
تگ ها :
نظرات ()


