مرثيه آخر

تمام که شدم

تازه فهميدم

تمام طول تباهيم را به تماشا نشسته بودم.

 

راهی به سوی رهايی می جستم.

کدام راه؟

نمی دانستم.

 

ستم

بر سرزمين سرنوشتم پايدار ماند.

از بند نرستم.

 

اينک

از اندکی بودن آمده ام.

از روزهای گرفته بارانی

و رطوبت مهلک تنی

در پيچ و تاب

در شب بلند التهاب

که روز ناغافل

به رويمان افتاد.

 

حال

سفری به انتهای شب

به غروبی ممتد

به روزی بی رمق و آفتابی

که بوی کهنه خاطرات می دهد.

به يادبود بودن ها

به سرزمين آرزوهای محال

 

بدرود

آغوش باز نياز

بدرود

تنديس باران خورده انتظار

در پيچ خيابان

بدرود

مسير خيس کوهستانی

بدرود

احساس خوش سرگردانی

در پس کوچه های پرسه ای ناگهانی

 

روبرو

لحظه های کشدار دلمردگی

در چين و چروک اين به اصطلاح زندگی.

 

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٤:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٧/٢٧
تگ ها :

بي كجا

به کجا بايد رفت؟
در شبي اينهمه چشمان تو خواب
ليک در بستر باران زده ات بيداری
به کجا بايد رفت؟
در شبی تيره و خيس
که تو در پشت نگاهت داری
و در آن
يکسره تا غرق جهان می باری
گفتمت
خسته شدی از من و اين حال خراب؟
شيشه بغض شکستی و نگفتی آری.   
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٧/٢٠
تگ ها :