به صيغه دوم شخص غايب

به روزبه
به دور و بر نگاهي مي اندازم. به او ميگويم: نه! ... پسر! نمي توانم اين كارو باهات بكنم،
ازم نخواه. صورت نارنجي رنگش را به سمتم گرفته با همان يك چشمش عاجزانه تقاضا مي كند كه آن كار را بكنم. مي گويم: نمي توانم. تو دو روز با من بودي، ته كيفم. نمي توام شكمت را پاره كنم. مي چرخانمش. پرتقال به دور خود مي چرخد و شادمان نيست. پس چطور توانست آن كار را با من بكند؟ آن نگاه شيشه اي را از كجا آورده بود؟ با كدام روش ذهني كاري مي كرد پوستش آنطوركش بيايد؟ انگشت رويش ميكشيدي انگار به نايلون روي سطل ماست كشيده باشي. يك شبه از خون كدام دژخيم به خودش تزريق كرده بود كه مي توانست آنطور خونسرد، آنطور از بالا به چشمان محكومي كه پيش پايش زانو زده خيره شود؟ راه گلويم بسته شده بود. هوا خفه ام مي كرد. صورتم را به ديوار خيس فشار مي دادم و تشنج را مزمزه مي كردم. زهري آرام و سخت از تنم بيرون مي ريخت.
اطرافم را گرفته اند. ديگر نمي گذارم كسي بشناسدم. شناختن بد چيزيست. تا به كنه وجودت پي مي برند رهايت مي كنند، با تنهايي هايت، كابوسهايت و عذاب وجدان هايت.
ديروز را مي خواهم برايت تعريف كنم. ظهر بود. وارد ايستگاهي شدم. بين تمام مترسك ها زني پشت به من با مانتوي جين رنگ و رو رفته اش ايستاده بود. از سر شانه برگشت. نگاهش بي انتهايي نگاه ديوانه ها را داشت. چشمانم را دزديدم، هنوز از زخمم خون مي ريخت. راهم را كشيدم و رفتم. در ايستگاه بعدي باز او ايستاده بود و اين بار لبخندي چون شكاف چاقويي گوشه ي لبش بود ـ مي گويي اين هم يكي از آن دروغ هايش است؟ـ. در نگاهم چشم انداز بي انتهايي ديده بود؟ آن روز در زير آن اسكلت فولادي زنگ زده ايستاده بودم و خاكستري بي نهايت ابرها دلم را مي فشرد. نفسي مي آمد، از ميان رگ و پي و گوشت راه باز مي كرد، دردمندانه، با نفرت به بيرون پرتابش مي كردم.
عصر بود، ديروز را مي گويم. در سرما راه مي رفتم. مي داني كه، از كلاه بدم مي آيد، خفه ام ميكند. از چتر، از شال گردن، از حفاظت، از محافظهكاري. هواي سرد سرم را سر كرده بود. انتهاي بولوار در غبار فرو رفته بود. سرما خون را قبل از رسيدن به مغز منجمد مي كرد. همه چيزعالي بود، بي نقص و زندگي در حال جريان داشت. به هيچ فكر مي كردم. حتي نمي دانستم خوشم يا بدحال. حال كسي را داشتم كه ميليونها سال از عمرش مي گذرد، به پشت سر، به آنهمه روزهاي يكسان نگاهي نمي اندازد روبرو هم ديگر نمي تواند فريبش بدهد. حجمي چند قدم جلوتر از من مي رفت. برگشت. خيلي بي مقدمه، بي مقدمه تر از مرگ توي صورتم لبانش جنبيد: مي بيني تو رو خدا! ميوه خريدم جا گذاشتم. مرا مفرد خطاب كرده بود. لبخندي زدم لبخندي مثل چيني از چين هاي كنار چشمت. زن رويش را برگرداند، قدم هايش را تند كرد و همانطور با خودش غرزد: آخه به خودت نمي گي چرا هيچي دستت نيست؟ همه چيز عالي بود، بي نقص. نه او مي دانست من كه هستم و نه من او را مي شناختم. هيولاي شناخت غافلگير شده بود. در غبار فرو رفت و من با گونه هايي يخ زده هنوز چين هاي كنار چشمت را تكرار مي كردم.
شب بود. وارد مغازه شدم. در ازدحام قفسه ها يادم رفت چه كم داشتم. زني داخل شد. دسته اي موي طلايي از كنار روسريش سرك كشيده بود. فروشنده تكان خورد. زن چيزي به سمتش دراز كرد: ميشه اينو نقد كنين؟ برگشت و نگاهي به من انداخت كه به دستان لرزان فروشنده زل زده بودم. وقتي داشت رويش را برمي گرداند دوباره از زير چشم نگاه تيزي انداخت. در پوست پريده رنگ من چه چيزي ديده بود؟ فروشنده يك بسته اسكناس نارنجي به سمتش دراز كرد. زن آن را گرفت: اشكالي نداره بشمرم؟ فروشنده گفت: نه!...شوهر كردي؟ زن اسكناس ها را با ناخن هاي بلند و صاف و براقش خط مي انداخت: خيلي وقته. خيلي خونسرد، خيلي سرد.ـ باورت مي شود؟ تو ... تو كه لبانم را كبود مي كردي باورت مي شود؟ ـ آنجا سردترين مغازه دنيا بود. بيرون رفتم. زن از لابه لاي كنسروها و دستمال هاي كاغذي نگاهي به من انداخت كه زير خطوط داربستي فلزي ايستاده بودم و ديگر نه چيزي دلم را مي لرزاند و نه به گريه مي انداخت و حتي نمي دانستم بايد خودم را در كدام تاريكي گم كنم.
  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٩/۳٠
تگ ها :

يک نقشه شيک

آنكه ريشش را يك ماهي مي شد نزده بود، آنكه يك هلال طلايي جلوي سينه اش آويزان بود چانه اش جنبيد.

ـ ناموسيه. بريد پيش سروان. دست راست در دوم.

تو راهروي تنگ، در دوم را زدم. صدايي گفت كه بفرمايم. داخل شدم. ميزي به هم ريخته روبرويم بود. صدايي از سنگفرش هاي رنگ و رو رفته كف اتاق در آمد.

ـ مداد! ... مداد!

زانو زدم رو زمين. كف دستهايم را ستون كردم. به چهره اي كه زير ميز مدادش را صدا مي زد گفتم: سروان؟ همانطور كه روي زمين زانو زده بود دستش را به شلوار ماليد و دراز كرد. خيلي به سختي كش آمد و با من دست داد.

ـ اون طرفا نيس؟

دور و برم را نگاه كردم. زير صندلي لهستاني كنار دستم يك در خودكار خيلي بي صدا و كج دراز كشيده بود.

ـ اينجا فقط يه در خودكار هست.

ـ يك ماهيه اونجاس.

بلند شدم. فهميدم چرا به آن سختي دستش را دراز كرد. دست چپش را روي ميز لاي كتابي با جلد مشكي گذاشته بود. خواندم همه مي ميرند، سيمون دو بووار. صدايي از زير خرت و پرت هاي روي ميز بلند شد.

ـ همين جور كه من مي گردم تو كارتو بگو.

چند تا كتاب را تا نيمه بالا آوردم و دوباره رها كردم بيفتند روي ميز، اثري از مداد نبود.

ـ ببين، رو ميزو به هم نزني برام دردسر ميشه.

نشستم رو گردو خاك هاي سنگفرش. پشتم را دادم به ديواره ميز.

ـ امروز صبح كه پا شدم در آپارتمانمون قفل بود. قضيه همينه.

صداي خش خشي آمد بعد سكوت شد.

ـ هرشب درو قفل مي كنم، يه چند وقتيه. زنم ... مي دونين شبا از تو كولرمون صداهايي مي اومد. زنم مي ترسيد مي گفت شب درو قفل كن.

از پشت سرم هيچ صدايي شنيده نمي شد.

ـ صبح آفتاب نزده ميره سر كار.

ـ پس زن داري؟

وايستاده بود بالاي سرم. شايد سي ساله بود. ريش و سبيل نداشت. انگار يك حوله خيس را از جلو به عقب روي موهاي سيخش كشيده بودند. يك گره افتاده بود بين ابروهاش.

ـ شبام دير وقت بر مي گرده.

چمباتمه زد كنارم. دستهايش را مثل دو تا چوب ماهيگيري گذاشت سر زانوهاش.

ـ كجا كار مي كنه؟

ـ كي؟

ـ زً....نِ....ت.

ـ نمي دونم. هيچوقت نرفتم محل كارش.

ـ آره خب. چه كاريه!

ـ يادمه امروز صبح هم رفت، گيج خواب بودم ولي يادمه كه رفت.

ـ بعد آفتاب كه افتاد رو تخت بلند شدي، ديدي در از تو قفله با همون كليد خودت.

يكي از چوب ها را تا كرد و روي گرد و خاك خطوطي كشيد.

ـ مي دوني، آدم كاري رو كه هرروز مي كنه نمي تونه خيلي مطمئن باشه كه هرروز مي كنه.

به نوك سياه انگشتش خيره شده بود.

ـ  من روزي يه مداد گم مي كنم.

ـ آپارتمان ما طبقه آخره.

پوزخندي زد.

ـ اگه طبقه همكف بودين و زنت يه روز صبح از پنجره مي رفت سركار عجيب نبود؟

دوباره ياد مدادش افتاده بود، به اطراف چشم مي گرداند. 

ـ بعد كه ديدي در از تو قفله چه كردي عزيز؟

ـ هول كرده بودم. صداش زدم. دويدم تو توالت، تو حموم.

ـ زير تخت؟

ـ زير تخت، تو كمد.

ـ مگه با هم ازين شوخيها داشتين؟

چيزي نگفتم.

ـ‌ اگه زنتو توي كمد پيدا مي كردي تعجب نمي كردي؟ نميومدي اينجا؟

چيزي نگفتم.

 صورتش را به صورتم نزديك كرد. دهانش بوي قرص نعناع مي داد.

ـ عزيزم اگه اين يه داستان پليسي بود همين الان آخرشو بهت مي گفتم.

آنكه كلاهخود سرش بود، آنكه اسلحه دستش بود سلام داد. از ورودي بيرون رفتيم.

ـ پياده بريم. منزل كه خيلي دور نيس؟

پوزخندي زدم.

ـ نه... منزل دور نيست.

ـ پس گفتي خونواده هاتون شهرستانن.

به كفش هاش نگاه مي كرد كه جلو جلو مي رفتند، انگار براي پاش بزرگ بودند.

ـ و با ازدواج شمام مخالف بودن اونقدر كه اصلا تو مراسم شما شركت نكردن.

ـ مراسمي نداشتيم، تو محضر عقد كرديم.

ـ چه شيك! لابد اگه الان هم تلفن بزنيم خونه شون پدرش ميگه من اصلا چنين دختري ندارم.

ـ همون موقع هم مي گفت.

دستش را گذاشت روي شانه چپم. با پچ پچ شروع كرد.

ـ عزيز! كارمون سخت شد. زنت مثل سايه ميومده و مي رفته. دوست و آشنايي هم نداشته اگرهم داشته تو اونها رو نمي‌شناسي. فاميل هم كه وجود خارجي نداره. فكر نمي‌كني زياده روي كرده باشي، ما بايد دنبال كسي بگرديم كه هيچكس نديده‌تش جز تو.

صدايش را بالا برده بود.

ـ آدمي مثه تو كه كاري نداره.

ـ تا آفتاب پاهاشو نسوزونه از تو رختخواب بيرون نمياد، حتا به خودش زحمت نمي ده بره ببينه زنش كجاها ميره.

ـ ازت طلاق مي خواست و تو نمي خواستي از دستش بدي برا همينم يه نقشه شيك كشيدي.   

لحن همه چيزداني به خودش گرفت.

ـ فكر نمي كني كشتن كسي كه هيچكس دنبالش نمي گرده خيلي راحت باشه.

ـ كسي كه هيچكس نديده تش كشتن مي خواد؟

كمي اجزاء صورتش را تكان داد. انگشتاي دست راستش را خم كرد و چند لحظه به ناخنهاش زل زد، مطمئن شد كه چركي زيرشون نيست.

ـ‌ چرت گفتم ... حق با توئه.

در آهني را بستم، صدا از راه پله بالا رفت، رفت و رفت و خورد به سقف خرپشته.

ـ يه پيرزن فضول مي شينه.

يك پاگرد را رد كرديم.

ـ يه زن بيوه با پسر ديوونه اش. البته به نظرمن اين زنه اس كه پاك خله.

انگشتش را روي نرده راه پله مي كشيد و پشت سرم بالا مي آمد.

ـ يه ياروهه با زنش. هميشه مسته. صبح ها كه با زنش مي رن بيرون هميشه زنه عقب مي شينه.

ـ چه شيك!

در را باز كردم. نيمه تاريك بود. رفتم سمت پرده ها. به سمت ميز گرد كنار تلويزيون رفت.

ـ موي كوتاه بيشتر بهت مياد.

نور پاشيد تو و از ديوارها بالا رفت. قاب عكس را دستش گرفته بود. بهش نزديك شدم.

ـ چت شد؟

قاب عكس را از دستش گرفتم. توي عكس به چهره حيرت زده ام لبخند مي زدم.

ـ اين تو... يه عكسِ ... دونفري داشتيم.

خيلي مصنوعي گفتم، خيلي. به عكس نگاه مي كرد.

ـ ولي جدي گفتم با موي كوتاه قيافه ات مردونه تره.

سرم را گرداندم. روي ديوار روبرو از دو قاب عكس به بيرون خيره شده بودم. مسير نگاهم را دنبال كرد.

ـ لابد اينجام عكسهاي ماه عسلتان را به ديوار كوبيده بودي.

سنگين شده بودم. توي سرم شهاب سنگهايي به در و ديوار ميخورد. نشستم لبه مبل. قاب عكس را با دقت گذاشت سر جاش. توي درگاه اتاق خواب ايستاد. نوري كه از پنجره اتاق خواب مي آمد ضد نورش كرده بود و جلوه اي رويايي به هيبتش داده بود.

ـ عادت داري رو زمين بخوابي؟

نگاهم را نمي توانستم از رد اتويي كه گوشه موكت افتاده بود بگيرم.

ـ من رو زمين بخوابم بدنم كوفت ميره.

از مقابل نور كنار رفت. بلند شدم، از ميان گرد و غبارهايي كه در استوانه هاي نور مي رقصيدند شنا كردم و به كنارش رسيدم.

ـ اين اواخر بهش نگفته بودي دلت مي خواد يه روز ظهر كه پا ميشي ببيني همه چي خواب بوده؟

در آينه اي كه با بد سليقه گي محض به ديوار كوبيده شده بود داشت با موهاي يك طرف سرش كه وقت خواب خلاف جهت شكسته بود ور مي رفت، فكر كنم داشت ژوليده ترش مي كرد.

جوابي ندادم. نشستم لبه تخت يك نفره اي كه در اتاق بود. ملافه اي مچاله پايين تخت افتاده بود.

ـ تو ظهرا پا ميشي، نه عزيز؟ هر روز صبح چه جوري مي بيني زن همسايه تون عقب مي شينه؟

آفتاب پشتم را داغ مي كرد. اتاق خيلي روشن بود، خيلي هم بزرگ. ميز توالت نبود با همه ماتيك هايي كه رويش عمودي مي چيد.

ـ بچه كه بودم يه دوستي داشتم كه هيچكي نمي ديدش.

نشست كنارم رو تخت. دستش را گذاشته بود روي ران پاي راستم.

ـ باهاش قايم موشك بازي مي كردم. يه روز چشم گذاشتم و اون رفت قايم شد. ديگه پيداش نكردم.

فشاري به پايم داد.

ـ هرچي به مادرم كه جلو ميز آرايشش بود مي گفتم اعتنايي نمي كرد. من پدر نداشتم.

ـ ولي من زن داشتم.

ـ داشتي؟ يعني الان نداري؟

دستش را پس زدم و دويدم توي اتاق كناري. از توي كمد كه جادارتر از هميشه به نظر مي آمد كيفم را بيرون كشيدم. درش را باز كردم. تا آشپزخانه را پرواز كردم، دراز كردم طرفش.

ـ يك آشپزخونه شيك و مجردي!

برايم مهم نبود كه كلي ظرف توي سينك جمع شده و چند تا سوسك مرده طاقباز كنار يخچال به سقف خيره شده اند. بازش كرد.

ـ چه شيك!

ـ اينو كه ديگه از خودم در نياوردم، هان؟

دو لنگه بازشده شناسنامه را جلوي چشمم گرفت.

ـ انصافا خوب درش اوردن.

جاي اسم همسر هيچ چيز نبود. خالي بود. زير پايم خالي شد.

چشم كه باز كردم كنارم لبه تخت نشسته بود. قوز كرده بود و دستانش را زير چانه اش زده بود.

ـ مرد مگه غش مي كنه!

ـ اون شناسنامه جعليه، جعليه، جعليه. مي خوان ديوونه ام كنن.

ـ يعني تو ميگي منِ مامور آگاهي جعلي و اصلي رو تشخيص نمي دم.

با دست روي پوست صورتش مي كشيد، داشت دنبال زبري از قلم افتاده‌اي مي گشت.

ـ رفتم دم در اين همسايه ات .... پيرزنه. از بيرون اومد. گفت از صبح نبوده. خيلي ناز بود، گفت مگه من فضول مردمم! دل خوشي ازت نداره، نه؟

سرم را به بالا تكان دادم.

ـ مي گفت اين آدم مشكوكه، هفته اي دو بار بيشتر از پله ها پايين نمياد، كسي پيشش نمياد يا اگه مياد از آسمون مياد، آشغال دم در نمي ذاره. بعد هم گفت من اگه مي ديدم زن تو اين خونه ميره و مياد مگه راحتش مي ذاشتم.

ـ مي پرسيدي صبح ها كي بلند ميشه، شبا كي مي خوابه.

ـ گفت هروقتي كه شد. فضولا اسرار كاريشونو به اين راحتي بروز نمي دن كه. اين يارو، همون كه زنشو عقب مي شونه خونه نبود. درمورد اون زنه هم حق با تو بود. مي گفت اينا هرروز از خونه شون صدا دِرِل مياد.

به پهلو چرخيدم و چشمهايم را بستم. بايد سعي مي كردم بخوابم. صدايش دور و دورتر شد.

ـ منم تنها بودم.

ـ منم همبازي مي خواستم.

ـ مادرم حتا روشو بر نمي گردوند.

يك ماه نمي توانستم از جايم بلند شوم. خانواده ام آمدند. مرا پيش چند دكتر عينكي بردند كه همگي با من كه حرف مي زدند نيم خيز مي شدند. شش ماه در آسايشگاه رواني بستري شدم. يك روز پيش دكتر آسايشگاه رفتم و حقيقتي را كه او مي خواست گفتم.

ـ من زن ندارم. نداشته ام. فكر مي كنم از فرط تنهايي چيزي براي خودم ساخته بودم، آره ... بايد همينطور باشه.

پس توانستم به خانه ام برگردم. همه چيز مثل همان روز كذايي بود كه با سروان به آنجا آمده بوديم. همه گوشه و كنار خانه را گشتم، هرجايي كه مي شد اثري مانده باشد. پشت سرم همه چيز جمع مي شد، دستمال كشيده مي شد، داخل قفسه ها مي رفت، ظرف ها شسته مي شد اما ردي نمانده بود. نامه هايي كه براي معشوقه خياليم نوشته بودم همه داخل پوشه اي بود، حق با دكترها بود نامه اي كه آدم براي كسي مي فرستد كه نمي تواند دست خود آدم باشد. آنها را كه مي خواندم صورتش، صورت زمان دختريش جلوي چشمم ظاهر مي شد، از وقتي ازدواج كرده بوديم دقيق نگاهش نكرده بودم، ((‌ به نگاه آلبالوييت )).  بايد كار مي كردم، سرم گرم مي شد. پدرم تهديد كرده بود اگر پايم را به آن خانه بگذارم ديگر برايم پول نمي فرستد. يك كار دفتري پيدا كردم. ديگر بايد صبح هاي زود از خواب بيدار مي شدم. ميل به خواب در من مرده بود.

صبح زود آفتاب نزده بيدار بودم. خودم را روي تخت باريكم بالا كشيدم. به ديوار تكيه دادم، دستانم را پشت سر گذاشتم و به رگه زردرنگي كه روي ديوار اتاق نواري كشيده بود نگاه كردم. يادم نمي آمد نور خورشيد را در آن زاويه ديده باشم. حرف سروان تو گوشم پيچيد و خنده ام گرفت ((‌ تا آفتاب پاهاتو نسوزونه بيرون نمياي. )) چند باري به عيادتم آمده بود، خيلي بيشتر از يك ارباب رجوع وقت صرفم كرده بود. در نور كج و ذوزنقه اي روي ديوار كلماتي درخشيدند. از تخت بيرون پريدم، مدادي از روي ميز برداشتم، پاي ديوار زانو زدم و هر آنچه برق مي زد را سياه كردم. نور كه به پايين سر مي خورد حروف يك به يك ظاهر مي شدند.

ـ چيز خاصي نيست. يك نوع رنگ مخصوصه، فقط تو اون نور ديده ميشه.    

ـ سروان! ديدي حق با من بود.

ـ مي دونستم.

ـ از كجا؟

ـ شناسنامه ات شيك جعل شده بود، شيك!     

ـ از كجا رفته بود بيرون؟

ـ عزيز! تو حتا از زير تختتون هم خبر نداشتي.

ـ اون روز صبح زير تختو ديدم هيچي نبود.

ـ اگه زير تخت يه جداري ساخته بودند كه يكي مي رفت توش چي؟

ـ پس برا همين تختو عوض كرده بود.

ـ اوهوم. با يه تير دو نشون.

ـ كي تونسته بود نجار بياره و اين كارو با تخت بكنه؟ من كه همه اش خونه بودم.

ـ پيرزنه مي گفت هفته اي دو روز مي رفتي بيرون.

دستي به پشتم زد.

ـ مي رفتي ببيني پدرت براي پسر بي خاصيت اش پول حواله كرده يا نه.

همانطور كه رويش به من بود عقب عقب رفت.

ـ‌ تو به پدرت نگفته بودي زن گرفتي چون خرجيتو قطع مي كرد.

 به سمت در رفت.

ـ برو بيارش، طفلك خيلي سختي كشيد تا تو تن لش يه روز صبح زود پاشي.

لحنش غم داشت.

ـ پس چرا بهم نگفتي؟ چرا گذاشتي شيش ماه برم قاطي ديوونه ها؟

دستش به دستگيره بود.

ـ آدم يه نقشه شيكو هيچوقت به هم نمي زنه.

كنجكاويم گل كرده بود.

ـ يه چيزي ... چه جوري مي تونس حساب كنه همون صبح كه من پيش تو بودم و داشتن اسبابو مي بردن اين پيرزنه خونه نباشه كه لوش بده؟

در را باز كرد، بيرون رفت. از لاي در سرش را آورد تو.

ـ اگه يه نقشه شيك داشته باشي شانسم باهاته.

در هنوز چفت نشده بود كه منصرف شد، سرش را دوباره از لاي در آورد تو.

ـ يه چيزي ... هيچوقت برا از دست دادن يه غير همجنس غصه نخور عزيز!   

و چشمك زد.

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٩/٢٥
تگ ها :

خشم و هياهو

سنگ توالت سرده. نفس بزن لعنتی! من یه ور صورتم سرده و دالبر دالبر. سرده مثه اون شب که ساکمو زدم زیر بغلمو رفتم خوابیدم تو کوچه. با مشت می زنم تو کمرش راه نفسش باز شه. می ترسیدم. من مردش نبودم. خاک تو سرت کنن. از رو نعش من باید رد شی. هی هی. تف به غیرتت ممد حسین خان! یه پاپاسی می ذاشتی واسه تنها پسرت خب. همین سیدی رو برداشتی از جلو اسمش تمام. همش بز اوردی. باقیش چیه؟ اسبه؟ من نمی دونم. بابا هم نمی دونه. هیچکی از خاندان ما نمی دونه. ما فقط بز رو می دونیم. لا اله الا الله. پشت سر مرده بد نگین دستش کوتاهه. همین یه ساعت پیش مگه حباب چراغ نخورد تو سرت بابا؟ چرا ممد حسینو لعنت نمی کنی؟ دستش تا نمیشه. می گفت یادم رفته. نفس بکش نفس. ابروش شکافت یه بند انگشت. ولم کنین چی می خواین از جونم! من هیچیم نیس. می رفت قم. سوار اتوبوس شد. رانندهه گفت کجا میری جوون؟ گفت میرم سر قبر مادرم. رانندهه یه کشیده خوابوند تو گوشش: منبعد میگی میرم واسه زیارت حضرت معصومه. بعد ازون همیشه می گفت میرم زیارت. ولی تو دلش اضافه می کرد زیارت قبر ننه ام . یه مشت آب می زنم به صورتش. کاغذو از زیر دشکش پیدا کردم. من هیچ کاری براتون نکردم! بس کن. بس کن. خفه شو. کار دارم باید برم. برو به جهنم. تو یه عزیز از دست رفته ای به قول روزبه. برو پی کارت. تو مخم یه چیز مایعی تکون تکون می خوره. میشم سنگ. گریه نکن. دنیا میشه به تخمما. بریم بخیه اش بزنیم. ولم کنین. چی از جون من می خواین؟ به درک. بذار گوشت اضافی بیاره . بیاره . مگه من یه جوونه بیست ساله ام . نه تو یه پیرمرد شصت ساله ای که از بیست سال پیش چشم انتظار عزراییل کفشاتو زدی زیر بغلت. ممد حسین خان این پسرو ساختی رفتی به امون خدا. یه شب تا صب یه صندوق اشرفی باختی؟ بابا از ده سالگی پادویی می کرده تو بازار. اون داداش خوش غیرتتم که بهش گفته عمو جان دستتو بگیر به زانوت و بلند شو. خوش به حال خودم که کسی ندارم. عمو ندارم. برادر ندارم. دو تا دایی نامرد دارم. سرم داد نزن. برو گمشو از اتاق بیرون. کثافت. نمی خوام قیافه تو ببینم. تو کمد بودم. لبامو چسبونده بودم به شکاف. داشتم خفه می شدم. رفته بودم تو یه حالی. ما از کجا به اینجا رسیدیم؟ جناب من ایستگاه قبل پیاده می شم. نفس بکش لامصب. دیگه نمی خوام خاطره بشنوم. گمشو از جلو چشام دروغگو. تو یه موش آزمایشگاهی می خواستی. تو یه سوژه می خواستی. استاد: همه چیزو تجربه کنین بچه ها! تو منو تجربه کردی. منم خودمو. من رسیدم اونجا که دیگه راه برگشتی نیست. کی می تونه از اونجا برگرده که من بر می گشتم. اونجا که فقط یه فشار فاصله بود. شل کن شل کن. فشار نیار به خودت بینوا. پس میفتی. کی می تونه ها؟ ده زبون بیا لامصب! بعدش من زیر دلم درد می گرفت. قدم از قدم نمی تونستم بردارم. من برای خودم هم موش آزمایشگاهی بودم. من چاله های آب را بدون تو مرور می کنم. قافیه بیت بعدیش عبوره نه؟ دو تا کتاب شاملو و فروغ خوندی فکر کردی چی؟ فکر کردی شاعر شدی؟ اینا که تو میگی فکاهیه. اینا که تو میگی رو هرکی بخونه میره خودشو دار می زنه. پاهاتو بده بالا. بذار خون به مخت برسه. به من چه؟ با پای لخت از رو خرده های حباب رد شو عین جوکی های هندی. ماه تو آب بارون هزار تیکه شده بود. ببینم تو این همه فیلم می بینی چیزی هم بارته؟ کاری باری؟ نه کاریت ندارم. خیلی وقته کاریم نداری. به درک! درو وا کن تا خورد نکردمش رو سرت. زانوهام تا شد. هی !مستربیشن! به خودتون متکی باشین. دستتونو بگیرین به زانوهاتون. به دخترا امیدی نیس. دختر. دختر. دختر. دختر. زن. زن. زن. زن. روزبه! جان تو هیشکی واسمون نموند. داری چیکار می کنی؟ دست نزن به من. اینا اینم الکل. بریم دکتر که چی! پنبه الکلی رو فرو کرد تو شکاف مخش. همه عمر خودتو زجر دادی پیرمرد! خوردنیه ها! من افتخار می کنم تو عمرم لب به مشروب نزدم. ممد حسین خان! تو چیکار کردی مرد. تو انجیل نوشته کفاره گناهای پدران تا هفت نسل بعدو می گیره. آب قند بیارم برات. فشارته یا خونه سرده؟ من هیچی نمی خوام بذار همین جا بمیرم. اومدم رو زانوهام. بغل صورتم مالید به سنگ توالت. روزبه یادته نقش نعش بازی می کردی؟ من تو توالت نمی خوابم زمین. مگه دست توئه! قرارداد داری. خفه شو ازت متنفرم. مهشید! یعنی می خوای بگی همه ی اون حرفا عشقا زمزمه ها دروغ بود. پسر! فیلم پول نمیشه. الیور کان پول نمیشه. فردا مثه من جلو خونواده ات شرمنده میشی. نه! مثه تو نمی شم. من عرق می خورم. قمار نمی کنم. تو هم نکردی فضیلتی نداشتی. چیزی نداشتی برا باختن. اینقد بدبخت بودی که فقط می تونستی خوب باشی. من افتخار می کنم بچه هام جای ساندویچ خریدن پولشونو می دن کتاب می خرن. تابستونا یادته بابا؟ من همه کتاباتو می خوندم. می خوندم و عرق می ریختم. چند سالم بود ناتور دشتتو پیدا کردم و خوندم. پر از رمز و راز و درد و عشق. حالا اگه می خوای بسوزی اینو بخون. و بهشت مینوی من بزروی طوع و خاکساری نبود. فرنی اند زویی. اون تیکه که جندهه نشسته رو پای هولدنو خیلی دوست داشتم. یه هو پیرهنشو می کشید رو سرش. پیرهنش رنگ سبز جنده ای بود. تو خوبه سیدی و اینهمه خلاف! کی از اونجا بر می گرده؟ دختره گفت من پرده ندارم. جواب مامانمو چی بدم. نشستم لبه پنجره. کلی اشک ریختم. خاک بر سرت اون داشته آمار می داده. نه بابا! گوساله لابد ورداشتی بردیش دکتر که بهش ثابت کنی دختره؟ بعدم لابد ولت کرد؟ همه این روزا کف بین و رمال شدن. دوره آخر زمونه خواهر. موهاتو بلند کردی عینهو زنا. می گن آقا وقتی ظهور می کنه که نشه مرد و از زن تشخیص داد.  الان نمیشه تشخیص داد. همه نامردن. همه رو گه گرفته. مهندس! زمین بخر. سال بعد باغ. سال بعد ویلا سازی. گولد کوییست بدم خدمتتون. کثافت رسیده به اینجامون. راه نفست بسته شده مگه؟ چشمت کور! تو که می گی باید ایران بمونیم ایناشم بکش. من چراغم تو این سرزمین... ببند کون خرو. جناب! از تیراژ دو هزارتا دویست تاش فروش بره کلاتو بنداز هوا. من افتخار می  کنم بچه هام... استیک ویژه. استار برگر. فری کثافت. جام جم. بزن بریم به سرعت برق و باد. آبجی! بریم کثافتکاری؟ تو بودی پشت سر من ایتس ایتس می کردی؟ حالا کجا می شینه؟ گری کوپر بود مطمئنم. همه منحرفن. از من میشنوی همه بچه بازن. سهم من از دنیا بچه بازا بوده. نعمت! کجایی که داآش فرمونتو کشتن! پسر! یه سر بیا دفتر من! چرا باید بیام. ...س عمه ی این واحدی که بخوام با ...ن دادن پاسش کنم. نه! خیلی حالت خرابه برو بخواب. بخوابی می غلتی این زخم سگ مصب سر باز می کنه. ولم کن. اگه به من علاقه دارین دست از سرم بردار. فک و فامیل می گن. البته چرته دیابت مگه به حرص و جوشه. من فقط صندلی رو انداختم بینمون. تو باعث شدی بابا دیابت بگیره. این چراغ توالت چرا روشن نمیشه؟ آب قند بیارم. گونه هاش زده بیرون. این چند سال آخرم یه لک و لکی می کنیم. این چند تا دندون جلو برام بسه. تا کی بسه. بسه بسه. سر من داد نکش کثافت. ازت حالم به هم می خوره. زیارت مادرم میاین خانم دکتر؟ بله یه آبسه ی مختصر و مفید. سه تا دندون بسمه مگه چقدر دیگه زنده ام. منو ریز ریز کنین بریزین تو توالت. سنگ توالت سرد بود و دالبر دالبر. تکلیف مارو معلوم کن بابا یه بار میگی رو تپه های خسرو گرد یه بار میگی بریزین تو توالت یه بار باید مثه وایکینگا بسوزونیمت. حرص نزن من می میرم تو معاف میشی. دختر چرا رنگت شده رنگ میت. حرف مرگ نزنین. لعنت به جاده ها اگه معنیشون جداییه. من اگه می تونستم بلند شم می رفتم طلاقت می دادم. حالا دیگه وقت نداری؟ کار داری؟ من که می دونم دوباره همه چی برات عادی میشه بعد دنبال یه دستاویز می گردی اونخ دیگه من نیستم. اگه قرار بشه من برم پایین و غرق بشم شما رم غرق می کنم شوهرتونم. آب قند... از خانم نازنازی مثه تو چی بر میاد چند تا قرص بندازه بالا و بره به درک! ما دیگه چاپ نمی کنیم. دیگه دیگه چاپ چاپ دیگه دیگه چاپ چاپ. من اینهمه تو صورت شما لبخند زدم. فندک براتون آتیش کردم هیچی به هیچی. پسر! تو امید آینده ادبیات نیستی. اینو بفهم. تو هیچی نیستی. باید بخوای از دنیا. پسر! تو فردای روزگار می خوای تو این دنیا زندگی کنی. من به هیشکی سلام نمی کنم. اگه بکشینم هم سلام نمی کنم. این چه کاری بود حامد؟ می خواستم ببینم کورا چه جوری راه می رن. یه چیزای نرمی می ریخت رو صورتم. پرستارا رو بستمشون به فحش. بعد ماشین چرخید رو مامان. سرکوچه تو چادر پشت ابروهاش. ظرفارو شستم. صندلی رو گذاشتی سر جاش؟ آره. لابد می خوای...مامان برم کوچه؟ اخلاقت زنونه اس. نعمت! کجایی که... پسر بزرگ کردی سید مهدی؟ این اون پسریه که تو گوشش اذون خوندی؟ من از کارای فنی از مسوولیت از عمران از اینکه کارمو تو دو دقیقه بکنم و ده دقیقه دستمال کاغذی بکشی به جونت متنفرم پس زنم؟ نه واسه اینا نیس. دستت چرا خورده به آب قند؟ بابا! علی میگه ما دیابتیا وسیله خودکشیمون دست خودمونه. قند. شکر. کاکائو. خودتو جمع کن پسر! ما دیگه سی سالمونه. بده . زشته. واسه پهلوون مرگه. برا زن دختر این چیزا گریه می کنی. هی هی. سرتو بالا بگیر. نیما خودشو کشت چی شد؟ ما باید مبارزه کنیم. لابد من المبارزه. پسر! دوست داری ده سال دیگه بهت بگه از قیافه ات متنفره. از افکارت. از اینکه فکر می کنی عقل کلی متنفره. دی افتر دی لاو ترنز گری. من از همه تون متنفرم. کثافتا. تابستونای داغ که جندهه یه سیگار آتیش می زد و پیرهن سبزش یه گوشه افتاده بود خیلی خوشتر بودم. فوتبال بازی می کردم. مثه سگ. خونش بند نمیاد روش عسل بمال. سابقه بیماری قلبی زخم معده دیفتری کزاز دیابت؟ همه رو دارن این آخری رو نداشتن که به حمدلله من دادم خدمتشون. خودتون چی؟ من فقط بچه بودم سیاه سرفه شدم. ما بچه های جنگیم آزمودم عقل دوراندیش را بعد ازین دیوانه سازم خویش را آقای دکتر! مثکه امروز حالت خوبه. یه موشک خورد بیمارستان امام. درا به هم خورد شیشه ها خورد شد. ما مردیم. بابا گفت پاشو مرد گنده! نامردا باید از بازوی آدم بترسن نه از چاقوی آدم. نه نه من مرد گنده نیستم مامان! کجایی که ته تغاریتو کشتن. سرده سنگ توالت سرده می خوام بیام زیر چادرت صورتمو از لاش بدم بیرون زبونمو در آرم برا همه همه همه برا نعمت برا اون زنه روانشناسه که هی منو تحلیل می کرد و می گفت مثه زنا می مونی برا همه اونا که من دیابتی شون کردم. مامان! کجایی پس؟ فشارم افتاده پایین. بهم هیچ خلافی نمی سازه. مامان ! بیا ببین این زنه دم در چی میگه؟ میگه من برام شهرت مهمترین چیزه. مامان! اون دزده. دروغگوئه. مامان! من کتابمو می خوام. لاش یه پیرهن سبز گذاشته بودم سبز جنده ای.  چند ساعته اینجاس؟ ببین چی کار کرده با خودش! ذلیل مرده چیکار کردی با خودت؟ کیس سیکوتیک حاده خله. پاهاشو بگیر بالا. تنفس بده تنفس. از کجا اینهمه اورده؟ کس کشا تنهام بذارین من هنوز زنده ام!   

              

 

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٩/۱۱
تگ ها :