ناگهان آرامش

نه چيزی برای به دست دادن
نه برای از.
تنها اندکی
ديوانگی
با چاشنی خودکشی
کاشکی
به خدايی ايمان آورم باز
تا نداشته هايم را به گردنش بياويزم.
من
مايه ی شر بوده ام برای شما
.و نا اميدی
و شعرم
ناله ای ابدی
و خدای ساختگی ام را
يک شب
گم کردم
و تمامی دلايل کوچک و واهی زندگی ام را
يک روز
از خيالاتم
کم کردم.


آرامشي كه از پي سيل بنيانكنِ يادآوري حاصلم مي شود بسي شكوهمندتر از آرامشي است كه دستاورد فراموشي باشد. همواره دري براي بازگشت فراموشي باز مي ماند و چون كاري از قلم انداخته يا قولي از ذهن رفته فكر را مي خورد و آرامش را سوراخ مي كند. در نبرد با تحليل حافظه ام كه دستاورد روزهاي بي موج و شكن زندگي كنوني ام است، حتا تصوير قربانيانم را مانند كله هاي بي تن شكارهاي افتخارآميز گذشته بر ديوار كوبيده ام تا هر سپيده، پلك بر آنها بگشايم و هر شامگاه در سياهي اتاق بدانم كه بردبار و تسليم به من چشم دوخته اند. تنها آن عكس نادر جنين را كم دارم تا كاغذ ديواري جناياتم كامل شود. اگر آن را زني در شبي كه تا صبح ضجه زد و ناليد و ريز ريز كرد از دستم نگرفته بود اكنونش به قطع پنجره اي كه به درخت گيلاس همسايه باز مي شود و به صداي يك بند گنجشك ها، نصبش مي كردم كه نگاه حريص آفتاب به قلمروي سلطان بدخواهي و بدانديشي نيفتد و دست كم همين اتاق كوچك از گزند دستان كاوشگر نور دور بماند و روشني تنها بر انگشت كشيده اي بتابد كه شايد خدا را نشانه رفته بود يا شايد قلب مادري كه خدايانش را، من، عصاوار از خانه بيرون رانده بودم....
از سرزمين هيچ انديشِ بي تاريخم كه بيرون مي آيم چون كشورگشايي كه گيج از شبي شراب آلود، نمي داند پيروزي ها و آتش زدن ها و شقه شقه كردن ها مرهم زخم هايش هستند يا درد را فزوني مي بخشند، نمي دانم از منظره ي روشني بايد عذاب بكشم يا التيام يابم. لحظاتي بر من مي گذرند كه شايد از ديد ناظري عقل گرا به انتظار تعبير شود. انتظار براي هيچ، دلگرم كننده است، كه، ديگر انتظار نيست، حضور در دالاني بي انتهاست كه مرگ، خوشبختي، زيباروياني از مرمر، يا مادري نگران و حتا، حتا خدايي بخشنده در دايره ي نورانيش در كمينم ننشسته اند. آينده در دالان تاريكي كه به شب باز مي شود پيش روي كسي نيست و گام برداشتن يا به پيش هل داده شدن مي تواند براي فرار از رخوت اندام ها باشد و نه فريبِ رسيدن. من نفي آينده را به تمامي، از تولد آن طفل آغاز كردم...
حضور گذشته همواره براي من سنگين بود، چونان پيري كه در ميان تالاري وسيع و خالي بر صندلي چوبي اش قوز كرده باشد و ريزترين حركاتم را بپايد. من چه از خود دارم؟ هرچه كرده ام، هرچه گفته ام و داشته ام و برجا گذاشته ام نمود ذرات ريزي بوده كه از پدران و مادران به ارث برده ام. در فشردن مارپيچ فنرِ يك عمر تيره انديشي و اميد به شكست، نقش من در سال هاي كودكي ام چه مي توانست باشد؟ به او نگاه مي كردم، با شرمندگي، با دستاني خالي. او كه آرام و رام در بستر خفته بود چگونه مي توانست بر چهره ي درهم من چشم بگشايد و فردا را دلگرم كننده بيابد؟ تلخي را، آنان كه بر بستر كودكي ام خم شدند قطره قطره در دهانم چكانده اند بي آنكه نظرم را بپرسند و حتا بدانند هر گريه اي دوا نمي خواهد. همين درخت گيلاس در گلابي نبودنش چه نقشي داشته؟ كودكي را كه در باليدن خود دستي نداشته همگان معترف بودند كه در مرگ روحاني پدري كه مي خواست به خود ثابت كند زندگي زيباست، به خود ثابت كند آن پشت ها چيزي هست، به خود ثابت كند كه به ساحل ينگي دنيا رسيده نه به جزيره اي متروك، هرچند كه خود هيچ نيافته بود، نقش فرشته ي جان ستان را بازي كرده است...
آن زمان كه فكر مي كنيم سررشته ي زندگي را در مشت مي فشاريم تازه به وادي گريز ناپذير بايد ها و نبايد هايي پا گذاشته ايم كه پيش از آن مجال بودن را حتا در ذهن هم نداشته اند. در تمام دو راهي ها، مسير نهايي را در عمق وجودمان حس مي كنيم، گويي شيطاني آن را با انگشت نشانه رفته باشد. صداي پدري محو مي شود كه فرياد مي زد اين كار را نبايد بكني يا بايد بكني. كه در هر دو حالت من كاره اي نبودم. هركس مرا ترك مي كرد ـ اگر دليل تركش مرگ نبود ـ محكم و باوقار مي گفت تركت مي كنم، مي خواهم تركت كنم. حال آنكه او بي اراده، جهت پيكان را دنبال مي كرد. مي گفتم نه! اين تو نيستي كه تركم مي كني، اين تو نيستي كه مي خواهي. و همگي گمان مي كردند مي گويم تو نيستي كه از تپه دور مي شوي، تپه از تو دور مي شود. همانگونه كه هر حركتي از من، به غلط تعبير شد؛ حقيقت گويي به تزريق نااميدي و فريب ندادن به تلقين دلسردي، عدم تلاش براي هيچ به تنبلي و از همه دردناك تر شرمندگي در برابر طفلي كه چيزي؛ ذره اي اميد، خرسندي يا اندكي لذت نمي توانستم در گوشه ي قنداقش بگذارم به فقدان حس پدرانه. زبان من، گويي از آغاز، زبان انسان ها نبود يا من انساني نبودم از گوشت و خون و احساس هاي ناب كه نگاه هاي مادرانه ي ديگران را تاب بياورم...
  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱/۳۱
تگ ها :

ناگهان آرامش

باز آن نااميدي مزمن مانند حفره اي در چشمخانه فراخ شد و مرا با هرچه در اطرافم بود به درون كشيد. يك سبكيِ خيالگون به سراغم آمد و آسوده به پشتي صندلي تكيه دادم. ديگر انتظار شنيدن صداي كوبش در يا زق و زق تلفن را نداشتم و اگر باد تمام شكوفه هاي درخت گيلاس را هم مي روبيد به حالم فرقي نمي كرد. چيزي در فشارم نمي گذاشت، حلقه اي چون مار به دور انگشتم نچرخيده بود و كمربندي اندامم را به دو نيم نمي كرد. صفحه مدت ها پيش به كوتاهترين دايره رسيده بود و سوزن ساعت ها بود كه دور هيچ مي زد. گوشنوازترين موسيقي ها وقتي به سكوت برسد تازه خلسه آغاز مي شود، چون كناره اي سنگي كه به ماسه بينجامد. اين حال براي من به پكي عميق مي ماند، به لاجرعه بالا رفتن، به چراغ هاي سقفي گرد كه نورشان آرام آرام پيش از يك بيهوشي كامل پخش مي شود. شايد تنها دو كلمه گوياي اين آرامش باشد، خلسه ي فقدان. فقدان مرا به ضعف مي كشد، به دردي از درون، به در خود پيچيدني مارگون، به فريادي كه نمي زنم و بعد، ناگهان آرامش، چون جزيره اي از بخار سر بر مي آورد و مرا در بر مي گيرد. در آن زمان ديگر نه برايم چيزي زيبا مي نمايد نه زشت. نه خودم را گناهكار مي دانم نه ديگراني را كه نابودشان كرده ام قرباني. ديگر صداي زني را نمي شنوم كه مي گفت من مثبت بودن را از او گرفته ام و من بودم كه تمام پنجره هاي خوش بيني را به رويش بسته ام. صداي پدري را كه با بغض مي گفت مي توانم بروم و هر غلطي كه مي خواهم بكنم. و زندگيش همانجا ته كشيد. صداي تمام كساني را كه دوستم داشته اند و من با وسواسي بيمارگونه دست به هر كاري زده ام يا نزده ام در انتها تنها تباهي آنها را به تماشا نشسته ام. از آن گذشته خلسه ي فقدان، خاطره ي عكس مبهم جنيني را هم از يادم مي برد كه با انگشتش كه هنوز كامل شكل نگرفته بود به بالا اشاره مي كرد و يك عمر مرا با پرسشي تنها گذاشت. در اين حال خدا برايم مفهومي واهي براي تغيير شرايط تعريف نمي شود كه ديگر شرايطي نيست كه همه، چون پوشالهايي از تنم ريخته اند و از آن بالاتر، تغيير، بي معناترين واژه ي بشري شده، گويي هزار بار تكرارش كرده باشي كه عشق چون به صد تكرار رسيد از معنا افتاد...

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱/٢٢
تگ ها :

تعطیلات نوروز را چگونه گذراندید؟

کسی می گفت:
((زندگی جز جزئیات احمقانه نیست
و جاودانگی را دیگر
هرگز
در زنی
جستجو نکن.))
نگاهی به عقربه ها انداختم
و گفتم:
((باشد!))
آل رد/مجموعه خاطرات پنهانی/فصل ششم

29
امروز صنعت نفت ملی شد. ما خیلی خوشحالیم. ما کشورمان را دوست داریم. کشور ما ایران است. ایران کشور بزرگی است. مادرم می گوید فکر کن اگر در اتیوپی به دنیا می آمدی چه می شد؟پدرم می گوید تو نصف شب به دنیا آمدی. روزبه می گوید اتیوپی دکتر مصدق ندارد. علی می گوید هرجا به از اینجا. من یک دوربین کادو گرفتم. سی و شش تا عکس از لیوان های نیمه خالی گرفتم. رز می گوید تو عاشق همین آب و خاک و کثافتکاریها هستی دیگر. امروز ماهیم مرد. کردمش داخل قوطی کبریت و رویش نوشتم ...از مردن در سرزمینیست که مزد گورکن...بعد خاکش کردم جلوی بارگاهمان. امروز یک شعر هم نوشتم اینجوری شروع می شود: در سالگرد خطای پدرم. خواهرم برایم کتاب خریده. اگر روی آنها بروم قدم حتا از خدا هم بالاتر می زند. شاید از دکتر مصدق هم بلندتر شوم.
30
امروز یک روز اضافی است. امروز را می توانم حسابی حرام کنم. اصلا ناراحت نیستم که امروز می رود تا چهار سال دیگر. اگر ستاره ی هالی سیصد سال یکبار بیاید و هر سی سال یک بار هم کسوف شود من بالا پشت بام برو نیستم. تو ارتفاع نافم درد می گیرد. مادرم می گوید زردآب داری. پدرم می گوید نترس بچه! خواهرم می گوید بپا باز نیفتی پایین. رز می گوید ما تا کی باید بی آنتن باشیم؟ ساعت چهار و چند دقیقه هیچ اتفاقی نیفتاد. تلویزیون خاموش بود. ما هرکدام در یک اتاق به صدای ترقه ها گوش دادیم و خیلی خوشحال شدیم که هیچ اتفاقی نیفتاد. من هر روز صبح که بیدار می شوم خوشحالم که شب هیچ اتفاقی نیفتاده. یکی می گفت پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد. می ترسم فکر کنم. بعد از ترقه ها رفتیم خانه ی پدرم. مادرم همیشه بعد ترقه ها چشمانش سرخ است. آخر آن وقت ها که ترقه نبود مادربزرگ چشمانش سبز بود. انارها سرخ بودند و من از ترس خروس خودم را خیس می کردم و سال تحویل می شد. چه دوران باشکوهی بود! صورتم را بزرگترها تفمال می کردند و من هی با پشت آستین لباس نوام می کشیدم به گونه هایم و پدرم می گفت نکن بچه! من هم با همه قهر می کردم می رفتم توی پستو که پر از مرده بود و با انگشتم توی کاهگل ها را گود می کردم و می گفتم عید بی شعور!
1
حسابی خوش می گذرد. کوه ها از کنارمان می گذرند دکل های برق درخت های تک و تنها. ریل نمی گذرد. علی می گوید این دکل ها... این دکل ها را که می بینم دلم می گیرد. از دکل عکس می گیرم. زودتر از آن که بگیرم می گذرد. عکس که ظاهر می شود تنها یک مستطیل آبیست ولی باز دل همه مان می گیرد. رز روی صندلی عقب خوابیده. خواب ترقه می بیند و عطری که برایش خریدم. عطر بو نمی دهد تا جدایی نیاورد. داخل مه می شویم. پدرم می گوید شیشه را نکش پایین بچه! مادرم می گوید امن یجیب المضطر... خواهرم می گوید گاز داره کلی بچه اینجا خفه شدن. دماغم را به شیشه می چسبانم. کندوان به زیرزمین می ماند به لحاف کرسی.
2
دشت ترکمن زیباست. دشت ترکمن به هیچ کوه و برآمدگی نمی رسد. هوا ابریست. نم به صورتت می خورد. رز می گوید آنجا... شتری کنار جاده راه می رود. دوربین را سمتش می گیرم. نمی گوید سیب. اخم کرده. عکسش خراب می شود. تنهاست و غم خواری ندارد. به سمت مرز می رود. نیم تنه بیرون می آیم و داد می زنم صنعت نفت سه روز است ملی شده کجا می روی شتر جان؟ اگر پاسپورت داشتیم می رفتیم آنجا که شتر رفت. رز می گوید می روم آنجا که تو نباشی. جز اسراییل همه جا می تواند برود که من نباشم. مادرم می گوید تا سر کوچه بیشتر نمی روی ها. پدرم می گوید باید فکر رفتن باشی. می گویم همه رفتنی اند. علی می گوید هشت ساعت کار هشت ساعت خواب هشت ساعت تفریح. روزبه می گوید هرجا برویم مشکلاتمان را هم می بریم. می گویم برویم جمعه بازار. روسری های ترکمن می خریم که درونشان گل روییده. حجاب متانت است.
3
برگشتیم. شهر سر جایش بود. دزد خانه مان را نزده بود. لوله ای نترکیده بود. بی ترس از خروس رفتم توالت. پدرم فلکه آب را بسته بود. مادرم گفت تو آفتابه آب هست. خانه بوی مرده می داد. بوی سرما. بوی عشقی که در سفر جا گذاشته بودم دختر داخل پمپ بنزین که عینک آفتابی زده بود و موهایش را چتری ریخته بود توی پیشانیش. کلاهی که عید سر آدم می گذارد از روز سوم به چشم می آید. رز تلویزیون را روشن می کند. هیچ چیز فرق نکرده.
4
چه کنیم؟ به هم گیر بدهیم تا روزها بگذرند.
5
دندانم درد گرفته بود. گفتم عجب دردی! در تنها درمانگاهی که باز بود انبر را انداختند داخل دهانم و خون پاشید به سر و روی دکتر. روی پیشانیش لکه های خون بود و همه چیز شکل درد بود. گفت تف کن تف کن ما رو ننداز به دردسر شب عیدی. تف کردم. کاسه را سیل خون برداشت. تف کردم. شب عید را خون برداشت و عیدی را و ماهی نارنجی قرمز شد. دو نفر از لای در دزدکی نگاه می کردند. کسی تا آنوقت گریه ی مرا ندیده بود جز زن هایی که دوستشان داشتم. دست دکتر را گرفتم. نوک انگشتانم هم درد پرپر می زد. توی راه پله سرم را گذاشتم در زاویه ی دیوار و یک دل سیر عید را گریه کردم. دیگر درد از عجب گذشته بود. پدرم گفت چته کولی بازی در میاری؟ بچه های دیگه رم ترسوندی. یکی دستش رفت سمت دکمه ی شلوارم. جیغ زدم و کولی بازی در آوردم. سفید پوش گفت دیگه نیارینش اینجا. پدرم گفت خاک بر سرت! مردی تو؟ رز زیر بغلم را گرفت و پله ها را تلو تلو خوردیم.
6
از امروز رفتم سر کار مثل پدرهای وظیفه شناس. جای خالی دندانم درد می کند.
7
خیابان ها خیلی خلوتند. آدم دلش برای ترافیک و کثافت تنگ می شود. جای خالی دندانم درد می کند.
8
امروز پاسپورتمان آمد. حالا می توانیم برویم آنجا که شتر رفت البته به جز اسراییل که صنعت نفتش ملی نیست. جای خالی دندانم درد می کند.
9
می رویم سینما. چقدر خوش می گذرد. کسی می گوید از کارگردانش بپرس ببین به روح اعتقاد دارد. نمی دانم چرا در سینماها از این پاکت ها که در هواپیما می دهند نمی دهند.
10
در بولوار راه می رویم. سالی یک ماشین از کنارمان می گذرد. تمامی دیسکوها کافه ها کاباره ها به دلیل تعطیلات عید تعطیلند. من دستم روی لپم است رز می گوید این هم از عید.
11
 می گویم مردم از خوشی چطور است بچه ای به دنیا بیاوریم و شادی هایمان را با او قسمت کنیم. همه موافقند جز خود بچه.
12
روز عزیزیست که به وصف در نیاید. همچنان دست دندانپزشک ها در دهانم است.  امروز تازه با خبر شدم گوش فیل فروش محل سابقمان مرده. رفته بودم برای آجرهای خانه ی خراب شده ی پدرم گریه کنم که آگهی پیرمرد را دیدم و دیگر گریه نکردم. دنبال همدردی می گشتم که بنشینیم با هم غصه بخوریم و آه بکشیم به یاد ایام. ولی دوست هم نوستالژیم چندان قضیه را جدی نگرفت. آخر می دانید عاشق شده و آدم وقتی عشق را پیدا می کند دیگر دلش گشاد می شود و از دیدن دکل های تنها غمش نمی گیرد حتا از سوسک و خروس و کندوان هم دیگر نمی ترسد و دیگر نمی پرسد دکه ی یک بامیه فروش چرا باید در طرح توسعه ی دانشگاه بیفتد. عشق خیلی چیزها را حل می کند.
13
به کوری چشم دوازده روزی که گذشت و سیصد و پنجاه و دو روزی که خواهد آمد خیلی روز نحسی بود.

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱/۱٥
تگ ها :

بهاريه

دلم گرفته
آن اندازه كه انگار...
حالم خوش...
كه تو...
و بهار
بي رونق تر از هرسال.
كسي به اسم صدايم...
و دستي...
و نگاهي...
و درخشش ستاره اي در كنج چشمان ريزت...
آن هنگام كه از اولين ها مي گفتي.
و سر انگشتي
خط لبم را ترسيم نمي كند.
و ترسم
ديگر از هيچ
كه تو...
و اين تابستان كه بگذرد
سه پاييز مي شود
كه بي من پير شده اي.
و من...
و پوست تنم...
كه از هرچيز به تو نزديك تر بود
سه اسفند مي شود
كه جا مانده است.
و تو...
و آن كفش هاي قرمز تختت...
و آن بالاپوش هاي گذشته ات...
و آغوشي
كه فراموشي بود
و دهان كجي به مرگ
و بيشتر به زندگي.
و تو مي گفتي: هزار بهار هم كه بيايد...
و من مي گفتم: هزار بار بي خيال!
حال
دلم گرفته
آن اندازه كه انگار...
حالم خوش...
كه تو...
و بهار
بي رونق تر از هرسال.
  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱/٧
تگ ها :