رفيق

ديگر به جستجوی کسی نيستم رفيق
ديگر گدای هم نفسی نيستم رفيق
گر ظالمانه صيد عقابی دگر شوم
آخر چه غم! که در قفسی نيستم رفيق
چون غنچه هيچ بوسه ی شيرين مرا نداد
در بند بوسه های گسی نيستم رفيق
از شاخ اين درخت چو داری به پا کنم
محتاج کر و فر خسی نيستم رفيق
شيرينی زمانه چو تلخی گرفت حال
ديگر شکار هر مگسی نيستم رفيق
تا سرنوشت راه زدم هرچه مژده بود
ديگر که منزل جرسی نيستم رفيق
حامد بگوش يک سخن و بس کن اش گزاف
امشب پياله زن که بسی نيستم رفيق   
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/٢٤
تگ ها :

در تونلی به عمق صفر زير سطح گه!

در مترو نشسته ام
مقصدي ندارم
قطار مرا به قبرستان نمي برد
تفاوت مرده ها با ما در اين است:
آنها مرگ را به طول درمان خود افزوده اند.
من اينجا نشسته ام
تونل ها دهان گشوده اند.
درها بسته شده اند.
همه چيز روي حساب است.
قطار مي رود و دليلي براي ماندن در اين گور دسته جمعي نيست،
فكر مي كنم اصلا اينجا نبوده ام.
پله ها را به نور مي روم
و از قطار و مسافر و مترو چند هزار سال نور
دور مي شوم.
باد از ناكجا مي وزد.
به آفتاب و گرما و مناطق سيگار آزاد خوش آمده ام!
سيگار قبل از مترو مي چسبد،
بعد از حمامِ دواگلي
و به وقت نٍزديكي با زنان كاهگلي
كه ترك هاي شوم شان در ما خرد مي شود.
رهگذرانِ هميشه خندان و دست در بغل و گريزان در آفتاب و عرق
با نگاه هايي هراسان مي گذرند،
ديوانه اي آرام در جمع شان جاي گرفته.
باغ تان آباد!
من ديوانه ي بي خطري هستم
كه با پاچه و پارس غريبه ام.
تمام سايه ها از آن شما باد!
ور آمدن، راه رفتن در نكبت و شوره و ورم مال من است
تاول هايم همه از زخم هاي بي بديل پس از بيست سالگيست
كه خودم را شناختم
كه خدا را شناختم
كه شما را شناختم
كه حلق هاي پرخون و دست هاي جويده را شناختم
كه نوزادان به زور به دنيا آمده را شناختم
كه حلقوم را شناختم
که باتوم را شناختم
كه كثافت را شناختم
كه وسوسه را شناختم
كه لب گزشي به جاي بوسه را شناختم
كه خونريزي داخلي را شناختم
كه جسد روي ماسه را شناختم
كه مرگ بي جراحت را شناختم
كه زنان كاهگلي را شناختم
كه انتهاي مصيبت بار يك دلدادگي را شناختم
كه معناي بي معناي زندگي را شناختم
راه بدهيد!
عصاره ي جنون مي گذرد.
درك دردناك دنيا مي گذرد.
انتهاي باورم را به قطاري گره زده ام
بي مقصد
بي مقصود
بي آن كه
اسمش
همه چيز ما بود.
حيران ماندگان در ايستگاه را كدام عبور ناگهان راه مي بخشد؟
بايد پرشي كرد به برق دويست و بيست ولت و بالاتر
آنجا خط قرمز كشيده اند:
نزديك نشويد، خطر!
بر مي گردم و خودم را بين مردم جا مي كنم
و با قطاري به سرعت برق
ايستگاه انتظار و سرگرداني ام را
چهل فرسنگ آن سوتر
با رفتگانم
بر پا مي كنم.

از دايره ي بسته ي بودن و نبودن
از اين ورطه ي ناگزير خدايان من
گريزي نيست.
فراتر از حيراني و سرگرداني
در هفت آسمان
در آن سوي پرده ها
در شهري به وسعت ملكوت
چيزي نيست.
  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/٢٢
تگ ها :

رازهای ساده ی زيستن

هرزه تر از آنيم
كه دنيا
به لرزه اي از ما گذر كند.
پايان بي گناهي ما كي در رسيد
كه هيچكس عبورش را نفهميد؟
من پيامبر شما نبوده ام
اما
پيام آور بدي بوده ام.

و ما
از روز هاي ساده ي زيستن
از رازهاي ساده ي زيستن
آسان
به آن سوي سراسر ستيز پريديم
و پرده هاي مهربان روزمرگي را
براي تماشاي افق هاي دور نامرگي
فاتحانه دريديم.
اما
چشم كه گشوديم
ديديم
از ما
چيزي برجا نيست
جز عقوبت آنكه به پس نگريست
جز عفونت پياپي
جز فوران احساس و قي
جز شمردن شماره هاي معكوس بي انتها.

شاپركي بر توري پنجره بال بال مي زد
به دنبال نور آمده بود.
دود سيگار
و تفاله هاي ناچيز انساني را
به يادگار
با خود برد.
  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٦:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/۱٩
تگ ها :

در شب سرد زمستانی

- چطوره این؟
- امشب نمی ده.
- بهتره؟ برا چی؟
- برف میاد، مطمئن. روزنامه نوشته بود.
- بعید نیس. هوا گرم تر...
- من از وقتی یادم میاد این روزنامه ها...
- عوض کن اینو حالمون به هم خورد.
(امیدوارم شب بی حادثه ای داشته باشید، یک دستگاه تانکر...)
- کو این صاب مرده؟ این قیافه چیه به خودت گرفتی؟
- هیچی.
- همه ی مشکلات مملکت هم که حل شد. گفته چهره ی قم دگرگون خواهد شد.
- تیتر کیهانو دیدین امروز؟
- خاک....بر سرشون.
(دکتر جهادگر بود خیلی جهادگر بود...واقعا زبان قاصره... منصه ظهور...)
- این همه آدم می میرن این کی بوده مگه؟
- خیر امواتت بزن همون حوادثو ببینیم از این بهتره.
- نوشته بود شارون به جهنم رفت.
- شارون کی هست؟
- تو بگو چته؟ نمی دونم نخست وزیر چی چی..
- فرمانده صبرا و شتیلا بوده زن و بچه ها رو...خیله خب خانوم. الان تو اغماس.
(الان نیم ساعته این خانوم رو زمینه اورژانس نیومده..)
- چرا ورش نمی دارن؟
- تا اورژانس نیاد نمیشه، ولی نمرده میگن سکته کرده.
- بی بی سی گفت بیهوش نیگرش داشتن.
- چه احمقن! اون بمیره یکی دیگه میاد جاش، نگفتی...
( از خودم آدرس پرسید بعد من یک دفعه دیدم پرت شد دو متر تو هوا...)
- تو رو خدا کانالو عوض کن.
(...بمب گذاری در کربلا را محکوم...)
(...این قاسم! به حق علی اگر جنازه ی مرا...)
(...گفت آقا! این سر بریده رو من کجا ببرم؟...همه بگین...)
(... پیروی فرمایشات شما در مورد آسیب های مغزی که بحث امشب...)
(... وضعیت فوق العاده که از صبح دیروز و در پی فوت یک خواهر و برادر در ترکیه... به گزارش...همه ی طیور خودشان را معرفی...)
- پرونده ی هواپیمام که رفته دادسرا.
- بی خیال تو رو خدا...آخرش گردن خلبان بدبخته چون... چته باز؟
- میگن زنش طفلی هفت ماهه حا...ای بابا! خانوم پس ما هیچی...
- کسی که هیچکی واسه اش دل نمی سوزونه خلبانه. ماتم بگیر ببین چیزی درست میشه؟
- ببینم یعنی برنامه ازین بهتر نداره، ما محکومیم...
- هرسال یه چیزی هس ملت ازش بمیرن.
- آره. اون سال جنون گاوی. اون سال چی چی بود؟
- سارس. ببین تو چته؟ این که حالش خوبه.
- پیله نکن تو رو خدا.
-پیله نمی کنم.
- اینقدر نخور با اون قندت.
- کی بوده مگه؟

- می گن چهل پنجاه نفرو کشته.
- الان گفت دو نفر، این متکا چرا خیسه؟
- من یادمه تو صبرا و شتیلا خیلی...
- پنیرک بالا آورده. مثل همیشه.
- عادیه یعنی؟
- نمی دونم. دیگه هیچی نمی دونم.
- روزنامه نوشته بود سال 2039 یه سنگی می خوره زمین.
- پسرجان من از وقتی یادمه یه سنگی قرار بوده بخوره به زمین. ما بچه...
- شیر خورده بالا آورده. غصه نداره که. ببین چه جوری خوابیده.
- نوشته بود یه گردو غباری کره ی زمین رو...
- نخور شام دارم میارم.
- قدرتش صد هزار برابر بمب اتمیه که تو هیروشیما...
- یعنی تا کجا میاد؟
- بهه! می دونی صدهزار برابر بمب اتمی یعنی چقدر؟
- سال 2039 این سی و سه سالشه. بسه شه دیگه.
- اینا همه اش کشکه. اینا همه اش نقشه اس که مردم دنیا رو تو ترس نیگر دارن. همه ی مریضیارم...
- تو رو خدا بابا! حالا عادیه دیگه بالا اوردنش، مگه نه؟
(... زنگ می زدم می گفتم بیمار کلیوی داریم...الان پشیمونی؟...آره. بدجور...)
- اینو باز کی زد؟
- چته تو؟
- بیاین شام.
- این که باید مراقب این باشه. حالا چی هس؟
- مرغ از ظهر داریم و ...
- مرغ؟
- من از وقتی مرغ کیلویی...
- چرا گریه می کنی حالا؟ این که چیزیش نیس.
- واسه ی شارون گریه می کنی؟
( آقا! این جنازه الان یک ساعته رو زمینه اورژانس...)
- اینو باز کی زد؟
- واسه چی گریه می کنی؟
- خب مرغ نخور گریه نداره که...
- این مرضها اینجا خریدار نداره چون ملت ماهی یه دفعه ام لبشون به گوشت و مرغ...
-یکی به من بگه رو این متکا کی بالا آورده؟

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/۱۸
تگ ها :

دلبستگی های انسانی

مردن
نمی خواهم.
اين روزها
با يک سيگار کاپيتان بلک
کمی باب ديلان
و فنجانی قهوه
بر دردت مرهم می نهم.
آنجا
شايد
سيگار
باب ديلان
قهوه
گير نيايد.   
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/۸
تگ ها :

ساعت ها

شراب لعل و جای امن و یار مهربان ساقی
دلا کی به شود حالت اگر اکنون نخواهد شد.
حافظ

۱.
اين روزها خيلی فکر می کنم به سالينجر. فکر می کنم چرا رفته تو اون غار تنهاييش و هی می بينم خوب کاری کرده ولی چطوری هنوز اون تو می نويسه و صدای تق و تق ماشين تحريرش رو پاپاراتزی ها و فضول ها می شنون نمی فهمم. يعنی سالينجر تجربياتش از زندگی تا اون سن برای نوشتن يک عمر کافی بوده؟ يا از دوستان محدودش که ميرن ديدنش ايده می گيره؟ يا اصلا شده مثل جک نيکلسن تو تلالو که يک جمله رو هزار بار تايپ کرده بود. یعنی سالينجر حوصله هيچی رو نداره؟ يا ديگه هيچی براش جالب نيست؟ سالینجر یه قبر درست کرده واسه خودش قد یه قصر با دیوارهای بلند و خودشو از خریت و تعریف و تمجید و تهدید و حسادت و دسته بندی و پاتوق بازی و زیر آب زنی و جایزه نوبل و سیاستمدارها و ادسون آرانتس دو ناسیمنتو ملقب به پله و امینم و هری پاتر و یه بوس کوچولو و امین حیایی محفوظ نگه داشته.
۲.
اين روزها خيلی فکر می کنم به همينگوی. می گم آخه چرا يکی تو اون موقعيت خودشو تو زيرزمين می کشه؟ آدمی که به همه چی رسيده. همه می شناسنش. دیگه مجبور نیست گردن کج کنه. بعد می گم يعنی چی به همه چی رسيده؟ کی می دونه؟ شايد عوض شهرت و جايزه و پول و افتخار و سيگار برگ يه چيکه آرامش می خواسته که يکی بهش نمی داده يا شايد آرامش نمی خواسته که زده خودشو کشته؟ یا چون دیگه نمی خواسته تلویزیون ببینه یا بره مثل احمق ها قدم بزنه لب ساحل و توپ والیبال بخوره پس سرش یا چون دیگه نمی خواسته بدونه ویتنام یا فلسطین کجای دنیاس یا شاید چون دیده حتا رو سیگار برگها باندرول شرکت دخانیات ایران خورده و اون جمله ی چرت و از سر واکنی سیگار مسبب انواع سرطان هاست یا یه چیزی شبیه این. من فکر می کنم این آخریه خیلی نزدیک به حقیقت باشه. نمی دونم.
۳.
اين روزها خيلی فکر می کنم به صادق. بابام ميگه مطمئنه خودکشی نبوده و کشتنش. جوری ميگه که انگار خودش شير گازو باز کرده. منم می گم خب بهترين آدمی بوده که می شده بکشيش و بندازيش گردن خودکشی. من به تئوریش بال و پر می دم. آدمای بازنشسته خوبه که یه تئوری مخصوص خودشون داشته باشن. بابا ميگه آره مثل مريلين مونرو که کندی حامله اش کرده بوده. همچی ميگه انگار خودش داشته از سوراخ کليد می ديده برنامه رو. بابا در مورد تختی يه چی ديگه ميگه. میگه فروغ خودکشی کرده. می گم بابا اون که برای اینکه نزنه به مینی بوس بچه مدرسه ای ها جیپشو کشیده کنار پرت شده بیرون سرش خورده به جدول. بابا میگه اصلا چرا داشته اونقدر با سرعت می رفته؟ حتما سیر بوده از زندگی؟ بدش نمی اومده بمیره؟ نمی گم کی بدش میاد؟ سرمو میندازم پایین. کنجدهای روی میزو با انگشت جمع می کنم می ذارم دهنم. بابا در مورد همه ی خودکشي ها نظر داره. بابا در مورد همه چی نظر داره. بابا دور تا دورش کتاب ریخته و میگه حوصله خوندن کتاب رو هم دیگه ندارم. دیشب دیدمش پشت میز نشسته بود و سرش پایین بود. ژست سارتری گرفته بود به خودش یا دست کم ژست محمود دولت آبادی ای. جلد کتابشو آوردم بالا. قتل خانم مک گینتی. آگاتا کریستی. از کتاب های من که با خودم نبردم. گذشته ام که می خوام انکارش کنم مثل عکسهاییم که توش سبیل دارم و باد پیچیده تو شلوارم. از دهنم پرید: این چیه دیگه؟ گفت: حوصله کتاب جدی رو دیگه ندارم. دیگه نه ژان پل بود نه محمود. شده بود سید مهدی که هروقت می خواست بره بیرون مامان می گفت باز نری از روبرو دانشگاه کتاب کهنه بخری! دیگه....جا.....نداریم.
۴.
اين روزها خيلی فکر می کنم به رومن گاری. آخه مگه ميشه آدمی که صد صفحه اول خداحافظ گری کوپر رو نوشته بره خودشو بکشه؟ مريم ميگه ميشه. ميگه اصلا تابلوئه که نويسنده اش کسی نيست که بتونه خودشو با قراردادها وفق بده.(وفق! چه کلمه چرتی!) رومن گاری چه جوری خودشو کشته؟ نمی دونم. چه فرقی داره. فرق داره. شايد يه جور بی دردی خودشو کشته. شاید یه جوری خودشو کشته مثل اینکه یه لیوان شربتو بری بالا مثل اینکه یه سطل آب یخ بریزی رو سرت مثل اینکه یه پک محکم بزنی به یه سیگار.
۵.
این روزها خیلی فکر می کنم به ویرجینیا وولف چون دارم فانوس دریاییش رو می خونم. همه اش هم قیافه نیکول کیدمن میاد جلو چشمم که جیباشو پر سنگ کرده داره میره تو رودخونه. ببینم مگه زن هام خودکشی می کنن؟ مگه زن هام از چیزی اذیت می شن؟ مگه زن هام زندگی می رسه به نوک زبونشون یه جوری که دوست داری تفش کنی بیرون؟ ویرجینیا میگه آره. می گم مردی تو به خدا!‌ می زنم پشتش خاک بلند میشه.
۶.
این روزها خیلی فکر می کنم به حمید. نه! این نویسنده نیست. رفت زن گرفت که عشق شو فراموش کنه. یه جورایی خودشو کشت. الان کجاست و چیکار می کنه؟ یک مدت بعد شنیدم ویلن(ویولن/ویلون/بیالون؟؟!!) می زنه و تو جمع های خانوادگی آواز می خونه. جل الخالق از این عشق! چه می کنه این عشق تو دو متر جا!
۷.
اين روزها خيلی فکر می کنم به همه. همه ی همه که نه اونايی که ديگه نيستن يا خودشون نخواستن باشن یا هستن ولی نیستن شاید هم نیستن ولی هستن. کی می دونه؟
............
پی نوشت: امروز يه چيز بامزه تو سايت آفتاب خوندم راجع به ارنست:
« ارنست همینگوی Ernest Hemingway نویسنده رئالیست و بزرگترین رمان نویس آمریکایی در ۲۱ جولای ۱۸۹۹ در «اوک پارک » (۱) (حومه شیکاگو ) از توابع ایالات « ایلی نویز » (۲) به دنیا آمد و در دوم جولای ۱۹۶۱ در «Ketchum » واقع در ایالت « آیداهو » (۳) هنگامی که تفنگ شکاری خود را پاک می کرد اشتباهاً هدف گلوله خود قرار گرفت !!و با مرگ او درخشان ترین چهره ی ادبیات قرن بیستم آمریکا ناپدید گردید!!
بنابراین :
صادق هدایت نویسنده رئالیست از نوع جادویی و بزرگترین داستان کوتاه نویس ایرانی .... در ۱۹ فروردین ۱۳۳۰هنگامی که می خواست یک تخم مرغ نیمرو کند اشتباها شیر گاز را باز گذاشت و با مرگ او درخشان ترین چهره ی ادبیات قرن چهاردهم ایران ناپدید گردید!!
ولادیمیر مایاکوفسکی بزرگترین شاعر درامنویس و فوتوریست انقلابی روس..... در ۱۹۳۰هنگامی که در حال بازی رولت روسی تپانچه را روی شقیقه اش گذاشته بود و پاک می کرد اشتباها هدف گلوله خود قرار گرفت و با مرگ او...
سیلویا پلات شاعر مقاله نویس داستان نویس آمریکایی در ۱۱ فوریه ۱۹۶۳ وقتی اشتباها با خیانت همسرش مواجه شد درگذشت. پزشکان علت مرگ را کهولت عنوان کردند.
مریلین مونرو معروفترین هنرپیشه زن تاریخ سینما! در چهارم آگوست ۱۹۶۲ وقتی خواست قرصهای ضد بارداری اش را بخورد اشتباها زیادی خورد و مرد.
غزاله علیزاده در سال ۱۳۷۵ در روستای جواهرده وقتی داشت از درختی بالا می رفت تا تاب درست کند اشتباها پایش سر خورد و طناب به دور گردنش پیچیده شد. بعدها مشخص شد او قبل از بالا رفتن از درخت اشتباها کلی قرص هم خورده بوده.
ویرجینیا ولف صبح روز 28 مارس 1941 به اتاق خود رفت. دو نامه نوشت: يكي براي لئونارد و يكي براي ونسا. در آن نامه‌‌ها توضيح داد كه صداهايي را مي‌شنود، و هيچ‌گاه بهبود نخواهد يافت و دوست ندارد زندگي لئونارد را بيش از اين، نابود سازد. نامه‌ها را روي بخاري اتاق نشيمن گذاشت، و ساعت 30/11 از خانه بيرون رفت. چوبدستي پياده‌روي‌‌اش را با خود برداشت و به سمت رودخانه حركت كرد. (لئونارد بر اين باور است كه احتمالا‌ً قبلاً نيز يك‌ بار اشتباها! سعي كرده بود خود را غرق كند.) ویرجینیا نزديك رودخانه سنگ بزرگي را برداشت و به جای اینکه آن را پرت کند داخل رودخانه خودش اشتباها داخل رودخانه شد...
و رومن گاری وقتی در ۱۹۷۹ معشوقش جین سیبرگ اشتباها خودش را کشت گاری از مرگ او چنان افسرده شد که در ۱۹۸۰ اشتباه همینگوی را تکرار کرد و با پاک کردن تفنگش در پاریس در بستر بیماری در گذشت. از عجایب خلقت اینکه رومن گاری اشتباه خود را پیش بینی کرده بود و در یادداشتی که علی القاعده قبل از مرگ نوشته بود توضیح داده بود که مرگش به جین سیبرگ و ارنست همینگوی ربطی ندارد و بر اثر سرطان پروستات می باشد!
در پایان چون خودکشی خیلی کار بدیست من فکر می کنم باید کسانی را که خودکشی کرده اند بر اثر این کار زشت و غیر انسانی در صورت امکان به هلاکت رساند!
  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/٥
تگ ها :

درهم

ترسم به راه وصل تو يک گام کج نهم
از باد باده لب به لب جام کج نهم
دانم گناه نيست گر از فرط رندی ام
معنا به نام يار به ايهام کج نهم
آن را که راست مانده به ره تا بدين سنين
ترسم به شوق بردن از او کام کج نهم
دنيا چو دام کام بود هرچه می روم
ترسم که سرکشی به سر لام کج نهم
ديشب سروش ملک عدم زد به نام من
ترسم کله به کله زين مقام کج نهم
دانی حضور حسن تو چون سر زد از سپهر
می بايدم که پرده به ايام کج نهم؟
حامد چو بار کج به چنين منزلی رساند
صدباره طالبم که پی خام کج نهم.
...............
ديگر چه سود! وصل توام هيچ چاره نيست
در دستگاه رنج غمت هيچ کاره نيست
ترسم که باز سوی من آری به خنده لب
کانجا دگر جواب لبت هيچ آره نيست
ققنوس نيستم که برآيم ز مرگ خويش
در چوب خط سوختنم هيچ باره نيست
حامد خموش! بهر چه اين جامه می دری
در ملک پارس دل ز غمت هيچ پاره نيست.
................
حضور حسن کسی بيشتر مرادم نيست
برفت عمر و دگر هيچکس به يادم نيست
مرا که دور فلک داد هستی ام بر باد
دگر تاسف آنی که او ندادم نيست
هزار شاه و گدا آمدند و راه زدند
از آن میان به یکی میل زنده بادم نیست
مرا چو مام وطن زاد و در بغل پرورد
ز غصه ورد زبان کاش او نزادم نیست
نسیم یار ز حامد چو گرد غم نزدود
دگر به هیچکسی میل گردبادم نیست.
................
شاید همین باشد
دوست داشتن
یک گام به عقب رفتن.

حامد/چهارم دی هزار و سیصد و هشتاد و چهار خورشیدی
  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/٤
تگ ها :