جن

_ چی بود؟
زن از خواب پرید.
_ هیچی. پنجره رو بستم.
_ ساعت چنده؟
_ یک.
_ مگه باز بود؟
_ مگه تو باز نذاشته بودیش.
_ نه... من نه.
و خوابش برد. مرد دستهایش را بو کرد و وارد دستشویی شد و خوب آنها را صابون زد. بعد یک مسواک حسابی هم زد که لثه هایش را به خارش انداخت. وقتی بیرون آمد هنوز لای ناخن هایش بو می داد. بو لای ناخن ها گیر می کرد و نمی رفت. وقتی روی تخت دراز کشید زن گفت: چرا اینقد دیر می خوابی صبح بیدار نمیشی ها.
_ خوابم نمیاد.
و سه بار پهلو به پهلو شد و خوابش برد.
فردا زن به اداره اش تلفن کرد: ببینم اون پیرهن نوت رو چرا مچاله کردی انداختی ته کمد؟
_ زنگ زدی همین رو بگی.
_ اصلا اون رو کی پوشیدیش؟
_ یادم نمی آد. نپوشیدمش. شاید جنی چیزی پوشیدتش. نمی دونم. دارم چرت می گم. میام خونه حرف می زنیم.
_ پس زود بیا.
_ مثل همیشه میام. کار دارم.
بعد که گوشی را گذاشت دوباره برداشت و این بار چهل و پنج دقیقه حرف زد، حتا پایش را گذاشت روی میز و راحت به پشتی صندلی لم داد.
زن گفت: چرت نگو. من که پیرهنت رو نپوشیدم.
_ برای خودمم عجیبه.
_ دیشب پنجره چرا وا بود؟
_ مهم نیست. لابد خودت باز گذاشته بودی یادت رفته.
_ من اون رو باز نمی کنم. توری نداره. پشه میاد.
_ خیلی عجیبه.
_ تو کبریتو ندیدی؟
_ ای بابا! مگه به من داده بودیش؟
_ دیگه اینو نگو.
_ چی رو نگم؟
_ تا ازت سراغ چیزی رو می گیرم نگو مگه به من داده بودیش.
_ خیله خوب نمی گم. اصلا هیچی نمی گم. به من چه که این خونه جن داره.
در حالی که مبل را دور می زد: همه چی یه جور دیگه اس، همه چی گم میشه.
و رفت توی اتاق خواب دراز کشید روی تخت. چند دقیقه بعد زن که روی ماهیتابه خم شده بود یک دفعه برگشت و به پشت سرش به رنده ی آویزان نگاه وحشت زده ای انداخت و بعد مدتی خیره شد به تاریکی زیر مبل ها و بعد تکانی خورد. خیلی با احتیاط درهای کابینت ها را باز کرد و خوب داخل شان را وارسی کرد، بعد به پرده های هال هم دست کشید.
مرد همانطور که دراز کشیده بود با یک دست کشوی کناری اش را کشید و نگاهی دزدکی توی آن انداخت و جایی از بدنش را خرت و خرت خاراند.
  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/۳٠
تگ ها :

نوشتن

نوشتن کودکِ نداشتن است.
کنفوسيوس
شاید اولين باری که چيزی نوشتم یک پنجشنبه بود که با بابام از خريد برگشتيم. چيزهايی را که خريده بود جلويش چيده بود و فاتحانه تماشايشان می کرد. اصرار مي كرد شلواری را که برايم خريده بپوشم که ببيند توی پایم چطور می شود. نمی خواستم شلواری را که خريده بود بپوشم. مثل اين بود که بروی دم نانوايی و ببينی نانوا چطور نان ها را دستمالی می کند. مدادم را برداشتم، رفتم روي رختخواب ها چمباتمه زدم و توی کاغذی که برای نامه داشتم و يك گوشه اش عکس نيمرخ سگی بود با گوش های دراز نوشتم: امروز با مامان اين ها رفتيم خريد. بابا کار خیلی بدی کرد. وقتی فروشنده قيمت شلوارم را گفت بابا همه ی پولش را داد و بيرون که آمديم مامان به بابا گفت که خيلی کار بدی کرده. ولی بابا خنديد و به ساندويچ اش گاز زد و گفت: خوب کردم. بعد به من گفت: يادت باشد پسر! برای هیچی چانه نزن حتا برای زن. من خوشم نمی آید بابا به من بگوید پسر. مامان هم گفت که بابا کار بدی می کند که با من که بچه ام از زن حرف می زند و چي چی مرا به هم مي ريزد. بابا هم گفت که مامان همان حرف نزند بهتر است و مامان ديگر حرف نزد.
آن موقع هرچي فكر كردم يادم نيامد كه مامان گفت که بابا چه چيز مرا به هم مي ريزد. سال ها بعد يك شب بابا مجبورم كرد بنويسم. سوسن مرده بود. به ما اينطور گفته بودند. صبح رسيديم دم ويلايش، يعني حدس مي زديم ويلاي او باشد، مي دانستيم ويلايش سورمه اي رنگ است با شيرواني زرد. از صداي موج ها كه بگذريم سوت و كور بود. از بي خوابي شب قبل كسل بودم. بابا تمام شب را مثل خرس خوابيده بود و صبح كه بيدارش كردم گفت كه تمام شب بيدار بوده و حتا شنيده فلان مسافر به فلان مسافر چه گفته و راننده چند سيگار كشيده تا ما برسيم. هميشه همينطور بود.
از بولواری که تمام نمی شد رد شدیم، بعد پیچیدیم سمت چپ، بعد رفتیم توی سومین کوچه دست راست که اسمش بن بست دوم بود و من نفهمیدم چرا. دو تا زن شمالی از روبرو می آمدند. بابا از یکی شان که قد کوتاه تری داشت پرسید خانه ی زنی که دیروز قایق موتوری خورده به سرش و مرده کدامست. زن نگاهی به سر تاپای ما کرد و گفت: قایق موتوری نخورده که...غرق شده. بابا گفت: حالا هرچی. زن گفت: والله نمی دونم. فقط می دونم غرق شده. بابا سریع خداحافظی کرد و از زیر نگاه های پر از ترحم و دلسوزی آنها راه افتادیم سمت دریا. کوچه به دریا می رسید و شاید تنها بن بستی بود که تمام می شد ولی تمامِ تمام نمی شد. گفت: مگه ميشه خانه اي كه يك نفرشان مرده اين قدر ساكت باشد. گفتم: اگر قرار باشد خانه اي ساكت باشد دقیقا همين خانه است و به زور مانعش شدم كه در بزند. گفتم: بگذاريد بخوابند، اگر بیدار شوند همه چیز یادشان می آید. بعد كشان كشان بردمش لب ساحل. خورشيد تازه بيرون آمده بود و نور كور كننده اي روي دريا و ماسه ها افتاده بود. شبح چند نفر كه آن دورها در آب فرو مي رفتند و بیرون می آمدند ديده مي شد. روي ماسه ها نشستم. بابا خودش را به ديوار ويلا رساند كه از پيشروي دريا تبدیل به تلی شده بود و جلويش سنگهاي بزرگي ريخته بودند، دنبال راهي براي نفوذ به خانه ي مصيبت زده مي گشت. بي خيالش شدم. وقتي تصميم مي گرفت آدم هايی را که به خواب ناز رفته اند بيدار كند كسي نمي توانست منصرفش كند. نگاهی به افق انداختم. دريا انگار نه انگار كه بيست و چهار ساعت پيش جان يك نفر را گرفته، داشت كار خودش را مي كرد، به سنگ ها مي كوبيد و قطره هاي آب شور درست مي كرد. همان جا بود که فهمیدم چرا همیشه از دریا خوشم می آید چون از هر طرف که نزدیکش شوم آن را از روبرو می بینم. آدم از روبرو بدی های هیچ چیز را نمی بیند مثل دماغ بدترکیب مجری تلویزیون.
بالاخره پیگیری های بابا نتیجه داد و ضربعلی در را برایمان باز کرد. ضربعلی کارهای خانه را انجام می داد و می گفتند اخته است. حالا اخته بودن و نبودنش به دیگران چه ارتباطی داشت بماند. بعد از چند دقیقه ای ما صاحبان عزا را یکی یکی در آغوش می گرفتیم و با اندکی مکث رهایشان می کردیم و نوبت به بعدی می رسید. به دلیل مرگ ناگهانی و عجیب، تعارف های معمول و متداول مردن های پیش پا افتاده در احمقانه ترین گوشه های ذهن کز کرده بودند. من تمام مدت از سر شانه ی آنها چشمم به یک میز چوبی با سه صندلی در فرو رفتگی گوشه ی ویلا بود که آنقدر ترکیب آرامش بخشی داشتند که می شد بمیری و از اینکه عده ای بر حسب وظیفه به ختم ات نیایند کک ات هم نگزد.
چند ساعت بعد از بن بست دوم آمدم بیرون. پیچیدم سمت چپ بعد یک بار سمت راست. توی بولوار از پسری که با بدبختی دوچرخه سواری می کرد پرسیدم از کجا می شود سیگار خرید و بعد تمام بولوار را عرق ریختم تا یک بسته سیگار خریدم و برگشتم لب ساحل. خیس عرق بودم. دم هوا آنقدر زیاد بود که نمی شد راحت نفس کشید. یک سیگار کشیدم، بلند شدم و پاکتش را فرو کردم جلوی شلوارم و راه افتادم سمت ویلا. نزدیک آنجا که رسیدم شک کردم که نکند بابا بسته را ببیند و الم شنگه به پا شود. برگشتم و دستم را از پشت کمربند فرو کردم توی شلوارم که درش بیاورم، همان لحظه چند ماشین با صدای شیون عده ای مشکی پوش پیچیدند توی کوچه. با دست در خشتک فقط توانستم بپرم پشت چند بوته ای که کوچه را از ماسه های کنار ساحل جدا می کرد. آنها که رد شدند برگشتم کنار ساحل و کمی دورتر کنار درختی که نمی دانم کنار آن ماسه های شور چطوری در آمده بود بسته اش را زیر ماسه مخفی کردم و یک سنگ گذاشتم رویش. تا شب چند بار دیگر به آنجا سر زدم و سیگاری دود کردم. آخرین بار که برگشتم به ویلا که هر چند وقت یک بار صدای ناله و جیغی از گوشه و کنارش می آمد بابا از تراس طبقه ی دوم خم شد پایین و صدایم کرد. آن طور که خم شد پایین گفتم ببین باز چه خوابی برای من دیده. مرا کشید کنار جوری که انگار علت مرگ سوسن را کشف کرده و می خواهد با خدا در میان بگذارد و اینطوری زیر آب عزراییل را بزند. گفت: برو بشین یک گوشه... یک جایی ساکت. یک مطلب بنویس برای سوسن. گفتم: چه مطلبی؟ گفت: فردا سر خاک می خوان یک چیزی از زندگیش... چه می دونم این که کی بود و چیکار کرد بخونن من گفتم تو می نویسی. گفتم: چرا من؟ من مگه چی می دونم از زندگیش؟ گفت: مگه فکر کردی همه چی می دونن؟ حالا برو پیش سرور اون بهت میگه بعد هم بیا پیش خودم تا هیجده سالگیش رو بهت می گم. توی کیفم چند تایی کتاب داشتم با چند برگ کاغذ و خودکار. یک کتاب برای زیر دستی برداشتم و کاغذ و خودکار را هم دستم گرفتم و رفتم پیش سرور که روی تخت سابق سوسن چمباتمه زده بود و به ماتیک های جلوی آینه که دیگر اگر پشت گوش شان را می دیدند لب صاحب شان را هم می دیدند زل زل نگاه می کرد. وقتی فهمید چه می خواهم بنویسم یک چیزهایی گفت توی این مایه ها که او خوب بود و مهربان بود و مردم دوست بود و بعد هم با غیظ گفت که خانواده اش را به خودش ترجیح می داده و گل هندوانه را می داده شوهر و بچه هایش بخورند و خودش پوست هندوانه را گاز می زده و به اینجا که رسید هق هق و فش فش هایش به جیغ های جگرخراش تبدیل شد و مثل یک خواهر واقعی همان جا دراز به دراز غش کرد. با کاغذهایم که از دم هوا و عرقی که چکه چکه از پیشانیم سر می خورد پایین خیس خورده بودند و یک کلمه هم رویشان ننوشته بودم زدم از اتاق بیرون. مرا پیش یکی از دوست هایش فرستادند که می گفتند از جیک و پیک هم خبر داشته اند. او هم قیافه ی صاحب عزایی به خودش گرفت که انگار او بوده فک مرحوم را بسته و گفت: خیلی آدم خیری بود. گفتم: مثلا؟ گفت: خیلی بود. خیر بود. خوب بود. گفتم: چه کار خیری مثلا؟ گفت: خیلی...خیلی. بلند شدم و رفتم بیرون تا این یکی هم غش نکرده. برگشتم پیش بابام که این فتنه را به پا کرده بود. گفت: بشین. بشین تا خودم بگم. گفت: بنویس... اممم! بنویس هجده ساله بود که از دانشگاه... پیرمردی از آن طرف مجلس بلند شد و گفت: نه آقا جان! بیست ساله بود. بابام سرش را خاراند و گفت: اگر من داییش ام که می گم هجده سالش بود. دقیقا سال... پیرمرد صندلی به صندلی خودش را رساند به ما و به من گفت: پدرجان! بنویس بیست... بابام که بدش نمی آمد با لگد زیر عصای او بزند گفت: آقا جان شما روی چه حسابی می گین؟ مدرکشو خودم دیده بودم، دقیقا... بلند شدم و گذاشتم تا جایی که می خواهند توی سر هم بزنند. کاغذ مچاله و خیس را گذاشتم لای کتاب و رفتم طبقه ی بالا. طبقه ی بالا یک اتاق خواب سمت چپ داشت که دستشویی و حمامش تویش بود و سمت راست یک سالن بزرگ بود با یک پنجره رو به دریا. تنها نوری از در نیمه باز دستشویی می آمد. پرده ها نیمچه تکانی هم نمی خوردند. دریغ که کمی باد بیاید و این دم را ببرد. رفتم نشستم لب پنجره. دریا ترسناک بود و حالا با هیبتی که پیدا کرده بود کم کم معلوم می شد که آدم کشی هم ازش بر می آید. مدتی طولانی آنجا نشستم، کاغذ را روی پایم گذاشته بودم ولی یک کلمه هم نمی توانستم بنویسم. شبح درخت را می دیدم که گنجم را پایش چال کرده بودم. جایم را عوض کردم. پاهایم را زدم به دیوار. دستم را گرفتم پشتم و طول و عرض سالن را گز کردم. خبری نبود. خوبیش هم این بود که پایین مراسم بود و شمع روشن کرده بودند و همه زل زده بودند به هم و برای کسی که نمی دانستند در چند سالگی چه کاری کرده آه می کشیدند و کسی نمی آمد بالا سراغ من. باز اگر سیگار داشتم یک چیزی ولی نمی شد بیرون بروم. مطمئن بودم بابا دم در کشیک مرا می کشد. یادم آمد سوسن هم سیگار می کشید. کورمال کورمال رفتم داخل اتاق خواب. نگاهم در آینه افتاد به در نیمه باز دستشویی. روی میز توالت پاکت سیگاری نبود، یک برس بود. کشوها را کشیدم. خالی بودند. کشوی آخری صدای غلتیدن داد. تویش یک توپ تنیس بود یا همان هفت سنگ. رفتم سمت دستشویی که توی اتاق بود. در را باز کردم. کاشی هایی آبی دیوارها را تا سقف پوشانده بودند. لب آینه یک شیشه عطر زنانه بود و یک خمیر دندان که یک مقدار شکمش تو رفته بود و درش رو به سقف کنارش بود. انگار یک نفر را وقت مسواک زدن صدا کرده باشند. توپ را گذاشتم روی در خمیر دندان، شاید سوسن از گلف هم بدش نمی آمد. توالتش فرنگی بود. درش بسته بود. رویش نشستم و کنار دستم دیدم که لوله ی دستمال کاغذی خالی مانده. خالی خالی. رفتم کاغذم را آوردم. همان جا نشستم و نوشتم.
برگ های نمدار کاغذ را که به بابا دادم، ضربعلی داشت با خودش حرف می زد و می گفت خانوم چه دستوراتی برایش صادر کرده. بابا نگاهی به کاغذها انداخت و گفت: دیشب خواب دیده. رفتم روی سنگ های لب ساحل نشستم. مدتی بعد - نمی دانم چقدر چون ساعت نداشتم و اگر هم داشتم تاریک بود- آمد و روی تخته سنگی بغل دستم نشست. چند دقیقه نفس عمیق کشید بعد گفت: مطمئنی اون بار که سوسن بردت شهربازی دقیقا هفت سالت بود؟ جوابش را ندادم. کاغذهایم دستش نبود. گلویش را صاف کرد و گفت: که هرچی می خواستین سوار شین سوسن خودشو جا می زد اول صف. بعد تو بچه ی هفت ساله باهاش دعوا کردی؟ قیافه ی پدرانه ای گرفت: جدی بهش گفتی اگه صف نون بود یه چیزی ولی جلو زدن تو صف بازی اصلا کار خوبی نیست؟ قاه قاه خندید که اصلا تناسبی با پیراهن تنش نداشت: بعد هم قهر کردی رفتی هرچی دارت بود زدی به در و دیوار و تا خونه هم باهاش حرف نزدی. گفتم: میشه امشب نریم تو اتاق ها بخوابیم، خفه اس. بلند شد، دستی به شانه ام زد و گفت: خودتو ناراحت نکن پسر! بچه بودی دیگه. رفت یک پتو و دو تا متکا آورد و یک جای صافی گیر آوردیم و دراز کشیدیم. گفت: ولی صدای موج ها نمی ذاره بخوابیم ها. وولی خورد و ادامه داد: ببینم اون جاش چی؟ که تا سوسن روشو برگردوند کاسه ی فالوده ات رو خالی کردی تو سطل. راستی راستی کردی این کارو؟ آسمان سیاه سیاه بود. ستاره ای دیده نمی شد. شاید ابر بود. دستهایم را بردم زیر سرم. گفتم: نمی دونم. صدای گریه ای از دوردست می آمد، شاید کسی کنار درختم ایستاده بود و گریه می کرد: ولی من اصلا فالوده دوست نداشتم. هیچوقت دوست نداشتم. تو زندگیم فالوده دوست نداشتم. حس می کردم دارم کرم می خورم. کرمهای شیرین که تو دلم جون می گیرن. کرم های زنده ای که تظاهر می کنن مرده ان تا ما بخوریمشون و بعد که رفتن تو جونمون وول زدن رو شروع کنن. اصلا می دونین چیه فالوده هایی که شما برام می خریدین اون وقت ها که منو می بردین سینما، اونا رو می ریختم تو سطل. شما که می گفتین بخور که بریم و می رفتین پولشو بدین، همون موقع می ریختم تو سطلی یا پای گلدونی چیزی. اصلا فکر می کنم همین مراسم غیر قابل چشم پوشی فالوده خوری قبل سینما بود که منو از سینما بیزار کرد. شما ازین مراسم عذاب آور زیاد داشتین. می دونین از چی دیگه خیلی بدم می اومد؟ از خرید. از اینکه تا من از یه چیزی خوشم می اومد کمربندتون رو سفت می کردین برای چونه زدن. وقتی هم که چونه می زدین صداتون می لرزید. آدم فکر می کرد توی چشم هاتون اشک جمع شده. برای همین بود که تندی یه چیزی می پسندیدم و از مغازه می زدم بیرون. هرچند فرقی نمی کرد. من که دم مغازه وایستاده بودم می دونستم توی مغازه چیکار دارین می کنین و می دونستم توی چشمهاتون باز هم آب جمع شده. من خیلی خجالت می کشیدم، خیلی. اگه می خوردم زمین و شلوارم پاره می شد واسه ی شلوار نوم یا زخم پام یا دعوای مامان غصه ام نمی شد از اینکه باید بریم خرید و باز شما آب جمع بشه تو چشمهاتون و چونه تون بلرزه گریه ام می گرفت.
جوابی نداد یا بهتر بگویم دیگر سوالی نکرد. سرم را چرخاندم سمتش. خر و پف بی صدایش به هوا رفته بود. چانه اش طوری تکان می خورد و پره های دماغش طوری می لرزید که فکر می کردی صدای خرو پف اش را می شنوی ولی صدایی نبود. نفهمیدم کجای حرفم خوابش برد.
فردا از بلندگو گفتند که سوسن زن خوبی بوده و مهربان بوده و مردم دوست بوده و گفتند که خیلی خوب بوده، خیلی.

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٢٤
تگ ها :

من

تو
جز غم
جز مرگ
جز ترس
جز فضيلت بر باد رفته ي انسان
جز ياس
جز خونابه هاي آميخته به بغض فرو خورده اي
جز خطابه هاي بلند در سوگ گذشته ي تابناك
جز آرزوي خاك
چه سروده اي؟
براي مردان سرزمين ات
كه از خاك بر آمده اند
و زنان
كه زيباترين اند
و براي كودكان
كه نمي خواهند
تجربه ي تو باشند
براي دشت هاي صاف
براي ماسه هاي رد پا
براي جلگه ي جنوب
براي مرغان درياييِ رو به باد
براي كويرهاي در گذر
براي تك درختي سوخته از آفتاب
براي بوي نم و كاهگل
و كلوچه هاي داغ
در كوچه هايي كه پيموده اي
و براي قطاري كه دست تكان مي داد
در عصرهاي شاعرانه ي نارنجي
چه سروده اي؟
...
براي شب هايي
كه با ستاره از سياهي بيشتر بوده ام
و اناري بالاي سرم چرخ مي خورد
چه سروده ام؟
  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/۱۸
تگ ها :

وانهاده

درمان دلشکسته به حاشا نمی شود
تدبير درد او به تماشا نمی شود
خود سوز و خود گداز تو ای پير قصه ساز!
در شرح غصه ای که به انشا نمی شود
آن خنجری که يکسره از پشت می رسد
دردا! سرش که قيصر و پاشا نمی شود
چون هرکه يافت کام ز ابراز آن شکافت
اين راز سر به مهر که افشا نمی شود
حامد! دری که باز به يک جمله بسته شد
صدها دريغ! باز به بگشا نمی شود.   
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/۱٢
تگ ها :

تو را تنها برای...

تو را تنها برای...
برای تنت می خواهم.
و این چیز کمی نیست.
بگذار تو را...
و با پوستت...
و انگشتم بر بازویت...
و رد خطوطت را...
تا انتها.
بگذار
بر رطوبت صورتی ات
و امتداد کمرگاه کرک آلود
و انحنای ترد جا مانده میان انگشتان پا...
چون عبور زبر دود.
و بر تمامی کشاله های کشیده
و بر پوست تنگ پوشیده،
خراش هایی...
چونان نوشته ای
بر نقش برجسته های پارسه
برای یادگار...
که کسی آمده و گذشته است.
بگذار
بر بوی خیسیِ میان موهایت
بر جذابیت کهنه ی استخوان های کتف
برانحناهای پوچ معنادار
و فرو رفتگی های سپید از آفتاب
و خطوط محوت که نیستند
جز مرز سایه روشن...
...
از این تن
شاعرانه تر
شعری نمی توان...
جسمت را به من بسپار
و تمام سپیدیهای سرد و سراشیب را.

فکرت را به کرم ها واگذار.
  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/۱٠
تگ ها :

فرق

مرا می بينی و هردم زيادت می شود دردم/ تو را می بينم و ميلم زيادت می شود هردم
حافظ
..................................................................
سرم خالیست
هوا عالیست
شب چون زوزه ای کشدار و طولانیست.
همه خوبند
زمین خوبست
زمان خوبست
فالم هم عجب فالیست!
ببین! از رفتنت یک قطره پیدا نیست.
خدارا شکر!
امشب شام یلدا نیست!
همه هستند
سیب کال و کرم پسته و قندان تلخ و چای جوشیده...
برای بودنت جا نیست!
........
به هرچه رسيدم
بسيار
از دست داده بودم.
حامد
............................................................................................
فرو رفت از غم عشقت دمم دم می دهی تا کی؟
دمار از من برآوردی نمی گويی برآور دم!
حافظ   
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/۸
تگ ها :

قافيه های خودآگاه

آواز را
از آغاز
از بر بودند
و پرواز را
بي آنكه بال و پري.
من بي رد ترين شان بودم؛
تيره انديشه مردي
با ترك دارترين نگاه
كه انگشت اشاره ام را
هيچگاه
هيچگاه
دنبال نكرده بودند.

پيش از آنكه خروس...
انكارم كردند
و آوازخوانان
پر كشيدند
به سرزمين قافيه هاي خودآگاه.
....................
الف. جدی نمی دونم اینجا وبلاگ شخصیه یا من برای نوشته ها یا عقاید یا افکار مسخره ام باید از همه ی خواننده ها اجازه بگیرم.
ب. یک نفر که هنوز پشت لبش سبز نشده و تو کف غلت می زنه برای من میل زده و مرا اینگونه پند داده است: اگر حرف خوبی نداری بهتر است حرفی نزنی. من به این وسیله اعلام می کنم: تو رو خدا به من اجازه بدین حرفمو بزنم جون بچه هاتون!‌جون هرکی دوس دارین!‌
ج. واقعا برای خواندن مطالب وبلاگ کسی برای کسی دعوت نامه نمی فرستد.
د. چند روز پيش رییسم به من گفت: 1. شما بی انگیزه شدی. 2. برای شرکت کارایی نداری. 3. همه اش مشغول نوشتن داستان هستی. سوال: با توجه به اینکه مدتهاست داستانی ننوشته ام به نظر شما به جرم نوشتن در اینجا (گزینه سوم) چقدر باید هزینه بدهم؟
ه. 1. آن زمان که داستان می گذاشتم کسی نقد درست و حسابی نمی کرد. 2. هر بار که پیام ها را باز می کنم حالم گرفته می شود. 3. اینجا به جرم جراحی روحم باید به صد نفر جواب بدهم. 4. اینجا محل تسویه حساب خودم با بعضی ها و بعضی ها با خودم شده و اصلا اینجا را می خوانند تا بتوانند بفهمند من چقدر فرو رفته ام. 5. کامنت های سیاسی به اندازه کافی روی اعصابم راه می رود و در صورت اعتراض متهم به مزدوری می شوم.
و. گیریم من هزار عیب دارم و احمقم و نظرم راجع به زن ها غلط است و حرف خوبی هم برای زدن ندارم. شما آن ضربدر بالا را بزنید و خلاص.

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/۱
تگ ها :