جامانده از کبيسه

در سالگرد خطاي پدرم
چه تنها مانده ام!
چه تنها مانده ام در اين وليمه!
در اين تاوان هرساله
در این آش کشک خاله

آن هنگام
كه همخوابگي
جز با يك سهل انگاري ساده كامل نمي شد
حضورم با درنگي شكل گرفت
به درازاي يك عمر
و عبور ساليان را
تنها
كودكي بودم
اميدوار، تنها
با توشه ي اشتباه پدر
و با درك تكرار ناگزير او
در تمام بعد از ظهرهاي مسموم.
با هم نفسيِ مرگ
با تاريخ گم شده ي پس از دوازده سالگي
با ميراث تلخ زندگي.

لبخند بايدم
به خطاي پدرم
و به باروري مادرم
در اين خجسته روز
كه بي كس
بر آستان جهان ايستاده ام
و لحظه ها را مي شمارم.
۸۳/۱۲/۲۹
  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٢۸
تگ ها :

سالگذشت

در این یک سال که گذشت من:

بیست و پنج بشقاب ماکارونی خوردم.

دوازده لیوان دوغ سر کشیدم.

سی و نه تا بندری خوردم.

از کنار یک هنرپیشه ی معروف رد شدم.

هفت بار دروغ گفتم.

یازده بار سوءتفاهمی را طوری برای دیگران تعریف کردم که حق را به من بدهند.

هشتصد و هفده بار هوس کردم سیگار بکشم.

دو بار یک نفر را دیدم که شکل یک نفر دیگر بود ولی خود او نبود.

سی و شش بار سیگار کشیدم.

هفتصد و دوازده بار گفتم: گه به این زندگی!

دویست و یازده بار به خودکشی فکر کردم.

سیصد و نه بار خودم را سرزنش کردم.

هزار و صد و هفتاد فحش به این و آن دادم.

چهار هزار و دویست بار به چیزهای تخمی گفتم تخمی.

از کنار پانصد هزار و دویست و سی و هشت جواد رسمی رد شدم.

سه بار خالصانه دعا کردم.

سی هزار و سیصد و شصت و پنج بار یاد گذشته افتادم.

چهل و یک بار فکر کردم فردا روز دیگریست.

دوازده بار به خودم دلداری دادم.

هفتصد و هشتاد و دو بار خواستم آه بکشم.

هفتاد و پنج فحش شنیدم.

به صد و یازده نفر زورکی سلام کردم.

چهارده بار تعارف های الکی کردم مثلا گفتم در خدمت باشیم.

دو تا گل زدم.

دویست و چهل و نه تا فال خریدم.

یک بیت از حافظ را روزی بیست و سه بار برای خودم خواندم.

سی و هفت بار شنیدم این کتابخونه دیگه جا نداره.

پنجاه و هفت بار روی زمین خوابیدم.

یک بار خجالت کشیدم.

پانصد و یازده بار گفتم کاش!

پنج هزار و دویست دفعه خواستم معذرت خواهی کنم.

یک بار معذرت خواستم.

دوازده تا عطسه کردم.

اصلا سرفه نکردم.

هفده بار خواستم جایی بروم دعوتم نکردند.

سه بار بهم خیانت شد.

بیست و دو بار پشتم نور بالا زدند.

دو بار راه دادم.

هشت بار گفتم چشم.

دو هزار و نهصد و چهار یا پنج بار مواخذه شدم.

صد و هجده کار را نصفه نیمه ول کردم.

یک برگه جریمه پاره کردم.

دویست و سی بار حالم از رییسم به هم خورد.

یک بار داشتم بالا می آوردم.

هفت هزار و دوازده بار یاد کسانی افتادم که نیستند.

یک بار خواستم زمان به عقب برگردد.

سه بار حس کردم دارم می میرم.

صدو چهارده بار زر زیادی زدم.

یک دندان عقلم را کشیدم.

پانزده جوراب پاره کردم.

چهار بار کلا ناخن هایم را گرفتم.

یک بار هم رفتم سلمانی.

چهل و پنج تا پشه کشتم.

یک خرمگس را دق مرگ کردم.

یک بار خواستم چیزی بگویم ولی جلوی خودم را گرفتم.

هفت هزار و چهارصد و نه بار گفتم به درک!

سه بار قلبم گرفت.

دویست و هفتاد کابوس دیدم.

خواب خوب اصلا.

حرف خوبی نشنیدم.

یک بار تصمیم گرفتم با واقعیات زندگی روبرو شوم.

سی و دو بار تشییع جنازه ام را ذهنی شبیه سازی کردم.

پنج بار کراوات زدم.

پانصد و سیزده بار گره کراوات زدم و باز کردم.

سیصد و نود بار سرم را خاراندم.

پنجاه و چهار بار مسواک زدم.

سیصد هزار و یازده موی سرم ریخت.

سی هزار موی سرم درآمد.

یازده نفر موی دماغم شدند.

بیست و نه بار از مرحوم گلشیری بدم آمد.

یک بار به ننه ی فرمان آرا چیزی را حواله کردم.

یازده بارگفتم بیژن نجدی کارش درسته.

سی و یک بار عکس مصطفی مستور را نگاه کردم ولی باورم نشد.

با دویست و سی و هشت نفر بی جنبه شوخی کردم.

نه بار رفقا را پیچاندم.

سیزده بار گفتم امروز یه اتفاق خوب برات می افته.

سی شب درست نخوابیدم.

دو بار التماس کردم.

پنج هزار و دویست بار ناخنم را جویدم.

چهار صد و هجده لیوان چای خوردم.

سی و چهار فنجان قهوه درست کردم.

بیست و دو بار قهوه اش جوشید و ریخت رو گاز.

پنجاه و دو بار قهر کردم.

سه بار منتم را کشیدند.

سیزده نفر را نصیحت کردم.

یک نفر نصیحتم کرد.

یک بار گریه کردم.

سیصد و شصت و شش بار نزدیک بود گریه کنم.

دو بار زیر باران خیس شدم.

سی و هفت جمعه دلم گرفت.

چهار بار رفتم دنده پنج.

هشتصد و پنج بار دلم خواست کنار دریا باشم.

چهل و نه بار گفتم صد رحمت به استاد اسدی!

یک بار نشسته خوابم برد.

دو بار و نیم به وجود خودم افتخار کردم.

دو هزار و هفده بار خواستم تحویلم بگیرند.

ده دفعه الکی از چیزی تعریف کردم.

دویست و هفتاد و چهار بار پشت سر این و آن غیبت کردم.

نهصد و چهارده بار احساساتی شدم.

چهار هزار و دویست بار به خودم گفتم بسه بسه باید یه فکر اساسی کرد.

دو بار خواستم برای کسی پاپوش بدوزم.

یک بار تا نزدیکیهای حق السکوت گرفتن رفتم.

شش بار خایه مالی کردم.

سی و چهار بار حکم بازی کردم.

هجده بار حاکم شدم.

دو بار فیلم کندو را دیدم.

با بیست و شش مسافرکش دهن به دهن شدم.

يک باجه خودپرداز ديدم که کار می کرد.

چهارصد و هجده بار شنیدم: الگوی من مرحوم تختی بود و پوریای ولی.

صد و هفت کیلومتر پیاده روی کردم.

هفت نوبت کمرم گرفت.

دو تا دخترجوان ديدم که با موبايل حرف نمی زدند.

یک بار بهم گفته شد: به جهنم!

بیست و یک تخم مرغ خوردم.

دوازده هزار و چهارصد و هفده دانه فلفل سیاه پاشیدم رو غذام.

دو بار احساساتم را بروز دادم.

هزار و هفتصد و دوازده سواری ازم سبقت گرفتند.

از سی و پنج ماشین جلو زدم.

پنجاه و هفت حب قند خوردم.

یک بستنی خوردم.

چهارده بار تف تو گلوم گیر کرد.

بیست و چهار بار آب دهان یکی پرید رو لباسم.

صد و بیست و دو بار تلویزیون را روشن کردم.

سیصد و شصت و چهار بار تلویزیون را خاموش کردم.

یک دسته ی کتری سوزاندم.

ششصد و هفده بار رفتم توالت.

سه بار زنجیر سیفون را کشیدم.

دو بار افتادم تو جوب.

شش بار متهم شدم.

هیچ روزنامه ای نخریدم.

سی و هفت کتاب خواندم.

نود و چهار کتاب خریدم.

پانصد و دوازده بار کتابی را از قفسه در آوردم و نخریدم.

هزار و صد و بیست و نه بار کتابی را از قفسه در آوردم و نخواندم.

هفت بار کتابی را که روی زمین بود گذاشتم سرجایش.

دو بار یک نفر دستش را گذاشت روی شانه ام.

هفت هزار و دویست و شصت و هشت بار یک نفر دستش را نگذاشت روی شانه ام.

نوزده تا صفحه خریدم.

دو بار گرام را روشن کردم.

هفده بار سرم کلاه گذاشتند.

هفت بار رفتم مجموعه ورزشی انقلاب.

هفت بار گفتم ماهم زندگی می کنیم اینهاهم...

یک بار رفتم بازار بزرگ.

نه بار به تته پته افتادم.

یک بار ماه کامل را دیدم.

هفتاد و چهار تکه سیب زمینی سرخ کرده (یا شده؟!) خوردم.

چهل و دو میلیون و چهل و هشت هزار و سیصد و بیست و هشت بار قلبم زد.

اصلا تب نکردم.

سیصد و پنجاه و دو بار تشنه ام شد.

صدو پانزده بار احساس گرسنگی کردم.

نهصد و چهل و یک عکس دیجیتالی از در و دیوار گرفتم.

یک بار گفتم: تنها کاری که برام می تونی بکنی اینه: برو بمیر.

یک بار تصمیم گرفتم بروم بخوابم.

دو بار توی خواب حرف زدم.

از کنار سه مرد رد شدم که به دزدی يا دلالی يا دختر فکر نمی کردند.

یک بار پنجره آشپزخانه را باز کردم و سرک کشیدم توی کوچه.

سیصد و هجده بار از کوره در رفتم.

از زیر دویست و چهل و نه کلاغ رد شدم.

دوازده بار با زنگ ساعت بیدار شدم.

هفت بار میرزا قاسمی درست کردم.

سی و پنج بار فکر کردم کسی به اسم صدایم کرده.

صد و چهل و دو بار احساس حقارت کردم.

هجده بار فین کردم.

بیست و یک بار فکر کردم پنچرم.

یک بار خیالاتی شدم.

پانصد و سی و شش بار دست دادم.

دویست و نود و هفت بار گفتم قربانت.

دو بار قلیان کشیدم.

چهل و هشت بار خودم را زدم به کوچه ی علی چپ.

نهصد و چهارده بار گفتم خب که چی؟

یک بار تشکر کردم.

دویست و چهل و چهار بار آب خواستم.

هشتاد و دو کیلو و هفتصد و یازده گرم نان سوبسید دار خوردم.

دو بار ادکلن زدم.

صد و پنجاه و پنج بار سعی کردم مثل فرهاد بخوانم: آن کس که خریدار بدو رایم نی/ وانکس که به دو رای خریدارم نی

هفتاد و چهار بار دزدکی آهنگ های گل هیاهو و دنیا دیگه مثه تو نداره را گوش دادم.

پانصد و دوازده بار توی حرف هایم اسمی هم از باب دیلان آوردم.

دویست و سیزده بار تو خیابان دنبال سطل آشغال گشتم.

یک بیست و پنج تومنی پیدا کردم که بر نداشتم.

از هیچ کوهی بالا نرفتم.

از هیچ درختی بالا نرفتم.

از یک دیوار رفتم بالا خشتکم از دو جا جر خورد.

هفت بار از شنیدن اسم هزار و یک شب و هفده بار از شنیدن اسم شهرزاد کهیر زدم.

دو دست بیلیارد بازی کردم.

یک بار پای کیمیایی را لگد کردم.

پنجاه و دو بار تصمیم گرفتم که برای خودم یک دفتر تلفن داشته باشم.

سه بار رفتم قبرستان.

سی و یک بنز نقره ای مرده کش از کنارم رد شدند.

دو بار با زیپ باز آمدم اداره.

هجده بار آدرس پرسیدم.

یک بار سرم خورد به در کابینت که باز مانده بود.

بیست و دو هزار و نهصد و نود و چهار دانه برنج خوردم.

شانزده بار تصمیم گرفتم کارت تلفن بین المللی بخرم و زنگ بزنم به مارکز و چشممو ببندم و دهنمو وا کنم.

یک بار دلم خوش شد.

بیست و هفت بار احساس یک پادری بهم دست داد.

یازده بار بوی عطر آشنایی به دماغم خورد.

سی و دو بار گلویم را صاف کردم.

دو بار چیزی را هم زدم.

نود و سه بار گفتم: سالی که نکوست...

یک بار باز فکر کردم علی آباد شهر شده.

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٢٧
تگ ها :

مرور

بي فكر نشر دفتر تلخ گذشته ام
بي قيد و بند آنكه چه بنويسم از خودم
من چاله هاي آب را مرور مي كنم.

مي بينم از وراي تن پاره پاره ابر
لبخند ماه نو
تصوير خرد چيست بر اين رهگذار خيس؟
(( تو ))

از بيكران نور
رخشنده شاهراه قدم هاي حال من
تسكين ديگريست
بر آرزوي بي ثمر و پايمال من.

در قلب خسته ام
تصوير خيس مرد قسم خورده اي ز دور
فرياد مي زند:
(( باور نمي كنم ))
  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٢٤
تگ ها :

آخرين لحظه از زندگی يک سياستمدار


!   
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٢۳
تگ ها :

جامانده از باد

شعری از: دون خوان خمینس شاعر اهل پرو

زنی پشت به باد فرو می رود
کودکی در دستش
چسبانده به سینه
(من بیشتر به نثر نزدیک شده ام و شعرم دیگر آن شور گذشته نیست.)
مردی روی پله ی نخستین نشسته
چشمش زخم
چشم چپش (نه آن چیزی که سمت چپ است)
سه جوراب می فروشد صد پزوتا
(و من باز بیشتر شعرم را به هیچ نزدیک می بینم)
آه! ای فلیسیتا ! فلیسیتا !
می دانی من چند چهل روز است که نخوابیده ام؟
آدم برای پدرش یک چهل روز سیاه می پوشد
و شاید چهل بار هم آه بکشد.
می دانی چند نفس می شود که با درد و دود کشیده ام
و با آه پس داده ام؟
آه! ای فلیسیتا !
من انسان غمگین منتظری بوده ام
اکنون انسان غمگینی هستم که انتظاری ندارد و دیگر انتظار هر چیزی را دارد.
من آدم بی امیدی هستم.
من آنچه تو در خوابت هم ندیدی هستم.
(شعر من به اصرار قافیه دچار شده است، منتقد عزیز!)
اما ای فلیسیتا !
تو حالا خاطره ی آشنای مرده ای هستی
که در وصیت نامه اش حتا
نوشته به فلانی بگویید:
کلمه را باد می برد.
( و شعر من به سرقتی ادبی می ماند از جیب سوراخ یک نانجیب)
فلیسیتا !
یک جمله - چندین کلمه یا چندین چندین حرف - از یادم نمی رود:
خدا نکند
از ما دو نفر
یکی زودتر
سرد شود.
( اگر یکی سرد شود دیگری پر از هم قافیه اش می شود
که نمی نویسم
تا شعر نشود این زندگی
این تاریخ جاودان درماندگی! )
آه ! ای فلیسیتا !
تو از انتهای کوچه می آمدی
و سایه ات روی تمام دیوارها می افتاد
( شعر من به خاطره ای دروغ مانند است، سهم آفتاب کوچه ی ما همیشه سایه بود.
تو که می دانی.)
تو می آمدی
و همین کافی بود فلیسیتا
- گونه هایت سرد بود و استخوانی -
من پشت به دیوار می گفتم:
خدایا ! مبادا
که این هم مانند باقی چیزها...
آه ! ای فلیسیتا !
این هم مانند باقی چیزها
ناغافل آمد
و هرچه کردم دیگر نرفت.
آه ! فلیسیتا !
خرمگس های زرد و آبدار
بال می زنند گرداگرد دستم
تب کرده ام
در تدفین حقیقت
در سکوتی که تو در پیش گرفتی
و نگفتی
از کدام عصر ننگین
دستانت از لمس دورتر شدند
پوستت کشیده تر از این شد که مال من باشد
و نگاهت از من گذشت.
آه ! ای فلیسیتا !
فکرت چرا نمی رود از یادم
به جایی نرسد هیچ فریادم
( شعر من شعر شد با قافیه ای نخ نما،
اما
چه سود!)
کاش فلیسیتا اینجا بود.
و من باز می گفتم: آیا می شود همینجا تمام شود خدایا!
در نزدیک ترین فاصله ی پوستم با...

چند بار دیگر باید پلکم بپرد تا...
آه ! ای فلیسیتا ! فلیسیتا !
-----------
دوستان شهرستانی عزیز! در این روزها و با این وضع ناخوشایندی که در انتظار کشور و مردم و جوادها و محور نشین ها و مرکز گریزها و روشنفکرها و غیره است حس و حالی ندارم برای جواب دادن، ولی چند خطی می نویسم بی میل، فقط برای اینکه چیزی گفته باشم.
ما همیشه جنبه ی شوخی مان کم بوده و هست و من دوست دارم با همه چیز شوخی کنم با همین زبان الکن کثافتم.
ما در همه چیز دنبال توهین می گردیم ولی برای هم لطیفه های بامزه ی قومی قبیله ای تعریف می کنیم یا اس ام اس می فرستیم و قاه قاه می خندیم.
عادات و نکات بامزه یا شاید لوس در تمام قوم و قبیله ها و شهرها و روستاها وجود دارد بسیار هم در شهری که من از آنجا آمده ام.
اینکه شهرستان ها آفتاب تابان دارند و آب و هوای خوب و دلپذیر و مناظر بی بدیل و افق هایی که با ساختمان و آهن و فولاد به گند کشیده نشده جای خود دارد و همه هم می دانند و من لزومی به گفتن نمی بینم.
اینکه همه ی ایرانی ها مهمان نوازند و ال اند و بل اند را هم بهتر است برای خارجی ها بگوییم و به آن فخر کنیم و خودمان در خودمان کمی هم به ایرادها فکر کنیم.
من ادعایی ندارم و اینجا هم یک وبلاگ کم خواننده و دلی است و اگر از لهجه ای خوشم نیاید حتما به خودم حق می دهم که بنویسم خوشم نیامده و حتما هم به زبان خودم می نویسم.
اصلا هم به تفکیک شهرستانی و تهرانی عقیده ندارم چون اصلا تهرانی وجود ندارد. شهرستانی هایی که به چنین چیزی عقیده دارند مانند زنانی هستند که از روی ضعف دنبال احقاق حق پایمال شده ی زنان در طول تاریخ هستند و برای همین می روند فمینیست می شوند.
در کاریکاتور چهره دماغ های بزرگ، بزرگتر می شوند و چاله چوله های صورت عمیق تر. حتا اگر کاریکاتور نیکول کیدمن هم کشیده شود دماغ قلمی اش کشیده تر و توی ذوق زن تر کشیده می شود. حالا تصور کنید خانوم کیدمن اعتراض کند که: اهه! پس زیبایی فلان جای مرا چرا نشان ندادید؟!
اصلا بی خیال! من پشه ای هم نیستم که بعد از نیش زدن بخواهم مرهم بگذارم فقط امیدوارم تحریم یا جنگ یا تهدید یا گرانی یا بی عدالتی یا گردن کلفت ها دست از سر این مردم ( خودم، شهرستانی ها، تهرانی ها، جوادها، کامبیزها، خفاش شب ها، بچه های کوچکی که قدشان به پنجره نمی رسد و فال می فروشند، معتادها، معلم ها (به خصوص دبیر ادبیات سال چهارم مان که خیلی اذیت اش کردیم و چه احمق بودیم که فکر نمی کردیم مگر آن بنده ی خدا چقدر حقوق می گیرد که بخواهد ما وحشی ها را رام کند و من چقدر احمق بودم که با ایرادات ادبی و فضل فروشانه ای که از او می گرفتم چند بار کلاس را به هم زدم. قیافه اش یادم نمی رود که از کلاس بیرون میرفت دم در دفتر می ایستاد و پشت دود سیگار پنهان می شد)، بازنشسته ها ( که نمی دانم سی هزار تومان بن شان را دادند یا نه. می دانید با سی هزار تومان خیلی چیزها می شود خرید)، کارگرها با آن دست های بزرگ شان و تمامی بچه ها که معصومیت شان آدم را به گریه می اندازد و کشاورزها به خصوص آن کشاورزی که در آوج گردوهای پوکش را کیلویی سه هزار تومان به ما انداخت ولی نوش جانش که ما در زلزله ی آنجا انگشت مان را هم تکان ندادیم و خیلی لطف که می کردیم زیر نویس خبر را می خواندیم...) بردارد.

امام محمد غزالی در آخر عمر به نتیجه ای رسیده بود: بحث نکن. کاش بتوان این نصیحت را در میانه ی عمر به کار بست.

زیرنویس: نزدیک عید که می شود خیلی دلم می گیرد و مردم را که می بینم با کیسه های پر و خالی خیلی دلم می گیرد و بچه ها را که می بینم خیلی دلم می گیرد و هوا که گرم می شود خیلی دلم می گیرد و از لباس نو، تحویل سال، هفت سین و ماهی قرمزهایی که داغ شان به دل می ماند و از فکر صد و هفتاد هزار تومان عیدی مستمری بگیرها و از خاطره ی دارت های کودکی و روزهای امتحان ثلث دوم دلم می گیرد و از دیدن مردمی که با نگرانی تحریم و بمب و خطر و ته کشیدن موجودی جیب شان تند و تند مشغول خرید آجیل هستند دلم می گیرد. گفتم چه چیز می شود نوشت و به کجا می شود پناه برد از تمام بدی ها و کژی ها و بحث ها و نامردی ها و نامردمی ها و دیدم باز هم عشق را عشق است.
ز مهربانی جانان طمع مبر حافظ
که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند.

تمام
  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٢٠
تگ ها :

فصل های دوری که حالا شاد به نظر می آیند.

چه کسی می تواند
آرامش عبور یک موتور گازی را
در خلوت ظهر
در شهر کودکی های من
به من بازگرداند؟
چه کسی می تواند
صدای یکنواخت کولر آبی مادربزرگ را
در ساعت چهار عصر
تقلید کند
و مرا باز بخواباند؟
چه کسی می تواند
از بالای نردبان چوبی لرزان
مرا به دستان زبر خود
باز بخواند؟
چه کسی می تواند
بوی سنگفرش های خشتی نم خورده ی آن خانه را
برای من در دستمالی هدیه بیاورد؟
چه کسی می تواند
حتا تا مچ پا در کناره ی حوض تابستان
خنکم کند
وقتی نگاه هایی نگران لغزیدنم باشد؟
چه کسی می تواند
تکه ای شکسته از خمره بزرگ گِلی آن سوی خیابانِ آن روزها را
برایم بیاورد
تا در کنار مجموعه ی (( فصل های دوری که حالا شاد به نظر می آیند)) قرارش دهم؟
چه کسی می تواند
گلهای انارِ آن شب ها را بر بالای تخت بلرزاند
با باد شب های کویر
و یک چادر ستاره را بریزد بر زمینه نگاه کودکی نگران
که فردا از بوسه ی خداحافظی پدربزرگ می گریزد
- و از بخت بد-
پس از آن شب
دیگر در هیچ ساعت شش عصری –که گرما فروکش کرده و تنها بادی گذرا خاک آسفالت ها را می گیرد –
هیچ پیرمردی با کلاه لبه دار و عینک آفتابی کائوچویی
و با کراواتی که با پیژامه می زد حتا تا دم مستراح
روبروی خمره بزرگ گلی نمی نشیند، صاف
و در سکوت
به صدای موتورهای گازی گوش نمی دهد.

چه کسی می تواند آن شب را برای من تکرار کند؟

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/۱٥
تگ ها :

مهم

مهم اين نيست
که کسی مدتهاست
بر من نگريسته
مهم اين نيست
که کسی مدتهاست
بر من ننگريسته

ديگر خواستن هايم خالی تر از هميشه است.

می نگرم
و می گذرم.   
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٢:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/۱۱
تگ ها :

بی خيلی

بی حرف پیش
در یک جزیره
جزیره را نه!
جزیره را خیلی ها گفته اند
بر سنگی بر آمده از آب.

بی حرف پیش
در سرزمین لالان
بی استدلالان

بی حرف پیش
بی قومِ خویش
بی حرف پس
بی هیچکس

در خلئی که خیلی ها نرفته اند.
  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٩
تگ ها :

نقد نقد

از آنجایی که فارسی شکر است در بین نظرات خوانندگان داستان های مسابقه هدایت بدون اینکه داستان ها را خوانده باشی به نکات بی بدیلی بر می خوری که می تواند راهنمای هر نویسنده ی سرگردان و دوای هر نوع افسردگی باشد، برندگان خشتک بلورین نقد و نظر به شرح زیرند:

akhey...kheili delam sokhet-
تحشیه: بدون شرح!
- فرم زیبایی دارد. خود داستان تکراری است. زبان داستان قوی ویک دست است. در کل خوب است . موفق باشید.
تحشیه: خوشبختانه داستان مذکور فقط یک عیب جزیی دارد ولی حسنش این است که در کل خوب است.
- از فضاي داستان خيلي خوشم آمد. تشبيه برزخ به يك جزيره به جا بود.
تحشیه: مثلا چرا به جا بود؟ یک تشبیه خیلی که کارش درست باشد می تواند درست یا زیبا باشد.
- طرح داستان خيلي قشنگ بود، ولي بهتر بود قضيه ي مردن خودتون(!) رو انقد زود لو ندين(!!) كاش اسم داستان يه كم مبهم تر بود(!!!) چون از اولش آخرشو فهميده بودم، بعضي جاها هم خيلي زياده گويي كرده بودين، مثل ديدن رضا تو برزخ... به نظر من بهتره داستانتونو دوباره بنويسين(!) و خلاصه تر و مبهم ترش(!!) كنين و همون اول همه چيو در اختيار خواننده قرار ندين و بذارين خودش بعضي چيزا رو كشف كنه چون اون طوري طرح زيباي داستانتون ضايع مي شه...
تحشیه: بالاخره اونطوری ضایع میشه یا اینطوری ضایع شده؟؟ نویسنده های محترم آخه چرا اینقدر زود مردن خودتونو لو می دین!! نکنین این کارو! ضمنا علامت های تعجب از این جانب می باشد.
- زبان. فقط زبانش مرا گرفت. پیداست کاملا که کار شده. وسواس داشته اید. و به زبان اهمیت می دهید.
تحشیه: در مورد پاچه و بناگوش منتقد عزیز کم لطفی کرده اند.
- داستان خوبی بود چون اونطوری که خودم می خواستم (بود)(!!) یعنی با توجه به این که رشته درسی ام جامعه شناسی است به نوعی در متن اشاره شده و واقعیت جامعه بخصوص گوشه ای ازمشکلات جوانان(!) را بیان کرده .
تحشیه: اصل اول نقد ادبی: داستانی خوب است که با رشته ی دانشگاهی آدم جور دربیاید... برنده ی گاو بلورین انجمن فارغ التحصیلان رشته دامپزشکی آقای جرج اورول برای خلق مزرعه ی حیوانات. (سم کوبیدن حضار)
- درمورد داستان:شروع خوبی داشت اما با پیشرفت داستان کمی مبهم شد البته این نظر اینجانبه اما در کل خوب بود.
نظر من در مورد پایان داستان اینه که: خوب بود یکی دیگه غیر خود زمان جواب معما را می داد البته این فقط یه نظره.
تحشیه: واقعا نمی فهمم. معمولا کسی که حرف می زنه یا چیزی می نویسه داره نظر خودشو میگه پس چرا هی باید توضیح بده که این نظر خودمه. ضمنا آخه لامصب این چه داستانیه که اول و آخرش بده ولی در کل خوبه. بازهم ضمنا مرد حسابی این اگه یه نظر نیست پس چیه؟ خدایا منو بکش!!
- زبان ات را دیدم. زبان، صیقل خورده و خوب پرداخته شده. ( توضیح ضروری: منظور منتقد عزیز از چیزی که دیده زبان نویسنده یعنی آن عضوی که به حلق نویسنده ختم می شود نمی باشد.) البته باید بیشتر بخوانم. ضمن این که گستردگی دایره واژگانی خوبی داری(زیرنویس فارسی: دایره ی واژگان گسترده ای داری.) ضعفی که اکثر نویسنده های امروز بخصوص زنها دارند(!!) ( میان نویس: اونی که نویسنده داشت چیز خوبی بود که ضعف نبود!!) و منجر به تولید فراوان کوتوله ها در ادبیات شده اند(!!!) اگر دوست داشتی می توانی دوتا از داستان های مرا در همین سایت بخوانی و نقد کنی. باعث امتنان منست.
تحشیه: تندیس بلورین خفاش شب و لوح امتنان طلایی انجمن بیوه مردان آنتی فمینیست به این نظر اهداء می شود.
- در راستای حذف حایلها واسطه ها جان گرفته اند تا ارزشهای معتبر یک جامعه دیگرگون شود و ماندگاری عشق در تسلسل تن و خواهش به قصه های باورناپذیر مبدل گردد. پذیرشی که هر نگرش و بیانی را دستخوش تحول که نه – بل تجاوز و حریم شکنی قرار می دهد تا جایی که قلم عاشقانه های عرفان ایرانی به جمع آوری پسابهای پر تکدر دیگران می پردازد و در این هجمه بی قانون گاه سبزینه اندیشه ای در حصار نهادی پاک مجال درک معنایی از جنس دیگر را فراهم می کند . داستان شما را خواندم. زیبا بود و حرفی تازه داشت. حرفی که می توانم آن را یک اعتراض قلمداد کنم و این خود بسی والا و لایق تحسین است. سرشار از کلمات آسمانی باشید!
تحشیه: اومدم برای این متن زیبا علامت تعجب بذارم بی خیال شدم. به خدا علامت تعجب آخری مال خود شخص منتقد است. بابا یکی این متن بالا رو به ژاپنی ترجمه کنه ما هم بفهمیم چی گفته طرف.
- خوب که چی؟ اصلا انگیزه روایت داستان چیه؟ من که یه طرح داستانی توش پیدانکردم. اما موجز بود.
تحشیه: موجز بودن یک داستان کوتاه حسن خیلی بزرگیه حتا اگه داستان نه انگیزه ی روایت داشته باشه نه طرح داستانی و معلوم هم نباشه برای چی نوشته شده.
- سلام.این اولین داستانی بود که تصمیم گرفتم بین بقیه ی داستان ها بخونم. و خوندم. بعد از خوندنش خیلی چیزها به نظرم رسید که گفتن نداره. اما شاید اگر یخورده احساسی که توش بود عمیق تر می شد خیلی قشنگ تر می شد. البته من از انتقادم معذرت می خوام چون در حدی نیستم که بخوام انتقاد کنم اما این فقط نظرشخصیم بود. موفق باشید.
تحشیه: کاش آخرینش می بود!... پس چرا میگی؟... یکی بیاد به من بگه احساس چطوری عمیق تر میشه؟... خب اگه در حدش نیستی لال شو اگر هم هستی که هستی. این نظر شخصی هم که واقعا سرطانه.
- سلام. موفقیت شما را از صمیم دل تبریک می گویم. بر خلاف نظر دنیز عزیز من معتقد هستم حتی با وجود تکراری بودن سوژه داستان این سبک نوشتاری و طنز منحصر بفردی که در تمام دستنوشته های شما هست به داستان تازگی می بخشه که امکان مقایسه آن با سوژه های مشابه نیست البته شاید این نظر من باشه (!!!!!) چون با نوشته های شما آشنایی بیشتری دارم و فکر می کنم بیشتر آنها را مطالعه کردم طبیعی است که قضاوت بر مبنای یک داستان آسان نیست. اما هیئت داوران این قدرت را داشته اند که استعداد و نبوغ شما را از همین یک داستان شناسایی کنند. امیدوارم همیشه شاهد موفقیتهای شما باشم.
تحشیه: آخه من چی بگم زبان قاصره در برابر این همه استعداد، فقط می تونم از هیات داوران تشکر کنم. ضمنا عزیز من اصلا شک نکن. این نوشته شاید نظر شما نیست حتما نظر شخص شماست.
- fekr konam.mikhasti kheili chiz hai to in dastanet begee
be nazer man ke ziyad motevaje nashodam karet kheili ali bood
تحشیه: حالا خوبه زیاد متوجه نشده!
- امیرحسین جان! کسب مقام دوم را که به واقع لایق آن بودی بهت تبریک می گم. امیدوارم همیشه شاهد موفقیتهای روزافزون تو باشم. جامعه ادبی به داشتن استعدادهایی مثل تو افتخار می کنه (!!) خیلی مایلم هرچه زودتر داستانی را که اول شده بود بخوانم چون من مطمئن بودم در بین داستانهای موجود در سایت تو اول بودی.
تحشیه: اصل عدم قطعیت! ضمنا این مساله باید روشن بشه که جامعه ادبی وقتی می خواهد به استعدادهایی افتخار کند مثلا چه کار می کند؟
- داستانتان را خواندم ... داستان خوبی بود اما احساس می کنم ضربه نهایی را در خود نداشت ... زیرا در تمام داستان با بلوف هایی روبرو هستیم که هستیم (تحشیه ی درون متنی: این تن بمیره این جمله یعنی چی!!) ... انتظار می رود در پایان اتفاقی متن را متحول کند .. حتی اگر اتفاق نباشد بلکه شکست روایتی باشد .. اما من چنین چیزی ندیدم ... موفق باشید .. با احترام
تحشیه: اتفاقی که می تواند متن را متحول کند باید خیلی اتفاق عجیبی باشد. برای درک شکست روایت هم از تمامی دوستان آشنایان، سروران گرامی و کسبه ی محل یاری می طلبم.
- طرز جمله ها باید طوری باشد که جمله ی بعد زاییده ی جمله ی قبل باشد.تکرار صحنه ها می توانست کمکت کند.اما کم تکرار کردی.اگر فضا ها را در پی هم تکرار می کردی طوری که حضور محدود به مخاطب(خواننده)،باران و اول شخص می بود. حس خواننده تحت تاثیر داستان گرفته می شود ودر جریان شناور می شود. در کل داستان خیلی خوبی بود و صحنه ی آخر ستودنی. داستان من را گرفت.
تحشیه: جل الخالق! خوبه داستان فقط طرفو گرفته! خدایا! حس خواننده گرفته می شود و بعد در جریان شناور می شود یعنی چی؟ (یعنی من اینقدر فارسیم ضعیفه؟؟) بابا نکنید، این کارو با خواننده ها نکنین. هی حسشونو نگیرین بعد در جریان شناور کنیدشون.
- به دعوت شما آمدم وداستان را خواندم. دوست عزیز چون از اخلاقت خبر دارم جرات نقد کردن را به خود نمی دهم (!!) درکل برای اینکه بدانی خواندم و نقدش ممکن بود چه باشد (!!) باید بگویم داستان تم یا ماجرای کم رنگی داشت. ( توجه توجه: تم همان ماجراست حالا اصلا وارد چگونگی کمرنگ یا پررنگ بودنش نمیشیم.تحشیه نویس) نثر داستانی نبود و عمل داستانی در آن وجود نداشت. به قول غلامحسین ساعدی اگر داستان قصه نداشته باشد و فضایش با فضای حال کنونی ( ذهن اکنون ) یکی باشد در واقع داستانی ننوشته ایم بلکه حدیث نفس بوده در فضایی ساختگی ......موفق باشید
تحشیه: خبری که هم اکنون به دستمان رسید: بقایای غلامحسین ساعدی تو گور رفت رو ویبره.
- در مجموع کمی دچار اختلال در تناسبات متنی است ... اگر نه داستان خوبی است ....
تحشیه: حالا جمله ی اول را که ما فهمیدیم، جمله ی دوم را یکی معنا کند.
- نگارش این حجم از خودگذشتگی در این میزان سطور، کار بزرگی است. ( تحشیه درون متنی: نه! نه! با من این کارو نکنین!!) هرچند در این دوره و زمانه تفکر این اندازه از فداکاری کمتر به ذهن خطور میکند اما نویسنده توانسته با نشانه گرفتن جایی از دل خواننده، خیلی چیزها را به یاد او بیاورد.
تحشیه: دقیقا کجای دل خواننده؟
- این یکی از بهترین پایانها برای داستان کوتاه است که تا به حال دیده ام. روندتان رو به رشد است. موفق باشید.
تحشیه: با این پایان بندی که در تاریخ ادب اتفاق افتاد مرگ موپاسان و دیگران فرا رسید.
- قشنگ و لطیف بود ولی حالم گرفته شد. اصولا از داستانهایی که آرتیسته تو اون میمیره غصه ام میگیره و دوست ندارم بخونم. در عوض داستانهایی امیدوارکننده را دوست دارم. کاش ایثار رو در داستانهای امیدوار کننده به ما نشون میدادی. از نثر روونت متشکرم.
تحشیه: دوست عزیز! به خدا توکل کن. ضمنا فیلم های ویجی و کارتون دختری به نام نل را اصلا نبین. به شما دیدن هر روزه ی فیلم ایثار تارکوفسکی یا مجموعه ی روایت فتح پیشنهاد می شود. موفق باشی. تحشیه اندر تحشیه: ضمنا تو رو سننه که تشکر می کنی.
- از این ژانر خیلی خوشم می آد و این جراتی که این ژانر رو بدون تکراری بودن ایجاد می کنه (میان نویس: به پیر به پیغمبر این جمله فارسی نیست) ...می دونی چون داستان نویسی معاصر ایران شده یه تکگویی مضحک بدون هیچ پیرنگ مکانیکی درگیر کننده جذب کننده...کشش دار...
تحشیه: پیرنگ مکانیکی درگیر کننده و جذب کننده ات منو کشته!
- هنر داستاننويسي هنري دراماتيك است. اين را فراموش نكنيد!
تحشیه: تذکر به جایی بود مثل تشبیه برزخ به جزیره!
- با توجه به اين كه من جزو اون دسته از خوانندگان نيستم كه نظرياتم رو ((نقد))بدونم....تنها به دريافت شخصي ام از اين داستان بسنده مي كنم...
تحشیه: من خواهش می کنم تمنا می کنم به جوونی من رحم کنید و دریافت غیر شخصی تون رو هم بسنده کنید!! (گاهی وقت ها یک کلمه ی بیان چقدر در معنا موثر است.) ولی خداییش فروتنیش قابل تحسینه.
- سلام.داستانتو نمي دونم ولي عجب آي دي با مزه اي داري!الاغ! البته دور از جون! باور كنيد وقتي با خستگي چشمم بهش افتاد اونقدر خنديدم كه خستگي يادم رفت.مرسي. دستت درد نكنه!
تحشیه: نقد مفیدی بود و با توجه به آن برای نویسنده آینده ی روشنی قابل پیش بینی است.
- با عرض سلام. عرفان در تمامي داستان موج مي زند...
تحشیه: عرفان چه کارا که نمی کنه! تمنا می کنم یک لحظه عرفان را تصور کنید که دارد در تمامی داستان موج می زند! واقعا صحنه ی تکان دهنده ایست!!
- راستش من تو داستان همش گم ميشدم و باعث ميشد برگردم از چند خط بالاتر بخونم. گيسو هم به نظرم شبيه يه سوسك بود و من همش چندشم ميشد و ميترسيدم راوي سوسك رو بخوره و من گريه ام بگيره...
تحشیه: الهی موش کور تو و راوی رو یکجا بخوره من راحت شم! ضمنا اینجور وقتها برو پیش آقا پلیسه که خیلی مهربونه قدر مارو می دونه.
- آفرین. احسنت. راستی سلام. با اینکه از ابتدا میشد حدس زد که نهایت داستان چه خواهد شد ، اما یکنفس تا آخر خواندم، بدون پلک زدن. دوباره میخوانم و نظرم را میگویم. منتظر کارهای دیگر شما هستم . پیروز باشید .
تحشیه: آخه اگه می شد حدس زد پس چرا یک نفس خواندی؟ مریضی؟ حالا یک نفس خواندی هیچی، چطوری پلک نزدی؟ چرا تا یه داستان خوب می بینی که میشه از اولش آخرشو حدس زد این کارا رو با خودت می کنی؟ ضمنا بیخود دوباره نخون نظرتو که گفتی.
- داستانت چه سبکی بود؟ سوررالیست؟ یه کمی توضیحات می دادی.
تحشیه: ازین به بعد همه ی داستان نویس ها موظفن اول قصه هاشون یه صفحه توضیحات بذارن بگن چی می نویسن. آخه چرا مردمو گیج می کنین نامسلمونا؟
- داستان برگرفته ای بود از زندگی ملموس خیلی از ماها البته با کمی اغراق در مورد منشی! کاش شخصیت قهرمان را بیشتر باز می کردید. در کل جالب بود.
تحشیه: خیلی جالب است که همه ی داستان ها در کل جالبند. ضمنا من به باز کردن شخصیت خیلی علاقه دارم فقط باید دقت شود که از لای شخصیت سوز نیاد تو. تحشیه ی تحشیه: می گم یه سوال: با توجه به اینکه این داستان برگرفته ای بود از زندگی ملموس خیلی از ماها چرا در زندگی ملموس من هیچ منشی ای وجود نداره حتا بی اغراق؟؟
- نوعي خشم فروخورده در نوشته وجود داره كه تو توصيفات خودشو نشون مي ده.
تحشیه: خشم فرو خورده ای که در توصیفات خودش رو نشون می ده خب باید خیلی خشم باشه.فقط فکرش را بکنید اگر خدای نکرده فرو خورده نبود خودش را چه جاهایی که نشان نمی داد.
- سلام. توانایی شما را در بازی دادن کلمات ( تحشیه: شاید منظور بازی کردن با کلمات باشد) و خلق احساسات ( تحشیه: بابا یه استغفراللهی چیزی بگین لا مصبا) می ستایم. اما باید بگویم که آن اواسط آدم حسابی قاطی می کرد و یافتن حس قهرمان داستان از بین آن همه عبارات خیال انگیز واقعاً مشکل می شد. کاش کمی توصیفات را کمتر می کردید تا خواننده احیاناً به کسالت و رها کردن داستان کشیده نشود. با این حال واقعاً خلق زیبای احساس یک دختر بود که من را به درک آن وامی داشت ( !!!!تحشیه: تو رو به هرچی می پرستی به درک چی؟) و اجازه نمی داد رهایش کنم .
تحشیه: برای یافتن حس قهرمان داستان از بین آن همه عبارات خیال انگیز کنترل + اف را بگیرید.
- به نظرم قدرت يك نويسنده به اين است كه ترسناكي فضا را از دل عناصر عادي كشف كند و نشان بدهد، نه با استفاده افراطي از چيزهاي عجيب و غريب. البته اين سليقه من است و نبايد حكم كلي بدهم.
تحشیه: خدایا شکرت که اینجا همه ی سلیقه ها و نظرات شخصیست و کسی حکم کلی نمی دهد. ضمنا اصل دوم نقد ادبی: نویسنده ای که ترسناک ننویسد فاقد قدرت ادبیست.
- سلام به خانوم... اين شوهر پيدا كردن هم شده براي دخترها دردسر هيچ دعايي مثل انسان بودن اثر نمي كند. البته به دعا نويس ها ملا نمي گويند آنها فقط دعا نويس هستند چيزهايي را حفظ كرده روي كاغذ مي نويسند. كمی گل رنگ در آب حل كرده قلم را به آن مي زنند بعد به مشتري مي گويند كه با آب زعفران نوشتم كه زود اثر كنه بهر حال خانوم قشنگ بود ولي چاره درد نبود.اگر اين مطلب را خواندي ايميلي به من بزن تا چاره را بگويم.
تحشیه: من و همه ی هموطنان امیدواریم مشکل شوهر پیدا کردن نویسنده با یک ایمیل حل شده باشد.
- سلام خانم سياوشي داستانتون رو خوندم قلم روان و شيوايی دارين ولي اونچه كه خيلي ازش لذت بردم شيوه اي بود كه بااون عقايد و تفكرات مطرح شده بودن.
تحشیه: چرا ولی؟ در اینجا خواننده ی عزیز تنها از شیوه ی بیان عقاید لذت برده اند که چیز کمی نیست. ولی من بلد نیستم از شیوه لذت ببرم یکی به منم بگه.
- سلام. داستانتان را دو بار خوانده ام. و هر بار بیشتر لذت برده ام. (!!!!!) نظرم را بعد از خواندنهای مکرر دیگر میگویم . فکر میکنم بیشتر باید بخوانمش . پیروز باشید .
تحشیه: هر بار یعنی کدوم بار؟ بعدش هم واقعا فکر می کنی هنوز نظرت رو نگفتی؟
- من سارا هستم 15 ساله.داستان شمارو خوندم.خوب بود. راستي كلاس نويسندگي هم ميرم.شعر هم ميگم.
تحشیه: خب سارا جون دیگه چی کارا می کنی؟ بگو عزیزم خجالت نکش. صفحه ی نظرات رو برای همین کارا گذاشتن.
- انگار دانای کل چیزی را می داند که ما از وسط قضیه به آن پیوسته ایم و فقط با خواندن داستان به بخشی از آن دست می یابیم که البته ناکافی است.
تحشیه: اگر اشتباه نکنم دانای کل انگار چیزی را نمی داند بلکه حتما همه چیز را می داند. یک مقدار به فلسفه ی اسامی توجه کنید بد نیست.
- ابتكار شما در انتخاب موضوع هم خوب بوده است.
تحشیه: ابتکار زدن در انتخاب موضوع هم از آن کارهاست ها!
- چندش آور ولي جذاب!
تحشیه: نظر بدی بود. افتضاح بود. دلیل نظر مشخص نبود. راوی گیج می زد. فضاها به شکل تصنعی ترسناک بود. ابتکار انتخاب موضوع خوب نبود. پشت بازوی نویسنده ضعیف بود. شروعش چندش آور بود. اما در کل نظر خوبی بود و موجز بود.
- نمی دونم شاید این هم سبک جدیدی است که آدم را توی خماری می گذارد. اما اعتراف می کنم که می توانستم فضاهای توصیف شده را لمس و بوی آنها را حس کنم. ممنون
تحشیه: به هرحال هرچه نباشد اعتراف به لمس کردن فضاهای توصیف شده و حس کردن بوی آنها اعتراف تکان دهنده ایست.
- عالي بود دختر/عالي بود. لذت بردم/ اي كاش يك مقدار از آن زبان روايي در فضاسازي فاصله مي گرفتي. البته در ديالوگ هيچ اشكالي ندارد اما در فضا سازي تصورم اين است كه به متن لطمه مي زند. متاسفانه اين مشكل در همه ي داستانهاي امروزي وجود دارد. كاريش هم نمي شود كرد. به هر حال دست مريزاد
تحشیه: دست شما مریزاد که مشکل همه ی داستان های امروزی را می دانی از آن بالاتر همه ی داستان های امروزی را خوانده ای.

توضیح: این نظرات مشعشع تنها از پنجاه داستان آخر استخراج شده و هرکس شک دارد و گمان می کند این حقیر در آنها دست برده ام و کم و زیاد کرده ام برود ببیند و حالش را ببرد. اگر تحشیه های من بی مزه بود به دلیل استعداد طنز بالای عزیزان نظر دهنده است. حیف از این استعدادها که دارد هرز می رود و ملت ما روز به روز عبوس تر می شوند!
  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٦
تگ ها :

يک داستان سر تا پا تکراری

همیشه یک پیرمرد اتو زده ی شق و رق جلوتر از او ایستاده بود. ساعت هفت و ربع کم از خانه در می آمد، پنج دقیقه تا میدان انقلاب طول می کشید. اگر پیرمرد را نمی دید که نقطه شروع صف را مشخص کند مریض می شد. ساعت نه، دو عدد کلوچه و شیرکاکائویش را می داد آبدارچی اداره از بقالی روبرو بخرد- ترجیح می داد شیرکاکائو شیشه ای باشد برای همین در کشوی میزش یک شیشه خالی داشت که گرویی ندهد. دو ساعت بعد روزنامه اش را ورقی می زد و نیم ساعت که می گذشت برای همکارها خاطره یا مطلب جالب و پندآموزی را تعریف می کرد- یک قضیه را ممکن بود تا ده دوازده بار تعریف کند مثل این جریان که برادرش جمعه ی پیش زنگ زده بود و پرسیده بود زیتون نمی خواهد؟ و او گفته بود چطور؟ و برادرش گفته بود صبح خواستیم زیتون بخریم با بچه ها اومدیم رودبار و او گفته بود: مرد حسابی! سوپر سر کوچه ی ما زیتون دارد به چه گندگی! یا آن خاطره ی پانزده سال پیش را که یک روز در دوران نامزدی با زنش صبح رفته بودند انزلی و لب آب چرخی زده بودند و جوری برگشته بودند که پنج و شش عصر دیگر خانه باشند. ساعت سه و نیم می رفت دستشویی و ساعت پنج و چهل و پنج دقیقه با مکانیک سر کوچه چاق سلامتی می کرد و هفت و نیم ماکارونی می خوردند و هشت و نیم زنش می رفت بخوابد و هرچه به او می گفت او نمی رفت. و زنش هجا می کرد: صبح خواب می مونی ها! و تا مدتی بی هدف کانال های تلویزیون را عوض می کرد، روزنامه را در حمام توی سبد روزنامه ها می گذاشت که روی ماشین لباسشویی بود. آنجا مدتی به کاشی ها که چفت چفت تا سقف رفته بودند نگاه می کرد – یک بار از بنای آشنایی پرسیده بود چطور آنها را می سازند که با هم مو نمی زنند حتا رگه هایشان هم مثل هم است و جواب او را یادش نبود. بعد آنقدر با متکایش این طرف آن طرف می رفت و می غلتید و گرد و دراز می شد که صبح در فاصله ی باریک میز و مبل سه نفره رو به سقف پیدایش می کردند در حالی که یک پایش روی مبل بود یا دمر زیر میز ناهارخوری یا کنار گلدان گل مصنوعی ته هال زیر پرده در وضعیتی که کتابی باز روی سینه اش بود و همه می دانستند اصلا اهل کتاب خواندن نیست.
چاقو و قیچی های کند را می داد صاحب دکان کوچکی در خیابان خیام تیز کند که با اینکه دو نفر به زحمت در مغازه اش جا می شدند کارش حرف نداشت. سه ماه می شد قیچی در صندوق عقب ماشین اش مانده بود چون هنوز از خیابان خیام نگذشته بود. ماهی یک بار از یک پروتئینی در خیابان سی تیر دو کیلو کالباس سوسیس می خرید. خشتک های پاره ی شلوارها یا در رفتگی های لباس های زنش را می داد پیرمرد عنقی سر سهروردی رفو کند که می گفتند خیاط شاهپور غلامرضا بوده. هفته ای یک بسته – اگر آخر هفته مسابقه ی فوتبال نبود هر دو هفته یک بسته - وینستون قرمزش را از پیرمردی می خرید که نرسیده به منوچهری بساط داشت و ردخور نداشت که سیگارهایش اصل هستند.
سیزده بدر ها یک قابلمه بزرگ ماکارونی – همه ی همکارها، فامیل، دوستان و آشنایان می دانستند زنش چه ماکارونی های یکی می پزد – بر می داشتند – عادت نداشتند غذای بیرون را بخورند و زنش عادت نداشت بعد از اینکه غذا خورد مجبور نباشد ظرف هایش را بشورد و آب بکشد و خشک کند و قشنگ بچیند توی جا ظرفی- و با پسر دایی زنش – این دو خانواده همدیگر را هرسال در چنین روزی می دیدند و یادش نرفته بود آن سال را که پسردایی زنش رفته بود ماموریت خارج و آنها سیزده بدر را خانه ماندند و تلویزیون هم یک فیلم تکراری پخش کرد و زنش زیر لبی گفت: چه سیزده نحسی! – دو ماشینه می رفتند فشم و در پیچ سوم رودخانه بعد از آن دکه ای که روی مقوایی بدخط نوشته یخ موجود است اتراق می کردند – همین دو سال پیش بود که حسابی سردرگم شدند و پانزده کیلومتر دور شدند تا از شکل و شمایل نا آشنای کوهها و دار و درخت و ویلاهای اطراف و رستوران های غریبه تازه فهمیدند پیچ سوم را رد کرده اند. تصور کرده بودند به خاطر اینکه دکه سر جایش نبوده به این اشتباه افتاده اند اما وقتی از روی خط ممتد دور زده بودند و برگشته بودند فهمیده بودند دکه ای مقوای یخ موجود است را برداشته و گمراهشان کرده - در این روز او مسوول مادام العمر روبراه کردن آتش بود تا رویش آب در کتری سیاهشان که مخصوص این کار بود و سالی یک تا سه بار از ته کابینت وسطی بالای سینک بیرون می آمد - که برعکس بقیه کابینت ها درش رو به سقف باز می شد- قل بزند و چایی را که بوی دود می داد بریزند توی حلق هایشان. هر پانزده هزار کیلومتر روغن ماشین اش را عوض می کرد در حالی که تا بیست تا هم کار می کرد. هفته ی اول عید را هر سال می رفتند در مسافرخانه های امامزاده عبدلله بیتوته می کردند که لعنتی حسن اش این بود که همیشه ی خدا تا دریا فقط ده دقیقه فاصله داشت. اوایل تیر ماه یک مشهدی هم می رفتند، قبل اش می داد مکانیک محله شان حسابی کاربوراتور ماشین را راست و ریست کند.
هر چهل هزارتا دیسک و صفحه عوض می کرد و شب ها متکا به دست به دنبال کشف نقاط بکر و ناشناخته ی آپارتمان هفتاد و دو متری اش می گشت و صبح ها در وضعیت هایی غیر قابل پیش بینی پیدایش می کردند.
  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/۳
تگ ها :

آبی های نزديک

افق های دور جز خطوط ممتد یاس نیستند.
خوبی های نزدیک را اگر می شد دید
،آبی های نزدیک را اگر،
می شد با خیال راحت از آسمان دل برید
و به آسانی به مرز لذت های جزئی انسانی رسید.

بلندی های سپید و دست نیافتنی
ما را به دهان های باز پیش پایمان انداختند
که تنها می شد در آنها خشکید.

آبی های نزدیک را اگر می شد دید...
  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٢
تگ ها :