غروب
بي آنكه بنگرم ز كجا زخم مي خورم
آمد غروب سرد و دلم پاره پاره كرد
در انتهاي سرخ و نگونبار هر طلوع
خونين ز قتل عام هزاران شراره كرد
يك عمر آفتاب برآمد ز پشت كوه
اما غم غروب دلم را چه چاره كرد؟
انگار از زمان تولد، خداي صبح
اين درد كهنه را به دل گاهواره كرد
گويي براي مرگ جگرسوز هر پگاه
اين تيره جامه را به تن من قواره كرد
تا باورم شود كه دگر روز رفتني ست
شب رو به آسمان من بي ستاره كرد
آمد غروب و باز دلم بي خبر گرفت
خورشيد سوخت از تب و تنها نظاره كرد.
از هجده سالگی
اي واي از آن بوسه به ناگاه خريدن!
اي داد از آن نوگل پر ناز رميدن!
ما سر به زمينيم، تو افراشته قامت
كو جرات ازين شاخه به آن شاخ پريدن؟
ما عابر راهيم كه مقصد نشناسيم
ديوانه ي رفتن و نه مجنون رسيدن
هرروز به راهت به تمناي نگاهيم
انگار تو را شيوه ي كارست نديدن
افتان به سر كوي تو خود را برسانيم
گويي كه چه سودست ازين پيش خزيدن؟
گوييم كه پژمرد گل عشق تو بر دل
گويي كه چو پژمرد جفا نيست نچيدن
گوييم ز دردت به بدن جامه درانيم
گويي كه عجب نيست ز ديوانه دريدن
گوييم كه دزديده نگاهت دل ما را
گويي كه دلت خواست چنين راه بريدن
گوييم به دنبال تو عمريست دوانيم
گويي كه قوي شو كه ازين بيش دويدن
گوييم غذاي دل ما يك نظر از توست
گويي كه علف نيست كم از بهر چريدن!
کمی هم از خودم
ترجیح می دهم شخصیت جذاب یک داستان باشم تا اینکه خودم داستان جذابی بنویسم.
جوانی هستم بیست و هفت هشت ساله آماده برای فریب خوردن از زن و مرد و پیر و جوان. گروهی احمق دورم را گرفته اند که من میان شان مغز متفکر به شمار می آیم. گاهی از مسخره ترین چیزها لجم می گیرد، به طوری که گاهی از دست زن ها هم حرصم در می آید. حالا شاید یکی پیدا شود و بگوید تو که این همه با زن ها لج هستی خودت از سوراخ یک زن پا به این دنیای دون گذاشتی. بلی صحیح می فرمایید ولی اگر خلقت قدری در تعداد سوراخ ها امساک به خرج می داد یا عمل خطیر زایمان را به جنس ضعیف وا نمی گذاشت ممکن بود اینجانب از سوراخ باسن یک خر نر، پهن این دنیا شوم. از دروغ و دست زدن به خایه های ملت بیزارم به همین دلیل در زندگی نه پیشرفتی داشته ام، نه دارم و نه خواهم داشت. در زندگی چشمم به دهان دیگران است و از بحران عاطفی دهشت آوری برخوردارم! کافیست یک جمله ی محبت آمیز به قدر پشگل گوسفند به سمتم قل بدهید تا برایتان یک خروار رو کنم، به گمانم کمبودهایم همه تقصیر مادرم است که بیست و هفت هشت سال مرا بغل نکرد و ماچ نکرد و دستی به سرم نکشید و اینطوری شد که یک عقده ای قهار بار آمدم. همیشه به هرکس می رسم تا نیم ساعت طرف فکر می کند با آدم حسابی طرف است، تا یک ساعت به نظرش بامزه می آیم و در نهایت پس از یک ساعت و نیم بی ادب تر و بی نزاکت تر و کثیف تر و پلشت تر از من آدمی را نمی شناسد. از اینکه سلمانی، راننده تاکسی و آبدارچی اداره بخواهند سر صحبت را باز کنند متنفرم و زیر بار نمی روم. با هرکس صحبت می کنم فقط حرف های خودم را می زنم و وقتی او حرف بزند در خیالاتم غرق می شوم و هرچند دقیقه می گویم خب! هیچ موفقیتی در زندگی نداشته ام و از کودکی در تمام مسابقات فرهنگی و ورزشی، قرعه کشی های بانک و بازی دبلنا بازنده بوده ام و از این لحاظ در عالم بازنده ها یک حرفه ای تمام عیار به شمار می آیم و برای خودم شخصیتی هستم. همیشه معتقد بوده ام مرکز پرگار آفرینش یا محور دنیا هستم و بر این عقیده ام پابرجا مانده ام و ایمان دارم وجودم از خورشید برای بشریت ضروری تر است و اگر هنوز در شهرم زلزله نیامده به برکت حضور روحانی اینجانب می باشد. اگر یک تفنگ دو لول داشتم به ترتیب حساب این آدم ها را می رسیدم: خودم، پدرم، معلم ادبیات سوم راهنماییم، صادق هدایت، سالینجر و مخترع تلویزیون را که اسمش یادم نیست، یک نفر را هم الکی می کشتم که رد گم کنم. عاشق سفرم به خصوص به نقاطی که آدمیزاد در آن نبینم یعنی ترجیح می دهم مثل یک بسته ی پستی از هواپیمایی که در طوفان راهش را گم کرده پرت شوم وسط یک اقیانوس ناشناخته به شرطی که دست و پایم نشکند چون خیلی بد مریضی ام، با یک سرماخوردگی ساده همه را دور خودم جمع می کنم، کلی چوب نازک می دهم بشکنند و کلی وصیت نامه تنظیم می کنم. امکان ندارد به گدایی که چشم کور شده یا پای لنگ قانقاریا گرفته یا دست چلاقش را به نمایش گذاشته پشیزی پول بدهم ولی اگر کسی خیلی مرد و مردانه بگوید گرسنه ام شلوارم را هم به او می دهم. دوست دارم اگر قرار به خوابیدن باشد با زن در کشتی ای بخوابم که مطمئن باشم تا فردا ظهر حتما غرق میشود. از کودکی در معرض انواع بچه بازها و همجنس خواهان بوده ام و فکر می کنم طرح چهره ام به اینکاره ها بخورد یا برای این کاره ها جذاب باشد ولی تا به حال که در عالم هشیاری و بیداری در باغ سبزی نشان شان نداده ام، هرکس منکر این قضیه است نشانی بدهد. به سکس گروهی شدیدا علاقمندم و از بحث های مربوط به پایین تنه سیر نمی شوم و از بابت دومی دارای رکورد تعداد باز و بسته شدن فک هستم. روش های بسیار مدرنی را در زمینه ی علم خودآزاری به کار می بندم که نتیجه اش باورنکردنیست. از اینکه هربار قدم بر می دارم مورچه ای را له می کنم عذاب وجدان رهایم نمی کند. وقتی جوانه های گندم را که دارند خود را برای رشد و بالندگی آماده می کنند با آبلیمو می خورم زیر دندانم صدای آخ و اوخ می شنوم. به رفت و آمدهای خانوادگی اگر برای عرض تسلیت باشد علاقه مندم چون در این اوقات حس می کنم مرحوم چقدر در زندگی ام نقش موثری داشته که خودم بی خبر بوده ام. از روبوسی، کفگیر، بند کفشِ باز، دخترعمو، شنبه ها، کنترل تلویزیون، گوپلن، هرچیز طلایی و قهوه ای و سبز، فالوده، دلتنگی، بوی تزریقاتی، بادمجانی که خیلی نازک سرخ شده باشد، بستنی، شال گردن، چشم خمار، دستشویی عمومی، تقویم عکسدار، بچه ای که شاشش گرفته، چراغ قوه ی کنترلچی سینما، زن و مردهایی که انگشتهای دستشان را از هم رد کرده اند، صف، لهجه مال هر شهری که باشد، مینی بوس، فک و فامیلی که از خارج برگشته اند، مداد کوتاه، کفش مردانه، بالش گرم، ورزش های رزمی به کل، آسانسور خراب، آدامسی که به تخت کفش چسبیده باشد، موخوره، زیر بغل مودار، عادت ماهانه، کارهای بانکی، شیربرنج و کلمه ی تمدن با پسوند یا پیشوند متنفرم. از اینکه دیگر چیزی برای نوشتن نداشته باشم خوشحال می شوم چون آنوقت می رسم کمی هم به خودم فکر کنم.
سفرنامه شیراز
سحرم دولت بیدار به بالین آمد
گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد
اینجا به اصطلاح شیراز است. یاد سفرنامه ی شیراز مجید افتاده ام. با اینکه نزدیک 12 ساعت است شیرازیم هنوز چیزی از ابنیه و دیدنیها ندیده ایم. اصولا ما خیلی خوش سفریم، به سفر گه می زنیم. رز غر می زند که چرا تو به فکر زندگی نیستی؟ نیستم؟ چرا من به فکر زندگی نیستم؟ خیلی هم هستم. به فکر زندگی بودن یعنی چه؟ بگذریم. اکنون ساعت 9:32 دقیقه است و ما در یک جاده ی بی سر و ته داریم می رویم به ارگ کریم خان که می گویند مرد خوب و مهربانی بود. اصولا شیرازی ها خیلی خوب و مهربان و دوست داشتنی هستند به خصوص فالوده ها و تخت های جمشیدشان. امروز صبح یک کتاب پیدا کردم که تویش عکس های خوبی از شیراز بود که زیبا بود، میدان بود، ارگ بود و تخت بود و باغ بود و حافظ بود و سعدی بود و مولانا نبود. من سعدی را خوش نمی آیدم و برای همین هم نمی روم سر قبرش. عین معلم ها به آدم درس اخلاق می دهد. سعدی قرن هفتم بود. حافظ قرن هشتم بود. حافظ خوش شانس بود که قرن هفتم نبود چون سعدی همه ی پیام های اخلاقی و تربیتی را داد و به حافظ چیزی نرسید. اینجا همه اش بلوار است و کوه است و گل و بلبل و دختر پسرهایی که لنگ در لنگ هم نشسته اند. روی دیوار نوشته زنده باد رضا پهلوی و ایران. احمق همه جا پیدا میشه. اینجا مردمان خوبی دارد برای همین هم هست که برای شیرازی ها جک در نمی آورند. لهجه شان هم خیلی بهتر از اصفهانی های حقه باز و گداست. رفتیم توی یک فروشگاه روی یک دست بشقاب نوشته بودند: سرویس خیار خوری. نمی دانم اگر در آن به جز خیار چیز دیگری بخوریم چه می شود. الان توی یک ماشین مهربان داریم می رویم تخت جمشید. معلوم نیست این شاه ها برای چی خارج از شهر کاخ ساخته اند که مردم آواره ی کوه و در و دشت شوند. آقای راننده ی مهربان یک آهنگ سنتی گذاشته که یک بابایی در آن هوار می زند: امان! امان! خدا کند تا به تخت جمشید نرسیده ایم زلزله نیاید که ما تخت جمشید ندیده از دنیا نرویم. یادم رفت بگویم که ما رفتیم ارگ و همانجا فالوده خوردیم و یکی نوشته بود به اینجا شاه های قاجار آسیب های فراوانی زده اند. شاه های قاجار به کجا آسیب های زیادی نزده اند معلوم نیست. آنجا خیلی آبلیمو فروشی بود. اصولا شیرازی ها مصرف آبلیمویشان بالاست شاید برای همین است که بدجنس و حقه باز نیستند مثل ترک ها و اصفهانی ها که اصلا نمی دانند آبلیمو چی چی هست. شاید هم مردمش در رو درواسی حافظ هستند که خوبند به هرحال هرچه باشد همشهری حافظ بودن به این سادگی ها هم نیست. یک کامیون قرمز الان از ما سبقت گرفت. به تخت جمشید که رسیدیم کلی پله بود و کلی ستون بود که انگار نبود و کلی مجسمه بود که انگار نبود و خیلی خوب بود و زیبا بود و آنقدر تعریف کردنی بود که ترجیح می دهم چیزی نگویم. بعد رفتیم نقش رستم وکلاهمان افتاد. بعد عصر آمدیم خانه. چند تا جوان فامیل گفتند می خواهند بروند در خیابان تاب بخورند. من هم رفتم. سر راه روی دیوار یکی نوشته بود: خدایا! من که آدم شدم پس عشقم کی برمی گرده؟ که حسابی تکان دهنده بود. بعد من یک فحش جدید یاد گرفتم: نطفه غلط! و یک چیز دیگر هم یاد گرفتم، یاد گرفتم که سیگار را باید مثل زن آهسته آهسته کشید. این را دانشمند فاضلی گفت که همراه ما بود و داشت سیگار برگ می کشید که شکل چماق بود. این جمله به نظر من رمز موفقیت و کامرانی و خیلی چیزهای دیگر است. فقط من نفهمیدم زن را چطوری می توان کشید. همین الان یک آقایی دم گوشم داد زد:گورجه باغی! منظورش گوجه سبز است. خلاصه اینکه آدم افعال دیگری را که در مورد زنان روا و جایز است بگذارد و آنها را بکشد چه لذتی دارد من نفهمیدم ولی خدا را چه دیدید شاید زن ها از کشیده شدن لذت ببرند این جنس اصلا قابل پیش بینی نیست. سوم اینکه فهمیدم هرکش پانصد هزار تومان داشت و موتور نخرید خر است. اصولا آب و هوا ی شیراز جوریست که آدم جمله ی قصارش می آید. الان در مینی بوس به سمت پاسارگاد می روم و الان فردای دیروز است که آن چیزها را نوشتم. چون جایم در مینی بوش تنگ است و پیرمرد بغل دستی ام گشاد نزدیک است از پنجره پرت شوم کف آسفالت. مینی بوس سرعتش دارد کم کم به صفر می رسد و به گمانم باید پیاده شویم و کورش علیه رحمه را یاد کنیم و هلش بدهیم. دیروز را می گفتم. اینها ما را برداشتند به هوای دختر بازی بردند بازار وکیل. اگر دختر بازی دیدن سماور کهنه و انگشتر عقیق و زیلو و مجسمه گچی و گردنبند و توپ های پارچه و لیمو امانی است من یکی که دیگر محاله دختر بازی کنم. الان در یک تاکسی در مرودست دارم می روم سر ژیان. آخر ژیان هم اسم خیابان شد. ژیان برای اینکه اسم ماشین باشد هم صلاحیت لازم را ندارد چه برسد به خیابان مگر در اصفهان با ان مردم بدذاتش. مرودشتی ها هم مهربان و زیبا نیستند فکر کنم چون آبلیمو کم می خورند. به خصوص پیرمرد های مزخرفی دارد که نمی دانم دنیا چه کم و کاستی می داشت اگر آنها زودتر ریق رحمت را سر می کشیدند. الان سوار مینی بوسی هستم که به سعادت شهر می رود. این کورش تا عمه ی مرا در نیاورد ول کن نیست. روی مینی بوس جلویی نوشته شول تخت رستم. شول یعنی چه خدا می داند. دیروز از آقای موزه ی تخت جمشید پرسیدم ریون یعنی چی؟ یا چیزی شبیه آن. طرف زیر لبی گفت: یه جامه! خب خودم که زیر شیشه می دیدم که یه جامه و احتیاج به غیب گفتن آقای موزه نبود. یادم رفت بگویم که دیشب ویسکی خوردیم مثل خر و من تنها چیزی که یادم می آید یک خط نورانی بود از زیر در و یک بچه که از جایی دور ونگ می زد. حالا فهمیدم که چرا به آنجا سعادت آباد می گویند چون همه ی مسافران و لابد ساکنانش زن هستند البته مثل کچل که زلفعلی گویند مر او را. اما مطلبی در باب آبلیمو: تصورش را بکنید کورش بر بالای سکوی تالار کاخش نشسته و دارد بستنی با آبلیمویش را می خورد ـ شیرازی ها به بستنی هم آبلیمو می زنند!!! ـ بردیا دارد پا به زمین می کوبد که چرا آبلیموی بستنی کمبوجیه از او بیشتر است و پوراندخت یا همان آتوسا هم دارد با لیمو ترش ها یه قل دو قل بازی می کند. عیال کورش هم دارد در چشمش لیمو ترش فشار می دهد برای تقویت بینایی. دیر زمانی پیش که از مارسل پروست بزرگتر بودم یک بچه باز مهربان در اتوبوس این روش را برای تقویت چشم به من توصیه کرد. البته او گفت بیا تا من خودم بچکانم. نمی دانم شفا از دست او بود یا از آبلیموی مادر مرده که قدر گاو برای بشر منفعت دارد فقط نمی دانم چرا از پوستش کفش درست نمی کنند، البته شاید اینکار را چینی ها کردند. از آنها هرچه بگویی بر می آید. بالاخره راه افتادیم. چرا نمی رسیم؟ دیگر از هرچی کورش و آبلیمو است حالم داردبه هم می خورد. کورش اگر شاه خوبی بود و زیبا بود می آمد کمی نزدیک تر می مرد. اصلا ببینم هرکی هرجا مرد باید همانجا خاکش کرد. خب پدر آمرزیده ها کورش را می آوردید یه کم نزدیک تر. آخی! یک پسربچه کله اش را که با نمره ی چهار زده بود برد بیرون و بالا آورد به هیکل مینی بوس. طفلک قیافه ی زحمتکشی دارد راننده گفت:برو پایین بچه! گه زدی به مینی بوسو! اصولا مرودشتی ها علاقه ی خاصی به گه دارند . در ترمینال هم یک آقای نامهربانی گفت: هرچی آدم گهیه اومده تو ای خطو! اینکه چرا آخر جملات او می آورند را خدا هم نمی داند. من الان سر قبر کورشم. البته اگر این قبر است مال من و امثال من سنگ مستراح هم نیست چه برسد به قبر. یک موتور چاه پک پک می کند که کلی به روح معنوی اینجا لطمه می زند. آفتابش هم آدم را خنگ تر می کند. باد وحشتناکی هم دارد می آید. الان فردای آن روز است که من سر قبر کورش داشتم فاتحه می خواندم. رز دارد برای بچه ونگ ونگو شعر می خواند. نمونه ی اشعار: بچه ها! توت فرنگی خوشمزه و شیرینه/ تو میوه ها همیشه بهترینه!!! آخر با این وضع آدم می تواند سفرنامه بنویسد خیر سرش. به هر حال دیروز آنقدر از سر قبر کورش تا کاخ هایش پیاده رفتم که از هرچه فرهنگ و تمدن و کاخ و ناسیونالیته ای بود حالم به هم خورد. یک اتفاق آموزنده هم افتاد. من در همان حال خودم می رفتم که یک هو پابم خورد به یک سنگ و سنگ رفت و خورد به یک مورچه و مورچه مرد. آن مورچه حتی از من هم بدشانس تر بود. فکرش را بکنید من اینهمه راه از تهران رفتم آنجا تا پایم بخورد به سنگ و سنگ بخورد به مورچه ی بینوا. کلی غصه ام شد و دیدم زندگی چقدر تخمی است. اما نکته ای جالب در مورد پاسارگاد: در هنگام حمله ی اعراب ایرانی ها برای اینکه عرب های مسلمان پاسارگاد را هم خراب نکنند به دروغ به آنها گفته اند که آنجا قبر مادر سلیمان است. نمی دانم همان سلیمانی را گفته اند که موریانه خوردش یا آن یکی را که موریانه نخوردش. به هرحال عرب ها حرف ایرانی های شکست خورده ی بی دین و ایمان را باور کردند و این شد که ما الان یک پاسارگاد داریم. البته فایده ی بزرگ آن دروغ این بود که اگر آن دروغ نبود الان در پاسارگاد به جای اینکه یک سری سنگ رویهم داشته باشیم یک سری سنگ روی زمین و کنا رهم داشتیم که اعراب کناره هایشان را دندان دندان کرده بودند مثل کاخ ها. به هرحال خدا روح ننه ی سلیمان را هرجا هست بیامرزد که پس از مزگش اسباب عزت و سربلندی ما ایرانی ها شد و اینجاست که آدم پی می برد زنان پس از مرگ برای دنیا مفیدترند تا در زمان حیات که همه اش مشغول کاشتن تخم شر هستند! تکبیر! بعد رفتیم سر قبر آقا حافظ . شیرازی های مهربان که انگار تازه حافظ را کشف کرده بودند خودشان را می انداختند روی قبر و فاتحه می خواندند. اینکه آیا حافظ به فاتحه ی ما قاذورات نیاز دارد یا نه کمی محل تردید است. آنجا تفالی کردم و آن بیت بالایی آمد. مفهوم ظاهری شعر چندان خشنود کننده نیست. تصورش را بکنید شخص بنده چشم باز می کنم و می بینم یک خسروی سبیل از بناگوش در رفته که از نوک سبیل هایش عسل می چکد بالای سرم ایستاده و قیافه ی مشکوکی به خودش گرفته. الحق صحنه ی دهشتناکی است که مو بر تن هر انسان آزاده ای راست می کند. و من الله توفیق
16شهر اردیبهشت سنه ی هزار و سیصد و هشتاد و جهار شمسی /طیاره خانه ی شیراز
به عشق و شعر و تو
شايد
ديگر به شعر
خاكسترت را هم در رودخانه ي گنگ ريخته ام
يا رودخانه ي فشم
آخرين نسيم بهاري كه وزيد
نيم تنه ات را به زير كشيد
كه گمانم بود انقلاب هم...
آب كه بالا آورد
ماسه هاي نامت را با خود شست
كه كتيبه اي گمانم...
شايد ديگر بيخودي بيخود نشوم.
و زمستان بعد
دستانم را بر آتشي گرم كنم
كه خاكسترنشين اش نباشم.
كهربايت
تنها مي تواند
كعبه ي كاغذ پاره هاي كتاب چاپ نشده ام باشد
كه آن را هزار بار به تو تقديم نكردم.
بر پله اي نشسته ام
تكه اي از آسمان به سپيد مي زند
انگار به آبي اش چشم ندوخته باشم.
آنجا كه دستان دندانه دار چنار
بر عبور رندانه ام سقف مي بندد
خاك عزيز كودكي ام
به مهربانيِ گذشته است
انگار بكارتم را به عشق و شعر و تو نفروخته باشم.
دو سال از عمر اين وبلاگ گذشت.
شعر بالا تقديم به همه ي آنهايي كه فحش شان دادم و فحشم دادند، حال دادند و حال گرفتند. نمي دانم چرا دوست دارم نام ببرم از همه. شايد براي اينكه به خودم بفهمانم خيلي ها هنوز مرا مي شناسند:به محسن، سپينود، پدرام، حسين، فرشته، آوات،مانا، روزبه، طيب، مريم، علي ها، نازنين، بابك.چه آشنايان كمي دارم!... بسيارشان را از ياد برده ام!!
كانگورو
يه قيمت ما مي گيم يكي هم اون. يه چيزي بين اش با هم كنار ميايم. گه به اين زندگي! از بچگي بدم ميومده از چونه. بابام كه دستشو مي برد طرف جيبش، مي زدم به يه بهانه اي بيرون. دم در واميستادم. پريد از اتاق بيرون، همونطور رفت تو بغل ارسطو مثه ماچه سگ زخمي زد زير گريه. ارسطو هم نامردي نمي كرد و براي دلداري حسابي باهاش ورمي رفت. زنك شيكمش سه بار پيل خورده بود، مچ پاشم كه ديگه نگو.
ـ چيكارش كردي الاغ؟
كاريش نكرده بودم. وقتي ديدش زرد كرد. گه تو اين شانس! يه بارم كه ما دلو زديم به دريا و گول اين الدنگا رو خورديم اين زنيكه سوسه مياد. بچه ها دورشون جمع شدن و با هزار دوز و كلك و من بميرم تو بميري طرفو از بغل ارسطو كندن و فرستادنش تو اتاق. رد دستهاي ارسطو تنشو كرده بود عينهو لبو. چپ چپ به زيپ شلوارم نيگا مي كرد. دكمه هامو بستم، با دست زدمش كنار و رفتم بيرون.
ـ ماشالله چه سرعت عملي داري؟
ـ تا اومد تو تمام...خاك بر سرت.
ـ ديگه بميري واست حجله نمي ذارن...يعني من نمي ذارم بذارن.
ـ چي زر مي زنين واسه خودتون؟
ـ احمق جان! يعني هيچي به هيچي؟
بدجوري كنفت شدن، منتظر بودن كاري صورت بدم تا بيان پشت در و اي يار مبارك بادا بخونن.
ـ به ما ربطي نداره، دنگتو بايد بدي.
اينو محمد گفت كه موهاش خيلي وقت بود عقب نشسته بود. مي گفتن واسه همين كاراشه. هرچي مي ديد مي ماليد به سرش. هميشه خدا كله اش بو سنده سگ مي داد. گفتم: نترس، مي دم.
رفتم دم در، كفشامو كشيدم به پام. خم كه شدم زنيكه رو ديدم كله شو از لاي در آورده بود بيرون، تعجب كرده بود چرا كسي نرفته سراغش. ارسطو داشت مي رفت سمت اتاق.
ـ اين بيچاره تا دست داره غم نداره.
منو مي گفت. كركر خنده شون رفت هوا. بندامو نبستم. خوش داشتم شل شلكي كفش پام كنم، اصلا اگه به من بود كمربندم نمي بستم. پولو گذاشتم رو جاكفشي كه تنها دكور خونه ي محمد بود، گذاشته بودش اونجا دم در كه يعني بگه اينجا وسايل زندگيم داره و طرف تا از در مياد تو با ديدن موكتها جا نخوره. تو اتاقم يه دشك چركمرد پهن بود كه رنگ گلهاي درشتش عين ورق هاي دل و خشت رفته بود.
ـ مگه نمي دونين؟ اين فقط مو و ناخناش بلند ميشه!
اينو جواد گفت. پشتم بهشون بود. بار دومي بود كه پشيمون مي شدم از رفاقت با اين جماعت. يكي رو كه مي اوردن ول مي شدن گوشه ي ديوار و يكي يكي مي رفتن تو. من كتري سياهه رو كه دقيق چهار استكان جا داشت مي ذاشتم روي گاز كثافت كه مال صابخونه بود و يه جورايي خودمو سرگرم مي كردم تا كارشون تموم شه، طرف بره و بشينيم حكم بازي كنيم. بار اول اون روز بود كه دست و پامو گرفتن و انداختن تو اتاق. درم بستن روم. برگشتم. دختره نشسته بود وسط دشك. مچ پاش بدك نبود. به من يه مچ پا نشون بدين تا بگم طرف چيكارس. دشكو دور زدم، پام خورد به كوله پشتي دختره، درش باز بود، از توش كتاب فارسي دوم دبيرستان زد بيرون با يه دفترچه كه قشنگ با نايلون جلد شده بود. اين دفترچه هه رفت رو مخم و حالمو گهي كرد. يه خودكار داشتم تو جيب جلوي پيرهنم محض كلاس. دادمش به دختره. شيكمش صاف صاف بود با يه كم كرك، هنوز پيل نياورده بود كه لاش چرك جمع شه. درو بستم پشت سرم.
تاكسي ترمز زد جلوم. نشستم عقب. يه زنه بود داشت بيرونو نيگا مي كرد. پاش تا زانو فرو رفته بود تو تاريكي و ديده نمي شد. سوم راهنمايي كه رفتيم بچه ها دست برداشتند، يعني شايد جذابيتشو براشون از دست داد. سال اول و دوم هركس مي خواست بشينه سر جاش بايد قبلش كلي اقدامات امنيتي انجام مي داد وگرنه يه هو مي ديدي عين فنر پريد هوا. يه بار معلم علوم مون دو تا از بچه هاي رديف دومو انداخت بيرون. من كه قدم بلند بود و ته كلاس مي نشستم نديدم چي كار كردن. بچه هاي جلو گفتن داشتن با هم ور مي رفتن، فكرشو بكن جلو چشم آقا. سال سوم بچه ها بي خيال همديگه شدن. تابستون خير سرمون مي رفتيم كلاس تقويتي برا تجديديامون، پولامونو مي ذاشتيم رو هم، زنگ تفريح دور شعبوني دربون مدرسه رو شلوغ مي كرديم و يكي مي زد بيرون، مي رفت از يه بابايي كه با وانت، طالبي مي فروخت يكي مي خريد و زير پيرهنش مي گرفت و ميومد تو. همه دنبالش راه مي افتاديم. يه سوراخ قد پنج تومني روش مي انداختيم و يكي يكي مي رفتيم پشت ديوار كارگاه حرفه و فن كه اون سر حياط بود و يه كاج داشت كه از بالاش كلاغا گه مي زدن به سر و كله ي آدم.
زنه همچين مغازه ها را نيگا مي كرد كه انگار مي خواد بخورتشون. اين زنا اينجورين بفهمن نيگاشون مي كني خودشونو مي زنن به كوچه ي علي چپ. اصلا كاراشون معلوم نيس. همچين مي تونن خونسرد باشن وقتي تو دلشون له له مي زنه كه آدم چهارشاخ مي مونه.
پياده كه شدم صاف رفتم تو شيكم صفي. صفي سال آخر اومد دبيرستان ما، چون اسمش علي بود كه فراوون تو كلاس داشتيم به فاميل صداش مي زديم. رنگش پريده بود. حال و احوالي كرديم. گفت: چيكاره اي؟ گفتم: علاف. ساعت نه و نيم بود و حوصله نداشتم برم خونه. راه افتاديم. گفت: اول بريم درمونگاه من يه آمپول بزنم.
درمونگاه همچين بو الكل مي داد كه رد آمپولم درد گرفت. تزريقاتيه يه يارويي بود كه شل مي زد يه خال گوشتيِ مرده شوري هم رو لپش داشت. مرتيكه هركدوم از انكشتاش به كلفتي مچ دست من بود. آروم تو گوش صفي گفتم: بپا! طرف دو تا دستشو نذاره رو شونه هات. ناي خنديدن نداشت. لخ لخ رفت تو اتاق و صداي زيپش اومد كه كشيد پايين. ياد يه ساعت پيش افتادم حالم گرفته شد. يارو جلوي روپوش لكدارشو هم اورد و رفت تو، حال نداشت دكمه هاشو ببنده. يه تابلو به ديوار زده بودن كه آدم غمش مي گرفت. يه منظره ي برفي كوفتي بود كه گه مي زد تو حال آدم. يارو تو دمپايي هاش كه لكه هاي رنگ روش خشك شده بود عينهو مجسمه ي شلختگي ظاهر شد تو درگاه. گفت: برو كمك رفيقت. فكري بودم كه مگه چه آمپولي زده كه صفي با رنگ عينهو گچ دبوار جلو پام خورد زمين. نصف تنش هنوز پشت پرده ي سفيد بود. از زير شونه هاش گرفتم، بلندش كردم. مي لرزيد، درد از تو چشمهاش جست مي زد بيرون. ياروهه اومد كمك، گذاشتيمش رو تخت، زيپش هنوز باز بود. دندونهاش به هم مي خورد. ياروهه گفت: طوري نيس. از زور درد لرزش گرفته بود. از لاي دندونهاش كه تق تق به هم مي خورد گفت: پام...پام... چوب شده...چوب. دستشو به جاي آمپولش گرفته بود و رو تخت به كمرش قوس داده بود. ياروهه قي چشمشو با انگشت گرفت و گفت: نفس عميق بكش طوري نيس. يك ربع كه صفي نفس عميق كشيد كمي آروم شد و شل شل زديم از اون سگدوني بيرون. يه ماشين گرفتم. كجكي نشست تو. گفتم: مردك! چيكار كردي با خودت؟ گفت: هيچي...فقط يه اشتباه كردم...بعدش نشاشيدم. فكر كردم با اون حال و اوضاع شوخيش گرفته. نور چراغ هاي زرد اتوبان هي مي افتاد رو صورتش. گفت: لاشيا يه آش و لاشو اورده بودن. خودشون بعدش شاشيدن هيچيشون نشد. مي دوني همه ي ميكربا رو مي شوره و مي بره. از من به تو نصيحت بعدش حتمنِ حتمن بشاش. اومدم بپرسم چرا؟ ولي جلو خودمو گرفتم. تو اين چيزا خنگ خنگ بودم و سوتي مي دادم. يه كم خودشو جا به جا كرد و با كلي غصه گفت: اون قرمساقا هيچيشون نشد. گفتم: برو خدا رو شكر كن ايدز ميدز نگرفتي. همچين نيگام كرد انگار فحش خواهر مادر داده بودم بهش. رسيديم در خونه شون. بردمش تو. تكيه داده بود بهم. گفت: بياتو. كسي نيس. ساعت حدوداي يازده بود. همونجور با كفش رفتم تو نشستم رو مبلي كه نزديكتر بود. يه نوراي مخفي و پخش و پلايي هالو روشن مي كرد. گفت: شام خوردي؟ گفتم: نمي خوام. يه شيشه آب بيار. شيشه رو گرفت جلوم. مردك ليوان نياورده بود. سرمو بالا گرفتم، شيشه رو كج كردم و از فاصله آب ريختم تو دهنم. گفتم: نمي خوري تو؟ جوري به شيشه نيگا كرد انگاري سم توشه. گفت: بشين من الان ميام. يه دري رو وا كرد، چراغو كه زد كاشيارو ديدم تا سقف آبي بود. بلند شدم. يه چرخي زدم تو خونه. از لاي در نيمه باز چشم انداختم تو اتاق خواب. هميشه وسوسه ميشم كشوي زنا رو ديد بزنم. يه جوري آدم كشو رو كه مي كشه و تيكه تيكه لباسارو مياره بيرون و دست مي كشه روشون انگاري تونسته كار طرفو بسازه. صداي بمي بلند شد. بعد، چند تا ديگه. اومدم پشت در توالت. پسر! صفي داشت عربده مي زد. زدم به در. گفتم: مردك! كمك نمي خواي؟ همينجوري داشت داد مي زد. خيلي بايد سخت باشه كه آدم نتونه بشاشه. موهام سيخ شد از نعره هاش، تا اونموقع نديده بودم مرد گنده نعره بزنه. زدم از خونه شون بيرون. تا سركوچه همينجور فكر مي كردم صداشو مي شنوم. پياده رفتم تا سر كوچه مون. سر كوچه يكي زد پس گردنم. نشد يه بار عين آدم سلام عليك كنه يا جفت پا مي گرفت با مغز بري تو آسفالت يا با اون دستاي گنده اش مي خوابوند پس گردن آدم. هميشه هم از پشت سر آدم در ميومد. يك كاره گفت: مخشو زدم. دستمو كشيدم رو گردنم و گفتم: مخ كي رو؟ گفت: مونا ديگه؟ گفتم: عمرن اون به تو پا بده. قيافه حال به هم زني به خودش گرفت و گفت: داره مياد اينجا. گفتم: زكي! اين وقت شب.
يه جورايي لجم گرفته بود.
ـ باورت نميشه بيا ببين.
حميد يه اتاق پشت بوم آپارتمانشون داشت. اتاقه رو اون بالا انگار باب اين كارا ساخته بودن. ننه باباهه نمي فهميدن كي ميره، كي مياد. حميد هم راه به راه به قول خودش دخترا رو مي برد اونجا و خاكشونو مي تكوند. يه چيزي سيخم مي زد برم. گفتم: روز اوليه كه نمي توني كاري بكني. چشماي نافرمش تو حدقه برق زد: روز اول و آخر نداره. واسه ي تست زدن كه نمياد. ياد اون دختره افتادم كه دوم دبيرستان بود. سابقه نداشت تو يه شب دو بار ياد يك نفر بيفتم. از پله هاي خونه شون رفتيم بالا. تو گوشم وزوز كرد: بچپ زير تخت و جيك نزن باقيش با من. يك سنده ي واقعي بود. اينو كه گفت پشتم تير كشيد. تماشاچي مي خواست. گفتم: ببينه بد ضايع ميشه ها! گفت: نميبينه، اگرم ديد به تخمت. تو سياحتتو بكن. هزارتا ازين دخترا فداي تار موي رفيق. خواستم بگم: خر خودتي جاكش باشي! معرفتت بو شاش گرفته. كه نگفتم. دشك رو از رو تخت كشيد و انداخت دو سه متري اونورتر رو زمين. يه پتو انداخت رو تخت كه تا رو موكت ميومد. شك داشتم برم زير تخت يا نه. مي گفتم لابد مي خواد سوژه ام كنه فردا تو محل پر كنه كه سركارم گذاشته بعدش با بچه ها بشينن كلي بخندن به ريشم. فكري بودم كه با لگد بزنم لاي پاش كه زنگو زند. گفتم: چه جوري اين وقته شب اومده بيرون؟ گردنمو گرفت و فشار داد پايين و گفت: به تو چه! گم شو اون زير. خزيدم زير تخت. پاهامو جمع كردم نزنه بيرون. قلبم بدجور مي زد. چند لحظه همه جا ساكت شد. يه كم گوشه ي پتو رو زدم كنار. صداي مونا اومد، بعد صداي نحس حميد كه جوري حرف مي زد انگار نه انگار. بعد دو تا پا اومد رو دشك. مچ پاهاي مونا رو انگار تراشيده بودن. حميد گوساله پاش پر مو بود كه حالمو به هم زد، رو انگشتاي پاشم موهاي دراز و مشكي در اومده بود. نمي دونم چي داشت كه دخترا بهش پا مي دادن، من اگه دختر بودم محال بود با كسي برم رو دشك كه رو انگشتاي پاش اينهمه مو سبز شده باشه. پاها كمي عقب جلو رفتند. مونا يه چيزي گفت تو اين مايه ها كه چرا دشك وسط اتاقه؟ حميد گفت: آخه تخت شيكسته. حقه بازي بود در نوع خودش، جوري گفت كه منم باورم شد تخت شيكسته. دو تا هيكل افتادند جلو روم روي دشك. حميد اينكاره بود حسابي. يه لحظه يادم رفت واقعين، فكر كردم دارم فيلم مي بينم. مونا پلوور كرم رنگشو كشيد به سرش، چشاش كه از يقه زد بيرون، صاف نيگامون افتاد به هم. چند لحظه فقط نيگا كرد. انگار نمي تونست بفهمه يا فكر مي كرد يه گربه اي چيزي زير تخته. حميد متوجه شد و اون هم سرشو گردوند طرفم. مونا همچين جيغي كشيد كه نفسم بند اومد. يقه ي پلوور هنوز تو پيشونيش بود. دستاش همونجوري خشك شده بود. همونجور نشسته بود وسط دشك و جيغ مي زد. حميد دستشو گرفت دم دهنش. دست حميد و پس زد و هلش داد سمت ديوار. آدم از كار دخترا سر در نمياره با اون هيكل لاغرش حميده لندهورو پرت كرد كنار. بعد بلند شد. پلوور رو كشيد رو تنش و روسريشو همينجور انداخت رو سرش. دم در برگشت. چشماش خون بود. رنگش شده بود عين صفي كه از لاي پرده افتاد بيرون. حميد همونجوري پهن زمين بود. به خودش زحمت نمي داد بلند شه. در رو آروم بست و رفت. بلند شدم. سر انگشتام يخ كرده بود. حميد گفت: دختره ي بي جنبه! تو كجا مي ري حالا؟ هيچي نگفتم. اصلا بر نكشتم نيگاش كنم. تو تاريكي از پله ها مي رفتم پايين، قيافه ي مونا جلو چشمم بود. حميد نبايد اون كارو باهاش مي كرد. تو خيابون سوز بدي ميومد. دستامو كردم تو جيبم. سرمو تا وانجا كه مي شد فرو كردم تو يقه ام. دم در كه خواست چيزي بگه و نتونست حسابي خوشگل شده بود.
نظرات ()


