کرم
از اين تن
شاعرانه تر
شعری نمی توان
.....
جسمت را به من بسپار
فکرت را به کرم ها
واگذار.
شب بی پايان
فرض كنيد پدري داريد كه مدام در خانه راه مي رود و مي گويد كه يك چيزي مثل خيار توي گلويش گير كرده، شش سالتان است مي گويد مثل خيار، ده ساله مي شويد مي گويد مثل خيار، سيزده ساله مي شويد مي گويد مثل خيار. آخر پدر جان! آدم جلوي بچه ي نامميز اينهمه خيار خيار مي كند؟ شما هم باشيد، تازه چهار ستون بدن تان هم سالم باشد، به تلقين هم اعتقاد نداشته باشيد خيلي كه زور بزنيد و مقاومت كنيد در بيست و سه سالگي مطمئن مي شويد كه يك خياري، كدويي، كوفتي توي گلويتان گير كرده و پايين نمي رود كه نمي رود. از آن گذشته من يك خبط احمقانه ( حالا اينكه خبط عاقلانه هم داريم يا نه را من نمي دانم. مولف) در شش هفت سالگي كردم، اين كه ايستادم دم تخت پدر جانم. دكتر آمد و يك كاره از پدرم كه يك پايش را آن ور گذاشته بود و در شرف يتيم كردن ما بود پرسيد كه پدرش از چه مرضي مرده؟ همانجا با وجود عقل گرد و هوش متوسط دو زاري من افتاد كه پس اي دل غافل! سكته قلبي تنها ارثي ست كه در خاندان ما پشت به پشت از پدر به پسر مي رسد. همانجا قفسه سينه ام درد گرفت. آخر من نمي دانم بچه ي شش ساله را مي بريد بالاي سر محتضر كه چه كند؟ هرچند لازم به ذكر است پدر نامبرده ي اينجانب همچنان در سلامت به سر مي برند و حتا اداره ي نظام وظيفه كه مهمترين مرجع پزشكي كشور است بر سلامتي تمام ستون هاي بدن نامبرده صحه گذاشته و از ارائه كفالت پزشكي به بنده خودداري كرده است. و اما آن شب به ياد ماندني، خلاصه بالاخره خيار كذايي كار دست من داد و آن شب از گلويم پايين نمي رفت كه نمي رفت. هرچه طول و عرض خانه را گز كردم و دواهاي گياهي خوردم و سعي كردم به چيزهاي خوب خوب فكر كنم چاره نكرد. زنم هم معصومانه نشسته بود و شير مي خورد و كانال هاي تلويزيون را پي در پي عوض مي كرد. او هميشه دنبال خبر حادثه اي مي گردد كه هنوز اتفاق نيفتاده يا دنبال فيلمي كه هنوز ساخته نشده. آخر سر طاقتم طاق شد و گفتم بريم بيمارستان تا اين قلب درد مرا نكشته. شال و كلاه كرديم و از خانه زديم بيرون. حالا ساعت چند؟ يازده شب. كوچه سوت و كور، خيابان پيست مسابقات فرمول دو. گفتم مي خواهم جايي بميرم كه صداي جيرجيرك بيايد نه صداي جارو روي آسفالت و نه صداي سيلندر ماشين. با اخمي كه زنم كرد متوجه شدم كه هنوز وقت مردنم نيست. دورتادور بيمارستان آنقدر بالا پايين رفتيم تا يك دري مقابلمان ظاهر شد و داخل شديم. يك مسوول محترم سرش را روي دستش گذاشته بود و يك چشمي پرونده تشكيل مي داد و به دست بيماران عزيز مي داد. ( با عرض معذرت به اطلاع مي رساند در اينكه فعل مي داد در اينجا دو بار پشت سر هم تكرار شده است بنده بي تقصيرم.مولف) به هرحال بعد از اينكه ايشان جند بار خوابشان برد و بيدار شدند يك مقوا و يك فيش به دستم دادند و با كمترين انرژي فرمودند: صندوق! بسيار خوب است كه صندوق بيمارستانها آنقدر دور و پرت و باشد كه دست دزد و راهزن به آن نرسد فقط مسوولان اگر از تابلوهاي راهنما يا نقشه هاي چراغدار يا تابلوهاي متغير خبري بيشتري براي اطلاع رساني به مسافراني كه قصد حركت به مقصد صندوق را دارند استفاده كنند مفيد فايده خواهد بود. به هر حال پس از كلي گم و گور شدن در راهروهاي تو در توي بيمارستان در نهايت تعجب صندوق مذكور يافت شد و وجه پرداخت شد.( با عرض معذرت از اينكه دوبار پشت سر هم از فعل شد استفاده شد، به استحضار مي رساند علاقمندان مي توانند شد دوم را گرديد بخوانند.مولف) اما پس از اينكه با نشاني هايي كه بين راه گذاشته بوديم تا راه برگشت را گم نكنيم خودمان را به آقاي پذيرش رسانديم با تجمع عده اي محتضر مقابل اتاقي روبرو شديم و آقاي پذيرش با انگشت خواب آلودشان اشاره كردند كه آن اتاق مطب دكتر كشيك است و ما هم بايد برويم داخل آن ازدحام. در اتاق باز بود و دكتر محترم همزمان سه تا مريض را با هم مي ديد، يكي پيراهنش را بالا زده بود، يكي عق مي زد، يكي ماتحتش را دستش گرفته بود، خلاصه بلبشوي عجيب و بانمكي بود. در همين حين باز مطابق معمول يك آقاي قد درازِ بچه باز پشت سر من سبز شد. به ديالوگ ما توجه فرماييد:
ـ آقا! نمي دوني اينجا تا صبح هي پر ميشه، هي خالي ميشه. هي پر ميشه، هي خالي ميشه!
ـ عجب!
ـ آره. هرشب همينطوره. هي پر ميشه، هي خالي ميشه.
ـ ببينم شما هرشب مياين اينجا ببينين كي پر ميشه، كي خالي ميشه؟
ـ البته فقط براي اين منظور كه نه. ولي ميام، هرشب ميام. آخه مي دونين خونه ام نزديكه. همين بغل!
ـ خيلي جالبه. اصولا بيمارستان جاي خيلي خوبيه واسه قدم زدن، حتا بهتر از پاركه!
ـ بعله. ولي هي پر ميشه...
خلاصه حال و روز مرا داشته باشيد و به همه ي اين مسائل بامزه اين را هم اضافه كنيد كه يك پيرزن كه همسن و سالهاي خدا بود آمپول به دست هي از بين ما مي رفت و ميامد و طوري به ما ها نگاه مي كرد كه انگار مي خواست ببيند كدام يك از ما مامور ستاندن جان او هستيم. هموطنان عزيز هم كه به خوبي و با خلق خوش نوبت را رعايت مي كردند و همه بلااستثناء مانند يك حيوان مفيد سرشان را پايين مي انداختند و داخل مي شدند. در باز شد و وردست دكتر با يك عينك كج و معوج بيرون آمد. در همين زمان يك جوان لاغر را كه انگار طفلك از بازماندگان اردوگاه آشويتس بود روي برانكارد آوردند. توجه شما را به ديالوگ مابين وردست دكتر و جوان و پدر جوان جلب مي كنم:
وردست( در حالي كه دماغش را به شكم جوان چسبانده): چي شده؟ دلت درد مي كنه؟
جوان( كه دستش را به ما تحتش گرفته و مي نالد): لگنم...لگنم درد مي كنه؟
پدر جوان: ماشين زده بهش.
وردست( دماغش را روي اعضاء و جوارح جوان مي گرداند.): عجب! حالا چرا زده به لگنش؟؟
جوان: لگنم...لگنم.
پدر: والله چراشو به ما نگفت. رو جووني...رو جهالت آقاي دكتر!
وردست: سرش هم خورده زمين؟
جوان: خورده.
وردست: بيهوش هم شده؟
پدر جوان: بيهوش نه ولي رفت تو كما!
وردست: عجب! پس حالا منتظر باشيد تا نوبتتان برسد.
جوان: لگنم...لگنم.
راوي مهربان( با چهره اي نوراني): دكتر! جاي ما رو بده به اين كه حالش بده.
وردست( دماغش را به سمت راوي نشانه مي رود): شما چتونه؟
راوي مهربان: هيچي. خوب شدم.
در اينجا گروهي زن چادري لا اله الا الله گويان پيرزني را وارد جمعيت كردند. كسي حاضر نبود نوبتش را به پيرزن كه يك عينك ته استكاني زده بود و دو دستي دست پسرش را گرفته بود بدهد، پاهاي پيرزن مي لرزيد و در نگاهش مي فهميدي كه بشر به هر پفيوزي كه بيفتد حاضر به رها كردن اين دنيا نيست. پشت سر پيرزن لرزان كه دل مردان جنگي را هم از تاثر مي تركاند يك زن و مرد قرمساق وقت و مكان گير آورده بودند، دماغ هايشان را در كمترين فاصله از هم گرفته بودند و دل مي دادند و قلوه مي گرفتند. به حرف هاي آنان گوش دادم بلكه بالا بياورم و آن خيار كذايي از حلقومم خارج شود:
ـ من اون لحظه فقط تو فكر تو بودم.
ـ منم هيچي تو فكرم نبود جز فكر تو.
ـ فكر تو هميشه با منه.
ـ فكر من تو فكر توئه!
البته من كه گمان مي كنم اين زوج خوشبخت بين خودشان قرار گذاشته بودند به اعضاي حساس همديگر بگويند فكر، چون از آن فكري كه منظور آدم هاي عاديست كه اثري در هيچكدام پيدا نبود. به هرحال اين شيوه ي درمان هم افاقه نكرد و خيار از جاي خود تكان نخورد. يك زن كه آپانديسيتش پاره شده بود جلوي ما ولو شد. شوهرش مدام در حال معذرت خواستن از همه بود. نمي دانم چرا. بالاخره بعد از اينكه همه ي بيماران و دردمندان يا خوب شدند يا از رنج زندگي خلاص و آقاي دراز بچه باز هم رفت به بيمارستان هاي ديگر سر بزند نوبت من رسيد.
دكتر: چيه مشكل؟
راوي بيمار: يه خيار انگار گير كرده تو گلوم.
دكتر: سابقه ي بيماري قلبي در خانواده؟
راوي( وحشتزده): بله.پدرم.
در اينجا دكتر رو به وردست كرد و با چشماني كه مي درخشيد گفت: ريكس فكتور!
گفتم: چي؟
گفت: چربي خون؟
در اينجا زنم كه مدتها بود از صحنه ي داستان خارج شده بود پريد وسط: تري گليسيريد داره دكتر!
دكتر كه ديگر از خوشحالي روي پا بند نبود رو به وردست گفت: يك ريكس فكتور ديگر!
گفتم: چي چي فكتور؟
دكتر دستش را روي شانه ام گذاشت و با لبخند گفت( تو را خدا اين ديالوگها را باور كنيد. به مقدسات قسم اصلا در بيان اين سكانس نويسنده از تخيل استفاده نكرده و همه ي شخصيت ها و حرف ها حقيقي است.مولف): آقا! شما از شانس بالايي برخورداريد؟
گفتم: شانس؟ تو چي؟
دكتر كه خونسردي خود را بازيافته بود جواب داد: تو سكته، جانم! به خاطر پدرتون كه گفتين سكته كرده شانس سكته تون بالاست.
گفتم: باز خوب شد ما تو يه چيزي شانس آورديم.
دكتر گفت: حالا برو بيرون تو محوطه. يه نيم ساعتي قدم بزن. بعد بيا نوار قلب بگيريم.
ما رفتيم بيرون. زنم يك گوشه تو تاريكي نشست و من دستانم را پشت سرم گرفتم و شروع كردم به قدم زدن و فكر كردن. هي فكر كردم و از بين درخت ها و آمبولانس ها و همراهان بيماران كه روي چمن ها ولو شده بودند جلو رفتم. هي دور و دورتر شدم. درخت ها بيشتر و بيشتر شدند و جنگل انبوهتر. صداهاي ماشيني شهر تحليل رفتند و كم كم صداي جيرجيرك ها به گوشم رسيد. درخت ها دور خودشان مي چرخيدند، نور ماه روي برگ هايشان افتاده بود و من له شدن چمن ها را زير پايم حس مي كردم. نمي دانم چقدر رفتم تا پشت يك درخت مردي را ديدم كه روپوشي نوراني تنش بود. صداي جيرجيرك ها به لالايي مي مانست. دامن روپوشش را كشيدم. سرش با حركت آهسته روي گردن چرخيد. چند لحظه اي طول كشيد تا بشناسمش.
دايی يحيا
دو كوچه پيش از كنارش رد شدم. از كنار هم رد شديم مثل تمام رهگذرهايي كه مادرشان خواهر ديگري نيست. هميشه حالت صورتش جوري است كه انگار تو را ديده و خودش را به نديدن زده. بچه كه بودم، وقتي قدم از خيلي چيزها كوتاهتر بود، عاشق چشمي در آپارتمانش بودم كه راهرو را گرد و كشيده نشان مي داد و چشمت را كه به آن مي چسباندي گوشه ي نرده هاي پاگرد و در واحد روبرويي را مي ديدي و زير بغل هايت درد مي گرفت. كسي بغلم مي كرد، كسي بيرون مي رفت تا برايم شكلك در آورد و من بخندم، اين رسم هر شبي بود كه از آنجا بر مي گشتيم. شب، وقتي مي خواست از خانه مان برود هم رسمي داشتيم، پشتم را مي چسباندم به در اتاق، شانه ام به دستگيره هم نمي رسيد، مي خواستم بماند، مي خواستم نگذارم برود و مي رفت. پدر چشم غره اي مي رفت، مادر خودش را به نديدن مي زد و من پشتم را به ديوار مي دادم و در باز مي شد. آن روزها از تنها شدنِ شبانه با پدر و مادرم مي ترسيدم. هميشه دوست داشتم شب ها غريبه اي در تاريكي خانه نفس بكشد. اين ترس هنوز با من است. غروب كه مي شود به هر دري مي زنم تا دوستي، آشنايي يا حتا همكلاسي سال هاي گذشته اي را كه مدتي پيش اتفاقي در خيابان ديده ام و شماره تلفن اش را پشت بليطي نوشته ام به خانه مان بكشانم تا من و زنم را از تنهايي مرگبارمان در بياورد. كودكي زنم هم بايد مثل كودكي من بوده باشد، حتا شايد وحشتناك تر. كودكي همه ي افراد اين طبقه مثل هم است.
وقتي مي خواهيم دو نفري به سينما برويم مي گويد: تنها...؟ آخر چه فرقي مي كند كه در آن تاريكي دو نفر باشيم يا بيشتر؟ ولي او باز مي پرسد: تنها مي رويم؟ ما با هم مي رويم ولي تنها مي رويم. گذشته از تنهايي، بچگي هاي طبقه ي ما در ترس گذشته و مي گذرد. ترس اينكه آيا مادرم كه رفته خريد زنده بر مي گردد؟ ترس اينكه آيا با ضربه اي كه در فوتبال به سرم خورده ضربه مغزي شده ام و صبح نشده مي ميرم؟ آنقدر در سوراخ هاي دماغم انگشت مي كردم كه ببينم خون مي آيد يا نه كه دست آخر يك لخته خون به انگشتم مي چسبيد و دلم فرو مي ريخت، فقط مي دانستم نشانه ي ضربه مغزي خون دماغ است. دلشوره ي اينكه تا آخر ماه پولي در خانه خواهد ماند يا در شب هاي آخر ماه كم كم از سوسيس به سيب زميني پخته مي رسيم و پدر كنار سفره خودش را به كناره هاي نان سرگرم خواهد كرد. ترس اينكه پدر كه يكبار گفته بود مي رود، اتاقي در جنوب شهر مي گيرد، مي رود و اتاقي در جنوب شهر ـ كه چقدر دور و دست نيافتني بود ـ مي گيرد؟ وحشت نبودن گوشه ي كتش در دستم در شلوغي بازار سيد اسمال، وقتي از لابه لاي پاها هيچ بساطي را نمي ديدم. اين روزها هم ترسم براي بچه هاست، دختركي مو بافته كه صورتش به خاكستر سيگارم گير كند. اين ترس، سيگار كشيدن را هم زهرم مي كند. ناگهان مثل بيمارهاي عصبي از جا مي پرم، خيال كرده ام آتش سيگارم به گونه ي سرخ و سفيد دخترك گرفته. دايي بوي خاص خودش را مي داد، بوي سيگار و چيزي كه مخصوص خودش بود. خانه اش هم همين بو را مي داد. خانه ي خاله ام هم بويي مي داد كه زير چادرش مخفي بود. خانه ي ما بويي نمي دهد، يا شايد براي ما نمي دهد مانند بوي خوش و سحر كننده ي پيپ براي ديگران. دستانش را نديدم، آن وقت ها با تعجب به انگشتانش نگاه مي كردم كه استكان چاي را مي فشرد. بر بندهاي انگشتانش مو روييده بود. روي انگشت پدر مو نداشت، دستها و پاهايش هم كم مو بود. مي گفت هرچه موي بدن كمتر باشد اصالت بيشتر است. اين را جلوي مادر مي گفت. اوايل نمي دانستم اصالت چيست ولي فكر مي كردم بايد چيز خوبي باشد. پنهاني بدنم را نگاه مي كردم و مويي بر آن نمي ديدم و خوشحال مي شدم كه دست كم ما يك چيزي داريم كه ديگران ندارند. مادر حتا به پدر جواب هم نمي داد، سرش پايين بود و كار خودش را مي كرد. مادرم هميشه چهره اي متفكر داشت، انگار يك آدم آهني بود كه خيلي وقت پيش يك بار عاشق شده باشد. احساساتش از مغز استخوان جلوتر نمي آمد، براي همين هميشه با او مي ماند.
به خانه كه مي رسم، زنم مي گويد كساني را براي شام دعوت كرده. تلويزيون روشن است تا سكوت خانه آزاردهنده نباشد. هردو گوش به زنگ در هستيم. پنجره را باز مي كنم تا پيچيدن شان را از سر كوچه ببينم، سر و صداي پسر بچه هايي كه پايين پنجره بازي مي كنند و هر لحظه ممكن است سنگ هاي لق لبه ي پنجره توي سرشان بخورد آشپزخانه را پر مي كند.
چگونه پروست می تواند زندگی ادبی شما را نابود کند!
دير زماني زود به بستر مي رفتم.
مارسل پروست
شما پس از خواندن (در جستجوي زمان از دست رفته) بي برو برگرد دچار دو حالت زير خواهيد شد:
الف. از هرچه تا آن زمان نوشته ايد متنفر مي شويد و ديگر رغبت نمي كنيد دست به قلم ببريد و نثر سخيف و مزخرف و آشفته و بي مايه تان را بر كاغذ مرتكب شويد. نتيجه طبيعي اينكه اگر پانصد سال هم عمر كنيد نويسنده نخواهيد شد چه برسد به نوبل!
ب. بعد از آن هرچه بنويسيد تحت تاثير پروست خواهد بود، بنابراين نثر ويژه ي خود را ـ اگر صاحب نثر ويژه اي باشيد ـ از دست مي دهيد و به تدريج تبديل به يك ميمون مستعد خواهيد شد يا اينكه هرچه بنويسيد را ديگران مي گويند تحت تاثير پروست است كه بر اثر اين تلقين پس از مدتي به همان ميمون مستعد تبديل مي شويد يا اينكه روش ديگري در پيش مي گيريد و سعي مي كنيد مثل پروست ننويسيد، در نتيجه پس از مدتي به نويسنده اي بي استعداد تبديل مي شويد كه پرت و پلا مي نويسد كه پروست ننويسد.
جمله قصار 1: خواندن پروست براي نويسنده ي جوان به خوردن لقمه ي نان و پنير و سيانور مي ماند.
جمله قصار 2: خواندن پروست براي نويسنده آماتور به تكل از پشتي مي ماند كه مادر رباط صليبي را بي سيرت كند.
پاراگراف قصار 1: فاصله ي عشق به پروست تا نفرت از او از يك پاراگراف تجاوز نمي كند. ممكن است در پايان جمله اي، فتبارك الله گويان در برابر تمثال مرموزش زانو بزنيد يا برعكس پس از پايان پاراگرافي سرتاسر جمله هاي تو در تو كه وقتي به آخر پاراگراف مي رسيد اولش را فراموش كرده ايد بر پدر پروست لعنت بفرستيد كه چنين تخم و تركه اي پس انداخت.
نتيجه گيري غير قصار1: جناب مهدي سحابي چه زجري كشيده بابت ترجمه! خدايش بيامرزد!
جمله ي كليشه اي غير قصار1: مگر زنده ها خدا بيامرزي نمي خواهند!؟
جمله ي قصار بي ربط 1: مترجم ها از نويسنده ها آدم هاي بهترتري هستند.
نقل قول در حكم ناسزا به خواننده ي پروست: سامرست موام مي گويد: خواننده ي كتاب آن را تنها براي لذت مي خواند!
نتيجه ي بديهي 1: بعضي ها ممكن است تا آخر عمر نتوانند پروست بخوانند.
نتيجه ي بدبينانه ي 1: خيلي ها ممكن است تا آخر عمر نتوانند پروست بخوانند.
نتيجه ي وطن پرستانه ي آنتي فمينيست1: اگر پروست ايراني بود چون هيچكس نوشته اش را تا آخر نمي خواند در جستجو... به چاپ دو رقمي مي رسيد و تمام جوايز ادبي را هم درو مي كرد.
توضيح نتيجه ي وطن پرستانه ي آنتي فمينيست1: اگر پروست ايراني بود دست كم براي يك سال خانم ها دست از سر جوايز ادبي بر مي داشتند و پروست چراغهاي موفقيت آنها را خاموش مي كرد.
نتيجه ي طراحي داخلي 1: اينجا نور مخفي، اين سمت شومينه، اين قسمت مبلمان...يك مجموعه پروست براي داخل كتابخانه كه از نان شب واجب تر است.
نتيجه ي خيانت در امانت 1: كساني كه پروست خوانده اند دو دسته اند: يك دسته آنهايي كه جلد اول مجموعه را ندارند و يك دسته آنهايي كه از جلد اول دو تا دارند!!
به هرحال دو حالت خدشه ناپذير گفته شده كه چون پتكي پيكر نحيف نويسنده ي جوان را خرد مي كند در انتظار شماست، اما اگر اينطور هم بشود باور كنيد به يكبار خواندنش مي ارزد. از من و شما كه نويسنده در نمي آيد دست كم پروست نخوانده از دنيا نرويم!
حديث هفته: به پروست نگوييد من كار دارم، به كار بگوييد من پروست دارم.
هيچ
چقدر سخت است
برايم
وقتی
هيچ نمی گويم!
چقدر سخت است
برايم
وقتی
هيچ نمی گويی!
از درد و عشق و تلفن
we've been alone too long.
Let's be alone together,
let's see if we're that strong.
Let's do something crazy,
something absolutely wrong
while we're waiting
for the miracle to come.
L.COHEN
نمي توانست درد را از لذت جدا كند، نمي توانست زخم را پس از جريان گرم خوشي باز شناسد، گويي خبر رسدكودك سالم است و اندك زماني بعد...مادر متاسفانه. معناي سكوتش را خوب مي دانستم، روحش براي من چون مولاژي بود كه در انتهاي سالن تشريح، با ماهيچه ها و رگ و پي هاي جداشدني، نيم تنه، ايستاده، چپ چپ نگاهمان مي كرد و خود هيچگاه نمي دانست تا چه حد از بيرون، اندامش پاره پاره است. احساس هاي متناقض اش را نمي توانست با پنس بگيرد و جدا كند. تمامِ مدت، محل واكنش هاي شيميايي بازگشت ناپذير بود و خود نميدانست. وجودش ملغمه اي بود از ترس و اندوه و كمي غضروف و بسياري چربي و صفرا با حرص مهار ناپذيري به غذا و پديده اي ناشناخته كه گمان مي كرد عشق باشد كه نبود كه عشق چيزي جز عادت نيست يا من در بسيار مردان ديده ام كه آنچه عشق مي نامندش و از دردش پك هاي پياپي بر سيگار مي زنند زماني سراغ شان مي آيد كه بي اعتنايي مي بينند و غرورشان را لگدمال شده و وجودشان را هيچ انگاشته. وجود او فقط مي توانست براي محققي، جالب و هيجان انگيز باشد. در شگفت بودم بيش از او، از خودم كه چگونه مي توانستم زماني دوست اش داشته باشم. برخي تا دهان نگشايند خداياني اند شايسته ي پرستش و پس از آن گداياني قابل ترحم. او چنين مردي بود و شد.
خوب مي شناسمش، خوب مي شناسم شان. زنان مغرور گويي از اتحاديه اي پيروي مي كنند و خط مي گيرند كه همگي يك رويه دارند، به ويژه زماني كه خود را در حال غرق شدن مي بينند و غرورشان را به واسطه ي وابستگي، از كف رفته. حرف دل شان را بايد با دقت و زيركيِ تمام از ميان خطوط به ظاهر بي ربط جملاتشان بيرون كشيد. جملات شان دو پهلو هستند و عواطف در آنها در پوششي فلزي به زبان مي آيند، اما مگر نه اينكه هرچه با اهميت است و شكستني در حفاظي محكم و خلل ناپذير قرار مي گيرد كه خود دليل وجودش است و نه وسيله ي از ديد پنهان كردنش.
چرا رهايم نمي كند؟ سنگ بود مي تركيد، فلز بود خورده مي شد، اگر هر مردي با تتمه ي يك جو غرور بود اسبش را هي مي كرد و مي رفت و مرا در گرد و خاك ندامت باقي مي گذاشت. جوابش را مي دانم، لجبازي، چون كودكي كه از اسباب بازي اش جدا شود، براي باز پس گرفتن اش به هرچيزي چنگ مي زند. فقدان، عشق را مي سازد. چگونه است كه زنان و مرداني كه هرشب سر بر يك بالين مي نهند يكدگر را نمي بينند، گويي برجستگيِ در خود مچاله شده ي آن سوي تخت جزئي از آن است كه همواره بايد باشد، اما تا يكي در مرگ فرو مي رود ديگري گويي از خواب چند هزار ساله بيدار مي شود و تنهايي و فقدان در حلقش قل مي زند و عشق به عزيز از دست رفته در بند بند تنش به تپش در مي آيد؟ اندوه، عشق را پديد مي آورد، نه عشق، اندوه را. ديگر هيچگاه آن گونه نشد، آن روز كه اختيار از كف داد و حرف هاي تندي زد و بي خداحافظي قطع كرد. وقتي در را به رويم باز كرد مردي مهربان و در هم شكسته بود كه با چشماني كه مي درخشيد نگاهم مي كرد. اشك هايم را كه پاك مي كرد يك لحظه گمان كردم عشق بر لاله ي گوشم مي وزد.
بايد با سياست برخورد كرد. نبايد احمق باشم. بايد بي اعتنايي كنم، بايد وانمود كنم كه بي اعتنايي مي كنم. مگر آن بار نبود. چند وقت مي شود آنگونه نگاهم نكرده است. زن نبايد بفهمد وجود عزيزي ست، آخر هست. چه كنم؟ نمي توانم بيازارمش، نمي خواهم گمان كند براي من بي ارزش است. آن بار هم دست خودم نبود، گويي هيولايي درونم به جنبش درآمده بود، با اشك هايش آن هيولا را كشت و خاكستر كرد. هر دم مي خواهم فرياد بزنم كه برايم مهم است، حاضرم اين را بنويسم و تقديمش كنم. وقتي صدايش در گوشي تلفن مي پيچد قدرتي فرا انساني مي طلبم كه صدايم نلرزد، كه خشك و رسمي و بي اعتنا كلمات را ادا كنم. مگر مي شود؟ آيا عشق را هم بايد در لفافه ي سياست پيچيد؟ آخر اگر او نداند که دوست اش دارم که بايد بداند؟ به راستي چرا دستان دراز شده ي مرا قطع مي كند و تا رو برگردانم به دنباله ي كتم آويزان مي شود؟ يعني يك جو جنبه نبايد در اين وجود يافت شود، يك جو عاطفه. تا كي بايد منتظر معجزه بمانم؟ دوست داشتن را كه نمي توان خريد، ديگر گدايي بس است. از خودم بدم آمد. رهايش مي كنم، اين طور براي او هم بهتر است و من هم بيش از اين خرد نخواهم شد. آدم، چون ستون هاي برپاي كاخ بي تفاوتي و غرور باشد بهتر است يا چون ستون هاي از هم پاشيده ي پارسه كه دل هر رهگذري را به درد مي آورد و هنر سنگ تراش اكنون كه پايين آمده، در سطح ما، در كف زمين و آثار تجاوز بر آن نمايان است، بيش از هر زماني تاثيرگذار است. ترحم ديگران را مي خواهم چه كنم. اما نمي روم، تا خودش رك نگويد برو، نمي روم. مي مانم. خرد مي شوم، له مي شوم، با افزاري سخت صورتم را از شكل خواهد انداخت، اما دلم آرام مي گيرد وقتي سم اسبان مهاجمش بر زمين مي كوبند. كاخي كه محل گذرش، تاخت و تازش، نباشد مي خواهم صد سال پابرجا و مغرور نماند.
...
ـ مي تواني باز هم چند دقيقه اي با من صحبت كني؟
ـ البته، من كه...
ـ آخر مي داني الان دستم بند است، براي همين نمي توانم تلفن را قطع كنم.
کهير نمايشنامه در شش پرده
پرده اول:
اولي: زن من شب ها به صورتش پماد مي مالد كه نتوانيم نزديكي كنيم.
دومي: زن من مي گويد به عرق تن من حساسيت دارد و كهير مي زند.
پرده دوم:
دومي: تو هنوز با زنت نزديكي نمي كني؟
اولي: چرا! ولي مدتي ست دچار يك بيماري پوستي شده ام. تو چي؟ هنوز زنت كهير مي زند.
دومي: نه!
اولي: چطور؟
دومي: چون از هم جدا شديم.
اولي: به خاطر كهير؟!
دومي: نه! تفاهم نداشتيم.
پرده سوم:
اولي: هرچه پماد به صورتم مي زنم زنم دست بردار نيست.
دومي: خوب بگو كهير مي زنم اگر جلو بيايي.
اولي: گفته ام.
دومي: پس چي؟ دروغت نگرفت.
اولي: دروغ نگفتم. واقعا مي زنم.
پرده چهارم:
دومي: زني گرفته ام كه به همه چيز حساسيت دارد.
اولي: چه خوب!
دومي: جز به نزديكي.
اولي: چه بد!
پرده پنجم:
دومي: تويي؟ نشناختمت.
اولي: بايد هم نشناسي. سه بار جراحي پلاستيك كرده ام.
دومي: آهان! براي بيماري پوستي ات.
اولي: نه! براي اينكه زنم پيدايم نكند.
دومي: حالا چرا سه بار؟
اولي: چون هربار زنم پيدايم مي كند.
دومي: چطور؟
اولي: آخر او مرا از صورتم نمي شناخت.
پرده ششم:
دومي: خودتي؟
اولي: مدت هاست خودم نيستم.
دومي: پس هنوز درگيري؟
اولي: در دادگاه گفت من مرد نيستم.
دومي: زكي! مگر كسي گفته بود او مردست؟
اولي: احمق! مرا گفت.
دومي: حالا خودمانيم...هستي؟
اولي: به تو ربطي ندارد. اصلا ببينم تو چرا مدتي ست مشكلي نداري؟
دومي: آخر من از ابتداي پرده ي پنجم زنم را طلاق داده ام.
اولي: اين يكي را چرا؟
دومي: زني كه وقت نزديكي كهير نزند ارضايم نمي كند.
اولي: حق داري.
ديگری
ـ ببخشيد...
ـ بله؟
ـ مدتي پيش زني را دوست داشتم كه با شما مو نمي زد.
ـ ...
ـ چهره، هيكل، طرز ولنگاري كه كيفتان را روي شانه انداخته ايد...
ـ ...
ـ حتا طرز آدامس جويدنتان...
ـ خوب؟
ـ هيچ...خواستم بدانيد.
ـ دانستم.
ـ پس...با اجازه.
ـ چيز......؟
ـ اوه! نكند شما هم تكيه كلام تان چيز است؟ اين ديگر باور نكردنيست.
ـ گاه گداري.
ـ خوب؟
ـ فكر مي كنم من هم بتوانم شما را دوست داشته باشم.
ـ نه! من ديگر تا اين اندازه تكراري عاشق نمي شوم.
ـ به هركه عاشق شويد تكراري خواهد بود.
ـ ...
ـ پس چه بهتر كه راه رفته را برويد.
ـ ...
ـ ناهمواريهايش، پيچهاي خطرناكش را مي شناسيد.
ـ خداي من! او هم هميشه مي توانست مرا مجاب كند.
آلفارومئو
راهي ست راه عشق که هيچش کناره نيست
آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نيست
از چه انسان اينگونه گرفتار می شود؟ از سر يک اتفاق، يک پيش آمد؟ انگار صبح در را بگشايي و يک آجر لق ناغافل به مغزت کوبيده شود يا وقت عبور از عرض خيابان راننده ای مست زيرت بگيرد؟ گمان نمی کنم.
آدم معقولی بود. کت و شلواری بود. شيفت اش را سر وقت می آمد و کار که تمام می شد سرش را زير می انداخت و سوار مينی بوس می شد تا به شهر برگردد و خودش را در خواب يا تلويزيون غرق كند. کم حرف بود اما غمگين نبود. صدای خنده اش را هم نشنيده بوديم، يكي از ما بود.
انگشتانش را دور ليوان چای گرفت که من از فلاسکم ريخته بودم و گفت: خوبه!...داغه! درون باجه بخار از دهانمان در می آمد. گفتم: اين بخاری برقيت رو بده درست کنن، قنديل می بندی ها! گفت: سرما خوبه. از همين جا بود که تناقض، جزء اصلی زندگی اش شد. با کت و شلوار کنار جاده می دويد، در گرمای مرداد که داخل باجه تبديل به سونای خشک می شد به خود می لرزيد، خودش مطلب خنده داري مي گفت و چشمانش پر از غم مي شد و بارها شيفت های روز را اگر شيفت شب داشت و چشمانش از خواب پر بود می ماند، می شد بيست و چهار ساعت به خانه نرود. اگر نوبتش نبود هم روی صندلی می نشست و ساعت ها مثل مجسمه ي گچي به ماشين هايی که نيش ترمزی می زدند، اسکناسی دراز می کردند، قبض را می گرفتند و تخته گاز می رفتند زل می زد.
کمرم را راست کردم و پولها را روی ستون پول خرد چيدم که صدايش را شنيدم: همه ميان و رد می شن، اين ماييم که می مونيم، به چشم اونها جزئی از باجه ايم. ماشين بعدی را راه انداختم و برای اينکه لحن نصيحت نداشته باشم زمزمه کردم: خب...کاره ديگه. زير چشمی براندازش کردم، به سرو هايی نگاه می کرد که آن سوی جاده به رديف، مقابل خورشيدی زرد کمر راست کرده بودند که آرام فرو می رفت. سرش را چرخاند، مار زده بودش. بلند شد، کت از دوشش سر خورد، گفت: بذار من بشينم. صندلی را خالی کردم. نشست. از پيرامون شيشه ای مان ديدم که يک جيپ، يک رنو، يک کامارو، يک مينی بوس نزديک شدند. راننده ها همه مرد بودند که خسته از کار به شهر بر می گشتند. مينی بوس که گذشت، آلفا رومئويی سبز رنگ ـ خيلی پررنگ شايد به رنگ سمت آفتاب نخورده ي يك برگ سرو ـ کنار باجه لغزيد. پشت مينی بوس نديده بودمش. انگشتانی با ناخن هايی صورتی رنگ شده، از مربع دريچه بالا آمد. او دستش را دراز کرد و اسکناس را گرفت، اما به طريقه ی مرسوم هم زمان قبض را در دستان زن جای نداد. انگشتان کشيده، آرام و نا اميد خم بر می داشتند پس می رفتند که قبض را دراز کرد. ناخن های صورتی گويی جان گرفته باشند، چون منقار مرغی دريايی قبض را چنگ زدند. آيا توانست با سرانگشتان جويده شده اش آنها را لمس کند؟ شايد توانست يا شايد به قدرت فکر هر لحظه می توانست. آلفا رومئو در سايه های کشيده ی غروب که بر جاده افتاده بود دور شد و خاکستری شد و نقطه ای شد که برای او سوای ديگر ذرات ريز عالم بود که با سرعت يکصد و بيست کيلومتر در ساعت پيش می رفتند. دستان ديگری را راه انداخت که رد گم کند و بعد ناتوان، گويی از هرچه انرژی و شور و زندگی، خالی، خودش را به صندلی کناری رساند و من جای خود را گرفتم. سکوتی ميان مان شناور شد. فکر می کرد کار چندان عجيبی نکرده، تنها اندکی جای همکارش را گرفته تا او بتواند چايش را بخورد. به کسی می مانست که با کتی آتش گرفته خونسرد و آرام و متبسم از ميان جمعيت عبور می کند و خيال مي كند هيچکس زبانه های آتش را نمی بيند که چون ماری از پشت او بالا می رود. حتا ديدمش اسكناسي را كه از آن زن گرفت، اسكناسي را كه انگشتان بويناك و اندكي مرطوب او لمسش كرده بود كناري گذاشت سواي باقي اسكناس ها كه ارزششان آن اندازه بود كه مي شد رويشان نوشت. خودش را در کت پيچيده بود که بلند شدم. به شانه اش زدم که يعنی: اوضاع رديفه؟ سرش را تکان داد. خوب شد چيزی نگفت. اگر بغضش می ترکيد افتضاح می شد.
از آن به بعد آلفا رومئوی سبز را می ديدم که سر ساعت معينی صبح ها می رود و عصرها بر می گردد. شيفت اش را جوری می چيد که صبح ها سمت خروج از شهر باشد و عصرها سمت ورود.
امروز صبح که رنگ سبزش را ديدم که در نور خورشيدی که تازه بالا آمده بود برق می زد نيم خيز شدم تا عشق بازی هرروزه ی همکارم را ببينم. می دانستم حتا جرات ندارد آن انگشتان را لمس کند. آلفا رومئو که از ميان باجه ها گريخت سرم را برگرداندم و قبضي را در دستان دراز شده اي گذاشتم. صدايی چون شليک بلند شد. چند متر آنسوتر چرخ عقب اش ترکيده بود و آن حجم سبز داشت خودش را لنگ لنگان به کنار جاده می کشيد. بلند شدم. ديدم از باجه اش خارج شد، بی خيالِ صف ماشين های صبحگاهی. بخت به او رو کرده بود تا از جزئی از باجه بودن بگريزد و هويت اش را باز پس گيرد. چون سايه ای از کنار باجه ها رد مي شد كه وانتی او را به کناری انداخت، چون شال زنی که باد آن را چند متری آن طرف تر پرتاب کند. همه بيرون پريدند. راننده ی وانت كه صبح خواب مانده بود سرش را روی فرمان گذاشته بود و در کرختی بعد از تصادف فرو رفته بود. او آسفالت بزرگراه را رنگ می زد.
هنوز راننده فحش مي داد. وقتي آنقدر به زن سابقم نزديك شدم كه چشمانش مرا به جا آورد ـ عينك نمي زد كه جوان نشان بدهد ـ كم مانده بود پس بيفتد. گفت: تو اينجا چيكار مي كني؟ گفتم: منتظر بودم پنچر كني بيام كمكت. ناخن هاي صورتي رنگش را به سمتم دراز كرد و گفت: تو آدم بشو نيستي، بگو اينجا چيكار داشتي؟ تعقيبم مي كني؟ مثل مردي روشنفكر دو بند انتهايی انگشتانش را نرم فشردم و گفتم: تو اين باجه ها از امثال شما عوارض مي گيرم. ابروهايش را بالا برد و گفت: دروغ ميگي؟ اين همه درس خوندي كه بياي سر راه من عوارض بگيري؟ گفتم: مي توني محل كارت رو عوض كني كه سر راهت نباشم. لاستيك را جا انداختم. ماشين ها مثل يك گله مورچه كه سوراخي پيدا كرده باشند از كنار باجه اي كه متصدي نداشت به سرعت مي گذشتند. لاي در ايستاد و چون وردي واجب گفت: مي خواي عصر منتظرت بمونم، با هم برگرديم. با دستمالي كه داده بود دستانم را پاك كردم و گفتم: معلومه كه نه! او هم كه انگار يادش افتاد نزديك سال تحويل چطور هلش دادم سمت ديوار، نشست و تا جايي كه مي توانست روي پدال گاز فشار داد و دور شد، ولي يادش نرفت يك لحظه دستش را از پنجره برايم بيرون بياورد و بي حركت در هوايي كه از لاي انگشتانش عبور مي كرد نگه دارد. چند قدم برداشتم، بعد برگشتم و نتوانستم ميان آن همه ذرات ريز و بي اهميت انتهاي بزرگراه باز شناسمش. به باجه رسيدم و دستمال را كه سعي كرده بودم تا جايي كه مي شود كمتر كثيف كنم با احتياط گذاشتم كنار اسكناس هاي صاف شده اي كه او از زني كه دوست مي داشت گرفته بود.
نظرات ()


