پدران محتضر - مادران مختصر

       ((خديجه! می رسی به اين دريجه!!))

                                                يک پدر مفلوک

 

انگار پشت در خانه ي پدرت برسي و بخواهي با مشت به در بكوبي، و اين پا آن پا كني كه تا در را باز كرد با مشت توي ملاجش بزني، روي سينه اش بنشيني و توي صورت لهيده اش بپرسي كه راستش را بگو هدفت از توليد من چه بوده؟ اصلا هدفي داشته اي؟ اصلا مي دانستي چه غلطي داري مي كني؟ يا همانطور كه يك ديس پلو را مي ريختي تو اين شكم يا ليواني چايي مي خوردي داشتي به سادگي گشني مي كردي كه من هم شدم نتيجه اش و به خودت باليدي كه ما هم جاودانه شديم؟ و همان وقت پيكي از غيب برسد و در گوش ات بخواند كه چه نشسته اي كه گاوت سه قلو حامله است. بد زمانه اي شده آقا جان! آدم يک عمر در اين فكر است كه پدرش مسبب بدبختي هايش بوده، مسبب رنج زندگي اش بوده بعد يك دفعه چشم باز مي كند و مي بيند اين خودش بوده كه باعث و باني ويراني زندگي پدر بوده. هرچه فكر مي كنم مي بينم اين ما بچه ها بوديم كه از ننه هايمان رختشورها، كهنه شورها، آشپزها، دكترهاي علفي ساختيم و از پدرهايمان كارمندهاي بالفطره، سيگاري هاي درمانده، حقوق بگيرهاي مافنگي و شوهرهاي شب جمعه. شايد اگر ما عين گه به لباس آنها نچسبيده بوديم آنها يك روز زير همه چيز مي زدند؛ زير تا كمر خم شدن مقابل رييس، زير قابلمه ي قرمه سبزي، زير عصرهاي جمعه ي دلگير در محيط گرم و صميمي خانواده، زير زرزر بچه ي عرعرو كه خير سرش دارد دندان در مي آورد، زير او آر اس، زير انجمن اولياء و مربيان، زير گردن كج كردن جلوي بقال و قصاب و كوفت و زهرمار، زير اصلي ترين نهاد مزخرف و قراردادي نحس اجتماع و هركدام مي رفتند دنبال كاري كه دوست داشتند. مادرم مي رفت نجف اشرف! مقيم مي شد، پدرم هم با همكارش در اداره مي رفت پي خوشگذراني، بعد مادرم مي رفت صيغه ي يك سيد نوراني مي شد( آخر پدرم سيد بود ولي نوراني گمان نكنم.) و پدرم يك پيرزن پولدار و بيمار را خر مي كرد و الان داشت سالهاي آخر عمرش را در سواحل آمريكاي جنوبي به سيگار هاوانا كشيدن و لم دادن در آفتاب مي گذراند. شايد هم هيچكدام هيچ گهي نمي خوردند اما دست كم يك بار از شاه عبدالعظيم آن طرف تر مي رفتند. واقعا به اين نتيجه رسيده ام كه ما دهان آنها را به زيور گاييدن آراسته ايم و كفاره ي گناه بي فكر سر زير لحاف كردن و يك لحظه تعلل را قطره قطره از آنها گرفته ايم. خودم را مي بينم كه نيمه شب است، شايد هفت ساله ام، تابستان است و من تشنه ام. به جاي اينكه مثل بچه ي آدم بروم آشپزخانه كه سوسك دارد و يك شيشه آب به سرم بكشم مي روم بالا سر مادر و پدرم كه انگار نخوابيده اند از خستگي مرده اند. مامان را كه خسته از بشور و بساب در خواب ناز است بيدار مي كنم و با دهان سرويس ترين و حق به جانب ترين لحن ممكن يك پسربچه ي حال به هم زن و پرروي هفت ساله مي گويم: تشنمه. آب مي خوام. بابا هم بيدار مي شود و در رختخواب مي نشيند و بدبخت نگاهم مي كند كه نور مهتاب رويم افتاده. مامان آب را دستم مي دهد. همانجا قورت قورت مي خورم و ليوان خالي را به دستش مي دهم، بعد خراب خواب و بي خيال و در فكر پت پستچي و الفي الكنز و شود و جعفري و بارباپاپا و جعبه ي اسباب بازي و زورو و بالا بلندي و استپ هوايي و قايم موشك و آلوچه ي دو توماني و توپ شقايق پشتم را به آنها مي كنم و مي روم سر جايم تخت مي خوابم، به تخم نداشته ام هم نيست كه بابا همانطور سيخ در تشك نشسته و لابد در فكر خبطي است كه هفت سال و نه ماه و نه روز و نه ساعت و نه دقيقه و نه ثانيه  و نه صدم ثانيه پيش كرده.

يادم هست پدرم می گفت ما بچه که بوديم گل هندوانه را پدرمان می خورد حالا که پدر شديم هم آن را بچه ها می خورند! البته زر می زد. بابا يتيم بزرگ شده بود و بعيد بود گل هندوانه خوردن پدرش را ديده باشد حالا گل هندوانه خوردن ما يک حرفی.

اينطور كه مي گويند انسان يك بار بيشتر زندگي نمي كند(‌البته اگر هندي ها را انسان به شمار نياوريم.) و واقعا چه دردناك است كه آن يكبار را به كهنه شوري و پول خرد شماري براي رساندن كشتي پوسيده ي نهاد خانواده به ساحل آخر ماه بگذراند. هرچه فكر مي كنم نمي فهمم پدرم چطور توانست در تمام اين سالها ترياكي نشود و حتا يك پيك عرق كشمش بالا نيندازد؟

گاهي به زنم مي گويم كه هوس يك سفر تك و تنهايي كرده ام. او هم مخالفتي ندارد. اما من مي ترسم مجردي سفر كنم، شايد به دهانم مزه كند. 

 

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٤/٢۸
تگ ها :

تاوان

من

تاوان نداشته هاي كساني بودم

كه ميراث شان

                تنها

                  ادامه ي حضور مرددشان بود

و آفرينش را

بر قطعه هاي سرد سنگي سروده بودند؛

                                          كبريت هاي سوخته ي پراكنده،

                                           بخارهاي ناچيز صبحگاهي،

                                                                        از نفرت و نا اميدي

                                                                                            آكنده.

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٤/٢٥
تگ ها :

بو

باز من يك كتاب دستم گرفتم، فتنه سر از تخم در آورد. هميشه تا توي خانه لاي كتاب را باز مي كنم زنم طناب جار و جنجالي را مي كشد كه يك سرش دست اوست و سر ديگرش به مغز و اعصاب من بسته است، ديگر حواسم جمع كتاب نمي شود، در حاشيه اش داستان خودم را مي نويسم. بوي عطرش را نفهميده بودم. دست خودم نبود، اما به خرجش نمي رفت. مي گفت:‌ از بي توجهي ام است. مي گفت:‌ به عطر تازه اش واكنشي نشان نمي دهم تا كوچك اش كنم. اگر عصباني تر بود مي گفت: سعي مي كنم به هيچ چيز واكنش نشان ندهم كه خودم را بالا ببرم و بگويم هيچ چيز برايم مهم نيست، هيچ چيز در دنيا لياقت اين را ندارد كه به چشمم بيايد. نازك شدن ابروهايش، رشد عجيب تارهاي موي طلايي لابه لاي موهاي مشكي هميشگي اش، لباس صورتي پولك پولكي جديدش و هزار تغيير ديگر را نمي ديدم. امروز كه گفت عطر زده واقعا بويي حس نمي كردم. بار اولم نبود.

از بچگي دوست داشتم بزرگ كه شدم پيپ بكشم، بويش جادويم مي كرد. مسير عبور همسايه ي روبرويي مان را چشم بسته دنبال مي كردم. در بوي خاصش كه بوي سيگار نبود، بوي نفس بر و كهنه ي قلياني نبود كه عمه ام مي كشيد غرق مي شدم. نمي دانم چرا بوي پيپ مرا ياد خانه اي با پرده ها و ديوارهاي قهوه اي رنگ مي انداخت كه اينجا و آنجا با چراغ هاي زرد اندكي روشن شده باشد. به كوچه ي عمه ام كه مي پيچيديم بوي قليان دماغم را پر مي كرد. بعدها، خيلي بعدتر از آنكه سقف خانه اش پوسيد و روي سرش خراب شد يكبار در خيابان بوي آشنايي از گذشته هاي دور را حس كردم. خوب كه فكر كردم بويي را يادم آمد كه در آن آشپزخانه ي نمور، در آن دالان موكت شده كه دو پله مي خورد تا به اتاق ها مي رسيد، زير آن لوستر سبز رنگ شناور بود. به اطراف نگاهي كردم،‌ كنار قهوه خانه اي ايستاده بودم كه مردان نخراشيده اي درونش سرگرم پك زدن به قليان بودند.

خانه ي ما بويي نمي داد. هيچ بوي ويژه اي. هرچه در پله ها و طبقات مي دويدم و بو مي كشيدم بويي نبود. خانه ي ديگران بو مي داد. هرجا مي رفتم نديد مي توانستم بگويم كجاست، خانه ي دايي، خاله ي مادرم،‌ دوست جواني هاي پدرم. هيچكدام را هم نمي توانستم بگويم دقيقا چه بويي مي داد. خانه ي خاله شايد مخلوطي از بوي كتلت، بوي نعناع و جاروي نم زده مي داد، شايد هم نه. حتا به لاي لحاف دشك هايش هم اين بو رخنه كرده بود.

بوي دخترهايي كه باهاشان عشق بازي كرده بودم از يادم نمي رفت، تا مدت ها بويشان از خودشان واقعي تر بود. يكي بود كه چون جايي نداشتيم تا چشم نگهبان بلوكشان را دور مي ديديم مي پريديم داخل آسانسور و دوازده طبقه وقت داشتيم كه هرچه داريم رو كنيم. تا چند ماه بعد كه رفت و دود شد و خاكستر شد آسانسور كه سوار مي شدم بوي عطرش را حس مي كردم. يكبار با هم رفتيم روي خرپشته، شهر زير پايمان بود. آسمان ابري بود، گاهي برقي مي زد و مي غريد. بوي نم و خاك و عطر پشت گوشش قاطي شده بود. چشمانش بسته بود، بويش را روي شهر مي ريخت.

پيپم را كجا انداخته بودم؟ چند بار كه كشيدمش و اثري از بوي جادوييش نديدم سر خورده شدم، انداختمش بين وسايل بي اهميت و گذشته و فراموش شده ي زندگي ام در كشوي ميز، بوي خوش اش مال ديگران بود، صاحبش حقي نداشت. قديم ها يك دوست ديوانه داشتم كه عقيده داشت سيب براي خوردن نيست براي بو كردن است. مي گفت:‌ دقت كن سيبي كه گازش مي زني ديگر بو نمي دهد به ماشين صفري مي ماند كه يك سال سوارش شده باشي، به كيفي چرمي كه مدت ها همه جا با خودت خركش كرده باشي.

دماغم را لاي صفحات آخر كتاب فرو مي برم، بدجوري بوي كتاب مي دهد.       

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٤/٢۱
تگ ها :

سياستمدار

جمعی بودند. سرشان گرم بود و نور اندک. امير گفت: دوستان! لطفا!...يك لحظه. همه شيرينکاری اش را از بر بودند. در شيشه را محکم بست و تکانش داد، ته ليوانی بيشتر درونش نمانده بود. در را باز کرد و سريع فندکش را به دهانه ی شيشه نزديک کرد. صدای شعله ور شدن بخار الکل آمد و همه محو دايره ی آبی شدند که پايين می رفت و به خلسه می کشاندشان، شعله ی زندگی بود يا عشق که پرپر می زد؟ امير فروتنانه سر جايش نشست و سکوت چادرش را روی ميز چهار نفری کشيد، تا محسن نچ نچی کرد و گفت: هيچ چيز خوبی نمی بينم، خيلی بده، خيلی. روزبه گفت: همه چی دست خودته. در آن تاريکی علی صورتش را به نقطه ای نارنجی نزديک کرد، سوسوی نارنجی ديگری روي تاريكي خال انداخت. علی عقب نشست، امير دود را بيرون داد، برای خودش خنديد و گفت: سر کارم روی وايت برد گرفتاريهامو نوشته بودم، يکی از همکارها ديد، گفت: يادت باشه يه دونه کوچيکش رو نگر داری و حلش نکنی. علی پوزخندی زد و سيگار را تکاند: سر دنيا کلاه می ذاری؟ روزبه گفت: چه باحال! محسن گفت: ای بابا! امير گفت: براي اينكه بشه زندگي كرد سر همه چی ميشه کلاه گذاشت، حتا سر عشق، تو عشق هم بايد حواست باشه، سر بالا با سياست. محسن دلخور از دنيا گفت: ديگه تو عشق هم سياست؟ ليوان جلويش را فشار داد و ادامه داد: اون که ديگه عشق نيست. آدم پس کجا ميشه راحت باشه؟ روزبه گفت: موافقم. آدم بايد خودش باشه. علی روحش را از جمع دور کرده بود: من حاضر بودم اون حتا بره ازدواج هم بکنه فقط من بتونم ببينمش. روزبه گفت: حتا تو بغل يکی ديگه؟ علی انگار جای دندان تازه کشيده ای را زبان بزند يا مثلا خنجری را توی دل و روده اش بچرخاند تکرار کرد: حتا تو بغل يکی ديگه. محسن دستش را به پيشانی کشيد: ای وای!... روزبه دو دلی اش را قورت داد: زر می زنی علی جان! عشق حس تملک مياره. منکر اين که نمی تونی بشی؟  علی گفت: می تونی باور نکنی ولی من فقط می خواستم اين فرصت رو داشته باشم که گاهی ببينمش... همين... اونم از دور. بعد يك نقطه ی نارنجی با فشار انگشتانی که زمانی دور پوست کشيده ی دستی بی احساس را لمس کرده بودند در پيش دستی له شد. محسن گفت: خيلی بده، خيلی. دارم ديوونه ميشم. بعد انگار گذاشت مستی بر وجودش غلبه کند: بدترينش اينه که مطمئن نيستی از جريان. خودش را رها کرد: يعنی طرف نمی خوادت. امير مثل كسي كه صبرش تمام شده باشد توي صندلي وول زد و نظرش را به جمع ديکته کرد: عشق هم مثل حق می مونه، گرفتنيه. شماها خوداتونو ول كردين، بي سياستين. روزبه سيگاری بيرون کشيد: زر نزن بابا. محسن نگاهش را زير انداخت: نميشه که آخه... امير ادامه داد: مگه شما با بوی گند عرق زير بغلهاتون ميرين سر قرار؟ مگه شما ادکلن نمی زنين که طرف خوشش بياد؟ مگه خود تو روزبه اگه بدونی جلوی طرف بايد کفشت رو در بياری باز هم جوراب سوراخ پات می کنی؟ اينا عين سياسته، شما اين کارا رو می کنين برای اينکه طرف رم نکنه پس چرا چيزی رو که بايد با قطره چکون بدين به طرف با سطل ميپاشين به صورتش که رودل کنه، که فکر کنه شما چه در دسترسين، چه معلومين، بعد بذاره بره و اين فرصتو بهتون بده که بشينين يه گوشه نق بزنين و آه بکشين. مي دونين چرا اينكارو نمي كنين؟ چون كار سخت اينه. اينه كه وقتي طرفو مي خواي، نگي تا از دستش ندي. نفسی گرفت: شماها نمی خواين اين خطرو بکنين که به طرف فرصت بدين يه قدم بياد جلو، نمی ذارين اون هم رنج بکشه، اگه عشقی باشه از رنجه، شما بی خايه اين، بی سياستين، عشقو می ذارين تو سينی می گيرين جلو دماغ طرف، آشپزی که از سر صبح پای ديگ باشه و تو بوی غذا معلق بزنه موقع ناهار سيره.

هيچکس چيزی نگفت. روزبه به تعداد جوراب های سالمش فکر می کرد و بارهايی که آنها را پوشيده بود، محسن به ادکلنی که از بساطی گوشه ی خيابان کلی ارزانتر خريده بود و بو همان بو بود فقط ماندگاريش کمتر و علی خودش را می ديد که لب جوی آب نشسته و به پرده های کشيده ی پنجره ای آن سوی خيابان چشم دوخته. امير برای سه کشيش مست و پاتيل و متفكر اعتراف کرد: من زنی رو دوست داشتم... که همه تون هم می شناختينش. دو سه بار به محل کارم زنگ زد به دلايل کاملا پيش پا افتاده. من می خواستم... می خواستم نه، دوست داشتم، باز هم زنگ بزنه... صدايش را پايين آورد: باز بتونم صداش رو بشنوم... برای همين هر بار وانمود می کردم خيلی سرم شلوغه و اون برام فقط يه ارباب رجوعه، يکی مثل همه. اگه می فهميد مثل همه نيست، اگه مي فهميد هرروز كارم شده فال بگيرم كه زنگ مي زنه يا نه فاتحه ی جريان خونده شده بود. نگاهش را از جمع چهار نفره شان بيرون برد: اون هرروز زنگ زد. وقتی می فهميد کار فوری دارم و نمی تونم باهاش حرف بزنم يک ساعت حرف هاشو طول می داد و من کيف می کردم که هست و اون طرف نفس می کشه و اصلا دروغم برام مهم نبود. وقتی خواستم باهام قرار بذاره، وقتی جونم داشت در می رفت که ببينمش، خصوصی ببينمش، جايی ببينمش که بشه بهش دست زد دليل محکمی دادم دستش...خب اون هم می خواست، فقط دليلهاش برای خودش کافی نبود... خيلی ساده گفتم همکارم که ميز بغل دستيم ميشينه زنيه که تحسين اش می کنم، مثل کسی که از نامزدش برای خواهرش تعريف کند گفتم...لب بالايي اش را با دندان گزيد و آخرين تير را شليك كرد: حسادت برا اينه كه يك جايي به كار بياد.

خيلی تاريک بود وگرنه می ديدند که چشمان امير از خيال و بخار آن روز پر شده. امير به رو ميزی خيره شد، بعد يك دفعه بلند شد و ليوانش را بلند کرد: به سلامتی عشق، عشق و عشق! همه ليوان ها را بلند کردند. در ظلمات به جای ليوان ها انگشتانشان به هم خورد. محسن صورتش را در هم کشيد و گفت: پس آخرش چی شد؟ روزبه و علی می دانستند. امير دهانش را مزمزه کرد، مزه ی آدامسی که با بوسه دهان به دهان شود روی زبانش سر خورد.

گفت: آخرش اصلا مهم نيست.     

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٤/۱٦
تگ ها :

 

وصيت نامه ی يک بزدل شاشوی عوضی که شهامت مبارزه نداشت و آسانترين راه ممکن را برگزيد و به دنيا و مافيها برگوزيد.

همه به فکر خودشان هستند. خودشان و آينده ی مهمل شان در اين دنيا، در اين زندگی کريه، در اين بی شرمی دسته جمعی. از وقتی فهميده اند می خواهم خودم را بکشم چهار چشمی مراقبم هستند، کم مانده چند نفری با هم سر قدم برويم و کم مانده برای کمک به امر خطير و حياتی کيسه کشيدن به پشت که نمی دانم چرا مرا ياد ظهر جمعه های گند کودکيم می اندازد خلوت حمامم را برهم بزنند. به بهانه ی خر و پف شبی چند بار بيدارم می کنند تا مطمئن شوند يک وقت نمرده باشم، قرصی، مرگ موشی، کوفتی نخورده باشم. نمی دانم چطور به اين جماعت دلسوز بفهمانم که فعلا خيال سر به نيست کردن خودم را ندارم. می دانم اگر هزار بار بگويم، قسم بخورم، سند بياورم که نمی خواهم خودکشی کنم هزار بار بيشتر باورشان می شود که اين کار را خواهم کرد. کاريش نمی شود کرد، اين جماعت اين طوری اند. نگرانند که بزنم خودم را نفله کنم و آنها تا آخر عمر پر برکت شان در غصه ی از دست دادن، پسرشان، برادرشان، شوهرشان، دوست شان بمانند و از به ياد آوردن اينکه من زمانی زنده بوده ام رنج ببرند و ديگر از خوردن جوجه کباب تا مدتی آن لذتی را که بايد نبرند.

کوه و دريا قدغن است. به در بالکن قفل گنده ای زده اند و کليدش را بلعيده اند، يک قرص مسکن تا شعاع دو کيلومتری پيدا نمی شود. دندانم درد بگيرد بايد بسوزم و بسازم. اشياء تيز و برنده که اصلا حرفش را نزنيد، کاردهای در دسترس، سيب را هم به زحمت و با خواهش تمنا پوست می گيرند. طناب و ريسمان و چهارپايه در حکم کفر ابليس است و تيغ سوسمارنشان مساوی مرگ حتمی. وان حمام را طی يک اقدام انقلابی برای افزايش فضا داده اند خراب کرده اند که يک وقت هوس سشوار زدن درون وان به سرم نزند، اين طريقه ی خودکشی را که به عقل جن هم نمی رسد بعد از ديدن يک فيلم سينمايی ياد گرفتند و در اولين جلسه سری و خانوادگی بعد از آن متوجه تنگی جای حمام شدند که واقعا فضايش برای پشتک و وارو و عمل مقدس سنگ پا زدن تنگ بود. برای اينکه پشت فرمان ننشينم در چند دقيقه ماشين آباء اجدادی از دور خارج شد و اگر تمام ملائک و مقدسين و مقربين جمع می شدند از سنگ صدا در می آمد از استارت ماشين در نمی آمد. البته وسايل خودکشی جمعی بی نگهبان بود چون می دانستند امکان ندارد لذت زجر کشيدن را از آنها بگيرم و با بلاهايی که سرم آورده اند مفتکی همگی شان را به مرگی آرام و بی دردسر مهمان کنم، شير گاز در دسترس بود.

همه جا مراقب داشتم، امکان نداشت بگذارند دو شاخه ای را از پريز در بياورم يا تلويزيون را به برق بزنم. می پريدند جلو و زوزه کشان و آژير زنان آلت قتاله را از دستم می ربودند، در چشمانشان خودخواهی قی کرده بود. اصلا راستش را بخواهيد همه تا گلو در خودخواهی و لجن شناورند. رئيس، آدم را برای کارش ميخواهد معشوقه برای... پدر برای جاودانگی و مادر برای داغ نديدن و حرام نشدن بيدارخوابی ها و شير دادن هايش، زن برای سايه ی سر داشتن و از روی عادت و چون به هر حال هر زنی بايد کسی را داشته باشد که دوستش داشته باشد يا دست کم تظاهر به اين احساس مقدس بکند، بچه ها برای پول تو جيبی و بی پشت و پناه نشدن و سيلی نخوردن از پدران قلدر دوستانشان و دوستان از ترس خاطرات مشترک. چيزی که مهم نيست و کسی حرفش را نمی زند خود شخص بخت برگشته است که اگر خود خدا ضمانت کند که در سرای باقی اوضاعش به مراتب بهتر خواهد بود و زرشک پلو مرغش به راه، باز هم ديگران به او اجازه ی مرخصی نمی دهند.

حالا تصميم ام را برای نوعی خودزنی تاريخی گرفته ام که بی برو برگرد يک سرش اينجاست و سر ديگرش قربهً الی الله. البته برای اينکه دست زياد نشود و نگويند بدآموزی شد اين روش بی بديل را افشا نمی کنم باشد که هر جوينده ی راستين راه حق خود بيابدش. اما تا مدتی پيش از اجرای نقشه ام برای فريب افکار عمومی روزی يک شيشه آبجوی بی الکل و قرص هاي مخمرم را برای مقابله با ريزش مو می خورم و صبح به صبح شکم خالی سه ليوان آبم را سر می کشم. ساده ها، اطرافيانم فکر می کنند کسی که به فکر مو و مثانه اش باشد خودکشی نخواهد کرد. نمی دانند ترجيح می دهم وقتی می ميرم يک پرموی شاشو باشم تا يک کچل دياليزی. اکنون که می خواهم نقشه ام را عملی کنم تنها تقاضايی هم که از جناب قادر متعال دارم اين است که در صحرای محشر آن دنيا و در جوار حقش مرا با هيچکدام از دوستان، آشنايان، بستگان دور و نزديک و کسبه ی محل و به طور کلی با هيچکدام از کسانی که در اين دنيا مرا و روح مرا و ... مرا مورد لطف خود قرار دادند محشور نگرداند که مبادا مجددا مجبور به عناد ورزی و سر کشيدن جام آب سيب و رو سياه حضرتش شوم.

با سپاس بيکران از دريای لطفش که راه خروج از اين سياره ی دوست داشتنی را به اين بنده ی کمترين نشان داد.

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٤/۱٥
تگ ها :

فی البداهه ی يک خوابگرد

دستانم

بوی تو را گرفته اند

پاهايم

سوی تو راه گرفته اند

سيگاری می کشم

باز

دستانم

باز

پاهايم

باز

ناقوس آغاز

چه باک!

به شبی سلطان بودن خوشم

تا عمری دراز

              در حسرتی

                              هلاک!

--------------------------------

راستی هرکی می خواد يک شعر درست و حسابی بخونه بره وبلاگ محسن. آدرسش هم تو کامنت دونی هست.

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٥:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٤/۱٤
تگ ها :

آخرين

ايمان

براي مان

نمانده

همه را

         ربوده اي

وقتي

      آنچه بايد

                 نبوده اي.

..............................................................................

نمي خواهم

آخرين نمايش مسخره ام

براي شمايي باشد

كه كف مي زنيد

و سراپا

سراپا

سراپا

مي خنديد

نمي گذارم

بودنم

به جمع تان

تفاله ببندد

نمي خواهم

كسي

نابوديم را

عزادار

به ناله بخندد

ديگر نمي خواهم

توده ي درهم تان را

با نگاهم

نشانه بگيرم

نمي خواهم

حتا، حتا

در ميان شما

بميرم.

 

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٤/۱٢
تگ ها :

زباله های نازنين

اولين بار كه ديدمش فقط پيرزن چروكيده‌ اي بود كه خميده راه مي رفت و كيسه هاي خريدش را روي آسفالت مي كشيد. مي خواستم كمكش كنم ولي ديرم شده بود و عجله داشتم. با چشمان نمناك و ريزش نگاه خشمناكي به من انداخت، زير لب چيزي گفت و خش خش كنان به راهش ادامه داد. ديدم كه وارد خانه ي ديوار به ديوارمان شد. از آن خانه هاي قديمي با آجرهايي كثيف بود كه بهشت سوسك ها و مارمولك هاست و بوي نا و كهنگي اش از همان دالان ورودي دماغ را پر مي كند. همان شب با صداي زنگ در از خواب پريدم. ساعت يازده بود و من هلاك از يك روز خسته كننده مثل جسد افتاده بودم. اف اف را برداشتم. صداي ضعيف و خشدارش بلند شد كه تهديدم مي كرد براي بار آخرم باشد كه آشغال هايم را دم خانه ي او مي گذارم. حالش را نداشتم سه طبقه پايين بروم و نصفه شبي با پيرزني غرغرو دهان به دهان بگذارم. بهترين روش را در پيش گرفتم. معذرت خواستم و گفتم كه ديگر تكرار نمي شود. به گمانم جا خورد، انتظار نداشت بي چك و چانه حرفش را قبول كنم. ديگر صدايي نيامد، خداحافظي هم نكرد، هرچند سلام هم نكرده بود. گيج خواب بودم، همانطور كه دمر روي تخت افتاده بودم فكر كردم لابد يكي از همسايه هاي طبقات پايين آشغالش را سمت ديوار پيرزن گذاشته و او آن را به حساب من نوشته. چند روز گذشت. يك روز ظهر حالم خوش نبود، از اداره مرخصي گرفتم كه زودتر به خانه بيايم و استراحت كنم. هنوز شلوارم را در نياورده بودم كه اف اف به قار قار افتاد. خودش بود. گفت كه بي زحمت پايين بروم. دوباره پيراهنم را تنم كردم و سلانه سلانه از پله ها پايين رفتم. در را باز كردم. فرصت سلام نداد.

ـ اين چيه؟... اين چيه؟... الان ساعت چنده؟... يكِ ظهره يا نه شبه؟... اين همه مي گن نه شب آشغالاتونو بذارين دم در!... خوب الان نه شده؟... لابد تو ولايت شما شده... لابد شده كه صلات ظهر آقا خواب بوده... براي چي مي گن نه شب؟... چرا نمي گن سه ي عصر؟... تلويزيون من كه ميگه نه شب... مال شما ميگه سر ظهر؟... براي من نمي گن جوون... براي تو مي گن... ما كه ديگه مي دونيم لنگ ظهر آشغال نبايد... گوش مي كني؟... نبايد آشغال گذاشت دم در...مي خواي بذاري هم بذار... چرا پشت ديوار خونه ي من مي ذاري؟...پشت ديوار من مي خواي بذاري بذار...چرا اين وقت روز؟... مي مونه تا شب... گربه پاره اش مي كنه... موش زياد ميشه... كثافت زياد ميشه... زباله از سر و كولمون ميره بالا... مرض مياد... خودت اولين نفر تلف ميشي...    

پيرزن نفس نمي گرفت، يك ريز جملات را قطار مي كرد سينه ي ديوار، انگار پايش را از روي شلنگ آب برداشته بود. حتا يك جوان سالم و تنومند هم براي گفتن بي وقفه ي آن همه جمله مشكل تنفسي پيدا مي كرد. جوري از زباله حرف مي زد انگار خودش لاي پنبه الكل و گاز استريل زندگي مي كرد، مطمئن بودم توي خانه اش يك متكا پيدا نمي شود كه آدم رغبت كند زير سرش بگذارد. به كيسه زباله اي اشاره مي كرد كه معصومانه كنار علمك گاز جا خوش كرده بود. پريدم وسط حرفش وگرنه تا قيام قيامت همينجور نق مي زد:

ـ من تازه از بيرون اومدم خانوم. اين آشغالام مال من نيست. اون شب هم...

ـ اون شب چي؟... اون شب، اون شب... مرد حسابي!... گربه داره از در و ديوار كوچه مي ره بالا اونوخ تو آشغالاتو دم در خونه ي من ميذاري؟... مي ذاري بذار... نمي كني در كيسه اش رو گره بزني اقلِ كم.

ـ عجب گرفتاري شديم ها!... خانوم! مگه من مسوول گربه هاي محلم... ازون گذشته من يك نفر آدمم... مگه من اينجا توليدي آشغال دارم كه هر نصفه روز يك كيسه شو بذارم در خونه ي شما... باز هم مي گم اين آشغالارو من نذاشتم. الان هم حالم بده. با اجازه تون ميرم بميرم.

ـ ديدي...ديدي گفتم خودت اولين نفري كه نفله ميشي... حالا بهترت شد؟... وقتي مي گم...

سرم داشت مي تركيد.

ـ خانوم!...جون هركي دوست دارين دست از سر من بردارين.

ـ من هيچكي رو دوست ندارم... دستمم نذاشتم رو اون سرت كه معلومه سه ساله رنگ شامپو نديده... تازه اين فضوليا به تو نيومده كه ببيني من كسي رو دوست دارم يا نه. آره... به تو نيومده... دوره ي آخر زمونه... عزبا اومدن داخل آدم... ملت همه فضول شدن... دماغشونو مي كنن تو خونه ي همسايه ببينن كي هست كي نيست... آخه يكي نيست بگه مگه من ميام سر ديگ آشتون كه شماها مياين دنبال كس و كار من مي گردين...

كاملا ديوانه بود. با خودش حرف مي زد و دور خودش مي چرخيد، بعد هم يك هو رفت تو و در را به هم زد.

فردا شب دير وقت به خانه برگشتم. در ورودي را كه پشت سرم بستم ديدم سايه اي از پشت در رد شد. در را باز كردم. پشت خميده اش به من بود. داشت كيسه ي آشغال دم در ما را مي برد سمت خانه اش. كيسه را كه گذاشت زمين، رويش را برگرداند. با ديدن من انگار مامور وصول جانش را ديده باشد هِي بلندي از سينه كشيد. بعد تر و فرز كيسه را برداشت، مثل بچه هايي كه با چشم غره روبرو مي شوند مي خواست برش گرداند سر جاي اولش. جلو رفتم. كيسه را از دستش گرفتم، براي يك پيرزن مردني خيلي سنگين بود. انگار باطريش تمام شده باشد كلماتي از دهانش بيرون مي آمد، مي خواست خودش را از تك و تا نيندازد:

ـ آخه... چرا... زباله ها را... دم خونه ي من؟... خوبيت نداره... جوون...

قيافه ي پستي پيدا كرده بود. اگر صد سالي جوانتر بود و مرد بود دو تا كشيده خرجش مي كردم. نمي توانستم ببخشم اش، نامردي اش لجم را در آورده بود. كيسه را پرت كردم سمت خانه اش، خورد روي پله ي دم در و منفجر شد و محتوياتش پاشيد به در و ديوار. رويش به من بود، جلوي رويش كيسه را پرتاب كردم، درست مقابل چشمانش. تعجب كردم، هيچ واكنشي نشان نداد. همانجور با تته پته غر مي زد، باتريش داشت شارژ مي شد:

ـ آشغال رو شب مي ذارن دم در... اون هم در خودشون نه در مردم... اگه آدم مراقب نباشه تو آشغال دفنش مي كنن... همه چي رو به گند مي كشن...بعد هم پررو پررو ميگن ما نبوديم... بعله! ديوار حاشا بلنده...آخه چرا پشت ديوار من؟...

بعد انگار خسته شد، آهي كشيد و برگشت سمت خانه اش. يك دفعه ايستاد، واقعا جا خورده بود. تازه فهميده بود كه كيسه را پرتاب كرده ام دم خانه اش و تازه دل وروده ي كيسه را روي پله ديده بود، يعني اينقدر پير بود؟

ـ واي! اينو كي انداخت؟

اين را كه گفت سرش را چرخاند و غصه دار نگاهم كرد، غصه دار و خسته، انگار پيري يك دفعه همه ي وزنش را روي استخوان هاي پوك او انداخته بود، مثل اين بود كه بالاي جسد آش و لاش بچه اش ايستاده باشد. مرده اي از توي تاريكي تنها و تلخ و غمگين به من زل زده بود. شك نداشتم كه ديگر آشغال ما را دزدكي پشت در خانه اش نخواهد برد و به من تهمت نخواهد زد. در را محكم پشت سرم بستم و از پله ها بالا رفتم. با اينكه مچش را گرفته بودم و دق دلي ام را خالي كرده بودم حالم اصلا تعريفي نداشت. دو ساعتي غلت زدم تا خوابم برد. فرداي آن شب و شب بعدش نه تنها كيسه زباله هاي ما را به پشت در خانه اش نبرد بلكه خودش هم آشغالي بيرون نگذاشت، نوري هم در خانه اش ديده نمي شد، انگار يك شبه متروكه شده بود. كم كم نگران مي شدم. صبح ها و غروب ها دور و بر خانه اش مي پلكيدم و بو مي كشيدم ولي بوي تعفني در كار نبود. شب سوم فكري به ذهنم رسيد، كيسه زباله ي همسايه روبرويي را روي زمين كشيدم و پشت در خانه ي پيرزن گذاشتم، رد تيره ي گندآب روي آسفالت كوچه كاملا مشخص بود. يك ساعت نشده صدايش را شنيدم كه كوچه را روي سرش گذاشته بود و يك بند نق مي زد. خيالم راحت شد. از پنجره مي ديدمشان كه يكي غر مي زد و ديگري انكار مي كرد.

از آن شب به بعد، هر وقت كه بشود كيسه زباله اي، نخاله اي، آشغالي را از دم در همسايه ها به پشت ديوارش مي آورم، او هم برايش مهم نيست كه آشغال ها مال كدام همسايه اند، زنگ هر خانه اي را كه بخواهد مي زند و نيم ساعتي در شبانه روز سرگرم مي شود، يكي را پيدا مي كند كه حرف بزند و دلخوري هايش از تنهايي و زندگي را سرش خالي كند، البته ديگر سراغ مرا نمي گيرد.

همين امروز صبح ديدمش، محل ام نگذاشت و خش خش كنان دور شد. به نظرم آمد كمرش راست تر شده و صورتش به چروكي روز اول نيست.     

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٤/٩
تگ ها :

مرخصی ساعتی

به سلين

 

راه مي روم و آفتاب مثل سوزن در پوستم فرو مي رود، مثل شمد روي سرم افتاده و خفه ام مي كند. سيگار در گرما نمي چسبد، بايد سرد باشد، يقه را بدهي بالا و دود و گند را بريزي به سرو روي عابرها و شهر و گربه هاي گرسنه و استخوان از پهلو بيرون زده. پياده رو به سفيد مي زند. كسي اين وقت روز به فكر راه رفتن و فكر كردن نمي افتد. كسي به فكرِ فكر كردن نمي افتد. اصلا شايد همين طوري بهتر است. فكر جز داغان كردن روح و جسم چه سودي دارد، به خصوص كه افسارش را هم رها كرده باشي و براي خودش وسط ريگزاري بي هدف بچرد. طعم تلخي دارد اين سيگار كه در حلق مي ماند و مزه هاي ديگر را رم مي دهد، بوي بدي كه مي دهد نمي گذارد بوي گند زندگي و همشهري بودن را حس كنم، خوب است،‌ راه دماغ را مي بندد. راه ارتباط را كور مي كند. باد داغي مي وزد، برگ هاي پشت ديوار آينه هاي كوچكي مي شوند كه نور بي رحم خورشيد شهر را بر مي گردانند، اين خورشيد همين الان در نيمكره ي جنوبي مردني و محتضر قيافه ي رقت باري به خودش گرفته، كركري خواندن هايش هميشه براي ماست، يكه تازي هايش براي ماست. همه، تاخت و تازهايشان براي ماست،‌ هركس به اينجا رسيد علف را كوبيد و كشت و دريد و رفت و كمي آن ورتر به گل نشست. زباله هاي سرگردان دور خود مي چرخند و درمانده اند به كجا پناه ببرند از لگد شدن، از در معرض ديد بودن، از جواب دادن به اين سوال كه از چه وقت احساس كردي به شكل زباله در آمده اي، شده اي يك آشغال بي مصرف، يك موجود حقير صِرف، كنج ديواري كه رويش نوشته اند لعنت بر پدر و مادر كسي كه در اين مكان آشغال بريزد؟ لعنت بر همه ي شان، با آشغال و بي آشغال! دردهاي شان را به ارث مي دهند و به راه خود مي روند. اولين موجودي كه با اردنگي پرتش كردند به اين سرزمين گل و بلبل و نكبت را هم تنها نگذاشتند و دائم يك نفر بازويش را مي كشيد و تنهاييش را لگد مي كرد و نگذاشت بيچاره لذت سقوط به سياره اي خالي از سكنه را مزمزه كند. ارتباط را بايد حذف كرد، همه به زالوهايي مي مانند كه خونت را تا قطره ي آخر مي مكند، به گربه هايي گرسنه كه كيسه ي سياه وجودت را مي درند تا درونت پس مانده اي، دلي، جگري، چيزي خوردني و به نيش كشيدني بيابند و به روي خاك بكشند و ببرند. پياده رو حالا به قرمز مي زند. روي خون راه مي روم، همه روي خون راه مي رويم، روي خون خانه مي سازيم، روي خون يكديگر را مي دريم و مي لرزانيم، روي خون از ترس بي لقمه اي نان خوابيدن، از وحشتِ جا ماندن خود را خيس مي كنيم و پيش مي رويم. گروهي كشته شده اند تا ما زنده بمانيم، زنده بمانيم تا نوبت مان برسد كه خودمان خودمان را سر به نيست كنيم. اينجا از آن کشته ها موزه ساخته اند. داده اند پياده روی مقابلش را رنگ خون زده اند که يادمان نرود روی خون پرسه می زنيم. روی خون حساب خودمان را می رسيم. نيما قرص خورد و آنقدر از ما دور شد كه اسمش را بعد از شش ماه به زحمت به ياد مي آوريم، مادر و پدرش هم قرص مي خورند تا لمس شوند و داشتن چنان بچه اي را فراموش كنند، علي سيگار مي كشد و خونش رسوب مي بندد و مي گويد سيگار كشيدنم مبارزه است، روزبه خودش را جايي گم و گور كرده و پول عبور نجيبانه ي ماه ها و هفته ها و روزها و ساعت ها و دقيقه ها و ثانيه ها و پلك زدن ها را مي گيرد، پول خودكشي تدريجي را ميان سيمان و آهن و بونكر و كارگر، ديگري مثل پاندولي به در و ديوار مي خورد و هر بار تكه اي از خودش را جا مي گذارد و نمي داند فردا به چه اميد تازه، به سمت چه افق درخشاني بايد راه بيفتد، من تكه تكه ي تنم را مي جوم و به زمين مي ريزم، از ناخن شروع كرده ام. به هم مي رسيم و كوك ناله هايمان را در مي كنيم:

ـ خوبي؟

ـ اِي! ... تو چي؟

ـ نه!

ـ خوبه.

ـ خوبه كه خوب نيستم؟!

خوبه كه به هرحال چيزي هستي. من هيچ جوري نيستم. مرده ها هيچ جوري نيستند، حتا بد هم نيستند. بد كسي نيست كه معشوقه اش به او خيانت كرده، بد آن است كه نه لزومي به جدايي مي بيند نه لزومي به نزديكي، نه نيازي به دوست داشتن حس مي كند، نه غروري از دوست داشته شدن. گرسنه بد نيست، گرسنگي بهترين حس بشري است، بدترين، بي مفهوم شدن سيري و گرسنگي است. نمي خواهم بميرم، اين تنها چيزيست كه مي دانم. اما خودكشي با كت و شلوار پشت در مي ايستد و پايت را كه بيرون بگذاري سايه به سايه دنبالت مي آيد، راه فراري نيست. خودكشي اقدام نيست، تسليم است و همه تسليميم. دست و پا زدن مدتي طول مي كشد. چهار پايه را مي برند، متفرق مي شوند، روي خاك، مستطيلت را گود مي كنند، سيگاري آتش مي زنند و به بيل هايشان تكيه مي دهند تا كي از وول خوردن بيفتي، تا چه روزي بگويي به جهنم! همين است كه هست. آن روز لبخند به لب شان مي آيد، مي گويند: حالا شد. حالا يكي از ما شد. يك نفر به جمعيت مرده هاي خندان، مرده هاي كلاهبردار حريص، به جمعيت زنده به گور شده هاي راضي، به شمار برده هاي بي مهابا شمردن و زير شكم و خوردن تا سرحد تهوع اضافه شد. حالا يكي از آويزان هاي بلاتكليف، يكي از بيكاره هاي فكور، يكي از استخواني هاي بيزار از جماعِ تخت به تخت كم شد، نفله شد، له شد. آنها اكثريت اند. آنها اولند. آنها به دنيا، به منظومه شمسي، به كهكشان و به خدا خط مي دهند. فرزند كمتر زندگي بهتر است پس بايد از آنها بود تا جمعيت شان ثابت بماند. مدرك هايمان را قاب كنيم، چهار چرخ زير اسكناس هايمان سر بدهيم، ويراژ بدهيم،‌ پنجره ها را پرده ي توري بزنيم، شهرها را بسازيم، دودكش ها را بالا ببريم، چرخ ها را بچرخانيم و آخرسر خودمان لاي چرخ دنده هاي ريز ساعت له بشويم، كسي هست كه دنيا را كوك كند، هميشه كسي هست... فقط نامش مدام تغيير مي كند. روي نيمكتي مي نشينم. پيرمردي كنار زانويم مي ايستد.

ـ يك وقت تنها نموني، جوون؟

كمربندت را محكم كن پيرمرد! اجنه و ماموران حساب و كتاب برايت صف كشيده اند. روي پيشاني ات ضربدر قرمز زده اند آنوقت تو به فكر تنهايي من هستي. كنارم مي نشيند.

ـ هوا گرم شده ها مثل تابستون.

هوا همين است. چله ي تابستان اگر هوا خنك باشد مي گويند هوا خوب است، نيمه ي زمستان اگر گرم باشد مي گويند هوا خوب است، به اين اشتباه هاي طبيعت دلخوشند. زمستاني كه تمامش سگ لرز بزنند مردنشان را يادشان نمي اندازد، تابستاني كه عرق لاي پايشان را چاك چاك كند در سير رام شدن شان، در حركت روي اين مسير صاف هميشگي برآمدگي نمي اندازد. ما سرعت گير نمي خواهيم، ما با كله مي رويم توي لجن و زندگي. زماني به روزهاي ابري، صبح هاي ابري دلخوش بوديم و وقفه اي در اين آفتاب هرروزه مي افتاد، اين آفتابي كه هميشه روي مخ آدم راه مي رود و همه چيز را روشن مي كند و نمي گذارد نقطه اي تاريك،‌ مخفي و دست نخورده بماند.‌ به ابر دلخوش بوديم، به ذرات چسبيده ي بخار و نم و اسيد، سرگردان در آسمان شلوغ و دود زده ي اين شهر شام. پيرمرد مدتي به روبرو نگاه مي كند و دستش را به زانو مي گيرد و بلند مي شود و از من اجازه مي گيرد و لِك و لِك مي كند و دور مي شود. من هم بلند مي شوم. ته سيگار به دست به دنبال سطل مي گردم، تمام سطل ها را با داس بريده اند، فقط آشغال مانده و كثافت رسوب كرده. قبري براي ته سيگارم نيست يا هست و نمي يابم، ته سيگارها را در گورهاي دسته جمعي به خاك بسپاريد،‌ ته سيگارهاي درس خوانده و نخوانده و بي ريش و با ريش و عينكي و بي عينك و گرسنه و سير و خالدار و بي خال و هميشه ناراضي را كه ديگر دل و دماغي براي سوختن و دود كردن ندارند مثل ساردين كنار هم بخوابانيد و با خاك بپوشانيد، اصلا زير قشري از آهك بپوشانيدشان كه مبادا علف هرزي از تجزيه شان در بيايد و اين دنياي مدرن چسان فسان تان را به گند بكشد. ته سيگارم را مي بلعم. بايد زودتر به زندانم برگردم.                          

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٤/۱
تگ ها :