شکلات
How many times must a man look up
Before he can see the sky
Bob Dylan
آبدارچي اداره كه داخل شد گوشي را گذاشتم. تا عصر شش ساعت مانده بود. ظرف شكلات را جلوي من گرفت. يكي برداشتم. گفت: بخور و فاتحه بفرست. گفتم: از كي تا حالا واسه ي مرده شكلات مي دن؟ همكارم كه داشت پوست شكلات را مي كند گفت: انگار عيده ها! آبدارچي با نيشخند نگاهي به من انداخت و رفت. گذاشتمش كنار گوشي، بعد برداشتم گذاشتمش توي كيفم. ديروز گفته بودم او يك حسود خطرناك است، حسودي كه چشم ندارد هيچكس ديگري را بالاتر از خود ببيند. او هم تمام سعي اش را كرده بود كه بي حساب شويم. توي دعوا حلوا كه خير نمي كنند. توي دعوا آدم ها حرف دلشان را مي زنند. اگر فقط دستم بهش مي خورد همه چيز درست مي شد. عصر، توي راه، همه ي زن ها عطر او را زده بودند، با هلي كوپتر روي شهر بوي او را پاشيده بودند. كنار هم نشسته بوديم روي يك نيمكت. مي ديدم لب هايش تكان مي خورد. مي خواست به من ثابت كند كه اشتباه فكر مي كنم. تصور قرارگذاشتن هميشه بهتر بود. وقتي مي ديدمش سر خورده مي شدم. خيال كرده بودم براي من آمده، براي خودش آمده بود و اثبات خودش به خودش. چند بار آمدم بگويم بابا ولش كن اين حرف ها رو. آمدم بگويم گور باباي من كه اين حرف ها را زدم، آمدم راستش را بگويم، بگويم يک جمله مي تواند اصلا معناي خودش را نداشته باشد، آمدم بگويم تو حسود نيستي من دلم مي خواست تو تاييدم كني و نكردي و رويم نشد بگويم تو را خدا بيا و مرا قبول داشته باش، مرا هم داخل آدم حساب كن. پتك را بالا برده بودم كه بكوبم به خودم، فقط يك هل لازم بود. دستم را روي پايش گذاشتم. همانطور حرف مي زد. چند لحظه بعد، چند قرن بعد دستم را ديد، انگشتانم رو به بالا بود. گفتم الان دستم را مي گيرد و من پتك را پايين مي آورم. انگار قورباغه اي روي پايش ديده باشد، مشمئز شد. بلند شدم و راه افتادم. شكلات توي كيفم سنگيني مي كرد. هي مي خوردم به ديوارها، آخر مي دانيد من چشمم آستيگمات است، موقع راه رفتن ناخودآگاه به چپ منحرف مي شوم، هركس كنارم راه مي رود فكر مي كند عمدا مي خواهم پرتش كنم داخل جوب ولي دست خودم نيست. داشتم پايم را روي سي دي هايي مي گذاشتم كه دستفروشي كنار ديوار پهن كرده بود روي زمين. گفت: آقا! بيا و براي روحت خرج كن. خواستم بگويم من روحم را خرج كرده ام. لبه ي جوبي نشستم. دختر بچه اي از مقابلم گذشت، دستم رفت داخل كيف، صداي مادرش را شنيدم كه مي گفت يا داد مي زد: صد دفعه نگفتم از غريبه ها چيزي نگير. اگر گل به كسي مي دادي براي معتاد كردن او بود. دستم توي كيفم ماند. پيرمردي كنار كفش هايم ايستاد، گفت: ساعت چيه عزيز من؟ گفتم: بيست دقيقه به هشت! گفت: بيست دقيقه به نه! ساعتم را نگاه کردم. حق با او بود من يک ساعت پيش را گفته بودم.
فردا
در آواز بعدی
واژه ای به انتظار من نشسته است.
خاطره ای می خواهد به دنيا بيايد.
نگاهی نگران من است.
فردا روز ديگريست.
در ميان عبورهای گوشخراش
زمزمه ای، تنها از آن من است.
کسی مرا به نام می خواند.
و زنی خرده های نان را در خيابان من می تکاند.
فردا در ازدحام پنجره های بسته
پرده ای برای من خواهد لرزيد.
انگشتی غبار مرا خواهد فهميد.
نسيمی بر برگ های افتاده ی من خواهد وزيد.
فردا به پدر خواهم گفت: دنيا به هيچ هم می ارزيد.
هم قفسی
نزديک ترين کسان دورترينند.
رويت را که برگردانی
از آن سوی رود دست تکان می دهند
و در مه گم می شوند.
آن که نامت را بر سنگ حفر می کند
نه برای در ياد ماندن توست
که تو برايش مرده ای.
وقتی پشت کم می آورم
فقط خدا برايم می ماند
که خودم می دانم کجا جايش گذاشته ام.
وقتی کم می آورم
خدا هم برايم نمی ماند.
آسمان فقط جای جولان فرشته هاست.
قسم هايمان را به آنی از ياد برده ايم
و روزهای ابری آبان را.
حرفی برای گفتن نمانده
تمام گفته ها را در درنگ های سکوت من گفته ای.
چيزی برای چنگ زدن نمانده
خيلی وقت می شود که از روی بند جمع شان کرده ای
و رفته ای.
آوازهای روزهای رفته بی بازتابند
و از افق های گسترده ی ديروز تنها روزنی مانده
برای اندک تنفسی
در اين هم قفسی!
روز تعطيل
مهيار كه از گرما بيدار شد، يقه ي پيراهنش مثل بچه ها خيس بود. داغي از حد گذشته بود. در رختخواب نشست و نگاهي به ساعت انداخت. هفت نشده بود. هميشه روزهاي تعطيل سحرخيز مي شد هرچند اغلب شب پيش اش مي گفت آنقدر مي خوابم كه سيرخواب شوم، ولي نمي شد. هربار سر و كله ي دليلي براي بيداري ناخواسته اش پيدا مي شد. اين بار گرماي بي سابقه ي اين تابستان لعنتي! عرق تنش روي تشك رد خيسي انداخته بود. صداي كولر مي آمد كه بي جان كار مي كرد. هوا جا به جا نمي شد، خفه بود. نگاهي به پشت سرش انداخت. آذر با چشمان باز نگاهش مي كرد. كي بيدار شده بود؟ روي پهلوي چپ خوابيده بود. برآمدگي شكمش روي تخت ول بود و بي هيچ حركتي نگاهش مي كرد. مهيار با يقه ي خيس اش گردنش را پاك كرد و گفت: متنفرم از تابستون! آذر پلكي زد و گفت: من كه گفتم اتاق رو عوض كنيم. گفته بود. نشده بود. تختخواب و پاتختي ها به زور در آن اتاق كه كانال كولر داشت جا شده بودند. ولي جايي براي ميز توالت نمانده بود و آذر گفته بود كه اينجوري نمي شود. نمي شود تخت در يك اتاق باشد و ميز توالت در اتاق ديگر. همه چيز را دوباره به جاي اول برگردانده بودند، يك روز تعطيل شان صرف اين اسباب كشي بي فايده شده بود. مهيار خاطره ي واضحي را يادآوري كرد: ديدي كه...كرديم، نشد. آذر انگار تازه جمله ي اول مهيار را شنيده باشد گفت: پس من رو چي ميگي؟ گرما را مي گفت. مهيار بلند شد. پيراهن اش را كه رويش رد شوره افتاده بود از سرش درآورد، مچاله اش كرد و عرق پيشاني و سر و صورت را با آن گرفت و به آذر كه نگاهش را روي بدن او مي لغزاند گفت: آره...تو وضعت بدتره. درصدايش همدردي اندكي بود، بيشتر حالت مريضي را داشت كه به بيمار محتضر تخت بغلي اش حق مي دهد كه براي مرگ قريب الوقوعش اشك بريزد. داشت از اتاق بيرون مي رفت كه گفت: امروز تمومش مي كنم. تخت و كمد بچه را مي گفت كه خودش روي پشت بام دست به كار ساختش شده بود. آذر شرح وضعيت وخيم و ترحم آورش را ادامه داد: دكتر گفت از اين ماه حتا طاقباز هم نمي تونم بخوابم. مهيار رويش را برگرداند: تو كه هيچوقت طاقباز نمي خوابيدي. صداي آذر از پشت هيكل اش كه رشد حيرت انگيزي كرده بود ـ انگار چند ليتر آب زير پوست اش جمع شده بود ـ درآمد: خيلي سخته كه نه طاقباز بشه خوابيد نه دمر. شرح بدبختي را به اوج رساند: رو پهلو آدم تنش خواب ميره. مهيار انگار سر طنابي را ول كند گفت: خب طاقباز بخواب، فوقش چي ميشه؟ آذر خيلي خونسرد جواب داد: هيچي... بند ناف مي پيچه دور گردنش خفه ميشه. مهيار سعي كرد بي تفاوتي اش را حفظ كند، اما ترس ناشناخته اي از پس مهرباني ناگهاني لحن اش سرك مي كشيد: چيزي نمونده، يه سه ماه ديگه تحمل كن.
آذر در ادامه ي جملات يك طرفه اي كه مي گفت خواسته اش را بيان كرد: هوس مغز كردم! مهيار كه خودش را روي مبل هال ول كرده بود صدايش را توي گلويش انداخت: تو كه مغز نمي خوردي. آذر خودش را لوس كرد: خب، هوس كردم ديگه. مهيار شانه خالي كرد: آخه گفتم تا آفتاب خيلي بالا نيومده برم كار اين تير و تخته ها رو تموم كنم. سه تعطيلي آخر هفته اش را روي پشت بام گذرانده بود. عرق ريخته بود. اندازه گرفته بود. بريده بود. چكش زده بود. رنده كرده بود. آذر روي همان پهلو كه حتما تا آن موقع خواب رفته بود سرش را زير بالش كرد، صدايش بم تر شد: اصلا نخواستم، بذار اين بچه لك و پيس بشه. مهيار بلند شد. دستش را سمت سقف برد كه ببيند اصلا از كانال كولر باد مي آيد يا نه و پارچه ي سفيد را تكان داد: خيله خب! پاشو بريم. حساب كرد نزديك ترين كله پاچه اي كجاست و چقدر رفت و برگشت شان طول خواهد كشيد. آذر با احتياط، انگار يك تنگ پرآب روي شكمش گذاشته باشد پهلو به پهلو شد: نمي خوام ديگه... برو به كارت برس. مهيار دليلي براي اصرار نمي ديد. وارد اتاق بغلي شد، همان كه خنك تر بود و پر بود از خرت و پرت و بيشتر شبيه انباري بود. لباس هاي لكه دار و رنگي اش را از گوشه ي كمد ديواري در آورد و پوشيد. كليد پشت بام را يادش نرفت كه بردارد. وقتي از جلوي اتاق خواب رد مي شد گفت: خواستي بياي بالا تلفن رو هم بيار. آذر جوابي نداد. بي حركت بود و سرش همچنان زير بالش. به در كه رسيد صداي آذر آمد: مگه كي مي خواد زنگ بزنه؟ مهيار تندي گفت: هركي. و در را بست و از دو پله بالا رفت. مكثي كرد. انگار كه چيزي را جا گذاشته باشد برگشت. در را آهسته باز كرد. صدايي از اتاق خواب نمي آمد. با احتياط وارد آشپزخانه شد. انگشتش را لاي در يخچال فرو كرد تا درش بي صدا باز شود و صداي به هم خوردن شيشه ها هم در نيايد. از قوطي سيگاري كه آنجا گذاشته بود تا خشك نشود يكي بيرون كشيد. نگاهي به دور و بر گاز و لبه ي پنجره انداخت. بعد آرام در كابينت ها را يكي يكي باز كرد. دستش را به لبه ها كشيد. آخر سر قوطي كبريت را هم پيدا كرد. هردو را توي مشت اش گرفت كنار پايش و پيچيد توي راه پله و در را بست و يك راست رفت روي پشت بام. اين سيگار براي مواقع خاص بود و هميشه حق كشيدن اش را نداشت، موارد خاص و استثنايي قوانين خودش را داشت ولي عادت به كاري هرروزه گناهي نابخشودني بود. روي پشت بام وسايلش را روي كولر چيد، سيگار را آتش زد و گوشه ي لبش گذاشت. بعد دودش را ريخت به سرو روي شهر كه داشت كم كم در زير خورشيدي كه بالا مي آمد گرم مي شد، داغ مي شد، مي پخت و ور مي آمد. آنقدر داغ مي شد كه مردهاي شهر يكي يكي روي پشت بام مي آمدند تا مطمئن شوند كولرها دارند كارشان را به خوبي انجام مي دهند.
آذر دو ساعت بعد آمد. پيراهن مهيار به تنش چسبيده بود. آذر تلفن بيسيم را با خود آورده بود، يك كلاه حصيري هم روي سرش بود. نور چشمانش را زد، بي مقدمه گفت: اون لباستو ديروز شسته بودم ها! پيراهني را مي گفت كه مهيار صبح از تنش كنده بود و مچاله پشت تخت انداخته بود. مهيار گفت: چيكار كنم؟ گرمه عرق مي كنم. آذر گشتي دور بام زد. لباس گشادي تنش بود، خودش را سرگرم ديد زدن پشت بام ها نشان داد: مگه مجبوري شبا با لباس بخوابي؟ مهيار زير لبي گفت: مي دوني كه بي لباس خوابم نمي بره. صدايش را بالا برد: حالام بيا اين ور. آذر با لجبازي از لبه ي پشت بام خم شد و توي كوچه را از نظر گذراند: پس لااقل عرق گير بپوش عين همه ي مردها. مهيار رنده را روي تخته اي كه پيش رويش دراز كرده بود كشيد: بدم مياد. بارها گفته بود كه به عمرش زير پوش نپوشيده. آذر همچنان دور تا دور بام رژه مي رفت: يعني چي بدم مياد؟ بدت مياد عين مردهاي ديگه باشي يا از عرق گير بدت مياد؟ مهيار انگشتش را به پيشاني كشيد و يك باريكه عرق را تكاند كف پشت بام: مسخره نشو. تو هم از خيلي چيزها بدت مياد. قوطي كبريت توي جيبش سنگيني كرد. آذر كشفي كرده بود: سيگار كشيدي؟ با احتياط خم شد و به ته سيگاري كه له شده بود روي سه لايه قيرگوني پشت بام نگاه بيزاري انداخت. مهيار جوابي نداد. يادش بود كه ته سيگارش را پرت كرده توي كوچه. تازه مگر فقط او بود كه حق آمدن به پشت بام را داشت؟ ترسيد برجستگي جيبش به چشم بيايد. رنده را محكم تر كشيد روي پستي بلندي هاي چوب. آذر هوا را با افسوسي مهارنشدني از سينه بيرون فرستاد، نگاهش را روي خانه هاي اطراف گرداند: تلويزيون مي گفت دود سيگار بچه رو خنگ مي كنه. مهيار چشمش را نزديك برد و از بغل، سطح صاف چوب را وارسي كرد: چيزي كه بچه رو خنگ مي كنه همون تلويزيونه. كمرش را راست كرد: مگه تو كه بابات راه به راه سيگار مي كشيد خنگ شدي؟ آمده بود بگويد فرت و فرت ولي احتياط كرده بود. آذر قيافه اي جدي به خودش گرفت و پشيمان گفت: آره... خنگ شدم. مهيار مي دانست آذر از كدام خنگ شدن حرف مي زند. تخته را كه حالا سطحش به صافي گونه ي كودكي شده بود بلند كرد و گفت: پس همون خنگ بشه بهتره. نگاهش افتاد به تلفن كه ساكت و بي خبر از همه جا كنار چكش لبه ي كولر نشسته بود. تا مغز سرش داغ شده بود. يك تراشه توي دستش رفت، سنگيني تخته از توي انگشتانش در رفت، ول شد و با صداي بلندي خورد زمين. آذر كه در خاطراتش چرخ مي خورد از جا پريد: چرا ولش كردي؟ مهيار سعي كرد تراشه را از انگشتش بيرون بكشد: از قصد كه ننداختمش. توضيح اش به نظر كافي نبود و از بار گناهش نمي كاست: سنگين بود، تراشه رفت تو دستم. تازه من كه رستم نيستم. گرما داشت عصبي اش مي كرد. آذر تخت بچه را كه تمام شده بود بررسي كرد: آره. يادم نبود تو رستم نيستي. بي خيال تراشه شد، رفت سمت چكش: چيه؟ دوست داشتي رستم بودم؟ آذر گفت: اينجاش يه جورايي قناس نشده؟ تخت بچه را مي گفت. اما مهيار ديگر ول كن نبود: گول اسم رستم رو نخور. اون يه پهلوون مافنگي بيشتر نبود. چكش را طوري تكان مي داد كه انگار مي خواست عقايدش را توي كله ي مخاطبش فرو كند. چند گام تئاتري برداشت و ادامه داد: ولي از يه چيزش خوشم مياد. سهراب رو كه با كلي دوا و درمون درست كرده بود عين آب خوردن كشت، انگار بخواد سر خيار را ببرد. آذر كه از اين بحث خوشش نمي آمد زد به بيراهه: مي گم چه عجيبه! تو كه هيچ كار فني بلد نيستي نجاري مي كني. مهيار كه بدش نمي آمد اگر رستم آنجا بود با چكش توي فرق سرش بكوبد و ببيند كه خونش چطور در شيب بندي پشت بام خودش را به ناودان مي رساند گفت: نجاري كار فني نيست، ذوق مي خواد. آذر از خير ايراد گرفتن گذشت و به سمت در پشت بام رفت، آنجا كمي درنگ كرد: تلفن رو بردار از تو آفتاب. بعد متلك اش را قي كرد روي پشت بام: راستي از عماد خبري نيست! و توي سايه ي راه پله پيچيد. مهيار دستي به برجستگي جيب اش كشيد. اگر سيگار ديگري داشت وقت اش بود. عماد دوست جان جاني اش بود. از كودكي با هم بزرگ شده بودند، در يك محله، در يك مدرسه، پشت يك نيمكت. مدتي بود كه خبري از او نداشت، زنگي نمي زد، سراغ شان نمي آمد. يعني از برخوردهاي آذر دلخور بود؟ يعني پايش را از زندگي خانوادگي رفيقش بيرون كشيده بود تا دردسري براي او درست نكند؟ دوست مشتركي داشتند كه روانشناسي خوانده بود، مي گفتند گرايش هاي خاصي دارد. به زن ها توجهي نداشت، تميز و مرتب مي گشت و گلويش را با صداي بلند صاف نمي كرد و همين ها كافي بود تا كلي حرف برايش در بياورند. يك بار وسط بحثي به مهيار گفته بود: ببين، مثلا همين رابطه ي تو با عماد...تو الان ازدواج كردي ولي هنوز باهاش رابطه داري، هر هفته مي بينيش، مگه نه؟ مي دوني آدمِ زندگي تو اون بوده ولي چون همجنست بوده و نمي تونستي بري باهاش ازدواج كني رفتي يك زني گرفتي كه تا جايي كه ميشه شبيه اون باشه. شنيدم تو باعث به هم خوردن رابطه ي عماد با اون دختره شدي، نشدي؟ شايد خودت هم ندوني ولي ناخودآگاه شدي. جوابي نداده بود مثل وقتي كه آذر پرسيده بود ـ البته همراه با سوال محكومش هم كرده بود ـ : سيگار كشيدي؟ يعني چون آذر و عماد مثل هم بودند چشم ديدن هم را نداشتند؟ يا چون آذر عماد را رقيب خودش مي دانست، يا عماد آذر را؟ جريان عرق را زير لباسش حس كرد.
پنج ساعت بعد ناهار خورده بودند و روي تخت دراز كشيده بودند. هركدام كتابي دست شان بود. مهيار روي پهلو چرخيد سرش را كمي بلند كرد و تلافي صبح را درآورد: شاهنامه بخون يه چيزي گيرت بياد، اين مزخرفات چيه مي خوني؟ آذر كتابي را كه روي جلدش عكس چشمان اغراق شده ي يك زن بود ورق زد و چيزي نگفت. مهيار راضي نشده بود، روي آرنج نيم خيز شد و ادامه داد: جدي مي گم. روي بچه تاثير بد مي ذاره، از راه به درش مي كنه. آذر از بالاي كتاب نگاه خشمناكي به او انداخت: از راه به در بشه بهتر از اينه كه مثل باباش بي عرضه بشه. مهيار سرش را عقب برد، مثل قهرمان فيلم كه ناغافل گلوله اي در شكمش خالي كرده باشند آرام چرخيد و طاقباز، بي حركت و خيره به سقف باقي ماند. آذر از گوشه ي چشم اثر حرفش را سنجيد و با احتياط شكم بزرگش را از پهلويي به پهلوي ديگر برد و پشت به مهيار به خواندن ادامه داد. مدتي گذشت تا زنگ تلفن يكي را كه انگشت لاي كتاب خوابش برده بود و ديگري را كه رو به سقف با دو دست روي شكم جاي گلوله را پوشانده بود از خواب پراند. مهيار دست اش را دراز كرد و گوشي را برداشت و با صداي گرفته اي كه بدخواب شدن از آن مي باريد گفت: بله. صداي شرمنده ي عماد در گوشي پيچيد: خواب بودي؟ بدون لحظه اي فكر و بي رو دربايستي گفت: آره. عماد معذرت خواست و گفت كه دنبال شماره تلفن دوست مشتركي مي گشته و براي همين هم مزاحم او شده ولي حالا مي گذارد يك وقت ديگر زنگ مي زند. دوباره معذرت خواست و قطع كرد. به لغت مزاحم كه رسيد خواب كاملا از سر مهيار پريده بود اما او در لحن سرد و ناراضي اش هيچ تغييري نداد، حتا نگفت ايرادي ندارد يا مهم نيست. گوشي را گذاشت. آذر ناليد: كي بود؟ مهيار نيم خيز شد و گفت: هيچكي. بعد تلفن را از پريز در آورد. از اتاق بيرون رفت. از لاي لباس هاي كارش قوطي كبريت را برداشت. در يخچال را طوري باز كرد كه تمام شيشه هاي درونش لرزيدند. پاكت سيگار را بيرون آورد. پشت ميز ناهارخوري نشست و اولين سيگار را آتش زد.
مد
به سوسن
بر كناره هاي خزر بوي مرده مي آيد
و در امتداد ساحل
چند قايق ماهيگيري
نعش پخش مي كنند.
رد پايی بر ماسه نمانده است.
تا خوابت نياشوبد
فتيله ي خورشيد را پايين تر مي كشم
و مرغان دريايي را
به پروازي آرام وا مي دارم
...
امروز
از هميشه ي زندگي
آرامتر خفته اي.
نظرات ()


