تمام
تمام شيرها چکه می کنند.
و تمام سطل ها پر از تفاله و ته سيگارند.
ترک های سقف از هميشه به من نزديک ترند.
و شهر را کسی از ديواری آويخته است.
سايه ها به پيش می خزند.
و ثانيه ها روی زمين می ريزند.
چند سيگار از آخرين خاطره گذشته است؟
گاهی
از ياد بايد برد
بر باد بايد داد
آنچه را
که نبوده ميان ما
تو کابوسی بوده ای
من خيالباف مايوسی.
همه را به خواب ديده ام...همه را
من مرد نوازش های تو نبوده ام.
........
گاهی به نگاهی می ميرم.
گاهی به نگاهی می مانم.
انتهای بوالهوسی های کودکانه ام
نگاه گريزان کسی ست
که ناگزير روزها را
به دلخوشی های زودگذر خوش است
و به ناخوشی های ناگهان
خاموش.
گاهی به نگاهی آرام می گيرم.
گاهی به نگاهی همه چيز را می دانم.
........
ديروز يک چيز بد شنيدم. اين ماهی فروش ها هستند که ماهی را زنده برای فروش عرضه می کنند و ما می توانيم مثل خدايان دستور قتل آنها را صادر کنيم و برای مرگ و زندگی آنها تصميم بگيريم. شنيدم ماهی را که از آب در می آورند همانطور که هنوز جان دارد فلسش را با چاقو می گيرند و تکه تکه اش می کنند. ما به چه هيولاهايی تبديل شده ايم؟ پس اين زلزله چرا نمی آيد؟.....خيلی خسته ام. ببخشيد.
مورچه ها
به محسن
آنقدر به خودش گفته بود بدشانس كه سيگار چهارمش پنجم نشده سرطان حنجره گرفته بود، اين را خودش برايم نوشت. وقتي نتوانسته بود حرف بزند شروع كرده بود به نوشتن. جز يك پيرمرد ملاقاتي ديگري نداشت. عصر به عصر پيرمرد مي آمد و به تخت تكيه مي داد. او هم راست تر در تخت مي نشست و به دست هايش كه روي سينه در هم قلاب مي كرد خيره مي شد. بعد از مدتي پيرمرد بي كلمه اي حرف مي رفت و او هم بيشتر در تخت فرو مي رفت. اين چند صفحه نوشته را با يك عكس به من داد كه بدهم به پيرمرد ولي من ديگر پيرمرد را نديدم. يك روز كه باران نمي آمد، غروب هم نبود، پاييز هم نبود آنها را به من داد. شب كه شد رفتم توالت. وقتي برگشتم برده بودندش.
---------
هفت سالم بود يا شايد هم شش سالم. توي كوچه فوتبال بازي مي كرديم، مامان مي گفت دور نرو جايي باش كه ببينمت. زير ماشين ها دروازه بود. لاستيكي گل نبود، ديواري هم نداشتيم. چشم ام به سر كوچه بود. غروب شده بود و توي هوا گرد تيره اي پخش بود. وقتي ماشين شان پيچيد، مثل سگ دويدم دنبال توپ، خودم را زدم به در و ديوار كه گل بزنم. توپ رفت زير پايم شايد هم پايم گرفت به آسفالت. خوردم زمين، سرم خورد به لبه ي پله. از گوشه ي چشم ديدمش كه نگاهم كرد و بعد ديگر هيچ چيز نبود.
وقتي چشم باز كردم، روي شكمم يك فولكس كوچولوي قرمز بود. باران به شيشه مي كوبيد. روي تختي با ملافه هاي سفيد خوابيده بودم. مامان دو قدم نزديك شد. چادرش عقب رفته بود و صورتش خيس عرق بود. دستش را روي پيشانيم گذاشت. دستش سرد بود. خواستم پس اش بزنم. آرنجم سوخت. نگاه كردم. سرمي از كنار تخت توي دستم رفته بود، اطراف سوزنش را حسابي چسب كاري كرده بودند. با دستي كه بند نبود فولكس را برداشتم. اول خيال كردم ماشين آنها هم فولكس بوده. به چرخ هايش دست زدم. گفتم: مامان چطور ما كه الان اينجاييم خونه رو نمي بينيم؟ مامان كمي خم شد. صورتش برق مي زد. گفت: چي؟ گفتم: ما وقتي خونه ي مامان بزرگ اينهاييم اونجا رو مي بينيم ولي وقتي ميايم خونه ي خودمون ديگه اونجا رو نمي بينيم. مامان دستش را كشيد به موهاي سرم كه خيس عرق بود، لبش را گاز گرفت و گفت: اينو بابات خريده. بعد برگشت و از اتاق رفت بيرون. وقتي بابام با يك نفر ديگر بدو بدو آمدند دوست داشتم رنو باشد، يك رنوي قرمز.
...
خوب شد كه مامان بزرگ مرد. يك عينك آفتابي داشتم خيلي شيشه هايش بزرگ بود. تمام صورتم را مي پوشاند، ولي خيلي خوب بود، آدم فكر مي كرد شب شده يا كمِ كم دم غروب. بابا اخمي كرد و گفت: اينو بردار از رو چشمت...اومديم سر خاك. پيك نيك كه نيومديم. خنديدم. از كلمه ي پيك نيك خنده ام مي گرفت. بعد جلو جلو راه افتادم. مامان و زن هاي چادر سياه پشت سر مي آمدند، بابا و مردهاي سيگاري هم كنارشان. من مي دانستم مامان بزرگ را كجا خاك كرده اند، همان جا كه سه تا قبر بزرگ و سياه بود و بابا مي گفت تصادف كردند ولي مامان هيچي نمي گفت. من از روي قبرها مي پريدم. مثل وقت هايي كه نمي خواستم پايم را بگذارم روي خطِ بين سنگفرش هاي بولوار يا موزاييك هاي كف اداره ي بابا. دستم را كشيد. زير لب غريد: ورجه ورجه نكن. نگاه به مامان كردم. چادر را طوري روي صورتش كشيده بود كه هيچ چيز ديده نمي شد. رسيديم. بازويم را از فشار انگشت هايش بيرون آوردم و قهر كردم. رفتم يك گوشه اي نشستم كه مورچه ها را نگاه كنم. ديده نمي شدند. بابا حواسش به من نبود. عينكم را برداشتم. سه تا مورچه بودند كه داشتند يك چيز خوردني را مي بردند. يكي شان زور مي زد. دوتاي بقيه هي مي رفتند بعد هي مي آمدند يك ذره كمكش مي كردند باز مي رفتند. داشتم نگاه مي كردم كه دستش را گذاشت رو سرم. گفت: دست به چيزي نزني، اينجا همه چي آلوده اس. همانجور كه نشسته بودم سرم را پايين بردم، بين زانوهام، دزدكي عينكم را زدم به چشمم. بعد سرم را بلند كردم و گفتم: مورچه كه آلوده نيست. از بالاي سبيلهايش وحشتناك نگاهم كرد و گفت: همه چي آلوده است. سرم را برگرداندم سمت مورچه ها، چانه ام را گذاشتم سر زانويم و دستهايم را گره كردم دور پاهام. ولي ديگه مورچه ها نبودند. از زير عينك هم نگاه كردم نبودند. آن چيز خوردني بود ولي آنها نبودند. صداي گريه ي بابا كه آمد بلند شدم، عينكم را بردم بالا رو موهام. داشت به يك ريشو مي گفت: من دوبار مادرم رو از دست دادم. مامان نشسته بود آن ور، چادرش گلي شده بود ولي باز صورتش ديده نمي شد. ( اينجا سه خط نوشته بوده كه خط زده، هرچه كردم نشد بخوانم.)
...
من هرجا مي رسيديم از يك بلندي مي رفتم بالا. حالا ميخواست كوه باشد، درخت باشد، هرچي. مرض بالا رفتن داشتم. حتا اگر مي رفتيم دريا مامان نمي ترسيد غرق شوم مي ترسيد از يك بلندي با مخ بيفتم پايين. هميشه مي گفت: بيا پايين الان با مخ مي خوري زمين. اين را بابا مي گفت. فصل شقايق بود. دو بار پنچر كرديم. جمله ي معروفش را گفت: اگه صدتا كلنگ از آسمون ول بشن همش مي خوره تو سر من تازه صد و يكمي هم نشوني كله مو مي گيره. زاپاس نداشتيم. مامان نشست لب جاده، چادرش را دورش جمع كرد و زل زد به دشت شقايق كه جلو رويش پهن بود. آن طرف جاده، دورتر از شقايق هايي كه جسته گريخته در آمده بودند كوه بود. گفتم حالا كه معطليم من مي رم بالاي اون كوه و زودي بر مي گردم. بابا كه داشت ميخ گناهكار را كف دستش سرزنش مي كرد نگاهي به پشت سرش انداخت و گفت: مواظب باش با مخ نيفتي پايين كار دستمون بدي. چيزي نگفتم. آن بالا باد مي آمد. ماشين لكه ي زردي شده بود، بابا لكه اي خاكستري، مامان يك لكه ي سياه. ( يك جمله خط خورده و كاملا ناخواناست.)
وقتي برگشتم چيزي نگفت. مامان هم چيزي نگفت. وقتي عكس ها را ظاهر كردم گفتم: اينو شما گرفتين؟ سرسري گفت: آره. گفتم: از كوه عكس انداختين؟ اگر دوربين را دستش مي دادي توي ده دقيقه همه ي عكس ها را از منظره مي گرفت و خلاص. جدي شد و گفت: از كوه؟ نه...از تو انداختم. عكس را دادم دستش. دماغش را نزديك آورد و گفت: ايناهاش. نگاه كردم. با انگشتش نقطه اي اندازه ي كله ي مورچه را روي كوه نشان مي داد كه قرار بود من باشم. گفتم: پس هميشه خودتون بايد باشين كه به همه بگين اين نقطه هه منم. گفت، غمگين گفت، يا الان فكر مي كنم غمگين گفت: همه كه قرار نيست اين عكسو ببينن، خودت بدوني بسه. يك كار جديد هم كرده بود: يك عكس از مامان گرفته بود. معلوم بود مامان حواسش نبوده. بدون اينكه نگاه كند گفت: پاره اش كنين خيلي بد افتادم. بابا سينه اش را جلو داد و گفت: كي ميگه بده؟ خيلي هم خوبه. عكس را از دستم قاپيد، كناره هايش را بريد و گذاشت تو كيف بغليش. سالها داشتش.
...
سگ
محمود و مينا و نير عقب نشسته بودند. علي پشت فرمان بود. داوود هر لحظه بيشتر در صندلي جلو فرو مي رفت. محمود نگاهش را از مناظري كه با سرعت صد و بيست كيلومتر در ساعت از پيش چشمانش مي گريختند كند و پرسيد: ببينم، بالاخره معلوم شد جريان چي بوده؟ نير دماغ قرمزش را با دستمال گرفت، مينا نگاهش را ول داد پشت ابرها كه آرام آرام از پشت كوه هاي شمال جاده بيرون مي آمدند، داوود توي صندلي جا به جا شد، علي در آينه عقب نگاهي به آنها انداخت. محمود ادامه داد: اصلا مي خوام ببينم آخرش يكي از شماها فهميد به كجاش خورده؟ نير كه بفهمي نفهمي اشك توي چشمهايش جمع شده بود با صداي آهسته اي گفت: گفتن خورده به پشت سرش. علي دست اندازي را رد كرد و گفت: نه خانوم جان! من خودم شنيدم اون يارو پسرخاله هه مي گفت تو نخاعش خورده. داوود گفت: ولي دختر عمه ش داشت مي گفت حالا خواهراش چه جوري مي خوان ببيننش وقتي سر نداره. نير و مينا و محمود برگشتند سمت داوود: سر نداره؟! علي به داوود چشم غره رفت. داوود صاف تر نشست تو صندلي: اون دختره گفت... گفت مگه پروانه ي قايق گردنشو... محمود گفت: اين ديگه خيلي چرته. علي گفت: محمود جان چرا ميگي چرته؟ مگه تو خودت جنازه رو ديدي؟ محمود گفت: من؟...نه. اصلا جز خواهراش كي ديده؟ مينا سرش را بلند كرد: من ديدم. همه ي بدن ها سمت او چرخيد جز علي كه نمي توانست. داوود گفت: مينا خانوم شما ديدين؟ كي ديدين؟ محمود گفت: تو كه جنازه ببيني غش مي كني. مينا دماغش را بالا كشيد و گفت: فكر كردين براي چي سر خاك هي دور قبر مي پلكيدم. اونجا كه صورتشو كنار زدن واسه بچه ها، يه لحظه ديدم. هيچكس چيزي نپرسيد، با ترس و تحسين به مينا چشم دوخته بودند. مينا نگاه شيشه اي اش را روي صورت همه چرخاند و هجا كرد: لب...خند... مي زد. داوود نفسي كشيد. نير دستمال را به دماغش نزديك كرد. محمود گفت: عين فيلم ها. مينا رفت تو شكمش: تو كه نديدي هيچي نگو... مي گم لبخند مي زد. نزديك بود بزند زير گريه. محمود گفت: باشه. لبخند مي زد. حالا تو با اين حال و روزت چرا رفتي جلو كه ببينيش؟ مينا رو به نير كرد: مشكوك بودم...مگه شماها نبودين؟ علي سرعت را كم كرد و گفت: آقايون، خانوم ها! من هوس آلبالو كردم. كشيد تو خاكي. نير غر زد: علي خجالت بكش... تو اين موقعيت؟ علي ترمز دستي را كشيد و گفت: جنايت كه نمي خوام بكنم. تازه تو صندوق يه دوغ معركه داريم، هركي مي خواد بگه بيارم. نير گفت: نخوري خوابت بگيره پشت فرمون، همه مونو به كشتن بدي. علي اعتنايي به حرف نير نكرد، در را باز كرد. باد و خاك پيچيد تو: با اين حرفها سوسن زنده نمي شه. داوود گفت: از اين حرف ها گذشته اون خودش آدم خوشي بود الان راضي نيست ما به خودمون بد بگذرونيم. و چشمكي به علي زد. محمود پيشاني اش را روي پشتي صندلي جلو گذاشت: من مي گم چرا يه روايت درست وجود نداره؟ وقتي هزار تا حرف در مورد يه اتفاق زده ميشه يعني يه چيزي مي لنگه. نير گفت: به ما كه اولش گفتن غرق شده. داوود به عقب برگشته بود ولي نمي توانست ببيند علي پشت در صندوق عقب چه مي كند: من هم تعجب كردم. آخه سوسن خودش غريق نجات بود. مينا گفت: مي گفتن هفته ي پيش دو نفر رو نجات داده. محمود گفت: ولي بعد گفتن قايق كه خورده به سرش ضربه مغزي شده، همونجا، جادرجا. علي دور لبش را پاك كرد و خودش را انداخت رو صندلي و گفت: قطع نخاع شده. و تشتي را كه آلبالوها را تويش شسته بودند گذاشت رو پاي داوود. محمود گفت: حالا هرچي. اين پسرخاله ي خسرو مي گفت غريق نجات ها پيداش كردن. نير گفت: طفلك خسرو! اون تنها شد. بچه ها كه دو روز ديگه يادشون ميره. مينا بي توجه به حرف نير گفت: من همه اش نيگا كردم تو اين دو روزه. شما يه دونه غريق نجات دور و ور ويلا ديدين؟ داوود دو تا آلبالو انداخت تو دهانش و گفت: نه! علي فرمان را چرخاند و دوباره توي جاده افتادند، دست آزادش را توي تشت برد: ولي اين پسرخاله هه از اون ناتوها بود ها! محمود از بالاي صندلي توي تشت آلبالو سرك كشيد: خسرو خودش هم از اون ناتوهاست. داوود تشت را بالا گرفت تا محمود آلبالو بردارد: ديدين... اصلا گريه نكرد. مينا گفت: من هم همين رو مي خواستم بگم. نير يك مشت آلبالو برداشت: بيچاره ماتش برده بود. علي پايش را روي پدال گاز فشار داد و گفت: نه بابا... اون به... به هيچيش نيست. داوود سرش را دم گوش علي برد و پچ پچي كرد و دوتايي زدند زير خنده. نير غريد: بس كن علي. علي گفت: خانوم من! درسته دخترخاله ات بوده ولي دليل نمي شه كه ما نخنديم. ولي نگاهش كه در آينه به نير افتاد كه با اخم هسته هاي آلبالو را توي مشتش مي ريخت لب و لوچه ها را جمع كرد و ادامه داد: خدا بيامرزتش. من كه هنوز هم باورم نميشه. آدمي به اون سرحالي...بيخود و بي جهت، نه داوود؟ داوود كه به شهادت گرفته شده بود انگشت هايش را كه دو بندشان از آلبالو قرمز شده بود دور از لباسش نگه داشت و تاييد كرد: واقعا! دريا به اون بزرگي...من كه هنوز تو شوك ام. مينا گفت: خسرو نه ناراحت بود نه ماتش برده بود. قيافه اش عين آدم هايي بود كه يه كاري كردن و حالا پشيمونن. محمود گفت: برو بابا. تو ديگه خيلي... مينا پريد وسط حرفش: گوشه ي لبت چرا خونيه؟ علي يه لحظه سريع رويش را از جاده بر گرداند و گفت: خون؟ محمود گفت: خون چيه؟ آلبالو خوردم ها! تو مثكه حالت خرابه. مينا دستهايش را روي صورتش گذاشت. علي به محمود گفت: مراقب خواهرت باش. نير خواست دستي به پشت مينا بكشد و دلداريش بدهد ولي نتوانست و گفت: اه! علي با اين آلبالوهات گند زدي به همه مون. يه جا نيگر دار دستهامونو بشوريم لا اقل. علي لبخند زد و گفت: منجيل نيگر مي دارم برين دستشويي. صداي بم مينا بلند شد: نديدين به عمه گفت نتونستم از امانتتون خوب نگه داري كنم. محمود گفت: چه ربطي داره؟ همه اينو ميگن. مينا گفت: پس چرا حتا سر خاك هم يه قطره اشك نريخت؟ داوود كه داشت دست هايش را با دستمال كاغذي پاك مي كرد گفت: بعضي غصه ها اينقدر بزرگه كه آدم نمي تونه گريه كنه ولي... مينا پريد وسط حرفش: اين حرف ها رو ول كنين. ببينم مگه دوشنبه نمرده چرا امروز خاكش كردن؟ علي گفت: اون پسرخاله هه گفت كه... گفت ما چون به همه ي آشناها گفتيم امروز، ديگه نمي تونيم برنامه رو عوض كنيم. نير به محمود گفت: شما هسته هاتونو چيكار كردين؟ محمود كف دستش را نشان نير داد و گفت: چقدر هم كه آشنا اومده بود سر خاك! نه بابا قضيه اين نبود، اون دستمالو بي زحمت. داوود جعبه ي دستمال كاغذي را رد كرد عقب و گفت: معلوم بود جريان چيه. اجازه دفن نداشتن. علي گفت: چي؟ تو از كجا فهميدي؟ داوود گفت: اون يارو عينك دسته طلاييه، كي بود؟ همون... زنگ زد دادستاني گفت شناسنامه اش گم شده. علي هسته ي آلبالو را تف كرد از پنجره بيرون و گفت: گم شده؟ پس چرا به من نگفتي. داوود گفت: من فكر كردم فهميدي تو. پس فكر كردي برا چي ديروز دفنش نكردن. محمود گفت: حالام بدون اينكه شناسنامه اش رو باطل كنن دفنش كردن. نير قيافه اش از ترشي آلبالوها در هم رفت و گفت: حالا يعني چي ميشه؟ علي گفت: هيچي. هرچي مي خواسته بشه شده ديگه. داوود گفت: اگه يه وكالت نامه داشته باشن با شناسنامه هه كه باطل نشده همه چي رو مي كنن به اسم خودشون. نير گفت: كه چي بشه؟ محمود گفت: كه يك قرون هم به عمه ي بنده خدا نرسه. همه برسه به خسرو و پسراش. يك آلبالو از دست نير قل خورد زير صندلي: مگه مادر هم ارث مي بره؟ داوود گفت: زكي! نير گفت: حالا نكشن خاله ي بنده خدا رو. علي گفت: شلوغش نكنين. مينا كه خيلي وقت بود سرش را توي دست هايش گرفته بود و نگاهش را انداخته بود پشت درخت هاي كنار جاده گفت: اينا رو ولش كنين. اونا حتا تو پزشكي قانوني هم آشنا داشتن. محمود گفت: اينو راست ميگه. همون يارو عينك دسته طلاييه كه با زنش ديشب رفتن سردخونه... نير خودش را جمع و جور كرد: سردخونه؟ واسه چي؟ مينا گفت: زنش داشت در به در دنبال استن مي گشت مي گفت مي خوايم بريم لاك دستهاشو پاك كنيم. علي گفت: لاك؟ اين كه كار مرده شورهاست. اونا خودشون قبل از اينكه مرده رو بشورن اين كاراشم مي كنن. نير گفت: تو از كجا مي دوني؟ داوود گفت: راست ميگه بنده خدا. و دستمال كاغذي مچاله را از پنجره ي سمت علي انداخت بيرون. مينا گفت: اصلا مگه لاك از رو دستي كه تو سردخونه بوده به اين راحتي پاك ميشه. علي به مسخره گفت: حتما يه مدركي، سرنخي رو با مرده جا گذاشته بودن شب قبل رفتن كه برش دارن. نير گفت: بدبخت سوسن! مينا انگار از خودش داشت مي پرسيد گفت: ببينم كسي كه قايق موتوري اونجور به سرش خورده نبايد رو صورتش رد كبوديي يا زخمي باشه. محمود گفت: چرا. مينا گفت: ولي من ديدم صورتشو...سالم سالم بود، پوستشو انگار از دو طرف كشيده بودن. لبخند تو لبش يخ زده بود. هيچ كس چيزي نگفت. آن طرف، روي دشتي كه مقابلشان بود پره هايي در باد مي چرخيدند. نيروي باد به برق تبديل مي شد. انگار دسته اي آسياب بادي از خاك در آمده بود. داوود سكوت را شكست: اون چرا تك افتاده؟ همه نگاهشان را به بالاي كوه بلندي كمي دورتر انداختند كه داوود اشاره مي كرد. يك آسياب تك و تنها روي قله ي كوه مي چرخيد. چند ثانيه همه به جز علي سرشان را بالا گرفته بودند و به آسيابي كه تنها در دوردست مي چرخيد چشم دوختند. علي ترمز كرد، نگاهي توي تشت خالي انداخت و گفت: خوب شد هيچكي آلبالو نمي خورد. اينم دستشويي. بعد با زحمت در سمت خودش را باز كرد، باد موهايش را به هم ريخت. همه به جز مينا با دست هاي نوچ شان كه انگار خون رويش خشك شده بود پياده شدند. دختر افليجي دم ورودي دستشويي توي ويلچرش فرو رفته بود، هركس بيرون مي آمد پول خردي توي دامنش مي گذاشت.
وقتي همه برگشتند مينا رو به باد به ماشين تكيه داده بود و چشمانش را بسته بود، سايه اش دراز به دراز روي زمين افتاده بود. داوود پشت فرمان نشست. علي جاي محمود را كنار نير روي صندلي عقب پر كرد. محمود تشت خالي آلبالو را از روي صندلي جلو برداشت و كنار پايش گذاشت. مينا برگشت و از شيشه ي عقب براي دختر افليج دست تكان داد، ديد كه نگاه دختر تا سر پيچ دنبالشان كرد.
علي گفت: من كه مي خوام بخوابم تا تهرون. و سرش را روي شانه ي نير گذاشت. داوود از توي آينه به مينا گفت: آخرش چي شد مينا خانوم؟ نتيجه ي تحقيقات به كجا رسيد؟ علي ناله كرد: جون من بس كنين. مادر خواهرش حرفي ندارن شماها ول كن نيستين. نير گفت: اون بدبختها كه ساكشونو وانكرده بايد برگردن. مينا چيزي نگفت. محمود گفت: من كه خودم شنيدم اون يارو عينك دسته طلاييه...ببينم اين مرتيكه اسم نداشت؟ علي يك چشمش را باز كرد و گفت: ازين به بعد بهش بگو دسته طلا. داوود پقي زد زير خنده. نير طوري كه معلوم بود خيلي هم بدش نيامده گفت: تو يه حرف جدي نمي توني بزني؟ محمود ادامه داد: حالا هرچي...شنيدم داشت به خسرو مي گفت خيالت راحت باشه درو بستم گفتم هيچكس حق نداره اين درو باز كنه تا فردا صبح كه خودم بيام. داوود گفت: مگه مردك چيكاره بود كه براي مسوولاي پزشك قانوني تعيين تكليف مي كرد؟ محمود گفت: همينو بگو. مينا گفت: من كه گفتم اينا همه جا آشنا داشتن. علي سرش را از روي شانه ي نير برداشت و سيخ نشست و گفت: مينا خانوم حالا نظريه ي شما چيه؟ نير گفت: دهه! تو كه گفتي مي خوام بخوابم. علي گفت: ديگه نمي خوام. مينا نفس عميقي كشيد، چند لحظه حرفي را كه مي خواست بگويد مزه مزه كرد و گفت: من مي گم اينا... خسرو يا يكي از پسراش با يه چيزي زدن تو سر سوسن. بعد انداختنش تو دريا، به همه هم گفتن داشته شنا مي كرده يه قايق موتوري زده به سرش. نگاه ها به اندازه اي ناباورانه به مينا دوخته شد كه سعي كرد شدت واقعه را كم كند: يا اتفاقي هلش دادن سرش خورده به جايي. چند لحظه همه اين فكر را سبك سنگين كردند و محمود اولين ايراد را وارد كرد: بابا! يارو قايقرونه رو گرفتن، بازداشته. در چهره ي ديگران تاييد حرف محمود خوانده مي شد. مينا پرسيد: شماها خودتون رفتين و طرفو تو بازداشتگاه ديدين؟ هيچكس نرفته بود. مينا ادامه داد: تازه چه فرقي مي كنه؟ بعيد نيست به يه قايقروني پول داده باشن كه گردن بگيره بعد چون خودشون اولياي دمن رضايت مي دن طرف بياد بيرون. نير گفت: از اول كه هي مي گفتن بايد رضايت بديم، اون بدبخت عمدي نداشته. مينا قيافه ي پيروزمندانه اي گرفت. داوود كه حواسش به جاده بود گفت: ولي به نظر من نبايد رضايت بدن تا عبرت... علي كه حسابي جدي شده بود نگذاشت داوود ادامه بدهد و گفت: ولي يه جاش مي لنگه. مينا گفت: كجاش؟ نگذاشت علي جواب بدهد و ادامه داد: ببينم شما اگه يه نفرو زير كنين بعد بگيرنتون، مادري پدري كس و كاري از شما نميره خونه ي مقتول براي عرض تسليت، براي خواهش تمنا كه تو را خدا بياين رضايت بدين. شماها كسي از خونواده ي قايقرون رو ديدين تو ويلا؟ محمود كامل كرد: يا سر خاك؟ داوود گفت: يه پسر ريشوئه بود دو زانو نشسته بود پهلو قبر. محمود گفت: همون كه بدجور گريه مي كرد؟ نير گفت: اون آشنا بود، هي سوسن سوسن مي كرد. مينا چشمانش را تنگ كرد: جدي اون كي بود؟ آشنا بود ولي هيچكس نمي شناختش. علي گفت: حالا اونو ولش كنين. هركي بود. نير گفت: من يه چيزي بگم؟ علي گفت: نكنه تو هم قاتلو ديدي؟... مينا پريد وسط حرفش و با صداي آهسته اي زمزمه كرد: فكرشو بكنين...قاتل...بين ما بوده. اگر داوود فرمان را محكم نچسبيده بود ممكن بود از لرزشي كه توي تن تك تك آنها ايجاد شد ماشين از جاده منحرف شود. از كنار مجتمعي با ساختمان هاي بدرنگ مي گذشتند كه انگار از آسمان وسط آن دشت افتاده بود. يك تاب زنگ زده در فاصله اي از ساختمان ها توي زمين كاشته شده بود. خورشيد پشت سر آنها در افق فرو مي رفت و كم كم رنگي خاكستري بر پرده ي طلايي مي سريد. بعد از سكوتي كه چند لحظه فضا را پر كرد نير به صدا در آمد: مي دونين من از كجا شك كردم؟ كسي چيزي نگفت. نير توضيح داد: ما دو سال پيش تابستون رفتيم آستارا، سر راه اومديم يه سر به سوسن زديم. يادته علي؟ علي سرش را تكاني داد. نير ادامه داد: اينقدر اصرار كرد كه دو روز پيش اش مونديم. علي خواست چيزي بگويد ولي نير ادامه داد: اون تو اين دو روز يك بار هم توي دريا نيومد. ما مي رفتيم تو دريا ولي اون ساكشو بر مي داشت مي رفت استخر. مي گفت خوشم نمي آد. علي گفت: يادمه. كه تو هم بهت برخورد. نير نگاه درمانده اي به علي كرد و سرش را پايين انداخت. علي رويش را برگرداند سمت خانه هاي توسري خورده و پراكنده اي كه از جاده دور بودند و كم كم ذرات تيره ي شب به تن شان مي نشست. مينا انگار نيرويش تحليل رفته باشد گفت: يك ماه پيش كه ديديمش گفت من اونجا غريبم...تو رو خدا بياين به من سر بزنين. محمود گفت: هميشه مي گفت بياين به من سر بزنين... داوود سبقت گرفت: خب راهه دوره وگرنه همه مي خواستيم... مينا زمزمه كرد: چقدر پوستش خراب شده بود! بعد انگار چيزي يادش آمده باشد گفت: راستي سگشو كسي ديده؟ كسي نديده بود. مينا رو به محمود گفت: يادته گفت اگه از اول مي دونستم سگ چه جور حيوونيه اصلا شوهر نمي كردم. نير كه هنوز سرش پايين بود، گفت: جدي اينو گفت؟ محمود گفت: نه. گفت اگه مي دونستم سگ چه حيوون وفاداريه امكان نداشت بچه بيارم. علي گفت: دقت كردين اون دو تا لندهور يه قطره اشك هم نريختن. داوود دنده را عوض كرد و گفت: بعضي غصه ها اينقدر بزرگه كه آدم... نير گفت: بس كن داوود...سوسن هيچكسو نداشت. و زد زير گريه. بين فين فين هاش هي مي گفت: بدبخت سوسن. مينا بغضش را خورد و گفت: مامان دوشنبه صبحيه گفت ديشب خواب سوسنو ديدم. محمود گفت: اين مامان ما تا يكي مي ميره... مينا بي توجه ادامه داد: مامان گفت سوسن تو خواب با گريه مي گفته زن دايي ديدي چي شد، اينا همه چيزمو ازم گرفتن. جمله ي آخر را كه گفت نفس توي سينه اش گره خورد، پيشاني اش را به شيشه چسباند و براي اولين بار به بغض اش راه داد. علي دستش را گذاشت سر شانه ي نير كه بلند تر هق هق مي كرد و بلندتر مي گفت بيچاره سوسن. داوود دست به سبيلهايش مي كشيد و سعي مي كرد نگاهش به آينه عقب نيفتد. محمود كه تمام اين مدت يك وري نشسته بود، برگشت، پشتش را به صندلي داد و به روبرو نگاه كرد كه نور هاي پراكنده و زرد شهر زير غبار تيره ي شبانگاهي نفس مي كشيدند.
کالبدشکافی يک جانور
برای اينکه ببينيد يک نفر چند مرده حلاج است نظر مردانی را که با او بوده اند جويا شويد و نظر زنانی را که با او نبوده اند.
کنفوسيوس*
بهنام هميشه نوشتن مرا مرهون هرمون های جنسی می داند و معتقد است اگر چيزی به نام زن وجود نداشت امکان نداشت من با اين عقل و معاشی که دارم بتوانم حتا دو خط چيز بنويسم، البته لازم به ذکر است که او همه ی نوشته های مرا خالی از ارزش می داند. من به بهنام علاقه دارم، برايم يادآور روزهای خوشی است و برايم رفيق رک و راست و باشعوری بوده، هروقت مثل خر در گل می مانم بهنام راه حل های غيراخلاقی و دبش و آرامش بخشی در خشتکش دارد. بهنام اينجا نيست ولی از خيلی ها که اينجا هستند بر من اثرگذارتر است، ولی با همه ی اين حرف ها با اين نظرش که در بالا گفتم موافق نيستم هرچند دليلم را نمی توانم به او بگويم، نه به او نه به هيچکس ديگر.
روزبه معتقد است ما از نسل آدم خوب های منقرض شده ايم که زن ها هميشه می توانند مطمئن باشند کار خطايی ازمان سر نمی زند. من و روزبه با هم توی جوب بزرگ شديم، توی جوب های محله مان. مدرسه که می رفتيم برگشتنی هميشه از توی جوب راه می رفتيم، از لبه ای به لبه ی ديگر، از ريشه ای به روی سنگی می پريديم تا به خانه می رسيديم. ما می توانيم روزها و شب ها بنشينيم و حرف بزنيم، نق بزنيم، غر بزنيم و دنيا را زير و رو کنيم. برای ما ((حکم)) بازی کردن از همه چيز، حتا از زن (باور می کنيد؟) مهم تر و ناموسی تر است. حتا برای اينکه حال کنيد بگويم که من شب زفاف را که کم از شام پادشاهی نيست با روزبه صبح کردم! اما با اين حرفش موافق نيستم و دليلش را نه به او خواهم گفت نه به بهنام نه به هيچکس ديگر.
سيد مهدی معروف به زپرتی اعتقاد راسخ دارد که چون مادرم در کودکی رو به قبله به من شير داده در نگاهم نجابتی وجود دارد. سيد مهدی توليد کننده ی نر اينجانب است و پنجاه درصد گوشت و پوست و خون و بلغم و سوداء و صفرا و ان دماغ و خلط و چرک و استفراغ و صد درصد کچلی و آستيگماتيسم و زخم معده و کسخلی و بزدلی و دودلی و عدم اعتماد به نفس و کمبود عرضه و ضعف بنيه و ريسک سکته و فقدان جربزه و بد بينی در زندگی و نبود مردانگی بنده از اوست. نظر او در مورد من با فاصله ی قابل ملاحظه ای در صدر احمقانه ترين و غير قابل باورترين نظرات قرار دارد.
رز پايش را در يک کفش کرده که داستان! های من از شعر! های من خيلی بهتر است. رز مثال زنده ی اين موضوع است که آب رفته به جوب! باز نمی گردد چه برسد به سبويی که شکسته. او با يک درس خوانده که سرش به تنش می ارزيد پای سفره نشست و با يک آدم وامانده که سرش به دوزار هم نمی ارزد به زندگی ادامه می دهد. فعلا با نظر او موافق نيستم چون نظری ندارم. دليلش را می گويم: هر کدام که پول بيشتری عايدم کرد بهتر است!
نويد به من گفته آدم جالبی هستم که پابرهنه توی خواب آدم ها می پرم و با آنها کارهای سکسی می کنم. نه می گويم نويد چه کاره است، نه اينکه کجاست و رابطه اش با من چيست و نه می گويم که او درست می گويد يا غلط و نه اينکه اصولا با مگه خوابشو ببينی موافقم يا نه.
خانم شريفان معلم بازنشسته ی کلاس اول ابتدايی که سی سال در منطقه ی محروم يازده خدمت کرده در مورد من نظر ثابتی دارد که قدمتش به بيست و شش هفت سال پيش برمی گردد و آن اينکه: عامل همه ی دردهای من عصبی است. مثل بابای مهشيد که عامل همه چی بود. لازم به ذکر است ايشان درد ليگامان پا ناشی از تکل دو پای مدافع حريف را هم به نحوی به اعصاب خراب ربط می دهد. ايشان مديرتوليد مادينه ی اينجانب هستند.
يک روز يک خانم مسن رويش را کرد سمت اطرافيان و گفت: ايشان جوان مطلوبی هستند. يادم نيست اين خانم که بود ولی يادم هست که ايشان من بودم. يادم نيست چرا مطلوب بودم ولی يادم هست که جوان بودم. ياد جمله ای از آيت الله عظمی بهنام اشرفی اصفهانی(ره) در مورد خودم افتادم. ايشان در حالی که دست نورانيش را به ريش حناييش می کشيد مرا که در آن روزها طلبه ای جوان و پرشور بودم مورد لطف قرار داد و آب پاکی را روی دستم ريخت و گفت: ببين! تو کلا قيافه ات جوادپسنده!!
يک زمانی يک نفر يک جايی نظرش اين بود که من کاملا اخلاق و رفتار و علايق و برخوردهای زنانه ای دارم. اين که آن يک نفر که بود و از اخلاق و رفتار و علايق گذشته، چطور عدم مردانگی بنده در برخوردها طی يک برخورد کاملا نامردانه يا به تعبيری يک عدم برخورد مردانه به او ثابت شده بود و اينکه اصلا چه چيزی به چه چيزی برخورد کرده بود يا نکرده بود و اينكه اصلا از كي تا حالا اسمش شده برخورد؟ از آن حرف هاست که از من نخواهيد شنيد.
خودنتیجه گيری از نظرات اطرافيان: من در پس ظاهر نرينه ام دخترخانم نجيب و مطلوبی هستم که وقتی يائسه بشوم بايد کفش ها را بياويزم و با نوشتن خداحافظی کنم، ضمنا ماهی يک هفته از فرط عصبانيت پريود می شوم و هرشب در عالم خواب با ديگران به جای کرب و بلا عزم سانفرانسيسکو می کنم.
* اين که کنفوسيوس جناب حلاج را چطوری می شناخته بر راقم اين سطور پوشيده است ولی می توان به اين مطلب استناد کرد که هرچه باشد او کنفوسيوس است مجتبی کريم قصاب دارنده ی چهل و سه سانتيمتر پشت بازو که نيست!
برای تغيير ذائقه
چرا يارم كنار جو نمي ره؟
از اين لجبازيش از رو نمي ره؟
چرا از راه كوچه تا كنارش
صداي پر غم ياهو نمي ره؟
........
دلم هنگامه ي شورست امشب
ز خواب و سستي ام دورست امشب
ز جام و باده و ساقي و مطرب
هر آنچه خواهمش جورست امشب
........
مرا بيني كه مامانم پس انداخت
مرا يارم درون محبس انداخت
از اين انداختن ها خسته هستم
مرا هر يك قبا ذوقي دس انداخت
........
مرا يارم نشانده اين سر جو
كه گه مي شست در آبش سر و رو
به چين و لرزه هاي آب بينم
نشان موي و روي و چين ابرو
........
مرا گويي خفه گردي الهي!
بيفتي يكسره در قعر چاهي
بگويم اينهمه نفرين كه گويي
دعايم هم بكن گاهي به گاهي
........
دگر چشماي مو سويي نداره
چمنزار سرم مويي نداره
ز سوي چشم و موي سر غمم نيست
دلم بيچاره دلجويي نداره
.......
چه گويم؟ يار مو دشت جفايه
دلم خون كرده خيلي بي وفايه
چو آمد از كنار چشم مو رفت
بديدم عاشقان اندر قفايه!
نظرات ()


