من عمه ام را که از سر راه نیاورده ام.
مصاحبه با زینگ بینگ چو نویسنده ی بودایی
چو نویسنده ایست پرکار که کم می نویسد و بیشتر حرف می زند. او تا کنون جوایز بسیاری از جمله جایزه سوم دومین دوره ی تندیس برادرزاده ی مائو تسه تسونگ جایزه ی اول هشتاد سال با اقدس و جایزه ی ویژه ی مسابقه داستانهای دو کلمه ای را از آن خود کرده است. چو اولین کتابش را در سال 75 به چاپ رساند و یک سال بعد داستان نویسی را در کارگاه های داستان نویسی معابد تبت آغاز کرد. او یک سال بعد مجموعه ی نقدهایش درمورد همه چیز را به چاپ رساند. یک ماه بعد او رمانش را روانه ی بازار کرد و یک هفته بعد مجموعه داستان دومش را با عنوان ((پایت را از کفش من درآر فکر نکن من خواهرت را کشتم این تو بودی که نمردی و فقط خواستی ادای خودکشی را در بیاوری و جایش بارانیت را درآوردی.ضمنا اگر وقت کردی به من تلفن کن تا به تو بگویم وقتی از خواهرت حرف می زنیم از چه حرف می زنیم، در ضمن من عمه ام را که از سر راه نیاورده ام.)). وقتی پای صحبتش نشستیم نمی دانستیم پای صحبت چه کسی نشستیم وقتی برخاستیم فهمیدیم از پای صحبت چه کسی برخاستیم. به هرحال حرف های او در زمینه ی ادبیات شنیدنیست. این مصاحبه را ما در جایی انجام دادیم که می شد انجام نشود.

س: خب آقای چو کمی از خودتان، سن و سال و سابقه تان در ادبیات برای ما بگویید و اینکه از چه سالی نویسندگی را آغاز کردید؟
ج: بله. من اول بگویم که همانطور که دیر ادبیات را شروع کردم زود پیشرفت کردم و به مدارج بالا رسیدم البته اگر ملاک تعداد صفحات چاپ شده از من باشد. من در سال 76  با خرید یک دفتر شصت برگ کاهی کار نوشتن را آغاز کردم. البته یک مدت هم تابستان ها بچه که بودم مادرم مرا در یک کارگاه تراشکاری می گذاشت و آنجا هم کار کارگاهی کردم ولی شکوفایی من بر می گردد به سال 75 که یکی از دوستان در معبد به من پیشنهاد کرد که مجموعه داستانم را در بیاورم که بتوانیم عقاید خودمان را ارائه کنیم و با پول حق التالیف آن در بهشت خانه ای در همسایگی سیذارتا بخریم که در آوردیم و شد و ناشر خیلی استقبال کرد و کتاب به چاپ هجدهم رسید چون معنوی بود و مردم عاشق معنویت اند و بعد عاشق کتاب خواندن.
س: بعد هم که برنده ی جایزه ی برادرزاده ی مائو تسه تسونگ شدید...
ج: بله. این مساله برای من هم خیلی تکان دهنده بود و مرا به ادامه ی راهم تشویق کرد و به من فهماند که راهم را درست انتخاب کرده ام و امداد غیبی پشت من است و برای همین من تشویق شدم چون من اصلا در آن مسابقه شرکت نکرده بودم. هرچند جایزه اصولا با متر و معیارهای من جور در نمی آید و من کلا عقیده دارم نویسنده باید جایزه اش را از نیروانا بگیرد و بس.
س: شما در مجموعه داستان اولتان با نام (( نردبان نردبان بالا برو و روی ماه را اگر مونث نباشد ببوس!)) چقدر به بیان ایدئولوژی تان در قالب داستانی نزدیک شدید؟
ج: صددرصد. یعنی صددرصد نشدم. کلا من عقیده دارم ایدئولوژی ها به خصوص از جنس من باید از دور مورد بررسی و مداقه قرار گیرد و نزدیکی را تحت هر شرایطی رد می کنم که در این زمینه بزرگان ما مانند چونگ و کنفوسیوس هم سخت گیریهایی داشته اند و من از شما خیلی تشکر می کنم که چنین نظری داشتید. چون من تا به حال از این دید به قضیه نگاه نکرده بودم.
س: اما شما در مجموعه نقدهایتان نشان دادید به نقد اجتماعی بیشتر علاقه مندید، اینطور نیست؟
ج: نه!
س: تلاش شما در نوآوری های سنتی در قالبهای بدیع قهقرایانه ی موتیف شناسانه ی ضد کاریزماتیک در رمان تان نشان از بلوغ زودرس نویسنده ای دارد که سعی می کند با نهایت صداقت و پرده پوشی نظرات خود را با قیف به حلق مخاطب بریزد...
ج: تکبیر!
س: شخصیت بودارتا در رمان شما با عنوان (( دلم نمی خواد شاختو بچینم ولی اگر می خوای خب می چینم ولی اونوقت به من نگی بیا با هم برقصیم که خیلی بد می شود و مگرنه؟ )) آیا اشاره ای به بوداست؟
ج: به هیچوجه صحیح می فرمایید. اصلا اگر دقت فرمایید متوجه می شوید که من با انتخاب زیرکانه ی اسم شخصیت که بودارتا هست سعی دارم جنبه ی بودایی او را بالا ببرم که این موضوع در پایان که با بال در آوردن شخصیت همراه می شود جنبه ی معنوی دو چندانی پیدا می کند. که خوشحال شدم شما به این مطلب اشاره کردید و از این جنبه هم به آن نگریستیدید.
س: مدتی ست یک تقسیم بندی در ادبیات مشاهده می شود گروهی را نویسنده های بودایی می نامند و گروهی را غیر بودایی. نظر شما در مورد این تقسیم بندی ها چیست؟
ج: به نظر من این تقسیم بندی ها باید باشد اما ملاک نباید این چیزها باشد. یعنی اگر یک نویسنده اسم کتابش را گذاشت خدایا! روی ماهت را بیاور جلو تا من ببوسم! دلیل نمی شود که او بودایی است و اگر اسم کتابش بود بربادرفته اثر اوژنی گرانده ما بگوییم که او بودایی نیست که هست و خوب هم هست اصلا خانم گرانده خیلی هم بودایییست و بوداییت همین طور از کتابش می ریزد. مثلا مگر کت استیونس نویسنده ی کتاب مادام دو آربانویل نبود که خیلی هم بودایی بود و آنقدر بودایی بود که رفت همه ی کتاب هایش را داد بسوزانند و تا چهل روز جورابش را درنیاورد بشورد. پس این تقسیم بندی ها با این که وجودشان لازم است ولی صحیح نیست.
س: از جلسات کارگاهی تان بگویید و نقشی که در نویسندگی شما داشتند؟
ج: کارگاه ها اصولا خوب هستند و من از دولت جمهوری چین و شخص آقای رییس جمهور منتخب تقاضا دارم کمی بیشتر به تولید و کارگاه های تولیدی که نقش مهمی در اشتغال زایی دارند توجه بفرمایند و لااقل آقای رییس جمهور که این همه جا رفتند و افطاری خوردند یک تک پا هم به کارگاه ها سری بزنند و توجه بفرمایند و رسیدگی کنند و لااقل برای حمایت از کارگاه های تولیدی کوچک هم که شده اجازه ی ورود محصولات ایرانی را به چین ندهند و اینطوری حمایت کنند. ما هم در کارگاه هر کار موردی خورد و اوستا گفت انجام دادیم تا مدرسه ها باز شد و نشد ادامه دهیم ولی خیلی موثر بود.
س: به نظر شما موانع در راه جهانی شدن ادبیات ما چه چیزهایی است؟
ج: هیچ. مگر همین آقای الف. چونگداد نبودند که چند سال قبل از به هلاکت رسیدنشان دریوزه گر نوبل شدند. پس می بینید که ما هم می توانیم. حالا درست است که آقای الف. چونگداد جزو بدنه ی بودایی نویسندگان نبودند ولی به هرحال تبتی که بودند نپالی که بودند پس ما می توانیم. فقط از اعضای آکادمی نوبل همین جا به زبان خوش تقاضا دارم زمان اهدای جوایزشان را که هر سال در ماه های سوگواری ما می افتد تغییر دهند که بچه های بودایی هم بتوانند شرکت کنند و جوایزشان را بگیرند و ضمنا اگر ممکن است جوایز نقدی را به یوان به این بچه ها بپردازند که دست شان به ارزهای خارجی که در فرهنگ ما محدودیت هایی دارد نخورد.
س: نظر شما در مورد مرحوم هوشنگ گلشیری چیست؟
ج: سوال بسیار به جایی بود. من به گمانم اگر خانه ی آقای هوشنگ یک دویست سیصد متری بزرگتر بود الان خاور میانه اینطور از کمبود نویسنده رنج نمی برد. به هرحال اگر برادرها و خواهرهایی که پای سفره ی ایشان نشستند و الان هرکدام برای خود کارگردانی نویسنده ای ژورنالیستی پروستی ایشی گورویی چیزی شدند قدری همت می کردند و تنگ تر و مهربان تر می نشستند که تعداد بیشتری اهل ادب در منزل استاد جا می شد الان خاور میانه به مرز صادرات عالم و دانشمند و ادیب رسیده بود که متاسفانه میسر نشد. هرچند استاد هم از بدنه ی بودایی نبودند و الان طبق اخباری که بنده دارم در طبقه ی منفی هفتم جهنم مشغول عرق ریختن می باشند.
س: اینروز ها بحث هایی بر سر شدت گرفتن نظارت بر آثار ادبی در برخی محافل به گوش می رسد. نظر شما در مورد سانسور چیست؟
ج:من با مقوله ی سانسور به شدت صددرصدم. یعنی حتا بیشتر. که بحمدلله با پیشرفت هایی که صورت گرفته از چاپ افست و سانسور نشده ی کتاب های ممنوع یک چندرغازی گیر نوادگان ایرج میرزا و فروغ و صادق و پزشکزاد آمده که جا دارد از برادران وزارت راهنمایی و رانندگی کمال تشکر را مبذول دارم. فقط به نظر من نکته ای هست و آن اینکه در این مورد حق آقای رجبعلی اعتمادی پایمال شده که خلاف اصول جوانمردی و پوریای ولی و بودایی است. و من واقعا از برادران راهنمایی رانندگی تعجب کردم که کتاب های ایشان را بلا مانع دانستند و تجدید چاپ کردند.
س: چون روزنامه ی ما تنها روزنامه ی ورزشی _ روشنفکری خاور دور است گاهی سوالات بدیعی هم به ذهنمان می رسد که می پرسیم : بدترین مجموعه داستانی که در سال گذشته خواندید چه بود؟
ج: بگذریم...لطفا سوال بعد.
س: حالا که بحث به اینجا رسید بفرمایید اگر از شما بخواهند که یک داستان از مجموعه های داستان تان را انتخاب کنید کدام را انتخاب می کنید؟
ج: البته جواب دادن به این سوال غیر ممکن است و من نمی توانم بین بچه های خودم تبعیضی قایل شوم و من داستان (( من پاک نیستم برای همین است که پاره پاره می آیم.)) را از مجموعه داستان دومم که خواهش می کنم از بردن اسمش مرا معذور دارید انتخاب می کنم.
س: این روزها بحث جوایز ادبی و رشد قارچ گونه ی آن و اثرات مثبت و منفی آن بر ادبیات مطرح است نظر شما در این مورد چیست؟
ج: صددرصد. و من بسیار خوشحالم که قدیم به این شکل بود که ناشران معروف پشتیبان چنین جوایزی می شدند و بعد جایزه به معروفیت ناشر می شد ولی این روزها یک عده اول یک جایزه ی معروف درست می کنند و بعد انتشارات می زنند و کتاب چاپ می کنند و کتاب می فروشند که این خیلی خوب است.
س: در مورد رسوایی سال گذشته ی جایزه ی ادبی برادرزاده ی مائو تسه تسونگ چه نظری دارید؟
ج: بسیار موافقم. به خصوص با آن قسمتش که هیات داوران اعلام کردند هیچ اثری را شایسته ی برنده شدن ندانستند و بعد نفر اول را اعلام کردند. و آن قسمتش که گفتند به دلیل غمناک بودن فضای آثار از اهدای جایزه معذورند که به نظر من کاملا درست بود. شما نگاه کن الان در کشور پهناور ما اصلا دلایلی برای غم و اندوه می بینی؟ نه! یک عده بودایی دارند در اوج شادی و مسرت پایکوبی می کنند. نویسنده باید نویسنده ی زمانه ی خود باشد این را که می گوید یک ضد بودایی ولی حرف درستیست. پس نویسندگان آثار غمناک بهتر است در مسابقات داستان های تخیلی شرکت کنند مثل هری پاتر.
س: نظر شما در مورد افزایش تعداد نویسندگان زن و به طور کلی رونق نقش زنان در ادبیات چیست؟
ج: مخالفم چرا که به نظر من زن مرده و زنده اش ده یوان. اما در مورد نقش زنان در ادبیات موافقم. من اصلا از آن جمله اعضای کانون بودم که پای برگه ی پیشنهاد طرح ممنوعیت نوشتن داستان از زبان راوی زن توسط مرد را امضاء کردم. آخر درست هم نیست. زن باید داستان زنانه بگوید مرد مردانه. ولی وقتی نقش زنان در فمینیست زیاد شود آن زمان می شود به اجرای این قانون امیدوار بود و از اختلاط زن و مرد در ادبیات جلوگیری نمود. پس از این نظر موافقم. اما اداره ی راهنمایی رانندگی باید دقت کند که نویسندگان زن رضایت نامه ی شوهران شان را در صفحه ی اول پیوست کرده باشند که انشاالله مشکلی گریبانگیر خانواده ها نشود و سلامت جامعه به خطر نیفتد.
س: کلا وضعیت نویسندگی را در کشور چگونه می بینید؟
ج: بگذارید من جواب این سوالتان را با روایتی از کنفوسیوس بدهم. یک روزی کنفوسیوس در راهی می رفت. یک برادر قزوینی به او رسید و گفت: ای کنی!! بیا این یک یوان را بگیر و عصر بیا بالای کوه فوجی تا بنده یک صفای مبسوطی با ماتحت شما بکنم. کنفوسیوس قدری فکر کرد و گفت: آخر به راه نزدیکت یا به پول زیادت یا به اخلاق خوشت!!! سوال بعدی لطفا.
س: و در مورد وضعیت تیراژ؟
ج: اگر منظورتان شمارگان است که صد در صد مخالفم. الان تیراژ کتاب برای یک میلیارد بودایی دو یا سه هزار است که خیلی زیاد است و در آینده اثرات این کار را که دولت های قبلی آغازکننده اش بودند می بینید و روزی می رسد که ما دیگر کتاب نایاب نداشته باشیم. چرا که کتابی که از آن سه هزار نسخه در کشور باشد هیچوقت نایاب نمی شود چون سه هزار نسخه اش هست. با کاهش تیراژ ولع برای خریدن کتاب بالا می رود و شان و منزلت کتاب به عنوان کالایی تجملی حفظ می شود و دیگر کسی با آن توی سر مگس نمی زند و زیر پایه ی میز نمی گذارد و به جای زیر دستی استفاده نمی کند.
س: کار جدیدی در دست ندارید؟
ج: چرا اتفاقا همین الان یک رمان به طور کامل به ذهنم رسید که می روم بنویسم. که اگر مشکلی پیش نیاید و بودا مدد کند از فردا روانه ی پیشخوان کتابفروشی ها خواهد شد.
متشکریم آقای چو که وقت گذاشتید و به سوالات ما پاسخ گفتید.

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٢:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۸/۱
تگ ها :

کف

به کف می روم.

ته نشين می شوم.

وا می روم.

سنگفرشی شده ام برای خودم

که کودکی هم نمی خواهد

به رويم لی لی کند.

سنگلاخی شده ام

بی مرداری

برای لاشخوران مهربان و منتظر.

سنگی سپيد و بی شکل

که مستی هم رغبت نمی کند

به رويش قی کند.

به جلبک رسيده ام.

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٧/۳٠
تگ ها :

از رفيق و موسيقی و عدم تمرکز يا يک آپديت برای خودم

نور روی صورت دختر لغزيده. چرخيده و به پسر نگاه می کند. پسر برای من نور بالا می زند که يعنی گورت را گم کن از وسط خيابان. می گويم هه!‌هه!هه! مثل سکسکه می گويم. روزبه می گويد يه دوش آب سردبگير عزيزم!‌حالت خيلی بده!‌ دوش آب سرد حالم را بدتر می کند. امير چايی را نزديک دهانش برد. نگاهش را انداخت داخل ليوان و گفت:فکر نمی کنی بيشتر زندگی کردی؟ گفتم: چرا!‌ فکر می کنم شصت سالمه هرچند می دونم نمی رسم به شصت. امير توی ليوان گفت: من فکر می کنم نود و هفت سالمه هرچند می دونم به شصت نمی رسم. نگاهم می شکند به سقف و پرده و ته سيگار. محسن نامجو می خواند:‌ به نااميدی ازين در مرو بزن فالی. بود که قرعه دولت به نام ما افتد. محسن تو خدايی. تو و موسيقی خدا را. چه بدبخت کسی که زندگی اش از موسيقی خاليست! خاموش کن. کمش کن. نمی تونم هم صدای تو هم نوار. وقتی همه به ما پشت کردند باب ديلان دست ما را گرفت. چند بار يک مرد بايد به بالا نگاه کند قبل از اينکه آسمان را ببيند. وقتی همه ما را بدون آنکه خروس خوانده باشد انکار کردند با کوهن کمر راست کرديم. مرا با دستان برهنه ات يا با دستکشت لمس کن و با من تا انتهای عشق برقص. و محسن نامجو. بيا بيا که نگارت شوم بيا. علی می گويد:‌ چی تو فکرشون بوده وفتی اين آهنگ ها را می ساخته اند؟ می گويم: مرگه. اين آهنگ مرگه. بگو بگو که چکارت کنم بگو که چه کارت کنم ز گريه جويم و دل را. بگو بگو که شکارت کنم بگو که شکارت کنم به غمزه مويم و... ماشين می گذرد. پسر و دختر و نور بالا می گذرد. می گويم: هه! هه!‌هه!‌مثل سکسکه می گويم. روزبه! ما زشتيم ولی موسيقی را داريم.  

 

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۳:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٧/٢۸
تگ ها :

درک

نگاهم به روبروست. دارم زور می زنم نزدیک تر شوم. نزدیک تر و دقیق تر. می خواهم از قرمزها وارد شوم از زرد ها هم رد شوم و بپیچم و خودم را ببینم که جلوی خانه ی شان ایستاده ام. جلوی جلو که نه. کمی آن طرفتر. کنار آن شمشادها که آن روز روسریم خیس آب چسبیده بود به سرم و نمی دانم چرا نمی آمد بیرون. اسم کوچه ی شان را ننوشته. اسم هیچ کوچه ای را ننوشته. شماره ی پلاک ها و رنگ درها و تعداد پنجره ها را هم. نمی خواهم نگاهم به مربع نورانی پایین بیفتد، به کاغذها هم و به آن تکه از فالی که آن روز گرفتم که خیر ببینم از جوانی ام و دلم خوش شد، همان روز که آمد و گفت یادش رفته بوده با من قرار گذاشته و من به خودم گفتم مهم نیست، هیچی مهم نیست. گفتم: مگه دیر اومدی؟ که چپ چپ نگاهم کرد که یعنی احمق خانوم. و گفتم که اگر نمی آمد هم چه اهمیتی داشت، مهم این بود که من منتظر بمانم. همیشه مهم همین بوده، که نگفتم. شرکتش باید الان زیر آن خال آبیه باشد. بیرون که می آید وقتی به بالا نگاه می کند خیال می کند آسمان است ولی من می دانم که نیست و خال آبیه است. که رییس گفت اینها دیگه چی ان؟ گفتم دارم بررسی می کنم. زده ام که یادم نرود. بررسی می کنم شان. و دروغ هم نگفتم. و گفت اگر خسته اید می توانید بروید خانه. که هوس کردم بغلش کنم و دود سیگارش برود توی چشمم و دم گوشش بنالم که همین جا خوبه. همین جا خیلی خوبم. اگر خواستید منتقلم کنید جایی دیگر بکشیدم یا این را بدهید ببرم. که یک لحظه فکر کند که برای خودش می گویم و کیف کنم که همه چیز همین یک لحظه است. مهتابی چشمک می زند، حتما چی چیزش خراب شده. مامان ضبط را که پشتش باز شده بود می کرد توی کیسه و می گفت هرکی بود بود، توفیری با هم ندارن. فقط حواست باشه آچار به دست باشه. که گفتم: حالا کی خواست... دایره شکل خاصیست. آدم را به فکر می اندازد. بیشتر از این خط های کج و کوله ی زرد و قرمز، قرمزها پهن ترند. آدم کنار قرمزها می تواند خلاف جهت راه برود و گوشش بدهکار بوق ها و حرف ها و عربده ها نباشد، کنار زردها فقط می توانی یک پله پیدا کنی و رویش بنشینی، تازه اگر صاحب خانه گیر ندهد و نگاهت نکند که خرابی. و هی می گفت پاشیم بریم و دور و بر را نگاه می کرد. گفتم فکرش را بکن همه ی جزئیات رویش باشد معرکه می شود همه ی پله ها و تیرهای برق و شمشادها. دایره ای که میدان باشد چه بهتر. یک بادکنک فروش بود دور میدان که چشم های غمگینی داشت و گفتم اگر بخرم برایش ناراحت می شود یا مطمئن می شود که خلم. خریدم و قبل از اینکه بیاید ترکاندمش. زنی آن طرفتر گفت وای! گفتم ببخشید، چاره نداشتم. همیشه می گوید کادویی که توی جیب جا نشود فایده ندارد. کادویی که توی دستت باشد و دیده شود فایده ندارد. گذاشتم کف دستش. گفت این چیه؟ گفتم تو جیب جا میشه، حتا تو جیب ساعت. تو خوشت میاد از جیب ساعت؟ یا جیب پول خرد؟ گفت: چه کارش کنم؟ گفتم: بکارش. جلوی خونه تون. که برگ هاش بیاد تا دم پنجره ات و دیگه صبح به صبح یاد من بیفتی. گفت: اگه نخوام یادت بیفتم چیکار باید بکنم؟ گفتم: دیگه هیچ چی. چون از حالا به بعد اگه پنجره ی خالیت رو هم ببینی یاد من می افتی. خندید و گذاشتش توی کیفش. همین کافی بود. من که می دانستم کیفش را هفته ی بعد گم می کند. گفتم: بیا یک قراری بگذاریم. ده سال دیگه همین جا. هرچی که بشه. همین ساعت. گفت: می دونی که. من ساعت با خودم راه نمی برم. از یک آقای اخمو ساعت پرسیدم. کجا بود؟ کنار اسم درشت خیابان که از همین جا که نشسته ام هم دیده می شود. برای همین خال نچسبانده ام رویش. دقیقا کنار ب وایستاده بودیم. باشه. گفت و همین را می خواستم. وگرنه شاید همین امشب زلزله خدمت جفت مان برسد. چقدر مانده؟ کمی آن طرف تر را نگاه می کنم. هشت سال و سه ماه و دو روز و یک ربع دیگر. خوبیش به این است که تا آن موقع نگاهمان هم به آنجا نیفتد. مثل کشویی که از بچگی نکشیده باشیش وگرنه اگر هر هفته...که دیگر هیچی. رفتیم توی ساندویچی. کنار ویترینش نشستیم رو دو تا صندلی لق. گفتم: خوشم میاد از این ویترین ها که توش پره. گفت: آخه خیلی هم که تو غذا می خوری. گفتم: دوست دارم این همه رو یک جا می بینم پشت شیشه. دماغم را چسباندم به شیشه. ماکارونی، کتلت های بزرگتر از مال مامان، دل و جگر، دو تا مغز توی سینی. درست بشین. آبرومون رفت. دو تا همبرگر. نوشابه؟ بعله. دو تا سیاه. گفتم یکیش زرد. یه زرد یه سیاه لطفا. زردها زیادترند. ما توی زردها بیشتر خاطره داریم. از قرمزها فقط گذشته ایم. ما توی زردها راه رفته ایم. توی زردها بود که من خیلی دوست داشتم دستش را بگیرم که نمی گرفتم. توی قرمزها سوار ماشین بودیم و راحت می شد دست هم را گرفت که بدم می آمد و خودش می دانست، عین دزدها عین سیگار کشیدن دزدکی تو آسانسور وقتی شماره ها هی زیاد می شوند و بعد انداختن ته سیگار توی شکاف آسانسور. یک چیز دیگر هم بود که خوب بود. توی قفسه ها کنار چیپس و کنسروهای لوبیا یک بسته قهوه بود که رویش نوشته بود قهوه ی شبانه. خیلی کیف کردم. بهش گفتم. گفت: آره. اگه روز بخوریش می میری. و خندیدیم. من بیشتر به این خندیدم که یاد چیپس ها افتادم با آن قیافه های وارفته ی شان. گفت: آدم مگه ممکنه نخواد شب خوابش ببره. گفتم: آدم نه. گفت: کی آدم میشی تو؟ گفتم: دعا کن هیچوقت نشم وگرنه یکی شو می کارم دم پنجره ام که دیگه هیچ چی نبینم. برگ های پهن و سبز. گفت: به درک! دوست داشتم بگوید به درک. به درک. به درک. به درک. یعنی نه من نه تو. یعنی هم من هم تو. می رفتیم. آنجا بود. آنجا بالای بالا، نرسیده به سقف. که رییس گفت اینجا که تقاطعی نداریم خانوم پس چرا؟ انگشتش را گذاشته بود جایی که ماشین ما را پیاده کرده بود و از آن بالاتر نمی آمد. گفتم: چرا داریم. ولی خاکیه. گفت، نگاهم کرد و گفت: چشمهاتون چه قرمز شده. برید خونه. گفتم: ولی خیلی هست. باید برید ببینید. به کار بگید به درک و برید یه بار ببینید چه خبره اون بالا و همه هستن و هچکس نیست. گفت: برگردیم،الانه که...گفتم: خوب بیاد. فوقش چی میشه؟ خیس میشیم و روسریم می چسبه به سرم مثل اون روز. گفت: لااقل اگه سیگار داشتیم. گفتم: داریم... نیگا. دودشو که داریم. باقیش هم به درک. گفت: یاد گرفتی. راه افتادی. یکی ش را گفت. گفتم: چیزای خوبو زود یاد می گیرم. گفت بده ببینم دستتو، می افتی الان. گفتم چرا می خوای؟ اینجا که کسی نیست جز کلاغا. گفتم: سرده. یخ. همین رو می خواستی بدونی دیگه. صدای سنگ می آمد و ابرها بالا می رفتند و توی دل هم می پیچیدند. نشستیم. گفتم: اونجا رو میبینی؟ گفت: کجا رو؟ گفتم: اونجا، اونجا که یه جرثقیل هست و داره می چرخه. کنارش. گفت: کجا رو؟ گفتم: اونجا که یه ردیف چراغ زرد تموم می شه. اونجا یه نیمکته که همه اش میگی چرا اونجاس. کیف میده آدم روش بشینه. گفت: دلت خوشه ها. گفتم: هس. لزومی نداره ببینیش. وقت کردی برو روش بشین. گفتم: چه جالبه. از اینجا خیابونها و کوچه ها نیستن. همه اش خونه اس. همه اش پشت بوم. جای قرمزها چراغهای زرده و جای زردها هیچی. جالب نیست؟ گفت: چرا. خیلی. گفتم: مثلا یه روز میای اینجا. تنهایی نیگا می کنی. چیزی نمی بینی ولی بالاخره یه جورایی داری به من نیگا می کنی. من الان دارم به همه نیگا می کنم بدون اینکه ببینمشون. سرش را تکان داد. ببین اونجا رو نیگا که دود... پاشو، همه ی جونم خیس شد. تا برسیم پایین حسابی دیر میشه. رسیدیم پایین ولی چیزی دیر نشده بود. تازه برای همه چی زود بود. آدم شبی که نخواهد بخوابد برای همه چیز زود است. گفت: شما شبها هم کار می کنید؟ گفتم: به خدا نه. قهوه هم نمی خورم. یکی خریدم که روش نوشته قهوه ی شبانه ولی فقط نیگاش می کنم. پیچیدیم. گفت: اهه! من همیشه فکر می کردم این کوچه هه بن بسته. گفتم: کیف اش به همینه. گفت: چه جاهایی کشف می کنی تو. گفتم: نذاشتی اون روز نشونت بدم. یه آبمیوه ای هم اینجاست که با مامان... گفت: وایستا. دور شد و گفت: چی می خوری؟ گفتم: آبِ...آبِ... گفت: خودم یک چیزی می گیرم و دور شد. تکیه دادم به دیوار. خیلی تکیه دادم به دیوار. گفتم شاید دیگه نیاد. گفتم کی نیاد؟ گفتم خب نیاد به درک! بعد پیچیدم تو کوچه، بعد تو خیابان، بعد دور میدان سوار شدم.
تلفن زنگ می خورد. دستم را دراز می کنم بی نگاه. خانوم مهندس! زمان قرمزش زیاده. الان بیسیم زدن. لطفا بررسی. مهتابی چشمک نمی زند. زردها و قرمزها و خال ها همه مثل هم شده اند. نگاهم را می دوزم به مربع نورانی، فال را پایینش چسبانده ام که خوانده نمی شود. صندلی ام را جلو می کشم. می خواهم همه را چشمک زن زرد کنم. عبور با احتیاط. بعد بروم زیر خال بالاییه و زل بزنم به رشته های نور زرد، به جرثقیل، به دود، به همه چی.
  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٧/٢۳
تگ ها :

بازار سيد اسمال

صبح كه از خانه بيرون زدم همه چيز خفته بود. همه جا صداي خوابي مي آمد كه به صبح محل نمي گذاشت. مي شد صداي پهلو به پهلو شدن آدمها را در رختخواب هاي گرم شنيد و انگاري مي توانستي نفس كشيدنهاي منظم شان را از پشت ديوارها حس كني.

به ايستگاه كه رسيدم اتوبوسي كنار دكه بليط فروشي ايستاده بود. كسي سوارش نبود. در باز بود. سوار شدم. دو نفر كنار اتوبوس، لبه خيابان نشسته بودند و سيگار مي كشيدند. با هم حرف نمي زدند. حرف هايشان ته كشيده بود. يكي به كفش هايش نگاه مي كرد و ديگري به انتهاي خياباني كه من از آن آمده بودم خيره بود. خواستم بگويم بابا بي خيال! من آن ته بودم، آن ته هم چيز جالبي نيست. انگار طرف فكر مرا خواند ـ ديديد تا به هركي از پشت نگاه مي كنيد بر مي گردد جز آني كه بايد برگردد؟ ـ نگاهش را به سمت من چرخاند و با دو انگشت آزاد همان دستي كه سيگار را نگه داشته بود گوشه سبيلش را خاراند. نگاهش از من گذشت، از سقف اتوبوس هم گذشت، از نوك آن چنارهاي بي خاصيت هم گذشت و تو فضا گم شد.

صندلي اتوبوس خيلي سفت بود، سفت و سرد، انگار با ماتحت آدم پدركشتگي داشته باشد. روي صندلي هميشگي نشسته بودم، رديف دوم، روي چرخ، لب پنجره. اينجا اين حسن را داشت كه آدم پايش را توي دلش جمع مي كرد و كلي احساس آرامش مي كرد. دست كم من اينطور بودم، چون تا جايي كه مي دانم كسي دوست ندارد اينجا بنشيند مگر وقتي كه جا نباشد، هرچه باشد از ايستادن كه بهتر است.

كيفم را روي پاي جمع شده ام خواباندم و انگشتانم را روي جنس قهوه اي و بي روح آن كشيدم. حس خواندن كتابي كه توي كيفم بود را نداشتم. گاهي دوست دارم فقط به يك نقطه خيره شوم و فكرهاي بي سروته مثل بساط فروشنده هاي بازار سيد اسمال در مغزم تلنبار شود. اينجور وقت ها، بعد كه فكر مي كنم داشتم به چه چيز فكر مي كردم چيز به درد بخوري دستم را نمي گيرد.

يك بار بچه كه بودم رفتم آنجا، آن موقع كه بايد گوشه كت بابام را مي گرفتم تا در شلوغي و همهمه آنجا گم نشوم، آن موقع كه بيشتر پاي آدم ها را مي ديدم تا بساط دستفروش ها را و فكر مي كردم بابام چه بزن بهادريست كه اين جور جاها را مي شناسد و از فكر اينكه گوشه كت اش دستم نباشد دلم وا مي رفت.

افكارم در هم شده، مغزم پر شده از هيچ چيز و همه چيز. اگر تمامش را بكاوي چيزي كه دستت را بگيرد پيدا نمي كني. پيرزني با چادر سياه، چاق، كه با هر قدم هيكلش عينهو پاندول به اينطرف و آنطرف مي رفت از پشت آن دو مرد رد شد. چيزي از آنها پرسيد و با دست آزادش به اتوبوس اشاره كرد. مرد سبيلو سرش را نيم دور چرخاند و شايد جواب پيرزن را داد. فكر كردم الان نگاه مرد از پيرزن گذشته، از نوك آن ساختمان نيمه كاره آن پشت هم گذشته و همين طور مي رود و دور مي شود. در بساط دستفروشهاي بازار سيد اسمال هرچه بگويي هست ، اما چيزي كه قابل استفاده باشد را نمي توان پيدا كرد . چيزهايي تلنبار شده ، همگي بدون آن جزء اساسي شان ، بدون قلبشان كه بهشان معني مي دهد ، پنكه بي پره ،‌نوار كاست بي حلقه هاش ، گرام بي سوزن و لامپ بدون تنگستن . نمي دانم آنجا چه مي فروختند همه چيز يا هيچ چيز.

پيرزن با حركت نوساني اش به در عقب اتوبوس رسيد. اگر يك مرغ پير، ‌صبح به صبح يك تخم سي سانتي بگذارد همين طور راه مي رود. اول اين فكر به خنده ام انداخت، بعد وجدانم را خراشيد. من فكر مي كنم هر زني شكل يك پرنده است، جغد، طوطي، بوقلمون، مرغ، كبك، بلدرچين. به هرحال نتيجه كلي اين كه گوشه لبم به شكل مسخره اي در آمد، انگار كسي را به خنده بيندازي و تا خواست بخندد با مشت بزني توي دلش.

سبيلو پريد روي ركاب. كاغذي را كه دستش بود پرت كرد جلوي پنجره جلو و نشست پشت رل. آن يكي هنوز به كفش هايش زل زده بود و معلوم نبود چه از جان آنها مي خواست. راننده ترمز دستي را رها كرد و اتوبوس با تكان تكان راه افتاد. حتي نگاهي هم به ما نكرد كه مثلا سوار بوديم. هر چند ما ي قابلي هم نبوديم، من و آن پيرزن كه ته اتوبوس چنان توي صندلي وا رفته بود كه مي گفتي ديگر بلند نمي شود.

قوطي هاي خالي شامپو بچه ناراحتم مي كرد، قوطي خالي شامپو به چه كار كسي مي آمد كه مي فروختندش. بابا رقاصك ساعت مي خواست بخرد يا شايد يك چرخ دنده ي كوچك، خوب يادم نمانده. رقاصك ساعت چه شكلي است؟ جمعيت فشار مي آورد. رفتم سمت عروسكي كه سر نداشت. عروسكي كه سر نداشته باشد آدم را به گريه مي اندازد، حالا مي خواهي بچه باشي مي خواهي بزرگ. رفتم توي فكر كه بچه اي كه با اين بازي مي كند صبحانه چه خورده و ناهار قرار است چه بخورد. ياد چند وقت پيش افتادم با مامان دم يك مغازه منتظر بوديم. يك پسر و دختر كمي آن طرف تر ايستاده بودند زير پيش آمدگي مغازه كه خيس نشوند. مامان يك باقالي را پوست كند و فوت كرد و توي دهان من گذاشت. مزه اش مثل گل از گلويم پايين رفت. پسر كه كوچك تر بود به ويترين نگاه مي كرد دختر به ما. از دالان تاريكي كنار مغازه مردي بيرون آمد و بچه ها دستهايش را گرفتند و با هم دور شدند. مامان گفت: آخ! كاش بهشون باقالي مي داديم. حرف مامان بيشتر ناراحتم كرد، حتا بيشتر از اينكه باباي آنها كور بود. گوشه ي كت بابا توي دستم نبود.

اتوبوس مي رفت و مناظر هرروزه خود را عرضه مي كردند. ديگر جزئيات دو سمت خيابان برايم حسابي تكراري شده بود. تكراري به كنار يك جورهايي جزئيات، خود كليات شده بودند. به هر چيز نگاه مي كردم تنها آن تكه هاي هرروزه را مي ديدم و كليتش ديگر به چشمم نمي آمد. از آن مغازه نان داغ كباب داغ، تنها كارگري را مي ديدم كه با پيژامه راه راه  روي پله جلويي مغازه نشسته بود و هرروز همين موقع قوزك پايش را به شدت مي خاراند ـ البته با اطمينان نمي توان گفت در همين موقع ، شايد خاراندنش را يك ساعت طول مي داد و من تنها يك لحظه اش را مي ديدم و فكر مي كردم تازه شروع كرده به خاراندن ـ يا از آن خانه عريض و طويلي كه در و پنجره هاي قديمي قهوه اي داشت ديگر تنها آن پنجره مبهم و كوچكي را مي ديدم كه پيچك ها دوره اش كرده بودند و فكر مي كردي بازش كه بكني يك دنيا حرف هاي نگفته، احساسات تازه، يك دنيا قصه ي نشنيده و كلي چيزهايي كه هنوز نامي ندارد مي ريزد بيرون. البته پيش خودمان بماند آن پنجره بسته، آن پنجره گنگ را، همين بسته بودنش براي من رؤيايي مي كرد. كلا من با پنجره هاي باز ميانه اي ندارم و يادم نمي آيد كه يك پنجره چهارتاق باز در من حسي ايجاد كرده باشد. بگذار اين پنجره هم بسته بماند و من هميشه فكر كنم پشت آن هنوز چيزهايي هست كه شوق كشف، شوق ديدن را در من تازه كند تا عينهو يك بچه تازه زبان باز كرده روي يك يك آنها انگشت بگذارم و يك بند بگويم: اين چيه ؟ اون چيه ؟ آدم بزرگ ها تازه اگر هم به چيزي برسند كه ندانند چيه مي گويند: اين به چه دردي مي خوره؟ يادم آمد پشت ميز بزرگ رئيس شركت در صندليم وول مي خوردم و او يك ريز حرف مي زد و با ته خودكار شكم برآمده اش را مي خاراند. تنها كلماتي به گوشم مي خورد مثل كار با صداقت يا شايد هم صداقت در كار، رضايت، پشتكار و ازهمين كلمات خررنگ كني. فقط يك جمله اش را كامل شنيدم كه مي گفت: ببينيد ما تازه كارهايي مثل شما را استخدام مي كنيم البته شايد ابتدا برايمان چهل پنجاه درصد نفع داشته باشيد ولي ما اين را تا صددرصد خواهيم رساند.  در آن لحظه نمي دانم چرا ياد كتاب علوم دوم دبستانم افتادم. خودم را ديدم كه روبروي مادرم نشسته ام و دارم درس جواب مي دهم و با انگشت مي شمارم: گوشت و شيرش را مي خوريم، از پوستش كفش درست مي كنيم و  پشت آن ميز لندهور بايد به خودم تبريك مي گفتم كه ديگر جانور مفيدي براي جامعه مي شدم و ديگر انگل اجتماع نبودم. به اينجا كه رسيدم ياد گوشه كت بابام افتادم. بابام هميشه مي گفت: بچه ! تو بالاخره مي خواي تو اين اجتماع زندگي كني. آخ! كه چقدر از اين بالاخره دلم خون بود. من گوشه كتش را محكم تر مي گرفتم و ته دلم وا مي رفت و مي دانستم اين بار هم كه گم شوم باز هم گريه مي كنم.

بالاخره تو يك ايستگاه يك نفر سوار شد. مردي بود. ته ريش داشت تا زير چشم هاش و كيسه اي كدر دستش بود. يك بليط مچاله را دراز كرد طرف راننده. راننده برنگشت نگاهش كند، شايد آخرسر نگاهش را تو فضا گم كرده بود. مرد خودش را روي اولين صندلي ول داد و كيسه اش را با دقت كنارش گذاشت. كنجكاو شدم، شايد او يك چيز تازه، يك راز شور انگيز، يك دلخوشكنك تو كيسه اش داشت كه شب به شب كه دلش مي گرفت، كه ديگر فكر مي كرد بريده از اين زندگي، ‌آرام، خيلي آرام، لاي كيسه را باز مي كرد و دزدكي نگاهي تويش مي انداخت و بعد تخت مي خوابيد تا فردايش باز روز ديگري را شروع كند.

مرد انگشت اشاره اش را داخل سوراخ بيني سمت چپ اش كرد، خيلي آرام و با دقت داخل دماغش را چلاند، مي گفتي دارد يك لحظه روحاني را تجربه مي كند. مطمئن بودم اگر در آن لحظه مي شد چشمانش را ديد، آنها به حال خلسه به دوردست ها خيره مانده بودند. من خيلي ها را ديده ام كه در اين شرايط انگار دچار نئشه غريبي مي شوند وقيافه متفكري به خودمي گيرند. كسي چه مي داند، به هرحال بيني به مغز راه دارد. شايد آنها افكار سياهشان را در مي آورند، گرد مي كنند و پرت مي كنند جايي دور، جايي كه دست بهشان نرسد يا شايد خيلي ساده مي چسبانند زير صندلي اتوبوس و جايشان مي گذارند، خالي مي شوند و آرام و سبكبال زندگي را ادامه مي دهند. كسي چه مي داند. اصلا پيش خودمان بماند تا به حال چند بار ديگر هم روي همان صندلي اول كساني را در همين وضعيت ديده ام، شايد خاصيت آن صندلي اين است. شايد هم واقعا نديده ام، خواب ديده ام. خيلي مي شود صحنه اي را فكر مي كنم ديده ام ولي انگار نديده ام، شايد يك تكه از خوابي بوده كه كلياتش در خاطرم نمانده. من از خواب هايم تنها جزئيات را به ياد دارم.

يك قوطي كنسرو در جوي كنار خيابان شنا مي كرد، يك تكه آسفالت كنار جوب، پررنگ تر بود، انگار خيابان پيس شده باشد، يك صداي آشناي تر تر  از لابه لاي سر و صداها به گوشم مي رسيد، يك زن لب پنجره يك پارچه سفيد را كه تصوير دو گل بد قواره وسطش بود داخل پياده رو مي تكاند و مثل هميشه نگاه نمي كرد ببيند آشغال ها را روي سر چه كسي مي ريزد. همين ها كافي بود، رسيده بودم. ديگر بايد پياده مي شدم. موقع پياده شدن خواستم بليطم را به راننده بدهم. هنوز نگاهش را پيدا نكرده بود.          
  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۳:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٧/٢۱
تگ ها :

ديروزها

ساعت 2

اين تخت جير جير مي كنه. من اينجوري خوابم نمي بره كه. بيدار ميشم ياد زلزله مي افتم. ياد بدتر از زلزله مي افتم. بدتر از زلزله چيه؟ ولش، نمي گم. بگم كه شماهام از خواب بيفتين و عينهو ديوونه ها تا صبح تو خونه راه برين و زل بزنين به در و ديوار و خريت هاتون. شبا چه بده. آدم فكر و خيال مياد سراغش و ديگه بيرون نميره. همه ي بدبختيا صد برابر ميشن شبا. شايد براي همين آدم بايد شبا بخوابه چون اگه نخوابه دق مي كنه. مي خوابيم تا يه فيلم خوب ببينيم. هرچند اولش خوب شروع ميشه ولي بعد كه اختيارش در ميره از دستمون جاي مدونا آرنولد مياد به خوابمون و حالا اگه تونستي از خواب پاشو. آدم كه بي خواب شه نصفه شب اولين كاري كه بكنه چيه؟ ميره مستراح مي رينه يا تلويزيون رو روشن مي كنه. فرقش چيه. اين يارو كيه؟ دهه چه آشناست. اين دماغ نافرم. آلزايمر گرفتي، رفت پسرجان! آلزايمر خوبه. آلزايمرو دوست دارم. آدم همه چي يادش ميره. كثافتكاري ها و همه چي و همه كس رو و ديگه چيزي نمي مونه. انگار امروز به دنيا اومده باشه اونوخ يه دماغ چه ارزشي داره. نيم ساعت زور مي زنم تا يادم بياد طرف رابرت دنيروست. آخ! كه كاش من هم يه اسلحه داشتم. آخ! كه كاش من هم دل شليك كردن داشتم، كاش دل پرت كردن داشتم، جيگر سيلي زدن داشتم. خوب چيكار كنم حالا كه ندارم مي شينم يه گوشه واسه خودم، زانوهام رو بغل مي كنم و مي گم: خدا!‌خودت انتقام منو بگير. بعد مي گم: خاك تو سر خرت كنن. عين پيرزنا نفرين مي كني. كي رو داري نفرين مي كني؟ چي رو؟ اصلا چي بشه دلت خنك ميشه؟ مي گم: هيچي خدا! گه خوردم. تو هيچ كاري نكن. مرسي. بعد به خودم مي گم: اصلا اگه من يه سيگار بكشم چي ميشه؟ آسمون به زمين مياد. اين فيلمه چرا تموم نميشه. تموم شه بعدش چي بشه؟ سيگار از كجام بيارم حالا اين وقت شب. بي خيال. كانال عوض.

ساعت 3

بيست و چهار ساعته بودن شبكه ها عين زندگي ماست. آدم براي اينكه بيست و چهار ساعت زندگي كنه يه چهار ساعت زندگي مي كنه، بعد اينو شيش بار تكرار مي كنه. يا مثل اين شبكه هاي ورزشي نصف وقتشو فوتبال هاي عهد بوق و بي خاصيت پخش مي كنه و عمر رو تلف مي كنه بره پي كارش. مثلا تلف نكنه چيكار مي كنه مي شينه داستان مي نويسه ميشه فاكنر. نمي شه كه. تازه خود فاكنر هم حتما فكر مي كرده عمرشو تلف كرده خشم و هياهو رو نوشته. گذاشته امش كنار دستم. بين كانال عوض كردن الكي و خوندن كتاب مرددم. جفتش حال مي ده. جفتش هم هيچي نيست. من اين همه كتاب خوندم فكر كنم يه ارزن به شعورم اضافه نشده. تو بگو يه اپسيلون آدم بهتري شده باشم يا دركم از مسايل فرقي كرده باشه. گه كه با مطالعه، ديس باقالي پلو با مرغ نمي شه. كم كم فرو مي رم تو زمين. چشمهام گرم ميشه. گور باباي همه كردن. گور باباي فوتباليست و نويسنده و مجري جميعا. قبل از اينكه كامل خوابم ببره زير لب مي گم: خوار...ده ها! تو همون منگي از خودم مي پرسم به كي گفتم. وقت فكر كردن نيست، صبح بهش فكر مي كنم.

ساعت 4

عمريه عادت كردم تو چراغ روشن بخوابم، با تلويزيون روشن، با يخچال روشن، با كولر روشن، با موتورخونه ي روشن. آدم براي اينكه يه شب مثه آدم بخوابه بايس بده پريز شهرو از برق بكشن. آدم فقط يه شب مي تونه بفهمه سكوت كه مي گن چي چيه اونم شبي يه كه يخچال خونه اش سوخته باشه. يخچال عينهو يه فكر بد يا يه خاطره ي عذاب آور مي مونه يه فكري كه از تو مخت بيرون نياد. هي نياد هي نياد. بعد يه روز مي بيني ديگه بهش فكر نمي كني چون اصلا هميشه باهاته. مثل اون دعايي كه فراني مي گفت و پري مي گفت و نيكي كريمي مي گفت كه هي ميگي هي ميگي بعد ديگه نمي گي، خودش هست. آره. صداي يخچال مثه اونه. چاره شم اينه كه بدي موتورشو بسوزونن يا يه تير بزني تو مخت. حالا كه بيدار شدم برم سر جام بخوابم هرچند جير جير مي كنه ولي چه ميشه كرد.

ساعت 5

جان خودم يك خواب خوبي دارم مي بينم كه نگو. حال و روزت كه خراب باشه خوابت هم ميره تو جبهه ي حريف و دهنتو مي گاد. ممنونتم ضمير ناخودآگاه، مرسي افكار پنهاني. ولي مثكه توي يه جايي پس سرم يه مثبت منفي جا به جا شدن. به هر حال خواب خوبي بود منتها واسه ي طرف.

ساعت 6

آقا ما نخوايم بريم بهشت كي رو بايد ببينيم؟ كم كن صداشو مردم آزار!

ساعت 7

ما از قديم مي شنيديم كه: هركه بالاتر رود احمق تر است/ استخوانش سخت تر خواهد شكست. حالا اين مطلب رو داريم با اعماق و احشائمون حس مي كنيم. طبقه ي آخر به جاي چهار فصل دو فصل داره. پاييز و زمستون بايد تيريك تيريك لرزيد، تابستون و بهار مثه سگ عرق ريخت. ساعت دوازده ظهر براي طبقه ي همكف هفت صبح ماست. آفتاب عين دسته خر خودشو از پنجره فرو كرده تو. ممنونم خورشيد جهان افروز. الهي زنده باشم انفجارتو بعد از اون هشت دقيقه ي كذايي ببينم!

ساعت 8

آقا من كه مي گم دروغه. امكان نداره. مگه ميشه آريايي ها هفت هزار سال پيش اومده باشن تو اين خراب شده. آخه اگه يه نسل گوريل هفت هزار سال قدمت داشته باشن ديگه الان بايد به دوزار شعور و فرهنگ و تمدن رسيده باشن. آقا من نفر دوم بودم تو صف ولي نمي دونم چرا بر خلاف همه ي اصول رياضي يه تنور نون دراومد و فروخته شد و به من نرسيد. آخه آقاي محترم كه زير اون شلوارت پيژامه ات رو كردي تو جوراب! خانوم عزيز كه از بزرگي فقط ماتحتشو داري! زور مي زني دو ثانيه زودتر نون بگيري بري به كدوم كار مهم ات برسي، جواب تلفون هاي كدوم سفارت خونه رو بدي، كدوم واكسن حياتي رو براي بشريت كشف كني، آش پشت پاي كدوم موشك مريخ پيما رو مي خواي بپزي، تو گوش كدوم يكي از تخم و تركه ات بزني و بعد پيچ راديو رو باز كني و برنامه ي ازلي و ابدي و سراسر طنازي صبح جمعه رو گوش كني، د بگو لامصب! اتوبوس كه مي رسه به ايستگاه آخر چرا هل ميدي؟ مي خواي زودتر پياده شي سهم نفتتو بگيري، مي خواي زودتر پياده شي با خيال راحت باد ول بدي، يا مساله ي رياضيت دير ميشه بري حلش كني، يا مي خواي زودتر بري كونتو هوا كني كه بتوني پينيسيلين رو دوباره كشف كني، آخه گور به گور شده با اون سيبيلاي مضحكت مي خواي بري اتم بشكافي يا اورانيوم غني كني يا يه صفحه كتاب بخوني يا اصلا گور باباي همه ي اينا مي خواي زودتر برسي به اون خونه ي خراب شده ات بشيني دو قرون فكر كني كه چه گهي داري مي خوري. بابا! همه تون بياين از من جلو بزنين. من كاري ندارم. من اصلا نذر كردم امروز اينجا وايستم اين شاطرو كه فقط يه حرف با قاطر فرقشه تماشا كنم.

ساعت 9

بعد از صبحونه توالت شستن يك كيفي مي ده كه نگو. اصلا اگه جاي دنجي مثه توالت رو از آدم بگيرن ديگه چي مي مونه. تنها جايي كه كسي به دمبت وصل نيست و هيچكس دوست نداره بياد خلوتت رو به هم بزنه. آدم مي شينه زل مي زنه به سوراخ توالت و فكر مي كنه يه گه چه حسي داره وقتي داره با سرعت v=v.+gt  سقوط مي كنه تو چاه. حس غريبيه. البته آدم از گه سريع تر سقوط مي كنه. يه بار تو زندگي وا بدين تا ببينين با چه سرعت اوليه اي ملت با اردنگي سرنگونتون مي كنن ته چاه فاضلاب و سيفون رو مي كشن روتون. بدبختي اينه كه هرچي هم پايين مي رين باز هم قيافه هاي حق به جانبشون رو مي بينين. يه گه ناقابل هم نشديم. ممنونم پدر، مادر و لك لكي كه مرا با همين سرعت انداختي دم در مستراح بابام اينها. تذكر بهداشتي: خانم ها و آقاياني كه تصميم به توليد مثل دارند از غذاهاي مرغوب استفاده كنند كه از حاصل ريدنشان لااقل بعد از سي سال گه معقولي در بيايد. حالا كه بحث به اينجا رسيد حديث از استاد جملات قصار، روزبه: اگه مي خواي گه بخوري گه آدم پلو خور رو بخور.

ساعت 10

صداها و بوهاي صبح جمعه كه ازشون متنفرم.

ساعت 11

همه جمعه ها بايد برن حموم، اين آيه اخيرا نازل شده. آقا يه بدي ديگه ي بالا رفتن: فشار آب شده صفر.

ساعت 12

نشد برم جمعه بازار اصالت بخرم. بهتر. اصالت مي خوام چيكار. اصلا آدم بچه ي پرورشگاهي باشه بهتره تا از يه نسل گدا گودول و تو سري خور و خر باشه كه تازه شجره نومچه هم دارن ولي تو كل اين شجره نومچه ي عريض و طويل دريغ از يك آدم حسابي. ما نخواستيم اجدادمون بوعلي باشن ولي دريغ كه يكيشون رفته باشه دم در خونه ي يه آدم معروف گدايي. همه از سر كوچه شون اون ورتر نرفتن كه يه وقت سگ پاچه شونو گاز نگيره. عصاره شون هم كه بنده باشم.

ساعت 13

تكرار فيلمي تكراري كه هرسال داره پخش ميشه. ولي خودمونيم بهترين كارو تلويزيون مي كنه: زن ها رو حذف مي كنه. تلويزيون متشكريم!

ساعت 14

بخوابم. نخوابم. بخوابم. نخوابم. بخوابم. نخوابم.

ساعت 15

آقاي آرنولد بي خيال! شما به همون سهميه ي شبانه ات قانع باش.

ساعت 16

خدايا شكرت! اين جمعه از فوتبال خبري نيست.

ساعت 17

هيچي.

ساعت 18

هيچي.

ساعت 19

قدم زدن چه خوبه. ديدن مناظر دلگير عصر جمعه به تمامي عزيزان افسرده تجويز مي شود.

ساعت 20

آقا يه مسلموني پيدا بشه ما رو سوار كنه، ‌مرديم از خوشي.

ساعت 21

خدايا شكرت! باز فردا بايد برم سر كار. خدايا ممنونتم! باز مي شه چشمم بيفته به در و ديوار نحس شركت! خدايا جبران مي كنم. بيام اون دنيا حسابي اين لطفهات رو جبران مي كنم. من فقط بيام اون جا.

ساعت 22

از فردا خشم و هياهو رو دست مي گيرم، كاراي خوب مي كنم، خوب و مفيد. اصلا مي زنم زير همه چي و مي شم خود خودم. يه تفنگ هم مي گيرم دستم و مي شم گوست داگ مگه من چي چيم كمتره. خدمت تك تكتون مي رسم. از فردا...از... فردا.. از فرد........خوار...ده ها!

 

 

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٧/۱٦
تگ ها :

يا هرجای ديگری

يك جلد كتاب كه گوشه اش بفهمي نفهمي تايي خورده بود و بعد صاف شده بود و از دالبرهاي لبه ي صفحاتش اينطور برمي آمد كه دستكم يك بار با آب و صابون آن را شسته اند و خشك كرده اند روي ميز بود، دقيق تر بگوييم، كاملا روي ميز نبود ـ يك وجه اش بيرون ميز بود و همانطور لنگ در هوا مانده بود. آن را برداشت تا دوباره صفحه ي پنجاه و هفت را باز كند، انگار بخواهد فال بگيرد ـ فال هميشه در صفحه اي مي آيد كه بيشتر از همه باز مانده باشد ـ صفحه ي پنجاه و يك آمد و مجبور شد شش صفحه جلو برود تا به آنجايي كه مي خواست برسد. چند جمله اي را كه آنجا، در حاشيه ي آن صفحه با مداد، با خطي كه الهامي به صاحب قلمش شده باشد يا نويسنده بخواهد شعر شاعر درگذشته اي را با تاكيدي بيشتر از خود شاعر بنويسد دوباره خواند: نگاه مي كنم، نمي بينم، چشمانم را هواي تو پر كرده، گوش مي دهم، نمي شنوم، گوش هايم را صداي تو پر كرده. گوشه هاي كلمات انحناهاي سرسري و شتابزده اي داشتند ـ واژه ها بايد نوشته شوند تا فرار نكرده اند، حتا ميم ها به داخل خم شده بودند. كتاب را بست و آن را روي ميز گذاشت. بيشتر اينطور به نظر مي آمد كه مي خواهد آن را از خودش دور كند، اما اين بار دقت كرد كه هر چهار وجه اش روي ميز باشد. بعد پايين آمد و روي زمين نشست و بي آنكه دستي زير چانه ستون كند به جايي حوالي گوشه ي قالي كوچك زير ميز خيره شد. چند بار پلك زد. كمي دورتر، گوشي تلفن بيسيم روي زمين ـ كج ـ افتاده بود. آن را برنداشت و به تمام خبرگزاري هاي آدم هاي وامانده و معمولي سراسر جهان اين كشف را مخابره نكرد: پس سي سالگي اين است ـ پرش ذرات ريز درخشان مقابل چشم، همانطور كه بيست سالگي احساس ناگهاني وجود چيزي بود كه در هر دقيقه هفتاد و چند بار به خود زحمت زدن مي دهد. همانطور خيره نشست. نيمه شب بود و كولر صداي يكنواخت ايده آلي مي داد، مثل چاپخانه يا رودخانه يا چيزي شبيه آن.

مرد جواني ـ سن اش قابل تشخيص نبود چون تازه غروب شده بود و از اشياء تنها وجودشان را مي شد ديد نه ريزه كاري ها را، وقتي بود كه صداهاي روز شهر كم كم از هم جدا مي شوند ـ پيشاني اش را به سردي فلز دستگاه تلفن عمومي فشار مي داد و با كلماتي افسرده ـ كلماتي كه گوينده مي داند نبايد آنجا بگويد يا دستكم آن طور بگويد ـ تراژدي خيابان را كامل مي كرد. به پايش كيفي را تكيه داده بود و همين كه سنگيني اش را آنجا، در طول خطي نرسيده به زانو، حس مي كرد كافي بود كه بداند هست و هنوز در جوي آب خروشاني كه از كنار مرد و تلفن و پياده رو و ديوار مي گذشت نيفتاده. يك پا را از پشت پاي ديگر رد كرده بود و در واقع مچ پاي چپ را به كمي بالاتر از پاشنه ي پاي راست چسبانده بود. متزلزل روي يك پا ايستاده بود، شايد مثل لك لكي نه بر بام يا گلدسته يا هرجاي ديگري. چند لحظه بعد گوشي در جايي بين دسته ي قطع تماس تلفن و آسفالت تاب مي خورد و مرد جوان خود را به آب زده بود. خيس و آبچكان كه بازگشت رد آبي كه از كيف مي ريخت تا كنار تلفن آمد. گوشي را دوباره در انگشتانش گرفت و تمام تلاشش را كرد که ماجرا را تا آنجا كه مي تواند رقت بارتر و هولناك تر تعريف كند.

زني از مقابل قفسه ها آرام و مشتاق و بي توجه به صداهاي محيط و ترمز اتوبوس هاي آن سوی شيشه ها رد مي شد ـ بهتر بگوييم او ايستاده بود و قفسه ها از دو سويش عبور مي كردند. كتابي را بيرون كشيد و دوباره سر جايش گذاشت. انگشتش را روي كتاب ديگري گذاشت و تنها مثلثي از آن را از صف سايرين بيرون آورد، نگاهي سرسري به آن انداخت و دوباره آن را با همان انگشت به عقب هل داد. وارد دالان ديگري شد. چند گام به جلو برداشت و انگار دست طفلش را از بين هزارها كودك سرگردان بگيرد كتابي برداشت و و بدون آنكه نگاهش كند به خود نزديك كرد، جزئي از خود كرد ـ آن را مال خود كرد پيش از آنكه پولش را پرداخته باشد ـ و با فروتني كم نظير كاشفي كه مي داند حقيقت هميشه در جيب بغل اوست به سمت ميز صندوقدار رفت. كمي دورتر، در زير ويتريني شيشه اي، خودكارهاي فانتزي، مدادهاي فانتزي، پاك كن هاي فانتزي و دفترچه يادداشت هاي فانتزي را براي نوشتن و پاك كردن خاطرات فانتزي ـ مرتب ـ كنار هم چيده بودند. وقتي از چهارچوب امنيتي در مي گذشت صداي دينگي بلند شد. نگاه هاي خودش است دزد را بگيريد به طول قدم هاي صندوقدار تازه كار كش آمد.

زني كناره ي صورتش را، يك گوشش را بر دست چپ اش كه روي ميز دراز كرده بود گذاشته بود. نيمرخ اش جنبيد:‌ فقط يك صداي اضافي دارد، تيپ تاپ دينگ تيپ، تيپ تاپ دينگ تيپ. چيز مهمي نيست. دكترها مي گويند. مرد جوان انگشتش را به آرامي روي شكاف نرم بين انگشت اشاره و انگشت وسطي زن عقب و جلو برد. بعد بلند شد و از پيشخدمت سوالي كرد. طولي را پيمود، از دو لنگه ي دري عبور كرد، آينه ها را رد كرد و در دستشويي را پشت سر قفل كرد. حتا امتحانش كرد كه باز نشود. نشست و پشت اش را به كنج ديوار دستشويي داد. آنجا بهترين جا بود. اصلا مي شد نشست و زار زار گريه كرد بعد همه چيز را گردن دود سيگار و آلرژي و كم خوابي شب گذشته انداخت. گريه اي كه حالا از عشق باشد يا از نفرت يا از درك ناگهاني خالي شدن از هر احساسي باشد كه در هجوم اين واقعيت كه هر چيزي از دست دادنيست گريبان آدم را مي گيرد. مي توانست آنجا در توالت نشسته باشد بي آنكه زني بيرون، بيست متر آن طرف تر، منتظرش باشد. حواس اش را جمع كرد، گوش خواباند، نه صداي تيپ مي آمد نه تاپ نه دينگ. همه چيز سر جاي خودش بود. همه چيز پشت سر هم، روي پنجه ي پا، بي آنكه صدايي بدهد اتفاق افتاده بود، ديگر حتا صداي كولر هم جزيي از در و ديوار و فراموشي شده بود.               

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٧/۱۳
تگ ها :

... برای روز انتقام!

روزي از كار جهان خرد و خمير

آمدم سوي كسي از عرش، زير

گفتم اين دنيا مجال هيچ بود

مرحمت فرما و دستم را بگير

گفت: من هم چون تو از دنيا گمم

لطف كن من را به كويت در پذير

زان زمان يك چند از پيمانه گشت

صرف در دوران پر عطر و عبير

عيش و نوش و باده جوش و برده هوش

ساده گير و باده گير و بي نظير

تا كه يك شب مشكلاتش گشت حل

آمد آن شب سوي محفل دير دير

بوسه هايي داد تلخ و تلخ تر

با نگاهي از سياهي قعر قير

پس زد انگشتان من از پيكرش

با دو دستي از برودت زمهرير

آنگه آگه گشتم از كردار او

گفتمش تندي مكن شه! با اسير

بهر من آن يار ديرين باز باش

جسم افتاني چو من را دستگير.

گفت: احساسم به تو هيچ است هيچ.

كار احساس است كاري ناگزير.

من دگر بايد به راه خود روم

گر كه خواهي رو و گر خواهي بمير!

اين بگفت و رفت و زير كس بخفت

ماندم اين سان با دو صد زخم و كهير

گفتم از يادت رود اين زخم ها

ليك در يادت نميرد زخم ك...ر!

...........................................................

 من دگر چسناله را بس مي كنم

اشك و غم را قاتق كس مي كنم

لب دگر مي بندم از شرح فراق

توبه از احسان آن خس مي كنم

خواب خوب كودكي سر مي كشم

طعم شهدي جاي آن گس مي كنم

مي روم سوي ديار بي كسي

ترك آن دلدار نارس مي كنم

خون و چرك و اشك و آه و ناله را

همنشين بزم ناكس مي كنم

چون بگيرم حال آن سيمين عذار

بين چه حالي من از آن پس مي كنم!

...........................................................

من پشيمانم از آن احسان كه دوست

كرد بر من، گفت جانم جان اوست.

من پشيمانم از آن عشقي كه يار

گفت: آن را قلب من در جستجوست.

من پشيمانم از آن لطفي كه كرد

گفت: بي تو زندگي بي رنگ و بوست.

من پشيمانم كه بشنيدم شبي:

(( عشق اين سان بي نياز از گفتگوست

پاچه بالا زن بيا در گند زار

عشقبازي در لجن كاري نكوست.))

من پشيمانم كه دستم را گرفت

گفت: كاري كن كه هر نر آرزوست!

.........................................................

زندگي را مي كشم بر بسترم

حظ دنيا را از آن تن مي برم

جاي عشق پاك و جانم جان توست

چاك جان دلبران را مي درم.

خسته ام از نسيه خواري، خسته ام

عشق را ديگر به نقدي مي خرم.

بودنم بين خر و آخر بس است.

من به گامي سوي ديگر مي پرم.

يك شبه صدها نجيب پاره را

مي كشم بي ادعايي در برم.

مي برم از ياد آن دردانه را

مي زنم آنجا به سيم آخرم...

 

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٧/٧
تگ ها :

She Acts Like We Never Have Met

I can't understand
She let go of my hand
An' left me here facing the wall
I'd sure like to know
Why she did go
But I can't get close to her at all
Though we kissed through the wild blazing nighttime
She said she would never forget
But now mornin's clear
It's like ain't here
She acts like we never have met.

It's all new to me
Like some mystery
It could even be like a myth
But it's hard to think on
That she's the same one
That last night I was with
From darkness, dreams're deserted
Am I still dreamin' yet ?
I wish she'd unlock
Her voice once and talk
'Stead of acting like we never have met.

If she ain't feelin' well
Then why don't she tell
'Stead of turnin' her back to my face
Without any doubt
She seems too far out
For me to return to her chase
Though her skirt it swayed as a guitar played
Her mouth was watery and wet
But now something has changed
For she ain't the same
She just acts like we never have met.

If I didn't have to guess
I'd gladly confess
To anything I might've tried
If I was with her too long
Or have done something wrong
I wish she'd tell me what it is, I'll run and hide
Though the night ran swirling and whirling
I remember her whispering yet
But evidently she don't
And evidently she won't
She did act like we never have met.

I'll leavin' today
I'll be on my way
Of this I can't say very much
But if you want me to
I can be just like you
And pretend that we never have touched
And if anybody asks me, "Is it easy to forget ?"
I'll say, "It's easily done
You just pick anyone
And pretend that you never have met".

BOB DYLAN

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٧/٤
تگ ها :