بی وزنی شبانه
فتاده چون سر کبکی که تیر خورده، سر از غم
کسی نگیرد از آن مه، که زنده ای تو؟، سراغم
در این زمانه که عمر وفا به لحظه نپاید
چرا زبخت سیه، من، به طول عمر، کلاغم؟
زمان گذشت و خدا را مرض نکرده رهایم
چرا از آن تب تندش عرق نمانده به داغم؟
چنان به پا بگرفته، به دست پس زده دستم
که کور کرده دو چشم و به دست داده چراغم
چنان ز قاف قرابت به غین غربتم از او
که کرده درد فراقش ز روزگار، فراغم
چنان(( شنیده ام از او به گوش خود سخنانی))
که بسته بال و پرم گشت و کشته شرح و بلاغم
به راه خود روم اما به گوش او برسانید:
که گرچه سار پریده ست و مانده حسرت باغم
نیاز حال من اما به همدلی تو طی شد
که بی تو شب همه شب با جناب خواجه ایاغم.
کسی نگیرد از آن مه، که زنده ای تو؟، سراغم
در این زمانه که عمر وفا به لحظه نپاید
چرا زبخت سیه، من، به طول عمر، کلاغم؟
زمان گذشت و خدا را مرض نکرده رهایم
چرا از آن تب تندش عرق نمانده به داغم؟
چنان به پا بگرفته، به دست پس زده دستم
که کور کرده دو چشم و به دست داده چراغم
چنان ز قاف قرابت به غین غربتم از او
که کرده درد فراقش ز روزگار، فراغم
چنان(( شنیده ام از او به گوش خود سخنانی))
که بسته بال و پرم گشت و کشته شرح و بلاغم
به راه خود روم اما به گوش او برسانید:
که گرچه سار پریده ست و مانده حسرت باغم
نیاز حال من اما به همدلی تو طی شد
که بی تو شب همه شب با جناب خواجه ایاغم.
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۳:۱۱ ق.ظ روز ۱۳۸٤/۸/٢۳
تگ ها :
اعتراف
انگار وقتش است
وقتش است
که من هم سپر بيندازم.
وقتش است که دستانم را بالا ببرم
و سیگارها را خاموش کنم
و ته سیگارها را پرت کنم به جایی دور
و دستانم را هی صابون بزنم.
تا دیروز تنها چشم غره بود.
تا دیروز این حق من بود.
زندگی مال خودم بود.
من مال خودم بودم.
و به قول روزبه آن در پشتی بود
حتا اگر هیچگاه از آن عبور نمی کردم
که جراتش را نداشتم
که نیما نبودم
با آن قرص ها و صورت رنگ پریده اش و دوچرخه اش و آن کیسه ی سیاه
که هی او را می برد از پله ها
که یکسال گذشت.
نیما! به تو حسودی ام می شود
اما
این روزها صورت مادرت را دیده ای؟
پیرزنی در اجتماع سی و نه ساله ها!
خیلی وقت پیش دستانم را بالا بردم
آن روز که می خواستم بی نگاه از خیابان رد شوم
و آن مینی بوس بچه ها از پیش پایم رد شد
و من آن صورت های بی پناه را دیدم
و مور مورم شد
و گفتم در این دنیا که کسی به کسی رحم نمی کند
تو تک و تنها چه خواهی کرد؟
وقتی که یک نسیم سرگردان در روده ها اینهمه رنجت خواهد داد
و دستانت را خواهد لرزاند
لااقل من باشم
تا بهانه ای برای گریه نداشته باشی.
می دانم
بیشتر از بهانه ای به دردت نخواهم خورد.
آری! من آلوده شده ام
من آنی که نبوده شده ام.
من دستانم را پیشتر بالا برده ام.
دیشب گریه می کردی و من شعر می خواندم
تو خوابیدی
و من گریه کردم
و حافظ می گفت:
نگرفت در تو گریه ی حافظ به هیچ رو/حیران آن دلم که کم از سنگ خاره نیست.
و در گوشت زمزمه کردم:
نگرفت در تو گریه ی حافظ به هیچ رو/حیران آن دلم که کم از سنگ خاره نیست.
نگرفت در تو گریه ی حافظ به هیچ رو/حیران آن دلم که کم از سنگ خاره نیست.
نگرفت در تو گریه ی حافظ به هیچ رو/حیران آن دلم که کم از سنگ خاره نیست.
بیت اولش را یادت هست؟
نمی تواند باشد.
و تو هی خوابهای هیچ می دیدی
بی آنکه چیزی یادت بیاید
و من بی صدا صورتم را به لحافی چسباندم که تو رویش خوابیدی
و زمزمه کردم: آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست.
و سیگارها هی دورتر شدند
و من ترسیدم
که یک رگ قلبم پاره شود
و همانجا فهمیدم
که دستها را بالا برده ام.
و به انتهای دره ی دلهره های سراسر زندگی ات سر خورده ام.
نيما!
امشب به خواب مادرت بيا!
وقتش است
که من هم سپر بيندازم.
وقتش است که دستانم را بالا ببرم
و سیگارها را خاموش کنم
و ته سیگارها را پرت کنم به جایی دور
و دستانم را هی صابون بزنم.
تا دیروز تنها چشم غره بود.
تا دیروز این حق من بود.
زندگی مال خودم بود.
من مال خودم بودم.
و به قول روزبه آن در پشتی بود
حتا اگر هیچگاه از آن عبور نمی کردم
که جراتش را نداشتم
که نیما نبودم
با آن قرص ها و صورت رنگ پریده اش و دوچرخه اش و آن کیسه ی سیاه
که هی او را می برد از پله ها
که یکسال گذشت.
نیما! به تو حسودی ام می شود
اما
این روزها صورت مادرت را دیده ای؟
پیرزنی در اجتماع سی و نه ساله ها!
خیلی وقت پیش دستانم را بالا بردم
آن روز که می خواستم بی نگاه از خیابان رد شوم
و آن مینی بوس بچه ها از پیش پایم رد شد
و من آن صورت های بی پناه را دیدم
و مور مورم شد
و گفتم در این دنیا که کسی به کسی رحم نمی کند
تو تک و تنها چه خواهی کرد؟
وقتی که یک نسیم سرگردان در روده ها اینهمه رنجت خواهد داد
و دستانت را خواهد لرزاند
لااقل من باشم
تا بهانه ای برای گریه نداشته باشی.
می دانم
بیشتر از بهانه ای به دردت نخواهم خورد.
آری! من آلوده شده ام
من آنی که نبوده شده ام.
من دستانم را پیشتر بالا برده ام.
دیشب گریه می کردی و من شعر می خواندم
تو خوابیدی
و من گریه کردم
و حافظ می گفت:
نگرفت در تو گریه ی حافظ به هیچ رو/حیران آن دلم که کم از سنگ خاره نیست.
و در گوشت زمزمه کردم:
نگرفت در تو گریه ی حافظ به هیچ رو/حیران آن دلم که کم از سنگ خاره نیست.
نگرفت در تو گریه ی حافظ به هیچ رو/حیران آن دلم که کم از سنگ خاره نیست.
نگرفت در تو گریه ی حافظ به هیچ رو/حیران آن دلم که کم از سنگ خاره نیست.
بیت اولش را یادت هست؟
نمی تواند باشد.
و تو هی خوابهای هیچ می دیدی
بی آنکه چیزی یادت بیاید
و من بی صدا صورتم را به لحافی چسباندم که تو رویش خوابیدی
و زمزمه کردم: آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست.
و سیگارها هی دورتر شدند
و من ترسیدم
که یک رگ قلبم پاره شود
و همانجا فهمیدم
که دستها را بالا برده ام.
و به انتهای دره ی دلهره های سراسر زندگی ات سر خورده ام.
نيما!
امشب به خواب مادرت بيا!
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۳:٢٧ ق.ظ روز ۱۳۸٤/۸/۱٩
تگ ها :
۸۸
۱. رییس خنده اش را خورد، لب و لوچه اش را جمع و جور کرد، خودکارش را زد روی میز و گفت: اینجوری نمیشه. باید برسونیش به چهل پنجاه ساعت. پرسیدم: درماه؟ چشم غره رفت. این پا آن پا کردم. نگاهی به پایه ی میزش انداختم. عادی باش! دستم را آوردم بالا. نگاه غضبناکی کرد. برگه را از دستم گرفت. گفتم: یک کاری دارم که...امضای خرچنگ قورباغه ای انداخت پای برگه. برگه نزدیک بود پاره شود. عقب عقب رفتم. پام گرفت به صندلی. صندلی برگشت. صدایی داد که چرت همه پاره شد.
۲. مترو توی ایستگاهی که هیچکس سوار و پیاده نمی شود ایستاد. ایستگاه سوت و کور بود، کسی محلش نمی گذاشت. درها هم باز نشد. مدت هاست این ایستگاه متروک افتاده است. آدم قلبش می گیرد. یعنی نمی شود این ایستگاه را از برنامه اش خارج کرد؟ یعنی واقعا یک چینی مفید و به دردخور در این کشور پیدا نمی شود؟ یعنی یک نفر نیست که در این 1648195 کیلومتر مربع چینی بداند و بتواند دفترچه ی چگونه ایستگاهها را برای مترو تعریف کنیم را بخواند؟ من کسی را می شناسم که مثل این ایستگاه ول معطل است.
۳. توی صف مسافرکش ها ایستاده ام. باز از آن اتفاقهای نادر و تکراری می افتد، نادر در دنیا و تکراری در اینجا. از کلمه ی نادر متنفرم، آدم یاد کفاشی می افتد. نفر سوم صفم ولی یک مسافر کش می آید و پر می شود و می رود و من هنوز ایستاده ام. به کوههای شمال شهر نزدیک تر شده ام. چون دیشب باران آمده تمیزند و دیده می شوند و اثری از دود نیست. آن حس گلاب دره ای ام گل می کند: هروقت می خوام به کسی بگم بریم جایی می گم بریم گلاب دره! عجب! پس به خیلی ها می گی بریم جایی؟!
۴. تا به کاخ برسم باید محوطه ای را از کنار درختهای بلند و تنومند پیاده گز کنم. فرض می کنم احمد شاهم یا محمدرضا. هرکدام باشم ترس دارد. آدم شب توی کاخی بخوابد که این همه درخت گنده و درهای بسته و پنجره دور آدم را گرفته باید خیلی ترسناک باشد. خوشحال می شوم که شاه نیستم، که هیچ گهی نیستم. آقای دکتر! من یه زمانی فکر می کردم یه پخی میشم ولی هیچ گهی نشدم. اصلا در این گیر و دار بی معنا شدن همه چیز یک گهی شدن یعنی چه؟
۵. چند ردیف صندلی را که رد می کنم حسین صدایم می زند. از لای صندلی ها رد می شویم. آن ته مه ها می نشینیم. حسین یکی از برنده هاست. خودش می گوید فوقش دیپلم افتخار! حسین را اولین بار که دیدم اصلا آدم دیگری بودم. آدم در هر لحظه فکر می کند در بدترین وضع روحی است ولی وقتی زمان می گذرد تازه می فهمد آن روزها چقدر اوضاعش خوب بوده، دلش خوش بوده و خیلی چیزهای دیگر. آدم باید سعی کند در روزهایی که افراد خاطره ی خوبی از آن دارند آنها را برای اولین بار ببیند.
۶. بیرون آمده ایم. سوز می آید. پسربچه ای که شکل هری پاتر است و با جایزه اش روی ابرها راه می رود جلوی چشمم رژه می رود. یاد خودم می افتم که در این سن و سال چه کار می کردم. فقط درس و درس و درس. تا سر خیابان هم بیشتر نرفته بودم و فکر می کردم نیاوران یک چیز خوردنیست. یک مشت کتاب چرند هم خوانده بودم و کاریکاتورهای اجق وجق می کشیدم و فکر می کردم فیلمساز بزرگی خواهم شد یکی دستکم مثل ساتیا جیترای.
۷. جوایز حسین را داریم می بریم. حسین دوم شده. همیشه کسی که برنز می گیرد از کسی که نقره می گیرد بیشتر لبخند می زند. خوب است که حسین اول نشده. اول شدن یعنی تمام شدن همه چیز مثل قبول شدن در اولین رشته ی انتخابی دانشگاه مثل عاشق شدن به اولین دختر مثل دویدن صد متر در کمتر از پنج ثانیه مثل زندگی در جوردن و یکی از آن ب م و های رویایی را داشتن. آدم تا کجا می خواهد رکوردها را بشکند. سرگئی بوبکا بودن چقدر لذت دارد؟ نمی دانم. من یک بازنده ی حرفه ایم.
۸. اینهمه راه به دیدن دریابندری و مرادی کرمانی می ارزید. چقدر من بی بته ام! فکر می کنم اگر استنلی کوبریک هم می آمد باز رویم نمی شد بروم جلو و دستش را بفشارم. این کاره نیستم. خیلی دوست داشتم بروم و از نجف دریابندری به خاطر ترجمه ی بازمانده ی روز تشکر کنم و از مرادی کرمانی به خاطر مجیدی کردن کودکی و نوجوانیمان. واقعا کودکی بود یا نوجوانی؟ مرزش یادم نیست. عین ان آقاها دلم را خوش کرده ام که دریابندری را از چهل متری دیده ام و عین دسته خر از کنار مرادی کرمانی گذشته ام.
۹. توی ماشین نشسته ایم. راننده جملات قصار را ردیف می کند روی داشبورد: از صبح چند تریپ رفته ام بازار...آژانس مال یک تیلیاردر است...امشبه رو باید بریم با خانوم دفترخونه...من واریس گرفتم برای همین مغازه ام رو دادم اجاره اومدم تو این کار که سرم گرم باشه...امروز پنج صبح زده ام بیرون. نتیجه: دوای واریس رانندگی در روز به مدت چهارده ساعت (البته تا آن موقع!) است تازه وقتی اجاره ی مغازه ای را هم در ماه می گیرید! می گویم: درآمدتون در ماه چقدره؟ می گوید: یادت باشه ماشین نون نمیده به آدم!
۱۰. از حسین خداحافظی می کنم. وسط چهار راه پارک وی مثل میخ ایستاده ام. به خودم می گویم: خیلی تو تیریپی پسر! هروقت از خودم بدم می آید به خودم می گویم پسر. کمی خودت را شل کن پسر! صندلی جلو می نشینم. راننده می گوید: کمربند! می گویم: آهان! پانزدهم شد. چه آبانی شده امسال! پانزدهم تاریخ یک چیز دیگر هم بود یا سیزدهم. نور زرد بزرگراه از زیپ کاپشنم پایین می سرد و سر زانویم می لغزد توی تاریکی. بچه که بودم جلو سرم را روی پای مامان می گذاشتم و در همین نورهای گذرنده خوابم می برد.
پانوشت: لازم دانستم یادآوری کنم که ده مورد بالا هر کدام هشتاد و هشت کلمه است. اگر خیلی علافید بشمارید و بعد اشتباهم در شمارش را به رخم بکشید آخر می دانید من خیلی انتقادپذیرم! نمی دانم چرا یاد خاطره ای افتادم که نزدیکترین دوستم از پدربزرگ مرحومش تعریف می کرد. می گفت چند سال پیش از مرگش با چندتا از دوستان رفته بوده اند ولایت شان خانه ی پدربزرگش. تازه نشسته بودند و تکیه داده بودند به پشتی ها که پیرمرد بادی ول می دهد. بعد نگاهی مغرور به جمع می اندازد و می گوید: ما اینیم!
۲. مترو توی ایستگاهی که هیچکس سوار و پیاده نمی شود ایستاد. ایستگاه سوت و کور بود، کسی محلش نمی گذاشت. درها هم باز نشد. مدت هاست این ایستگاه متروک افتاده است. آدم قلبش می گیرد. یعنی نمی شود این ایستگاه را از برنامه اش خارج کرد؟ یعنی واقعا یک چینی مفید و به دردخور در این کشور پیدا نمی شود؟ یعنی یک نفر نیست که در این 1648195 کیلومتر مربع چینی بداند و بتواند دفترچه ی چگونه ایستگاهها را برای مترو تعریف کنیم را بخواند؟ من کسی را می شناسم که مثل این ایستگاه ول معطل است.
۳. توی صف مسافرکش ها ایستاده ام. باز از آن اتفاقهای نادر و تکراری می افتد، نادر در دنیا و تکراری در اینجا. از کلمه ی نادر متنفرم، آدم یاد کفاشی می افتد. نفر سوم صفم ولی یک مسافر کش می آید و پر می شود و می رود و من هنوز ایستاده ام. به کوههای شمال شهر نزدیک تر شده ام. چون دیشب باران آمده تمیزند و دیده می شوند و اثری از دود نیست. آن حس گلاب دره ای ام گل می کند: هروقت می خوام به کسی بگم بریم جایی می گم بریم گلاب دره! عجب! پس به خیلی ها می گی بریم جایی؟!
۴. تا به کاخ برسم باید محوطه ای را از کنار درختهای بلند و تنومند پیاده گز کنم. فرض می کنم احمد شاهم یا محمدرضا. هرکدام باشم ترس دارد. آدم شب توی کاخی بخوابد که این همه درخت گنده و درهای بسته و پنجره دور آدم را گرفته باید خیلی ترسناک باشد. خوشحال می شوم که شاه نیستم، که هیچ گهی نیستم. آقای دکتر! من یه زمانی فکر می کردم یه پخی میشم ولی هیچ گهی نشدم. اصلا در این گیر و دار بی معنا شدن همه چیز یک گهی شدن یعنی چه؟
۵. چند ردیف صندلی را که رد می کنم حسین صدایم می زند. از لای صندلی ها رد می شویم. آن ته مه ها می نشینیم. حسین یکی از برنده هاست. خودش می گوید فوقش دیپلم افتخار! حسین را اولین بار که دیدم اصلا آدم دیگری بودم. آدم در هر لحظه فکر می کند در بدترین وضع روحی است ولی وقتی زمان می گذرد تازه می فهمد آن روزها چقدر اوضاعش خوب بوده، دلش خوش بوده و خیلی چیزهای دیگر. آدم باید سعی کند در روزهایی که افراد خاطره ی خوبی از آن دارند آنها را برای اولین بار ببیند.
۶. بیرون آمده ایم. سوز می آید. پسربچه ای که شکل هری پاتر است و با جایزه اش روی ابرها راه می رود جلوی چشمم رژه می رود. یاد خودم می افتم که در این سن و سال چه کار می کردم. فقط درس و درس و درس. تا سر خیابان هم بیشتر نرفته بودم و فکر می کردم نیاوران یک چیز خوردنیست. یک مشت کتاب چرند هم خوانده بودم و کاریکاتورهای اجق وجق می کشیدم و فکر می کردم فیلمساز بزرگی خواهم شد یکی دستکم مثل ساتیا جیترای.
۷. جوایز حسین را داریم می بریم. حسین دوم شده. همیشه کسی که برنز می گیرد از کسی که نقره می گیرد بیشتر لبخند می زند. خوب است که حسین اول نشده. اول شدن یعنی تمام شدن همه چیز مثل قبول شدن در اولین رشته ی انتخابی دانشگاه مثل عاشق شدن به اولین دختر مثل دویدن صد متر در کمتر از پنج ثانیه مثل زندگی در جوردن و یکی از آن ب م و های رویایی را داشتن. آدم تا کجا می خواهد رکوردها را بشکند. سرگئی بوبکا بودن چقدر لذت دارد؟ نمی دانم. من یک بازنده ی حرفه ایم.
۸. اینهمه راه به دیدن دریابندری و مرادی کرمانی می ارزید. چقدر من بی بته ام! فکر می کنم اگر استنلی کوبریک هم می آمد باز رویم نمی شد بروم جلو و دستش را بفشارم. این کاره نیستم. خیلی دوست داشتم بروم و از نجف دریابندری به خاطر ترجمه ی بازمانده ی روز تشکر کنم و از مرادی کرمانی به خاطر مجیدی کردن کودکی و نوجوانیمان. واقعا کودکی بود یا نوجوانی؟ مرزش یادم نیست. عین ان آقاها دلم را خوش کرده ام که دریابندری را از چهل متری دیده ام و عین دسته خر از کنار مرادی کرمانی گذشته ام.
۹. توی ماشین نشسته ایم. راننده جملات قصار را ردیف می کند روی داشبورد: از صبح چند تریپ رفته ام بازار...آژانس مال یک تیلیاردر است...امشبه رو باید بریم با خانوم دفترخونه...من واریس گرفتم برای همین مغازه ام رو دادم اجاره اومدم تو این کار که سرم گرم باشه...امروز پنج صبح زده ام بیرون. نتیجه: دوای واریس رانندگی در روز به مدت چهارده ساعت (البته تا آن موقع!) است تازه وقتی اجاره ی مغازه ای را هم در ماه می گیرید! می گویم: درآمدتون در ماه چقدره؟ می گوید: یادت باشه ماشین نون نمیده به آدم!
۱۰. از حسین خداحافظی می کنم. وسط چهار راه پارک وی مثل میخ ایستاده ام. به خودم می گویم: خیلی تو تیریپی پسر! هروقت از خودم بدم می آید به خودم می گویم پسر. کمی خودت را شل کن پسر! صندلی جلو می نشینم. راننده می گوید: کمربند! می گویم: آهان! پانزدهم شد. چه آبانی شده امسال! پانزدهم تاریخ یک چیز دیگر هم بود یا سیزدهم. نور زرد بزرگراه از زیپ کاپشنم پایین می سرد و سر زانویم می لغزد توی تاریکی. بچه که بودم جلو سرم را روی پای مامان می گذاشتم و در همین نورهای گذرنده خوابم می برد.
پانوشت: لازم دانستم یادآوری کنم که ده مورد بالا هر کدام هشتاد و هشت کلمه است. اگر خیلی علافید بشمارید و بعد اشتباهم در شمارش را به رخم بکشید آخر می دانید من خیلی انتقادپذیرم! نمی دانم چرا یاد خاطره ای افتادم که نزدیکترین دوستم از پدربزرگ مرحومش تعریف می کرد. می گفت چند سال پیش از مرگش با چندتا از دوستان رفته بوده اند ولایت شان خانه ی پدربزرگش. تازه نشسته بودند و تکیه داده بودند به پشتی ها که پیرمرد بادی ول می دهد. بعد نگاهی مغرور به جمع می اندازد و می گوید: ما اینیم!
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٧:۱۳ ب.ظ روز ۱۳۸٤/۸/۱٦
تگ ها :
خويش تر
خدايا امشبی بر ما نظر کن
بيا و رخت غم از تن به در کن
مگو آنجا چه جای ماست آخر!
بيا و يک شبی را سخت سر کن
از آن بالا تو قدری خم نما سر
بيا و بندگان را مفتخر کن
بيا يابوی ما اسب کهر کن
اگر حکمت نديدی جمله خر کن
بيا از حال زار بندگانت
الف بردار و مس ها را تو زر کن
بيا با ما کمی رنجی کش ای رب!
بکش رنج و ملالش کم اثر کن
مپرس آنگه ز خود اين محنت از چيست؟
برو کار جهان زير و زبر کن
کمی هم روز خلقت را به ياد آر
سپس درجا ملائک را خبر کن
در آن دم کار خود بر دوش آنها
مينداز و دو تا پشت از کمر کن
بگو شاگرد ما در رنج بينيد
زخالق پيش افتاد و گذر کن
بيا يا رب شبی در حلقه ی ما
بيا جاتنگی ما بيشتر کن
بيا بشنو حديث تلخ ما را
ز شرحش گونه های خويش تر کن.
بيا و رخت غم از تن به در کن
مگو آنجا چه جای ماست آخر!
بيا و يک شبی را سخت سر کن
از آن بالا تو قدری خم نما سر
بيا و بندگان را مفتخر کن
بيا يابوی ما اسب کهر کن
اگر حکمت نديدی جمله خر کن
بيا از حال زار بندگانت
الف بردار و مس ها را تو زر کن
بيا با ما کمی رنجی کش ای رب!
بکش رنج و ملالش کم اثر کن
مپرس آنگه ز خود اين محنت از چيست؟
برو کار جهان زير و زبر کن
کمی هم روز خلقت را به ياد آر
سپس درجا ملائک را خبر کن
در آن دم کار خود بر دوش آنها
مينداز و دو تا پشت از کمر کن
بگو شاگرد ما در رنج بينيد
زخالق پيش افتاد و گذر کن
بيا يا رب شبی در حلقه ی ما
بيا جاتنگی ما بيشتر کن
بيا بشنو حديث تلخ ما را
ز شرحش گونه های خويش تر کن.
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٥:۱۱ ب.ظ روز ۱۳۸٤/۸/۱٥
تگ ها :
يک دو سه سگک کفشتو ببند.
با هيچ عروسکی يک چهارراه بيشتر همره نشديم.
با هيچ دلقکی دو استکان بيشتر می نزديم.
با هيچ قاصدکی سه تپه بيشتر آرزو نبرديم.
با هيچ آدمکی چهار فصل بيشتر عشق نورزيديم.
با هيچ بادبادکی پنج پشت بام بيشتر نوزيديم.
با هيچ مترسکی شش کلاغ بيشتر نترسيديم.
با هيچ فندکی هفت ته سيگار بيشتر نکشيديم.
با هيچ کودکی هشت کوچه بيشتر ندويديم.
با هيچ اندکی نه بستر بيشتر نخوابيديم.
با هيچ تکی بيشتر از ده نشديم.
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٥:٥٥ ب.ظ روز ۱۳۸٤/۸/۱٢
تگ ها :
از ديشب اينطوري شدم. فقط چراغ آشپزخانه روشن بود. توي مبل گندهه فرو رفته بودم، پايم را روي ميز شيشه اي دراز كرده و از مچ رويهم انداخته بودم، كنترل تلويزيون توي دستم بود. منير پشت ميز گرده نشسته بود، آرنج هايش را روي ميز گذاشته بود و سيگار مي كشيد، ميز محكمي بود كه پارسال از جمعه بازار خريده بود. وقتي با هن و هن از در ردش كرد توي هال فهميدم كر پدرش شده و سره را از بنجل مي شناسد. كانال را عوض كردم.
ـ من نمي دونم اين فيلماي عهد دقيانوس رو اينا از كجا ميارن نشون مي دن.
منير دود را عمودي فرستاد سمت سقف و با صداي گرفته اش گفت:
ـ تو همه چي به چشمت عتيقه س، پيرمرد!
هميشه دوست داشتم بچه هايم به من تو بگويند. لذت اينكه نوه تازه زبان بازكرده اي به اسم كوچك صدايم كند دهانم را آب مي اندازد هرچند گمان نكنم حالا حالاها از منير آبي گرم شود. همان كانالي كه فيلم مي داد را آوردم.
ـ دختره مشنگ! مي خواي بگي اين فيلم جديده؟
ـ ديگه وقتشه بذاريمت لاي پلو.
جوابي بهش ندادم ولي سرم را طوري تكان دادم كه يعني به جهنم! تو خريت خودت بمون. نشانه گيري كرد و با نوك انگشت ته سيگارش را پرت كرد تو سطل فلزي كنار ميز. بلند شد و گفت:
ـ خيلي باشه مال دو سه سال پيشه.
چراغ را روشن كرد. نور سريد روي تابلوي خاكستري ته هال، روي عكس سياه و سفيد مادرش كه از ديوار روبرو كنار تفنگ شكاري آباء اجداديمان زل زل نگاهم مي كرد. تفنگ به سياهي مي زد. از جا پريدم. فرش دستباف زير پايم كه گوشه اش اسم و امضاي پدرم لابه لاي تار و پود آن بافته شده بود تركيبي بود از رنگ هاي طوسي سير و مشكي دلگير با نقاط سفيد و توي ذوق زن ابريشم. منير هيكل استخوانيش را به ستون تكيه داده بود و داشت نگاهم مي كرد. به پيراهن سفيدش كه راه راه هاي موازي كمرنگي رويش خطهاي خاكستري انداخته بود اشاره كردم و گفتم:
ـ اين كدوم لباسته؟
ـ همون هميشگي.
يك سيگار از پاكت روي ميز برداشت و خوشمزگيش دوباره گل كرد. يك موقع مي شد دو روز حرف نمي زد و هرچي هم چيزهاي بامزه برايش مي گفتي گوشه دهانش را كج مي كرد و كنفتت مي كرد. يك زماني هم از زور طنازي و با نمكي پوست مي تركوند، معجوني بود از من و مادرش.
ـ ببين! يه جاي مطمئن مي شناسم واسه تاكسيدرمي. بعدم ميذارمت يه جاي خوب كه تو ديد باشي ... اينجا چطوره؟
به عسلي دم در اشاره كرد. رويش گلداني چيني بود كه نقش و نگارهايش به ذغال مي زد. گوشه دهانم را كج كردم كه يعني خيلي بانمك شدي دخترك! دست كشيدم روي پوست سرم، گيج شده بودم. لباس هميشگيش سفيد بود با راه راه هاي صورتي.
...
خسته شدم. قصه بی قصه. هرچند هرچی می خواستم گفتم. سازم کوک نیست. می گفتم همه چیز بهتر خواهد شد. نمی گفتم. این بار نمی گفتم. می دانستم خبری نخواهد بود. کسی نخواهد بود. نجات دهنده ای. فریادرسی. حوصله ی برهنه شدن در ویترین انظار عمومی را ندارم. دل و دماغ به به چه چه و کل کل و فحش خوردن را ندارم. آی! خدای نوشتن! به دادم برس! چیزی که به زبان آید بی ارزش می شود. اهمیت اش را از دست می دهد آنقدر که دیگر نمی شود. دارم فرو می روم. این یعنی چی دکتر؟ درونم دهان بازیست که فریاد می کشد. بروم استادیوم کمی خودم را تخلیه کنم. بروم سر قبر کسی خودم را تخلیه کنم. بدم می آید از سر قبر رفتن. آن تو که چیزی نیست. جز مورچه ها و کرم هایی که با شکم باد کرده و صورت های راضی نشسته اند و دندان شان را خلال می کنند. از همه متنفرم. تا اطلاع ثانوی به من زنگ نزنید. نامه های فدایت شوم ای مرتیکه ی بی سر و پا به من ننویسید. برایم نسخه نپیچید. خواهش می کنم. هیچ کاری نکنید.
ـ من نمي دونم اين فيلماي عهد دقيانوس رو اينا از كجا ميارن نشون مي دن.
منير دود را عمودي فرستاد سمت سقف و با صداي گرفته اش گفت:
ـ تو همه چي به چشمت عتيقه س، پيرمرد!
هميشه دوست داشتم بچه هايم به من تو بگويند. لذت اينكه نوه تازه زبان بازكرده اي به اسم كوچك صدايم كند دهانم را آب مي اندازد هرچند گمان نكنم حالا حالاها از منير آبي گرم شود. همان كانالي كه فيلم مي داد را آوردم.
ـ دختره مشنگ! مي خواي بگي اين فيلم جديده؟
ـ ديگه وقتشه بذاريمت لاي پلو.
جوابي بهش ندادم ولي سرم را طوري تكان دادم كه يعني به جهنم! تو خريت خودت بمون. نشانه گيري كرد و با نوك انگشت ته سيگارش را پرت كرد تو سطل فلزي كنار ميز. بلند شد و گفت:
ـ خيلي باشه مال دو سه سال پيشه.
چراغ را روشن كرد. نور سريد روي تابلوي خاكستري ته هال، روي عكس سياه و سفيد مادرش كه از ديوار روبرو كنار تفنگ شكاري آباء اجداديمان زل زل نگاهم مي كرد. تفنگ به سياهي مي زد. از جا پريدم. فرش دستباف زير پايم كه گوشه اش اسم و امضاي پدرم لابه لاي تار و پود آن بافته شده بود تركيبي بود از رنگ هاي طوسي سير و مشكي دلگير با نقاط سفيد و توي ذوق زن ابريشم. منير هيكل استخوانيش را به ستون تكيه داده بود و داشت نگاهم مي كرد. به پيراهن سفيدش كه راه راه هاي موازي كمرنگي رويش خطهاي خاكستري انداخته بود اشاره كردم و گفتم:
ـ اين كدوم لباسته؟
ـ همون هميشگي.
يك سيگار از پاكت روي ميز برداشت و خوشمزگيش دوباره گل كرد. يك موقع مي شد دو روز حرف نمي زد و هرچي هم چيزهاي بامزه برايش مي گفتي گوشه دهانش را كج مي كرد و كنفتت مي كرد. يك زماني هم از زور طنازي و با نمكي پوست مي تركوند، معجوني بود از من و مادرش.
ـ ببين! يه جاي مطمئن مي شناسم واسه تاكسيدرمي. بعدم ميذارمت يه جاي خوب كه تو ديد باشي ... اينجا چطوره؟
به عسلي دم در اشاره كرد. رويش گلداني چيني بود كه نقش و نگارهايش به ذغال مي زد. گوشه دهانم را كج كردم كه يعني خيلي بانمك شدي دخترك! دست كشيدم روي پوست سرم، گيج شده بودم. لباس هميشگيش سفيد بود با راه راه هاي صورتي.
...
خسته شدم. قصه بی قصه. هرچند هرچی می خواستم گفتم. سازم کوک نیست. می گفتم همه چیز بهتر خواهد شد. نمی گفتم. این بار نمی گفتم. می دانستم خبری نخواهد بود. کسی نخواهد بود. نجات دهنده ای. فریادرسی. حوصله ی برهنه شدن در ویترین انظار عمومی را ندارم. دل و دماغ به به چه چه و کل کل و فحش خوردن را ندارم. آی! خدای نوشتن! به دادم برس! چیزی که به زبان آید بی ارزش می شود. اهمیت اش را از دست می دهد آنقدر که دیگر نمی شود. دارم فرو می روم. این یعنی چی دکتر؟ درونم دهان بازیست که فریاد می کشد. بروم استادیوم کمی خودم را تخلیه کنم. بروم سر قبر کسی خودم را تخلیه کنم. بدم می آید از سر قبر رفتن. آن تو که چیزی نیست. جز مورچه ها و کرم هایی که با شکم باد کرده و صورت های راضی نشسته اند و دندان شان را خلال می کنند. از همه متنفرم. تا اطلاع ثانوی به من زنگ نزنید. نامه های فدایت شوم ای مرتیکه ی بی سر و پا به من ننویسید. برایم نسخه نپیچید. خواهش می کنم. هیچ کاری نکنید.
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٦:۳٠ ب.ظ روز ۱۳۸٤/۸/۱٠
تگ ها :
رکود
مرا ببريد
از اين رکود رو به فزون
از اين تنگنای تاريک
مرا در ببريد
از اين تناوب و تکرار
از اين تجسم بودن
از اين رنج جا ماندن
مرا ببريد
مرا در ببريد
از اين روزهای وارونه ی خاکستری
از اين انهدام لحظات ابری
مرا در ببريد.
از اين رکود رو به فزون
از اين تنگنای تاريک
مرا در ببريد
از اين تناوب و تکرار
از اين تجسم بودن
از اين رنج جا ماندن
مرا ببريد
مرا در ببريد
از اين روزهای وارونه ی خاکستری
از اين انهدام لحظات ابری
مرا در ببريد.
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۱:۳۸ ق.ظ روز ۱۳۸٤/۸/٩
تگ ها :
بگو
بگو
چند فال دیگر
سر از خاک در خواهی آورد
سر از این مرگ خودخواسته
سر از این غیبت طولانی
و مرا به بوسه و خواب و خلسه
مهمان می کنی
بگو
یک نفس
تا کدام قله باید دوید
تا کدام قاره ی نا مکشوف
تا کدام لک به روی نقشه
تا به تو رسید؟
بگو
از بودنت
چند غلت سهم من است؟
و از نبودنت
چند آه عمیق را برای من خرج کرده ای؟
بگو
خاطرات خیسمان را
در باد آویخته ای روی بند؟
یا آنها را هرشب تازه تر می کنی؟
بگو
حرفی بزن
سایه ام به پرتگاه افتاده
و تا نهایت بودن من
یک نفس مانده.
چند فال دیگر
سر از خاک در خواهی آورد
سر از این مرگ خودخواسته
سر از این غیبت طولانی
و مرا به بوسه و خواب و خلسه
مهمان می کنی
بگو
یک نفس
تا کدام قله باید دوید
تا کدام قاره ی نا مکشوف
تا کدام لک به روی نقشه
تا به تو رسید؟
بگو
از بودنت
چند غلت سهم من است؟
و از نبودنت
چند آه عمیق را برای من خرج کرده ای؟
بگو
خاطرات خیسمان را
در باد آویخته ای روی بند؟
یا آنها را هرشب تازه تر می کنی؟
بگو
حرفی بزن
سایه ام به پرتگاه افتاده
و تا نهایت بودن من
یک نفس مانده.
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۸:٢٢ ب.ظ روز ۱۳۸٤/۸/٤
تگ ها :
نظرات ()


