مرواريد های شرقی!

دیدار دوست گرچه میسر نمی شود

پس سرِ چیست کز سر ما در نمی شود؟

(( از دل رود چو یار تو از دیده ات رود))

تقصیر کیست شامل ما گر نمی شود؟

گویی چو سرنوشت مرا شرح غم نوشت

با طعنه گفت: او که غمش سر نمی شود.

دیشب ندای خواجه مرا پند غیب داد

دیگر مخواه چاره که دیگر نمی شود.

هر دم ملامتی تو نثارش روا مدار

آن را که خواست بهر کسی شر نمی شود.

صد خار اگر که رفت به دستان باغبان

یک غنچه زین میانه که پرپر نمی شود.

بی رنگی فراغ به از سرخی وصال

حرفیست بهر کر که مکرر نمی شود.

این نکته حامدا !! تو ازین خواجه پند گیر

شوریست در فراق که آخر نمی شود.

…………………

نبود قلب مرا گر که هیچ خانه چه غم!

ز ما نماند اثر گر به این زمانه چه غم!

مراد ما گر از این زندگی نشد حاصل

مرا دگر ز مریدان این میانه چه غم!

وگر ز شوق به دریای وصل او غرقیم

هزار بار بگو نیست اش کرانه چه غم!

چو سر دهد لب یارم سرود بدرودی

چو داده ایم سر از دست زین ترانه چه غم!

تمام عمر چو حامد!! به چشم خود دیدی

نشود لحظه ای از عمر کم به چانه چه غم!

 

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٩/٢۸
تگ ها :

رودخانه وحشی

امروز پنجشنبه بود. امروز با مجید و شیده رفتیم شهربازی و خیلی خوش گذشت. نمی خواستیم بریم ولی رفتیم. شیده شب که پیاده شد گفت چون نمی خواستیم خوش گذشت شایدم گفت چون نمی دانستیم. یادم نیست، داشت خوابم می برد رو پای مجید. مجید یه دستشو گذاشته بود رو پیشونیم که سرم نخوره به فرمون. مجید گفت: می خوای این جمعه پیش خودت باشه؟ شیده انگشت کشید رو لپم. مجید که گاز داد سرمو بلند کردم. جلوی فرمون نبودش. مجید گفت: مگه خواب نبودی؟ ظهری که زنگمان خورد از پنجره رنویمان را دیدم. برای مجید جیغ زدم: مجییییییییییییییید! ولی نشنید. دیدم سمانه سمیعی حسود هم رفت سوار پاترول باباش شد. کیفم رو انداختم بالا و گرفتم. بعد رفتم سوار شدم. مجید برام بستنی زمستونی خریده بود. دو تا خریده بود ولی گفت یکیشو بخور. بعد رفت توی اون خیابان که درختهای بلند دارد. گفتم که دفتر دیکته ام را جا گذاشتم. مجید پرسید هنوز خودم به خودم دیکته می گم یا نه. پوستشو گذاشتم جلوی شیشه که باد انداختش زیر صندلی. پرسید: این هفته کتاب متاب چی خوندی؟ انگشتمو لیسیدم. بعد از یک جایی که ممنوع بود رفت و ترسیدیم پلیس سر خیابون باشه. مجید زیاد گاز داد و گفت نیست، نیست، نیست. ولی بود. دفترشو زد به شیشه. گفتم خیطینا مجید! فرانک موسوی به همه چی میگه خیطینا. بعد پیاده شد و به پلیس گفت: قرار نبود شما اینجا باشین. پلیس گفت: گواهینامه. کلاهش خیلی بیریخت بود. مجید جریمه رو گذاشت تو کیفم. گفت: میدی به معلم علومتون. گفتم علوم نه فارسی. گفت: اصلا بده به مدیرتون و خندیدیم. بعد گفت مدیرتون شوهر کرد آخرش؟ ابروهاشو یک هفته اس نازک کرده خانوم. فاطمه حسینی گفت دیده نامزدشو. می گفت شکل خیار بود. بعد گاز زد به خیار معصومه فرجی. معصومه فرجی هم خیارشو انداخت تو سطل و گفت دهنیه. فاطمه هم گفت بینیم بابا و دماغشو با مقنعه ی معصومه پاک کرد، معصومه هم بهش گفت کثافت آشغال! مجید گفت: مقنعه تو درآر. شنبه به شیده گفتم که سمانه سمیعی پنجشنبه ایه پرسید مجید داداشته؟ شیده گفت: گفتی بهش که داداشت نیست؟ گفتم نه. بعد سمانه اخم کرد و گفت: آخی! بدبخت تو. من هم با علوم زدم تو سرش. اون هم مومو کشید. با اون بابای سبیلوش. مجید نیگر داشت. گفتم: تقصیر توئه وگرنه من خودم قدم می رسید. گفت: نیست حالا مامانت خیلی قد بلنده. اینو اون هفته گفتم. مجید هم اون هفته گفت که نرفتیم شهربازی. این دفعه گفت: پیداش کن بندازش تو سطل. اون یکی رو گذاشته بود جلو فرمونش. می دونست می دونم خودم باید بزنم زنگو. یک ساعت زیر صندلی رو گشتم تا پیداش کردم. الان گذاشتمش لای دفترم. این دفعه برای اینکه دستم برسه کیفمو نذاشتم زیر پام. شیده گفته دیگه برام جامدادی نمی خره. منم نگفتم میگم مجید برام بخره. خوب دختر خوبی ام من. زنگ آقای کمالی اینها رو زدم و گفتم: خودش، خودش، خودش. خودش برداشت. گفتم: امیرحسین درو باز کن زنگ ما خرابه. گفت: من امروز ریاضی هیجده شدم. دلت بسوزه. گفتم: سوخت. درو باز کن. نون دستمه. در گفت تق. گفتم: متقلب، متقلب، متقلب. گفت: خر، خر، خر. گفتم: آیینه. بعد دویدم خوردم پشت پری خانوم که داشت پله ها رو جارو می کرد. گفت: چته بچه؟ گفتم: چمه چمه...چمه...چمه چمه چمه چمه چمه. مثل پلنگ صورتی گفتم. یک چیزی گفت که فقط سین شو شنیدم. شیده گفت: مگه چند بار در هفته انشاء دارین؟ گفتم: ناهار چی چی داریم؟ رنده رو سه بار زد به لبه ی کاسه گفت: دارم... امروز راحتم از دستت. چشماش قرمز بود. گفت: این پسره کارت داشت. می خواست ببینه لوبیات چقدر شده. گفتم: آخ! لوبیام. کوش لوبیام؟ گفت: نمی دونم. پنجره رو کشید. گفتم: بیرون نذاشته باشیش یخ بزنه. سر پایین گفت نه و صدای نفس کشیدن از دماغش در آورد و از دهنش بخار بیرون داد. مجید میگه آدم باید یه بار گول بخوره. دویدم بیرون. تو راه پله بلند گفتم: خدافظ. چند تا پله رفتم. گوش دادم. لیوان لوبیامو یا تو یکی از کابینتها گذاشته یا تو فر گاز، جاش امنه. دویدم. بعد پام رفت رو جاروی پری خانوم. گفت: ای بابا! بعد یه سین دیگه گفت. درو باز کردم. مجید آچاراشو ریخته بود دم در. زنگمون سیماش بیرون بود. مجید گفت: فقط زنگ نمی زنه یا صدام نمیاد؟ گفتم: چه می دونم. بعد رفتم پشت فرمون نشستم و نیگاش کردم. مجید گفت: نمی زنه مثکه. خم شد. انگشتم رفت طرفش. شیده اومد بیرون. گفت: ببین این دختر وحشیت بی کاپشن...اینو چرا باز کردی؟ مجید با آچار پشتشو خاروند گفت: گفتم شاید خراب باشه. زیپمو تا زیر گردن که بدم میاد کشید بالا گفت: فقط همین یکی رو بلد نبودی! گفتم: من؟ مجید آچارا رو گذاشت صندوق عقب. من رفتم اون ور. سوار شد. شیده گفت: سرماش ندی، بدبختیش یه هفته مال منه. مجید گفت: باشه. گرماش میدم. شیده گفت: چه لوس! مجید هیچی نگفت راه افتاد. شیده گفت: مجییییییییید! زد به دستم. دنده عقب رفت. شیده گفت: اینو جا گذاشتی. یه آچاری بود که اسمش سخته. مجید گفت: تو نمیای؟ مجید گفت: می خوام ببرمش شهربازی. شب می رسونمت. تا شیده بیاد همش اخم کردم. مجید خواست نازمو بکشه. باز اخم کردم. گفتم: من شهربازی نمیام. قایمکی نیگا کردم. برش نداشت از جلو فرمون که از کنار گوشم بده بهم تا باهاش آشتی کنم. گفتم: من نمیام، چرا اول به من نگفتی شهربازی رو؟ یه جوری که گریه می خوام بکنم گفتم مثه الهام جعفری که همیشه ی خدا اینجوریه. صدای خش خش اش نیومد ولی دهنم آب افتاد. گفت: یه دفعه ای یادم اومد پارسال قولشو بهت داده بودم. گفتم: من شهربازی نمیام و چونه مو فشار دادم رو شیشه و لبمو گذاشتم روش. رد لبم افتاد. گفت: اونجا با شیده سوار چرخ و فلک که شدین رفتین بالا از اون بالا تف کن کله ی من بی حساب شیم. لبمو برداشتم. رد دو تا لب افتاده بود رو بخارا. گفتم: مگه تو چرخ و فلک نمیای؟ گفت: فایده اش چیه سه تایی بریم. شما که برین بالا یکی باید پایین باشه که براش دست تکون بدین. لبامو غنچه کردم و گفتم: چه لوس! پری خانوم داشت جاروشو می تکوند دم در. بعضی وقت ها مجید از سمیرا کاشانی هم لوس تره. گفتم: خب نیا. گفت: خب نمیام. در داشبورد باز نمی شد. گفتم: رودخانه وحشی هم نمیای؟ بهاره خلیلی می گفت خیلی ترسناکه. مجید گفت: ترسناکه یعنی چی؟ یعنی خطرناکه؟ گفتم: اینشو نگفت. ولی باباش نذاشته سوار شه. مجید سرشو جلو برد، دندوناشو به آینه عقب نشون داد گفت: باباش سبیل داره؟ گفتم: نمی دونم. گفت: اونو تنهایی برو. بعد من رفتم عقب. زیپ کاپشنمو پایین کشیدم تا نافم. بهاره خلیلی می گفت بچه ننه ها با اولیاشون سوار رودخانه وحشی می شن. اولیا رو مثه خانوم عسگری گفت. دراز کشیدم عقب، سرمو چسبوندم به در. یه گوشه ی آسمون دیده می شد با یه کلاغ رو شاخه با یه رد سفید هواپیما که مجید می گفت بخاره که یخ زده که اون روز امیر حسین تو پشت بوم می گفت مگه میشه. چرخیدم سرمو بلند کردم، دماغمو گذاشتم لبه ی پنجره. شیده مانتو روشنه شو پوشیده بود ولی لباش همون رنگی بود.   
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٢:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٩/٢٢
تگ ها :

سندرم

نگاهم روی گلدان های چینی، قفل های زنگ زده، سکه های سوراخ، پیپ، جعبه سیگاری فلزی، عینکی بی دسته که انگار چند دقیقه پیش از روی دماغ مرده برش داشته اند، تسبیح های دانه درشت، تپانچه ای که فندک است، بابا قوری در اندازه های مختلف و عکس های رنگ و رو رفته ی شاه های قاجار می چرخد و به توده ی مربعی صفحه هایی که در کارتنی جا خوش کرده اند ثابت می ماند. به شوق همین ها آمده ام که صداهای جادویی گذشتگان رویشان خط انداخته اند. می دانم که میان آن کارتن، صفحه ای منتظرم است. بعضی روزها اینطوری می شوم. بعضی روزها چیزی صدایم می کند، کتابی از قفسه ای خاک گرفته در دست دوم فروشی سر کوچه ی سام کنار آن خرما فروشی که غروب های پنجشنبه یک سینی را پر می کند از نامرغوب ترین نوع خرماهایش و برای رفتگانش فاتحه جمع می کند، می گوید بیا مرا بخر و ببر. و بعضی جمعه ها صفحه ای از سایمون یا ژاک یا جان یا باب یا اصلا همین منوچهر سخایی خودمان از بین خاک و خل و زیر خاکی و زنان شیکپوش و مردان سویچ به دست و پاموره های لغزنده بر ساق پا و زیپو های دست به دست شونده، امواج مانیه تیسم اش را بالسامو وار به سمت من می فرستد که برخیز و بیا.
صبح که زدم بیرون خوابیده بودند کنار هم. نگاهشان که کردم دلم گرفت. لجم هم در آمد. روی پاره ترین کاغذی که پیدا کردم با آب دهان ترین مدادی که توی شیار قفسه بود نوشتم من رفتم بگردم، امروز روز خودمه. عین بچه ای که اسباب بازی اش را گرفته باشند نوشتم. وقتی کاغذ را روی در قوطی و قطره چکان را روی کاغذ می گذاشتم پرواز هفت و ده دقیقه به شماره ی 915 به مقصد شیراز از روی خواب آلودگی شهر و لبه های پشت بام و لقی آنتن و آن کلاغی که بی برو برگرد هر روز صبح سر ساعت شش و نیم جیغ می زند و تشت لباسی که دیروز آن بالا جا ماند و آخرش یک نفر نرفت بیاوردش اوج گرفت.
روی زانو می نشینم کنار کارتن و صفحه ها را ورق می زنم، تصویر تیره ی زن و مردی که تانگو می رقصند، ویولن زن روی بام، دکتر ژیواگو و... زمانی برای مای جک جونز... چشمانم گشاد می شود و از جلد می کشم اش بیرون. آخ!...تویش صفحه ی دیگریست از یک بابایی که نمی شناسمش. باز گول خوردم. صدای جک جونز دور و دورتر می شود و می رود پشت آن دختری که مچ پای سفیدش را بیرون انداخته و قر می دهد و از لای بقایای مرده ها دنبال تابلویی می گردد که تویش دو تا دختر همدیگر را بغل کرده اند که ببرد بزند بالای سرش در اتاقش و خیلی که حالش گرفته شد به آن نگاه کند و همکلاسی دبیرستانش یادش بیاید و آن پله هایی را که به پشت بام می رفت و نوری را که انگار غمگین تر از آن نمی توانست کف پاگرد برای غبارها مربع بسازد و دو قطره اشکی از چشم بچکاند. زنی دستش را به پشت آرنج مرد دیلاق کناری اش می سراند و دلش خوش است که فقط خودشان دو تا آن کشف حیاتی را کرده اند که به همه چیز معنا می دهد و البته از همه چیز معنایش را می دزدد. اصلا کی گفته جمعه ها روز خانواده است؟ دوباره سرم را می کنم توی کارتن. صفحه ی آوای موسیقی را جوری رد می کنم که صدای خشی از زیر آستینم می آید. زیر چشمی نگاهی می کنم، طرف حواسش نیست. با ناامیدی دارم به ته کارتن نزدیک می شوم که آمستردام ژاک برل را با آن جلد سیاهش می بینم. صدای غمناک ژاک برل آدم را می برد به کافه ای برِ آب که مرغان دریایی را می شود از در نیمه بازش دید که اوج می گیرند و کج کج ادای سقوط را در می آورند و پر است از دود سیگار و لیوان های زرد کف دار چاق و خنده ی ملوان های تنها و اثری از زق زق نیست. مگر می شود در زق زق موسیقی گوش داد؟ یکی می خورَد به پشتم، کم مانده شیرجه بزنم وسط صفحه ها. کف دستم را زمین می گذارم و در معذرت می خواهمِ طرف بر می گردم سمت اش. پسربچه ای را جلوی سبیل هایش گرفته. بچه ی شیطانِ جین پوشِ ناسازگار دست و پا می زند که پدر سبیلویش زمینش بگذارد. سبیلو بچه را که زمین می گذارد آرام و قرار ندارد، انگار چیزی کم دارد. مطمئنم اگر چند تا کیسه و ساک و کیف بچه و از این چیزها به او آویزان کنم نگرانی اش برطرف می شود، سنگین می شود و دیگر با یک نسیم الکی که زیرش بزند نمی رود توی آسمان نقطه شود. شک ندارم شب ها تا چند پوشک بچه را دو انگشتی و با نگاهی عاشقانه روانه ی سطل نکند خواب راحت به چشمش نمی آید. بلند می شوم. زانوهایم خشک شده. می گوید دو تومن، دو هزار تومن، تازه چون مرا می شناسد. این شناختن پدر آدم را در می آورد و باز آدم آدم بشو نیست، نمی کند یک ماسک لا اقل از این چوبی ها که باید مال قبایل آفریقا باشد بخرد و بزند به صورت و خیال خودش را راحت کند. تازه در آن کافه، پشت آن میز چوبی و در آن زاویه ی تاریک و پر دود کسی به کسی نیست. چانه می زنم. باقی پول را می گیرم و فاتحانه و صفحه به دست به سمت دیگر بازار می روم یک جایی که چشمم به این پسره ی تخس نیفتد.
مردم گذشته را مثل آب خوردن فراموش می کنند و به هرکسی که بخواهد آن را یادشان بیاورد برچسبی می چسبانند. گرامافون را کسی یادش نیست و جوان ها با پوزخند، بچه ها با شگفتی و پیرها با تاسف به صفحه ی آمستردام من نگاه می کنند و می گذرند. به صفحه می گویند گرام. آخر آدم این درد را کجا ببرد که با قیافه های حق به جانب به صفحه می گویند گرام؟ اگر الان یک نفر پیدا شود و به نوار ضبط بگوید ضبط صوت چقدر مسخره است؟ مسخره است دیگر، چون مال الان است مال همین روزهاست و این روزها همه چیزش مسخره است. آخ! که الان می روم خانه و در تاریکی با پرده هایی کشیده سوزن را می گذارم روی بزرگترین دایره، تنظیم اش می کنم روی سی و سه دور و لم می دهم روی صندلی ننویی و دود سیگار را با حرص می کشم تو و باریکه های نور را رویایی می کنم. چند وقت می شود که حسرت به دل سیگار کشیدن توی چهار دیواری خانه مانده ام، نه مثل دزدها توی تراس یا دم در به بهانه ی زباله. توی همین فکرها تنه می خورم که نگاهم می افتد به ریش توپی و نگاه شیشه ای و دست های توی جیب کاپشنش. جلو می روم. دورش دو میز گرد جدید گذاشته، آن صندوق میخ دار که یک بار گفت چوبش نمی دانم ال است و بل است همچنان وا رفته کنار خرت و پرت هایش، یک میز ناهارخوری مستطیلی با شش صندلی کمی آن طرف تر است و به دیوار، همان آینه ی سنگی را تکیه داده که تراش هایش نمی دانم چه طوری بود که ارزش داشت. دارد به پیرزنی نشان می دهد که میز ناهارخوری چطور در یک آن هشت نفره می شود. آخر این پیرزن میز ناهارخوری عتیقه ی شش نفره ای را که کشویی دارد که کافی است آن را بکشی تا دو تا نانخور بیشتر سر سفره ات بنشینند می خواهد چه کند؟ دستانش را بالاخره در می آورد. میز را می گیرد تکانی می دهد. هشت نفره شده. نگاه فروتنانه ی شعبده بازی که ساختمانی را غیب کرده از روی کت ها و مانتوها می چرخد. همیشه تا مرا می بیند می گوید یک گرام دارم یکِ یک. فکر کنم یادش رفته من گرامم را از خودش خریدم. به آدم بر می خورد. می خواهم اگر این بار گفت بگویم پس آنکه به من فروختی یک نبود و مثلا دو بود یا یک چیزی بالاتر.
- به سلامتی پس...
می گویم: بله.
- حالا چی هست؟
می گویم. و اضافه می کنم: اذیت می کنه. فعلا گذاشتمشون خونه ی پدرش. تا این را می گویم خودم تعجب می کنم که چرا چنین حرفی را به این آدم زده ام انگار بی اختیار به جای طبقه ی دوم همیشگی زنگ سوم را زده باشم. همانطور با دندان های شینِ پدرش و انگشت اشاره ی روی زنگ به حرف بی ربطم فکر می کنم.
- ببین حرف منو گوش کن... دو نفر فقط باید تفاهم داشته باشن.
یک جورهایی جا می خورم. معمولا حرف های مان از چوب آبنوس و کمد و باند برای گرام و صندلی لهستانی آن ورتر نمی رفت. همین طور دستم را نگه داشته. یک امتحانکی می کنم. محکم نگه داشته. الکی و کشدار تایید می کنم: بَ.....له. بعد جمله ای به دادم می رسد: راستی آقای تفرشی شما بچه ندارین؟
- فروش رفته خانوم...یه دختر دارم. دو سالم هست که ندیدمش. به عرضم توجه کردی می گم فقط تفاهم.
می گویم بله و صد بار دیگر هم می گویم بله و دستم را در می آورم و خداحافظی می کنم و از کنار میز ناهارخوری کذایی رد می شوم که با آن مثل آب خوردن می توانی منکر دو نفر از اعضای خانواده ات شوی. دور که می شوم از زیر ریش توپی اش و از بالای لی لی ای که از سرما می کند با آن دست های توی جیبش می گوید: دفعه ی دیگه یه بیسکوییتی چیزی عوض شیرینی بیار لااقل.
به اندازه ی چند این پا آن پا کردن بین تنه زدن های مردم و قاب عکس های خالی قطار شده پای دیوار و صدای تکراری دشت اولمه و ماهی رو که تو دریا معامله نمی کنن دور خودم می چرخم. بعد می پیچم توی پله ها و از کنار پیرمردی که کت گشادی پوشیده و ویولن می زند و دو تا جوان که سیگار می کشند و مردی که عینک ته استکانی زده و رادیوی دو موجی را به گوشش چسبانده و زنی که ماهیچه ی پشت پایش در رفتگی جورابش را بیشتر نشان می دهد و می گوید خدا نصیب نکنه رد می شوم. می روم توی خیابان که ظهر جمعه روی آسفالتش افتاده. یک ماشین ترمز می زند. صفحه را کنار پایم می گیرم و خم می شوم که از شیشه ی تا نیمه پایین کشیده اش بگویم دربست پونک! چشمم می افتد به مسافری که روی صندلی عقب در مانتویش نشسته. می گویم مستقیم و سوار می شوم و صفحه را روی پایم می گذارم و منتظر می شوم تا مسافرش پیاده شود تا بپرسم چقدر می گیرد دربست تا پونک. راننده با دستِ سیگارش فرمان را می چسبد و با دست سمت من پیچ رادیو را می چرخاند: حالا اگه اینجا نیفتاده بود صد دفعه می گفت. می پرسم: چی نیفتاده بود؟ می گوید: پهه! و دود را می فرستد توی دل جمعه. صدای گوینده ی رادیو که با همه چیزِ یک ظهر تعطیل جور در می آید با خش خش شنیده می شود: محققان دریافته اند خطر سندرم مرگ ناگهانی در نوزادانی که هنگام خواب از پستانک استفاده می کنند کمتر از...این محققان... بعضی کلمه ها آهنگ خوبی دارند، چند بار زیر لب تکرارش می کنم. با دست امتحان می کنم زیپم باز نباشد، عادت دارم. سرفه ای می کنم، چشمم را می مالم، کم مانده برای یک فولکس قورباغه ای که آنقدر کنار خیابان مانده که چرخ هایش پوسیده دست تکان بدهم که با همین بغل ها لطفا! از کنار سرم اسکناس مچاله ای را دراز می کند سمت راننده و دراز می کند سمت ترک شیشه ی جلو که خیابان و خانه ها را خط می اندازد و سمت آینه و سمت آن ویل ویلکی که زیر آینه هی به چپ و راست تاب می خورَد. من هم پیاده می شوم. با هرچه بروم پونک با این ماشین نباید بروم. یک ماشین دیگر سرعتش را کم می کند. فکر می کنم بالاخره کِی قرار است این محققان درجه ی لذت زندگی در ساحل یک بندر آزاد را تعیین کنند. زن می پیچد توی کوچه ای که یک توپ پلاستیکی از آن می پرد وسط خیابان. رویم را بر می گردانم. می گویم: پونک دربست! راننده که خودش را کج کرده سمت من می گوید: برو خدا پدرت را بیامرزه! و گازش را می گیرد و صدایش دور می شود. چند لاستیک دیگر آرام می آیند و با سر و صدا می روند. این لاستیک ها روی چند دور تنظیم شده اند؟ از خیره شدن به آسفالت ترک خورده ی خیابان چیزی دستگیرم نمی شود. هاج و واج صفحه را مثل کیسه ی تخم مرغی که ناغافل ته اش در آمده باشد دستم گرفته ام. پیرمردی هاف هافو با نچ نچ نچ از پشتم رد می شود. یک کیوسک روزنامه فروشی سر چهار راه است. می روم سمتش تا یک نخ سیگار بخرم و پشت ام را بدهم به آفتاب و دو سوم اش را دود کنم و گرم شوم. بعد ببینم احیانا روزنامه فروش خبر دارد که چه چیزی افتاده.
  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٢:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٩/٢٠
تگ ها :

سيمين بر

شبی که خواب به چشمان تر نمی آيد
به مشرقم ز چه خورشيد در نمی آيد؟
خمار خلسه ی آن خاطرات خوب خزان
نشسته بر برم اما خبر نمی آيد
به يک ندا شود از اين سياهچاله شوم
ولی نوايی از آن سيم بر نمی آيد
مرا که يک سر سوزن اشاره بس باشد
بگو به باد سحر يار گر نمی آيد
بهار عمر چو بگذشت در خزان زمان
عجب مدار که بر شاخه بر نمی آيد
مرا که عمر به اين التهاب ناب گذشت
مگو که کار دگر کن که بر نمی آيد
چو بند بند بدن بند بندگی تو شد
چه غم! که پای رهم بيشتر نمی آيد
به اين شبانه ی لبريز بيم تاخته ام
که صبح دولت کس بی خطر نمی آيد
کسی ز هشت جهت اينچنین خطابم کرد:
((بر اين شبانه که روز دگر نمی آيد
هزار شام غريبان چو بشکنی حامد!!
چه سود می کند! آن سيم بر نمی آيد.))   
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/۱٤
تگ ها :

لرز

سبزهای ديروز می لرزند.
سر پنجه هايشان به خاک گراييده
و تصويرشان ته کشيده.
ابر می سازم
و در زوال زمستان های گذشته
می لرزم.   
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/٥
تگ ها :

پلکان شیبدار

...چیزی نیست جز احساس دلتنگی برای خودت. خودی که در آن موقعیت بودی و حالا دیگر نیستی.
آل رد/ وسوسه های دوستانه /جلد هفتم


پشت در مدتی مردد بود. بعد دستگیره را گرفت و داخل شد. چندان بزرگ نبود. سمت راستش قفسه ای چوبی تا سقف رفته بود. سمت چپ قفسه ای نصفه بود که کتاب ها را کج و تک تک روی آنها چیده بودند. این دالان باریک و کوتاه به میزبلندی می رسید که رویش صندوقی بود که کشویش کشیده می شد و با دکمه هایش قیمتها را وارد می کردند. از کنار دیوار پلکانی شیبدار به بالا می رفت. پشت میز با سر پایین نشسته بود. حتی به صدای در هم سرش را بلند نکرده بود. کتاب ها با فشار در قفسه ها جا خوش کرده بودند. مدتی نگاهش را روی آنها سراند. یک قدم به جلو برداشت. تکانی خورد و سرش را سمت او چرخاند.
-...؟
-...
لبش را گاز نگرفت. سعی کرد تمامش را بریزد در چشمانش.
- کتابِ... لذت های جزئی رو...
امروز رنگ روسری اش سیاهی موهایش را بیشتر کرده بود. نگاهش در زیر دسته موی روی پیشانی به اعماق حافظه اش رفت. مردمکش کمی به بالا لغزید.
- هومممممم! یادم نمیاد. مال کی یه؟
- نمی دونم، یکی... یک زمانی داشتش.
- خودتون برید بالا ببینید... بالای قفسه ی کتاب های فرانسوی...شاید.
- از اینجا...؟
اشاره کرد به پلکان چوبی، سعی کرد بازی را خراب نکند. بدون اینکه نگاهش کند با سر تایید کرد. هروقت نگاهش نمی کرد داشت فکر می کرد ولی الان نگاهش که کمی نگران به نظر می آمد به در بود. با احتیاط بالا رفت. عرض پله ها کم بود و اگر چند لحظه قبلش کسی با لحن رسمی با آدم حرف زده بود اصلا بعید نبود با سر پرت شوی پایین. زیر پا صدا می داد. آن بالا محوطه ی مربع شکلی بود که در سه طرف کتابها تا سقف رفته بودند. در یک ضلعش- ضلعی که پلکان به آن دهان باز می کرد- قفسه ای به ارتفاع یک متر و نیم بود. مدتی همانطور بی حرکت روی آخرین پله ایستاد و سعی کرد ورود خود را به سکوت و انزوای آنجا به تاخیر بیندازد. کاری را بی جهت نمی گفت. می توانست خیلی راحت بگوید نداریم. میز گردی وسط بود با سه صندلی لهستانی دورتادور. یکی از صندلی ها بیرون کشیده شده بود. روی آن نشست. مداد و کاغذ تا شده ای را از جیب بیرون آورد و نوشت: در جنگل بیکران بی پدری گم شده ام... کمی صبر کرد و: که درختان کاجش... بی پدری را خط زد و نوشت بی کرانه ای. از پایین خش و خش راه رفتنی آمد و: آخی! بارون زده... دست آزادش را مشت کرد و به کفش های خیس اش نگاهی انداخت: افق دیدم را بسته اند. مداد را روی میز گذاشت. سعی کرد کمرش را صاف بگیرد، سرش را بالا. قفسه ها را ورانداز کرد. لبه ی هر کدام کاغذی چسبانده بود، دستخط مثل سایه، همه ی عمر همراه آدم است مثل تن صدا. نویسندگان روسی. اسپانیایی. شعر معاصر. انگلیسی. داستان کوتاه. نویسندگان فرانسوی. در باز شد. از صدای ماشین ها می شد فهمید.
- چه بارونی شد؟
- چی شد حالا؟
- تمومه. ردیف شد.
- کِی؟
- تو کی می بندی؟
- مثل همیشه.
- همیشه یعنی کی؟
سکوت شد. نفس اش را حبس کرد. پیشانی اش را به لبه ی میز چسباند و پاهایش را زیر میز ضربدری کرد. بعد یک دفعه بلند شد و چند قدم به سمت پله ها رفت ولی راهش را کج کرد و سمت قفسه ها رفت و قرچ قرچ کف چوبی را در آورد. صداها تحلیل رفت. زمزمه ی نامفهومی شنید. برگشت. روی میز خم شد: چشمان جنگلی اش به هجوم ابرها لغزید. کاغذ را مچاله کرد و به قفسه نزدیک شد. چند کتاب را بیرون کشید. کاغذ مچاله را گذاشت ته قفسه. کتابها را سر جایشان سراند. چند قدم عقب عقب رفت. ماشین ها.
- بچه ها ! بیاین ازین بخورین.
- باز این سر خر پیداش شد.
- حالا چی چی هست؟
- سیب ژاپنی.
- چه ریزن! این ژاپنی ها تو همه چی صرفه می کنن.
- چی چی می کنن؟
- تو نمی فهمی.
- نه! جان من بگو لهجه ی کجا بود؟
- لهجه ی هیچ جا.
- آخه قبلا می گفتی بچه ی تهرونم.
- قبلا قبلا بود. حالام که دیگه کار از کار گذشته.
- چه بد مزه ان!
دستش را به قفسه گرفت که نیفتد. کتاب ها را دوباره بیرون کشید. کاغذ را با دست صاف کرد. آن را روی فضای خالی لبه ی قفسه گذاشت و انگار می ترسید کسی از روی دستش تقلب کند در تنها جای خالی اش چیزی نوشت. بعد کاغذ را مچاله کرد و توی جیب شلوارش فرو کرد. انگشتی روی ردیف کتاب ها کشید، زور می زد کم ولی عمیق نفس بکشد. چشمانش را بست، لبش جنبید و کتابی را بیرون کشید و صفحه ای را باز کرد و سومین جمله از بالا را خواند. بعد بست و سر جایش گذاشت. برچسب نویسندگان فرانسوی را کند، تا کرد و توی جیبش گذاشت. زیپ کاپشن اش را تا برجستگی گردن بالا کشید. قرچ قرچ به لبه ی پلکان نزدیک شد. نگاهی به پایین انداخت، از این زاویه شیب اش زیادتر از همیشه به نظر می آمد.
  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٩/٢
تگ ها :