اين از من برمی آید.
با ميل بايد
نه با درد.
آن بالا
لکه ای به زرد می زند.
اين پايين
فنجان تيرگی هايش را به من می دهد.
و طرحی آبی از پنجره آويزان می شود
و اين گوشه که نشسته ام
به اندازه ی یک قارقار پر از آسمان می شود.
با این سیگار
فنجان
آسمان
قارقار
و اين لکه های زرد
می توان عصری جمعه را از پای درآورد.
هنگام که مرد کور می گريد.
If you’re leaving close the door.
I’m not expecting people anymore.
Hear me grieving, I’m lying on the floor.
Whether I’m drunk or dead I really ain’t too sure.
I’m a blind man, I’m a blind man and my world is pale.
When a blind man cries, lord, you know there ain’t no sadder tale.
Had a friend once in a room,
Had a good time but it ended much too soon.
In a cold month in that room
We found a reason for the things we had to do.
I’m a blind man, I’m a blind man, now my room is cold.
When a blind man cries, lord, you know he feels it from his soul
deep purple
وقتی می روی
در را ببند
من ديگر منتظر کسی نيستم
بدان که غمگینم
و بر روی زمین دراز کشیده ام
یا مستم یا مرده ام
واقعا نمی توانم مطمئن باشم که کدامم.
من یک مرد کورم
یک مرد کور
و دنیایم بی نور است.
وقتی یک مرد کور می گرید
خدایا
تو میدانی که داستانی از این غمناک تر نمی تواند وجود داشته باشد.
سابق در یک اتاق دوستی داشتم
اوقات خوشی داشتیم اما
به زودی به سر رسید
در یک ماه سرد در آن اتاق
ما دلیل کاری را که باید می کردیم یافتیم.
من یک مرد کورم
یک مرد کور
و حالا اتاقم سرد است.
هنگامی که یک مرد کور می گرید
خدایا
تو میدانی که این را از اعماق وجودش حس می کند.
يعنی همين!
برای من کافيست
همين تو را حس کردن
برای من کافيست
نمی خواهم
تو را به کاری وادارم
همينگونه
باورت دارم.
......................
يعنی
حرف ها
به اين آسانی
در گرما
می پلاسد؟
يعنی
مرگ ما
قرارست تا ابد
بر خاک بماسد؟
يعنی
نه دستی از جيبی
نه پايی از درگاهی
نه آهی به نگاهی
نه از بودن نصيبی
يعنی
برای خاطر نارنج ها هم که شده
دیگر مرا
به نام نمی خوانی؟
بی اسم
تا بی سر و پا باشد اوضاع فلک زين دست
در سر هوس ساقی در دست شراب اولی
حافظ
چند؟
چند ماه از ما گذشته؟
چند خورشيد؟
اولين موی سپيدم را چند آينه پيش ديدم؟
و به اين لنگرگاه متروک
چند مرغ دريايی پيش رسيدم؟
عقربه های ساعت از کی خشکيد؟
تعطيلات نوروز خود را چگونه گذرانديد؟ (۱)
اين خرقه که من دارم در رهن شراب اولی
وين دفتر بی معنی غرق می ناب اولی
روز اول:
با حافظ در حافظيه در يک صبح نحس:
تو خفته ای و نشد عشق را کرانه پدید
تبارک الله ازین ره که نیست پایانش
توصیف: جماعت حاضر چنان به قبر حافظ زل زده اند که انگار واقعا دور جنازه ی آن مرحوم جمع شده اند. ضمنا بساط عکاسی و فیلمبرداری به راهست. یکی نیست بگه خوشتون میاد ملت بریزن دور قبر پدرتون کرکر بخندن و باهاش عکس یادگاری بگیرن که این کارا رو می کنین؟
توضیح واضحات: حافظ پدر من نیست.
منظره ی روز: خورشیدی که غروب می کرد پشت یک چرخ و فلک در جاده بهبهان به آغاجاری.
طنز روز: پلاکاردی در بهبهان که رویش نوشته شده بود واکسن هپاتیت و آنفولانزا/از دو هزار تومان و کمتر!/ مورد تایید سازمان بهداشت جهانی!!
غم روز: واقعا ببینید این طاغوت پدرسوخته چقدر مردم را به زاغه نشینی عادت داده که الان با وجود بیست و اندی سال تلاش بی وقفه و خالصانه خدمتگزاران صدیق، این ملت هنوز به زاغه نشینی خودشان ادامه می دهند! آخه چرا ملت؟ شیرینی میل بفرمایید.
پیام ترافیکی روز: من آخرش می زنم به یکی ازین پلیس مقوایی ها. ببینید کی گفتم.
نوستالژی روز: شهر کازرون و آقای هاشمی که در اجتماعی ویرش گرفته بود دور ایران را بزند و شهر ممسنی و مش قاسم و خدابیامرز فنی زاده که مدت هاست آن چهار قدم را رفته.
سوغات روز: دوغ بهبهان که هر سیخ و برگ و ریشه ای که فکر کنید تویش می ریزند. یه جورایی انگار داری جنگل حراء می خوری فقط به جای آب توش دوغ ریختن.
کتاب روز: زندگی، جنگ و دیگر هیچ اوریانا فالاچی.
زور زدم شعرم بیاد ری...م روز اول:می خواستم برایت شعری برآرم اما/دراین کویر خلوت شاخی بکارم اما... بقیه ی ابیات را زور خالی زدم.
روز دوم:
کشف روز دوم: گل شیشه شور. گلی که در جنوب در می آید و شکل این شیشه شورهاست که باهاش شیشه می شورند!!
مروارید غربی روز: برای مرد شدن گاهی هم باید مرد. فرانسوا پلو/زندگی، جنگ و دیگر هیچ
دهکده جهانی ترین نکته ی روز: در شهرک جراحی که ما هستیم (جنب رودخانه جراحی که در جغرافی داشتیم.) کافی نت وجود دارد ولی نانوایی درست و حسابی وجود ندارد.
بیزینس روز: هرکی بره تو شهرک جراحی یک مغازه نانوایی فانتزی بزند میلیاردر می شود.
اصلاحات انفلابی روز: از آنجایی که کلمه ی جراحی یک کلمه ی کاملا طاغوتی و استکباریست ( چون اگر سینوهه و چینی ها را کنار بگذاریم جراحی هایی که به مرگ منتهی نمی شود را فقط غربی های خاج پرست انجام می دهند.) نام این شهرک به شهرک شهید چمران تغییر یافته است.
پیشنهاد بیشرمانه ی روز: نام رودخانه جراحی که بدبختانه از کنار این شهرک می گذرد سریعا به رودخانه شهید چمران تغییر یابد.
پیشنهادهای بیشرمانه ی روز: برای مبارزه با نام های استکباری و تطهیر هرچه بیشتر آبهای جاری و راکد کشور این تغییرات با سه فوریت در راس اقدامات دولت قرار گیرد: رود دز بشود رود شهید زنده، سفید رود بشود شهادت افتخار ماسترود و زاینده رود چون دیگر آب ندارد با کمترین تغییر بشود شهید زاینده رود و چون در اینجا ظرفیت سوء استفاده از شهداء تمام می شود پیشنهاد می شود نام رود کارون که در دوران ستمشاهی سابقه ی بسیار ننگینی در زمینه ی حرکات موزون دارد بشود دجله و اصلا مهم نیست که به این اسم رودخانه در دنیا هست مهم این است که ریده می شود به قافیه ی لب کارون چه گلبارون. شما تصور کنید یک جوان خودفروخته ی سیاه سوخته با دیدن دجله ( کارون سابق) شانه بلرزاند و بخواند: لب دجله چه گلبارون! ضمنا برای اینکه هی ملت نگویند کارون سابق می توان دو بار اسمش را عوض کرد یعنی اول گذاشت فرات بعد دجله یا اول گذاشت شهید کرخه بعد دجله. ضمنا اروند رود را هم بگذارید شط العرب هم دیگر جنگ نمی شود هم چند نفر از کارکنان نشنال جئوگرافیک با شنیدن این خبر سکته می کنند و به هلاکت می رسند. بازهم ضمنا پیشنهاد می شود از آنجایی که ایران بین دو دریای خزر و عمان واقع شده نام ایران به بین البحرین تغییر یابد. اصلا خزر را هم بکنید الخضراء و قله ی دنا را هم که اسم دختر است و اسم دختر بد است روی قله باشد (حالا دره بود یک چیزی) بکنید دنی یا لااقل لوسیمی ولی آنت نگذارید. حتما اسم دریاچه هامون را هم بگذارید دریاچه ی جواد شمقدری یا لااقل دریاچه ی رسول ملاقلی پور یا اگر شد بکنیدش دریا و بگویید دریای ابراهیم حاتمی کیا. اصلا شخص بنده از امروز به دریاچه ارومیه می گویم دریاچه ی شهید شورآبادی. به دریای عمان دست نزنید همین خوب است.
خاک بر سر آموزش عالی روز دوم: وقتی یکی از بساطی های بندر امام (محلی ها به آن سر بندر می گویند. ته بندر هم یافت می نشد.) جنسی را که هزار تومان بود خواست هزار و پانصد به ما بیندازد یکی از تحصیلکرده های همراه ما گفت: چی؟ سی درصد گرانتر!! ایشان وقتی با اعتراض سایر اندیشمندان مواجه شدند با قیافه ی حق به جانبی فرمودند: من سی درصدِ هزار و پانصد را گفتم!!!! با این جمله فاتحه ی علم ریاضی و رنه دکارت و خرید از بازار ساحلی یک جا تلاوت شد.
روز سوم:
راهیان نور روز سوم: دیدار از آبادان و خرمشهر.
کمی امیدواری روز سوم: خرمشهر از سالهای پیش که دیده بودیم آبادتر شده بود.
نفهم ترین قایقران قرن: آقا! ما سوار قایق شدیم روی کارون (همان دجله ی خودمان) خواستیم با یک تیر دو نشان بزنیم و کمی اطلاعات بگیریم از آقای قایقران محترم پرسیدیم امکان دارد قایقرانی حواسش نباشد و با قایق بخورد به سر کسی که در ساحل مشغول شناست؟ آقای قایقران گفت: ها. و ما نفس راحتی کشیدیم و آقای قایقران ادامه داد: ها که میشه. همین سال پیش یکی از بالای پل پرید پایین خورد به قایق مرد. گفتم: نه. من منظورم این نبود. اگه یکی شنا کنه ممکنه... گفت: ها. اگه طرف که پارسال پرید می افتاد تو قایق مسافرها هم می مردن کمه کم دو سه نفر. گفتم: نه. نگرفتی. من به مسافرا کاری ندارم. اگه یک نفر اینجا شنا کنه اونوقت یک قایق موتوری... پرید تو حرفم: اصلا برای چه باید یه نفر تو ساحل شنا کنه؟ خب نکنه. (شرح صحنه: قیافه ی راوی را داشته باشید.)
سردار! ما با این ملت چه کنیم؟ روز سوم: در ساحل اروند رود هستید. عراق کشوری که اسمش هم حال به هم زن است در کمترین فاصله ی شما قرار دارد. کاشی به کاشی خیابان جای یک کشته خالی است. جوی آبی که مردم تویش خوابیدند وقتی میگ های عراقی از ته خیابان دور زدند و برگشتند و پایین پرواز کردند تا مردم ( توجه کنید! مردم یعنی شامل بچه ها) را به گلوله ببندند در دو قدمی شماست کافیست قدم برداری تا پایت را روی بدنی بگذاری. حالا به چه فکر می کنی؟ به این فکر می کنی که فلان وسیله برقی را این بازار ساحلی ارزانتر از کیش می دهد یا گرانتر از بازار تهران؟ به این فکر می کنی که این ادکلن در کوچه مروی قلابی تر است یا در بازار ساحلی آبادان؟ دلت قار و قور می کند برای هرچی می خوای بخور هفت هزار تومان رستوران هتل کاروانسرا؟ نمی گویم نباید غذا خورد یا تفریح کرد ولی من در آبادان و خرمشهر تفریحم نمی آید و تو را به خدا سفر نکنید فقط برای خرید! بندر عباس یعنی بازار اوضیا، کیش یعنی پردیس و مرجان و زیتون و کوفت و زهرمار، قشم یعنی بازار عرب ها، آستارا، انزلی یعنی بازار روس ها و... و سپاهیان چین شهرهای ما را یکی یکی فتح می کنند. شعر نوی در پیت: دیواری به دورش باید کشید/ (کشیده اند)/ تمام اجناس در پیت شان را باید از این سوی دیوار پرتاب کرد به سرزمین شان/ (که با این تولیدات ریده اند)
نابغه ی گمنام روز سوم: ازین حباب سازهای اسباب بازی هست استوانه است و تویش یک مثقال آب و مایع ظرفشویی می ریزی و درش را باز می کنی و فوت می کنی توی دایره ای و معمولا هم درهایشان ازین بازیهاست که یک بلبرینگ کوچک را باید برسانی به خانه اش. یکی از آنها خریدم و مشغول فوت کردن و حباب سازی شدم. یکی از همراهان ( کی فکرش را می کرد؟) به من نزدیک شد و با اشاره به این اسباب بازی شگفت انگیز تاریخی ترین سوال ممکن را در جایی کرد که راحت می توانستم خودم را غرق کنم: این تموم نمیشه؟؟
منظورش ماده اولیه یعنی همان یک مثقال آب و مایع ظرفشویی بود.
من خیلی روی این موضوع فکر کردم و تنها جوابی که توانستم به خودم بدهم این بود که چون حباب می ترکد و وقتی می ترکد به نظر می رسد چیزی از خود بافی نمی گذارد آن همراه ما فکر کرده بود حباب اصولا از اول هم از چیزی درست نشده بنابراین با یک بار پر کردن مخزن می توان تا دنیا دنیاست فوت کرد و حباب ساخت و کیف کرد!
روز چهارم:
اسب ترین سوار دنیا: فرض کنید شما بعد از چند روز بالاخره ساحلی ماسه ای در بندر دیلم پیدا کرده باشید. بساط تان را پهن کرده باشید و سر در گریبان برده باشید و یک سمبوسه ی پر از ویروس را به نیش کشیده باشید. که ناگهان با فریاد یک عده سرتان را از جیب مراقبت در آورید و از پایین ترین زاویه ی ممکن چشمتان بیفتد به سم و ساق و ران و گردن و پوزه ی یک اسب مهربان و اشهدتان را بخوانید و با سمبوسه و دوربین و تجهیزات بغلتید روی گل و مل و ماسه و خیس و آبچکان برگردید و رد سم اسب را روی زیر اندازتان و در همان موضع قبلی تان ببینید و ببینید سوار مربوطه در حال کرکرخنده، همچنان مشغول ژست گرفتن روی اسب برای گرفتن عکس است با آن قیافه و لهجه ی بد اصفهانی اش. چه می کنید؟ با یک گلوله اسب را از رنج سواری دادن به یک ابله راحت می کنید یا با یک گلوله دنیا را از شر یک ابله؟ یا خودتان را می تکانید و زیر لب طوری که خودتان هم نمی شنوید می گویید حیف گلوله! و بر مزار سمبوسه ی مرحومتان می گریید؟ کسانی که جواب دوم را داده اند برنده ی یک دستگاه ریو شده اند.
ادامه دارد...
نظرات ()


