۱۰۱ سگ خالدار يا چگونه آموختم از شرکت در هر مسابقه ای لذت ببرم جز وزنه برداری.
اصولا ما ایرانی ها عاشق جنجال و جنجال آفرینی هستیم و عاشق خود و دیگران را جر دادن و توی سر و صورت هم زدن. به این سیر علت و معلولی یا پایه و پیرویی توجه فرمایید: یک بابایی خودش را جر می دهد و یک کتاب می نویسد، یک عده خودشان را جر می دهند تا یک مسابقه ای برگزار کنند تا به آن بابای جرخورده ی اولی جایزه بدهند بعد از برگزاری مسابقه همه به جان هم می افتند و همدیگر را جر و واجر می کنند و به نظر من این ها همه اش به این خاطر است که نمی توانیم دیدخوبی به هر چیزی داشته باشیم. بنده حالا که گرد و خاک مسابقات ادبی فروکش کرده و چون تا وقتی قرص هایم را مرتب می خورم خیلی آدم خوش بینی هستم نشستم کلی فکر کردم و صد و یک حسن برای یک مسابقه ی ادبی پیدا کردم که به شرح زیر می باشد:
1. در مراسم اهدای جوایز می توانیم در حالی که روی صندلی لمیده ایم به دشمنان قسم خورده ی ایستاده ی خود نگاه تحقیرآمیز بیندازیم. این تنها موقعیت در کهکشان راه شیری است که به دلایل فنی نگاه از پایین به بالا تحقیرآمیز شده.
2. در حالی که ایستاده ایم و دیگر چیزی به نام پا را زیر خود حس نمی کنیم می توانیم دوستان واقعی را که جوری نشسته اند که چشم شان به چشم ما نیفتد شناسایی و در اولین فرصت با خاک یکسان نماییم.
3. می توانیم برای برندگان از همه جا بی خبر پشت پا بیندازیم و کلی تفریح کنیم مگر اینکه آنها تصادفا ردیف اول نشسته باشند!
4. چشم مان به یک چیز سفیدی آن ردیف های جلو می افتد که ربطی به آسیاب ندارد و باعث کلی افتخار می شود. چیز سفید مربوطه آقای دولت آبادی می باشند.
5. تمام سیمین های دنیا به این بهانه از خانه بیرون می آیند و هوایی می خورند و احیانا متلکی نثار گروه خشن مردها می کنند.
6. خانم های نویسنده ی گریزپا دو ساعتی به این بهانه از دست شوهر و بچه فرار کرده و به این مراسم پناه می آورند.
7. آقایان نویسنده دو ساعت جایی می روند که یک مشت خل و چل مثل خودشان آنجا جمع شده اند که نه خرید و فروش خط موبایل می کنند نه در بانک مسکن حسابی دارند که بشود فروختش نه الگویشان سیاوش اکبرپور است نه برایشان مهم است که هدیه چندبار ازدواج کرده نه تئاتر قهوه خانه ی زری خانوم را دیده اند نه رفته اند به یک اتوبان رای داده اند و نه هیچ چیز دیگر.
8. آقایان نویسنده ی متاهل می توانند در آنجا به همسرانشان ثابت کنند که آنها تنها زنانی نیستند که در ازدواج بدشانسی آورده اند.
9. بانوان نویسنده ی متاهل دارای شوهران بیکار، می توانند در آنجا مرد زندگی شان را توی سر و همسر درآورند و با یک تیر سه چهار نشان بزنند. حدس آن نشانها با خواننده.
10. آدم می تواند به قیافه ی هرکی رد شد گیر بدهد و حسابی بخندد، در چنین جلساتی سوژه از در و دیوار می بارد.
11. آقایان می توانند شال گردن ها را از لای نفتالین درآورند و به کار بزنند.
12. خانم ها می توانند چتری مو را بیرون بریزند و هی زل بزنند به گوشه ی سقف و دائم یکی نیاید زیر گوششان جیغ بزند: حیجاب ایز دیگنیتی.
13. در صورت برنده شدن می شود رفت پشت تریبون و در اعتراض به هرچیزی یک دقیقه سکوت کرد.
14. می شود به حرف های زیرزیرکی(با زیرکانه اشتباه نشود) دو نفر بغل دستی گوش کرد و کیف کرد و سوژه جمع آوری کرد. دیالوگ سرقت شده: اولی: وا! کثافت...دومی: آره منم گفتم خر خودتی. اولی: جدی... گفتی؟ خدا نکشدت. دومی: نه اینجوری نگفتم که. گفتم حالا روش فکر می کنم.(جنسیت این دو نفر به مسابقه گذاشته می شود. علاقمندان جواب های خود را به دبیرخانه ی جایزه ارسال کنند.)
15. می شود مجری مراسم را یک دل سیر دید زد بدون اینکه کسی شک ببرد.
16. می شود از پشت ستون به کلاه چهل سال پیش فرمان آرا که همفری بوگارت مرحوم هم اگر زنده بود گذاشتن آن را ارتجاع می دانست پوزخند زد و کلی به خود بالید و عقده های خود را درمان کرد.
17. می شود در این مراسم برای بار یک میلیونم یادی از عمران صلاحی کرد و برای کسانی که او را نمی شناسند گفت که مرحوم وقت زنده بودنشان بردن نام شان در مجامع را ممنوع کرده بودند.
18. می توانیم یک ثانیه بعد از مراسم سیگار بکشیم و به همه نشان دهیم که ما سرشار دغدغه هستیم.
19. می توانیم یک دقیقه بعد از مراسم یک شکم سیر غیبت کنیم به خصوص پشت سر بغل دستی هایمان در مراسم.
20. می توانیم یک ساعت بعد در اینترنت پنبه ی همه ی کسانی را که با آنها سیگار دود کرده ایم بزنیم.
21. می توانیم دو ساعت بعد از مراسم هنوز دم در باشیم و به عابرها لبخند بزنیم و نشان دهیم که از جلسه ی مهمی آمده ایم.
22. می توانیم بیست و چهار ساعت بعد همه چیز را تکذیب کنیم.
23. می توانیم جلوه ای از تفاهم را به جهانیان و یاوه گویان نشان دهیم. گروه اول: در احترام به روح آن مرحوم باید سکوت کرد. گروه دوم: در احترام به روح آن مرحوم نباید سکوت کرد. مورد تفاهم: روح آن مرحوم.
24. در صورتی که برنده نشدیم می توانیم حتا به شیرینی دانمارکی بعد از مراسم هم به اسم این و آن فحش مادر بدهیم.
25. در صورتی که برنده شدیم می توانیم بعد از یک عمر که از همه طلبکار بوده ایم از همه تشکر کنیم(لعنت بر پدر و مادر کسی که فرد خاصی مدنظرش باشد. خوب شد؟). توجه: این افراد از قلم نیفتند: هیات داوران، ابراهیم مهربان، آدم ابوالبشر، لوییز آرمسترانگ، میرزاجهانگیرخان صوراسرافیل، عموپورنگ، نایب تیمورخان، مرحوم گوتنبرگ، تس گالاکر و روح آن مرحوم.
26. به برنده مقام اول تبریک بگوییم و در ابری از فروتنی و رافت و شفقت و مرحوم تختی غوطه بخوریم.
27. بعد از مراسم پیاده به خانه برویم و سینه پهلو کنیم و سه روز مرخصی استعلاجی را بزنیم به بدن.
28. با پول جایزه گوشه ی یکی از چاه های زندگی مان را هم نتوانیم پر کنیم و همچنان وقتی سنگی در آن بیندازیم صدای مگه کرم داری یوسف هفت ثانیه طول بکشد تا به ما برسد.
29. می توانید بعد از مراسم به سمت ماشین مدل بالایی رفته و صدای بیب دربیاورید تا همراهان سکته بزنند. (درست است که دو ثانیه بعد می فهمند ولی همین شوک هم کافیست.)
30. می توانید در این مراسم شوهر خوب، بی آزار، کچل، عینکی، خل و چل و گدایی برای خودتان دست و پا کنید.
31. خیله خب... و می توانید زن روشنفکر، موکوتاه، سیگاری، اهل نظر و دارای دغدغه ای غیر از شینیون، تئاتر گلریز و تایتانیک بیابید و یکی دوسالی غذای سوخته میل کنید یا هایدا کوفت کنید یا اصلا غذا نخورید و خانه ی تان توی کثافت غلت بزند. (به گمانم عبارت آخری اشکال دارد.)
32. می توان در اوج فشار دالان خروج از مراسم یاد خاطرات دوران دانشجویی در قزوین افتاد و نوستالژی شد.
33. می توانید دو تا آدم را که فصل مشترک شان شما هستند در این مراسم به هم معرفی کنید و بعد از یکی دو ماه ببینید با هم رفته اند شمال و وقت رفتن به بازمانده ها گفته اند:کی؟ فلانی؟ اون عوضی رو میگی؟
توضیح1: با کمال شرمندگی فلانی شمایید.
توضیح 2: ببخشید ولی فکر کنم منظور از عوضی هم شخص شما باشید.
توضیح 3: عجب رسمیه هه هه هه هه هه! رسم زمونه!...
34. می توان بعدها گفت: بعله. بنده همین بار آخری مرحوم را در مراسم جایزه فلان دیدم، آمد جلو بهم سلام کرد، خیلی گله داشت می گفت...
برکینگ نیوز: هم اکنون خبر رسید روح مرحوم رفت رو ویبره و استخوان هایش دچار سگ لرزی شده اند به قدرت شش ریشتر. از خسارات مالی و جانی هنوز اطلاعی در دست نیست.
35. می توانید چون برنده نشده اید در هر مصاحبه ای بعد از مراسم چشم تان را ببندید و دهان را باز کنید.
36. می توانید چون برنده شده اید لبخند قیطانی بزنید و اعتراف کنید که سنگینی بار هستی یا بار امانت را حالا دارید حس می کنید و همینطور حس کنید حس کنید تا جای رضازاده به مسابقات المپیک 2008 پکن اعزام شوید.
37. می شود بعد از مراسم رفت ساندویچی شاپور سر کاخ و بندری را با نهایت لذت سرازیر کرد توی معده.
توضیح واضحات: این لذت را می شود قبل و بعد از هر مراسمی برد.
توصیه پزشکی: بعد از مراسم ادبی که در آن هیچم شده اید بلعیدن ساندویچ دل و جیگر مرغ بعد از یک کاسه عدسی و یک بندری با نون اضافه توصیه نمی شود، چون شب خوابتان نمی برد و باید دست تان را بگیرید پشت تان و دور اتاق بگردید آنوقت اهل خانه ممکن است فکر کنند شما برای برنده شدن چیز می نویسید نه برای ذات ادبیات!
38. می توانید لوح تقدیرتان را مثل نانواها بزنید بالای سرتان.
39. یا می توانید قاب خاتم زشت لوح تقدیرتان را به شش هزار تومان بفروشید به یکی از همکارانتان که می خواهد این عبارت را قاب بگیرد: و اما عشق...
40. می توانید در این قحطی سوژه وبلاگ یا سایت یا سایت وبلاگتان را به روز نمایید.
101. می توانید مثل آب خوردن دروغ بگویید، البته درست است که بدون جوایز ادبی هم می شود این کار را کرد ولی حالا بهانه اش را دارید.
از عشق و نفرت
از عشق نفرت دارم
از حرف
از دستانی که رفته رفته سرد می شوند
که گرمی شان تنها یک سوء تفاهم ساده بوده
از ابرهایی که نمی بارند
مگر به خرج یک آذرخش
که آسمان برای صاف شدن از روزها پیش آماده بوده.
از عشق
نفرت دارم
از آن شجاعت پوسیده ی پوشالی
از آن کهکشان کرم خورده ی توخالی
که همیشه ی تاریخ قربانی می خواهد
که همیشه یک سقوط سهمگین انسانی می خواهد.
به هوس های ننگین مان نام می نهیم
- این را من نگفته ام نخستین بار-
و به بویناک ترین تفاله ی دیگران مجال کام می دهیم
و سپس
ما می مانیم
و احساس باشکوه یک دانه گندم لگدکوب شده
ما می مانیم و هیچکس
آنگاه
در دالان های نمناک بی انتها
پرسه می زنیم
و بی جستجوی جواب نجوا می کنیم:
چرا چنین شد؟
چرا چنین شد؟
چرا...؟
تا آن زمان که برجای می ایستیم
بی دردی
بی از آن گذشته ی غبارآلود گردی
و انگار کسی به ما می گوید
که دیگر آن کودک پیشترک نیستیم.
امشب دل من هوس رطب کرده يا چگونه آموختم سينمای ايران را دوست داشته باشم.
فیلم هفته:
فیلمی شروع می شود و شما عنوان آن را ندیده اید ولی عوامل آن به شرح زیرند: فیلمبردار: علیرضا زرین دست، گریم: عبدا... اسکندری، تدوین: روح ا...امامی، تهیه کننده: بهمن فرمان آرا و کارگردان: پرویز صیاد و صد البته بازیگران: گوگوش، سعید کنگرانی، محبوبه بیات و آن آقاهه که الان با افتخار سریال راه شب را بازی می کند، بله درست حدس زدید شاهکار قرن: در امتداد شب. فیلمی پر از اشک و آه و درد و عشق و کمی هم سک و سینه ی خانوم آتشی. در مورد این فیلم باید گفت اجزاء فیلم که همگی عالی اند اما مرده شور ترکیب شان را ببرد!
جمله ی کلیشه ای برادران آب منگل: در امتداد شب در امتداد شب که می گفتن این بود!
دیالوگ هفته:
سعید کنگرانی: مگه خدا چقدر استعداد می تونه به یک نفر بده! (مقصود از معدن استعداد بانو گوگوش می باشد.)
بانو گوگوش: مگه خدا چقدر زیبایی می تونه به یک نفر بده! (منظور از الهه ی زیبایی سعید کنگرانی می باشد.)
مونولوگ هفته:
سعید خان بعد از یک شب ترکاندن معتناوب لاو بر روی قایق رو به خورشید فریاد می زند: نتااااااب! نتااااااب خورشید! اینهمه تابیدی چه گهی خوردی! ( و بعد گریه می کند که علتش را نه ما فهمیدیم نه پرویز صیاد نه خورشید خانوم. به گمانم این قسمت را سعید جان بداهه کار کرده اند.)
توضیح علمی: در صورتی که خورشید نتابد گیاهان نمی توانند اقدام به عمل قبیح فتوسنتز نمایند و در نتیجه هم اکسیژن تمام می شود و هم گیاه و تازه زمین هم یخ خواهد زد و نتیجه ی اخلاقی اینکه همه می میریم و بانو گوگوش هم همینطور، کنگرانی هم همینطور بعد آن وقت چه کسی بیاید هی دماغش را بمالد به بازوی سعید کنگرانی و چه کسی ماتحت بانو گوگوش را دندان دندان کند و آن وقت دنیا با کمبود در امتداد شب چه کند.
جمله روشنفکر خفه کنِ انتقاد آمیزِ بر ما مگوزیدِ موج سازِ تاریخ سینمای ایران:
سعید رو به فائقه: بدبخت نسلی که تو الگوش باشی! (البته آنطور که در ادامه ی فیلم دیده شد سعید جان بعد از اینکه چندبار دندان دندان کرد مثل اینکه نظرش برگشت و فهمید همچین هم نسل بدبختی نیستند.)
نتیجه گیری پزشکی سلامت هفته از این فیلم آموزنده:
اگر دچار سرطان خون مزمن هستید و تمام پزشکان از شما قطع امید کرده اند طبق دستورالعمل زیر رفتار کنید ردخور ندارد که خوب می شوید:
1. به بانو گوگوش یا هرالگوی زنده و در دسترسی که می شناسید ابراز عشق کنید مثلا دی جی مریم یا این یارو از اون بالا کفتر میایه...(تبصره: جهان پهلوان تختی، جهان پهلوان رضازاده، پوریای ولی و اوشین به عنوان الگو مورد قبول نیستند.)
2. برای طرف نامه ی فدایت شوم بنویسید و در نامه به او فحش بدهید بعد هم نامه را جلوی چشمانش پاره کنید.
3. او سعی کند عاشق شما بشود.
4. دم به ساعت سرتان را بگذارید یک جای طرف و او دست اش را بگذارد یک جای شما و از هم تعریف کنید.
5. بروید پارک ملت سوار قایق شوید و صبح که پا شدید ببینید یک جایی هستید در ساحل مدیترانه و پر از صخره و از اینجور چیزها.(تبصره: جلوه های ویژه برای این سکانس مورد قبول نیست، خیلی طبیعی باید قایق سر از آنجا دربیاورد. به خدا می شود از زمان بانو گوگوش یک راهی از دریاچه ی پارک ملت کشیده اند تا آنجا. )
6. دختر همسایه ای که عاشق شما باشد به میزان لازم.
7. الگویتان شعری با مضمون زیر را که بابا طاهر از بانو گوگوش سرقت کرده برایتان بخواند و با گیتار بزند(مکان این جنایت: رختخواب): به دریا بنگرم دریا تِه بینم، به صحرا بنگرم صحرا تِه بینم.
8. الگویتان برایتان سی جی صد و بیست و پنج بخرد، با هم سوار شوید و او هی در گوش شما به هفتاد زبان زنده و مرده و در حال جان دادن دنیا بگوید: سنی سیویوروم! و شما هی خودتان را بزنید به مشنگی و بگویید چی؟ نشنیدم. بعد الگویتان شما را ببرد سه راه جمهوری برایتان سمعک بخرد.
9. با موتور وارد خانه ی فساد شوید حتا اگر طبقه ی دهم باشد بعد الگویتان را در خانه ی فساد ببینید و دوربین روی دماغتان زوم کند و موسیقی به سبک فیلم های فریاد زیر آب، جاهل و رقاصه و یک خوشگل و هزار مشکل ضرب بگیرد: دیریریم! و شما محل را ترک کنید همچنان که نادر رفت ولی بعد بفهمید الگویتان آنجا داشته به جنگ عراق اعتراض می کرده و از طرف پزشکان بدون مرز خانم ها را چکاپ می کرده و برای اینکه اولیور تویست بتواند مادرش را پیدا کند پول جمع می کرده و خیلی کارهای خیر و انساندوستانه ی دیگر جز اون اصل کاری و پشیمان شوید بروید او را در فرودگاه بغل کنید، ترجیحا این عمل اگر روی پله های هواپیما باشد یا روی بال هواپیما از نظر تعلیق بهتر است.
10. با پیروی مو به مو از این اعمال هر نوع سرطانی به راحتی قابل درمان است.
اگه می خوای گه بخوری برو گه آدم پلو خور رو بخور هفته:
آقای امینی که بعد از صد سال نقادی و پاکت نامه با زکردن تو مجله فیلم شاهکار هزاره یعنی فیلم غریبانه را با شرکت اساتید مسلم بازیگری ابوالعرب و هدیه از روی این فیلم ساخته.
آخ آخ داشت یادم می رفت مونولوگِ تو رو خدا بیا به من تجاوز کن ولی اینو نگوی هفته:
سعید: یک فاحشه اگه عاشق آدم هم باشه باز یک فاحشه است!
توضیح و تشکر: سعید جان! من تا به حال فکر می کردم اگه یک فاحشه عاشق آدم بشه میشه مریم مجدلیه یا کمِ کم میشه ایرما خوشگله. ازت ممنونم که مرا از اشتباه درآوردی. موفق باشی. به من هم سر بزن.
نتیجه گیری عبید زاکانی هفته از فیلم در امتداد شب در مورد سینمای ایران:
دو کودک در قم از زمان طفلی تا به وقت پیری با هم مبادله کردندی. روزی بر سر مناره ای به همین معامله مشغول بودند. چون فارغ شدند یکی با دیگری گفت: این شهر ما سخت خرابست. دیگری گفت: شهری که پیران با برکتش من و تو باشیم آبادانی در او بیش از این توقع نتوان داشت.
توصیه ی جدی هفته:
دیدن کارتون شنل قرمزی را به همه ی دوستان آشنایان اقوام دور و نزدیک و کسبه ی محل و همچنین آقای بهمن فرمان آرا و تمامی فیلمنامه نویسان حال حاضر جسد سینمای ایران توصیه می نمایم.
ارگمرگ
های! های!
غريبه های نشسته بر دامن!
های! های!
سراب های نهفته ی من!
دروازه ای برای گذر نمانده
دژی برای تسخير
بارويی برای تسليم
و طلوعی برای تماشا.
كسی برای گام های لرزان تان كف نمی زند
پس
آخر
چرا؟
.....
بیدار که شدم خوابالود رفتم سمت تلویزیون و صدای بابایم آمد که می گفت بم زلزله آمده و من هنوز بعد از سه سال خودم را نبخشیدم که اولین حسم این بود که چه حیف از ارگ بم! حتا می خواستم گریه کنم برای آن خشت پاره ها. و جسدها بعدتر پیش چشمانم واضح شد. اعتراف می خواستید؟
اعترافات
گفته اند اعتراف کن من هم می کنم ولی از این کلمه های بازی و یلدابازی خوشم نمیاد الان هم یک جوری توی رودرواسی موندم، خدا نبخشدتان:
1. به معلم سال چهارم ابتدایی مون نظر داشتم، یعنی همه داشتند من هم داشتم. اسم کوچکش هما بود و صورتش همیشه برق می زد بسکه کرم می زد به خودش. اگه به یکی از بچه ها می گفت بمون بعد از کلاس، همه از حسادت سکته می کردن. به من که هیچوقت نگفت فقط یادم هست یکبار که اومدم از لای نیمکت ها رد شم مالیدم بهش! از قصد نبود ولی تا مدت ها به اون لحظه فکر می کردم. البته با وجود این پایه ی قوی ای که عرض کردم در سال چهارم دبستان داشتم تا سال سوم دبیرستان نمی دانستیم با زن می شه چه کارهایی کرد.
2. علت اینکه گفتم نمی دانستیم و نگفتم نمی دانستم این بود که من و روزبه نمی دانستیم. کلا ما دوتا اطلاعاتمان را همیشه از هم گرفته ایم برای همین وقتی روزبه نمی دانست بچه چه جوری به وجود می آید من هم نمی دانستم و فکر می کردم لک لکی بچه را می اندازد تو بغل پدر و مادر، خیر سرمان سبیل هم داشتیم یعنی من داشتم! دم در روزبه این ها نشسته بودیم که حمید راجی بهمون گفت. گفت و ما با چشم های گرد نگاهش می کردیم و می گفتیم دروغ میگی! شاید برای بچه های امروزی باورکردنی نباشه ولی واقعا ما دو تا اینقدر پرت بودیم و در نتیجه پربارترین سال های زندگی را به هدر دادیم و وقتی فهمیدیم چه عضوی به چه کاری می آید که همه چیز از بیخ و بن از کار افتاده بود.
3. آموزش دانشکده شیمی یک مسوولی داشت به نام نعمت با سبیل های سفید از بناگوش در رفته که معروف بود گرایش خاصی به دانشجویان دارد به خصوص ورودی های جدید و بچه سال. ترم اول دم در وایستاده بودیم، حالا من گردن شکسته تو دانشکده شیمی چه غلطی می کردم یادم نیست ولی یادمه گفتم به درک که مشروط میشیم به تخمم! یک هو یک صدای آسمانی از پشت سرم بلند شد که: کی می خواد مشروط شه؟ من برگشتم و طبیعتا نعمت را برای اولین بار زیارت کردم که داشت سبیلش را تاب می داد و زهره بر هر جوان هجده ساله آب می کرد و برای امثال التون جان الحق نعمتی بود. یک چند دقیقه نصیحت کرد که درس بخوانید و فلان که امتحان ها را نیفتید که بچه ها با خنده و مسخره بازی گفتند منظورش این است که اگر بد دادی امتحان را بیا اینجا خوب بده تا نیفتی. که به هرحال موضوع با خنده های عصبی من به خیر و خوشی گذشت. چند روز بعد من میدان انقلاب سوار اتوبوس شدم. چون اول خط بود صندلی ها خالی بود. من مثل همیشه رفتم ردیف دوم دم پنجره و فرو رفتم تو فکر و خیال و تصورات ک...شعر خودم. حس کردم یکی پهلوم نشست. یک روزنامه خبر ورزشی کوبیده شد روپام و یک صدای آسمانی گفت: بخون حامد! بعله و در آنجا بود که من فهمیدم هیچ راهی دورتر از فاصله ی انقلاب تا آزادی نیست.
4. هشت نه ساله بودیم که وسط بازی یکی از دخترهای فامیل مرا کشید کنار، برد توی راه پله و بهم گفت که دوستم دارد و حتما با من ازدواج خواهد کرد. من هم عین بز نگاهش کردم.
5. یک خاطره ی غیرجنسی هم بگویم در مورد اهمیت کتاب و کتابخوانی: آخرهای دانشگاه بود. رفته بودیم خانه ی شروین اینها حکم بازی کنیم که ردیف کتاب هفته ها که سری کاملش بود توی کتابخانه شان چشمم را گرفت. به شروین گفتم یکی از آنها را بدهد ببرم بخوانم. گفت نه. نمیشه. بابام روی کتاب هفته هاش خیلی حساسه. گفتم آخی! چه حیف! شب خواستیم بریم، دم در بابای شروین که الحق انسان وارسته ای بود و اصلا به شروین که در اتاقش میل زورخونه داشت و میل می گرفت نمی آمد که چنین پدر فرهیخته ای داشته باشد هم آمد که ما را بدرقه کند، دستم را دراز کردم تا دست بدهم با بابای شروین و بروم پی کارم که کتاب هفته هه ناغافل از زیر پولیورم افتاد بیرون، افتاد رو زمین کنار پای بابای شروین. فکر نکنم هیچ ژان والژانی چنین حس دزدبودنی را تجربه کرده باشد. خدا برای هیچ بنده اش نخواهد!
والسلام
چدن
صدا نيست.
از عشق چيزی پيدا نيست.
تنها جزر و مد تن
با اندکی ميل مبهم ماه شدن.
نظرات ()


