سیمای مرد هنرآفرین در جوانی

تا وقتی داستان خوبی داری و کسی هست که به داستانت گوش کند هنوز کارت تمام نشده.

افسانه ی 1900

 

الف. همزه یک روز پنجشنبه در پاگرد طبقه ی هفتم اداره ی آزار سگ های ولگرد خیابانی وقتی مشغول کشیدن سیگاری بود که از آبدارچی اداره گرفته بود متوجه شد همه چیز از دست رفته. شهر آن سوی پنجره ای که یک بعلاوه ی بزرگ سیاه میانش بود در دود و گند و حماقت نفس می کشید و دود سیگار از کناره ی پنجره که شاید خوب درزگیری نشده بود به پایین کشیده می شد. الف. همزه زیاد آنجا ایستاده بود ولی تا پیش از این هربار احساس می کرد مبارزیست که پیش پای صلیبش ایستاده و دارد آخرین سیگار قبل از اعدامش را می کشد. پیش از این به آسمان نگاه می کرد که آبی نبود و به ابرها که سپید چرکی بودند. می دانست بعضی تغییرها ناگهانی است. بعضی وادادن ها ناگهانی است. تا یک سنی غذای شیرین دوست نداری، نارگیل دوست نداری، زن ها فقط موجوداتی نیستند که حرکت می کنند اما ناگهان می بینی میل شدیدی تو را گرفته تا پوست سخت نارگیل را بشکنی، تا ببینی این پیچ موتورخانه کارش چیست، یک دفعه می بینی این تکه پارچه ی سورمه ای که روبرویت ایستاده و یک بند حرف می زند زن است. یک بار که دندانش را کشیده بود وقتی دکتر دست اش را از دهان او بیرون آورده بود همانجا میان درد و خون و تف فهمیده بود دیگر آن آدم سابق نیست، اصلا مگر با آن قطره های خونی که روی لب پایینی دکتر جهیده بود می شد همان آدم سابق ماند، با دردی که مثل هیولا کنارش ایستاده بود و حرکت دست اش رعشه در سلول هایش می انداخت نمی توانست همان آدم خونسرد و بی حوصله ی قدیم بماند. این بود که افسرده شد. افسردگی را مثل برآمدگی کلید آپارتمان اجاره ای شان در جیب شلوارش حس کرد. اما یک چیزی فرق می کرد. افسردگی را می فهمید مثل اشتیاقش به خوردن فسنجان از هجده سالگی. ولی آن پنجشنبه در سکرات ساعت سه ی عصر یک روز نیمه تعطیل تازه فهمید که نفهمیده، درک کرد که حضور دزد را درک نکرده و حتا شک نکرده این سایه ی پاورچینی که روی ذهن اش راه می رود آن آشفتگی های همیشه نیست. خودِ حضور است و چون هست، هست و کاریش نمی شود کرد.

به چیزی تن نداده بود حتا به دمپایی زیر میز. دمپایی در محیط کار یعنی من قبول کرده ام این زندگیِ به اسارت را، این تکه تکه کردن لحظه ها را در جایی که برایم تعیین می کنند برای هدفی که در یکنواختی روزها مانند تکرار یک واژه، بی معناست. فیش حقوقش را هم نمی رفت بگیرد، نمی خواست حقوق پایه، کارانه، کسری ها، مالیات، بیمه و یک ریال یک ریال داده شده یا گرفته شده را بداند، فقط به اکراه می رفت و کل مبلغ را می گرفت تا زندگی کند، تا دانه دانه اش را بریزد توی دهان شهر. وام با بهره ی کم، صندوق قرض الحسنه ی اداره، دسته چکی که اداره پادرمیانی می کرد تا بانک به اجزاء جاندارش بدهد به او کمترین ربطی نداشت، خودش را مثل عابری از گاری زباله کنار می کشید.

از بانک بیزار بود. متولدین ماه او همه از بانک بیزار بودند. خوب توجیهی بود در جمع جلوروندگان، پیشرفت کنندگان، پس اندازکنندگان. قبض های آب و برق و تلفن و گاز و کوفت و زهرمار را زنش می رفت و می پرداخت. وقت اش را صرف این چیزها نباید می کرد نباید می رفت جایی که بوی پول می داد، محیطی که باید چیزی می دادی یا می گرفتی. پول آدم را خراب می کرد، پیشرفت، میل پیشرفت، خیال پیشرفت نمی گذاشت آدم چیز بنویسد، تخیل را کور می کرد، چک، سررسید، حساب پس انداز، رهن، پول فکر آدم را منحرف می کرد، اگر دنبالش می رفتی همه چیزت می شد. از هرچیز پیش پا افتاده ای باید دوری می کرد. کسی چیزی گفته بود، صدایی در هوا منتشر شده بود که دیگر نمی شد آن را مثل غول چراغ به سلولش برگرداند: اگر در هجده سالگی از حرف زدن با دختری فرار کنی یک وقت در سی سالگی چشم باز می کنی و می بینی توی بغل زنی هستی که شوهرش برج به برج صد و بیست ساعت اضافه کاری با هفت شب شبکاری می آورد خانه. این حرف برایش خود سرنوشت شده بود که دنبالش می کرد. حرف چیز خطرناکیست، روزنامه نیست که آتش اش بزنی، کتاب نیست که بدهیش دست موریانه، کتیبه نیست که مشمول مرور زمان شود. هر حرفی را نباید زد. حرفی که دیشب زده بود توی مخ اش زنگ می زد یک اعتراف بود، جمله ای برای این بود که دیگران نگویند، راه گریزی بود از نگاه های سرزنش بار زن و اطرافیانش: اگر می توانستم بروم والنسیا، بروم مکزیک، بروم جزایر فارو نمی نوشتم، و دیگر این همه کتاب نمی خواندم. وقتی دست ات به تکه استخوان نرسد به تعریفی که دیگران از آن می کنند بسنده می کنی یا سعی می کنی خودت تعریف اش کنی. بسنده؟ این هم از آن کلمه ها بود. این هم تتمه ی علاقه اش به ادبیات بود. علاقه اش به همه چیز همینطوری لنگ می زد. علاقه به زنش آیا از یک لجبازی با خانواده اش، طبقه اش، محله اش، کوچه اش نیامده بود؟ اگر آن هورمونی که دانشمندها که کاری جز لوث کردن احساس ندارند، جز این ندارند که ریشه های بی اختیاری مان را بیرون بکشند و نشانمان بدهند، انگار وظیفه ای ندارند جز اینکه نخ های خیمه شب باز بزرگ را رنگ فسفری بزنند و کشف شان را در بوق کنند نبود آیا به بچه اش علاقه ای داشت؟

از یک روزی، شبی جایی در هجده سالگی انگار شهامت اش را گرفته بودند، عصاره ی زندگی اش را، شهدی را که تن آسایی، ویلای شمال، یک پرس جوجه کباب و حساب بانکی پر و پیمان به هر جسدی جان می دهد از او دریغ کرده بودند، از خودش دریغ کرده بود چون مطمئن بود لذتِ یک آبگوشت چرب عشق ادبیات را در او می کشد اما هیچوقت رویش نمی شد این حقیقت را بلند به خودش بگوید، این واقعیت زنده مثل غباری توی مغزش راه باز می کرد و او خودش را سرگرم می کرد تا نفهمد، سوت می زد، به چشم اندازهای تاریک خیره می شد تا نفهمد برای چیزی که موجودیتی مادی ندارد حاضر نیست حتا تا سرِ خیابان برود. دلش خوش بود به چیزی تن نداده. و زندگی روز به روز جلو می رفت.

پیشنهادهایی برای کار دوم همیشه هست. پیشنهادهایی برای خلاصی از این زندگی کارمندی همیشه هست. الف. همزه آنها را نمی شنید، هرکدام از دوستان دوران دانشگاه که حالا کیا و بیایی داشتند و همه شرکت زده بودند و مناقصه در مناقصه شرکت می کردند و ساختمان پشت ساختمان بالا می بردند و سواحل تفریحی دنیا را در فواصل تعطیلی بانک ها متر می کردند به او زنگ می زدند دلش پایین می ریخت. زنگ تلفن فقط خبر بد بود. چرا بد؟ اگر به چیزی که می گفت اعتقاد داشت چرا بد؟ اگر آن کاره نبود چرا بد؟ اگر گناهش فقط این بود که مدتی بین آن آدم ها بُرخورده بود چرا می ترسید. ترس یعنی چیزی کم داری. چه چیزی اعتقاد آدم، اراده ی آدم را تحلیل می بَرد. شاید از اول اصلا اراده ای در کار نبوده، فقط ژستی بوده برای همرنگ جماعت نشدن، کاری که از بچگی می کرد. در جمع های شاد غمگین گوشه ای می نشست و در ختم نزدیکان به خنده و شوخی می پرداخت. همه با دنیا پیش می رفتند با این چرخش هر روزه به دور یک محور پیش می رفتند با کشف نانو فلان ها و اختراع سیستم های صوتی خیره کننده گام برمی داشتند و او در صنعت گرامافون، در دهه ی هفتاد طلایی رنگ موسیقی مانده بود و مضحکه ی همه بود، پیرمرد جمع بود. روح زندگی، به فکر خود بودن و تسلیم یک لذت شدن بی فکرِ اینکه چه چیزی را به خاطرش از دست می دهی از تن اش رفته بود، آن هم برای اعتقادی که نمی دانست به چیست. اگر فقط یک نفر به او اعتقاد داشت! کجا خوانده بود چیزی که یک نفر به آن اعتقاد داشته باشد اعتقاد نیست. نمی دانست چیزی که حتا یک نفر هم به آن اعتقاد نداشته باشد چیست. یک سالی گیاهخواری می کرد، هیچکس نمی دانست چرا و همه دلیل اش را می پرسیدند، انگار همه چیز باید دلیلی می داشت. این روز و شب شدن بی دلیل را کسی نمی پرسید، این میل به افزایش جمعیت را کسی نمی پرسید اما گیاهخواری اش سوال زندگی اطرافیان شده بود که با تو دست می دهند، ازت سوال می کنند، می گویند از خودت بگو، مثل یک مساله حل ات می کنند و وقتی رازی نداشته باشی، خودِ خودت باشی دورت می اندازند، جدولی هستی که خانه ای خالی ندارد، فیلمی شده ای که پایانت معلوم است، کتابی که همه از حفظ اند، باید توی برگ برگ ات لبو پیچید. به همه لبخند می زد و این آسمانی ترین و شخصی ترین رازش را بروز نمی داد. چون رازی در کار نبود. خودش هم چرایش را نمی دانست. می دانست نباید گوشت بخورد نمی دانست چه کار باید بکند مثل جوانی سودایی که در بیست سالگی می داند فقط نمی خواهد از این دختر خیکیِ چشم ورقلمبیده که پوست آرنجش به شکم گوسفند می ماند دست بکشد و به کشف هیچ دانشمندی هم در مورد تحریک فلان جای مغز توجهی نمی کند.

حالا اینجا در این بعدازظهر پنجشنبه ی خاکستری، در این شهری که چیزی به بزرگی کوه هم اطرافش می تواند چهره پنهان کند و هیچ چیزی برق نمی زند و همه چیز را انگار یک نفر با مداد کنته کشیده و دست اش را روی شاهکارش مالیده که واضح نباشد، بر بالای شهری که دچار وارونگی ابدی است و پر مرغی را هم جنبش هوا به تکان نمی اندازد و پرچم های سر میله هایش مثل بادکنک هایی که سیخ شان زده باشی آویزان مانده اند، پشت آن صلیب سیاه پنجره که فقط چهارچوبی بی معناست که پنجره را به چهار مربع کوچکتر تقسیم کرده فهمید به تنها چیزی که مدتیست، هفته ایست، ماهیست، سالیست فکر می کند پول است. فقط می خواهد آن طرفِ یکی از این هزاران پنجره ی یکی از این برج هایی که مثل علف سردرآورده اند مال او باشد و دیگر به یک قران و دوزار فکر نکند، به اجاره ی سرِ ماه فکر نکند، به افزایش قیمت گوشت و تخم مرغ و شیرخشک فکر نکند، به جیره بندی فکر نکند و بنشیند و در آرامش مطلق، در بی خیالی محض فقط بنویسد. فهمید آنقدر از پول دور شده که همه چیزش پول شده، همه ی فکرش و بدون پول حالا دیگر نمی تواند بنویسد.

حامد 29/11/85

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٤:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۳٠
تگ ها :

زيرتيغ يا مثل آب برای سريال

فرض کنید شما طرحی دارید که با آن در بهترین شرایط می توان یک فیلم تلویزیونی یک ساعته ی سوزناک و پندآموز ساخت، ولی چون فیلم پندآموز یک بار پخش می شود ولی سریال پندآموز سیزده بار به بالا و سیزده از یک بیشتر است و نود هم از یک بیشتر است و دستمزد شما و عوامل ضربدر سیزده یا نود می شود شما این طرح را سریال می کنید. برای تبدیل طرح مورد نظر به سریال عبرت آموز به مواد و مصالح زیر نیازمندید:

الف. اندکی رو

ب. دیالوگ و مونولوگ های وزین و طولانی که تمام نمی شوند.

ج. مقدار زیادی زوم، تراولینگ، ترکینگ و هرچیزی که دیرتر دوربین را به سوژه نزدیک کند.

د. آه و ناله و گریه و نگاه های سوزناک تا دلت بخواد.

ه. آب، شیلنگ شیلنگ

و. پرویز پرستویی به میزان لازم با بغض همیشگی در گلو و حلقه ی اشک در چشم و با این حس که الان است بگوید: تو دیدی تیپ بره گردان برگرده، گردان بره گروهان برگرده، گروهان بره دسته برگرده، دسته بره نفر برگرده…

طرز تهیه:

مقداری پرویز پرستویی را با دو دیگ آه و ناله و مردانگی مخلوط کرده، هم می زنید و می گذارید روی شعله ی ملایم قل بزند، بعد دیالوگ های وزین و طولانی یا همان ک..شعر را که در ماهیتابه ریخته و تف داده اید به آن اضافه می کنید بعد سر شیلنگ آب را درون قابلمه قرار داده و شعله را کم کنید. از زوم یا از هر چیز برای نزدیک شدن به سوژه به این شکل استفاده کنید: وقتی بازیگر دارد در خانه ی امیدش را می بندد از ته کوچه آرام آرام به او نزدیک شوید، حتا می توانید این کار را از بام تهران تا دم در ورودی خانه ی مورد نظر انجام دهید. از بازیگرها هم بخواهید تا می توانند به یک جا خیره شوند و حرف های احساسی بزنند و تا بخواهند نگاهشان را از روی زمین جمع کنند و مثل تف به روی طرف مقابلشان بیندازند چهل و پنج دقیقه وقت را بکشند. بعد از یکی دوماه قل زدن سریال شما آماده است.

سکانس انتخابی برای شرکت در اسکار:

صحنه داخلی – روز یا شب؟ نه ای دوست غروبی ابدیست- دادگاه

پسر مقتول(که از ادیپ بیشتر خودش را دارد عذاب می دهد): پدر من خیلی خوب بود. یک خوب واقعی بود. تمام زن و شوهرهای محل که با هم دعوا می کردند می آمدند پیش او تا او رشته ی پیوندشان را از همانجا که پاره شده بود به هم وصل کند. (به خدا عین همین جمله را گفت) اما این بابای من را که اینقدر خوب بود و خیلی خوب بود و تمام زن و شوهرهای محل وقتی با هم دعوا می کردند می آمدند پیش اش تا او رشته ی پیوندشان را از همانجا که پاره شده بود به هم وصل کند کشتند.(خیال کرده اید این مونولوگ به همین راحتی تمام می شود.) نه، نکشتند(نگاه لبریز کینه انگار کارگردان زده باباش را کشته) بلکه با ناجوانمردی زدند بعد گذاشتند بماند تا خونش قطره قطره تا تمام گلبول های قرمزش، گلبول های سفیدش از مخش بزند بیرون، سیتوپلاسم اش خشک شود، دچار تشنج شود، برود توی کما، ماهیچه های قلبش شل شود، دست و پایش بی حرکت گردد و کشتند.

دختر قاتل(توجه: اخیرا تمامی خانواده های دور و نزدیک، آشنایان، دوستان، کسبه و اهل محل قاتل و مقتول می توانند در دادگاه سخنرانی کنند و خاطره بگویند.): آقاجون وقتی او را کشت در واقع خودش را کشت، وقتی او مرد آقاجون خودش مرد، وقتی او جان داد، آقا جون جان داد. یعنی وقتی مقتول مرد قاتل هم مرد. قاتل مرد وقتی مقتول مرد و کافی بود مقتول قاتل را هل بدهد تا الان قاتل مقتول باشد و مقتول قاتل و مقتول قاتل را کشته باشد و آقاجون مقتول قاتلی باشد که الان مقتول است و در آنصورت قاتل می بود.(بازیگر را به علت تنگی نفس روی دست می برند سی سی یو)

آقاجون(قاتل مهربان با حلقه ی اشک در چشم و همان حکایت دسته بره نفر برگرده): من و اون مقتول از ده سالگی با هم تو آهنگری کار می کردیم، من می دمیدم مقتول می پتکید، او می پتکید من می دمیدم بعد من می دمیدم او می پتکید و او می پتکید من می دمیدم بعد من می دمیدم او می پتکید(قاضی مهربان هم دست اش را زده زیر چانه همینجور در بحر جمله های آقاجون غوطه می خورد) او می دمید و بعد (نگاهش را می اندازد آن دورها پشت ابرها!) یک نان بربری می خریدیم نصف می کردیم و سق می زدیم و راه می رفتیم و حرف می زدیم و دورانی داشتیم. عین برادر بود برام. می خواستیم بک آپارتمان دو طبقه بخریم که نشد، آپارتمان خوبه را من بردارم که نشد، بدیم تو باغچه ی خونه گلابی بکارند که نشد، بدیم پشت بامش را ایزوگام کنند که نشد، بدیم سه تا دیش بذارن بالاش که نشد، بدیم درشو رنگ عشق بزنند که نشد، یک دوجین کفتر بخریم توش هوا کنیم که نشد، فاضلاب براش بکشیم که نشد، یک پادری بخریم بندازیم جلو در ورودی که روش با دو تا ال نوشته باشند ولکام که نشد، شب ها ساعت نه بیایم آشغال ها را بذاریم دم درش که نشد، به اصغر آقا ماهیانه بدیم که نشد…(نیم ساعت بعد)…که نشد. چی می شد اگه اینها که نشد می شد اگه می شد که اون مقتول اونقدر متعصب نمی شد یا من عصبانی نمی شدم و اون یقه ی منو نمی گرفت و من پیرهن اون رو نمی گرفتم و چی می شد اگه نمی شد اونچه که شد که نباید می شد که بشه. حالام اگه قانون هم منو ببخشه یا زن اون مقتول منو ببخشه یا دخترش منو ببخشه یا پسرش منو ببخشه یا آقا پیشولی گربه ی محلشون منو ببخشه، یا رفتگر محلشون هم منو ببخشه، بابا برقی هم منو ببخشه، خدا هم منو ببخشه دوازده امام هم منو ببخشن مرحوم آقای بزرگ هم منو ببخشه من خودم خودم رو نمی بخشم…(ده دقیقه چرخش و درخشش حلقه ی اشک در نگاه که دل سنگ را آب می نماید.)(صدای ذهن: حاجی! اومدم تو رکابت باشم.)

قاضی مهربان: آقا چرا کم حرف زدی، حالا داشتی می گفتی، بگو جانم. من که بیکارم. بگو. خجالت نکش.

آقاجون(با از اون نگاه های معرفت اون خارجی از توی هموطن بیشتره): من دفاعی ندارم.(!)

دایی جون(تکیه داده به عصا و به عمد آنقدر پیر که هر کلمه کلی طول بکشد تا بتواند مثل آب دهن بر جاذبه غلبه کند و از حلق به نوک زبانش برسد.): از محضر دادگاه می خوام که نکاتی را به عرض برسانم که گره گشای این پرونده است. (قاضی دارد پرپر می زند برای شنیدن خاطره های احساسی نامربوط) جناب قاضی! به من می گن دایی، پسر مقتول به من میگه دایی، دخترش میگه دایی، ولی زنش نمیگه دایی میگه داداش آخه من برادر زن مقتولم، ولی دختر قاتل هم به من میگه دایی، زن قاتل میگه دایی، دختر کوچیکه ی قاتل میگه دایی، سنگکی محل به من میگه دایی، اون مامور زحمتکش شهرداری میگه دایی، چاقوتیزکن محل میگه دایی، کاسه بشقابی محل میگه دایی، حتا اون یارو که ساعت سه ی ظهر میاد عربده می کشه بدو اناره هندونه میگه دایی، مسافرکش های خطی به من میگن دایی، قالیباف به من میگه دایی(قاضی صبور، مطمئن با حس خدمتگزاری صادقانه که موج می زند چشم به دهان دایی دوخته) حتا شما هم به من میگین دایی، عوامل پشت صحنه، امپکس، نودال، حمل و نقل به من میگن دایی، کیمیایی هم به من میگه دایی…

همدست بدترین عموی دنیا: آقای قاضی من وقتی جنازه ی مقتول رو برگردوندم اون هنوز جون داش، دهنش جنبید و چیزی گفت که شبیه هیچ بود.(اصلا یک کارگر کارخانه باید هم اینطور شاعرمسلک باشد. )...

نتیجه گیری تشویقی عوامل سریال: بچه ها متشکریم! بچه ها متشکریم!

نتیجه گیری حالگیری: اون کانال نود داشت.

نتیجه گیری حالگیری تر: مهمان نود هم مایلی کلنگ بود.

نتیجه گیری حالگیری ترتر: ام بی سی فور داشت مراسم اهدای جایزه ی گرمی را پخش می کرد.    

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٢٤
تگ ها :

از روزهای ساده ی زيستن

هرزه تر از آنيم

كه دنيا

به لرزه ای از ما گذر كند.

 

پايان بی گناهی ما كی در رسيد

كه هيچكس عبورش را نفهميد؟

...

من پيامبر شما نبوده ام

اما

پيام آور بدی بوده ام.

...

و ما

از روزهاي ساده ی زيستن

از رازهاي ساده ی زيستن

آسان به آن سوي سراسر ستيز پريديم

و پرده هاي مهربانِ روزمرگی را

برای تماشای افق های دورِ نامرگی

فاتحانه دريديم.

ولی چشم كه گشوديم

ديديم از ما

چيزی بر جا نيست

جز عقوبت آنكه به پس نگريست

جز عفونت پياپی

جز فوران احساس و قی

جز شمردن شماره های معكوسِ بی انتها...

...

شاپركی بر توری پنجره بال بال می زد،

به دنبال نور آمده بود.

دود سيگار

و تفاله های ناچيز انسانی را به يادگار

با خود برد.

 

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱٧
تگ ها :

نامه ی ح دريوزآبادی به الف.ميم چهلتن کانديدای کتاب سال

آقای چهلتن عزیز

اخیرا شنیده ام که شما از پذیرفتن پنجاه شصت سکه ی ناقابل آقای بیگدلی امتناع کرده اید و گفته اید اگر خودش هم بیاورد نمی گیرم. آقای چهلتن عزیز محض رضای خدا بگیرید اگر من به جای شما بودم - با وجود اینکه من هم از آقای ممیزی متنفرم به خصوص با آن طرح های زشتی که آن وقت ها در کتاب هفته چاپ می کرد - به دلایل زیر می گرفتم:

1. تا بتوانم در مراسم اهدای جایزه شرکت کنم و بروم پشت تریبون و جلوی چشم آن همه خبرنگار و دوربین بگویم آقای ممیزی آی هیت یو! آی هیت یو چون کاری کرده ای که من وقتی قلم در دست می گیرم انگار سر طناب دار خودم را در دست گرفته ام یا لااقل سر طنابی را که به ماشه ی یک تفنگ پر وصل است که لوله اش متاسفانه چند سانتیمتری توی دهانم است. می خواهم از زیر شکم ام بنویسم بدبختانه نمی توانم چون می دانم سرچ می کنید و تمام اعضای بدن را در می آورید و جایش دل و روده می نویسید، می خواهم از جنگ بنویسم نمی توانم چون جنگ چیز بدی است که بدون آن امورات ما در خاورمیانه نمی گذرد، می خواهم بنویسم مردم از خوشی می ترسم بگویی جوانان را به خودکشی تشویق کرده ای و باعث ترویج افسردگی شده ای، می خواهم بنویسم خط نوشتم که خر کند خنده می ترسم بگویی خر که خنده نمی کند پس منظورت که بوده راستش را بگو. به هرحال مدتیست جز آگهی ترحیم دوستان و آشنایان چیزی نمی نویسم آخرینش همین جمعه ای آگهی فوت عمه ام را نوشتم که آخرین مطلب چاپ شده ی اینجانب در سال گذشته بود که زدیم به دیوار و فکر کنم بیشتر از یک رمان خواننده داشت و کور شوم اگر دروغ بگویم که این آخرین شاهکار هنری اینجانب بود و برای همین از تو متنفرم. بیت در سه مصراع برای اولین بار در کشور شعر و گل و بلبل:

آن که می خواست روزی نوبل بگیرد....با وجود این آقای ممیزی بگو برود دم ک..نش را گل بگیرد......که یک وقت از گشنگی نمیرد.

2. تا بتوانم برای یک بار هم که شده پنجاه تا سکه ی طلا را جایی غیر از آگهی های تبلیغاتی بانک ها، کارتون اسکروچ و جک و لوبیای سحرآمیز ببینم.

3. تا بتوانم یکی از آنها را بفروشم و یکی از این سیم کارت ها بخرم که به لعنت خدا هم نمی ارزد و با آن زنگ بزنم به همه ی آشناهای ده سال اخیرم و به همه ی شان فحش مادر بدهم.

4. تا بتوانم دو تا از آنها را بفروشم و یک دندان آبدارچی اداره ی مان را روکش کنم.

5. تا بتوانم سه تا از آنها را بفروشم و دوم اسفند بروم دبی دبی کنسرت راجر واترز و آنجا به ریش هرچه آقای ممیزی است بخندم و داد بزنم:

  Mother should I run for president?

Mother should I trust the government?       

Mother will they put me in firing line?

Mother am I really dying?

6. تا بتوانم چهارتا از آنها را بفروشم و بروم پیکان پنجاه و چهارمان را پس بگیرم و سوار آن خودروی فرسوده بر روی آسفالت های فرسوده ی کشور فرسوده ی کرم خورده ام بروم آبعلی لاستیک فرسوده سواری به یادمان کودکی فرسوده ام.

7. تا بتوانم چهل تای بقیه را بفروشم و پولش را بگذارم بانک مسکن تا سال آینده همین موقع هجده میلیون وام بگیرم و صد میلیون رویش بگذارم و بروم یک آپارتمان شصت متری نزدیکای مرحوم عوارضی بخرم.

8. تا اگر چیزی ته اش ماند بروم هزار و پانصد جلد کتاب شعرم را پخش کنم در کتابفروشی ها و بعد خودم بروم تک تک شان را بخرم و جلوی چشم شان آتش بزنم تا دلم خنک شود و همه جا اعلام کنم کتابم به چاپ دوم رسید.

و آخر سر سکه ها را می گرفتم چون آقای ممیزی ساخته ی همین مردم است، همین مردمی که اگر فردا از گرسنگی هم بمیری کک شان نمی گزد و به احترامت یک ثانیه هم در زمین خاکی های چهارصد دستگاه سکوت نمی کنند ولی اگر بدانند پنجاه سکه ی حتا غیر بانکی داری دق می کنند و آن را به خودفروشی و دیگرفروشی و شانس و آشنا نسبت می دهند و حسین رفیعی احمق را می فرستند برود ادایت را دربیاورد و فیلم ات را در حال ریدن پخش جهانی می کنند و آخر سر دلشان خوش است که همشهری کورش کبیر هستند. تف!

پس بگیر آقای چهلتن. نوش جانت. و کور شود هر آنکه نتواند دید.

دوستدار شما ح. دریوزآبادی دوازده ساله از ایرانشهر طبقه ی نهم    

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٥:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱٥
تگ ها :

اشکاف

 

 از کنار خانم کمالی رد می شود. تصویرش از میان دستان خانم کمالی سُر می خورَد و می گذرد، دارد آینه ای را با احتیاط از پله ها پایین می بَرد. یقه اش را صاف می کند. شب سردی بود، شاید دو سه سال پیش. از آن شب هایی بود که دوست داشتی یقه را بالا بدهی، در پالتویت فرو روی و از سرما بگریزی. توی کوچه، قبل از اینکه کلیدش را دربیاورد چیزی زیر پایش صدا کرد، مثل صدای شکستن استخوان. بشقابی شکسته از کنار کیسه ی زباله بیرون زده بود. در را که باز کرد خواست چراغِ راهرو را روشن کند که نور زاویه داری از لای در آپارتمان همکف به زیر پایش سرید. صدای وحشت زده ی خانم هاتف را شنید که می گفت: آقای حقیقت شمایین؟ چراغ های راهرو را روشن کرد و گفت: بله، اتفاقی افتاده؟ بود و نبودشان معلوم نمی شد، چون همیشه درِ نرده ای آپارتمان شان را می بستند و یک چراغ را هم روشن می گذاشتند. خانم هاتف تا گردن از لای در بیرون آمد: اتفاق که نه...از صبح از توی کمد ما صدای گربه...شاید صدای گربه باشد...الان دارد پنجول می کشد به در.

کارگری جعبه ای را روی کولش گذاشته و پایین می آید، حقیقت عقب می رود و پشتش را می چسباند به دیوار تا کارگر بگذرد، جعبه ی بزرگ و جاداریست و باید حسابی سنگین باشد. کتاب که نمی توانند باشند، شاید کریستال هایی اند که با دقت در روزنامه پیچیده شده اند، کتاب ها را که خانم کمالی یکی دو هفته بعد از آن شب با کلی خرت و پرت دیگر گذاشت دم در که تا دو روز هم آنجا ماند. جلو رفت، گفت: از کجا رفته توی کمد؟ سرش را برده بود تو و فقط چهار انگشت اش دیده می شد که کناره ی در را می فشرد، لابد داشت با ترس به پشت سرش نگاه می کرد. جواب نداد. پرسید: مگر کمد شما به جایی راه دارد؟ گفت: یک چندتایی لوله باید از تویش گذشته باشد. گفت: خب، درش را باز کنید، کیش اش کنید، می رود. چراغ های راه پله با صدای تقی خاموش شدند. نزدیک بود دست اش را دم دهانش بگیرد: نه! نه! اگر بپرد بیرون که من سکته می کنم. کلید را فشار داد، نور روی پله ها ریخت.

- به هرحال آنجا که نمی تواند بماند، بو می گیرد.

- من که در را جوری بسته ام که بیرون نیاید.

- این که راهش نشد، تا کی می تواند آن تو بماند؟

خانم هاتف به پیش پایش جوری نگاه کرد که می گفتی می خواهد یکی از لنگه کفش ها را بردارد و پرت کند سمت کمد.

- شاید از همان جا که آمده برود.

هر دو لنگه درِ آپارتمان کمالی باز است. حقیقت به داخل سرک می کشد ولی اثری از کاناپه ای نیست که کمالی یک شب هن و هن کنان تا طبقه ی دوم آورد و چند زخم هم روی دیوار انداخت که فردا صبح اش صدای هاتف را درآورد، آنطور که هاتف می گفت کاناپه ی یک نفره ی راحتی بوده و جان می داده کمالی تویش بنشیند، سیگار دود کند و کتاب بخواند یا به فکرهای مالیخولیایی اش پر و بال بدهد. کنار کامیون هم ندیده بودش. چند کاغذ اینجا و آنجا در راهروی ورودی آپارتمان شان ریخته روی زمین، انگار دست نوشته اند. یک لحظه حرکتی کرد، انگار بخواهد در را بیشتر باز کند ولی مکثی کرد و گفت: الان باید محمود برسد وقتی آمد به شما زنگ می زنم که دوتایی بگیریدش. حقیقت نرده ی راه پله را در دست فشرد: نمی دانم... هرطور صلاح می دانید. صدایش را شنید که می لرزید: شما که از گربه نمی ترسید؟ موهای سیخ اش، ناخن هایش، نگاه بی رحمی که این جانور دارد پیش چشم اش آمد و اینکه ناغافل از توی تاریکی کمد روی سرش بپرد، گفت: با هم یک کاریش می کنیم.

تخم مرغ دوم که ته قابلمه به جلز و ولز افتاد هنوز صدا می آمد، گوش اش را به ستون چسباند، سمت دیوارِ سردِ ضلع شرقی آشپزخانه. همان صدای آن شبی بود. چند شب پیش اش تا صبح صدای زنی می آمد که با حالِ گریه حرف می زد. اگر فقط گریه می کرد می شد تحمل کرد اما هم گریه می کرد و هم انگار برای کسی دردِ دل می کرد. حقیقت تا صبح در خانه راه رفته بود و کم کم حس کرده بود که صدا مثل بخار دارد از دیوارها و کف بلند می شود و به پوستش فشار می آورد و خفه اش می کند که شانس آورده بود هوا کم کم خاکستری شده بود. صدای زنگ تلفن از جا پراندش. محمود بود که می گفت الان رسیده و از حقیقت می خواست برود پایین و در فراری دادن گربه ی کذایی کمکش کند. زیر گاز را خاموش کرد، نیمروها خودشان را به ته قابلمه چسبانده بودند و هراسان نگاهش می کردند، شاید هم یک جفت چشم زردِ وحشت زده بود در چهره ای سفید و وارفته که دورتادورش برشته شده بود.

گوش اش به صدای پا توی راه پله است، دزدکی چند قدم در آپارتمان کمالی این طرف و آن طرف می رود، پس این دیوار را برداشته بوده. فردای آن روز صدای محمود هاتف، مثلا مدیر این ساختمان سه واحدی دوازده سال ساخت لعنتی را که در این سال ها یک روز هم روی آرامش به خود ندیده بود شنید که به خانم کمالی می گفت: آن روزها یک جور حالا صد و یک جور. اگر ساختمان بریزد کی جواب می دهد؟ هرچند انصافا هال شان بزرگتر شده بود و دلبازتر. از کنار خانه ی کمالی که رد شد، فقط صدای راه رفتنی سنگین شنید، از آن نوع قدم گذاشتن ها که کریستال های توی هر بوفه ای را می لرزانَد. محمود در را باز گذاشته بود. کمدی که می گفتند کمد نبود، اشکافی دیواری بود نزدیک سقف و دری دو لته ای داشت. هردو سکوت کرده بودند و منتظر، چشم به حقیقت دوخته بودند. انگار کسی ناخن روی چوب می کشید. حقیقت یک صندلی از زیر میز درآورد و نزدیک اشکاف گذاشت و از آن بالا رفت که زن محمود جیغ کشید: باز نکنین یک وقت. گفت: نه. باز نمی کنم. واقعا هم خیالش را نداشت: این را خودتان ساخته اید؟ محمود بی حال خودش را ول کرد روی مبل: نه، ما آمدیم بود. گفت: پس چطور آپارتمان من چنین چیزی ندارد؟ زن اش که پولیوری را روی دوش انداخته بود شاید از ترس لرزش گرفته بود یا شاید علت دیگری داشت گفت: اینجا چه چیزش روی حساب است. حقیقت گفت: آخر شما چطور نمی دانید این تو به جایی راه دارد یا نه؟ و به دور و بر نگاه کرد ببیند چیزی پیدا می کند زیر پایش بگذارد و بالاتر برود. زن گفت: آن ته مه هایش یک لوله ی بزرگ است که انگار به موتورخانه می رود. محمود که داشت با نوک ناخن یک جوش زیر پوستی روی دماغش را بیرون می کشید گفت: تو از کجا می دانی؟ و گوشی تلفن را برداشت و در حالی که راه می رفت شماره گرفت.

کارگری فرشی را مثل دزدها روی شانه انداخته و می بَرد، دیشب فیلمی دیده بود که در یکی از صحنه هایش جنازه ای را لای فرشی پیچیده بودند و می بردند، بعد فرش از دست شان افتاد، توی سراشیبی باز شد و جنازه قل خورد توی آب. صدای محمود از اتاق آمد: آقای عزیز! الان زن من دارد از ترس سکته می کند آنوقت شما می گویید کارهای مهم تری دارید، چرا نمی فهمید...از یک جایی که معلوم نیست یک گربه آمده توی کمد خانه ی من آنوقت...دری محکم به هم خورد. زن محمود نگاه پر از تنفری به بالا، به سقف، به لوستری که با هربار قدم برداشتن تهدیدآمیز و وحشیانه ی کمالی می لرزید انداخت. حقیقت این نگاه را یک بار دیگر هم دیده بود، کمالی آمده بوده در خانه ی هاتف ها که ببیند آیا روی دیوارهای واحد آنها هم ترک های عمیقی افتاده و بعد هم گفته بوده شک ندارد این خانه پی ندارد و همین روزهاست که فرو بریزد. خانم هاتف از توی کوچه با نفرت به طبقه دوم نگاه کرده و اینها را گفته بود.  محمود گوشی را پرت کرد روی مبل: مردک احمق! برای من... زنش گفت: می خوای زنگ بزنم به علی؟ محمود گفت: بره گم شه. انگار اون شب رو یادت رفته... زن بیحال گفت: اون بدبخت که چیزی...حقیقت یک لحظه حس کرد او را یادشان رفته روی صندلی. محمود گفت: صبر کن ببینم...به سمت در رفت. صدای پا را روی پله ها شنیده بود. حقیقت از زیر ابروهایش مراقب اشکاف بود. صدای محمود توی راهرو پیچید: آقای کمالی یک لحظه بی زحمت...برایش، خلاصه، ماجرا را گفت. حقیقت مطمئن بود داشته آشغال می برده دم در و باز پله ها را حسابی لک انداخته. داخل شد. یک تا پیراهن بود. از پشت عینک دور سیاهش که دیگر پیرمردها هم رغبت نمی کردند به چشم بزنند نگاهی به حقیقت انداخت که مثل یک مجسمه ی سنگی بالای صندلی قوز کرده بود. حقیقت برای اینکه حرکتی کرده باشد گفت: بیرون می رفتید؟ سرما می خورید که... کمالی گفت: نه! کسی نفهمید بیرون نمی رفت یا سرما نمی خورد. نزدیک تر شد. قرمزی پاکت سیگار توی جیب پیراهنش معلوم بود. صدایی آمد. زن محمود عقبکی پرید توی اتاق: به خدا الان می پرد بیرون. محمود به کمالی گفت: شما که نمی ترسید بازش کنید. ((که)) را برای حقیقت گفت و شروع کرد به جمع کردن قاب عکس ها و خرت و پرت هایی که زیر اشکاف روی میز گردی چیده شده بودند. حقیقت هم پایین آمد و قابی را که به دیوار زده بودند برداشت، عکس سیاه و سفید پسربچه ای بود پشت به دوربین که دست دختربچه ای کوچکتر را گرفته بود و از دالانی پر دار و درخت به سمت نوری که از روبرو می آمد بیرون می رفتند. یک جایی دیده بودش. بعد آینه را برداشت و خودش را توی آن برانداز کرد، محمود شمع های فانتزی را چید روی تلویزیون. کمالی دمپایی هایش را درآورد و رفت روی صندلی. حقیقت دنبال جای بلندی که به آن پناه ببرد نگاهی به اطراف انداخت. اصلا خوشش نمی آمد چیزی به پر و پایش بپیچد، حال می خواست گربه باشد یا موش خرما یا هرچه. در حالی که می رفت به سمت پله ای که به کف آپارتمان هاتف ها اختلاف سطح می داد و خانه ی او چنین چیزی نداشت گفت: من این آدم هایی را که حیوان نگه می دارند نمی فهمم، هرچه فکرش را می کنم اینکه موجودی از صبح تا شب آویزانم باشد برایم غیرقابل تحمل است. کمالی همانطور که دستش را دراز کرده بود سمت اشکاف از آن بالا با آن چشمهای قرمزش که فکر می کردی دو دقیقه پیش از مجلس ختم عزیزی آمده طوری به او نگاه کرد که می گفتی الان با آن موهای آشفته و سیخ اش می پرد روی سر هر بینوایی که اظهار عقیده کند. حقیقت با خودش گفت نکند زن بینوا را آن بالا خفه کرده و حالا اینطور خونسرد و فداکار دارد به ما در گرفتن گربه ی مزاحم کمک می کند. یاد آن روز افتاد که آمده بود ببیند حقیقت هم صدای ضربه هایی را که به لوله ی شوفاژ می خورد می شنود یا نه. حوصله اش را نداشت، اصلا بدش می آمد یکی ساعت نه شب به بعد زنگ بزند و سوال پیچش کند. گفت: دست بردارید آقای کمالی من که... کمالی گفت: خیله خب، ولی یک چیزی خواستم بدانید دیوار راه پله را...که حقیقت بی حوصله پرید وسط حرفش: تو را به خدا آقای کمالی...من صبح باید بروم سرکار...شما هم چه حوصله ای... کمالی نگاهی توی خانه ی حقیقت انداخت و گفت: نمی ترسی...تنهایی، شبها... گفت: ترس؟ اگر کسی پهلویم بود می ترسیدم، چون شاید یک شب به سرش می زد خفه ام کند و بعد الکی به حرف خودش خندید و خداحافظی کرد و در را روی نگاه طلبکار کمالی بست. آن شب تا صبح از حرف خودش خوابش نبرد. در خانه راه می رفت و گوشش را به زمین می چسباند. می گفت حتما الان سر زن بدبخت را گوش تا گوش بریده و توی تشتی گذاشته و این طرف و آن طرف می برد. دستگیره ی اشکاف را به سمت خودش کشید. زن محمود در اتاق را بست. محمود یک قدم عقب رفت.

پنجره ی راهرو را باز می کند. آن پایین، خانم کمالی همانطور آینه را توی سینه اش گرفته و کنار کامیون ایستاده. همان اول ها داد پرده های خانه را عوض کردند، دیگر دم به ساعت شَلق شَلق از پله ها بالا و پایین می رفت و هر شبِ جمعه در خانه اش مهمانی می گرفت که از بوی عطر مهمان هایش که توی راه پله با هم قاطی می شدند هاتف ها سر درد می گرفتند و از سروصدایشان حقیقت نمی توانست روی پهلو بخوابد باید تاقباز می خوابید و سنگینی سقف را روی پلک هایش حس می کرد. هر دو لنگه را باز کرد، صدای خش خش واضح تر شد. حقیقت پشتش را چسبانده بود به دیوار. کمالی قابلمه ای را بیرون کشید. محمود که حرکتی نکرد حقیقت مجبور شد جلو برود و قابلمه را از دست کمالی بگیرد. محمود به در اتاق نگاهی کرد و گفت: هرسال نذری...حقیقت گفت: نذری؟ مطمئنی هر سال...روی در قابلمه یک بند انگشت خاک نشسته بود. کمالی ساک بزرگی را پایین داد. محمود جلو رفت و ساک را قاپید. زیپ اش را کشید. کمالی نگاهی به داخل اشکاف انداخت: عجب عمقی دارد اینجا! دست اش را به لبه ی اشکاف گرفت، می خواست خودش را بالا بکشد. چاره ای نبود، حقیقت نزدیک تر رفت، کمالی پایش را گذاشت روی شانه ی حقیقت، حس کرد چیزی توی زانویش گفت تِق. محمود تا نصفه لباسی را از توی ساک بیرون کشید و به پیشانی و مردمک های هراسان زنش که از لای در اتاق عملیات مردها را تعقیب می کرد گفت: چه روزها...کمالی با سر توی اشکاف فرو رفت، محمود گفت: بلایی سر خودت نیاوری کمالی جان! صدای بم کمالی آمد: تاریکه...این ته... زن محمود به همدردی گفت: نپرد رویتان آقای کمالی... بعد یادش آمد: تو را به خدا نگذارید بیرون بیاید آقای کمالی. کف پاهای کمالی هم توی تاریکی آن بالا گم شد. حقیقت که شهامت پیدا کرده بود رفت روی صندلی، جز توده ی سیاهی که تکان می خورد و پیش می رفت چیزی نمی دید. صدایش آمد: اینجا یک سوراخ...چه سوراخی هم...محمود که داشت زیپ ساک را می بست گفت: سوراخ؟ رو به زنش اخم کرد: این کمد به جایی راه دارد؟ زنش گفت: من از کجا...؟ حقیقت گفت: شاید به موتورخانه راه دارد، شاید یکی از آن گربه هایی که از سرما به آنجا پناه آورده اند به سرش زده که... زن محمود به ساک اشاره کرد: فعلا بده با یک چیزی راهش را ببندد. محمود ساک را سرِ دست بلند کرد: آقای کمالی! بی زحمت فعلا با این آنجا را ببندید تا بعد. حقیقت ساک را گرفت و لبه ی اشکاف گذاشت. زن جثه اش را از توی اتاق بیرون کشید: راستی این موتورخانه که گفتید...ساک به داخل اشکاف کشیده شد، حقیقت یاد شاگرد ریزه ی اتوبوس افتاد که ساک ها و چمدان ها را به داخل می کشید و آن ته جا می داد، فکر کرد یک سفر برود هرچند از هر راهی رفتن خطر مرگ داشت، پرواز، جاده، یک سبقت غیرمجاز . محمود که با پیدا شدن سوراخ خاطرش جمع شده بود بیسکوئیتی از روی میز برداشت و با دندان نصف کرد: خوب شد... یادم انداختی از... حقیقت گفت: باز چی شده؟ آب سرد شده؟ زن که خیالش راحت شده بود گربه از این سمت فرار نخواهد کرد پولیور را روی دسته ی مبل انداخت و غر زد: چرا هر روز تو این ساختمان یک چیزی خراب می شود؟ ما تو این ساختمان نباید آرامش داشته باشیم؟ حقیقت فکر کرد: چرا داد می زند؟ محمود شمع استوانه ای سیاهی را برداشته بود و از نزدیک وارسی اش می کرد. حقیقت گفت: باز خدا را شکر کنید که شما مشکل فشار آب ندارید. محمود دهانش را باز کرد: شام چی داریم؟ زن در راهرو را بست: حالا کو تا این خانه هوا بگیرد. حقیقت اشاره کرد به قابلمه ی خاک گرفته: که نذری می دهید...محمود صندلی را چرخاند سمت میز: برای پدرم، تا همین چند وقت پیش. مکثی کرد و ادامه داد: اواخر بدجوری هوش و حواس اش از بین رفته بود. قاب عکس های روی میز را صاف کرد سر جاهایشان، حقیقت قاب عکس پسربچه را برگرداند، پشت اش نوشته شده بود راهی به بهشت. حقیقت متوجه اش شد: کادوست. و آینه را هم دوباره زد به دیوار و ادامه داد: پدرم تنگی داشت که یک ماهی قرمز تویش بود یکبار که خواسته بود آب تنگ را عوض کند ماهی هم از راه آب رفته بود، پیرمرد تا مدتها هر هفته تنگِ بی ماهی را پر و خالی می کرد، اصلا نفهمیده بود ماهی بینوا توی تنگ نیست. میز گرد را هم چسباند به دیوار. حقیقت خواست بگوید: شاید از پرتی حواس اش نبوده چشم اش ضعیف بوده که زن، سینی به دست وارد شد و با گوشه ی چشم به بالا اشاره کرد: این چی شد؟ محمود که انگار از فکر پدرش در نمی آمد گفت: چه می دانم! و روی صندلی پشت میز نشست. حقیقت از سر واکنی صدا زد: آقای کمالی! آقای...زن نگاهی سرسری به بالا انداخت و گفت: لابد از همان جایی که گربه رفته...حقیقت گفت: یعنی سوراخ اینقدر بزرگ...محمود پرید وسط حرفش: ببینم جریان آن شب را گفتم که پدر و عموم تا صبح همدیگر را می رساندند دم خانه ی آن یکی. زن گفت: اول این را ببند تا جانور دیگری نیامده تو. محمود روی صندلی رفت، نگاهی انداخت و چانه اش را به نشانه ی خبری نیست بالا برد  بعد در حالی که رویش به حقیقت بود در اشکاف را بست: آره. شب مسخره ای بود، پدرم... صندلی زیر اشکاف را برگرداند دور میز و در تمام مدت جریان آن شب را تعریف کرد. بشقاب اول را که کشید گفت: صبح دو تایی یک قابلمه کله پاچه خریدند و آمدند خانه. زن کرکر می خندید و حقیقت هم بدش نیامده بود از ماجرا و آن جریان توی سلمانی یادش افتاده بود که تعریف کرد و بعد محمود ماجرای راننده آژانس را گفت و خلاصه صحبت شان گل انداخت جوری که یک کلمه کافی بود تا نخ کلام از میلی به میل دیگری بپرد. بحث در شیبی افتاده بود که بی مهابا پیش می رفت و هرکدام در کمین مکثی در کلام دیگری بودند تا سر رشته را بقاپند. نگاهش که به ساعت افتاد دو ساعت از نیمه شب گذشته بود. خیلی دیر شده بود، همیشه ده نشده می خوابید، آدمِ تنها اگر دیر هم بخوابد ردخور ندارد که فردا صبح خواب می مانَد. بلند شد برود که پایش گرفت به چیزی که نزدیک بود با سر برود توی قاب عکس ها. محمود گفت: این چرا اینجاست؟ زن قابلمه را برداشت و پشت اش را کرد به مردها و رفت سمت آشپزخانه. حقیقت خداحافظی کرد و خواب خواب داشت از پله ها بالا می رفت که یک لحظه برگشت و دید محمود یک جفت دمپایی را انداخت دم در کنار باقی کفش ها و کیسه زباله به دست از پله ها پایین رفت. کیسه زباله چک و چک روی پله ها رد می انداخت.

آن پایین دری بسته می شود. خانم کمالی با دقت آینه را روی صندلی عقب می گذارد. کامیون می غرد و هر دو ماشین در پیچ کوچه گم می شوند. یکی دوسالی می شود که گواهینامه گرفته و به همه گفته به خانه ای می رود در محله ای بالاتر که بیشتر باب میل اش باشد. حقیقت یک هفته بعد از آن شب محمود و زنش را توی راه پله دید، پرسید سوراخ توی اشکاف را بسته اند یا نه. خانم هاتف که انگار از اینکه دیگر کسی بالای سرش پا نمی کوبد و لوستر را نمی لرزاند خیلی راضی بود لبخندی زد و گفت: گذاشتیم برای تابستان و محمود دست اش را تکانی داد که یعنی پی اش را نگیر.

حامد5/11/85

                                      

 

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٧
تگ ها :

شايد

شايد دوست داشتن گريخته از من

شايد مرگ می خواهد بسيار اين تن

که نمی توانم...نمی توانم نوشتن

شايد همين باشد مردن.

 

انگار ريخته از بند بند بدن

احساس کهنه ی آبی شدن.

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱
تگ ها :