ادبیات در سالی که گذشت یا و ناگهان چقدر زود دیر می شود!
شاهکارهای ادبی
در زمینه ی رمان و مجموعه داستان در این سال به تعداد زیادی شاهکار ادبی فکر شد که نوشته نشد، تعدادی شاهکار ادبی نوشته شد که چاپ نشد و تعدادی چاپ شد که خوانده نشد بنابراین هنوز معلوم نشده که آنها شاهکارند و در نتیجه امسال تاریخ ادبیات ما به دو نیم تقسیم نشد و همانجور صحیح و سالم و آکبند باقی ماند. ولی در زمینه داستان کوتاه یک داستان کوتاه شاهکار نوشته شد که ادبیات ما را به دو نیم تقسیم کرد بعد به چهار قسمت و بعد به هشت قسمت و داستان کوتاه مذکور همینطور داشت ادبیات ما را به مضارب دو تقسیم می کرد که به آن جایزه دادند و درنتیجه از مثله شدن بیشتر ادبیات جلوگیری شد و جماعت ادب دوست نفس راحتی کشیدند.
جایزه های ادبی، روح مرحوم آقای بزرگ و آش نذری
در این سال جایزه های ادبی آنقدر مهم شدند که همه ی ادب دوستان، ادب نیوشان و ادب پروران کار و زندگی را ول کردند و چهارتا چهارتا در مدح و ذم این جوایز سخنرانی کردند. طبق آمار سازمان برنامه بودجه آقای مدیا کاشیگر با فاصله ی فراوان از رقبا در صدر قرار گرفت و برنده ی تندیس پوشالی اوریانا فالاچی گردید. مقام های دوم و سوم به ترتیب به آقایان سناپور و کشاورز رسید. یکی از آقایان پس از مراسم اهدای تندیس پوشالی اوریانا فالاچی در جمع خبرنگاران گفت: حالا که این جایزه آش نذری بود لااقل پیازداغش رو زیاد می کردید، بی انصافا! لازم به ذکر است اهدای تندیس مطابق سنت هزارساله توسط خانم سیمین بهبهانی انجام پذیرفت و حاضران حسابی سورپریز شدند.
اما چیزی که در این میان معلوم نشد این بود که بالاخره این جوایز خوب است یا بد است یا متوسط است و یکی گفت باعث رونق می شود و یکی گفت باعث دلسردی می شود و یکی گفت به روح مرحوم آقای بزرگ قسم که پارتی بازی شد و یکی دیگر گفت ما که پول بده نیستیم به ما چه که نویسنده ها گرسنه اند. در نتیجه یکی از نویسنده ها که برای پول جایزه چاه کنده بود وقتی فهمید فقط لوح تقدیر خاتم کاری می دهند و از پول و سکه ی غیربانکی خبری نیست همانجا روی سن لوحش را به بالاترین قیمت پیشنهادی فروخت.
جایزه نوبل حق مسلم ماست.
امسال هم آکادمی سلطنتی سوئد حق ما را در روز روشن خورد و اعضای آن نشان دادند که به اندازه ی سیاوش اکبرپور هم به پیشکسوت احترام نمی گذارند و برای همین جایزه ی آقا دولت آبادی را دادند به آن مردک یالغوز اورهان پاموک که او هم رفت پشت تریبون و با آن لهجه اش سه ساعت و نیم قصه ی من و بابام تعریف کرد که همه خوابشان برد و حتا ولیعهد سوئد با آن همه منش و وقار بلند شد گفت سیکتیر بابا! گمشو بیا پایین جرمون دادی با این بابای گور به گورشده ات. و همانجا همه فهمیدند که چه اشتباهی کردند که حق مسلم ما را خوردند و بعد از مراسم رییس آکادمی سوئد اقرار کرد که سخنرانی پاموک حتا از صد صفحه ی اول جای خالی سلوچ هم کسل کننده تر بوده. و به هرحال از نسل کشی ارامنه توسط ترک ها که آن هم مثل هولوکاست هنوز در هاله ای از ابهام قرار دارد و آن عکس ها معلوم نیست کار فوتوشاپ های اوایل قرن بیستم بوده یا نه واقعی بوده یک نفر سود کرد که آن هم اورهان پاموک بود.
نمایشگاه کتاب و سیرک خلیل عقاب
سال تمام شد و هنوز معلوم نشده که آیا تنها عامل ترافیک تهران نمایشگاه کتاب است یا نه نمایشگاه های دیگر هم باعث ترافیک می شوند و برای همین هنوز معلوم نیست جای نمایشگاه امسال مصلاست، حوض وسط پارک لاله است، پیاده روهای حدفاصل فلکه اول و دوم آریاشهر است، پشت بام خانه ی کلنگی رییس جمهور منتخب است یا کیلومتر ده جاده ساوه. برای همین از علاقمندان دعوت می شود همچنان از محل دائمی نمایشگاه کتاب واقع در میدان انقلاب حدفاصل آن جگرکیه تا خیابان وصال بازدید کنند تا بعد. ضمنا یک مقام مسوول ولی ناآگاه فاش کرد: نمایشگاه کتاب سیرک خلیل عقاب نیست که هرسال توی پارک ارم باشد.
آمار فروش کتاب
امسال هر هفته کتاب روی ماه خدا را ببوس در صدر پرفروش ها بود و مردم ادب دوست آنقدر روی ماه خدا را بوسیدند که خسوف شد. یکی از اهالی ادبیات در مصاحبه ای سریال کتابفروشی هدهد را عامل اصلی اشتیاق مردم به کتاب و کتابخوانی دانست و گفت این سریال آن یک اپسیلون آبرویی را هم که کتاب نزد ایرانیان داشت برد و به مردم فهماند هر مشکلی اعم از زناشویی یا طرز قلمه زدن گل و گیاه و شفای شترمرغ را می توان با توسل به کتاب حل کرد وی خاطرنشان کرد در شب پایانی سریال و آنجا که دختر فولادزره در پاسخ به پیشنهاد ازدواج بابای زیزی گولو گفت: از خدامه! چند نفر از هموطنان که مشکل قلبی عروقی داشتند متاسفانه تمام کردند وی پیشنهاد کرد از این به بعد تلویزیون برای برخی سریالهای آموزنده حداکثر سن بیننده را مشخص کند مثلا گوشه ی تصویر بنویسد 40- یعنی افراد بالای چهل سال که ممکن است مشکل قلبی داشته باشند از دیدن آن اجتناب کنند تا ما بازهم شاهد چنین فجایعی نباشیم.
کتاب و رضازاده
امسال هم کتاب و رضازاده همچنان فاصله ی چندسال نوری خود را از هم حفظ کردند. یکی از اعضای رصدخانه ی مراغه در گفتگو با همکاران اش اذعان کرد: در فاصله ی این دو از هم هیچ بهبودی حاصل نشده و همچنان تنها ورزشکار زنده ای که دو تا و نصفی کتاب خوانده علیرضا حیدری است. وی که نخواست هیچ چیز فاش شود گفت طبق محاسبات ما شیث و محمود فکری با سرعت قابل ملاحظه ای دارند در مدار رضازاده قرار می گیرند و به زودی به شکل قمرهای ایشان در می آیند.
جایزه های دولتی، ما سه تا رو کجا می برین و تاتی کوچولو می خنده، شیرینه مثل قنده
امسال جایزه کتاب سال هم آنقدر حاشیه دار شد که هیچ زرگری حاضر نشد سکه های غیربانکی آقای بیگدلی را بخرد هرچند ایشان در یک مصاحبه اعلام کرد خاک پای همه است. این وسط مسطها هم آقای چهلتن گفت اسم منو خط بزنین و یکی از مسوولان ارشاد هم در یک مصاحبه گفت: یک روز ابی و داریوش را برادران نیروی انتظامی گرفته بودند و داشتند می بردند یک هموطن آذری زبان می بینه و می پره وسط و می گه ما سه تا رو کجا می برین؟ وی در ادامه افزود از تعریف این خاطره هیچ منظوری نداشتم.
جایزه شعر فجر هم که خیلی بانمک بود و در زمینه ی شعر کودک یک نفر کاندیدا شده بود که واقعا اشعارش بی نظیر است و جا دارد همینجا چند بیتی از یکی از کتابهای آموزنده ی ایشان مثال بیاوریم تا همگان باور کنند:
بیت: این تاتی دندون داره/لبهای خندون داره/شادی فراوون داره. (احسنت! به بکر بودن قافیه ها توجه فرمایید.)
بیت: این تاتی با زبون میگه/این دهن منه دیگه/توش رو ببین چه تاریکه!!!! ( واقعا زبان قاصر است و کاف هم همان گاف است یا بچه قراره بشنوه بچه هم که خره.)
یک شیرینکاری دیگر هم سر یک جایزه رخ داد که هر سه نفر داور خودشان را کاندیدا کردند و بعد یکیشان هم برنده شد، داوری که نفر دوم شده بود در مصاحبه با یک شبکه ی ماهواره ای گفت: تا کی باید شاهد حق کشی و رفیق نوازی باشیم؟ داوری که نفر سوم شده بود گفت: آن دو بودند گرم زدو خورد....سومی آمد و زر را زد و برد! وی در خاتمه اظهار امیدواری کرد از سال آینده تنها یک داور برای این بخش در نظر گرفته شود تا در انتخاب گزینه برتر مشکلی پیش نیاید.
در جایزه ی فمینیستی پروین اعتصامی هم معلوم شد برگزیده های هیات داوران آنهایی نبودند که اعلام شدند و مجری مراسم اسم خواهر مادر خودش را اعلام کرده. رییس هیات داوران در نامه ای به رسانه ها اعلام کرد: خواهرتو!
علل جهانی نشدن و طرح اجباری شدن زبان فارسی در منظومه ی شمسی
امسال هم علما هی توی سر هم زدند، هی خشتک جر دادند که بفهمند چرا ادبیات ما جهانی نشده و آخر سر معلوم شد ما کارمان درسته و این دنیاست که باید فارسی بیاموزد و بعد بتواند از این چشمه ی جوشان آب بخورد. در همین رابطه رییس دوره ای شورای امنیت گفت: اگر ما فارسی بلد بودیم الان اینجور به خاک سیاه نمی نشستیم. جرج دبلیو بوش هم در نطق سالانه ی خود گفت: من در دنیا فقط یک آرزو دارم آن هم این است که فارسی بلد بشوم و یک بار سخنرانی های همتای ایرانی ام را به زبان اصلی گوش کنم تا ببینم آیا واقعا این حرف ها را می زند یا مترجم های من یک مشت صهیونیست دروغگوی از خدا بی خبرند که این حرف ها را از خودشان در می آورند. در همین حال ولادیمیر پوتین که صبح می گفت انرژی هسته ای حق مسلم ایران است و شب انگشت میانی اش را به ما حواله می داد اعتراف کرد: شبها زنم برایم اشعار عمر خیام را می خواند تا من خوابم ببرد. البته زن پوتین در مصاحبه ای اقرار کرد: آن چیزی که شبها برای شوهرش می خواند کلیات ایرج میرزاست ولی ولادیمیر فکر می کند همه ی شاعرهای فارسی زبان اسمشان خیام است.
کلام آخر
به هرحال سال هشتاد و پنج هم با تمام فراز و فرودهایش و فحش خواهر مادری که همه نثار هم کردند و تهمت هایی که به هم زدند و استعدادهایی که به گه کشیده شد و بی استعدادهایی که هر هفته یک کتاب چاپ کردند و ناشرهایی که توی کتاب دست بردند و ناشرهایی که چاپ دهم کتابی را به نام چاپ اول وارد بازار کردند و نویسنده هایی که جلوی صاحبخانه و سر و همسر شرمنده شدند و شعرایی که فهمیدند خوراک شاعرا نون و پنیره و منتقدانی که یک خط در دفترچه خاطراتشان هم نتوانستند بنویسند و دزدانی که کتاب سالینجر بخت برگشته را چاپ کردند و آن پیرمرد موسفید نشر ثالث که همیشه جوری مرا می پاید که انگار مچ ژان والژان را با آن شمعدانی های کذایی گرفته و با طعم خوب خواندن کتاب های یک مهمانی یک رقص، خوبی خدا، مجموعه ی تاریخ ترسناک و چندمین بارخوانی خداحافظ گری کوپر و گرسنه و لذت پرسه زدن با امیرمهدی و پیمان دور و بر سی و سه پل که به هزار سکه ی غیربانکی می ارزید تمام شد.
پستی که این نبود.
چسبیده به هم
دمادم
بی آن نشانِ رنگ پریده.
......
.
...
شب ناتمام
اینکه مرده بود اصلا اهمیتی نداشت. فقط پرسیدم چطور مرده؟ حالا که مرده آنطور که معمول است باید خودم را خیلی با او صمیمی نشان بدهم ولی اینطور نبود. من فقط یک شب با او بودم، کاملا تصادفی. داشت می رفت شکار. گاهی وقت ها آدم با یک بدم نمی آیدِ ساده با یک نفر همراه می شود. به هرحال دو نفر برای اینکه یک شب با هم به شکار بروند، در پناهگاهی چیزی بخورند و پیپی دود کنند بیش از این هم به شناخت نیازی ندارند. دوستم مرا برده بود زمین تمرین گلف. با رذالت پنهان کسی که در هر چیز پرتی دنبال سوژه است تا آن را بنویسد، مشهور شود، پول و پله ای به هم بزند و در شهرت و اعتبار بمیرد با او همراه شدم. کنار چمن ایستاده بودم که توجهم جلب شد. بدون اینکه توپی پیش پایش باشد چوب گلفش را پایین می آورد و سر چمن ها را نوازش می کرد و آن طور که باید حرکت دستش را ادامه می داد حتا فکر کنم بعد از ضربه هم با حرکت سر توپ خیالی را دنبال می کرد و می شد رضایت را در چهره اش دید انگار واقعا توپش را به سیصد یاردی رسانده باشد. هنوز نیم ساعتی به نیمه شب مانده بود که در رنجرورش در دست اندازهای جاده ای سربالایی و خاکی بالا و پایین می پریدیم. یادم هست که آنموقع حسابی عصبانی بودم و داشتم خودم را لعنت می کردم. بعد از دو سه ساعت معطلی بالاخره راه افتاده بودیم. همان کنار زمین وقتی داشتم به دوستم می گفتم که عجله کند برویم پیشنهاد کرد که شب با او باشیم. عجله داشتم از آنجا برویم چون آن چمن یکدست دیگر چیزی برایم نداشت، باید فضا عوض می کردم، می رفتم جایی دیگر و به خودم فرصت دیگری می دادم. توی راه دوستم یاد قراری افتاد و پیاده شد و مرا دست تنها گذاشت. همیشه برخورد اول با افراد برایم شکنجه آور است. توی خانه اش خودم را با تابلوهای نقاشی و عکس های طبیعت مشغول کرده بودم تا مجبور به حرف زدن نباشم. آدم با کسی که تازه نیم ساعت پیش آشنا شده چه حرفی دارد بزند. از نقاشی هم آنقدر سر در نمی آوردم که بخواهم نظری بدهم و سکوت را پر کنم. از گوشه ی چشم می دیدمش که آرام و خونسرد مشغول تمیزکردن تفنگ دولول اش است، انگار نه انگار که من آنجا ایستاده ام و انتظار می کشم. وقتی خوب در آن سالن که بی شباهت به گالری هنرهای معاصر نبود قدم زدم و کاسه ی صبرم لبریز شد کمرویی را کنار گذاشتم و پرسیدم: کی می رویم؟ سرش را بلند کرد و دست از سابیدن تفنگ برداشت، خیره نگاهم کرد و با آن صدای بم اش گفت: کجا؟ در آن لحظه بدم نمی آمد آن تفنگ کذایی دست ام بود تا کجا را نشانش بدهم. بعد از چند لحظه که همانطور بر و بر نگاهم کرد سرش را پایین انداخت و دوباره سرگرم تفنگ شد. بین این احساس که این کجا گفتن اش را توهین حساب کنم یا نه گیر کرده بودم. ولی وقتی دیدم همچنان به کارش مشغول است در یک لحظه تصمیم ام را گرفتم و به سمت در رفتم. صدایش را شنیدم که گفت: کجا؟ معلوم بود هنوز نگاهش به تفنگ است. همانجور که پشتم به او بود گفتم: حالا که فکرش را می کنم می بینم اهلش نیستم. صدای چق بسته شدن لوله ی تفنگ آمد: اهل چی نیستی؟ همانجور دست به دستگیره گفتم: اهل کشتن و اینجور چیزها. گفت: می دانی گلوله ی این از همچین فاصله ای چه سوراخی در پشت شکار درست می کند؟ دهانم خشک شده بود. اگر دوست سی ساله ام هم با تفنگ پشت سرم ایستاده بود و در مورد ویژگی های آن صحبت می کرد می ترسیدم چه برسد به این غول بی شاخ و دم که تازه یک ساعت هم نشده بود می شناختم اش. همانجا به فکرم رسید که دوستم ما را با هم دیده و بعدها می تواند شهادت بدهد. همان آن هم به خودم گفتم شهادت بدهد که چی؟ وقتی من مرده ام ثابت بشود کی مرا کشته به چه دردم می خورد. نفس اش را پشت گوشم حس کردم شاید هم تارهای سبیلش بود: دوست من! وقتی می دانی با یک فشار کوچک دیگر هیچ جا نمی شود رفت اینهمه عجله برای چیه؟ می خواستم دو تا دستم را بالا ببرم که دست اش را روی شانه ام گذاشت و عین دو تا رفیق که از یک گالری نقاشی دیدن می کنند مرا به سمت یکی از تابلوها برد. آنجا بود که دیدم تفنگ دست اش نیست و تکیه اش داده بوده به صندلی. گفت: این چطوره؟ زن و مردی بودند، دستان زن پشت سر مرد بود و دستان مرد سر زن را می فشرد. گفتم: من از نقاشی سر در نمی آورم. سبیلش را تاباند و گفت: سردرآوردنی وجود ندارد، مهم حس خوبیست که می دهد یا نمی دهد. بعد پشت اش را به من کرد و رفت سراغ همان کار روغنمالی تفنگ. جوری حرف می زد که یعنی حقیقت همین است که من می گویم، گفتم: شما چه جور شکارچی ای هستین که نه یک کله ی شکار زدین به دیوار نه یک پوست پلنگی روی زمین انداخته این؟ دستهایش را با دستمال پاک کرد و جواب داد: عادت ندارم بروم بالا سر جنازه هاشون. جنازه را جوری گفت که اگر نزدیک پنجره بودم می پریدم توی خیابان و تا جایی که نفس داشتم می دویدم، احتمال خطای هدفگیری همیشه وجود دارد آن هم توی تاریکی شب، تازه دلیل محکمه پسندی است که ردخور ندارد باعث تبرئه می شود. تا اسباب را توی ماشین ریخت و سوار آن رنجروور شدیم که برای من حکم نعش کش را داشت دیگر حرفی نزدیم. آن سربالایی را که رد کردیم و حسابی دل و روده ام توی دهانم آمد چراغ های زرد روی سقف را روشن کرد و وارد کوره راهی شد که صدایت دیگر به احدی نمی رسید. سیاهی درختان دو طرف جاده از آسمان تاریک پشت سرشان بیشتر بود و فکر می کردی اگر این دو تا چراغ که نورشان را روی خاک و خلها می ریختند یک دفعه خاموش شوند توی تاریکی حل می شوی انگار هیچوقت نبوده ای و هیچ خاطره ای از روز و آفتاب نداری. وقتی زد روی ترمز قلبم فشرده شد. باید جایمان را عوض می کردیم. دو گلوله لغزاند داخل تفنگ و گفت: توی سرازیری ترمز یادت نرود مرد جوان! من می راندم و او نیمتنه از پنجره بیرون رفت و هر جنبنده ای را که در نور می دید هدف قرار می داد، عین شکار گور خر بود که فیلمش را دیده بودم. جاده تمام شده بود و من توی دشتی می راندم، یکی دو خرگوش از جلویمان جست زدند و تیری به هدف نخورد داد زدم: بهتر نبود یک شب مهتابی می آمدیم. خودش را داخل کشید و گفت با مهتاب و بی مهتاب فرقی نمی کند. بعد تنه اش را دوباره از پنجره بالا کشید و روی لبه اش نشست، کمی بعد به گمانم روباهی کاملا در نور زرد ما قرار گرفت، صدای شلیک تیر با صدای پر زدن ساکنان بالدار اطرافمان همراه شد. روباه قدری به چپ و راست نگاه کرد و به تاریکی خزید. صدای قهقهه اش را از کنار سقف می شنیدم. فکر کردم دست پیش را گرفته و خودش می خندد تا شاهکار هدفگیری اش را با خنده و شوخی ماستمالی کند، از آن فاصله یک بچه هم روباه را دراز می کرد. چند بار دیگر این صحنه تکرار شد. کاروان ما مضحکه ی جنگل نشینان بدخواب شده بود، حتا کار به جایی رسید که حس می کردم صدای خنده ی کبک ها و غزال ها و روباه ها را که توی نور می آمدند و خرامان از آن بیرون می رفتند می شنوم. یکبار نزدیک بود جانوری را که آن مردک نزدیک بین با یک دنیا ادعا نتوانسته بود با دو تا گلوله از فاصله ی پنج متری بزند زیر بگیرم و دق دلم را خالی کنم که با کف دست روی سقف کوبید و فریاد زد: بپا! چیکار داری می کنی؟ زدم روی ترمز. تن بی خاصیت اش را به داخل کشید و در حالی که نیش اش تا بناگوش باز بود و افتخار شکار یک گله بوفالو در چشمانش خوانده می شد گفت: بسه! برای امشب بسه. برو پناهگاه. توی پناهگاه جلوی آتش ایستاده بودم و فکر می کردم خب عجیب نبود که توی خانه اش اثری از کله یا پوست شکار نبود. با آن استعداد نشانه گیری اگر یک روباه خسته از زندگی هم می خواست خودش را به کشتن بدهد نمی توانست. تا رسیده بودیم از توی کوله اش وسایل پخت و پز را بیرون کشیده بود، رفته بود بیرون و یک ربع تمام هیزم خرد کرده بود، خیلی با حوصله آتش روشن کرده بود و هرچه دم دست اش رسیده بود خرد کرده بود و توی ماهیتابه ریخته بود و روی آتش گذاشته بود، کنار آتش هم کتری دودزده ای داشت داغ می شد. گفتم اگر به جای آشپزی کمی برای هدفگیری وقت می گذاشت امشب گوشت تازه ی شکار می خوردیم آنقدر تازه که هنوز طعم مرگ نگرفته. غذا که حاضر شد دو سه لقمه خورد و کنار کشید. پیپ اش را از کیف مخصوص اش بیرون کشید، آن را با دقت یک ساعت ساز به اجزایش تبدیل کرد، هر جزء را دستمال می کشید و دستمال را توی سوراخ اش فرو می کرد و می چرخاند و بیرون می کشید و با آن لذت پنهان که آدم از نگاه کردن به چرک های چسبیده به گوش پاک کن می برد به آن خیره می شد. تمام مدتی که من می خوردم با پیپ ور رفت. ته ماهیتابه را که نان کشیدم پیپ را پر کرد و چند پک زد و ردش کرد به من جوری که انگار پیپ اصلا برای کشیدن ساخته نشده و آسوده انگار تکلیفی را انجام داده باشد در آن صندلی که به نظر می آمد اولین ساخته ی کسی باشد که خواسته نجاری را هم تجربه کند فرو رفت. دوستم گفت داشته با یک نفر قراری می گذاشته، وسط صحبت می گوید یک لحظه. دو سه ساعت بعد پیدایش می کنند که گوشی را با دقت کنار تلفن گذاشته و روی کاناپه دراز کشیده بوده. چند بار که دود را به هوا فرستادم دقیق نگاهش کردم، در آن نور نارنجی آتش که روی صورتش کم و زیاد می شد داشت با لذتی که دستانش می لرزید تفنگ را تمیز می کرد. تفنگ را تمیز می کرد تا با آن شب بی سرانجام دیگری را تجربه کند.
نظرات ()


