گلوگير

مي بينم
نمي توانم چيزي بگويم؛
فريادي
زمزمه اي
و حتا لالايي سردي
براي كودكي.
مي بينم
براي گريه هايت
جز نگاه فرو خورده مرهمي نياورده ام.
مي بينم
كسانم
جملات ساده ي انسان هاي خوشبخت را
هيچگاه
از من نشنيده اند.
چه كنم؟
آوازهايي
در گلويم
مرده اند.
  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/۳٠
تگ ها :

خونابه

اين شعر را در وبلاگ خونابه خواندم و خيلی خوشم آمد:

در من به انتظار زنت بنشين... در زن به انتظار منی مرده...

شش سال عاشق کفن ام بودی... يک سال آزگار منی مرده...

از فکر بوسه های تو می ترسم...از سايه ام از آينه ها ، گرچه...

در قهوه های تـلخ زنت حل شد... پنهان و آشکار منی مرده...

تعبير می کنند مرا فردا... اين تیــغ های تيز و رگ هــايم ...

يک خواب خوب ديده زنت ديشب...رويای انتحار منی مرده...

من مثل يک تصور ممنوعه ... در ذهن وخاطرات تو مخدوشم...

با چشمهــای بسـته به يادآور... لبخنـد گريه دار منی مرده...

آن پله ها به سمت زنت رفته... اين پله ها به سمت...کجا رفتی؟؟

برگرد روی پل و تماشا کن... پرواز و انفجار منی مرده...

***********

من درنگاه گنگ تو مدفونم... چيزی نگو، نه...گريه نکن، تنها...

يک ثانيه سکوت پر از نفرت... آن هم به افتخار منی مرده

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٢۸
تگ ها :

اينورژن

بيرون هميشه پول هست. هروقت هم بخوان ازش چاپ می کنن. ولی از این بليط فقط يکی تو دنيا هست اونم مال توئه.
چارلی و کارخانه ی شکلات سازی

الف. کدوم مادرقحبه ای گفته نه همين لباس زيباست نشان آدميت؟
ب. پشت هر مرد موفق يک زن با اسلحه ايستاده.
ج. بيت: نه لذتی که برآرم نياز زير شکم/نه همتی که درآيم ز درد و غم کم کم
د. فرازی از سخنان دکتر کير خريان: هنر در پی آرامش و رضايت نيست.
ه. کس شعر شب نیمه ی تابستان:چيزی دردناکتر از يک بی خبری مطلق نيست/يک بی خبری ناگهانی/که دليلش را ندانی.
و. هرکی منتظر لودگی و مسخره بازی و درد دل و اشک و آه و اين مزخرفاته هررری! که ديگه تو حوصله ام نيست. کسی هم که منتظر داستان نیست پس همه راحت باشن.
والسلام   
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٢٧
تگ ها :

در باب عشق و يگانگی و استحاله در ديگری و سالگرد و اين مزخرفات!

خوشبختانه زندگی آن قدرها دراز نیست، تا چشم به هم بزنی گذشته.../زاهاریا استانکو/پابرهنه ها


الف.
شنبه، 20 اردىبهشت، 1382
پرسه
هر روز
در زندان خود
پرسه زنان
می پرسم از زندانیان دیگر هم بند
مانده از امروز تا روز رهایی
چند؟
نوشته شده در ساعت 21:21 توسط حامد حبيبی

ب. چند سال می شود؟ من هیچوقت چند سال گذشته را نمی توانم حساب کنم. مگر همین امسال نبود که یک سال روی کیک کوچکترم کردند و من نمی دانستم ولی به اندازه ی همیشه، آن قیافه ی احمقانه گرفتن وقت فوت کردن و لبخند عوضی زدن به دوربین ها و تشکرهای زیر لبی مسخره و تکراری بود و مراسم در اوج شکوه و یکنواختی و نظم سنگین نظامی و البته با آن دلخوری کوچکی که همیشه در هر مراسم شادی برای من پیش می آید و ردخور ندارد تمام شد. اصولا من از سالگردها متنفرم. سالگرد چیزی به ما نمی دهد جز حس تلخ گذر سالی از چیزی، حادثه ای، خاطره ای که خوب بوده. سالگرد یعنی به اندازه ی یک ورق خوردن دیگر از آن چیز، حادثه، خاطره یا گل خشک لای کتاب دورتر شده ایم. سالگرد یعنی یک بیل خاک دیگر روی عزیز از دست رفته ریختن. پس این بار چه مرگم است که می خواهم یادآوری کنم 20 اردیبهشت 82 کجا و همان در سال 85 کجا و سه سال یعنی یک چشم به هم زدن، یک کلیک کوچک، یک بالا آمدن وبلاگ و لابد مردن ما به اندازه ی یک کنترل اند گرفتن نباشد.
ج. روزبه گفت: می خوای یه وبلاگ برات درست کنم؟ از پنجره نگاهی به پایین انداختم و گفتم: وبلاگ دیگه چیه؟ روزبه وبلاگ را ساخت روی صندلی اش که قرچ قرچ می کرد، در اتاقش که زیر خرت و پرت ها گم می شدی، در خانه ی شان که هنوز دانشگاه تهران غصب نکرده بود و صد متر خانه ی ما را هنوز خراب نکرده بودند و پارکینگ نکرده بودند و نمی دانم آن روزها اساتید و کارمندان این دانشگاه عظیم قدر قدرت ماشین هایشان را کجا پارک می کردند. ما روزهایی را دیدیم که دانشگاه نامی خانه ها را به زور خرید و خانه ها و خاطره ها را صاف کرد و پارکینگ کرد و ما فلسطینی نبودیم و به اندازه ی یک عرب در نوار غزه تخم و اجازه ی پرتاب سنگ را نداشتیم و عین یک گوسفند خوب سرمان را پایین انداختیم و بارمان را به دوش گرفتیم و رفتیم. حالا گاهی که دلم می گیرد و می روم آنجا تنها لبه ی حوض خانه ی مان مانده با آن کاشی های کوچولوی آبی اش و حتا آینه کاری اتاقم را با بیل زدند و انداختند و اصلا نمی دانستند من چقدر روی آنها دست می کشیدم تا حالم خوب می شد و حالم بد شد از این همه حسرت خواری که انگار در هر سلول گندیده ی من لانه کرده...
...بعد یک روز روزبه کامپیوترش را زد زیر بغلش و آمد خانه ی ما و دو ماه کامپیوترش ماند پیش ما با اینترنت نامحدود و بیست اردیبهشت من از زور بیکاری وارد وبلاگ ها شدم و فحش را کشیدم به هرکه و هرچه سر راهم بود و اولین قربانی صاحب وبلاگ ناتور بود که روزبه سفارش کرده بود بروم بخوانمش. ...و در آغاز فحش بود.
د. بعد وبلاگ و فحش و بد و بیراه و کامنتها باعث آشنایی ها شد و دوستی ها و بعد دیدن ها شروع شد و ما دیدیم آن چهره ی وبلاگی با چهره ی واقعی چقدر تفاوت دارد و من روز اولِ همه را یادم هست و حوصله ندارم اسم ببرم که کم کم دارد فراموشم می شود. و هنوز نمی دانم بهتر بود همدیگر را می دیدیم یا نه. یک شب سلطان بودن بهتر است یا یک عمر گمنام بودن. نمی دانم. این روزها نمی دانم. اما نتیجه اش مدتی حضور در جمعی بود با دغدغه ی نوشتن و نمی دانم آن روزها درگیر زندگی نشده بودیم، آدم تر از امروز بودیم، تا گردن در لجن و خودخواهی و فراموشی فرو نرفته بودیم؟ نمی دانم چه بود که خوب بود و پنجشنبه ها مثل بدبخت ها دور هم می نشستیم و نشد که منیرو اسم مرا یک بار درست بگوید و نشد که یک صبح نگوید دیشب چی کارا کردی؟ که نمی دانست من همیشه چشمم به همین قرمزیست با کار یا بی کار و...دنیای مجازی ما را که از دنیای واقعی خسته بودیم باز به دنیایی واقعی پرتاب کرد با همه ی تلخی هایش و قهرهایش و سوء تفاهم هایش و نارفیق هایش و حیف که زندگی برگشت پذیر نیست یا به قول آن راننده ی خاور دنده عقب ندارد وگرنه باز هم مو به مو همین کارها را می کردم و همین می شد یا نمی شد.
ه. صبح این یارو که عین دلقک ها ورزش می دهد گفت: سی سال به بالا عضلات شروع به سست شدن میکنند و کم مانده بود با سر بخورم زمین. به قول یکی زمانی فوتبالیست ها را که می دیدیم همه از ما بزرگتر بودند و خودمان را دلداری می دادیم که هنوز وقت است و حالا همه از ما کوچکترند و دیگر وقتی نیست و این چه ربطی داشت به سالگرد وبلاگ.
و. دیروز عصر غروب جمعه بود و من حالم از خودم و خواندن و نوشتن و الکی دلداری دادن و الکی دلخوش بودن به هم خورد و دوست داشتم نفت بریزم و خودم و هرچه نوشتنی و خواندنیست را در پایان هفته ی کتاب بسوزانم. خواندن و نوشتن به پدرمادر می مانند یک عمر تو را در این زندگی کثافت و پر از ترس و نکبت امیدوار و آرام کرده اند ولی آخرش یک روز دوست داری با صندلی توی سرشان بزنی و تلافی کون گشادی ها و اشتباهاتت را سرشان دربیاوری. چه حس خوبی برای بزدلی مثل من است گیر آوردن کسی که بتوانی تمام عقب ماندگی هایت را گردنش بیندازی: پدرت؟ کشورت؟ زنت؟ کهکشانت؟ دوستت؟ همسایه ات؟ جرج؟ محمود؟ صادق هدایت؟ فردین؟ کل طایفه ی قاجار؟ عمر بن خطاب؟ بچه ات؟ صدام حسین؟ مرحوم مصدق؟ مارگارت تاچر؟ پرویز قاضی سعید؟ بقال سر کوچه؟ استاد شهریار؟ محمد نصرتی؟ محل کارت؟ شهرت؟..... وبلاگت؟

پی نوشت: عنوان مطلب از مهشید وام گرفته شده است.
  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٢۳
تگ ها :

نمايشگاه کتاب

عجیب تر از علم هفته: در کشوری که سرانه ی مطالعه یک دقیقه در سال است نمایشگاه کتاب تا شعاع ده کیلومتر راهبندان ایجاد می کند.
پیشنهاد انتخاباتی هفته: ساخت یک مجتمع مسکونی در محل فعلی نمایشگاه و اجاره به شرط تملیک به جوانان محروم ساوجبلاغ و داورزن و کتل آباد علیا با اقساط یک هزار تومانی ( بلیط شرکت واحد هم به جای وجه نقد پذیرفته می شود.) و به این وسیله حل معضل مسکن جوانان. تا بترکه چشم حسود!
دیالوگ هفته ی کتابخوانی: دختر مکش مرگ ما: آقا! کدوم یکی از این کتابا به بیژن نجدی نزدیکتره؟ (!) کتابفروش: هیچکدوم!
نظر پلیس تقاطع سئول – نیایش در مورد نقش کتاب و کتابخوانی: این نمایشگاه بدبختمون کرده یه مشت لش و لوش می ریزن توش واسه الواطی!!
نظر یک دختر خانم کتابخوان نشسته پشت به ففاره و رو به جمعیت: خیلی خوب بود، ژیبا بود فقط نت وورک بیزی موبایل ها رو کم کنن ژیباتر میشه! من الان سه ساعته دوست پسرمو گم کردم هرچی زنگ می زنم میگه نت وورک بیزی. مجبور شدم از هشتاد نفر شماره بگیرم. خب اینجوری میشه که جوونها می افتن تو دام فساد دیگه!
نظر یک خانوم خانه دار روی چمن ها: خیلی زیبا بود، فقط توالت هاشو یک کم زیاد کنن من دختر بزرگم الان دو روزه رفته برینه بیاد هنوز نیومده.
نظر یک مرد سبیلو تکیه داده به مخده: عالی بود، فقط از آقای رییس جمهور می خوایم دستور بدن سیزده بدرها درش را باز بذارن ملت استفاده کنن.
نظر یک پسر جوان با بیست سانت دور کمر و موی آناناسی و خشتک ساییده به زمین درحالی که مثل بذر شماره می پاشد: با سلام و آرزوی پیروزی تیم ملی بر آنگولا و فراهم شدن زمینه ی عربده کشی و ایتس ایتس و قر کمر و بابا کرم و پریدن تو حوض وسط میدون ولیعصر پیشنهاد می کنم این سالن ها رو از سر راه بردارن که میدون دید ما جوانها بیشتر بشه.
نظر یک نفر در صف: افتضاحه! آخه نمی شد هایدا دو تا شعبه دیگه هم بزنه ما مجبور نشیم سه ساعت تو صف وایستیم.
نظر یک نفر شاکی: این وضع نمایشگاه شد! نه نظارتی نه هیچی. این سیب زمینی سرخ کرده اس به من دادن؟ خوب این کارها رو می کنن ملت از هرچی کتابو نمایشگاهه روگردون می شن. با این وضع ما مگه مریضیم بیایم نمایشگاه میریم فری کثافت. شما یه چرخ تو ستارخان بزن ببین چند تا کباب ترکی دارن می چرخن رو آتیش، خب می ریم اونجا. نکنین این کارو. ملتو مایوس نکنین فرار مغزها درست نکنین.
نظر یک نفر غرفه دار مشغول پراندن مگس: به نام خدا. من اگه اون بابای پفیوزم جای غرفه ی کتاب یه غرفه ی فلافل واسه ام کرایه کرده بود الان تو جردن داشتم بالا پایین می کردم.
نظر یک خانوم غرفه دار مادرزاد با لب های غنچه: نمایشگاه از سطح بسیار بالایی برخوردار بود و به نظر من که تو نمایشگاه مبل و رایانه و مصالح ساختمانی هم مسوول غرفه بودم واقعا بالا بود.
نظر یک ناشر: وانت ما پشت ترافیک گیر کرده انشاالله روز آخر، غرفه رو بازگشایی می کنیم!
نظر یک خریدار کتاب در لحظه ی ارتکاب جرم ( با صورت شطرنجی شده): والله به خدا به پیر به پیغمبر من نمی خواستم کتاب بخرم. من این نوار بنیامینو خریدم این آقا به جای بقیه ی پولم بهم کتاب داد. به خدا من بی تقصیرم. فریب خوردم.
نظر دانیل استیل: با سلام و عرض تبریک و تهنیت. والله من رو جلد بعضی از این رمان های ایرانی رو که دیدم خداییش کم آوردم. من اصلا همینطور مات موندم از این همه استعداد. بابا شما ایرانی ها چی هستین دیگه! من مقدمه ی یکی از این کتابها رو که خوندم اصلا دیدم نسبت به روابط نامشروع عوض شد. خدا عوضتون بده.
نظر مرحوم گوتنبرگ (با پاشنه ی خوابیده ی کفش): آخه تو چی می فهمی خان دایی؟ دو بار که آفتاب بیفته سر اون دیفالو خروس بخونه ملت یادشون میره ما کی بودیم و واسه ی چی مردیم!
نظر رجبعلی اعتمادی: آخه درسته؟ من پیرمرد از اکباتان پاشم برم نمایشگاه. من پیشنهاد می کنم نمایشگاه بیاد پارک ارم پارک ارم بره نمایشگاه، یا اکباتان بره آتی ساز، آتی ساز بیاد اکباتان یا من برم خونه ی مرحوم دولت آبادی مرحوم بیاد خونه ی ما. یا لااقل میدون انقلاب رو بکنن میدون آزادی میدون آزادی بشه انقلاب که ما هم نزدیک بشیم به کتاب و بچه های اکباتان لاوسون در جزیره ی وحشت رو بخونن و اینقدر عملی نشن. متشکرم.
نظر قوی ترین مرد جهان: نمایشگاه کتاب؟ کتاب؟ کتاب دیگه چیه؟ ولی من به هرحال شرکت می کنم این وظیفه ی ملی هر ایرانیه که شرکت کنه، هرکی شرکت نکنه با من طرفه. اون پیرهن ابوالفضل رو هم می پوشم. اگه بخوان سالن ناشران خارجی رو هم با یه دست بر می دارم پرت می کنم اون ور چمران.
نظر یک خانوم باردار: این حق مسلم ماست که اینجا آلوچه ای و لواشکی و چاقاله بادومی داشته باشیم. شما نگاه کنین هیچی نیست. خب این جوونها اگه ویار کنن کجا برن؟ اینجوری میشه که نمیان اینجا میرن فرحزاد اونجا قلیون می کشن معتاد می شن میفتن تو جوب. این کار امپریالیسته که جوونها رو از صحنه ی کتاب دور کنن.
نظر ژول ورن: علیک سلام. یک کتاب تخمی تخیلی برای نمایشگاه امسال در دست چاپ داشتم با عنوان: سفر به بیست هزار فرسنگ زیر سطح گه. که متاسفانه ارشاد داد خمیرش کردند. همین جا از مسوولان تشکر می کنم.
نظر یک برادر قزوینی: این چه نمایشگاهیست! ما از قزوین کوبیده ایم آمدیم اینجا آنوقت تو غرفه ها پرنده پر نمی زند. نه ازدحامی نه چیزی! ملت همه نشستن لبه ی چمن!
نظر الکساندر دومای پدر: ایرانی ها یک نویسنده دارند پرکار به اسم آقا ذبیح که با نام مستعار الکساندر دوما بالغ بر پنج هزار جلد کتاب نوشته که هرسال می توان فقط با کتاب های آن مرحوم کل غرفه های یک نمایشگاه را پر کرد. البته اون مرحوم خلاصه ی چند تا از کتاب های من رو هم ترجمه و چاپ کرده. روحش شاد.
نظر یک دختر خانوم ترشیده: من می گم سالی صدتا از این نمایشگاه ها بذارن. تا دیر نشده دولت باید از جوونها حمایت کنه. وقتی دیر شد می خوام نمایشگاه نباشه سر سگ باشه.
نظر یک باسن محترم: چه نمایشگاهی! چه کتابی! چه کشکی! یک زمانی ارج و قربی بود، احترامی بود، بالشتی بود، صندلی جایگاهی بود. این صندلی های جایگاه رو کندن دور از جون شما ما رو می شونن رو میله! بابا بی انصافا لااقل دو جلد کتاب بخرین برای زیرتون!
نظر یک تخفیف بگیر حرفه ای: این چه وضعی یس! چقدر تخفیف زیادس! پس ما سر چی چی چونه بزنیم؟ بوگو پس ما از مورچه خورت اومدیم اینجا واسی چییییییییییییییییییییییییییییییی؟
نظر یک هموطن همدانی: والله نمایشگاه خوبی بود فقط یک خورده گرم بود. از مسوولان می خوایم یک فکری بکنن. ممنان
نظر یک کودک: من دیگه نمایشگاه نمیام نمیام نمیام. آخه من هرچی با مامان و بابا نشستم رو چمن ها هیشکی برامون کتاب نیاورد من هم گریه کردم بابا هم دعوام کرد گفت بچه زبون بگیر می خوام چرت بزنم.
نظر یک ساندویچ الویه ( در حالی که شیشه ی عینکش را پاک می کند): یک زمانی ما رو هم می بردن نمایشگاه کتاب. اما الان با این فست فودها ما هم دیگه باید قید مطالعه رو بزنیم.
نظر نظریه ی عرضه و تقاضا: با سلام. موضوع کتاب در ایران یک جورهایی در حکم پدر معنوی من به شمار می رود چون مادر مرا ...ییده! آخه شما با این سرانه ی وحشتناک کتابخوانی تان چطوری این همه انتشارات دارین بی وجدانا؟ کی این وسط دروغ میگه؟ کی پنیر منو برداشته؟ کی دست برده تو آمار؟ کی قورباغه ی منو قورت داده؟ کی می خواد منو ضایع کنه؟ پدر سگا! بی همه چیزا! ....شها!...نیها!...ده ها! ( در اینجا یک آمبولانش جیغ کشان می رسد و روپوش سفید بی آستین تن طرف می کنند و او را با سلام و صلوات می برند آسایشگاه.)
نظر یک بستنی دوقلوی پاک: آقا!...من شاکی ام! به من ظلم شده! این نمایشگاه حق منه سهم منه عشق منه! طلاقش نمی دم نمی دم!
نظر فواره ی وسط حوض: من کوچکتر از اونی ام که نظری داشته باشم ولی به عقیده ی این حقیر علت عدم استقبال جامعه ی کتابخوان از نمایشگاه امسال خاموشی اینجانب در راستای صرفه جویی در مصرف برق و قطع وابستگی و مبارزه با مصادیق فساد می باشد. داداش من! ملت میان اینجا حال کنن اون وقت شما آب منو خالی کردین؟ ما ملت قانعی داریم با یک حوض و فواره و بستنی سرشون گرم میشه و تورم یادشون میره اونوقت شما میای شیر منو می بندی؟ یزید!
نظر یک دستفروش که تقلید صدای جیرجیرک می فروخت: این عدالته؟ این کابینه ی دفاع از محرومینه؟ این اون عدالتیه که وعده دادن؟ آقای ارشاد! چرا هرسال ما باید تو آفتاب وایستیم این کتابفروشها برن تو سالن ها! خوب یک سال اونا برن یک سال ما بریم.
نظر شهید چمران: برادر! تو رو به هرکه می پرستی این نمایشگاه رو از بیخ گوش ما بردار! رییس شدی که چی؟
نظر آفتابه مسی مادربزرگ راوی: ... و در آغاز کلمه بود.
نظر راوی: دیرزمانی هرسال به نمایشگاه کتاب می رفتم با سه تن از دوستان، محل قرار بر فراز پل عابر پیاده ی سر پل مدیریت بود آن زمان که آنجا چراغ قرمز داشت و بوی جفت گیری درختان در بهار می آمد که عجیب نزدیک بود و هنوز ابراهیم گلستان حرف دهانش را می فهمید و دولت آبادی به وقار ده جلدی کلیدر کم عربده می زد و گلشیری رفیق فابریک و سفره ی اطعام انداز همه ی دست به قلم های این روزگار نبود (لابد چون زنده بود و می توانست تکذیب کند و هنوز مثل خلبان های همیشه مقصر تمام هواپیماهای سقوط کرده نشده بود) و می شد با هامون و نرگس و عاطفه ی رضوی و بیتا فرهی خوش بود و فکر می کردی کیمیایی که سرب را ساخته چه اعجوبه ایست و با این همه تن تن و میلو می خواندیم و دلخوش بودیم به هادوک و مرادی کرمانی و مجید و هنوز پوراحمد و مهدی باقر بیگی به رویای کودکی ما همه کار نکرده بودند و عروس های صورتی و ایرانی و فرنگی و امین حیایی و گلزار (با آن موهای روی انگشتان دستش و لبخند یخ اش) کابوس پرده ها نشده بودند و عجیب نبود که علیرضا داوودنژاد نیاز را ساخته باشد و قبل تر نازنین را و فکرش را نمی کردی روزی تنها ساخته اش پسری دویست کیلویی باشد که نان کالری های مصرف نشده اش را می خورد و شاملو زنده بود و هنوز تا آستانه فاصله ها داشت و خانه ی روزبه اینها می آمد مهمانی و با روزبه آبگوشت بزباش می خورد و من احمق رویم نمی شد بروم ببینمش و فرهاد هنوز معتقد بود که یک سرزمین با کفر پابرجا می ماند و با ظلم نه و روزهای جمعه اگر با دوچرخه از سر کوچه بیرون می آمدیم از مسوولان حراست نماز جمعه پس گردنی می خوردیم و فیلم های ویدئویی کارتن!! را مثل هرویین جابجا می کردیم و هنوز فکر می کردیم بچه را یک نفر با پست می آورد دم خانه و دختر پسرها جز دوست داشتن و دوست داشته شدن کاری نمی کنند و عاشق دختر همسایه بودیم و گل کوچیک و آب خوردن از شیلنگ بعد از دو ساعت فوتبال در عصر جمعه صفایی داشت ناگفتنی و هنوز فکر می کردم فیلمساز می شوم و دزد دوچرخه فیلم اولم بود و برنامه ی هنر هفتم سرگرمی طول هفته ام و می نشستم ساعت ها فکر می کردم و ده فیلم و ده کتاب برترم را به ترتیب تعیین می کردم که وقتی مشهور شدم در مصاحبه ها کم نیاورم و باید گفت اگاتا کریستی و آسیموف هم می خواندم که قبلتر ر. اعتمادی و الکساندر دوما خوانده بودم و کتاب های بابا را یک روز که فکر کرده بودم باید پولی دربیاورم ریختم عقب دوچرخه ام و بردم فروختم به صد تومن به مغازه داری که روزنامه باطله ی کیلویی ازم می خرید کیلویی بیست تومن و بیچاره بابا چقدر دلش سوخت برای کتاب خوابگردها که من تشخیص داده بودم به دردنخور است و خیلی گذشته بود از آن روزهایی که از کتاب خواندن خسته می شدم و می نشستم برای خودم یک گوشه و در خیال آتاری بازی می کردم و یک هو گریه ام می گرفت و می رفتم روی رختخواب ها و سرم را می گذاشتم به سردی دیوار و عین نوحه خوانها یک کاری می کردم که گریه ام درآید و به خودم می گفتم خیلی بدبختی حامد خیلی تنهایی خیلی خیلی و زرزر گریه می کردم تا سرم درد می گرفت و خوابم می برد و ناتور دشت را که چون گنجی یافته بودم عرق می ریختم و در انباری و گرد و خاک می خواندم و یک کتاب بود از نویسنده ای ایرانی که پسری هم سن و سال ما سینه بند زن همسایه را از روی بند رخت می دزدید و به مدرسه می برد و کتاب را باز گذاشتم روی فرش و رفتم آب بخورم و برگشتم و دیگر نبود و چه کسی جرات می کرد سراغ آن را از اهل خانه بگیرد و در خماری ماندم و در خماری سرانجام آن پسر (یا سینه بند!؟) ماندم و پرت بودم و شدم از موضوع که ما چهارتن بالای پل عابر ماشین ها را نگاه می کردیم و پوست موز می انداختیم توی بزرگراه که پارک وی بود و شهربازی هنوز لوناپارک بود و رفاقت به بادی بند نبود به بودن یا نبودن یک زن یا دختر هم بند نبود و رفاقت رفاقت بود و نمایشگاه نمایشگاه بود و کتاب از کودکی با ما بود در موشک باران با ما بود، در صف نان بربری دانه ای پنج تومان با ما بود، در شب امتحان علوم با ما بود، در چهارشنبه سوری های خیس با ما بود، در دلگیری سیزده به در با ما بود و در پشت پرده ای که آقابزرگ جلوی تاقچه اش زده بود با ما بود و حرمت بود و رفقا هرجا که بودند مثل یک عبادت ترک ناشدنی جمعه ی اول نمایشگاه روی پل عابر بودند و اگر جیبهایمان را می تکاندیم پول یک ساندویچ در نمی آمد ولی دلخوش بودیم و امیدوار بودیم و هنوز با هم بودیم و نمایشگاه بهانه ای بود و کتاب بهانه ی جدایی نبود و ما چهار نفر هرکدام یک گوشه ی کهکشان راه شیری نیفتاده بودیم که هزار نمایشگاه و هزار جلد کتاب هم نتواند بکشاندمان روی آن پل.
…که آن پل عابر روی چمران دیگر آن پل عابر زنگ زده ی قدیمی روی پارک وی نیست و ما هم.
  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۳:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٢/۱٧
تگ ها :

حکایت شعری که سروده نشد.

زندگی بی عشق چه آسان! چه ایمن! چه......کم فروغ!
امبرتو اکو


روزی روزگاری یک نفر که خیلی دلش پر بود رفت و آنتی فمینیست شد و شعر زیر را سرود:

زن ها، زن ها
بی هیچ گونه شگفتی
بی هیچ شکاف قابل کشف
بی هیچ حصار دست نیافتنی
یادگارانی
تنها، تنها
در زمان های دور، خواستنی.

بعد یک لیوان که آب خورد دید این که خیلی بد شد و نصیحت شاعری یادش افتاد که می گفت: فقط وقتی شعر انتقادی درباره ی زنها بگو که از قبل برای جای خواب شب ات فکری کرده باشی! این بود که آن شعر و کاغذ را سر به نیست کرد و سرود:

درد این نیست
که رفته ای
در این است
که همه چیز را با خود برده ای
و هیچ چیز به من نگفته ای!

خوب که فکر کرد و کاغذ را چرخاند و از آن سمت - مثل کوزه ای که در کلاس نقاشی می کشیدیم و از آن طرف می دیدیم چه قناس است - نگاهش کرد دید درون مایه ی شعر خیلی به خست می زند بنابراین آن را هم نیست و نابود کرد و در اوج سانتی مانتالیزم سرود:

مگر چقدر می تواند بگیرد
مگر چقدر می تواند بگرید
این ضربان گنگِ هنوز زنده هستیِ سمت چپ من!

به اینجا که رسید صدای گوینده ی اخبار را شنید که از هسته و امنیت و جیره بندی بنزین می گفت و از خودش خجالت کشید که در این بلبشو نشسته یک گوشه و دارد دری وری می گوید، شعر را نابود کرد و سرود:

وقتی بچه بودم
دلم خیلی می گرفت
حالا بچه ها را که...
خیلی دلم می گیرد.
وقتی...
از آسمان فقط بمب و باران می بارید
حالا
از آسمان
فقط بیم و بمب و زلزله و بیچارگی می بارد.
وقتی...
خدا نمی گذاشت خیلی چیزها بشود
حالا
کاش خدا نگذارد.
وقتی...
پدر در هر گلدانی که می یافت
بوته ای می کاشت
حالا
کسی هست که برایت
بوسه ای بکارد
با بویی آشنا؟
وقتی...
کودکی در دستان من بود.
حالا
کودکی در دستان من است
منی که حرفی برای گفتن
آغوشی برای آرام خفتن
ندارم.
باور کن
شرمنده ام
که پیش از آمدنت
پیش از آن که بدانی اینجا چه در انتظار توست
و پیش از آن که بپرسی حتا: چرا؟
نمرده ام.

بعد دید خیلی شعر غم انگیزی از آب درآمد و انسان به امید زنده است و این مزخرفات، پس سرود:

حال
تو نجات دهنده ی من خواهی بود
در این غلغلای بیم و زوال
تو نجات دهنده ی من خواهی بود
در این ظهور زودرس دجال
حال تویی، تنها تو
که از من هیچ نمی خواهی
تویی تو
تنها دلیل آخرین نوشته ی من
بر واپسین برگ های این دفتر کاهی.
در پس لرزه های پیاپی بیم
ترس لرزه ای نیست
که ما با هم هستیم.

بعد ناگهان عنان اش از دست بشد و زد زیر غزل:
حضور امن تو را هیچکس گمانش نیست
به دیده گفت که آنست و هیچ آنش نیست
چگونه عاقبت این شام تیره صبح شود
که بانگ هیچ کلاغی خروسخوانش نیست
چه سود می کند آن جوی های شیر و عسل
برای آنکه امیدی به این جهانش نیست
کسی که مرگ به دی می زند به جامش سنگ
عجب مدار که ترسی از این خزانش نیست
به سطح هرچه و هرکس که سهم توست بساز
که هیچ در گرانمایه در نهانش نیست
" بیا و هستی حافظ ز پیش او بردار"
که خواجه هرچه که باشد به فکر جانش نیست
خموش حامد و دیگر سکوت لب مشکن
که هرچه شعر سرودی تو کس بخوانش نیست.

بعد هم تمام نوشته ها را پاره کرد و راحت گرفت خوابید. ساعت چهار و دو دقیقه ی صبح بود.
  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/۱۳
تگ ها :

ادامه

روز هفتم
کار در ساعت چهار و بیست و پنج دقیقه همانطور که انتظار می رفت انجام شد. در این لحظه صداهای شهر به اوج خود رسیده بودند: تماشاچیانی که از دیدن بوزینه ای که تخمه می شکست و تف می کرد به سر و رویشان سر از پا نمی شناختند، لاستیک هایی که کثافت به سر و روی شهر می پاشیدند، زنی که جایی صدای در قابلمه ها را درمی آورد، خرخر پیرمردی همان نزدیکی که یک قدم تا قاتل دیو سیرت فاصله داشت، سقوط یک سکته ای در بازار بورس نه بر اثر نوسان قابل پیش بینی قیمت تیتانیوم که با شنیدن خبری، فریاد نخراشیده ی سه کیلو پرتقال ببر هزار، باز و بسته شدن کشوهایی که باید روغن می خوردند، خنده ی نخودی دختری که برای انگشترهای بدلی اش انگشت کم آورده بود، هواداری که در ارتفاع پانصد پایی از سطح دریا حنجره اش را برای تیم محبوبش دو بند انگشت جر داد و رادیوهایی که هر پنج دقیقه یک بار خبر از کشف قمر جدیدی برای نپتون می دادند.
تمام
  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/۱۱
تگ ها :

ادامه

روز ششم
باغ وحش را دید، البته دیوارهای باغ وحش را. از بچگی می خواست برود و نمی خواست. می خواست خودش ببیند که تنها فیل شهرشان چطور روی دو پایش می ایستد و نمی خواست، یا آن بوزینه ی پیر چطور تخمه می شکند و پوستش را تف می کند به سر و روی تماشاچیانش و نمی خواست. حیوانات در قفس، درجنگل، در بشقاب غذا یا سر چنگال – برگشت یک لحظه حس کرده بود صدای خنده ای نخودی را شنیده- برایش جذابیتی نداشتند اما اینکه جایی را ندیده بگذارد حالا دیگر مفهومی نداشت. جذابیت، جذابیت، جذابیت. همینطور تکرار کرد تا بی اثر شد و رسید دم باجه. فقط کافی بود خم شود و اسکناس را داخل نیم دایره کند، نفس کسی را پشت گوشش حس کرد که یک قطار بچه را – بوی عرق تن خورد توی دماغش- دنبال خودش راه انداخته بود و در چنین هوایی آورده بود باغ وحش. خم نشد و اسکناس به دست در طول دیوار باغ وحش جلو رفت تا به یک بستنی فروش رسید که گمان کرده بود او بستنی می خواهد. هر فروشنده ای فکر می کند بچه ای که اسکناس به دست گرفته حتما می خواهد آن را خرج کند. بستنی را گرفت و گوشه ای نشست، لیس زد و به مزه فکر کرد و یک لحظه احساس کرد برگ کاهویی را لیس می زند یا بند کفشی را یا یک تقویم رومیزی را که نه تنها روزهای تعطیل اش را قرمز کرده اند بلکه زیر هر صفحه علت تعطیلی اش را هم نوشته اند که بدانی آن روز را به چه دلیل مثل تکه نانی جلویت پرت کرده اند. و به تعطیلات فکر کرد و به یک دریاچه ی آرام که حتا نسیمی برگ یا علف یا دود آتشی را هم تکان نمی دهد عین مرگ، عین عصر هر روز هفته در شهرهای دورافتاده و به ترنی هوایی فکر کرد که می لرزد، می چرخد و بالا می رود و هری می ریزد دلت تا بترسی از مردن که اگرنه ترن هوایی چه لطفی می توانست داشته باشد که نداشت. مگر می تواند لطفی یا ترسی داشته باشد با این بازدیدهای ماهانه ای که از تمامی پیچ و مهره های آن می شود. وقتی می تواند لطفی داشته باشد که بدانی – مثلا روی تابلوی نزدیک زنجیر ورودی اش نوشته باشند - که پیچی را در جایی، در صفحه ای، در چرخی، در اتصالی به عمد از قلم انداخته اند. خواست لطف را تکرار کند که ماشینی رد شد و آبِ گلِ پف برف شب پیش را به هیکلش پاشید و به دیوار باغ وحش پاشید و به بستنی و به جای ساعتی که روی مچ دست اش خالی بود. بلند شد و بدون اینکه به سیاهی های شلوارش فکر کند راه رفت. شاید اگر او کس دیگری بود یا یک میلیون سال پیش از جان کندن آخرین دایناسور به دنیا می آمد یا مثلا روی یکی از قمرهای هنوز دیدنی و گمنام نپتون زندگی می کرد می توانست نتیجه بگیرد که عاقبتِ برف هم سیاهکاریست.
ادامه دارد...
  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/۱٠
تگ ها :

ادامه

روز پنجم
به دیدن دوست اش رفت. پشت میزی چنان بزرگ او را به حضور پذیرفت که می گفتی پشت اش سنگر گرفته. وقتی تاریخ را شنید گفت: خوب شد یادم انداختی. تلفن را برداشت و قراری را به منشی اش یادآوری کرد. خیالش که راحت شد سیگاری آتش زد و تکیه داد: تیتانیوم دوست من! حرفم را گوش کن. امروز بخر، یک گوشه بگذار باشد برای خودش، فردا به سه برابر بفروش...نزنی می خوری... دوره دوره ی بدلکاریست...خوشحال باش با وقتی که تو داری هنوز فرصت هست - فرصت، هنوز. این اوج بی انصافی بود، یکی کافی بود- قبل از اینکه لب ها دوباره به شکل کلمه ی خطرناکی درآیند دسته چک اش را درآورد و دویست کیلو تیتانیوم خرید و سفارش کرد دو روز دیگر به آدرس دختری که نخودی می خندید بفرستند. البته تاکید کرد یک روبان قرمز دورش ببندند: می دانی که... زن ها به بسته بندی بیشتر اهمیت می دهند تا محتوای بسته. دوست اش ته سیگار را عمودی در زیر سیگاری گذاشت دود کند و کامل کرد: تا اهداء کننده ی بسته. پوزخندی زدند و خیلی سینمایی کنار پنجره رفتند. دوست اش از پشت خال خال های برف تپه ای را نشانش داد که می گفت ارزش طلا را دارد. همینطوری پرسید می شود تکه زمینی کوچک به عرض و طول یک آدم بالای آن بخرد. دوستش با اعتماد به نفسی که اندازه ی یک چاه نفت ارزش داشت گفت اگر اندازه ی یک سکه هم بخواهد می شود ولی بهتر است عاقل باشد و پولش را برای کاری دور نریزد که به هرحال دیگران انجامش خواهند داد. و با لحنی که پشت هر سهامدار بیمارستانی را به لرزه می انداخت گفت: عزیزم یا مثل تو یا سکته، جادرجا. بعد یک دفعه یادش افتاد: تا فرصت هست پرتقال بخر و انبار کن، خبرش را دارم که...فرصت، فرصت، فرصت و قیمت کت و شلوار جدید دوست اش را پرسید و حتا به دکمه هایش دست زد و نخی را از کنار جیب اش گرفت.
ادامه دارد   
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٩
تگ ها :

ادامه

روز چهارم
فقط تا مچ پا در پیاده رو فرو رفته بود که صدای نخودی خندیدنی را از پشت شنید، ملاحظه اش را کرده بود وگرنه از زانو کمتر امکان نداشت. اگر یک ساعت از عمرت باقی باشد و آن را بخواهی با زنی بگذرانی برای پنجاه و نه دقیقه ات دنبال سرگرمی دیگری باش. این ضرب المثل را در کدام مجله خوانده بود، شاید در مطب دکتری. وارد شدند. میز با همان گل مصنوعی که وسط اش سبز شده بود حالت چهارپای رامی را داشت که مشغول چراست و می خواهد کاری به کارش نداشته باشند تا روزی که خرد شود و برود داخل شومینه یا تلنبار شود زیر جابندکن ها در انبار غذای زمستانی موریانه ها. بادکنکی از پشت شیشه گذشت. فکر کرد پنجره ها را باید کف زمین کار بگذارند که فقط بشود بچه ها را دید. خودشان راتصور کرد. مانکن هایی در ویترین که می توانند بخورند و حرف بزنند. حرف. دختر که ساکت می شد، با پادرمیانی لیوانی آب یا تکه کاهویی ترد، انگار کابل اصلی تامین برق شهر را از پریز کشیده باشی. چیزی در دهانش ترقی صدا کرد و نگاهش به تکه جانوری بود که فرو شده در چنگال دختر دست و پا می زد. از گله ی آرام میزها گذشت، از در دولنگه ای رد شد و خودش را در آینه برانداز کرد، باید قانونی تصویب می شد که هر کسی حق نداشته باشد هرجا که خواست در دو وجبی دماغ آدم ها آینه نصب کند. حق. حق. حق. خرده های دندان را تف کرد توی دستشویی به خونسردی سارق مسلحی که دو پلیس را کشته باشد و حالا بخواهد محتویات جیبش را خالی کند روی میز. بیرون که آمد فس فس سیفون قطع نشده پشت دختر را دید که داشت نقشه می کشید آخر فیلمی را که دیده بود برای اعدامی تعریف کند چون فکر می کرد اگر در هزار باری که این کار را کرده حق نداشته با وضعیتی که اعدامی دارد این یک بار کاملا حق با اوست. راهش را کج کرد، پول میز را داد و دست دربان را از پشت یک اسکناس تاشده فشرد. از پشت شیشه مانکنی پلاستیکی را دید که مثل دانشمندی روی بشقابش خم شده بود و داشت به فیلمی فکر می کرد که در همان لحظه سه کوچه پایین تر آپاراتچی سینمای نمایش دهنده اش حال تهوع داشت. به آخرین سلول های جانور رسیده بود که آنچنان راضی در آب گوجه و روغن زیتون پخته بود که در دهان آب می شد.
ادامه دارد...
  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٧
تگ ها :

ادامه

روز سوم
پدرش کتابی پلیسی را باز کنارش گذاشته بود و خرخر می کرد. مادرش در قابلمه را برداشت و بخار به سمت سقف حجم گرفت مثل قارچی اتمی که هرچیزی را می تواند منهدم و به کوچکترین ذره ها تبدیل کند اما کارهای بی وقفه ی خانه و نظم آهنین ظهرهای تعطیل را نمی تواند. مادرش چیزی نگفته بود، شانه هم بالا نینداخته بود. پدر فقط گفته بود بهتر است این مدت روزنامه نخواند و صد البته به اخبار گوش ندهد. حساب کرد، دید در ده سال گذشته این جمله حسابی ترین حرفی بوده که زیر آن سقف شنیده. درست بود، اخبار دیگر به او هیچ ربطی نداشت انگار در هواپیمایی که با سر در حال سقوط است از رادیو دو موج پیرمرد بغل دستی بشنوی اینجا فلان جا صدای ما را از فلان شبکه می شنوید. از این نتیجه گیری به شدتی خندید که مادرش گریخت سمت آشپزخانه چنان که از دیوانه ی خطرناکی یا از گوریلی که موز ممنوع خورده باشد. مدتی روی سفتی مبل نشست. مادر بلند بلند به عادت ظرفشوها یا کارگرانی که آسفالت خیابان را سوراخ می کنند گفت که خواهرش تلفن کرده که از او خداحافظی کند که گفته متاسف است که نمی تواند بیاید چون اداره ی هواشناسی آن روز و دو روز قبل از آن را برفی پیش بینی کرده و محال است هواپیمایی در آن سه روز اجازه ی پرواز داشته باشد یا بتواند بنشیند، یادش نبود کدام چون همان لحظه برنجش سر رفته بود هرچند مهم نبود نتیجه یکی بود.
به مسوول پیش بینی اداره ی هواشناسی فکر کرد: به یک روز برفی، بارانی، نیمه ابری، کمی تا قسمتی ابری، با افزایش ابر، با وزش باد، بی وزش باد، آفتابی، با غبار محلی، با مه صبحگاهی. فکر کرد مسوول چه احساس قدرتی می کند وقتی در داخل کت و شلوارش شگفتی بیدار شدن در ساعت پنج صبح و مواجه شدن با دنیایی، کوچه ای، درختانی، هره ی پنجره هایی، سیم های برقی، حتا کلاغی سفید از برف را از کودک هفت ساله ای می گیرد و همه چیز، حتا روزی ابری را با جلو جلو گفتن اش از ریخت می اندازد. همانطور که پدرش خر خر می کرد و مادرش قاشقی را بر خلاف تمامی اصول خانه داری کف قابلمه ای می کشید گذاشت واژه ی شگفتی، با تکرار، به آن نقطه ی جادویی بی معنای آرامش بخش برسد و دست از سرش بردارد. بعد بلند شد، دهان دره ای کرد و از خانه بیرون رفت. و آنقدر رفت تا یک آجر، یک سایه ی پشت بام بر حاشیه ی کوچه هم آشنا نبود ولی صداهای ظهرِ تعطیل همان بود، بوها همان و همه چیز همان.
ادامه دارد...
  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٦
تگ ها :

ادامه

روز دوم
به هرحال هر خبری برای گفته شدن است. با این توجیه سکه را رها کرد و با انگشتی که بند آخرش به سیاهی می زد شماره را گرفت. صدای دختری که نخودی می خندید- معشوقه اش، نامزدش، زنش، مادر بچه هایش و بیوه اش احتمالا اگر این جریان پیش نمی آمد - را شنید. تاریخ و ساعت را گفت. دختری که نخودی می خندید جمله ای یا شاید جملاتی گفت - چندان فرقی نمی کرد چون وقتی به جمله ی آخر می رسید اولی را یادش رفته بود و کل منظوری را که می خواست با جمله یا جمله ها - واقعا چه فرقی می کرد؟- برساند، حرفش که به آخر می رسید شکل استاد ریاضیاتی می شد که به جای صورتِ مساله دستورات خرید زنش را روی تخته نوشته باشد- به هرحال شکسته بسته منظورش این بود که آدم اگر زمان چیزی را بداند بهتر است، مثل پوست موزی که بدانی دقیقا کجای مسیر هر روزه ات افتاده. بعد چون این تشبیهی که به کار برد حسابی از پا انداختش تند از اعدامی وعده ی ملاقاتی گرفت و گوشی را گذاشت و مانند بادکنکی که یک دفعه نخ اش را باز کرده باشی فسی کرد و روی اولین کاناپه افتاد.
با انگشت دریچه ی پایین سمت راست را امتحانی کرد، همیشه این کار را می کرد که ببیند سکه را پس داده یا نه. هرچند صدای افتادنی نشنیده بود. روی نیمکتی همان نزدیکی نشست. دو بچه کمی دورتر بازی می کردند. یکی توپ را خیلی ساده - ساده تر از تک تک آجرهای یک ساختمان دوازده طبقه که کارگری برای دیگری می اندازد- می انداخت و دیگری آن را ساده تر از میوه فروشی که سه هزار و نهصدمین هندوانه ی دوران کسب اش را از وانت حمل هفتگی میوه از بازار تره بار اصلی شهر می گیرد می گرفت. فکر کرد: از این کار چه لذتی می برند؟ مکثی کرد. روی جمله چرخی زد. مثل یک رقاصه ی پاتیناژ روی انگشتان یک پا بر کلمه چرخید و چرخید - پای دیگر را از پشت سر با دو دست به زیبایی و نرمی بالا گرفته بود - لذت! مثل این بود که دوست زمین شناسی نام علمی سنگریزه ای را که با بی ملاحظه گی محض به آن لگد زده باشی برایت بگوید یا آشنای حشره شناسی نام مهجور یک پروانه ی نایاب را که تصادفی به پره ی برف پاک کن ماشین ات چسبیده برایت هجا کند. چند بار که کلمه را با خود تکرار کرد، احساس کرد آرام تر شده و دردسر از او فاصله گرفته مثل کسی که چند بار پشت سرهم به دندان فاسدش یا به جای خالی عضو قطع شده اش یا اصلا به پولی که زیر دشک مخفی کرده و هیچوقت خیال خرج کردنش را ندارد نگاه می اندازد. بعد بلند شد تا به نزدیک ترین ایستگاه اتوبوس برود و آنجا با سی و پنج مرد و دوازده زنِ خسته ولی شاد از دو ساعت زمانی که تا وقت خواب در اختیارشان بود در دنده های یک و دوی اتوبوس - دنده سه جا نمی رفت - شریک شود و از آخرین ایستگاه وارد زیرزمینی شود تا در قطاری که فقط پس از پنج دقیقه انتظار - زمانی که برای آن ساعت و روز پیش بینی شده بود - می آمد همراه با بوی زیر بغل کارگرهایی خاک آلود و در گوشه ها چمباتمه زده و بوی عطرهای ارزان قیمت زنان دماغ عقابی که به مردهایی مو عقب نشسته لبخند می زدند - و حتا می گذاشتند پشت بازوهایشان را فشار کوچکی بدهند - سه ایستگاه پایین تر برود.
در زیرزمین چند لحظه ای آن طرف میله ها این پا آن پا کرد. به گیشه نزدیک شد. کارتی اعتباری خرید که تا دو ماه دیگر روزی دو بار می توانستی سوار شوی. آن را مثل یک شوخی - قوطی آدامسی که گاز می گیرد، خودنویسی که جوهر بی خطری می پاشد- در کیف بغلش در جایی گذاشت که راحت پیدایش کنند. خم که شده بود نگاهش به تبلیغ کارت اعتباری نامحدود افتاده بود، برای کسانی که می خواهند تا دنیا دنیاست سوار شوند و قطره ای را جایی حس کرد.
ادامه دارد...   
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٥
تگ ها :

قمر گمنام نپتون

روز اول
وقتی حکم را شنید توی یک اتاق خیلی معمولی بود. اتاق آنقدر معمولی بود که کم مانده بود کرکره داشته باشد و دستگیره ی درش جیرجیر صدا دهد. یک نفر پشت میزی فلزی نشسته بود. دفتری مانند دفتر حضور و غیاب یا دست بالا دفتر ثبت ازدواجی، تولدی، چیزی جلویش باز بود. دست راست مشت شده اش را توی گونه اش فرو کرده بود و با دست چپ کشوی میز را کمی می کشید و دوباره می بست. وقتی اسمش را گفت کشو به اندازه ی یک درز کهنه باز ماند. آن را دو بار تکرار کرد انگار می خواست ببیند می تواند همینطوری از حفظ حکم را بگوید یا نه. نه. با اوقات تلخی مجبور شد دفتر را ورق بزند. لبه ی کاغذها- مستطیل های بزرگ – که مانند کاغذهای روغنی کف جعبه شیرینی بودند یکی یکی تایی ظریف می خوردند و از بالاترین حدی که می شد رها می شدند و روی هم می لغزیدند. فکر کرد اگر حرف اول اسمش چیز دیگری بود به اندازه ی چند ورق خوردن کمتر معطل می شد و بیشتر وقت داشت. در جا این سوال از خاطرش گذشت: برای چه کاری؟ در همین لحظه لاله ی گوشش خارید. خاراند و جواب داد: برای خاراندن بیشتر. دست متوقف ماند. برگه ی کاغذ تایی به کمرش افتاد، شکم داد و سبک تر از هرچیز به جای اول بازگشت: چیزی گفتین؟ با پا ادای له کردن ته سیگار را درآورد: نه. نه چیزی که ارزش دوبار گفته شدن را داشته باشد. صورتِ بالای دست مشت شده گفت: آها! ایناهاش! بعد انگشت دست پرکارش را که خرج دیگری را می داد تا کله ای را بر فراز میزی نگه دارد روی دفتر، عمود بر ستون ها به حرکت درآورد و اثر انگشتش را با دقتی قابل تحسین بر تمام مشخصات ثبت شده ی مرد لغزاند تا در یک ستون به آخر متوقف ماند. ستون آخر هنوز خالی بود. خواند: اعدام. محکوم حس کرد یک دانه عرق از جایی حرکت خود را آغاز کرده. پرسید: چه ساعتی؟ مردِ شعبه ی اعلام احکام من و منی کرد حتا جوری رفتار کرد که می گفتی الان است که گوشی را بردارد، دکمه ای را فشار دهد و برای مهمانی که آمده سفارش چای بدهد. گفت: می دانید، برای هرکسی برحسب تاریخ فرق می کند، آخر می دانید که، در ساعت اوج آلودگی صوتی این کار انجام می شود. شما که نمی خواهید کسی صدای شما را در حینِ...حین کار بشنود؟ کار را به بهترین شکلی که می شد، گفت و در مناسبت ترین جایی که این کلمه در تمام طول تاریخش می توانست بنشیند قرار داد. محکوم خیلی قاطعانه گفت: نه. البته که نمی خواهم. پس تاریخش... کارمند شعبه ی اعلام احکام با پایه ی هشت و گروه دوازده و حق جذب بیست و هفت درصد با بیست و سه ساعت اضافه کار ثابت در ماه و نه سال سابقه – سه ماه آموزشی هم در آن لحاظ شده بود- دفتر را سی و پنج درجه در جهت عقربه های ساعت چرخاند و گفت: لطفا. محکوم انگشت اش را مثل استوانه ای که با تبر از طول دو شقه اش کرده باشند روی سیاهی به چپ و راست غلتاند و در جای خالی ستون آخر فشار داد. کارمند با رضایت گفت: تعیین تاریخ اش با خودتان است. محکوم نگاهی به ساعتش کرد- البته ساعت که نداشت پس دقیقتر بگوییم نگاهی به پشت مچ دستش انداخت، همینجوری عادتی - با زبان لب پایینش را خیس کرد: نزدیک ترین تاریخی که می شود. کارمند درز کشو را چند برابر کرد و دفتری از داخلش بیرون کشید با بی توجهی عمدی صندوقدار بانکی که می داند مشتری اسکناس درشت را ترجیح می دهد ولی چاره ای ندارد. داخل کشو یک جفت دمپایی - هنوز استفاده نشده بود- یک کیسه قند مکعبی شکل و طنابی بود که مثل مار دور خودش چمبره زده بود، بیست سال و نه ماه و دو روز دیگر، حکمش که می آمد با آن طناب خودش را از قلاب کوچکی که در سقف درست بالای میزش تعبیه شده بود می آویخت همانطور که پدرش و همانطور که پدرِ پدرش. این یکی دفتر، کوچک بود. باز که شد معلوم شد دفتر نیست. سالنامه بود. تند تند روزها جلو رفتند تا جایی که زمان از ورق خوردن بازماند. با صدای مسوول فروش اراضی حفاظت شده ای که عصر یک روز تعطیل نمی تواند از تنها قطعه زمین باقی مانده اش دل بکند گفت: من جای شما بودم خوشحال می شدم چون فقط همین مانده، بگذارید ببینم. زمان به عقب برگشت: بله، می کند به عبارتی با امروز هفت روز دیگر- جوری هفت را پیش پا افتاده گفت که یک فروشنده قیمتی را که خیلی بالاست می گوید- ...هرچند امروز که تمام شد – نیم ساعت به پایان وقت اداری مانده بود و باقی روز حساب نمی شد – واقعا شانس آوردید، فکر کنم این یکی را جا انداخته بودم وگرنه، نگاه کنید تا دو ماه دیگر جای خالی نیست که نیست، همین دیروز بود که یکی از... خیلی به موقع جلوی خودش را گرفت. محیط کار، مساله ی شخصی. مساله ی شخصی، محیط کار. نه، اصلا با هم جور در نمی آمدند با اغماض مثل خربزه و عسل بودند که فیل را از پا می اندازد. بنابراین دهانش مانند کسی شد که در عمق ده پایی اقیانوس بخواهد به هواداری تیم محبوبش فریاد بزند. محکوم که کمی بی صبر به نظر می رسید سرش را طوری تکان داد که انگار هیچ جمله ی نیمه کاره ای به او مربوط نمی شود و پرسید: ساعتِ؟ کارمند با انگشت همان دستی که عهد کرده بود روزهای زوج فقط عضلات آن را به حرکت وادارد و به دیگری استراحت بدهد دو دفتر را از روی میز پس زد و در جدولی که زیر شیشه بود مقابل تاریخ هفت روز دیگر و در ستون زمان اوج آلودگی صوتی که صدا به صدا نمی رسید خواند: چهار و بیست و پنج دقیقه ی بعد از ظهر. و بدون اینکه کنایه ای در کار باشد اضافه کرد: بد نشد، پنج دقیقه هم کافیست و فکر کرد: حیف شد اضافه کار مالید.
محکوم سیخ ایستاد. دستانش را از لبه ی میز برداشته بود. ممنونمی گفت و نیم چرخی زد. کارمند مثل پیشخدمتی که بخواهد چتر جامانده ی مشتری سرشناسی را دستش بدهد و در همان حال امضایی هم برای دختر یکی از آشناها بگیرد گفت: آقا!... یک صدی لطف می کنید. من باید تمبر باطل کنم. محکوم دست اش را در جیب کرد و مشتی پول خرد درآورد، کف دست شمردشان، مکثی کرد و گذاشت شان روی دفتر باز. هیچکس نفهمید دلیل آن مکث چه بود. می خواست انعامی به کارمند بدهد؟ یک لحظه خواسته بود اسکناس بدهد و پول خردها را برای کار دیگری نگه دارد و منصرف شده بود؟ کارمند با انگشت یک سکه را بر محیط دایره ای فرضی روی صفحه ی دفتر به حرکت درآورد: آه! چقدر سکه! محکوم همانطور که می رفت گفت: زمانی جمع می کردم. کارمند گفت: من هم، کار خوبیست، هیجان آورست... جمع کردن را می گویم. محکوم در را پشت سرش طوری آرام بست که شک می کردی بسته باشد.
ادامه دارد...
  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٤
تگ ها :

هندوانه ای به شرط چاقو در شکم مترجم

کتاب خریدن به هندوانه خریدن می ماند. گاهی صدای طبل می دهد (نویسنده اش را می شناسی و می دانی آدم کله خری نیست) ولی قاچش که می کنی یک بیلاخ فرد اعلاء از طرف مترجم دریافت می کنی. کتاب خاله تولا اثر میگل د اونامونو (یا به قول خانوم دکتر نجمه شبیری مترجم کتاب اونمونو) از آن هندوانه هاست که به خیار پهلو می زند. خواندن بخش هایی از مقدمه ی مترجم خالی از لطف نیست:
1. اونمونو در شاهکارش ...به اوج می رسد و از همان بلندا بر دیگر آثارش پرتو می افکند.
تحشیه: مرحوم اونامونو را تصور کنید که با آن کله ی براق بر بلندای شاهکارش ایستاده و مشغول پرتو افکندن بر سایر آثارش است!
2. در باره ی او بیش از تعداد آثارش قلمفرسایی شده و فرسنگ ها جوهر در توصیفش در هم دویده اند.
تحشیه 1: طبق اخبار رسیده اخیرا واحد سنجش میزان جوهر فرسنگ شده!
تحشیه 2: یک فارسی زبانی پیدا شود و به من بگوید حالا فرسنگ ها جوهری را که در هم دویده اند چطوری می شود خواند.
تحشیه 3: ولادت فعل مرکب نورسیده ی در هم دویدن را به جامعه ی ادبی تبریک و تسلیت عرض می نماییم.
3. در این وادی ارائه تازه ای دشوار می نماید، اما برحسب وظیفه مختصر کلامی با خواننده. (!)
تحشیه: به خدا من عین جمله را نوشتم. از بین کسانی که بیست غلط نگارشی موجود در عبارت بالا را برای من بفرستند به سه نفر به قید قرعه یک جلد کتاب خاله تولا اهدا می شود.
4. او به هر آنچه خواست دست یازید تا فریادش رنگی تازه گیرد.
تحشیه: آخه چرا؟! اگر کسی به هر آنچه بخواهد دست یازد فریادش رنگی تازه می گیرد؟ خدای توبه!
5. جوانی او ( تحشیه: میگل داونامونوی مادرمرده!) در اسپانیایی دگرگون در اوج انهدام و انقراض (!!!!) و بروز سال فاجعه...و سقوط قدرت توامان بود.
تحشیه: انقراض اسپانیا در آخرین سالهای عصر ژوراسیک اتفاق افتاد وقتی تیرانوسوروس ها هنوز منقرض نشده بودند. انقراض گونه ی جانوری و سلسله شنیده بودیم ولی انقراض کشور از آن اتفاق های نادریست که خانوم دکتر کشف فرمودند. ضمنا بروز سال فاجعه هم از آن ترکیبات خشنگ خشنگ است.
6. او بسیار نوشت...اما هرگز سر تسلیم در مقابل روح هراس زده اش خم نکرد. (!)
تحشیه: خانوم دکتر! خداییش ما رو گرفتی؟ یعنی قسم خوردی یک جمله ی با معنا ننویسی دیگه؟
7. در جوانی دختری به نام کونچالیثارراگادگرنیکا (!!) نظر او را جلب کرد و بدل شد به زنی در معنای عشق پاک (وای خدا!!!!) که در نهایت مادر فرزندانش شد.
تحشیه: بدل شد به چی؟ شگفتا که فارسی چه زبان دشواریست: زنی در معنای عشق پاک دیگه چه جور زنی می تونه باشه؟
لطیفه: یه روز یه هموطن میره رستوران. به گارسن میگه غذا چی دارین؟ گارسن میگه: کونچالیثارراگادگرنیکا با لیمو؟ هموطن میگه: با چی؟

8. عشق و پداگوژی کتابی است بین رمان و نقد...که جامعه ی ادبی را برمی آشوبد.
تحشیه: یعنی جامعه ی ادبی را دچار آشوب می کند؟ یعنی جامعه ادبی را علیه کتاب می شوراند؟ یعنی کتاب علیه جامعه ادبی می شورد؟!!!!!
9. و این چنین است که (اونامونو رمان را) نیبلا می خواند و خود می گوید: دلیل این نامگذاری تنها تحریک منتقدین بود...(!!)
تحشیه: در همین جا و از همین تریبون ما ( جمعی از نویسندگان مخلص) از مسوولان وزارت ارشاد می خواهیم از ادامه فعالیت کسانی که با به کارگیری لفظ رکیک نیبلا درصدد تحریک منتقدین برمی آیند جلوگیری به عمل آورند.
10. برای دن میگل موضوع خاصی به گاه نوشتن رمان مد نظر نیست (!!!) او در برخوردی طبیعی با عوامل و آفریده هایش بیشترین حالت دراماتیک ممکن را به آن ها می بخشد. (!!!بعله!)
تحشیه: مترجم محترم در این جا برای نویسنده سنگ تمام گذاشته فقط کوتاهی مختصری کرده و زنجیر سیفون را نکشیده تا مرحوم اونامونو تمام و کمال پایین برود.
11. اما چرا دست به ترجمه این کتاب بردم؟ شاید صادقانه ترین سخن این باشد: زیبایی کلام و سادگی بیان نویسنده چنان مرا تحت تاثیر قرار داد که از همان ابتدا و به طور همزمان (!!) با خواندن اثر به ترجمه اش پرداختم و نهایت خواندن در معنای ترجمه آخرین کلام کتاب بود.(نه! خدایا مرگ منو برسون!)
تحشیه: جمله ی آخر را هرکس توانست به اسپانیولی ترجمه کند بدهد ما هم بخوانیم شاید چیزی دستگیرمان شد. ضمنا دوبله ی همزمان را فقط در جشنواره ی کودک اصفهان دیده بودیم که حالا اینجا هم دیدیم.
12. با اندک توجهی به تاریخ نگارش این رمان و شخصیت های آن به بار فلسفی آن پی می بریم.
تحشیه: توجه! توجه! کسانی که می خواهند به نیمی از بار فلسفی رمان ها پی ببرند فقط کافیست نیم نگاهی به تاریخ نگارش آن بیندازند. (نریشن صدای ذهن خانم دکتر بعد از خواندن سیمای زنی در میان جمع: چه کتاب مزخرف و بی ارزشی! هاینریش بل بویی از فلسفه برنتافته است!! حیف از وقتی که در آن می توانستم شش تا رمان فلسفی را همزمان ترجمه کنم! حال بگذار به تاریخ نگارشش نظری کنم...سالِ...سال 1971...اوه! اوه! سنگینی فلسفی بر من مستولی شد! و رموز روح نویسنده به منصه ی ظهور رسید!)
13. هرچند احاطه به زبان و ادبیات بیگانه از اصول اولیه ی کار به شمار می آید اما باید اذعان داشت که یک اثر زمانی هویت خویش را حفظ می کند که صاحب نظر یا صاحب نظران ادبیات فارسی دست مرحمتی بر سرش بسایند.
تحشیه: نخیر! اشتباه به عرضتان رسانده اند، احاطه به زبان مادری از اصول اولیه ی ترجمه است خانوم دکتر. ضمنا از مسوولان فرهنگستان زبان خواهشمندم برای هر مترجم محدودیتی در مورد خلق عبارات و افعال مرکب قائل شوند اینطوری که نمیشه. هرچند واقعا نبود عبارت دست مرحمت بر سر ساییدن تا امروز شدیدا حس می شد که خوشبختانه این کمبود هم برطرف شد.

در اینجا نمونه ای زیبا از دیالوگ نویسی استاد اونامونو در این کتاب از نظرتان می گذرد باشد که موجب عبرت سایر نویسندگان اسپانیولی زبان گردد:
- می دونی برام نامه نوشته؟
- بله. دیدم.
- چطوری دیدی؟ نکنه زاغ سیاه منو چوب می زنی؟
- نه. چطور می تونستم ندیده بگیرمش...تو هم برای خالی نبودن عریضه این حرف ها رو می زنی.
- حق داری تولا منو ببخش.
- باشه. یه دفعه ی دیگه. (!!!) چون تو اینطوری. (!!!) اما اینو بدون که نه من کنجکاوی می کنم و نه عادت به پنهون کاری دارم...
- می دونم. می دونم.
- نامه رو دیدم و انتظارش رو هم داشتم.
- خب نظرت راجع به رامیرو چیه؟
- اونو نمی شناسم.
- باشه! ولی لازم نیست حتما آدم کسی رو بشناسه تا درباره اش نظر بده.
- ولی من چرا...
- خب اون چه به چشم میاد، خلاصه ظاهر امر... (!!)
- نه، با یک نگاه ظاهری (!!!) و بدون شناخت نمی تونم راجع به کسی نظر بدم.
- یعنی تو می خوای بگی تو صورتت چشم نداری؟ (!!!)
- تو اینطور فکر کن، تازه من چشام خیلی هم خوب کار نمی کنن.(!!!تحشیه: خانوم دکتر! جوانی هستم بیست و هفت ساله، یه مدتیه چشمم خوب کارنمی کنه چه کنم؟؟)
- بهونه! (!!!!) خوب نگاه کن دختر! اون یه جوون خوشگله.

و این دیالوگ استادانه دو صفحه ی دیگر نیز ادامه می یابد. نور به قبرت بباره اونامونو که همه ی گناهانت آمرزیده شد!
  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٢
تگ ها :