تکه پاره ها

کفشدوزک ها
بر پارچه ی سپید
بزرگ و بزرگ تر...
امشب کسی رویای زندگی را
می گرید
تا به آخر.
.........
بر گذرگاه موران
بر چهار راه ستوران
نشسته ام
بر تخته سنگی.
خسته ام.
نه بانگی!
نه رنگی!
..........
در زندان آسمان خراش ها
آهن، بتن، دود
مرگ را زمزمه می کردم.
که طلوع را ندیده بودم:
جریانی بی واهمه از رکود!
.........
ساعتم را گم کردم.
کفشم را جا گذاشتم
لباس ها را درون کمد
خودم را درون رختخواب.
و گم شدم درون یک سرداب!
دالش را اضافه گذاشتم
تنها برای وزن!
..........
تو که سلامم را جواب می گویی
لابد دیوانه ای
تو که دستم را می فشاری
مخت عیب کرده
و تو، تو که لبت را بر لبم می فشاری
چه بگویم
خل شده ای.
این من مدت هاست که مرده.
.........
خوابش را تعبیر نکردم
فردایش مرد.
خوابم را نخواه که بگویم.
.........
تو از دوردست ترین قله ها
نقطه ای بودی
بر ساحل گندم
باد که آمد
دریا که موج خورد
دیدم که دویدی
به دنبال نقطه ای کوچک
که از سرت باد برد.
...........
در زدم
کسی نبود
در را شکستم
در خانه هرکس
در هرجایی که بود
مرده بود
دو نفر توی تخت
یکی پیش پای تلویزیون
یکی پشت پنجره
در حال سرک کشیدن
من هم مردم
با کیسه ای در دستم.
..........
سقف هایم همیشه ابریست
روزهایم همیشه خواب آلود
رو انداز جواب نمی دهد
صدای بوق، صدای عبور
امان خواب نمی دهد
روی این نیمکت سفت
کنج این خیابان اصلی شهر!
........
آن کس که تنهایی را برایم تعریف کرد
و فلسفه ی بودن را پس از پاکسازی هرچه ما بود
روانه ی قیف کرد
یک روز ناگهان
خود دیروزش را ضربدر هزار میلیارد تحریف کرد
و مرا روبرو با این نظر سخیف کرد:
که ای جوان! چرا همیشه فکر می کنی باید در نوشته ها
غم و تنهایی و بی کسی را پای دیوار ردیف کرد؟
چیزی نگفتم.
ولی اینگونه شد که او مرا
با چشمانی گشاد و ماتحتی برباد
وادار به نوشتن این اراجیف کرد!
..........
دم به دم باد بر کرکره می افتد
تکرار لرزش کاغذی بر میز
و تکان تکان برگواره
در گلدان
و تپ و تپی بچگانه
از عمق پنجره
دم به دم درهم فرو می روند
صداهای رخوت
پلکم پل پل می زند
و دیگر.....
........
باش تا روزگار خم کندت
بیش تا روزگار کم کندت
بنشین دورتر ز غصه که دور
یک شبه همنشین غم کندت
........
شهر من شهر خفته های مریض
شهر من شهر نقشه های برآب
شهر من شهر یک عذاب مدام
شهر من شهر مردمان خراب
...
آسمان تیره بی افق دلتنگ
کوچه ها خسته، بی رمق، بی جان
راه ها پر ز عابران نحیف
سر به زیر و شکسته از غم نان
...
پشت دیوارهای بسته ی شهر
همه در فکر غارت دگری
جز جماع و دروغ و کلاشی
کس ندارد در این زمان هنری
...
وای بر من که شهر من اینست
وای بر ما که شهر ما اینجاست
این کثافت سرا که می بینم
مدفن رقص کودکانه ی ماست
...
بی هدف، گیج، خسته، خواب آلود
می روم جای آنکه زار زنم
زیر تنها درخت مانده ی شهر
خویش را بی خبر به دار زنم.
  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/۳۱
تگ ها :

ای يار!‌ ای يگانه ترين يار!

پس از بازی نوشت:
ز خون که رفت شب دوش از سراچه ی چشم
شدیم در نظر رهروان خواب خجل
حافظ

1. همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد. تمام شد ولی اگر... اگرهای زندگی ما ایرانی ها خیلی زیاد است. فکر می کنم چون در جایی که باید، درست فکر نمی کنیم...اگر رسول کمی فکر می کرد و دقت می کرد و یک ضربه ی دقیق می زد الان همه روی ابرها بودیم. باز هم مطمئن شدم که گل خداداد به استرالیا معجزه بود وگرنه ما ایرانی ها عادت به گل کردن تک به تک نداشته ایم. به هرحال اگر را کاشتند و چیزی سبز نشد. همیشه بدون آنکه فکر کنی اتفاق می افتد...

2. سلام اي شب معصوم !
سلام اي شبي که چشم هاي گرگ هاي بيابان را
به حفره هاي استخواني ايمان و اعتماد بدل ميکني
...
من از جهان بي تفاوتي فکرها و حرف ها و صداها ميآيم.
ف.ف
آدم رفیق را به وقتش می خواهد. دیشب شب خوبی نبود. خیلی شک کرده ام به رفاقت مردانه. یاد حرف عموی بابا می افتم که گفته بود دستت را به زانو بگیر و بلند شو. کسی دست آدم را نمی گیرد. بعد از چنین بازی و شکستی شبی تنها بودن و در خانه عین دیوانه ها راه رفتن و خیره شدن به نیمرویی که به ته قابلمه چسبیده و با ترس نگاهت می کند خیلی سخت است آن هم من که عادت دارم به غر زدن بعد از بازی. از آخرین باری که فکر می کردم چقدر دوست و رفیق دارم چقدر گذشته؟ خیلی ساده به تو می گویند: خیلی بچه ای. و راحت می شوند.
بچه بودن را دوست دارم و خیالی نیست. ببینم کسی روانپزشک خوب سراغ ندارد؟ بیت شخصی:
همه می روند
هیچکس قرار نیست
تا ابد بماند
اما دردیست
که بعضی ها می روند
و همه چیز را با خود می برند.

3. و اين جهان پر از صداي حرکت پاهاي مردميست
که همچنان که ترا ميبوسند
در ذهن خود طناب دار ترا ميبافند.
ف.ف
صبح خواب آلود می روی سراغ یک هموطن که کاری را سه ماه پیش برایش انجام داده ای و هنوز پولت را نداده. یک بسته اسکناس می گذارد کف دستت. می گویی چقدره؟ صد و پنجاه. مهندس! قرارمون دویست بود. نه دیگه، اذیت نکن. و تو دیگر چیزی نمی گویی مسابقه فوتبال تمام شده ما در دنیای آرزوها توسط دیگران حذف شده ایم و حالا در دنیای واقعی هر کدام مان می خواهیم از دیگری ببریم و دیگری را حذف کنیم. سوسک هایی هستیم در جایی سر بسته بی غذا، مسلم است که ضعیف ترین مان جوانمرگ ترینمان خواهد بود و اولین غذایی که سرو خواهد شد.

4. چقدر باید پرداخت
چقدر باید
برای رشد این مکعب سیمانی پرداخت ؟


ما هرچه را که باید
از دست داده باشیم ، از دست داده ایم...
ف.ف

مجری: آقای دکتر! شما در اکثر کشورهای دنیا زندگی کرده اید، به نظرتان کجا بهترین جا برای زندگیست؟
دکتر ملک نیا پدر بیوشیمی نوین ایران: میدون انقلاب!
....
وحید هاشمیان: من سه سال و نیم از تیم ملی دور بودم ولی وقتی تو دور اول ایران در مقابل دو تیم عرب به مشکل خورد نتونستم این رو قبول کنم که ما به اونها ببازیم و زدم زیر حرفم و اومدم.

و من همین تهران کثافت لجن مان را با مسافرکش های دو دره اش و سیر صعودی اجاره اش و ترافیک و دودش و فحش و تحقیرش و مغازه های علی دایی اش و همشهریان خایه مال پست فطرتش دوست ترک دارم و فردا روز بهتریست.
  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/٢۸
تگ ها :

پرتغال را می بريم پس هستيم.

اسم شب کاشکی وطن باشد
نام ایران خوب من باشد.
ه.خ
1. قبیله یعنی یه نفر...
شما دنبال قهرمان می گردید من قهرمان شما نیستم. این حرف ابراهیم نبوی بود به گمانم. من او را نبخشیدم چون بعد از زندان و ترس این حرف را زد ولی وقتی ملت از او قهرمان ساخته بود و او معروف شده بود و کتاب هایش از طنز ستون پنجم تا تحلیل گروه پینک فلوید را در سایه ی محبوبیت و قهرمان پروری ما می فروخت چنین حرفی نزده بود. تازه کسی که وارد سیاست می شود و پا توی کفش سیاسیون می کند باید پیه همه چیز را به تن بمالد و اینطوری وا ندهد وگرنه همان به که وارد این گود نشود. بیت:
در سياست خلاصه بينظرم
آمدم نان بگيرم و ببرم!
بگذریم. آری. ما دوست داریم قهرمان بسازیم و ما دوست داریم قهرمان های مان را به گه بکشیم. مگر خاتمی قهرمان ما نبود. مگر مادربزرگ های ما از بستر بیماری روی دوش ما به پای صندوق های رای نرفتند. مگر ما نبودیم که جلوی ماشین ها را می گرفتیم و به زور پوستر خاتمی به شیشه های آنها می چسباندیم. اما کارمان درست نبود، ما پای خاتمی ایستادیم از ترس ناطق از نفرتی که از قیافه اش داشتیم و از ترسی که از نتایج انتخاب او در دل حس می کردیم. ما خاتمی را نمی خواستیم ما از ناطق نفرت داشتیم و بعد از چند سال لوله های نفرت را به سمت خاتمی گرداندیم چون حس کردیم شکست خورده ایم و آنچه می خواستیم نشده. حالا یک نفر باید تقاص پس می داد، یک نفر باید جای تصمیم اشتباه ما، فریب خوردن ما بالای دار می رفت. که مگر خاتمی بدون ما خاتمی شده بود و مگر دایی بدون ما دایی شده. حالا ما شکست خورده ایم و دنبال مقصر می گردیم و دایی قهرمان روزهای پیش دم دست ترین آدم است. وای بر کسی که بر دوش ما بالا رود، بیت:
هرکه بالاتر رود احمق تر است
استخوانش سخت تر خواهد شکست.
فراموش مان شده آن پاس گل لعنتی را به خداداد عزیزی دایی داد، فراموش مان شده چهار سال پیش توپ را با آن عربستانی های کون نشور وارد دروازه شان کرد، فراموش مان شده پاس گل به آمریکا را دایی داد، فراموش مان شده بهترین رکورد گلزنی را در همین ماه های آخر لیگ او در دست داشت، فراموش مان شده همین غول بی شاخ و دمی که امروز از او ساخته ایم، همین آدم بی بو و بی خاصیت صد و خرده ای بار ما را از جا پرانده، یخ این زندگی های سگی را ذوب کرده و باعث شده لااقل در فوتبال جلوی خیلی کشورها کم نیاوریم و شب با لبخند سرمان را بگذاریم روی متکای سفت. خیلی بی انصافیم به خدا خیلی.
2. از ماست که بر ماست.
من هم دوست دارم در تیم ملی بازی کنم. من هم اگر به تیم ملی دعوت شوم ناز نمی کنم و قیافه ی پسر پیغمبر را به خودم نمی گیرم و نمی گویم: نه. تو رو خدا از من شایسته تر را ببرید. دایی به تیم ملی دعوت شده، مربی او را به زمین فرستاده و مربی هم باید او را از زمین بیرون بکشد. مرا رییسم باید از اداره اخراج کند، صاحبخانه ام باید از خانه بیندازد با اردنگی وسط کوچه. پس تقصیر کار کیست؟ سرمربی؟ سرمربی را چه کسی آورده؟ او ترسوست، بزدل است، بی دل و جرات است، هیچی ندار است. همه قبول. ولی این آدم نفهم و هیچی ندار را کی آورده کرده سرمربی تیم ملی؟ دادکان؟ دادکان مقصر است؟ دادکان برای اینکه یک میلیارد پول بی صاب مونده ی ما را به مربی خوب و معتبر ندهد به این آقا قناعت کرده؟ از ترس باخت تیم ملی و زیر سوال رفتن دو تا بازی درست و حسابی تدارکاتی تدارک ندیده؟ پس دادکان مدیر نیست. دادکان را چه کسی آورده سر کار؟ آن کسی را که دادکان را آورده سر کار کی آورده سر کار؟.... ما.
بیجه ها و سعید حنایی ها محصول خود ما هستند محصول عملکرد و تفکر (تفکر!!؟) ما مردم. حمله و فحاشی به دایی مرا یاد اعدام سریع السیر و بی تامل بیجه ها می اندازد، یاد اعدام موادفروش های درجه چندم.
3. رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند...
قبل از بازی با مکزیک چند نفر امید به برد ایران داشتند؟ هیچ. امید قلبی. هیچ. حالا چطور شده؟ چون یک نیمه خوب بازی کردیم این طوری شد. اگر از همان اول تپ و تپ گل می خوردیم آسمان به زمین نمی آمد و کک کسی هم نمی گزید. پس ما آدم های نا امید بیرون گود ایستاده ایم و به آن یازده نفر می گوییم لنگش کن. مگر ما همه ی ما در زندگی در این کشور به حداقل ها راضی نشده ایم، به مساوی راضی نشده ایم، به زندگی بخور و نمیر راضی نشده ایم، مگر دو دستی به تکه های نان مان نجسبیده ایم، تیم ملی فوتبال نماینده ی ماست، آینه ی ماست، اصلا خود ماست. مگر ما هر روز صبح با ناله و غر غر از خواب بلند نمی شویم و روز نحسی را که به زبان می گوییم آغاز نمی کنیم. ما حداقل کاری که می توانیم برای تیم مان نمی کنیم. موج مثبت نمی فرستیم. همه اش می نالیم و قبل از بازی می گوییم که مطمئنیم میرزاپور یا نصرتی کار دستمان خواهند داد. واقعیت چیزی نیست جز آن چه ما فکر می کنیم. ترس های ما، افکار منفی ما، نا امیدی ذاتی ما، انتظار شکست همیشگی که در رگ و پی و خون ماست به شکل شخصی متجلی شده به نام ابراهیم میرزاپور.
4. برای این مردم نازنین... ای ملی پوشا گل بزنین...
ابراهیم میرزاپور چقدر در سال حقوق می گیرد؟ علی پروین چقدر؟ کریم باوی چقدر می گرفت؟ فرشاد پیوس چقدر یا حسن روشن؟ یک تحصیلکرده در این کشور چقدر حقوق می گیرد؟ یک رفتگر چقدر؟ یک روزنامه نگار چقدر؟ چرا اینقدر پول به این فوتبال کوفتی تزریق شده؟ چرا؟ راز این جریان پول در سال های اخیر به بازار فوتبال چیست؟ بیت:
اسم شب هر چه هست بيخبرم
آمدم نان بگيرم و ببرم.
چقدر مردم بی پول و بی نان با همین فوتبال همه چیز را فراموش می کنند؟ همه بیرون می ریزند بدون هیچ اختلاف طبقاتی. حتا در خیابان ها دیگر نمی توان ماشین آخرین مدل راند. همه باید پیاده بیرون بریزند و همه باید یکی شوند. فوتبال تنها نقطه ی اشتراک ماست. این نود دقیقه تنها نود دقیقه ای در سال است که ما ایرانی ها یک هدف داریم، یک آرزو و به یک جا خیره می شویم و دیگر هرکس ساز خودش را نمی زند، دیگر هرکس سعی نمی کند از همسایه اش، همکارش، دوستش، هم محله ای اش، هم شهری اش، هم وطن اش نردبان بسازد و بالا رود و بچاپدش. همین نود دقیقه ها به خدا غنیمت است. حالا هر روشنفکری می خواهد منکر فوتبال شود بشود. بیت سانتیمانتال شخصی:
می دانم
آمده ای جیبم را بزنی
یا بدبختی ام را به چشم ببینی
اما
این چیزها مهم نیست می دانی
مهم این است که تو
باز
پیش
منی.
5. گفتم «ايران» مگر بجز اين است؟
نكند اسم شب «فلسطين» است.

بهنام از کانادا می گفت باید سه ساعت زودتر به کافه ای برود تا بتواند آنجا بازی را ببیند وگرنه کافه پر می شود. آرمین یک ربع بعد از بازی از انگلیس زنگ زد و گفت: آخه چرا اینجوری شد؟ اینجا همه پکر نشسته اند و کسی حال و حوصله ندارد.
فوتبال کم چیزی نیست. ما کاسه ی گدایی پیش خارجی ها دراز می کنیم، عین رانده شده ها و فراری ها به دامن گرم آنها پناه می بریم، گردن مان را کج می کنیم و با پول بیمه ی بیکاری آنها آبجو می خوریم، موسیاه جامعه ی متمدن آنها هستیم، از کشوری تروریست و جهان سومی هستیم، اصلا هیچ نیستیم و حتا بعضی ها منتظریم آنها بیایند ما را نجات بدهند ولی در فوتبال شوخی نداریم و باخت به هیچ کشور صنعتی یا پیشرفته یا صاحب فوتبال را برنمی تابیم.

6. ز مهربانی جانان طمع مبر حافظ
که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند.
بازی ایران با استرالیا. بیست دقیقه از بازی گذشته که من نفس نفس زنان به خانه می رسم. سفره وسط اتاق است. فقط مامان دورش نشسته. بابا بغ کرده روی مبل، رنگش پریده. مریم آن ورتر فرو رفته در خودش. می ترسیم نفس بکشیم و یک یک آن توپ ها وارد دروازه مان شود. تنها ایرانی که لبخند می زند عابدزاده است. نیمه ی دوم. سفره همینطور پهن است. آیا ما واقعا نا امیدیم؟ الان که نزدیک ده سال از آن زمان گذشته حس می کنم همه از ته دل می گفتیم نه نباید ببازیم، به خاطر زبان بیرون آمده ی آن عرب، به خاطر یک سال حقارت کشیدن، به خاطر نیم قرن حقارت کشیدن، اصلا به خاطر جبران همه ی نداری هایمان ما باید می بردیم که مگر زندگی همین جزئیات احمقانه نیست. و همین فوتبال کثافت و همین بازیکنان بی غیرت و همین و همین ها بود که... گل خداداد... که آن هشت دقیقه ی جهنمی و آن لحظه ی ترکیدن بغض همه ی ما جوادها، کثافت ها، دلال ها، خایه مال ها، با فرهنگ ها، بی فرهنگ ها رسید و سفره هنوز پهن بود و بابا توی حیاط راه می رفت و سیگار می کشید و تحمل دیدن آن هشت دقیقه را نداشت و من رفتم توی کوچه و اصلا نمی دانستم چرا دوست دارم مثل سگ گریه کنم که روزبه با پرچمش پیدایش شد و در هجده سالگی تازه توانستیم بعد از هجده سال در کوچه در میدان ولیعصر عربده بزنیم و از کسی نترسیم و هنوز که هنوز است اشکم در می آید از فکر آن روز که خیلی چیزها به خیلی ها ثابت شد، که یک ملت را هیچ چیزی جز فوتبال و جز آن فوتبال نمی توانست بکشد به بیرون از خانه ها، به خیابان ها و هیچ جور جز این نمی شد بگوییم ما برای شادی کردن، برای بابا کرم رقصیدن و از در و دیوار بالا رفتن نیاز به اجازه از هیچ نهاد و شخص و وزارت خانه ای نداریم. معیار ماییم و همه چیز به دست ماست و معجزه را هم فکر جمعی و خواست جمعی ما شکل می دهد و کیست که نداند آن بازی معجزه ی خواست ما بود و گرنه ما کجا و استرالیا کجا و تری ونبلز کجا و مارک ویدوکا کجا. و تنها افسوسی که ماند آن بود که با ویرا کردیم و حق ناشناس بودیم و چهار سال بعد شاید آه آن مرد بود که دامنگیر ما شد. و من خرافاتی شده ام، خر شده ام ولی دنیا دار مکافات است.
شنبه بازی ایران با پرتغال است. خوب فکر کنیم، به برد، به پیروزی در آخرین لحظات، به معجزه و خودمان را گرفتار میرزاپورها و نصرتی ها و دایی ها نکنیم. کسی که امیدی به برد ندارد نیمی از راه باخت را رفته. من دنبال نفر می گردم که شنبه موج مثبت بفرستد به آلمان، امید بفرستد به آسمان، که اگر بردیم دستکم شبی، تلخی زندگی را در جزئیات احمقانه حل کنیم و اگر باختیم تنها کاری که می توانستیم را کرده باشیم:
اسم شب، نور، روشني، خورشيد
اسم شب، عشق، زندگي، اميد
اسم شب، روز، روز دلشادي
اسم شب، صبح، صبح آزادي!
حامد/ بیست و پنجم خرداد هشتاد و پنج
  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/٢٥
تگ ها :

شوخی

انگار اول یک شوخی ساده بوده، اشاره ای بامزه به یک حقیقت هولناک. مصداقی گفته بوده: خدا را شکر! شنبه شد کمر هفته شکست. سوری لبخندی نصفه نیمه زده بوده و تبار به قهقه خندیده بوده. هفته ی بعد، دوشنبه بعد از ناهار در یک لحظه از آن لحظه های گم روز، تبار در حالی که نمی توانسته جلوی خنده ی پیش از وقت و لو دهنده اش را بگیرد گفته بوده: آقا ما الان تو دوشنبه ی بعدیم. و نگاه تاییدخواهی به دو همکارش که پوزخند می زدند انداخته بوده.
سیزده روز بعد تبار برگه ی مرخصی اش را داد دست رییس که یک دفعه وارد اتاق شان شده بود که غافلگیرشان کند، که نیش اش باز بود، که معلوم بود آن روز، روز خوب رییس است. بهترین وقت برای درخواست های اینچنینی است. برگه ی مرخصی را روی میز گذاشته بود و با خودکاری که خیلی سرسری با دو بند از انگشتانش گرفته بود امضایی پای برگه انداخته بود و برای اینکه چیزی پرسیده باشد و نشان بدهد که چاره ای ندارد و باید از همه چیز باخبر باشد گفته بود: به سلامتی...حالا چرا؟ تبار گردنی کج کرده بود: والله این پنجشنبه جمعه گفتیم بریم شمالی جایی آب و هوایی... اخمی مثل کرم دویده بود وسط ابروهای رییس، با دو انگشت برگه ی مرخصی را مثل کهنه ی نجسی به دماغش نزدیک کرده بود و گفته بود: پنجشنبه؟... مرد حسابی فردا دوشنبه اس. مصداقی که حواسش به کارش بود تکانی خورده بود و سوری بدون اینکه سر برگرداند متفکرانه گردنش را خارانده بود. تبار برگه را گرفته بود، نگاهی از زیر چشم به دو همکارش انداخته بود و تاریخ را اصلاح کرده بود و قضیه به خیر گذشته بود.
مرداد ماه بود. اتاق شان مثل جهنم شده بود و هرچه به آنها می گفتند چرا کولر را خاموش کرده اید به خرج شان نمی رفت. حتا یکی از بچه ها می گفت مطمئن است سوری شال گردنی را در کشویش پنهان کرده و در همه جای اداره- در اتاق ها، راهروها، دستشویی ها و غذاخوری که مثل مردابی منتظر افتادن سنگی بودند- پیچیده بود که این سه نفر زیر میزهایشان بخاری برقی روشن کرده اند.
یکی از آن روزها مصداقی وارد اتاق شد طوری پایش را به زمین کوبید و بدنش را تکان داد که انگار می خواهد خرده های برف را از کفش و کتش بتکاند و گفت: چنین چیزی سابقه نداشته و تبار به تصدیق و بزرگمنشانه گفت: بذار بباره، بعدها کمبود آب نداشته باشیم بذار بباره. و من با دستمالی که روی میز می کشیدم عرق پیشانی ام را پاک کردم و لیوان ها را جمع کردم و شنیدم سوری سرش را برد زیر میز و فین محکمی کرد و تبار که داشت کف دستانش را تند تند به هم می مالید گفت: قربون دستت، اون درو ببند.
اوایل آبان بود. لای در اتاق شان باز بود. تبار داشت پشت تلفن داد می زد که شش ماهه حقوقش عقب افتاده که سوری دماغش را از لای در بیرون آورد، نگاهی به چپ و راست انداخت و چیزی راجع به تعطیلات از من پرسید که سر در نیاوردم و در را بست. دو روز بعد هرسه یک هفته غیب شان زد.
چند روز پیش سر چهار راه چهره ای آشنا دیدم. در عرض دو سه سال موهایش سفید سفید شده بود و بفهمی نفهمی می لنگید. کیف اش را زیر بغل گرفته بود. وقتی دور می شد نگاهش کردم عین یک پیرمرد واقعی سرش را تکان تکان می داد و غر می زد. گفته بود سوری سال ها پیش آلزایمر گرفته و زیر ماشین رفته، از رماتیسم اش نالیده بود و شکایت کرده بود که نمی داند چرا اداره با تقاضای بازنشستگی او و تبار موافقت نمی کند.
  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/٢٢
تگ ها :

برای آبدارچی های دنيا

1. یه خونی از همه جام جمع میشه تو مخم و یکهو قاطی می کنم و می خوام سر به تن هیشکی نباشه و لجم میگیره از همه چی و دنیا پیش چشمم میشه بشاش به رفاقت و گذشته و لعنت به تو تویی که به من سلام می کنی تویی که عین زالو می مانی تویی که دنبال بازیچه ای تویی که مثل گربه با موشی که می خواهی بخوری بازی می کنی تویی که واقعیت نداری ولی ول کن یقه پاره ی منم نیستی. تو که یک تصور پوکی که عین سایه ولم نمی کنی. چیزی تو دنیا واقعیت نداره وجود نداره. هیچی نیست. همه چی وهمه و من کارم چسناله اس بگید بگید که باز این آدم، این خارج از آدم چسناله رو شروع کرد. شروع نکردم چون تموم کردنش رو یادم نمیاد.
2.
- قیافه شو نیگا. الان تو ذهنش مالامال از گهه.
- تو دروغ میگی که راجع به آدما اینجور فکر می کنی.
- چرا باید دروغ بگم. حالمو به هم می زنن.
- همه اش تظاهر می کنی که از آدما بدت میاد.
- چرا باید تظاهر کنم.
- تو راه میری به همه بد و بیراه میگی ولی همه اش الکیه ته دلت هیچی نیست.
- آره. اینو خوب گفتی. ته دلم هیچی نیست.
3. آبدارچی بخش ما روی منو تو چسناله کم کرده:
- دعا کنين من زودتر بميرم.
- بابا اين چه حرفيه سر صبح.
- نه ديگه خسته شدم. زودتر بميرم راحت شم ازين زندگی.
- چشه مگه زندگی؟
- خسته شدم اينقدر از صبح تا شب به همه گفتم مهندس چاکرتم نوکرتم چايی گذاشتم جلو شون.
آبدارچی ما چهار و نيم صبح از خونه اش مياد بيرون که هفت اداره باشه. از جايی که ميشينه تا پايين ترين ايستگاه مترو يک ساعت و نيم راهه.
آبدارچی های اداره ی ما يک دندون سالم تو دهانشون نيست. دندون پزشک ها سوگندشون رو از ماتحت خوردن. آقایون خانم های دندون پزشک سالی یه برج کمتر تو این دنیا بسازین یه کلبه خرابه تو بهشت رهن کنین. تا حرف هم می زنی میگن مواد اولیه گرون شده.
تامین اجتماعی! اگه دندون پزشکی تو بیمه باشه چی میشه مگه؟
دولت! می دونی یه سرمایه گذاری رو دندون چقدر جلوی هزینه های بیماری های دیگه رو می گیره؟ دولت! تو اصلا چیزی می دونی؟
4. کمرشو گرفته.
آبدارچی ما میگه: خرج دنیا رو کردم این کمر خوب نشد.
میگم: برو بیمارستان میلاد دکترای مغز اعصاب خوبی داره.
میگه:بیمارستان میلاد کجاست دیگه؟
میگم:کنار همته.
میگه: همت؟ همت کجاست؟
صدای ذهن: (هممممممممت! حاجی کجایی که سیدتو کشتن؟)
میگم: گرفتی مارو. همت. اتوبان همت نمی دونی کجاست؟
میگه: نه. کجاست؟
میگم: برج مخابراتی می دونی کجاست؟
میگه: برج؟ نه.
دستشو می گیرم می برم دم پنجره.
میگم: اون درازه. تا حالا ندیدیش.
جا می خوره.
میگه: اهه! این چیه؟
مردم اینقدر فکر و خیال دارن، سرشون پایینه و تو فکرن که برج های مخابراتی رو نمی بینن. چیکار داری می کنی با این مردم دولت؟
5. باخته بودیم. باز هم تو پنالتی. عین پارسال. عین... سرمو روی کوله گذاشته بودم و فکر می کردم خوب شد گریه نکردم جلو اون همه همکارا.
صدای رادیوی ماشین: شنوندگان عزیز و صمیمی برنامه ی دسته خر! بحث این هفته ی ما نگرانیه. با ما تماس بگیرین و بگین چرا نگرانین.
تماس: خانوم. من نگرانم. ما تو یه سی متری زندگی می کنیم حالا شهرداری اومده اونو از ما بخره. با این پولی که میدن من کجا برم با هفت سر عائله. مجری(خانوم سرزنده و انرژیک): بله. نگرانی هم داره.
جمله ی قصار: فوتبال مهمه ولی خوب که فکرشو بکنی احمقانه به نظر میاد.
6.
درست است
که همیشه خودم را برایت به خواب زده ام
اما یقین داشته باش
که این یک بار
مرده ام.
7. مروارید شرقی:
آبدارچی ما قبلا تو کشتارگاه مرغ کار می کرده.
- این کارو می کردی دلت نمی سوخت برای مرغا؟
چشمهاش برق می زند:من دلم می سوخت برای مرغا ولی اونجا یه آدمایی بودن که دلشون برای من نمی سوخت.

۸. یک خاطره از آبدارچی ما:
یک روز رفتم خونه. نک پا نک پا رفتم. زنم نماز می خوند. نمازش که تموم شد دعا کرد: خدایا! هرچی این آقای گلواره می خواد بهش بده که باعث نون بچه هام شد. گلواره کیه! همونیه که منو آورد سر این کار. بعله. من همونجا گریه ام گرفته بود. گفتم: خدایا! چرا من هیچی نشدم که یه کاری برای دیگرون بتونم بکنم که اونام سر نمازاشون دعام کنن.

خدا این مونیتورها را از ما نگیرد که این جور وقت ها پشتش قایم می شویم.
  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٤:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۳/۱۸
تگ ها :

مثل من

مثل يک خودکشی
مثل یک نزديکی ناشتا
مثل يک فکر مرده باد بلند
مثل اظهار عقیده ام در مورد رنگ روسری

باید از من بگذری.
  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٤:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۳/۱٧
تگ ها :

معر

رویای با هم بودن هایمان تمام نمی شود
اگرچه تمام باخت ها مال من است
رویای با هم بودن هایمان تمام نمی شود
اگرچه تمام شان در خیال من است.
رویای با هم بودن هایمان تمام نمی شود
اگرچه به درهای بسته خوردن فال من است
رویای با هم بودن هایمان تمام نمی شود
اگرچه این پاییز آخرین فصل زوال من است
رویای با هم بودن هایمان تمام نمی شود
اگرچه زندگی کیفر هرسال من است
رویای با هم بودن هایمان تمام نمی شود
اگرچه خواجه حافظ هم بی خبر از حال من است.
  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/۱۱
تگ ها :

يک صبح خوب بهاری

باز همونجاي هميشه بود، تو آشپزخونه كنار پرده ها. گفتم من دارم مي رم. گفت: مطمئنم، مطمئنم. درو باز كردم: من رفتم. گفت: مي دونم، مردا از در بالا ميان زنا از در پايين. گفتم: با اين پرده هاي كلفتي كه كشيدن هيچ ضرري به كسي نمي رسونن. گفت: بيخود! محل رو به گند كشيدن. گفتم: من رفتم. گفت: ناشتايي نخورده نرو. گفتم: شما به كارت برس. خودشو از كنار پنجره كند، هيبت ترسناكي پيدا كرده بود، فكر كنم به خاطر موهاش بود، از كف سرش سفيد در اومده بود به رو كه مي رسيد سياه مي شد. گفتم: شب دير ميام. گفت: بابات شصت سال زندگي كرد دست به قمار نزد. بي خيال ناشتايي شده بود. روي پله برگشتم: آخه چيزي واسه باختن نداشت. گفت: بدبخت! تو داري؟ خوشم نمياد يک زن بهم فحش بده، خوب نیست، حتا اگه مادر آدم باشه. گفتم: آره دارم، شمام برو سر پستت يه وقت كسي از زير دستت در نره. گفت: اصلا شب برنگرد. و در رو كوبيد به هم. گفتم: بهتر! و زدم بيرون.   
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/٢
تگ ها :