شب مادر
مرگ به بیداری می ماند، بیداری به چیزی شبیه نیست، محکم ایستاده و فقط هست. مثل آفتاب که اگر شب تا دم دم های صبح خوابت نبرده باشد یک دفعه می بینی هست. مثل تمام چیزها آفتاب اینجا هم بی وقت می آید سراغ آدم، سراغ چشم های آدم. وقتی دیرت شده آفتاب لوت می دهد، وقتی دیرت شده نمی توانی بایستی و آرامش خواب بچه ات را ببینی، باید بدوی. ساعت بیولوژیک ات را روی دویدن ناشتا تنظیم کرده ای، چه انتظاری داری؟ دم در، آنجا که کفش ات سنگین تر از همیشه است، زنت می گوید که شب می رود شهرستان و یک شب بچه باید بی مادر باشد، آن هم در شب روز مادر. روز مادر. روز پدر. روز حمل و نقل ریلی. همه چیز را نام می نهند تا معنایش را بگیرند. روز کارمند نداریم؟
در تاکسی دختری هجده نوزده ساله کنارت نشسته. یک دختر هجده نوزده ساله ی بی خیال می تواند کل یک روز آدم را سراپا افسردگی کند. بی خیالی از دست رفته را که بر سر چوب بزنند و نشانت بدهند دیگر حالی برایت نمی ماند. کشف جالبی می کنی: دیگر نمی توانی چیزی را شروع کنی. هیچ چیز را، حتا کلاس سازدهنی رفتن را که معلوم نیست شش ماه است از کجایت درآورده ای. تو دیگر جایی نمی توانی ثبت نام کنی، بعد از این وقت پاک کردن نامت است یا خودت پاک می کنی یا دیگران برایت پاکش می کنند. گوینده ی رادیو انرژی تمام مردم را برای خودش جمع کرده و عر می زند. هیچ راننده ای ندیدی که ارزش سکوت را بداند. همیشه پول درشت به راننده ها می دهی تا خودش هرچه دوست دارد، هرچه نرخ رفتن به جهنم است را بردارد چون فکر می کنی بهانه ی خرابی یک روز نباید دعوای سر صبح با راننده، بقال، نانوا باشد.
وارد آسانسور می شوی. چه آهنگی! اگر ته مانده ای از انرژی برایت مانده بود آن را می شست و می برد. چشمت به چراغ قرمز دکمه ی طبقه ی سوم است و دل دل می کنی که روشن نشود. می شود. مثل خیلی از روزها. از هرچه بترسی سرت می آید. کی این را می گفت؟ کی این بشارت را سال ها به تو، به یک الف بچه می داد؟ طبقه ی سوم. بله. کسی سوار نمی شود. دست پنهان همیشگی تو را اینجا نگه می دارد صبح به صبح تا طبقه ای را ببینی که وقتی جوان بودی، سه سال جوان تر از امروز به این اداره آمدی، به این طبقه. آه نمی کشی. آه کشیدن کار مرده هاست. تا وقتی می شود آدم خودش را از بلندی پرت کند پایین نباید آه بکشد.
وارد اتاق می شوی. با همه دست می دهی. نان سنگک و چای های لیوانی و بریده های پنیر روی میز است. پشت میزت که می نشینی تازه یادت می افتد چه کارهایی را به چه کسانی قول داده ای. تلفن را دستت می دهند. صداییست که نمی شناسی. کسی کار ترجمه اش را می خواهد تا دو ساعت دیگر. ده صفحه، دو ساعت. هر دوازده دقیقه یک صفحه. تو دستگاهی هستی که هر دوازده دقیقه باید یک صفحه بیرون بدهی وگرنه کارایی نداری. همه منتظر تو ایستاده اند و صبحانه نخورده اند و تو حالا نمی توانی بگویی نمی خوری، نمی توانی بگویی مدتهاست گرسنه ات نشده و این تازه دو سه روز است به نظرت عجیب آمده. احساس گرسنگی را هم از دست داده ای. یک کارمند خوب لااقل این احساس را برای خودش در پنهانی ترین زوایای تنش نگه می دارد. اصلا اگر گرسنگی نباشد چگونه ساعات کار را می توان به دو قسمت قبل از ناهار و بعد از ناهار تقسیم کرد؟ چند لقمه زورکی می خوری. زیردریایی اسراییل را زده اند. تو که فکر ترجمه ها عین خوره در مغزت تونل می زند همینجوری می گویی بچه ها گناه دارند از هر طرفی که باشند و یکی می گوید که آن بچه ی لبنانی را دیده ای که آتش گرفته و می دود. دستت را طوری دراز می کنی که انگار می خواهی دهان طرف را بگیری یا شاید گلویش را. می گویی تو را به خدا این چیزها را برای من نگویید. یکی می گوید راستی روز مادرست. می پرسی روز کارمند داریم؟ با دهان پر می گوید چندم شهریور. می پرسی چندم؟ و مادر بچه ای آتش گرفته دست از سرت بر نمی دارد حتا وقتی زنگ زده ای به یک نفر که بپرسی اینکرمنتال کاست را چه ترجمه کنی. می گوید همممم! هزینه ی مازاد! یا....یا... هزینه ی اضافی. می گویی فهمیدم. هزینه ی اضافی. هزینه ی اضافی. برای کارمند هزینه ی اضافی یعنی تیر خلاص. یک دندان خراب یعنی تیر خلاص. یک مهمان ناخوانده. یک پاره شدن تسمه تایمر ماشین قسطی، یک اسهال بی خبر بچه.
ظهر شده. دو ساعتت ته کشیده. می پری توی آسانسور تا بروی طبقه ی همکف و کاغذها را بفرستی. توی آسانسور یک آدم دراز که شلوارش را تا زیر بغلش کشیده بالا، دکمه ی طبقات چهارم و پنجم را می زند و بر می گردد و توی صورتت خنده ی دیوانه واری می کند. خودت را جمع و جور می کنی. بر می گردد و سوم و دوم را هم با بی قیدی فشار می دهد و باز خنده ی صداداری را ول می کند توی صورت متعجب تو که در آینه شکل مسخره تری پیدا کرده. دیوانه ها و گداها همیشه نشانت می کنند. و باز طبقه ی سوم.
به مادرت زنگ می زنی ببینی شب می توانید بروید آنجا چون تو تا صبح نمی توانی یک تنه بچه ی شیرخواری را نگه داری. مادرت حرف می زند و تو گوشت را تیز می کنی ببینی صدایش را می شنوی حتا می خواهی بپرسی ببینی هنوز هست که نمی پرسی.
شب که می رسی عمه سوسن نشسته، مادرت نشسته، زنت راه می رود، بچه در بغل زنت راه می رود. می گویی: عمه س... و به موقع پدرت وارد می شود و می گوید: هرچه سرمان بیاید حقمان است و از آن گربه می گوید که هنوز روی لبه ی پشت بام روبرو راه می رود و تا صبح ناله می کند و خواب را از محله گرفته. همسایه روبرویی حتا در را باز نکرده، ترسیده و صدایش پشت در دور شده. در می زنند. پدرت می رود سمت در. می آیی پشت پنجره، شبح دو گوش و جثه ی کوچکی پشت نرده های پشت بام دیده می شود، می گویی چرا نمی پرد پایین؟ گربه که از ارتفاع نمی ترسد. می شنوی: گرسنه که شود می پرد، بالاخره می پرد. مادرت می پرسد چای نمی خوری؟ زنت کلافه شده و بچه به تنش پیچ و تاب می دهد که خودش را پرت کند پایین. پدرت وارد می شود. می گوید: معلوم شد. گربه مادر است و بچه اش در لوله ی بخاری افتاده و یک هفته است که مادر از ما کمک می خواهد. همسایه گفته نتوانسته بچه گربه را بیرون بکشد و حتا در پشت بام را باز هم که می گذارد گربه ی مادر نمی رود که نمی رود. عمه سوسن دستش را طوری دراز می کند که انگار می خواهد جلوی دهان پدرت را بگیرد و می گوید: تو رو خدا نگین از این چیزها. بچه را می گیری و می روی پشت پنجره و مادر آن بالا در عمق شب روی هره راه می رود و می نالد و همسایه دارد به دویست و شش پسرش فرمان می دهد که وارد پارکینگ شود. می گویی: باید کاری کرد. می گویی چون می دانی هیچ کاری نمی کنی. عمه سوسن می گوید: تو رو خدا به آتش نشانی خبر بده عمه! ثواب... و پوزخند می زنی و پدر پوزخند می زند و مادر را نمی بینی که پوزخند می زند یا نه و انگار می گویی: اینجا ایران است صدای ما را از خیابان نوزدهم می شنوید. همه ساکتند و گوش ها تیز، به ناله های حیوانیِ کمک گوش می دهید. گوش می دهید و صداهایی بلند می شود که تو را یاد دهه ی شصت می اندازد و ضدهوایی ها. بوم...یک مکث...بوم. بچه به بغل بیرون می روی. همه می آیند. پله سبز می شود، بعد قرمز، پشت بام قرمز می شود، هره و نرده ها سبز می شوند و گربه ی مادر قرمز می شود و سبز می شود و بعد می گویی: لابد به خاطر روز مادر است و عمه سوسن می گوید: تو رو خدا نگین. یک لحظه می خواهی بپرسی چه را نگوییم یا چرا نگوییم که نگاه همه را می بینی و یادت می افتد که یک سال است عمه عمه ی خالی است و سوسنی دیگر نیست که با آن عمه ای را به اسم بچه اش بخوانند. پدرت می گوید: چی شده امسال روز مادر مهم شده؟ عمه می گوید: تو رو خدا اسم مادر رو نیارین و برمی گردد سمت پله ها و آرام و کج و خسته، انگار یک مادر لبنانی، انگار یک مادر اسراییلی، انگار یک گربه ی لنگ بالا می رود. آسمان قرمز می شود، آتش می بارد. بچه انگشتت را نگاه می کند به جای آسمان و ماه را می بینی که قرص کامل است و نفس ات تنگ می شود، همه در انتهای لوله ای محبوسید و بر بالای روزن سپید لک دار این لوله کسی برایتان کمک نمی خواهد. از صدای گربه ی مادر در می روی، می روی به دورترین اتاق و صدای تلویزیون مثل همیشه صداهای زندگی را می پوشاند و می فهمی دلیل آتش بازی، روز مادر که نه، افتتاح تونلی بوده. کانال را عوض می کنی. مادر چهار شهید داستان رفتن یک یک آنها را با جزئیات تعریف می کند و تو یاد داستایوفسکی می افتی و اینکه انسان به هرچیزی عادت می کند و بچه ات را آن ور دارند عوض می کنند و لای پایش سوخته و شاید برای همین آرام ندارد.
از ترمینال که برمی گردی، پدرت که در هال خوابیده بیدار می شود. در نور کمی که از راهرو می ریزد توی هال می گویی جای پارک نبوده. در تاریکی کورمال کورمال کنار پنجره می روید. دختر همسایه و نامزدش در ماشین نشسته اند و چراغ سقفی را هم روشن کرده اند و در دنیای دیگری سیر می کنند. پدرت تکانی می خورد پایش توی گلدان می رود برمی گردی به میز گیر می کنی و هر دو زمین می خورید و سرهایتان می چرخد سمت اتاقی که بچه ی یک شب بی مادر مانده خوابیده. به خیر گذشته و اتاق با آن شیشه های ماتش خواب است. بلند می شوید و باز از پشت پرده سرک می کشید. به پشت بام نگاه می کنی و بر می گردی و می بینی پدرت هم نگاهش به همان جاست و دنبال شبح نگران ناامیدی می گردد که راه می رود و راه می رود انگار پشت در اتاق عمل باشد در بیمارستانی که هیچکس برای نجات کاری نمی کند. صورت لاغرش را که چسبیده به پرده می بینی یک هو جوابت را می گیری. می خواهی به پدرت بگویی فهمیده ای چرا تا زیر یکی دو سالگی عکسی از تو نینداخته اند. چیزی نمی گویی. دختر در را نیمه باز کرده، یک پایش تا ساق بیرون آمده و دمپایی اش روی آسفالت تاب می خورد ولی دل نمی کند.
نیمه شب از صدای گریه ی بچه بیدار می شوی، مادرت بیدار می شود. راهش می بری ساکت نمی شود. راهش می برد ساکت نمی شود. شبح پدرت را می بینی آن دور که در رختخواب نشسته. بچه را که می گیری می گویی: از من عکس نگرفتید چون می ترسیدید تا قبل از دوسالگی بمیرم، بچه ها آن وقت ها زود می مردند، نه؟ و اگر عکسی از کسی نباشد انگار نبوده، بهتر فراموش می شود. مادرت شیشه ی شیر را در تاریکی تکان تکان می دهد. می نشینی روی مبل و انگار خوابت می برد. بیدار که می شوی مادرت خوابیده، مثل همیشه آرنجش را روی صورتش گذاشته. بچه خوابیده، دستانش را برای تسلیم بالا برده. گوش می دهی، صدای گربه ی مادر را نمی شنوی، شب طنین خشکی دارد و زندگی بیرون پنجره، زمخت و سنگین، ایستاده.
در تاکسی دختری هجده نوزده ساله کنارت نشسته. یک دختر هجده نوزده ساله ی بی خیال می تواند کل یک روز آدم را سراپا افسردگی کند. بی خیالی از دست رفته را که بر سر چوب بزنند و نشانت بدهند دیگر حالی برایت نمی ماند. کشف جالبی می کنی: دیگر نمی توانی چیزی را شروع کنی. هیچ چیز را، حتا کلاس سازدهنی رفتن را که معلوم نیست شش ماه است از کجایت درآورده ای. تو دیگر جایی نمی توانی ثبت نام کنی، بعد از این وقت پاک کردن نامت است یا خودت پاک می کنی یا دیگران برایت پاکش می کنند. گوینده ی رادیو انرژی تمام مردم را برای خودش جمع کرده و عر می زند. هیچ راننده ای ندیدی که ارزش سکوت را بداند. همیشه پول درشت به راننده ها می دهی تا خودش هرچه دوست دارد، هرچه نرخ رفتن به جهنم است را بردارد چون فکر می کنی بهانه ی خرابی یک روز نباید دعوای سر صبح با راننده، بقال، نانوا باشد.
وارد آسانسور می شوی. چه آهنگی! اگر ته مانده ای از انرژی برایت مانده بود آن را می شست و می برد. چشمت به چراغ قرمز دکمه ی طبقه ی سوم است و دل دل می کنی که روشن نشود. می شود. مثل خیلی از روزها. از هرچه بترسی سرت می آید. کی این را می گفت؟ کی این بشارت را سال ها به تو، به یک الف بچه می داد؟ طبقه ی سوم. بله. کسی سوار نمی شود. دست پنهان همیشگی تو را اینجا نگه می دارد صبح به صبح تا طبقه ای را ببینی که وقتی جوان بودی، سه سال جوان تر از امروز به این اداره آمدی، به این طبقه. آه نمی کشی. آه کشیدن کار مرده هاست. تا وقتی می شود آدم خودش را از بلندی پرت کند پایین نباید آه بکشد.
وارد اتاق می شوی. با همه دست می دهی. نان سنگک و چای های لیوانی و بریده های پنیر روی میز است. پشت میزت که می نشینی تازه یادت می افتد چه کارهایی را به چه کسانی قول داده ای. تلفن را دستت می دهند. صداییست که نمی شناسی. کسی کار ترجمه اش را می خواهد تا دو ساعت دیگر. ده صفحه، دو ساعت. هر دوازده دقیقه یک صفحه. تو دستگاهی هستی که هر دوازده دقیقه باید یک صفحه بیرون بدهی وگرنه کارایی نداری. همه منتظر تو ایستاده اند و صبحانه نخورده اند و تو حالا نمی توانی بگویی نمی خوری، نمی توانی بگویی مدتهاست گرسنه ات نشده و این تازه دو سه روز است به نظرت عجیب آمده. احساس گرسنگی را هم از دست داده ای. یک کارمند خوب لااقل این احساس را برای خودش در پنهانی ترین زوایای تنش نگه می دارد. اصلا اگر گرسنگی نباشد چگونه ساعات کار را می توان به دو قسمت قبل از ناهار و بعد از ناهار تقسیم کرد؟ چند لقمه زورکی می خوری. زیردریایی اسراییل را زده اند. تو که فکر ترجمه ها عین خوره در مغزت تونل می زند همینجوری می گویی بچه ها گناه دارند از هر طرفی که باشند و یکی می گوید که آن بچه ی لبنانی را دیده ای که آتش گرفته و می دود. دستت را طوری دراز می کنی که انگار می خواهی دهان طرف را بگیری یا شاید گلویش را. می گویی تو را به خدا این چیزها را برای من نگویید. یکی می گوید راستی روز مادرست. می پرسی روز کارمند داریم؟ با دهان پر می گوید چندم شهریور. می پرسی چندم؟ و مادر بچه ای آتش گرفته دست از سرت بر نمی دارد حتا وقتی زنگ زده ای به یک نفر که بپرسی اینکرمنتال کاست را چه ترجمه کنی. می گوید همممم! هزینه ی مازاد! یا....یا... هزینه ی اضافی. می گویی فهمیدم. هزینه ی اضافی. هزینه ی اضافی. برای کارمند هزینه ی اضافی یعنی تیر خلاص. یک دندان خراب یعنی تیر خلاص. یک مهمان ناخوانده. یک پاره شدن تسمه تایمر ماشین قسطی، یک اسهال بی خبر بچه.
ظهر شده. دو ساعتت ته کشیده. می پری توی آسانسور تا بروی طبقه ی همکف و کاغذها را بفرستی. توی آسانسور یک آدم دراز که شلوارش را تا زیر بغلش کشیده بالا، دکمه ی طبقات چهارم و پنجم را می زند و بر می گردد و توی صورتت خنده ی دیوانه واری می کند. خودت را جمع و جور می کنی. بر می گردد و سوم و دوم را هم با بی قیدی فشار می دهد و باز خنده ی صداداری را ول می کند توی صورت متعجب تو که در آینه شکل مسخره تری پیدا کرده. دیوانه ها و گداها همیشه نشانت می کنند. و باز طبقه ی سوم.
به مادرت زنگ می زنی ببینی شب می توانید بروید آنجا چون تو تا صبح نمی توانی یک تنه بچه ی شیرخواری را نگه داری. مادرت حرف می زند و تو گوشت را تیز می کنی ببینی صدایش را می شنوی حتا می خواهی بپرسی ببینی هنوز هست که نمی پرسی.
شب که می رسی عمه سوسن نشسته، مادرت نشسته، زنت راه می رود، بچه در بغل زنت راه می رود. می گویی: عمه س... و به موقع پدرت وارد می شود و می گوید: هرچه سرمان بیاید حقمان است و از آن گربه می گوید که هنوز روی لبه ی پشت بام روبرو راه می رود و تا صبح ناله می کند و خواب را از محله گرفته. همسایه روبرویی حتا در را باز نکرده، ترسیده و صدایش پشت در دور شده. در می زنند. پدرت می رود سمت در. می آیی پشت پنجره، شبح دو گوش و جثه ی کوچکی پشت نرده های پشت بام دیده می شود، می گویی چرا نمی پرد پایین؟ گربه که از ارتفاع نمی ترسد. می شنوی: گرسنه که شود می پرد، بالاخره می پرد. مادرت می پرسد چای نمی خوری؟ زنت کلافه شده و بچه به تنش پیچ و تاب می دهد که خودش را پرت کند پایین. پدرت وارد می شود. می گوید: معلوم شد. گربه مادر است و بچه اش در لوله ی بخاری افتاده و یک هفته است که مادر از ما کمک می خواهد. همسایه گفته نتوانسته بچه گربه را بیرون بکشد و حتا در پشت بام را باز هم که می گذارد گربه ی مادر نمی رود که نمی رود. عمه سوسن دستش را طوری دراز می کند که انگار می خواهد جلوی دهان پدرت را بگیرد و می گوید: تو رو خدا نگین از این چیزها. بچه را می گیری و می روی پشت پنجره و مادر آن بالا در عمق شب روی هره راه می رود و می نالد و همسایه دارد به دویست و شش پسرش فرمان می دهد که وارد پارکینگ شود. می گویی: باید کاری کرد. می گویی چون می دانی هیچ کاری نمی کنی. عمه سوسن می گوید: تو رو خدا به آتش نشانی خبر بده عمه! ثواب... و پوزخند می زنی و پدر پوزخند می زند و مادر را نمی بینی که پوزخند می زند یا نه و انگار می گویی: اینجا ایران است صدای ما را از خیابان نوزدهم می شنوید. همه ساکتند و گوش ها تیز، به ناله های حیوانیِ کمک گوش می دهید. گوش می دهید و صداهایی بلند می شود که تو را یاد دهه ی شصت می اندازد و ضدهوایی ها. بوم...یک مکث...بوم. بچه به بغل بیرون می روی. همه می آیند. پله سبز می شود، بعد قرمز، پشت بام قرمز می شود، هره و نرده ها سبز می شوند و گربه ی مادر قرمز می شود و سبز می شود و بعد می گویی: لابد به خاطر روز مادر است و عمه سوسن می گوید: تو رو خدا نگین. یک لحظه می خواهی بپرسی چه را نگوییم یا چرا نگوییم که نگاه همه را می بینی و یادت می افتد که یک سال است عمه عمه ی خالی است و سوسنی دیگر نیست که با آن عمه ای را به اسم بچه اش بخوانند. پدرت می گوید: چی شده امسال روز مادر مهم شده؟ عمه می گوید: تو رو خدا اسم مادر رو نیارین و برمی گردد سمت پله ها و آرام و کج و خسته، انگار یک مادر لبنانی، انگار یک مادر اسراییلی، انگار یک گربه ی لنگ بالا می رود. آسمان قرمز می شود، آتش می بارد. بچه انگشتت را نگاه می کند به جای آسمان و ماه را می بینی که قرص کامل است و نفس ات تنگ می شود، همه در انتهای لوله ای محبوسید و بر بالای روزن سپید لک دار این لوله کسی برایتان کمک نمی خواهد. از صدای گربه ی مادر در می روی، می روی به دورترین اتاق و صدای تلویزیون مثل همیشه صداهای زندگی را می پوشاند و می فهمی دلیل آتش بازی، روز مادر که نه، افتتاح تونلی بوده. کانال را عوض می کنی. مادر چهار شهید داستان رفتن یک یک آنها را با جزئیات تعریف می کند و تو یاد داستایوفسکی می افتی و اینکه انسان به هرچیزی عادت می کند و بچه ات را آن ور دارند عوض می کنند و لای پایش سوخته و شاید برای همین آرام ندارد.
از ترمینال که برمی گردی، پدرت که در هال خوابیده بیدار می شود. در نور کمی که از راهرو می ریزد توی هال می گویی جای پارک نبوده. در تاریکی کورمال کورمال کنار پنجره می روید. دختر همسایه و نامزدش در ماشین نشسته اند و چراغ سقفی را هم روشن کرده اند و در دنیای دیگری سیر می کنند. پدرت تکانی می خورد پایش توی گلدان می رود برمی گردی به میز گیر می کنی و هر دو زمین می خورید و سرهایتان می چرخد سمت اتاقی که بچه ی یک شب بی مادر مانده خوابیده. به خیر گذشته و اتاق با آن شیشه های ماتش خواب است. بلند می شوید و باز از پشت پرده سرک می کشید. به پشت بام نگاه می کنی و بر می گردی و می بینی پدرت هم نگاهش به همان جاست و دنبال شبح نگران ناامیدی می گردد که راه می رود و راه می رود انگار پشت در اتاق عمل باشد در بیمارستانی که هیچکس برای نجات کاری نمی کند. صورت لاغرش را که چسبیده به پرده می بینی یک هو جوابت را می گیری. می خواهی به پدرت بگویی فهمیده ای چرا تا زیر یکی دو سالگی عکسی از تو نینداخته اند. چیزی نمی گویی. دختر در را نیمه باز کرده، یک پایش تا ساق بیرون آمده و دمپایی اش روی آسفالت تاب می خورد ولی دل نمی کند.
نیمه شب از صدای گریه ی بچه بیدار می شوی، مادرت بیدار می شود. راهش می بری ساکت نمی شود. راهش می برد ساکت نمی شود. شبح پدرت را می بینی آن دور که در رختخواب نشسته. بچه را که می گیری می گویی: از من عکس نگرفتید چون می ترسیدید تا قبل از دوسالگی بمیرم، بچه ها آن وقت ها زود می مردند، نه؟ و اگر عکسی از کسی نباشد انگار نبوده، بهتر فراموش می شود. مادرت شیشه ی شیر را در تاریکی تکان تکان می دهد. می نشینی روی مبل و انگار خوابت می برد. بیدار که می شوی مادرت خوابیده، مثل همیشه آرنجش را روی صورتش گذاشته. بچه خوابیده، دستانش را برای تسلیم بالا برده. گوش می دهی، صدای گربه ی مادر را نمی شنوی، شب طنین خشکی دارد و زندگی بیرون پنجره، زمخت و سنگین، ایستاده.
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٩:٥٧ ب.ظ روز ۱۳۸٥/٤/٢٩
تگ ها :
بخار سپید
در ذهن من بخار سپیدیست یخ زده
در خاطرم نیاز شدیدیست یخ زده
در زیر این نقاب غزلخوان خوش خیال
انگار آشیانه ی بیدیست یخ زده
باور مکن که بی تو شبم روز می شود
تکرار صبح، کهنه امیدیست یخ زده
گوشم به هشت گوشه ی عالم به زنگ ماند
بازم سکوت، بانگ نویدیست یخ زده
حامد! سپار ره که جز این جان سپردن است
هرچند راه، راه بعیدیست یخ زده!
در خاطرم نیاز شدیدیست یخ زده
در زیر این نقاب غزلخوان خوش خیال
انگار آشیانه ی بیدیست یخ زده
باور مکن که بی تو شبم روز می شود
تکرار صبح، کهنه امیدیست یخ زده
گوشم به هشت گوشه ی عالم به زنگ ماند
بازم سکوت، بانگ نویدیست یخ زده
حامد! سپار ره که جز این جان سپردن است
هرچند راه، راه بعیدیست یخ زده!
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٤:٠٩ ق.ظ روز ۱۳۸٥/٤/٢۸
تگ ها :
پارک در جهنم یا چگونه یاد گرفتم آخر هفته ها در خانه بمانم و از تلویزیون نهراسم.
تیتراژ:
صدای فروغ که این شعر شاملو را روی نماهایی از تهران به ناله می خواند:
تنها
ماييم
ــ من و تو _
نظّاره گانِ خاموشِ اين خلاء
دل افسرده گانِ پادرجای
حيرانِ دريچه های انجمادِ همسفران.
دستادست ايستاده ايم
حيرانيم اما از ظلماتِ سردِ جهان وحشت نمي کنيم.
نه
وحشت نمي کنيم.
تو را من در تابشِ فروتنِ اين چراغ ميبينم آنجا که تويي،
مرا تو در ظلمتکده ی ويران سرای من در مي يابي
اينجا که من ام.
سکانس اول – شب جمعه – خارجی روبروی رستوران هندی
شما ماشین تان را آن طرف خیابان پارک می کنید. قفل فرمان و پدال را می زنید. دارید پیاده می شوید که نگهبان نخراشیده ی رستوران با لهجه ی سوسکی فریاد می زند:
- اونجا پارک نکن.
شما (مودبانه): چرا اینجا پارک نکنم؟
نگهبان: می خوای بیای رستوران؟
شما: نه.
نگهبان: پس پارک نکن.
شما ( نیمه مودبانه): چرا پارک نکنم؟
نگهبان: رییس رستوران گفته.
شما (غیر مودبانه): رییس بیخود گفته.
نگهبان ( از خیابان رد می شود): نه. بیخود نگفته.
شما(مدنیت از قیافه تان می بارد): این ور خیابون مگه مال شماست؟
نگهبان(تهدید آمیز): می گم پارک نکن، نکن.
ذهن شما خطی سرتاسری که روی ماشین کشیده شده را تصور می کند یا چهار چرخ پنچر را.
شما(نرم تر شده اید): آخه این ور چیکار داره به...؟
نگهبان: ما کلی میهمان از فرودگاه داریم که اون ور وایمیستن وسط خیابون که واینمیستن.
شما(کم آورده اید اما می خواهید چیزی گفته باشید): باشه. ولی در کل چرت میگی.
نگهبان(که با این حرف شما شل و پل شده): نه. چرت هم نمی گم.
شما می روید و پانصد متر آن ورتر پارک می کنید و دلتان خوش است که پیاده روی هم فال است و هم تماشا.
سکانس دوم – عصر جمعه – خارجی دور و بر مرکز تجاری تیراژه
شما پارک کرده اید و قفل ها را هم زده اید و می خواهید بروید.
یک پراید جلوی شما می پیچد.
جوان راننده ی پراید با تیشرت گوجه ای چسب تن و موبایل گوشت کوبی: داداش! اینجا پارک نکن.
توضیح خارج از متن: در این مملکت هرکی بهت گفت داداش بدان به قصد گاییدن آمده است.
شما: برای چی؟
جوان در را باز می کند و می پرد بیرون: با من کل کل نکن. پارک نکن.
شما: چیه؟ با این پارکینگی ها شریکی؟
توضیح خارج از متن: پارکینگ در این مملکت یعنی یک تکه زمین خاکی که تا دیروز تویش گوسفند می چرانده اند و حالا به دلیل ضعف حافظه ی طراح مجتمع تجاری که یادش رفته پارکینگ برای آن بسازد همه ی چوبدارهای سابق صاحب پارکینگ شده اند.
جوان(شبیه برادران آب منگل یا آق منگل که من بالاخره بعد از صد بار دیدن قیصر درستش را نفهمیدم): راتو بکش برو. شانس اوردی زن و بچه باهاته.
شما: تو به این چیزاش کار نداشته باش راحت باش.
یک پیرزن سلیطه که عین دمپایی سر خورده وسط(با جیغ و ویغ): راس میگه. برو یه جای دیگه پارک کن. اینجا خونشونه. پارک نکن. برو یه جای دیگه.
جوان: دست تو جیبت کن برو پارکینگ.
شما: ایناش به تو مربوط نیست.
جوان: ببین من قاطی ام می گم برو.
ده نفر ازگل و مامور پارکینگ الکی و چوپون و چاقوکش هموطن می ریزند وسط معرکه.
شما سوار ماشین می شوید که بروید. نمی خواهید خشک خشک بروید.
شما: باشه ما رفتیم. ولی شمام عصر جمعه برین حال کنین جای این کارا.
جوان پرایدی می پیچد جلوی شما. پیاده می شود. شما فاصله ی قفل فرمان با دستتان را تخمین می زنید. همه می ریزند دم در ماشین. می خواهید در را باز کنید. یکی خم می شود که یقه تان را بگیرد در می خورد بالای ابرویش و خون می ریزد بیرون. بلبشو می شود و عصر جمعه زیبا می شود.
مدتی بعد به قبض پارکینگ صحرایی که دستتان داده اند که نگاه می کنید می بینید بالایش نوشته با مجوز رسمی از نیروی انتظامی و خدا را شکر می کنید که از فردا زنان پلیس نیروی انتظامی مبارزه با بدحجابی را آغاز می کنند.
پایان
پی نوشت1: نه! اینجا به گمانم دیگر جای زندگی نیست.
پی نوشت 2: اگر خنده دار نبود به این دلیل است که خنده دار نبود.
پی نوشت 3: کی میگه جنگل قانون نداره به خدا در مقایسه با این مملکت جنگلی ها خیلی هم قانونمدار و متمدن اند.
پی نوشت 4: ما مردم با هفت هزار سال فرهنگ و تمدن حیف شدیم به خدا! یکی بیاد سیفونو بکشه همگی بریم پایین.
پی نوشت 5: نمی دونم چرا یاد یک حکایت افتادم: یک روز یک نفر مادیونشو می بره پیش یک نفر دیگه که اسب نری داشته که اینا رو با هم جفت کنن و اون یه کره اسبی گیرش بیاد. طرف اول یه پولی میگه وسطای کار دبه در میاره و پول بیشتری می خواد و صاحب مادیان هم از روی ناچاری هرچی پول طرف می خواد میده. بعد که کار تموم میشه کاشف به عمل میاد که اسب نره عقب گذار بوده و هیچی به هیچی یعنی نه خانی آمد نه خانی رفت. طرف که برمی گرده دهاتش ازش می پرسن چی شد؟ میگه هیچی من یه پولی به اون بابا بدهکار بودم این بدبخت (مادیانه) هم یه ..نی به اسبش. رفتیم دادیم اومدیم. حالا این حکایت ربطش با این قضایا چی بود باید از جریان سیال ذهن پرسید.
صدای فروغ که این شعر شاملو را روی نماهایی از تهران به ناله می خواند:
تنها
ماييم
ــ من و تو _
نظّاره گانِ خاموشِ اين خلاء
دل افسرده گانِ پادرجای
حيرانِ دريچه های انجمادِ همسفران.
دستادست ايستاده ايم
حيرانيم اما از ظلماتِ سردِ جهان وحشت نمي کنيم.
نه
وحشت نمي کنيم.
تو را من در تابشِ فروتنِ اين چراغ ميبينم آنجا که تويي،
مرا تو در ظلمتکده ی ويران سرای من در مي يابي
اينجا که من ام.
سکانس اول – شب جمعه – خارجی روبروی رستوران هندی
شما ماشین تان را آن طرف خیابان پارک می کنید. قفل فرمان و پدال را می زنید. دارید پیاده می شوید که نگهبان نخراشیده ی رستوران با لهجه ی سوسکی فریاد می زند:
- اونجا پارک نکن.
شما (مودبانه): چرا اینجا پارک نکنم؟
نگهبان: می خوای بیای رستوران؟
شما: نه.
نگهبان: پس پارک نکن.
شما ( نیمه مودبانه): چرا پارک نکنم؟
نگهبان: رییس رستوران گفته.
شما (غیر مودبانه): رییس بیخود گفته.
نگهبان ( از خیابان رد می شود): نه. بیخود نگفته.
شما(مدنیت از قیافه تان می بارد): این ور خیابون مگه مال شماست؟
نگهبان(تهدید آمیز): می گم پارک نکن، نکن.
ذهن شما خطی سرتاسری که روی ماشین کشیده شده را تصور می کند یا چهار چرخ پنچر را.
شما(نرم تر شده اید): آخه این ور چیکار داره به...؟
نگهبان: ما کلی میهمان از فرودگاه داریم که اون ور وایمیستن وسط خیابون که واینمیستن.
شما(کم آورده اید اما می خواهید چیزی گفته باشید): باشه. ولی در کل چرت میگی.
نگهبان(که با این حرف شما شل و پل شده): نه. چرت هم نمی گم.
شما می روید و پانصد متر آن ورتر پارک می کنید و دلتان خوش است که پیاده روی هم فال است و هم تماشا.
سکانس دوم – عصر جمعه – خارجی دور و بر مرکز تجاری تیراژه
شما پارک کرده اید و قفل ها را هم زده اید و می خواهید بروید.
یک پراید جلوی شما می پیچد.
جوان راننده ی پراید با تیشرت گوجه ای چسب تن و موبایل گوشت کوبی: داداش! اینجا پارک نکن.
توضیح خارج از متن: در این مملکت هرکی بهت گفت داداش بدان به قصد گاییدن آمده است.
شما: برای چی؟
جوان در را باز می کند و می پرد بیرون: با من کل کل نکن. پارک نکن.
شما: چیه؟ با این پارکینگی ها شریکی؟
توضیح خارج از متن: پارکینگ در این مملکت یعنی یک تکه زمین خاکی که تا دیروز تویش گوسفند می چرانده اند و حالا به دلیل ضعف حافظه ی طراح مجتمع تجاری که یادش رفته پارکینگ برای آن بسازد همه ی چوبدارهای سابق صاحب پارکینگ شده اند.
جوان(شبیه برادران آب منگل یا آق منگل که من بالاخره بعد از صد بار دیدن قیصر درستش را نفهمیدم): راتو بکش برو. شانس اوردی زن و بچه باهاته.
شما: تو به این چیزاش کار نداشته باش راحت باش.
یک پیرزن سلیطه که عین دمپایی سر خورده وسط(با جیغ و ویغ): راس میگه. برو یه جای دیگه پارک کن. اینجا خونشونه. پارک نکن. برو یه جای دیگه.
جوان: دست تو جیبت کن برو پارکینگ.
شما: ایناش به تو مربوط نیست.
جوان: ببین من قاطی ام می گم برو.
ده نفر ازگل و مامور پارکینگ الکی و چوپون و چاقوکش هموطن می ریزند وسط معرکه.
شما سوار ماشین می شوید که بروید. نمی خواهید خشک خشک بروید.
شما: باشه ما رفتیم. ولی شمام عصر جمعه برین حال کنین جای این کارا.
جوان پرایدی می پیچد جلوی شما. پیاده می شود. شما فاصله ی قفل فرمان با دستتان را تخمین می زنید. همه می ریزند دم در ماشین. می خواهید در را باز کنید. یکی خم می شود که یقه تان را بگیرد در می خورد بالای ابرویش و خون می ریزد بیرون. بلبشو می شود و عصر جمعه زیبا می شود.
مدتی بعد به قبض پارکینگ صحرایی که دستتان داده اند که نگاه می کنید می بینید بالایش نوشته با مجوز رسمی از نیروی انتظامی و خدا را شکر می کنید که از فردا زنان پلیس نیروی انتظامی مبارزه با بدحجابی را آغاز می کنند.
پایان
پی نوشت1: نه! اینجا به گمانم دیگر جای زندگی نیست.
پی نوشت 2: اگر خنده دار نبود به این دلیل است که خنده دار نبود.
پی نوشت 3: کی میگه جنگل قانون نداره به خدا در مقایسه با این مملکت جنگلی ها خیلی هم قانونمدار و متمدن اند.
پی نوشت 4: ما مردم با هفت هزار سال فرهنگ و تمدن حیف شدیم به خدا! یکی بیاد سیفونو بکشه همگی بریم پایین.
پی نوشت 5: نمی دونم چرا یاد یک حکایت افتادم: یک روز یک نفر مادیونشو می بره پیش یک نفر دیگه که اسب نری داشته که اینا رو با هم جفت کنن و اون یه کره اسبی گیرش بیاد. طرف اول یه پولی میگه وسطای کار دبه در میاره و پول بیشتری می خواد و صاحب مادیان هم از روی ناچاری هرچی پول طرف می خواد میده. بعد که کار تموم میشه کاشف به عمل میاد که اسب نره عقب گذار بوده و هیچی به هیچی یعنی نه خانی آمد نه خانی رفت. طرف که برمی گرده دهاتش ازش می پرسن چی شد؟ میگه هیچی من یه پولی به اون بابا بدهکار بودم این بدبخت (مادیانه) هم یه ..نی به اسبش. رفتیم دادیم اومدیم. حالا این حکایت ربطش با این قضایا چی بود باید از جریان سیال ذهن پرسید.
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٧:٥۳ ب.ظ روز ۱۳۸٥/٤/٢٤
تگ ها :
ضد خاطرات يک عوضی
روز افتتاحیه – امروز جام جهانی شروع شد و برای همین خیلی روز مهمی بود و زیبا بود و ما فهمیدیم که فوتبال خیلی مهم است و جام جهانی از آن هم مهمتر است و افتتاحیه هم خیلی شکوه و جلال داشت فقط کم بود و من این را از همان پنج شش ثانیه ای که تلویزیون مراسم افتتاحیه را نشان داد فهمیدم و واقعا از آلمانی ها خوشم آمد و فهمیدم که آنها واقعا همنژاد ما هستند و ما را تحویل می گیرند وگرنه در مراسم افتتاحشان فقط پرچم ما را نمی آوردند دور زمین بگردانند. فقط دلم سوخت که چرا در مراسم افتتاحیه به ورزش باستانی توجهی نشده بود و از شیر خدا و مرحوم تختی یادی نشد. انشاالله در دوره های بعدی این نقص ها برطرف می شود و ما هم قهرمان می شویم و دنیا انگشت به کان یا لمن می ماند.
روز بازی ایران/ مکزیک – بسیار روز خوب و زیبایی بود و هوا مطبوع و ولرم و من لذت بردم. مکزیکی ها علی دایی شان را که بیرون کشیدند بازی بهتر هم شد و من بیشتر هم لذت بردم و تخمه ها هم خوشمزه تر شدند ولی واقعا برای دروازه بان مکزیک متاسف شدم که پدرش مرده بود و حق داشت که بد بازی کند و حتا نتواند توپ را درست شوت کند دورتر از دروازه که آن گل را نخورد. و واقعا جون به سر شدیم تا سه گل زدیم و با بچه ها پریدیم از خانه بیرون و کلی برای خودمان قر دادیم و رقصیدیم و خیلی هم خوب بود چون خیابان ها خلوت بودند و جا برای رقص بود و هی یکی پایش را نمی گذاشت روی پای ما و هل نمی داد. آخر هم یک عده آقای مهربان و سبز آمدند و ما را با ماشین بردند یک جایی که به ما نفری یک کاسه شام و پتو دادند و ما خوابیدیم و خیلی خوش گذشت فقط من تا صبح خوابم نبرد چون نفهمیدم چرا تلویزیون آلمان پرچم ما را چپه کشیده بود که این هم خیلی مهم نبود و از این اشتباه ها پیش می آید.
روز بازی عربستان/تونس – واقعا روز معنوی و نورانی ای بود و همه چیز در هوا موج می زد و من از اینکه دو کشور مسلمان با هم بازی می کردند خیلی خوشحال بودم ولی ناراحت شدم که چرا هر دو تا برنده نشدند و فکر می کنم فیفا باید یک کاری برای این بازی می کرد. ولی آنها اینکار را برای مسلمان ها نمی کنند ولی اگر تونس و عربستان مسیحی بودند حتما این کار را می کردند و هر دو تا را برنده می کردند و بعد با هم می رفتند کلیسا. و من نمی دانم پس چرا کوفی عنان هیچ کاری نکرد او که مسلمان است. شاید چون اهل کوفه است و اهالی کوفه حسابشان را در طول تاریخ پس داده اند. ولی با همه ی این حرف ها روشن ترین روز بازی ها بود و کاش که این دو تیم فینال را برگزار می کردند که قهرمان حتما از کشوری مسلمان باشد و من خوشحال تر بشوم.
روز بازی ایران/پرتغال – شاه عباس اگر زنده بود اینطوری نمی شد که دکو بزند زیر حرفش. مردک بیشعور دروغگوی پرتغالی قبل از بازی گفته بود محال است به ابراهیم شوت محکم بزنم ولی زد و محکم هم زد حالا اگر می زد ولی محکم نمی زد یک چیزی ولی محکم زد و ما فهمیدیم آن همه پرتغالی که در جریان سرقت توپ مرواری به هلاکت رسیدند حق شان بود به هرحال از نوه های کریستف کلمب بیشتر از این هم انتظار نمی رفت که بدقول باشند و دزد و شوت بزنند آن هم محکم. امروز اصلا روز زیبایی نبود و من برای همین گفتم بازی ایران با پرتغال در جام جهانی بعدی را نمی بینم اگر بکشیدم هم نمی بینم ولی بچه ها خیلی اصرار کردند که قبول کردم ببینم و خوب شد و همه رفتیم بیرون ولی چون ایران به پرتغال باخته بود همه ی نایت کلوب ها و دیسکوها و تفریحگاه ها بسته بود و برای همین نفری یک فلافل سیصد تومانی خوردیم که خیلی خوشمزه بود و برگشتنی یکی از همسایه ها کیسه ی زباله اش را از طبقه ی چهارم انداخت روی سر یکی از بچه ها که خندیدیم چون هنوز ساعت نه نبود ولی درمانگاه باز بود و او را که آنجا بستری کردیم برگشتیم خانه و باز حسابی خوش گذشت.
روز بازی ایران/آنگولا – واقعا مردم حق نشناسی داریم که زیبا نیستند و نمکدان می شکنند. ما توانستیم با آنگولا مساوی کنیم ولی هیچکس خوشحالی نکرد و نریخت توی خیابان و حتا نرقصید. آنگولا تیم شصت و خرده ای ام دنیاست و ما تیم بیست و خرده ای ام و هرچه باشد شصت و خرده ای از بیست و خرده ای که خیلی بیشتر است و خوشحالی دارد که از آنها یک امتیاز گرفتیم و هنوز امید داریم که اگر بازی های برگشت را ببریم از گروه مان صعود کنیم. اما این را کی باید حالی این مردم کند؟ ولی از این که بگذریم روز خیلی خوبی بود و علی دایی چند تا کار قشنگ و خنده دار کرد و نشان داد که هنوز بهترین است و رسول خطیبی هم خیلی فرهنگ ما را آنجا نمایش داد که بازوبند آن آقاهه سیاهه را بست و اگر رسول خطیبی آمریکایی بود یا پرتغالی که این را نمی بست و شاید اصلا بازوبند آقاهه را می گرفت و پس نمی داد چون آمریکایی ها و پرتغالی ها دزدند و همه اش جیب این آفریقایی ها را می زنند. آخر بازی هم آندو خیلی خوب احساسات نشان داد و از خوشحالی گریه کرد و من خیلی تعجب کردم که یک ارمنی چطور می تواند اینطور احساساتی باشد چون من همیشه فکر می کردم مسلمانها خیلی احساساتی هستند و از این کارها می کنند ولی فهمیدم که آندو یک ارمنی خوب است و مثل اجدادش نیست که آن کارهای بد بد را با آن ترک های بیچاره کردند. و کلا بازی خوب و آموزنده ای بود.
روز بازی فینال – وقتی من به شما می گویم این ها با ما لج اند می گویید نه. یک نفر به من بگوید زین الدین را چرا اخراج کردند آن هم آن موقع؟ خوب می گذاشتند پنالتی اش را بزند بعد اخراجش می کردند. تیری آنری را هم اول بازی زدند توی سینه اش که زیبا نبود و طفلک نفس اش بند آمد چون تازه مسلمان بود و اینها چشم ندارند ببینند آنری قهرمان دنیا شود چرا توی قفسه سینه ی سانیول نزدند یا ویه را؟ بعد هم به دیوید ترزگه گفتند بزن تو تیر تا ما هم عوضش به شما کلی دلار بدهیم همان کاری که آن سال با برزیل کردند که زیبا نبود. البته یکی از بچه ها می گفت الان فرانسه به خاطر شورش ها وضع خوبی ندارد و برای اینکه بهانه دست مردم نیفتد که برای خوشحالی بیایند بیرون و اتوبوس آتیش بزنند مثل آن سال تابستان همین موقع ها، شیراک گفته برید ببازید که برای همین هم زیدان آن پنالتی اش را زد به تیر ولی وقتی دید گل شد خودش یک کاری کرد که اخراج شود که در این افتضاح نباشد. ولی باز هم زیبا بود و بد نشد که ایتالیا قهرمان شد چون باز هم فرهنگ ما به نمایش درآمد و دنیا دیدند که ایتالیایی ها پرچم ما را بالای سر بردند منتها اون ورکی که یعنی آمریکایی ها و پرتغالی ها نفهمند. بعد هم ایتالیایی ها آمدند و جام را تف مال کردند و رویش نشستند و جام را توی شورتشان کردند که خیلی زیبا بود و تازه من یک صحنه ی خیلی اخلاقی هم دیدم که یک خانوم ایتالیایی که برای گرفتن مدالش آمده بود روی سکو یک روسری شکل پرچم ایران سرش کرده بود و حرکت خیلی ارزشی بود و جای تشکر داشت. و بعد ما دوباره ریختیم بیرون و رفتیم دم سفارت ایتالیا قاشق زنی کردیم و برای تشکر باز ما را بردند آنجا که شام مجانی می دهند و پتو و من باز تا صبح خوابم نبرد چون غصه ام شده بود که چرا مسوولان برگزاری مسابقات آخر بازی فینال نگذاشتند عکاس های ما با آن پرچم گندهه دور افتخار بزنند و با آن بشین پاشو کنند و جام را ندادند بین تماشاچی ها و سهراب بوقی ها و شلغم ها دست به دست بچرخد و همه با آن عکس بیندازند و خلاصه خیلی حیف شد ولی زیبا حیف شد.... خداحافظ تا جام جهانی بعد در کشور آن مردک نژاد پرست نلسون ماندلا که خدا کند تا آن موقع دست از این نژاد پرستیدن هایش بردارد!
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٤:۳٧ ق.ظ روز ۱۳۸٥/٤/٢٢
تگ ها :
تراس طبقه ی هشتم
این شعر نیست
من از چیزی حرصم گرفته
از چیزی به کوچکی خودم
به بی اهمیتی آنچه که بودم
و یادت که هست
وقتی از چیزی حرصم می گرفت
می زدم به سیم آخر
و دیگر برایم مهم نبود هیچ چیز دیگر
اینجا در تراس طبقه ی هشتم
شهر زیر پای من است
و سقوط اصلا هراس انگیز نیست
ولی اگر بخواهد به دنیای باقی ختم شود
ترجیح می دهم همین جا بمانم
که هیچ چیز در آن باقی نمی ماند
و جسدهای متحرکش به بادی می پوسند و فرو می ریزند
و آسمان جز فریبی آبی رنگ نیست
و نصیبمان جز تکه ای سنگ نیست.
آدمک ها! مترسک ها!
من از همه تان می ترسم
من از دست های دراز همه تان می لرزم
مرا به حال خود بگذارید
مرا دلداری ندهید
که حالم به هم می خورد از نگاهتان و همراهی تان
رز می گوید: تو همه را دشمن می دانی.
تو تو تو که خودت را همراه می نامی
یک امشب یک ساعت یک لحظه به اندازه ی یک گریه با من می مانی؟
با که می توانم کمی تنفر را تقسیم کنم؟
عرق می چکد از آرنجم
در سرم سوراخی به قدر سکه ای باز می شود
و ناخن هایم به گوشت رسیده مدت هاست
هیچ کدامتان را نمی بخشم
هیچ کدامتان را که در قلبهاتان
جغد لانه کرده
و ناله ها بیشتر خوشحالتان می کند
که خوشبختید.
هیچکدامتان را نمی خواهم ببینم
اینجا در تراس طبقه ی هشتم
اثری از خدا نیست
از حافظ نیست
از آن همه امید های جوانیم نیست
از آن همه حرف های خوب نیست
بابا! تو همیشه می گفتی نمی شود که بشود
مامان! تو همیشه می گفتی نمی شود که نباشد
چقدر باید نالید
تا دست گرمی را دید؟
دیگر نایم نیست
دیگر فاصله ای تا فنایم نیست.
چه شد که به اینجا رسیدم؟
به تراس طبقه ی هشتم
کدام دو راهی را اشتباه پیچیدم؟
جز خنده های آتری گرهی نمانده است
و از آبان و حامد هجده ساله
جز بی رمق مهی نمانده است
که آفتاب کسالت بار زندگی تتمه اش را بخار می کند
و تمامی خاطره ها را در خاطر ما آوار می کند.
همه چیز با خواستن آغاز شد
حال می خواهم که نباشم
بر این بستر سترگ سنگی
بر این هر روزه جدال برای زیستن
بر این در پشت نقاب گریستن
جز خنده های آتری گرهی نمانده است
و این شعر نیست.
اینجا
اینجا
در تراس طبقه ی هشتم
خدا نیست
حافظ نیست
و مژده ای نمی رسد که ایام غم نخواهد ماند.
نمی نشینم تا کی کیفرم تمام شود.
اینجااااااااااااااااااا
خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!
خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!
حافظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظ!
حافظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظ!
خدا حافظ!
من از چیزی حرصم گرفته
از چیزی به کوچکی خودم
به بی اهمیتی آنچه که بودم
و یادت که هست
وقتی از چیزی حرصم می گرفت
می زدم به سیم آخر
و دیگر برایم مهم نبود هیچ چیز دیگر
اینجا در تراس طبقه ی هشتم
شهر زیر پای من است
و سقوط اصلا هراس انگیز نیست
ولی اگر بخواهد به دنیای باقی ختم شود
ترجیح می دهم همین جا بمانم
که هیچ چیز در آن باقی نمی ماند
و جسدهای متحرکش به بادی می پوسند و فرو می ریزند
و آسمان جز فریبی آبی رنگ نیست
و نصیبمان جز تکه ای سنگ نیست.
آدمک ها! مترسک ها!
من از همه تان می ترسم
من از دست های دراز همه تان می لرزم
مرا به حال خود بگذارید
مرا دلداری ندهید
که حالم به هم می خورد از نگاهتان و همراهی تان
رز می گوید: تو همه را دشمن می دانی.
تو تو تو که خودت را همراه می نامی
یک امشب یک ساعت یک لحظه به اندازه ی یک گریه با من می مانی؟
با که می توانم کمی تنفر را تقسیم کنم؟
عرق می چکد از آرنجم
در سرم سوراخی به قدر سکه ای باز می شود
و ناخن هایم به گوشت رسیده مدت هاست
هیچ کدامتان را نمی بخشم
هیچ کدامتان را که در قلبهاتان
جغد لانه کرده
و ناله ها بیشتر خوشحالتان می کند
که خوشبختید.
هیچکدامتان را نمی خواهم ببینم
اینجا در تراس طبقه ی هشتم
اثری از خدا نیست
از حافظ نیست
از آن همه امید های جوانیم نیست
از آن همه حرف های خوب نیست
بابا! تو همیشه می گفتی نمی شود که بشود
مامان! تو همیشه می گفتی نمی شود که نباشد
چقدر باید نالید
تا دست گرمی را دید؟
دیگر نایم نیست
دیگر فاصله ای تا فنایم نیست.
چه شد که به اینجا رسیدم؟
به تراس طبقه ی هشتم
کدام دو راهی را اشتباه پیچیدم؟
جز خنده های آتری گرهی نمانده است
و از آبان و حامد هجده ساله
جز بی رمق مهی نمانده است
که آفتاب کسالت بار زندگی تتمه اش را بخار می کند
و تمامی خاطره ها را در خاطر ما آوار می کند.
همه چیز با خواستن آغاز شد
حال می خواهم که نباشم
بر این بستر سترگ سنگی
بر این هر روزه جدال برای زیستن
بر این در پشت نقاب گریستن
جز خنده های آتری گرهی نمانده است
و این شعر نیست.
اینجا
اینجا
در تراس طبقه ی هشتم
خدا نیست
حافظ نیست
و مژده ای نمی رسد که ایام غم نخواهد ماند.
نمی نشینم تا کی کیفرم تمام شود.
اینجااااااااااااااااااا
خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!
خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!
حافظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظ!
حافظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظ!
خدا حافظ!
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٩:٢۱ ب.ظ روز ۱۳۸٥/٤/٢٠
تگ ها :
پله ها و گلوله ها
پله ها بالا می روند
و سایه ها می شکنند
پله به پله
این پله ها که بالا می روند
چه می شوند
وقتی تو پایین می آیی شان
و شانه های خردت
به قدر دو دست کش می آید؟
ببین!
من اعتمادم را
پشت چراغ قرمز چهارراه شلوغ تان
به دست زنی دادم
که ذستمال های کاغذی می فروخت
به هیچ
که در آنها هنوز کودکی لانه نکرده بود.
من سیگار نیم کشیده ام را اهدا کردم
به کارگر خمیده کمر پمپ بنزین
و از این تناسب بی مقدار
میان بودن و نبودن
میان خواب و گلوله
به فواره های میدان همیشه خاموش ولیعصر زل زدم.
تقویم چگونه می تواند
این روز را تعطیل اعلام کند؟
چگونه می تواند
مردی را بر پای صلیب
با گلوله اعدام کند؟
یا با آن تکه پارچه ی کوچک قهوه ای
که بر سرت می انداختی
چگونه چگونه دلش می آید او را ناکام کند؟
تقدیر چگونه می تواند...
آن موهای ملال آورت را کجا جا گذاشتی
که شبی راه نفس هایم را می بست؟
ببینم
تو باز از چه کسی
از کدام بی خبر
- از خدا؟ -
گذشتی؟
تا صبح که راهی نمانده بود
یک غلت بیهده شاید
چراغ را چرا...؟
نه! پایان داستان ما
اینگونه اینگونه اینگونه ننگین
نباید.
این انتظار سست
از آن تست؟
این پله های معصوم و لگدمال
در ثانیه های نارنجی این غروب سنگین
سهمگین
به اتاق خواب حباب نفس هایت که نمی رسد!
و من انگار که بدانم - انگار دانستن چه حسی دارد! نمی دانی-
یک گام اگر بردارم
می میرم
و یادم می رود برای همیشه
به خاطر اندوه کتاب ها
به خاطر آن لحظه های ناب دهان کجی به دنیا
به خاطر ما
مایی که در آن کوچه ی باریک
به نان سنگک تک می زد گیج
دستت را بفشارم
دستت را که سخت شده بود.
به راستی کدام سنگ تراش...؟
فقط می خواهم نامش را بدانم
فقط می خواهم در نادانی نمانم
فقط می خواهم در این انجماد سرد انسانی نمانم
فقط می خواهم...نه
ببین!
اصلا شکایتی نیست
ببین! خوب ببین!
اصلا میان آن من و این
شباهتی نیست.
من در توهم یک گرگ و میش
بر بستری سپید
در بوسه های پیاپی موج بر ماسه
زیستم.
خوب که فکر می کنم
می بینم
دیگر به انتظار تو هم نیستم
و این دردناک نیست
این عین بودن است.
و این خود خود جاودانه شدن است.
حامد 7/4/85
و سایه ها می شکنند
پله به پله
این پله ها که بالا می روند
چه می شوند
وقتی تو پایین می آیی شان
و شانه های خردت
به قدر دو دست کش می آید؟
ببین!
من اعتمادم را
پشت چراغ قرمز چهارراه شلوغ تان
به دست زنی دادم
که ذستمال های کاغذی می فروخت
به هیچ
که در آنها هنوز کودکی لانه نکرده بود.
من سیگار نیم کشیده ام را اهدا کردم
به کارگر خمیده کمر پمپ بنزین
و از این تناسب بی مقدار
میان بودن و نبودن
میان خواب و گلوله
به فواره های میدان همیشه خاموش ولیعصر زل زدم.
تقویم چگونه می تواند
این روز را تعطیل اعلام کند؟
چگونه می تواند
مردی را بر پای صلیب
با گلوله اعدام کند؟
یا با آن تکه پارچه ی کوچک قهوه ای
که بر سرت می انداختی
چگونه چگونه دلش می آید او را ناکام کند؟
تقدیر چگونه می تواند...
آن موهای ملال آورت را کجا جا گذاشتی
که شبی راه نفس هایم را می بست؟
ببینم
تو باز از چه کسی
از کدام بی خبر
- از خدا؟ -
گذشتی؟
تا صبح که راهی نمانده بود
یک غلت بیهده شاید
چراغ را چرا...؟
نه! پایان داستان ما
اینگونه اینگونه اینگونه ننگین
نباید.
این انتظار سست
از آن تست؟
این پله های معصوم و لگدمال
در ثانیه های نارنجی این غروب سنگین
سهمگین
به اتاق خواب حباب نفس هایت که نمی رسد!
و من انگار که بدانم - انگار دانستن چه حسی دارد! نمی دانی-
یک گام اگر بردارم
می میرم
و یادم می رود برای همیشه
به خاطر اندوه کتاب ها
به خاطر آن لحظه های ناب دهان کجی به دنیا
به خاطر ما
مایی که در آن کوچه ی باریک
به نان سنگک تک می زد گیج
دستت را بفشارم
دستت را که سخت شده بود.
به راستی کدام سنگ تراش...؟
فقط می خواهم نامش را بدانم
فقط می خواهم در نادانی نمانم
فقط می خواهم در این انجماد سرد انسانی نمانم
فقط می خواهم...نه
ببین!
اصلا شکایتی نیست
ببین! خوب ببین!
اصلا میان آن من و این
شباهتی نیست.
من در توهم یک گرگ و میش
بر بستری سپید
در بوسه های پیاپی موج بر ماسه
زیستم.
خوب که فکر می کنم
می بینم
دیگر به انتظار تو هم نیستم
و این دردناک نیست
این عین بودن است.
و این خود خود جاودانه شدن است.
حامد 7/4/85
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۸:٥۸ ب.ظ روز ۱۳۸٥/٤/۱٧
تگ ها :
بارش
یک هلهله به حجم تو نزدیکتر شدیم
یک ماه نو ز نور تو تاریکتر شدیم
ما را که ادعای فلان بودنی نبود
اما به ره ز خضر که پی نیک تر شدیم
رنجور و ناتوان و غزلخوان در این مسیر
از مو نگو که نکته ی باریکتر شدیم
یک بار هم به خواب شب من نیامدی
از بارش نیامده ات لیک تر شدیم.
یک ماه نو ز نور تو تاریکتر شدیم
ما را که ادعای فلان بودنی نبود
اما به ره ز خضر که پی نیک تر شدیم
رنجور و ناتوان و غزلخوان در این مسیر
از مو نگو که نکته ی باریکتر شدیم
یک بار هم به خواب شب من نیامدی
از بارش نیامده ات لیک تر شدیم.
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٤:٠۳ ق.ظ روز ۱۳۸٥/٤/۱٥
تگ ها :
برف
آه! ای برف!ای سپید مدام!
تو که اندوه سرد چشم منی
با خبر باش این جنازه منم
باش بر جسم سرد من کفنی
...
باش تا کرکسی نبیند مرگ
ننشیند به روی سینه ی من
نخورد چشمهای مشتاقی
که به ره مانده در خیال زنی
...
نزند بوسه های خون آلود
نبرد تکه ای جنون آلود
از دو دستی که وعده گاهی بود
بر شررهای التهاب تنی
...
باش ای برف بر تنم تا صبح
تا طلوع دوباره ی خورشید
تا بهار جوانه های امید
سر زند بر خزان همچو منی
تو که اندوه سرد چشم منی
با خبر باش این جنازه منم
باش بر جسم سرد من کفنی
...
باش تا کرکسی نبیند مرگ
ننشیند به روی سینه ی من
نخورد چشمهای مشتاقی
که به ره مانده در خیال زنی
...
نزند بوسه های خون آلود
نبرد تکه ای جنون آلود
از دو دستی که وعده گاهی بود
بر شررهای التهاب تنی
...
باش ای برف بر تنم تا صبح
تا طلوع دوباره ی خورشید
تا بهار جوانه های امید
سر زند بر خزان همچو منی
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٢:٢٥ ق.ظ روز ۱۳۸٥/٤/۱٢
تگ ها :
خاکستری
خیلی کهنه به نظر می آمد. رنگ و رویش به خاکستری می زد، حتا وقتی خواستم بازش کنم نزدیک بود سگک اش پاره شود. ماشین زیر پایش بود، مانتوهای گرانی می پوشید. انگار رنگش رنگ واقعی اش نبود، انگار اول سفید بوده بعد با پیژامه ای آبی شسته باشندش همان که روی تخت دیده بودم و معلوم بود با عجله و آفتاب نزده از پای صاحبش درآمده. سیگارهای گرانی می کشید، همین تازگی ها چکمه ی ایتالیایی ساق بلند تمام چرمی خریده بود. یک هو دلم گرفت. سه تا را باز کرده بودم که دلم گرفت. جمع شده بود روی کاناپه. آن هم مچاله کنارش افتاده بود روی زمین، روی سرامیک های سرد. چه کار می توانستم بکنم؟ همیشه یک چیزی هست. برش داشتم. دستم را گذاشتم روی شانه اش که داغ بود. بعد هم آن سه تا را بستم ولی خیلی خسته بودم خیلی.
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٤:۱٧ ق.ظ روز ۱۳۸٥/٤/٤
تگ ها :
نظرات ()


