به خودم یا...
یادت بهتر است باشد یا...؟
کسی از تو حرف بزند یا...؟
کسی تو را به یاد من...یا نه؟
کسی یا چیزی؟
یک بو!
یک تصویر جا مانده در ذهن دوشنبه
از تراس طبقه ی سوم؟
یک موی کوتاه؟
آه!
این یک بداهه است برای تو
یا برای خودم.
باید به خودم برگردم.
به خود آن سال سیاه.
- کز کرده در نیمه ی پنهانِ... آه!-
آن خودم را بیشتر دوست دارم.
وقتی می توانستم بگریم.
وقتی می توانستم بگویم:
هوا چه گرفته است و ما...!
وقتی می توانستم با خبال راحت کوچه ها را...
ببویم.
بپویم.
و از ترس یک بوی آشنا
بوییدن را از یاد نبرده بودم.
باید به خودم برگردم.
این ها کلمه نیست که من روی کاغذ...
اینها قطره قطره های...
خون نیست که من...
عرق نیست که من...
اشکی نیست که من...
فقط قطره قطره هایم است
که ریخته.
- خیلی احساساتی شده ام، نه؟-
همان دیوانه ی سابق...
همان آدم قروقاطی شده ام، نه؟
حالا به صورتم که دست...
انگار یخ زده ام
در نیمه شبی سردسیر
که بر من گذشته است.
جایی – در زیر سپیدی های این یخبندان قطبی –
خودم را گم کردم.
باید به خودم برگردم.
کسی از تو حرف بزند یا...؟
کسی تو را به یاد من...یا نه؟
کسی یا چیزی؟
یک بو!
یک تصویر جا مانده در ذهن دوشنبه
از تراس طبقه ی سوم؟
یک موی کوتاه؟
آه!
این یک بداهه است برای تو
یا برای خودم.
باید به خودم برگردم.
به خود آن سال سیاه.
- کز کرده در نیمه ی پنهانِ... آه!-
آن خودم را بیشتر دوست دارم.
وقتی می توانستم بگریم.
وقتی می توانستم بگویم:
هوا چه گرفته است و ما...!
وقتی می توانستم با خبال راحت کوچه ها را...
ببویم.
بپویم.
و از ترس یک بوی آشنا
بوییدن را از یاد نبرده بودم.
باید به خودم برگردم.
این ها کلمه نیست که من روی کاغذ...
اینها قطره قطره های...
خون نیست که من...
عرق نیست که من...
اشکی نیست که من...
فقط قطره قطره هایم است
که ریخته.
- خیلی احساساتی شده ام، نه؟-
همان دیوانه ی سابق...
همان آدم قروقاطی شده ام، نه؟
حالا به صورتم که دست...
انگار یخ زده ام
در نیمه شبی سردسیر
که بر من گذشته است.
جایی – در زیر سپیدی های این یخبندان قطبی –
خودم را گم کردم.
باید به خودم برگردم.
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٩:٢٧ ب.ظ روز ۱۳۸٥/٥/٢٥
تگ ها :
پیشامد غیرمترقبه
وقتی ساعت چهار شد و هنوز خورشید وسط آسمان بود، کارمندانی که از سر کار برمی گشتند تا حدی متوجه وضعی غیر عادی شدند، اما تا ساعت هفت آنها که اضافه کار می ماندند هنوز چیزی نفهمیده بودند. از آن طرف مردم هرچه خوابیدند، هرچه پهلو به پهلو شدند و هرچه تک خروس هایی که از هرچه مرغ است دلزده شده بودند و دیگر کاری جز بد خواب کردن مردم نداشتند خواندند و هرچه رفتگرها جاروهای بلندشان را با غیظ به صورت آسفالت کشیدند صبح نشد که نشد. تازه چند ساعت بعد بود که تمامی خبرگزاری ها این خبر فوری را که هم اکنون همکارم... به اطلاع مردم دنیا رساندند: زمین از چرخش ایستاد. دانشمندان فلان جا و فلان رصدخانه در بهت این واقعه... اما این خبر در ذهن مردم فقط یک بازتاب داشت که مدام به در و دیوار مغز آنها می خورد و تکرار می شد: ما مردیم! - البته بعضی ها که در هنگام شنیدن این خبر داشتند به سیب شان گاز می زدند باز هم به سیب شان گاز زدند شاید چون فکر کردند این هم از آن شگردهای مشتری جمع کن رسانه ایست یا چون با خبرهای فوری کاری نداشتند و فقط منتظر شنیدن اخبار ورزشی بودند.
زنان کودکان شان را محکم تر در آغوش فشردند و اصلا این استدلال که اگر به این شکل نمی مردند فردا در انفجاری، جنگی، یا یک همچین چیزی می مردند آرام شان نمی کرد. مردها در یک گیجی همگانی و از روی پیش زمینه ی فکری موهومی که می گوید هرچه شد اول حساب بانکی ات را خالی کن، ابتدا به بانک ها هجوم آوردند و صف های طویلی را هم در نیمه ی شب و هم در نیمه ی روز ایجاد کردند و مدتی طول کشید تا بفهمند این تتمه ی تمدن بشری که باید پول بدهی تا آش بخوری حالا دیگر معنایی ندارد و این شد که همگی به خواروبار فروشی ها حمله کردند و هرچند صاحبان این قبیل مغازه ها با تفنگ دو لول یا سنگ ترازو از دارایی خود چند لحظه ای دفاع کردند اما در مقابل سیل مردمی که فکر می کردند هرکه یک کنسرو بیشتر داشت یک روز بیشتر در این دنیای سراسر روز یا یک شب بیشتر در این دنیای همیشه شب زنده خواهد ماند از یک دست انداز کوچک در برابر یک هجده چرخ افسار گسیخته ی ترمز دستی رها شده کم اثرتر بودند. البته در این میان امیدوارترین مردم فروشندگان کالاهایی بودند که خورده نمی شدند که هرکدام سعی می کردند با نازل ترین قیمت پیشنهادی و با بغضی هنوز مصنوعی در گلو از همکارانِ کمتر امیدوار خود اجناس شان را بخرند و انبار کنند که حالا آمدیم و زمین دوباره چرخید، در بازار کسی برده که در پیشامدهای غیرمترقبه فکرش بهتر کار کند. بماند که هیچکدام شان معنای این کلمه را نمی دانستند. در این هیر و ویر بعضی ها هم که سال ها سرزنش را یدک می کشیدند و به اندازه ی طول تاریخ منتظر بودند تا تق چیزی در بیاید و حق بودن شان اثبات شود از غارهای شان درآمدند، سرشان را از روی کتاب های خاک گرفته و موریانه زده شان برداشتند و گفتند: اصلا از اول هم زمین نمی چرخید و با خنده ی موذیانه ای اضافه کردند: حالا دیدید کاری که پدران ما آن زمان می خواستند با آن یارو بکنند درست بود. و بعد با چند تلفن شدیداللحن دستور برچیده شدن هرچیز فکری را از روی کره ی ساکن صادر کردند و بعد دوباره کتاب هایشان را که با هربار ورق زدن پودر می شدند ورق زدند.
اما زمین سر چرخیدن نداشت، انگار اثر لگدی که زمانی به او زده بودند به یکباره از بین رفته بود. دلگیرترین نقاط زمین آن جاهایی بودند که خورشید در غروبی گیر کرده بود که تمامی نداشت مثل لقمه ای که در گلو گیر کرده باشد و آن نیمه ی زرد شعله ور خیال فرو رفتن در افقی را نداشت که جهانگردان در روزهای پیش می دیدند چگونه وجودش را قبل از غرق کامل ریز ریز می کند و روی موج ها می ریزد و شاید جالب ترین جاها - البته از نگاه یک ناظر خارجی مثلا یک بیگانه در کره ای دیگر که پای تلسکوپ مشغول تخمه شکستن باشد جالب ترین - آن سرزمین هایی بودند که خورشید در طلوعی ابدی - نیمی پشت دندانه دندانه ی کوه ها- خشک اش زده بود، می گفتی کسی ست که از دیواری سرک کشیده و با دیدن چیزی، صحنه ای، واقعه ای بر جا مانده است، نه توانی دارد برای پایین رفتن نه دل و جراتی برای بالاکشیدن خود. دو روز که گذشت - البته دو روز از روی چرخش عقربه های ساعت - تعداد افرادی که به چیزی ایمان آوردند به رکورد باورنکردنی بیست میلیارد و هشتصد میلیون و هفتصد هزار و نهصد و چهل و شش نفر رسید - جمعیت روی زمین در آن سال منهای دو نفر، آن دونفر باقیمانده هم یکی در طرف شب هنوز به بیدار شدن رضایت نداده بود و از لای چشم تغییر ساعت را نتیجه ی شوخی بی مزه ی اطرافیان می دانست و دیگری در طرف روز سیاستمداری بود که به شعار حزب اش پایبند مانده بود که می گفت: برای رای آوردن باید خلاف جریان آب شنا کرد. همچنین در پایان این دو روز بشر به حد نصاب سی و پنج ساعت و ده دقیقه بدون جنگ رسید که پس از آخرین جنگ جهانی سابقه نداشت. در طی این زمان در سمت روز فروش چتر آفتابگیر که با تدابیر شدید امنیتی انجام می گرفت بیشترین سود را روانه ی جیب فروشندگان آن کرد که معلوم نبود این همه چتر را برای کدام روز صد هزار سالی انبار کرده بودند و در سمت شب چراغ قوه با فاصله ای بسیار زیاد بر بالای جدول پرفروش ها قرار گرفت. در دنیا فقط بچه مدرسه ای ها خود را چندان درگیر این توقف ناگهانی نکرده بودند و بی خیال در زیر نگاه های نگران و خردکننده ی مادران و پدران برای خود ورجه ورجه می کردند.
به هرحال بعد از چند بار دیگر چرخیدن عقربه ی کوچک ساعت، یک دانشمند علوم ماوراء الطبیعه در یک برنامه ی تلویزیونی به نام زمین ایستاد که هرشب ساعت هشت شب برای کل ساکنان این سیاره ی نفرین شده پخش می شد و لابه لایش پر بود از تبلیغات چتر و چراغ قوه به صورت یکی در میان و زیر نویس اش تبلیغ توری بود با این عنوان که اگر از خوابیدن در آفتاب خسته شده اید و یا اگر نگران کاهش ویتامین ب بدن خود هستید تورهای بیست و چهار ساعته ی فلان تور شما را با کمترین هزینه به نیمه ی دیگر خواهد برد، اعلام کرد: علت این ایست ناگهانی فقط می تواند شکسته شدن دلی باشد و آهی که به قدر کفایت از اعماق وجود کشیده شده است و تا رضایت ندادن صاحب آه این وضع ادامه خواهد داشت.
با پخش این خبر همه به تکاپو افتادند؛ مردان برای زنان النگوهای آنچنانی خریدند و قسم خوردند که دیگر گرد خیانت نچرخند، معشوقه های جفاکار با خون خود برای عاشقان دلسوخته ی دیروز نامه های فدایت شوم و در نبودت به ارزش ات پی بردم عزیزم نوشتند، حتا یک رییس جمهور در اقدامی جسورانه اعلام کرد به هرکدام از مادرانی که کودکش در جنگ اخیر کشته شده یک دستگاه خودرو هدیه خواهد کرد، آسایشگاه های سالمندان با هجوم یکباره ی فرزندهایی روبرو شد که باز هم نیامده بودند پدران و مادران از کار افتاده - چیزی شبیه از اسب افتاده - را ببرند بلکه آمده بودند از زبان آنها که دم مرگ از توقف زمین برای بچه هایشان ناراحت بودند بشنوند که آه آنها عامل نابودی بشریت که خانواده مهمترین رکن اش بود، نبوده است. همچنین یک مسوول زندان و یک بازجو در یک برنامه ی مستقیم تلویزیونی که پشتیبان مالی اش یک تولید کننده ی کرم ضد آفتاب بود از نویسنده ای که مویش پشت میله ها سفید شده بود عذرخواهی کردند و نویسنده هم در پاسخ به این حرکت بشردوستانه با گونه هایی فرو رفته تشریح کرد که اگر آه او بگیر بود سالها قبل باید تمدن بشری با هرچه سانسورچی و دیکتاتور و صدا خفه کن و ناشر بدحساب در آن است به خط پایان می رسید.
هرچه زمان می گذشت و درخت ها زیر تابش بی وقفه ی خورشید می سوختند و گیاهانِ آن سو با دستانی فرو افتاده آنقدر دی اکسید کربن تولید می کردند که خود از نفس می افتادند و آذوقه کم و کمتر می شد تلاش ها برای نجات بشریت که وجود کهکشان هایی با فاصله چند تریلیون سال نوری هم که نورشان در طول تاریخ بشری در راه بود و هنوز به این کره ی بلادیده نرسیده بود به وجود آنها بستگی داشت شدت می گرفت و به فرج از این ستون به آن ستون معتقدها و امروز فردا کن ها بلکه بلا مرتفع شود یکی یکی کوتاه می آمدند و زبان باز می کردند؛ دیکتاتوری مادام العمر به همراه کابینه اش در کشوری دوردست تصمیم گرفتند پای تمامی زندانیان سیاسی آن کشور را با صابون بشویند و با حوله پاک کنند - این مراسم به کمک حامیان مالی برنامه یعنی تولید کنندگان صابون پاشور و حوله ی پا خشک کن به صورت مستقیم برای تمامی مردم دنیا حتا بومیان آدمخوار قبیله ای کشف نشده در اعماق جنگل های استوایی پخش شد- همچنین یک اوستا از کشیده ای که به ناحق به گوش شاگردش زده بود پرده برداشت، یک قاضی بازنشسته در نیمکره ی روز و در مقابل دوربین های تلویزیونی اعتراف کرد: پیش از این جریان هم شب ها به سختی خوابش می برده، یک هنرپیشه ی سینما که در لحظات وقوع این ایست تاریخی در مقابل چشمان گرسنه ای از پشت شیشه، گاز محکمی به همبرگرش زده بود در مصاحبه با یک نشریه اعلام کرد: اگر این بلا رفع شود دیگر محالست لب به همبرگر بزند، به سیب زمینی سرخ کرده هم تا پنجاه درصد لب نخواهد زد، یک شهردار از طرح اسکان زمستانی کارتن خواب ها خبر داد و صاحب یک کارخانه ی اسلحه سازی قول داد شکلات هایی به شکل مسلسل خودکار و نارنجک دستی بسازد و میان کودکان بی سرپرست تقسیم کند، حتا یک گلفروش با چشمانی که از گرسنگی وق زده بود از طبع لطیف تمامی شعرا حلالیت طلبید و یک فوتبالیست که به طور کاملا اتفاقی در زندگی اش دو کتاب و نصفی خوانده بود در نطق غرایی که در بازدید از شیرخوارگاه از روی نوشته کرد گفت: امروز زمان انجام کارهایی مهمتر از عبور دادن یک کره از یک خط قراردادی فرا رسیده است. در اینجا لبخند معناداری زد و از تمامی طرفداران، بازیکنان، روسای باشگاه ها، توپ جمع کن ها و بوقچی ها و تدارکاتچی های تیم های حریف که به آنها گل زده بود و فحش مادر داده بود عذر تقصیر خواست و در پایان افزود: اینها لازمه ی ورزش اند. البته در اینجا تپق زد چون نتوانست خط خودش را بخواند، مدیر یک کارخانه ی محصولات لبنی راز خشک شدن تدریجی دریاچه ی تفریحی پشت کارخانه را افشاء کرد وی در حالی که صدایش می لرزید گفت: آب هم مانند شیر برای بدن ضروریست.
بالاخره آنقدر ساکنان این کره اقدامات غلط کردم و جبرانی انجام دادند که آخر سر در یک روز، یا در یک شب، یا در یک دم غروب یا در یک گرگ و میش صبحگاهی - برحسب اینکه کجای آن بودی - زمین با صدای چرخ های زنگ زده ی یک گاری که الاغی لنگ بخواهد آن را با هزار سلام و صلوات از چاله درآورد به حرکت افتاد و این صدا را تمام ساکنان آن شنیدند، صدایی که چندان امیدوارکننده نبود و اصلا بعید نبود همین فردا با آه کودکی که توپ پلاستیکی اش زیر چرخ های ماشینی انژکتوری، تمام اتوماتیک، با شیشه ی برقی و فرمان هیدرولیک له شده و مادرش هم دیگر پولی برای توپ به او نخواهد داد برای همیشه بایستد.
زنان کودکان شان را محکم تر در آغوش فشردند و اصلا این استدلال که اگر به این شکل نمی مردند فردا در انفجاری، جنگی، یا یک همچین چیزی می مردند آرام شان نمی کرد. مردها در یک گیجی همگانی و از روی پیش زمینه ی فکری موهومی که می گوید هرچه شد اول حساب بانکی ات را خالی کن، ابتدا به بانک ها هجوم آوردند و صف های طویلی را هم در نیمه ی شب و هم در نیمه ی روز ایجاد کردند و مدتی طول کشید تا بفهمند این تتمه ی تمدن بشری که باید پول بدهی تا آش بخوری حالا دیگر معنایی ندارد و این شد که همگی به خواروبار فروشی ها حمله کردند و هرچند صاحبان این قبیل مغازه ها با تفنگ دو لول یا سنگ ترازو از دارایی خود چند لحظه ای دفاع کردند اما در مقابل سیل مردمی که فکر می کردند هرکه یک کنسرو بیشتر داشت یک روز بیشتر در این دنیای سراسر روز یا یک شب بیشتر در این دنیای همیشه شب زنده خواهد ماند از یک دست انداز کوچک در برابر یک هجده چرخ افسار گسیخته ی ترمز دستی رها شده کم اثرتر بودند. البته در این میان امیدوارترین مردم فروشندگان کالاهایی بودند که خورده نمی شدند که هرکدام سعی می کردند با نازل ترین قیمت پیشنهادی و با بغضی هنوز مصنوعی در گلو از همکارانِ کمتر امیدوار خود اجناس شان را بخرند و انبار کنند که حالا آمدیم و زمین دوباره چرخید، در بازار کسی برده که در پیشامدهای غیرمترقبه فکرش بهتر کار کند. بماند که هیچکدام شان معنای این کلمه را نمی دانستند. در این هیر و ویر بعضی ها هم که سال ها سرزنش را یدک می کشیدند و به اندازه ی طول تاریخ منتظر بودند تا تق چیزی در بیاید و حق بودن شان اثبات شود از غارهای شان درآمدند، سرشان را از روی کتاب های خاک گرفته و موریانه زده شان برداشتند و گفتند: اصلا از اول هم زمین نمی چرخید و با خنده ی موذیانه ای اضافه کردند: حالا دیدید کاری که پدران ما آن زمان می خواستند با آن یارو بکنند درست بود. و بعد با چند تلفن شدیداللحن دستور برچیده شدن هرچیز فکری را از روی کره ی ساکن صادر کردند و بعد دوباره کتاب هایشان را که با هربار ورق زدن پودر می شدند ورق زدند.
اما زمین سر چرخیدن نداشت، انگار اثر لگدی که زمانی به او زده بودند به یکباره از بین رفته بود. دلگیرترین نقاط زمین آن جاهایی بودند که خورشید در غروبی گیر کرده بود که تمامی نداشت مثل لقمه ای که در گلو گیر کرده باشد و آن نیمه ی زرد شعله ور خیال فرو رفتن در افقی را نداشت که جهانگردان در روزهای پیش می دیدند چگونه وجودش را قبل از غرق کامل ریز ریز می کند و روی موج ها می ریزد و شاید جالب ترین جاها - البته از نگاه یک ناظر خارجی مثلا یک بیگانه در کره ای دیگر که پای تلسکوپ مشغول تخمه شکستن باشد جالب ترین - آن سرزمین هایی بودند که خورشید در طلوعی ابدی - نیمی پشت دندانه دندانه ی کوه ها- خشک اش زده بود، می گفتی کسی ست که از دیواری سرک کشیده و با دیدن چیزی، صحنه ای، واقعه ای بر جا مانده است، نه توانی دارد برای پایین رفتن نه دل و جراتی برای بالاکشیدن خود. دو روز که گذشت - البته دو روز از روی چرخش عقربه های ساعت - تعداد افرادی که به چیزی ایمان آوردند به رکورد باورنکردنی بیست میلیارد و هشتصد میلیون و هفتصد هزار و نهصد و چهل و شش نفر رسید - جمعیت روی زمین در آن سال منهای دو نفر، آن دونفر باقیمانده هم یکی در طرف شب هنوز به بیدار شدن رضایت نداده بود و از لای چشم تغییر ساعت را نتیجه ی شوخی بی مزه ی اطرافیان می دانست و دیگری در طرف روز سیاستمداری بود که به شعار حزب اش پایبند مانده بود که می گفت: برای رای آوردن باید خلاف جریان آب شنا کرد. همچنین در پایان این دو روز بشر به حد نصاب سی و پنج ساعت و ده دقیقه بدون جنگ رسید که پس از آخرین جنگ جهانی سابقه نداشت. در طی این زمان در سمت روز فروش چتر آفتابگیر که با تدابیر شدید امنیتی انجام می گرفت بیشترین سود را روانه ی جیب فروشندگان آن کرد که معلوم نبود این همه چتر را برای کدام روز صد هزار سالی انبار کرده بودند و در سمت شب چراغ قوه با فاصله ای بسیار زیاد بر بالای جدول پرفروش ها قرار گرفت. در دنیا فقط بچه مدرسه ای ها خود را چندان درگیر این توقف ناگهانی نکرده بودند و بی خیال در زیر نگاه های نگران و خردکننده ی مادران و پدران برای خود ورجه ورجه می کردند.
به هرحال بعد از چند بار دیگر چرخیدن عقربه ی کوچک ساعت، یک دانشمند علوم ماوراء الطبیعه در یک برنامه ی تلویزیونی به نام زمین ایستاد که هرشب ساعت هشت شب برای کل ساکنان این سیاره ی نفرین شده پخش می شد و لابه لایش پر بود از تبلیغات چتر و چراغ قوه به صورت یکی در میان و زیر نویس اش تبلیغ توری بود با این عنوان که اگر از خوابیدن در آفتاب خسته شده اید و یا اگر نگران کاهش ویتامین ب بدن خود هستید تورهای بیست و چهار ساعته ی فلان تور شما را با کمترین هزینه به نیمه ی دیگر خواهد برد، اعلام کرد: علت این ایست ناگهانی فقط می تواند شکسته شدن دلی باشد و آهی که به قدر کفایت از اعماق وجود کشیده شده است و تا رضایت ندادن صاحب آه این وضع ادامه خواهد داشت.
با پخش این خبر همه به تکاپو افتادند؛ مردان برای زنان النگوهای آنچنانی خریدند و قسم خوردند که دیگر گرد خیانت نچرخند، معشوقه های جفاکار با خون خود برای عاشقان دلسوخته ی دیروز نامه های فدایت شوم و در نبودت به ارزش ات پی بردم عزیزم نوشتند، حتا یک رییس جمهور در اقدامی جسورانه اعلام کرد به هرکدام از مادرانی که کودکش در جنگ اخیر کشته شده یک دستگاه خودرو هدیه خواهد کرد، آسایشگاه های سالمندان با هجوم یکباره ی فرزندهایی روبرو شد که باز هم نیامده بودند پدران و مادران از کار افتاده - چیزی شبیه از اسب افتاده - را ببرند بلکه آمده بودند از زبان آنها که دم مرگ از توقف زمین برای بچه هایشان ناراحت بودند بشنوند که آه آنها عامل نابودی بشریت که خانواده مهمترین رکن اش بود، نبوده است. همچنین یک مسوول زندان و یک بازجو در یک برنامه ی مستقیم تلویزیونی که پشتیبان مالی اش یک تولید کننده ی کرم ضد آفتاب بود از نویسنده ای که مویش پشت میله ها سفید شده بود عذرخواهی کردند و نویسنده هم در پاسخ به این حرکت بشردوستانه با گونه هایی فرو رفته تشریح کرد که اگر آه او بگیر بود سالها قبل باید تمدن بشری با هرچه سانسورچی و دیکتاتور و صدا خفه کن و ناشر بدحساب در آن است به خط پایان می رسید.
هرچه زمان می گذشت و درخت ها زیر تابش بی وقفه ی خورشید می سوختند و گیاهانِ آن سو با دستانی فرو افتاده آنقدر دی اکسید کربن تولید می کردند که خود از نفس می افتادند و آذوقه کم و کمتر می شد تلاش ها برای نجات بشریت که وجود کهکشان هایی با فاصله چند تریلیون سال نوری هم که نورشان در طول تاریخ بشری در راه بود و هنوز به این کره ی بلادیده نرسیده بود به وجود آنها بستگی داشت شدت می گرفت و به فرج از این ستون به آن ستون معتقدها و امروز فردا کن ها بلکه بلا مرتفع شود یکی یکی کوتاه می آمدند و زبان باز می کردند؛ دیکتاتوری مادام العمر به همراه کابینه اش در کشوری دوردست تصمیم گرفتند پای تمامی زندانیان سیاسی آن کشور را با صابون بشویند و با حوله پاک کنند - این مراسم به کمک حامیان مالی برنامه یعنی تولید کنندگان صابون پاشور و حوله ی پا خشک کن به صورت مستقیم برای تمامی مردم دنیا حتا بومیان آدمخوار قبیله ای کشف نشده در اعماق جنگل های استوایی پخش شد- همچنین یک اوستا از کشیده ای که به ناحق به گوش شاگردش زده بود پرده برداشت، یک قاضی بازنشسته در نیمکره ی روز و در مقابل دوربین های تلویزیونی اعتراف کرد: پیش از این جریان هم شب ها به سختی خوابش می برده، یک هنرپیشه ی سینما که در لحظات وقوع این ایست تاریخی در مقابل چشمان گرسنه ای از پشت شیشه، گاز محکمی به همبرگرش زده بود در مصاحبه با یک نشریه اعلام کرد: اگر این بلا رفع شود دیگر محالست لب به همبرگر بزند، به سیب زمینی سرخ کرده هم تا پنجاه درصد لب نخواهد زد، یک شهردار از طرح اسکان زمستانی کارتن خواب ها خبر داد و صاحب یک کارخانه ی اسلحه سازی قول داد شکلات هایی به شکل مسلسل خودکار و نارنجک دستی بسازد و میان کودکان بی سرپرست تقسیم کند، حتا یک گلفروش با چشمانی که از گرسنگی وق زده بود از طبع لطیف تمامی شعرا حلالیت طلبید و یک فوتبالیست که به طور کاملا اتفاقی در زندگی اش دو کتاب و نصفی خوانده بود در نطق غرایی که در بازدید از شیرخوارگاه از روی نوشته کرد گفت: امروز زمان انجام کارهایی مهمتر از عبور دادن یک کره از یک خط قراردادی فرا رسیده است. در اینجا لبخند معناداری زد و از تمامی طرفداران، بازیکنان، روسای باشگاه ها، توپ جمع کن ها و بوقچی ها و تدارکاتچی های تیم های حریف که به آنها گل زده بود و فحش مادر داده بود عذر تقصیر خواست و در پایان افزود: اینها لازمه ی ورزش اند. البته در اینجا تپق زد چون نتوانست خط خودش را بخواند، مدیر یک کارخانه ی محصولات لبنی راز خشک شدن تدریجی دریاچه ی تفریحی پشت کارخانه را افشاء کرد وی در حالی که صدایش می لرزید گفت: آب هم مانند شیر برای بدن ضروریست.
بالاخره آنقدر ساکنان این کره اقدامات غلط کردم و جبرانی انجام دادند که آخر سر در یک روز، یا در یک شب، یا در یک دم غروب یا در یک گرگ و میش صبحگاهی - برحسب اینکه کجای آن بودی - زمین با صدای چرخ های زنگ زده ی یک گاری که الاغی لنگ بخواهد آن را با هزار سلام و صلوات از چاله درآورد به حرکت افتاد و این صدا را تمام ساکنان آن شنیدند، صدایی که چندان امیدوارکننده نبود و اصلا بعید نبود همین فردا با آه کودکی که توپ پلاستیکی اش زیر چرخ های ماشینی انژکتوری، تمام اتوماتیک، با شیشه ی برقی و فرمان هیدرولیک له شده و مادرش هم دیگر پولی برای توپ به او نخواهد داد برای همیشه بایستد.
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٩:٢٦ ب.ظ روز ۱۳۸٥/٥/۱٥
تگ ها :
.
خودت را به خوردن شلیلی مهمان کن
وقتی
چشم اندازی نیست.
وقتی
چشم اندازی نیست.
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٦:٤٢ ب.ظ روز ۱۳۸٥/٥/۱٤
تگ ها :
کودکانه

كودك! نترس هيچ
جنگي دگر به پاست.
آنجا بهشت توست.
اين جنگ مال ماست.
...
مويي نمي شود
كم از وجود تو
دنيا چه كاره است
در هست و بود تو؟
...
بين بزرگ ها
دعوا شده كنون
هرچند مي چكد
از دامن تو خون
...
در ظلمت جهان
لي لي كن اي عزيز!
با جسم له شده
كم قي كن اي عزيز!
...
بازيچه ات چه بود؟
در انهدام بمب
همبازي ات كه بود؟
قبل از سلام بمب
...
يك لحظه، يك صدا
ويرانه شد جهان
كودك! نترس هيچ
در جاي خود بمان.
...
اين زندگي به بمب
آخر نمي شود.
اين ظلمِ بي سبب
به مادر نمي شود.
...
دنبال خنده هات
در لاي گرد و خاك
پيدا نمي كنند
آن جسم سرد و پاك
...
تو غرق بازي و
ما غرق غصه ايم
قايم شدي تو را
پيدا نمي كنيم.
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٢:٠٧ ق.ظ روز ۱۳۸٥/٥/۱٠
تگ ها :
پاره خاطره ها
غمگین مباش
که غمگین نیستم.
وقتی تو نباشی
چشمانت را در نگاهی خواهم جست.
حتما کسی هست
که روزگاری
از پیش ات گذشته باشد.
.
اشک هایم
از درد دوری ات
دریاهای جدا از هم را پیوند می دهند.
حال نمی دانم
دوری ات را
جدایی بنامم
یا پیوند!
.
رفتی
دیوار سفید بود.
هر روز خطی سیاه بر دیوار – روز شمار رنج-
حال دیگر جای خط کشیدن نیست
دیوار یکدست سیاه.
بیا تا باور کنم
که بالاتر از سیاهی هم رنگی هست.
شهریور 75
.............
در سینی
دفتر شعرم است
پیاله ی اشکم
و قندانی از شیرینی خاطرات گذشته.
سه بار از زیر آن بگذر
سفر بی خطر!
فروردین 76
............
مرا
در دشت های سرد بی حاصلی آفریدند
که انتهایش افق بود
و ابتدایش افق
و هیچ جویباری خط افق را نمی شکست
و هیچ بادی هیچ علفی را نمی رقصاند
و هیچ پرنده ای
پرواز را به من نمی آموخت
و فریاد چیزی نبود که بدانم
و خدا تعریف نمی شد.
.
کاش فرصت تو را من داشتم.
کاش اختیار دشت های خشک به دست من بود.
کاش می شد آخرین شمع را من فوت کنم.
کاش رقص در باران را به من می سپردی
و دستان پر اشکت را به من می پاشیدی
و التهاب شب های مرا
اندکی
در آخرین شعله ی اتاقت پنهان می کردی
و درخت ها را این اندازه بلند نمی کشیدی
شاید مهمانی گنجشک ها را می دیدم
یا برای جوجه ای لالایی آرامشی می خواندم.
کاش مرا به مرداب پشت بیشه ها پای بند نمی کردی
کاش با سنگی تنهایی پنجره را نمی شکستی
و دستان مرا با سردی اش تنها نمی گذاشتی
و حدیث رفتن
چون وردی مرموز بر لبانت نمی نشست.
اردیبهشت 76
............
خدا ! غمی ست در دلم، گذشته صد هزار را
چگونه طی کنم چنین غربت ناگوار را؟
چگونه من سفر کنم دراین سکوت سرد شب؟
چگونه دل رها کند حسرت کوله بار را؟
منی که باده از لبم، ز بوسه دل نمی کند
چگونه در کشم دمی هق هق انتظار را؟
چگونه دم نیاورم رفتن یار دلکشم؟
رفته و زخم بر زده این دل بی قرار را
رفته که آورد برم باده ی دیگری ولی
بس که به ناز می رود می کشم اش هوار را
وقت گذشته قرنی و باده نمی رسد به من
می شمرم به دور و بر ساغر بیشمار را
تا که رسد عدد به صد یار به ناز می رسد
می بده یار دلکشم این جسد خمار را.
شهریور 78
که غمگین نیستم.
وقتی تو نباشی
چشمانت را در نگاهی خواهم جست.
حتما کسی هست
که روزگاری
از پیش ات گذشته باشد.
.
اشک هایم
از درد دوری ات
دریاهای جدا از هم را پیوند می دهند.
حال نمی دانم
دوری ات را
جدایی بنامم
یا پیوند!
.
رفتی
دیوار سفید بود.
هر روز خطی سیاه بر دیوار – روز شمار رنج-
حال دیگر جای خط کشیدن نیست
دیوار یکدست سیاه.
بیا تا باور کنم
که بالاتر از سیاهی هم رنگی هست.
شهریور 75
.............
در سینی
دفتر شعرم است
پیاله ی اشکم
و قندانی از شیرینی خاطرات گذشته.
سه بار از زیر آن بگذر
سفر بی خطر!
فروردین 76
............
مرا
در دشت های سرد بی حاصلی آفریدند
که انتهایش افق بود
و ابتدایش افق
و هیچ جویباری خط افق را نمی شکست
و هیچ بادی هیچ علفی را نمی رقصاند
و هیچ پرنده ای
پرواز را به من نمی آموخت
و فریاد چیزی نبود که بدانم
و خدا تعریف نمی شد.
.
کاش فرصت تو را من داشتم.
کاش اختیار دشت های خشک به دست من بود.
کاش می شد آخرین شمع را من فوت کنم.
کاش رقص در باران را به من می سپردی
و دستان پر اشکت را به من می پاشیدی
و التهاب شب های مرا
اندکی
در آخرین شعله ی اتاقت پنهان می کردی
و درخت ها را این اندازه بلند نمی کشیدی
شاید مهمانی گنجشک ها را می دیدم
یا برای جوجه ای لالایی آرامشی می خواندم.
کاش مرا به مرداب پشت بیشه ها پای بند نمی کردی
کاش با سنگی تنهایی پنجره را نمی شکستی
و دستان مرا با سردی اش تنها نمی گذاشتی
و حدیث رفتن
چون وردی مرموز بر لبانت نمی نشست.
اردیبهشت 76
............
خدا ! غمی ست در دلم، گذشته صد هزار را
چگونه طی کنم چنین غربت ناگوار را؟
چگونه من سفر کنم دراین سکوت سرد شب؟
چگونه دل رها کند حسرت کوله بار را؟
منی که باده از لبم، ز بوسه دل نمی کند
چگونه در کشم دمی هق هق انتظار را؟
چگونه دم نیاورم رفتن یار دلکشم؟
رفته و زخم بر زده این دل بی قرار را
رفته که آورد برم باده ی دیگری ولی
بس که به ناز می رود می کشم اش هوار را
وقت گذشته قرنی و باده نمی رسد به من
می شمرم به دور و بر ساغر بیشمار را
تا که رسد عدد به صد یار به ناز می رسد
می بده یار دلکشم این جسد خمار را.
شهریور 78
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٩:٠٧ ب.ظ روز ۱۳۸٥/٥/۸
تگ ها :
نظرات ()


