نامه ای به وودی
وودی عزیز! اکنون که این نامه را برایت می نویسم به تاریخ شما سیزدهم سپتامبر 2006 است و به تاریخ ما بیست و دوم شهریور 1385. می دانم که دیر شده است وودی عزیز، دو روز هم دیر شده است ولی گرفتار بودم و تازه امروز توانستم وقتی گیر بیاورم و برایت نامه ای بنویسم و به خاطر واقعه یازدهم سپتامبر پنج سال قبل با تو همدردی کنم. دوست عزیز می دانم که خیلی به نیویورک علاقه داری و جانت برای منهتن در می رود و پنج سال است که حسابی افسردگی گرفته ای برای آن دو برج، برای 3054 نفری که کشته شده اند، برای آن 340 آتش نشان یا برای آن 60 قهرمان پلیس یا برای آن کسانی که خودشان را از آن بالا به پایین انداختند یا برای آن جوانی که از برج دوم به پدرمادرش زنگ زده بود و گفته بود جایش امن است در حالی که نمی دانست برج دوم زودتر فرو می ریزد. می دانم خیلی احساساتت جریحه دار شده، به غرورت لطمه خورده و خودت را می خوری ولی دوست عزیز اینقدر خودت را اذیت نکن در دنیا از این اتفاق ها کم نبوده و نیست و نخواهد بود فقط شاید تو نمی دانی یا نخواسته ای بدانی یا نگذاشته اند بدانی یا نشده بدانی، برای اینکه بدانی تو در دنیا تنها نیستی چندتایی از آنها را که به من خیلی نزدیک بوده برایت تعریف می کنم می دانم که تسلای وجودت خواهد بود مثل عمه ی بزرگ من که از وقتی پسرش را کشتند همه اش صفحات ترحیم روزنامه ها را می خواند و خبرهای بد را و فکر کنم اینجوری آرام می شود. به هرحال ببخش که چندتا بیشتر نیست، یعنی خیلی بیشتر هست من یادم نیست. راستی یک گله هم از تو دارم اینکه چرا تو در این روزها که نام خواهم برد برای من نامه ای نمی نویسی و مرا تسلی نمی دهی؟ درست است که کشور تو در خیلی از این اتفاقها دست داشته ولی باور کن من تو را اصلا مقصر نمی دانم و خوشحال می شوم که برایم نامه بنویسی.
وودی عزیز! یکشنبه دوازده تیر سال 67 ساعت 10 و چهل و هفت دقیقه کجا بودی؟ ببخشید بگذار به تاریخ خودتان بگویم هوممم...سوم جولای 1988. اگر یادت رفته ولش کن، مهم نیست دوست عزیز خودت را اذیت نکن. این لحظه ایست که ناو وینسنس هواپیمای مسافربری ایرباس 300 (مسافربری دوست من می فهمی؟) را که به شماره 655 عازم دوبی بود با 156 مرد، 53 زن،57 کودک 2 تا 12 ساله و 8 کودک زیر دو سال بر فراز آبهای خلیج فارس خاکستر کرد. وودی عزیز! می بینی چقدر ساده است! همه اش یک لحظه است و باور کن در ایرباس 300 ما کسی آن هواپیمای کره جنوبی را که روس ها آن سال زده بودند یادش نبود و فکرش را هم نمی کرد تا چند لحظه ی دیگر پودر شود. پس زیاد خودت را برای آن 3157 کودکی که در واقعه یازدهم سپتامبر بی پدر یا مادر شدند ناراحت نکن. راستی اگر روزی ناخدا ویل راجرز را دیدی سلام ما را به او برسان و بگو ما ایرانی ها هیچوقت نامش را فراموش نخواهیم کرد.
خوب رفیق! آماده باش. سوال بعدی: هفتم تیر 66 ،ساعتش را نمی دانم، یادت هست چه کار می کردی؟ خودت تاریخش را به میلادی برگردان. کجا بودی دوست من وقتی سردشت را بمباران شیمیایی می کردند؟ داشتی همبرگرت را می خوردی یا سی ان ان ات را نگاه می کردی و چس فیلت را می خوردی و می دانم که هیچ شبکه ی خبری هم خبرش را گزارش نداد، برای همین تو تقصیری نداری چون حتا مردم خود ما هم حلبچه را در بیست و هشتم اسفند 66 ( همان 16 و 17 مارس 1988) بیشتر به خاطر دارند تا سردشت را و بچه های سردشت را و آسیب دیدگان سردشت را که هنوز سرفه می کنند و تاول می زنند و درد می کشند و شب ها تا صبح خواب ندارند. راستی می دانم که به آمار و ارقام خیلی علاقه داری، پس حتما می دانی در حلبچه 5000 نفر در یک آن کشته شدند. راستی خواستم عکسی از بچه های سردشت برایت بگذارم که جای سالمی در بدن ندارند یا آن عکس معروف حلبچه را که مردی نوزاد در بغل سر بر پله نهاده و نوزاد رو به آسمان سفید شده ولی دیدم تو دلت نازک است و تحمل این چیزها را نداری.
از همه ی این ها که بگذریم ساعت 6 صبح (آخ که نمی دانی ساعت 6 صبح خواب در روستا چه کیفی دارد!) سی و یکم تیر 67 (یکی از روزهای همان جولای 1988 خودمان) می دانی روستای زرده که کلا 1146 نفر جمعیت داشت 270 نفر از جمعیت اش را به یکباره از دست داد. تازه می دانی نکته ی جالب ( جالب؟) این است که این بمباران شیمیایی یک هفته بعد از آتش بس انجام شد. می بینی از تو بدشانس تر هم وجود دارد، کاریش نمی شود کرد دوست من! زندگیست دیگر. راستی تا یادم نرفته برایت بنویسم که می خواستم آن عکس رامسفلد با صدام را برایت بفرستم ولی حیف که کمی تار بود و بدکیفیت و پشیمان شدم.
رفیق شفیق! چون می دانم اگر تمام تاریخ ها را برایت بنویسم دیگر باید کار و زندگی را ول کنی و هر روز برای من تسلا نامه بفرستی از تاریخ بمباران شیمیایی بیمارستان صحرایی سومار در قصر شیرین (بیمارستان دوست من و صدام آن روزها برای تو دیکتاتور سازنده ای در کشوری دور در خاورمیانه بود و یادم هست اولین بار که دیدمت فرق ایران و عراق را نمی دانستی و فکر می کردی یک کشورند)، منطقه شیخ سله، باباجانی جوانرود، منطقه دیره، روستاهای سامار و شامار و دالاهو در کرمانشاه و اشنویه و بانه و آبادان را برایت نمی نویسم فقط گفتم که بدانی.
وودی جان! اگر گفتی 22 سپتامبر 1980( باز هم سپتامبر دوست من!) چه اتفاقی افتاد؟ راهنمایی ات می کنم بر اثر این اتفاق تا 20 آگوست 1988، تعداد ناقابل 213 هزار نفر از مردم کشور من کشته شدند، 335 هزار نفر معلول و 40 هزار نفر اسیر شدند و هزار میلیارد خسارت به بار آمد چون باید سلاح های شما فروش می رفت تا تو بتوانی همبرگرت را بخوری یا چس فیلت را و مردم سرزمین های شما بتوانند بیمه ی بیکاری بگیرند و هزار کوفت و زهرمار دیگر. ببخش رفیق کمی احساساتی شدم. راستی می دانی تا سال 2003 ( پانزده سال بعد، می دانی پانزده سال بعد از آتش بس یعنی چقدر؟) هنوز تمامی اسرای ما به کشور برنگشته بودند. هنوز یادت نیامده 22 سپتامبر 80 شروع چه جنگی بود؟ می دانم جنگ ویتنام شما طولانی تر بود. می دانم ما در طولانی ترین جنگ های قرن دوم شده ایم. مقام اول هیچوقت درد و رنج نفر دوم را نمی فهمد. وای! مرا ببخش. همه اش می گفتم اسم ویتنام را نیاورم تا نکند باز به غرورت بربخورد و بروی توی لب. از دستم در رفت. شرمنده! راستی (چقدر می گویم راستی!) تا یادم نرفته برایت بگویم اگر این بار به ایران بیایی و با هم دور ایران بگردیم در روستاها و ده کوره های سر راهمان که کلا چند خانه بیشتر نیستند قبرهایی را خواهی دید که یک پرچم ایران بر فرازشان افراشته شده، این ها قربانیان جنگ ما هستند و از تعدادشان شاید خنده ات بگیرد (که اگر خنده ات بگیرد دوستانه بگویم توی دهنت خواهم زد!) و شاید بپرسی که شهر یا دهی به این کوچکی چگونه می تواند این همه کشته در جنگ داده باشد. ولی آن پرچم ها که در باد تکان می خورند واقعی هستند و نشان می دهند که می شود. راستی در آن هشت سال تعطیلاتت را کجاها می رفتی؟ سریال فرندز (دوستان) شروع شده بود یا نه؟ راستی در آن سال ها چرا حتا راجز واترز که این همه ضد جنگ است یادی از ما نکرد اگر دیدیش بپرس که راجر عزیز تمام اسمی که از ما آوردی، تمام سهم ما، باید به آن جریان گروگان های آمریکایی در رادیو کی ای او اس ختم می شد که: آیا تو فکر می کنی ایرانی های تروریست گروگان های آمریکایی را تحویل می دادند اگر رونالد ریگان رییس جمهور می شد؟ راجر عزیز! حقش بود آن وقت که خبری از تروریست ها نبود تو اولین کسی باشی که این لقب را به ما می دهد؟ راجر عزیز! مزد سالها به پایت نشستن و به کودکی ات گریستن و در خانه آهنگ هایت را گوش دادن زیر غرغر اطرافی ها که این مزخرفات چیه گوش میدی این بود؟ همه ی این ها را به واترز عزیز بگو و کتف اش را ببوس. راستی وودی جان می دانی هنوز 2 میلیون و چهارصد هزار هکتار زمین این کشور آلوده به مین است و به طور متوسط روزی 15 نفر پایشان را روی آنها می گذارند.
ببین یک خاطره از شب بیست و نه تیر 67 یادم آمد می دانی شب قبول قطعنامه ی 598 بود همان آگوست 88 شما. درست وقتی اخبار ساعت هفت داشت خبرش را می گفت من سرم در فوتبال خورده بود زمین و حال تهوع داشتم و مطمئن بودم صبح نشده می میرم. آخ یادم آمد که قبلا برایت گفته بودم پس باقیش را ولش.
دیگر نمی خواهم وقتت را بگیرم فقط چند سوال مانده که بپرسم. دهم اسفند 66 فکر کنم ساعت 6 و 7 شب بود، زیاد مطمئن نیستم آخر می دانی آن شب من فقط نه سالم بود، اگر گفتی شروع چه چیزی بود؟ شروع موشک باران تهران. چه اصطلاح شاعرانه ایست این موشک باران! من و مریم توی خانه تنها بودیم، مریم چهارده سالش بود. بابا و مامان رفته بودند ترمینال جنوب بسته ای را بگیرند. ما صداهایی شنیدیم و برق رفت و ما فکر کردیم باز هم بمباران است. یک هو کسی محکم به در حیاط کوبید. من به مریم چسبیدم و رفتیم کورمال کورمال در را باز کردیم. آقای مخترع بود همسایه ی روبرویی مان که می گفت بابا زنگ زده و گفته که ما تنهاییم و او بیاید ما را ببرد خانه ی خودشان که نترسیم تا آنها برسند. ما تلفن نداشتیم. من به بالا نگاه کردم و هنوز خطوط سرخ ضد هوایی را یادم هست و آن صداهایی را که تنم را می لرزاند و مثل همیشه نبود. دوست من! حتا برای یک بچه ی نه ساله هم سخت است که در اتاقی بنشیند و فکر کند تا یک لحظه ی دیگر نیست و نابود خواهد شد. آقای مخترع را برایت بگویم، خیلی می ترسید، از ما بیشتر می ترسید. او که ما را برده تا نترسیم با حرکات غیرارادی اش بیشتر ما را می ترساند و ما جان به سر شدیم تا مامان و بابا آمدند و من رفتم زیر چادر مامان و تازه آن وقت بود که فهمیدیم صداهای عجیب آن شب بمباران نبوده و موشکباران شروع شده. فردا بابا پنجره ها را با چسب ضربدر زد و پشتی ها را هم چید پشت پنجره و دیگر برنامه ی هر شب و روزمان شد شمردن موشک ها و نمی دانم چرا آن روزها ما مثل ملت ستمدیده ی امروز لبنان نبودیم و خونمان کمرنگ تر بود. بگذریم. راستی آقای مخترع الان سالهاست بیماری اعصاب گرفته و خانه نشین شده، گاهی از بابا خبرش را می گیرم. گفتم برایت بگویم شاید کنجکاو باشی بدانی می دانم که خیلی ملت کنجکاوی هستید.
بی رودرواسی بگویم دیگر حوصله ی نوشتن ندارم اصلا حوصله ندارم بپرسم ساعت هشت و پانزده دقیقه صبح 6 آگوست 1945 یا سه روز بعد در نهم آگوست همان سال کجا بودی؟ خودت بفهم دیگر. ببین دیشب مستندی در مورد یازده سپتامبر می دیدم در یک صحنه اش سه ژاپنی با همان دفتر دستک ها و کت و شلوارهای اتوکشیده ی همیشگی شان در یکی از خیابان های منتهی به مرکز تجارت جهانی ژست گرفته بودند و دوربین شان را به یکی داده بودند تا از آنها با منظره ی تخریب برج ها در پشت سرشان عکس یادگاری بگیرد. گفتم که اگر دیده ای خودت را زیادی ناراحت نکنی به هرحال دوست من چیزی که عوض دارد گله ندارد.
در ضمن نگاهی به این آدرس بینداز گمان کنم قدری از ناراحتی ات برای قربانیان یازده سپتامبر کم خواهد شد و دیگر اینقدر خودت را عذاب نمی دهی:
http://www.gandhitoday.org/hiroshima.html
زیاده عرضی نیست. دوستدارت حامد. ایران. تهران. خیابان ایرانشهر
پی نوشت: راستی ببین وودی! یازدهم سپتامبر 1973 و سالوادور آلنده عموی همین ایزابل خودمان را یادت هست؟ گفتم شاید یادت رفته باشد.
وودی عزیز! یکشنبه دوازده تیر سال 67 ساعت 10 و چهل و هفت دقیقه کجا بودی؟ ببخشید بگذار به تاریخ خودتان بگویم هوممم...سوم جولای 1988. اگر یادت رفته ولش کن، مهم نیست دوست عزیز خودت را اذیت نکن. این لحظه ایست که ناو وینسنس هواپیمای مسافربری ایرباس 300 (مسافربری دوست من می فهمی؟) را که به شماره 655 عازم دوبی بود با 156 مرد، 53 زن،57 کودک 2 تا 12 ساله و 8 کودک زیر دو سال بر فراز آبهای خلیج فارس خاکستر کرد. وودی عزیز! می بینی چقدر ساده است! همه اش یک لحظه است و باور کن در ایرباس 300 ما کسی آن هواپیمای کره جنوبی را که روس ها آن سال زده بودند یادش نبود و فکرش را هم نمی کرد تا چند لحظه ی دیگر پودر شود. پس زیاد خودت را برای آن 3157 کودکی که در واقعه یازدهم سپتامبر بی پدر یا مادر شدند ناراحت نکن. راستی اگر روزی ناخدا ویل راجرز را دیدی سلام ما را به او برسان و بگو ما ایرانی ها هیچوقت نامش را فراموش نخواهیم کرد.
خوب رفیق! آماده باش. سوال بعدی: هفتم تیر 66 ،ساعتش را نمی دانم، یادت هست چه کار می کردی؟ خودت تاریخش را به میلادی برگردان. کجا بودی دوست من وقتی سردشت را بمباران شیمیایی می کردند؟ داشتی همبرگرت را می خوردی یا سی ان ان ات را نگاه می کردی و چس فیلت را می خوردی و می دانم که هیچ شبکه ی خبری هم خبرش را گزارش نداد، برای همین تو تقصیری نداری چون حتا مردم خود ما هم حلبچه را در بیست و هشتم اسفند 66 ( همان 16 و 17 مارس 1988) بیشتر به خاطر دارند تا سردشت را و بچه های سردشت را و آسیب دیدگان سردشت را که هنوز سرفه می کنند و تاول می زنند و درد می کشند و شب ها تا صبح خواب ندارند. راستی می دانم که به آمار و ارقام خیلی علاقه داری، پس حتما می دانی در حلبچه 5000 نفر در یک آن کشته شدند. راستی خواستم عکسی از بچه های سردشت برایت بگذارم که جای سالمی در بدن ندارند یا آن عکس معروف حلبچه را که مردی نوزاد در بغل سر بر پله نهاده و نوزاد رو به آسمان سفید شده ولی دیدم تو دلت نازک است و تحمل این چیزها را نداری.
از همه ی این ها که بگذریم ساعت 6 صبح (آخ که نمی دانی ساعت 6 صبح خواب در روستا چه کیفی دارد!) سی و یکم تیر 67 (یکی از روزهای همان جولای 1988 خودمان) می دانی روستای زرده که کلا 1146 نفر جمعیت داشت 270 نفر از جمعیت اش را به یکباره از دست داد. تازه می دانی نکته ی جالب ( جالب؟) این است که این بمباران شیمیایی یک هفته بعد از آتش بس انجام شد. می بینی از تو بدشانس تر هم وجود دارد، کاریش نمی شود کرد دوست من! زندگیست دیگر. راستی تا یادم نرفته برایت بنویسم که می خواستم آن عکس رامسفلد با صدام را برایت بفرستم ولی حیف که کمی تار بود و بدکیفیت و پشیمان شدم.
رفیق شفیق! چون می دانم اگر تمام تاریخ ها را برایت بنویسم دیگر باید کار و زندگی را ول کنی و هر روز برای من تسلا نامه بفرستی از تاریخ بمباران شیمیایی بیمارستان صحرایی سومار در قصر شیرین (بیمارستان دوست من و صدام آن روزها برای تو دیکتاتور سازنده ای در کشوری دور در خاورمیانه بود و یادم هست اولین بار که دیدمت فرق ایران و عراق را نمی دانستی و فکر می کردی یک کشورند)، منطقه شیخ سله، باباجانی جوانرود، منطقه دیره، روستاهای سامار و شامار و دالاهو در کرمانشاه و اشنویه و بانه و آبادان را برایت نمی نویسم فقط گفتم که بدانی.
وودی جان! اگر گفتی 22 سپتامبر 1980( باز هم سپتامبر دوست من!) چه اتفاقی افتاد؟ راهنمایی ات می کنم بر اثر این اتفاق تا 20 آگوست 1988، تعداد ناقابل 213 هزار نفر از مردم کشور من کشته شدند، 335 هزار نفر معلول و 40 هزار نفر اسیر شدند و هزار میلیارد خسارت به بار آمد چون باید سلاح های شما فروش می رفت تا تو بتوانی همبرگرت را بخوری یا چس فیلت را و مردم سرزمین های شما بتوانند بیمه ی بیکاری بگیرند و هزار کوفت و زهرمار دیگر. ببخش رفیق کمی احساساتی شدم. راستی می دانی تا سال 2003 ( پانزده سال بعد، می دانی پانزده سال بعد از آتش بس یعنی چقدر؟) هنوز تمامی اسرای ما به کشور برنگشته بودند. هنوز یادت نیامده 22 سپتامبر 80 شروع چه جنگی بود؟ می دانم جنگ ویتنام شما طولانی تر بود. می دانم ما در طولانی ترین جنگ های قرن دوم شده ایم. مقام اول هیچوقت درد و رنج نفر دوم را نمی فهمد. وای! مرا ببخش. همه اش می گفتم اسم ویتنام را نیاورم تا نکند باز به غرورت بربخورد و بروی توی لب. از دستم در رفت. شرمنده! راستی (چقدر می گویم راستی!) تا یادم نرفته برایت بگویم اگر این بار به ایران بیایی و با هم دور ایران بگردیم در روستاها و ده کوره های سر راهمان که کلا چند خانه بیشتر نیستند قبرهایی را خواهی دید که یک پرچم ایران بر فرازشان افراشته شده، این ها قربانیان جنگ ما هستند و از تعدادشان شاید خنده ات بگیرد (که اگر خنده ات بگیرد دوستانه بگویم توی دهنت خواهم زد!) و شاید بپرسی که شهر یا دهی به این کوچکی چگونه می تواند این همه کشته در جنگ داده باشد. ولی آن پرچم ها که در باد تکان می خورند واقعی هستند و نشان می دهند که می شود. راستی در آن هشت سال تعطیلاتت را کجاها می رفتی؟ سریال فرندز (دوستان) شروع شده بود یا نه؟ راستی در آن سال ها چرا حتا راجز واترز که این همه ضد جنگ است یادی از ما نکرد اگر دیدیش بپرس که راجر عزیز تمام اسمی که از ما آوردی، تمام سهم ما، باید به آن جریان گروگان های آمریکایی در رادیو کی ای او اس ختم می شد که: آیا تو فکر می کنی ایرانی های تروریست گروگان های آمریکایی را تحویل می دادند اگر رونالد ریگان رییس جمهور می شد؟ راجر عزیز! حقش بود آن وقت که خبری از تروریست ها نبود تو اولین کسی باشی که این لقب را به ما می دهد؟ راجر عزیز! مزد سالها به پایت نشستن و به کودکی ات گریستن و در خانه آهنگ هایت را گوش دادن زیر غرغر اطرافی ها که این مزخرفات چیه گوش میدی این بود؟ همه ی این ها را به واترز عزیز بگو و کتف اش را ببوس. راستی وودی جان می دانی هنوز 2 میلیون و چهارصد هزار هکتار زمین این کشور آلوده به مین است و به طور متوسط روزی 15 نفر پایشان را روی آنها می گذارند.
ببین یک خاطره از شب بیست و نه تیر 67 یادم آمد می دانی شب قبول قطعنامه ی 598 بود همان آگوست 88 شما. درست وقتی اخبار ساعت هفت داشت خبرش را می گفت من سرم در فوتبال خورده بود زمین و حال تهوع داشتم و مطمئن بودم صبح نشده می میرم. آخ یادم آمد که قبلا برایت گفته بودم پس باقیش را ولش.
دیگر نمی خواهم وقتت را بگیرم فقط چند سوال مانده که بپرسم. دهم اسفند 66 فکر کنم ساعت 6 و 7 شب بود، زیاد مطمئن نیستم آخر می دانی آن شب من فقط نه سالم بود، اگر گفتی شروع چه چیزی بود؟ شروع موشک باران تهران. چه اصطلاح شاعرانه ایست این موشک باران! من و مریم توی خانه تنها بودیم، مریم چهارده سالش بود. بابا و مامان رفته بودند ترمینال جنوب بسته ای را بگیرند. ما صداهایی شنیدیم و برق رفت و ما فکر کردیم باز هم بمباران است. یک هو کسی محکم به در حیاط کوبید. من به مریم چسبیدم و رفتیم کورمال کورمال در را باز کردیم. آقای مخترع بود همسایه ی روبرویی مان که می گفت بابا زنگ زده و گفته که ما تنهاییم و او بیاید ما را ببرد خانه ی خودشان که نترسیم تا آنها برسند. ما تلفن نداشتیم. من به بالا نگاه کردم و هنوز خطوط سرخ ضد هوایی را یادم هست و آن صداهایی را که تنم را می لرزاند و مثل همیشه نبود. دوست من! حتا برای یک بچه ی نه ساله هم سخت است که در اتاقی بنشیند و فکر کند تا یک لحظه ی دیگر نیست و نابود خواهد شد. آقای مخترع را برایت بگویم، خیلی می ترسید، از ما بیشتر می ترسید. او که ما را برده تا نترسیم با حرکات غیرارادی اش بیشتر ما را می ترساند و ما جان به سر شدیم تا مامان و بابا آمدند و من رفتم زیر چادر مامان و تازه آن وقت بود که فهمیدیم صداهای عجیب آن شب بمباران نبوده و موشکباران شروع شده. فردا بابا پنجره ها را با چسب ضربدر زد و پشتی ها را هم چید پشت پنجره و دیگر برنامه ی هر شب و روزمان شد شمردن موشک ها و نمی دانم چرا آن روزها ما مثل ملت ستمدیده ی امروز لبنان نبودیم و خونمان کمرنگ تر بود. بگذریم. راستی آقای مخترع الان سالهاست بیماری اعصاب گرفته و خانه نشین شده، گاهی از بابا خبرش را می گیرم. گفتم برایت بگویم شاید کنجکاو باشی بدانی می دانم که خیلی ملت کنجکاوی هستید.
بی رودرواسی بگویم دیگر حوصله ی نوشتن ندارم اصلا حوصله ندارم بپرسم ساعت هشت و پانزده دقیقه صبح 6 آگوست 1945 یا سه روز بعد در نهم آگوست همان سال کجا بودی؟ خودت بفهم دیگر. ببین دیشب مستندی در مورد یازده سپتامبر می دیدم در یک صحنه اش سه ژاپنی با همان دفتر دستک ها و کت و شلوارهای اتوکشیده ی همیشگی شان در یکی از خیابان های منتهی به مرکز تجارت جهانی ژست گرفته بودند و دوربین شان را به یکی داده بودند تا از آنها با منظره ی تخریب برج ها در پشت سرشان عکس یادگاری بگیرد. گفتم که اگر دیده ای خودت را زیادی ناراحت نکنی به هرحال دوست من چیزی که عوض دارد گله ندارد.
در ضمن نگاهی به این آدرس بینداز گمان کنم قدری از ناراحتی ات برای قربانیان یازده سپتامبر کم خواهد شد و دیگر اینقدر خودت را عذاب نمی دهی:
http://www.gandhitoday.org/hiroshima.html
زیاده عرضی نیست. دوستدارت حامد. ایران. تهران. خیابان ایرانشهر
پی نوشت: راستی ببین وودی! یازدهم سپتامبر 1973 و سالوادور آلنده عموی همین ایزابل خودمان را یادت هست؟ گفتم شاید یادت رفته باشد.
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۸:٥٩ ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٢٢
تگ ها :
نوبت
در مردگان خویش نظر می بندیم با طرح خنده ای/ و نوبت خود را انتظار می کشیم بی هیچ خنده ای
الف. شین
لطفا به سوالات چهارگزینه ای زیر پاسخ دهید.
(راهنمایی: پاسخ اغلب پرسشها گزینه دال می باشد.) مدت زمان آزمون 30 ثانیه.
1. شما کسی هستید که از زندگی سیر شده و می خواهد خودش را سر به نیست کند، چه می کنید؟
الف. نیم متر طناب می خرید و خود را حلق آویز می کنید.
ب. مرگ موش می خرید و با نان و پنیر و بوقلمونتان آن را نوش جان می کنید.
ج. برای اینکه ثابت کنید بویی از ادبیات برده اید خود را با گاز خفه می کنید.
د. یک بلیط هواپیما می خرید، مقصدش مهم نیست.
2. شما ساکن سرخس هستید، نامزدتان در بندر ماهشهر فوت می کند، شما بدون نامزدتان نمی خواهید به زندگی ادامه دهید، چه می کنید؟
الف. خود را از سرخس به نزدیک ترین شهری که فرودگاه دارد می رسانید و در آنجا خود را حلق آویز می کنید.
ب. خود را از سرخس به نزدیک ترین شهری که فرودگاه دارد می رسانید و در آنجا با گلوله به زندگی خود خاتمه می دهید.
ج. خود را از سرخس به نزدیک ترین شهری که فرودگاه دارد می رسانید و در آنجا خود را زیر قطار می اندازید.
د. خود را از سرخس به نزدیک ترین شهری که فرودگاه دارد می رسانید و در آنجا بلیط اولین پرواز به ماهشهر را می خرید.
3. شما وزیر راه و ترابری کشوری هستید، در دوران وزارت تان هواپیمایی با سیصد مسافر به کوه می خورد چون سیستم رادارش از کار افتاده، یک موتورش روغن سوزی داشته، بال سمت چپ اش سوراخ بوده و بین راه هم سوخت اش تمام شده و خلبان هم خلبان هواپیمای سمپاش بوده و گنجایش هواپیما هم 50 نفر بوده و 250 نفر را ایستاده و توی بوفه سوار کرده بوده اند، اولین واکنش شما چه خواهد بود؟
الف. استعفاء می دهید.
ب. از مردم عذرخواهی می کنید.
ج. گزینه الف و ب
د. می گویید: مرگ بر آمریکا!
4. از میان گزینه های زیر کدام یک تعداد بیشتری را به کام مرگ کشیده اند؟
الف. اصغر قاتل
ب. بیجه
ج. خفاش شب
د. طراح توپولوف
5. شما سوار هواپیما از جایی عازم تهران هستید، کدام نقطه ی زیر را برای فرود اضطراری انتخاب می کنید؟
الف. اتوبان قم
ب. محوطه تخت جمشید
ج. میدان نقش جهان اصفهان
د. بلوار یافت آباد- شهرک توحید – مجتمع مسکونی کارکنان نیروی هوایی – بلوک یازده - طبقه همکف – زنگ سمت راست
6. اگر تلفات هوایی و زمینی در ایران کم شود چه می شود؟
الف. فرصت برای اعتراض به تحریم های آمریکا کم می آوریم.
ب. ترس مردم از اینکه یک هواپیما روی پشت بام شان فرود اضطراری کند کم می شود و دیگر مردم فقط از زلزله و جنگ و وبا و آنفولانزای مرغی و گران شدن قیمت بنزین خواهند ترسید.
ج. جمعیت ایران با هندوستان برابری خواهد کرد.
د. همین یک مقام اولی که به جز رضازاده در دنیا داریم را هم از دست می دهیم.
7. شما سوار هواپیما شده اید، چه وقت از زنده بودنتان مطمئن می شوید؟
الف. بعد از اوج گرفتن هواپیما.
ب. بعد از فرود هواپیما.
ج. بعد از توقف کامل هواپیما.
د. بعد از اینکه به خانه رسیدید و یک لیوان آب قند خوردید و یک دوش آب سرد گرفتید و یک فصل گریه کردید از فرط هیجان و استرس و همه ی عزیزان را بغل گرفتید و از اخبار شنیدید که در همانروز و ساعت در جای دیگری هواپیمایی سقوط کرده و فعلا قرعه به نام شما نخورده.
8. یک ایرانی بیشتر در کدام محل وجود خدا را احساس می کند؟
الف. در منطقه عملیاتی والفجر هشت
ب. در مسجد
ج. در مشهد مقدس
د. در داخل هواپیمای متعلق به هواپیمایی ایران ایر فرو رفته در صندلی با دستی کوتاه شده از همه جا.
9. شاعر این مصرع را در کجا سروده : زندگی زیباست ای زیباپسند!...؟
الف. بر لب جوی
ب. بر بالای درخت نارگیل
ج. در سواحل آنتالیا
د. در هواپیمای بویینگ مدل تهران الف و در ارتفاع بیست هزار پایی از سطح زمین
10. شما دچار کمبود هیجان هستید...
الف. با هواپیمایی لوفتانزا خود را به شهربازی مونیخ می رسانید.
ب. با هواپیمایی بریتیش ایرویز یا آلیتالیا خود را به شهربازی لندن می رسانید.
ج. با هواپیمایی امارات خود را به شهربازی دوبی می رسانید.
د. با هواپیمایی ملی ایران(هما) خود را به خدا می رسانید.
11. شما از خارج از کشور می خواهید به مام وطن برگردید، چون وطن پرستید از هواپیمایی کشورتان استفاده می کنید و بلیط مجانی پروازی داخلی را نیز من باب جایزه یا خون بها دریافت می کنید، حتما:
الف. وقت نمی کنید از آن استفاده کنید و باطل می شود و جان به در می برید.
ب. از آن استفاده کرده و بر اثر اضطراب سکته کرده و فوت می کنید.
ج. از آن استفاده کرده و سقوط کرده و در خاک وطن خاکستر می شوید.
د. با لبخندی موذیانه آن بلیط را به یکی از دشمنانتان می بخشید. (توضیح: در پروازهای داخلی اصلا شناسنامه یا کارت هویت طرف را نمی بینند.)
12. شما از مرز بازرگان می خواهید خود را هرچه سریعتر به تهران برسانید چه می کنید؟(فرض کنید بازرگان به تهران هواپیما هم دارد.)
الف. با الاغ به سه راه مرند می روید از آنجا با سواری خود را به آستارا می رسانید، از آستارا با کشتی به بندر انزلی رفته و از آنجا با اتوبوس به تهران می رسید.
ب. از مرز بازرگان پیاده به ترکیه می گریزید، از ترکیه با پنهان شدن در تریلی های عبوری خود را به آلمان می رسانید، در آلمان تقاضای پناهندگی می کنید، بعد از چند سال با هویت جعلی ولی با هواپیمایی لوفتانزا به تهران پرواز می کنید.
ج. خیلی بی دردسر خود را می کشید و وصیت می کنید جنازه تان را در تهران تحویل این آدرس بدهند.
د. پیاده به راه می افتید، به تهران که برسید خضری چیزی شده اید.
13. علت سوانح هوایی در ایران چیست؟
الف. فقط آمریکاست که تنها کشوریست در دنیا که هواپیما می سازد و چون خیلی خیلی بیشعور است به ما نمی دهد چون ما به او فحش می دهیم و شکل پرچمش را روی آسفالت می کشیم و جای ستاره هایش جمجمه می کشیم و از در و دیوار سفارتش یک زمانی رفته ایم بالا و جاسوس هایش را گروگان گرفته ایم و هواپیمای ایرباس مان را هم کوبیده ایم به موشک آنها.
ب. گزینه ی الف
ج. گزینه ی ب
د. گزینه ج
14. شما می خواهید سوار هواپیما شوید، چه مرگی در انتظارتان است؟
الف. پله متحرک هواپیما از جای خود در می آید، شما از شش هفت متر سقوط می کنید و ضربه مغزی می شوید و بعد از دو ماه در کما می میرید.
ب. تمامی موتورها، دستگاه های کنترل و ناوبری هواپیما ناگهان از کار می افتد و خلبان از روی خطای انسانی هواپیما را به کوه می کوبد و شما پودر می شوید.
ج. هواپیما در مجتمعی مسکونی فرود می آید، شما از انفجار و آتش سوزی جان به در می برید و ساختمان روی سرتان خراب می شود.
د. هواپیما به سلامت روی باند می نشیند ولی متوقف نمی شود و داخل رودخانه می افتد و شما غرق می شوید.
15. شما از فقر و گرسنگی در حال مرگید، پارتی کلفتی در هواپیمایی دارید که به شما پیشنهاد مهمانداری هواپیما می دهد...
الف. به پارتی کلفت تان می گویید که اگر می تواند برایتان کاری در ستاد خنثی کردن بمب یا پاکسازی مین های منفجر نشده ی جنگ دست و پا کند که خطرش کمتر است.
ب. نمی پذیرید و سه ماه بعد از گرسنگی می میرید.
ج. می پذیرید و در کمتر از سه ماه بعد می میرید.
د. یک بلیط به هر مقصدی که خواستید از پارتی کلفتتان می گیرید و فی الفور خود را از این زندگی نکبت بار راحت می کنید.
16. کدام مرگ دسته جمعی برای اعلام عزای عمومی واجب تر است؟
الف. مرگ بیست نفر در عراق که به هرحال جنگ بوده و نا آرام است و اشغال است و حکومت مرکزی قوی ندارد و غیره.
ب. مرگ سی نفر در کابل که به هرحال جنگ بوده و هست و خواهد بود.
ج. مرگ چهل نفر در لبنان که به هرحال محل مناقشه ی اعراب و اسراییل است و درگیری است و آدم ها کشته می شوند.
د. مرگ بیست و هشت یا نود نفر! که فقط از بندرعباس عازم مشهد بوده اند در کشوری که نه جنگ است و نه درگیری و نه محل مناقشه و نه هیچ چیز دیگر.
17. در کدام فاجعه ی زیر احتمال خطا در آمار کشته ها از بقیه بیشتر است؟
الف. انفجار بمب اتمی
ب. طوفان کاترینا یا ریتا یا پولینا یا آنجلینا
ج. نسل کشی در آنگولا در یک دوره ی زمانی پانزده ساله
د. کنده شدن چرخ یک هواپیمای مسافربری
18. وظیفه ماموران آتش نشانی در قبال سوختن یک هواپیما بر روی باند چه می باشد؟
الف. ریختن آب به روی جعبه سیاه که خیلی مهم است و تا به حال همه ی اسرار سقوط ها را افشا کرده.
ب. ریختن آب به روی خلبان هواپیما که گرمش شده.
ج. انجام حرکات کششی برای گرم کردن بدن قبل از حمل اجساد.
د. در قبال سوختن یک هواپیما بر روی باند کسی وظیفه ای ندارد.
19. اگر عامل انسانی پس از سقوط هواپیما زنده بماند چه می کنیم؟
الف. همه ی تقصیرها را به گردن آمریکا می اندازیم.
ب. به سفرهای استانی خود ادامه می دهیم.
ج. عامل انسانی را به جرم زنده ماندن به پرواز مادام العمر با توپولف محکوم می کنیم.
د. از مردم ستمدیده ی لبنان حمایت می کنیم.
20. اگر روز جمعه و در همان ساعت یک و چهل و پنج دقیقه سوار هواپیمایی از شیراز به تهران بوده ایم نه از بندرعباس به مشهد و در نتیجه به همین سادگی و مسخرگی فعلا زنده مانده ایم چه می کنیم؟
الف. احساس افسردگی عمیق می کنیم که زندگی چه بی ارزش است به ویژه در این مام وطن.
ب. نوبت خود را انتظار می کشیم بی هیچ خنده ای.
ج. از گل هاشمیان هم احساس خوشحالی نمی کنیم.
د. گزینه های الف و ب و جیم و وبلاگ خود را به روز می کنیم.
......
متاسفانه این مطلب یک هفته دیر شد چون در سفر دسترسی به شبکه جهانی ممکن نبود.
الف. شین
لطفا به سوالات چهارگزینه ای زیر پاسخ دهید.
(راهنمایی: پاسخ اغلب پرسشها گزینه دال می باشد.) مدت زمان آزمون 30 ثانیه.
1. شما کسی هستید که از زندگی سیر شده و می خواهد خودش را سر به نیست کند، چه می کنید؟
الف. نیم متر طناب می خرید و خود را حلق آویز می کنید.
ب. مرگ موش می خرید و با نان و پنیر و بوقلمونتان آن را نوش جان می کنید.
ج. برای اینکه ثابت کنید بویی از ادبیات برده اید خود را با گاز خفه می کنید.
د. یک بلیط هواپیما می خرید، مقصدش مهم نیست.
2. شما ساکن سرخس هستید، نامزدتان در بندر ماهشهر فوت می کند، شما بدون نامزدتان نمی خواهید به زندگی ادامه دهید، چه می کنید؟
الف. خود را از سرخس به نزدیک ترین شهری که فرودگاه دارد می رسانید و در آنجا خود را حلق آویز می کنید.
ب. خود را از سرخس به نزدیک ترین شهری که فرودگاه دارد می رسانید و در آنجا با گلوله به زندگی خود خاتمه می دهید.
ج. خود را از سرخس به نزدیک ترین شهری که فرودگاه دارد می رسانید و در آنجا خود را زیر قطار می اندازید.
د. خود را از سرخس به نزدیک ترین شهری که فرودگاه دارد می رسانید و در آنجا بلیط اولین پرواز به ماهشهر را می خرید.
3. شما وزیر راه و ترابری کشوری هستید، در دوران وزارت تان هواپیمایی با سیصد مسافر به کوه می خورد چون سیستم رادارش از کار افتاده، یک موتورش روغن سوزی داشته، بال سمت چپ اش سوراخ بوده و بین راه هم سوخت اش تمام شده و خلبان هم خلبان هواپیمای سمپاش بوده و گنجایش هواپیما هم 50 نفر بوده و 250 نفر را ایستاده و توی بوفه سوار کرده بوده اند، اولین واکنش شما چه خواهد بود؟
الف. استعفاء می دهید.
ب. از مردم عذرخواهی می کنید.
ج. گزینه الف و ب
د. می گویید: مرگ بر آمریکا!
4. از میان گزینه های زیر کدام یک تعداد بیشتری را به کام مرگ کشیده اند؟
الف. اصغر قاتل
ب. بیجه
ج. خفاش شب
د. طراح توپولوف
5. شما سوار هواپیما از جایی عازم تهران هستید، کدام نقطه ی زیر را برای فرود اضطراری انتخاب می کنید؟
الف. اتوبان قم
ب. محوطه تخت جمشید
ج. میدان نقش جهان اصفهان
د. بلوار یافت آباد- شهرک توحید – مجتمع مسکونی کارکنان نیروی هوایی – بلوک یازده - طبقه همکف – زنگ سمت راست
6. اگر تلفات هوایی و زمینی در ایران کم شود چه می شود؟
الف. فرصت برای اعتراض به تحریم های آمریکا کم می آوریم.
ب. ترس مردم از اینکه یک هواپیما روی پشت بام شان فرود اضطراری کند کم می شود و دیگر مردم فقط از زلزله و جنگ و وبا و آنفولانزای مرغی و گران شدن قیمت بنزین خواهند ترسید.
ج. جمعیت ایران با هندوستان برابری خواهد کرد.
د. همین یک مقام اولی که به جز رضازاده در دنیا داریم را هم از دست می دهیم.
7. شما سوار هواپیما شده اید، چه وقت از زنده بودنتان مطمئن می شوید؟
الف. بعد از اوج گرفتن هواپیما.
ب. بعد از فرود هواپیما.
ج. بعد از توقف کامل هواپیما.
د. بعد از اینکه به خانه رسیدید و یک لیوان آب قند خوردید و یک دوش آب سرد گرفتید و یک فصل گریه کردید از فرط هیجان و استرس و همه ی عزیزان را بغل گرفتید و از اخبار شنیدید که در همانروز و ساعت در جای دیگری هواپیمایی سقوط کرده و فعلا قرعه به نام شما نخورده.
8. یک ایرانی بیشتر در کدام محل وجود خدا را احساس می کند؟
الف. در منطقه عملیاتی والفجر هشت
ب. در مسجد
ج. در مشهد مقدس
د. در داخل هواپیمای متعلق به هواپیمایی ایران ایر فرو رفته در صندلی با دستی کوتاه شده از همه جا.
9. شاعر این مصرع را در کجا سروده : زندگی زیباست ای زیباپسند!...؟
الف. بر لب جوی
ب. بر بالای درخت نارگیل
ج. در سواحل آنتالیا
د. در هواپیمای بویینگ مدل تهران الف و در ارتفاع بیست هزار پایی از سطح زمین
10. شما دچار کمبود هیجان هستید...
الف. با هواپیمایی لوفتانزا خود را به شهربازی مونیخ می رسانید.
ب. با هواپیمایی بریتیش ایرویز یا آلیتالیا خود را به شهربازی لندن می رسانید.
ج. با هواپیمایی امارات خود را به شهربازی دوبی می رسانید.
د. با هواپیمایی ملی ایران(هما) خود را به خدا می رسانید.
11. شما از خارج از کشور می خواهید به مام وطن برگردید، چون وطن پرستید از هواپیمایی کشورتان استفاده می کنید و بلیط مجانی پروازی داخلی را نیز من باب جایزه یا خون بها دریافت می کنید، حتما:
الف. وقت نمی کنید از آن استفاده کنید و باطل می شود و جان به در می برید.
ب. از آن استفاده کرده و بر اثر اضطراب سکته کرده و فوت می کنید.
ج. از آن استفاده کرده و سقوط کرده و در خاک وطن خاکستر می شوید.
د. با لبخندی موذیانه آن بلیط را به یکی از دشمنانتان می بخشید. (توضیح: در پروازهای داخلی اصلا شناسنامه یا کارت هویت طرف را نمی بینند.)
12. شما از مرز بازرگان می خواهید خود را هرچه سریعتر به تهران برسانید چه می کنید؟(فرض کنید بازرگان به تهران هواپیما هم دارد.)
الف. با الاغ به سه راه مرند می روید از آنجا با سواری خود را به آستارا می رسانید، از آستارا با کشتی به بندر انزلی رفته و از آنجا با اتوبوس به تهران می رسید.
ب. از مرز بازرگان پیاده به ترکیه می گریزید، از ترکیه با پنهان شدن در تریلی های عبوری خود را به آلمان می رسانید، در آلمان تقاضای پناهندگی می کنید، بعد از چند سال با هویت جعلی ولی با هواپیمایی لوفتانزا به تهران پرواز می کنید.
ج. خیلی بی دردسر خود را می کشید و وصیت می کنید جنازه تان را در تهران تحویل این آدرس بدهند.
د. پیاده به راه می افتید، به تهران که برسید خضری چیزی شده اید.
13. علت سوانح هوایی در ایران چیست؟
الف. فقط آمریکاست که تنها کشوریست در دنیا که هواپیما می سازد و چون خیلی خیلی بیشعور است به ما نمی دهد چون ما به او فحش می دهیم و شکل پرچمش را روی آسفالت می کشیم و جای ستاره هایش جمجمه می کشیم و از در و دیوار سفارتش یک زمانی رفته ایم بالا و جاسوس هایش را گروگان گرفته ایم و هواپیمای ایرباس مان را هم کوبیده ایم به موشک آنها.
ب. گزینه ی الف
ج. گزینه ی ب
د. گزینه ج
14. شما می خواهید سوار هواپیما شوید، چه مرگی در انتظارتان است؟
الف. پله متحرک هواپیما از جای خود در می آید، شما از شش هفت متر سقوط می کنید و ضربه مغزی می شوید و بعد از دو ماه در کما می میرید.
ب. تمامی موتورها، دستگاه های کنترل و ناوبری هواپیما ناگهان از کار می افتد و خلبان از روی خطای انسانی هواپیما را به کوه می کوبد و شما پودر می شوید.
ج. هواپیما در مجتمعی مسکونی فرود می آید، شما از انفجار و آتش سوزی جان به در می برید و ساختمان روی سرتان خراب می شود.
د. هواپیما به سلامت روی باند می نشیند ولی متوقف نمی شود و داخل رودخانه می افتد و شما غرق می شوید.
15. شما از فقر و گرسنگی در حال مرگید، پارتی کلفتی در هواپیمایی دارید که به شما پیشنهاد مهمانداری هواپیما می دهد...
الف. به پارتی کلفت تان می گویید که اگر می تواند برایتان کاری در ستاد خنثی کردن بمب یا پاکسازی مین های منفجر نشده ی جنگ دست و پا کند که خطرش کمتر است.
ب. نمی پذیرید و سه ماه بعد از گرسنگی می میرید.
ج. می پذیرید و در کمتر از سه ماه بعد می میرید.
د. یک بلیط به هر مقصدی که خواستید از پارتی کلفتتان می گیرید و فی الفور خود را از این زندگی نکبت بار راحت می کنید.
16. کدام مرگ دسته جمعی برای اعلام عزای عمومی واجب تر است؟
الف. مرگ بیست نفر در عراق که به هرحال جنگ بوده و نا آرام است و اشغال است و حکومت مرکزی قوی ندارد و غیره.
ب. مرگ سی نفر در کابل که به هرحال جنگ بوده و هست و خواهد بود.
ج. مرگ چهل نفر در لبنان که به هرحال محل مناقشه ی اعراب و اسراییل است و درگیری است و آدم ها کشته می شوند.
د. مرگ بیست و هشت یا نود نفر! که فقط از بندرعباس عازم مشهد بوده اند در کشوری که نه جنگ است و نه درگیری و نه محل مناقشه و نه هیچ چیز دیگر.
17. در کدام فاجعه ی زیر احتمال خطا در آمار کشته ها از بقیه بیشتر است؟
الف. انفجار بمب اتمی
ب. طوفان کاترینا یا ریتا یا پولینا یا آنجلینا
ج. نسل کشی در آنگولا در یک دوره ی زمانی پانزده ساله
د. کنده شدن چرخ یک هواپیمای مسافربری
18. وظیفه ماموران آتش نشانی در قبال سوختن یک هواپیما بر روی باند چه می باشد؟
الف. ریختن آب به روی جعبه سیاه که خیلی مهم است و تا به حال همه ی اسرار سقوط ها را افشا کرده.
ب. ریختن آب به روی خلبان هواپیما که گرمش شده.
ج. انجام حرکات کششی برای گرم کردن بدن قبل از حمل اجساد.
د. در قبال سوختن یک هواپیما بر روی باند کسی وظیفه ای ندارد.
19. اگر عامل انسانی پس از سقوط هواپیما زنده بماند چه می کنیم؟
الف. همه ی تقصیرها را به گردن آمریکا می اندازیم.
ب. به سفرهای استانی خود ادامه می دهیم.
ج. عامل انسانی را به جرم زنده ماندن به پرواز مادام العمر با توپولف محکوم می کنیم.
د. از مردم ستمدیده ی لبنان حمایت می کنیم.
20. اگر روز جمعه و در همان ساعت یک و چهل و پنج دقیقه سوار هواپیمایی از شیراز به تهران بوده ایم نه از بندرعباس به مشهد و در نتیجه به همین سادگی و مسخرگی فعلا زنده مانده ایم چه می کنیم؟
الف. احساس افسردگی عمیق می کنیم که زندگی چه بی ارزش است به ویژه در این مام وطن.
ب. نوبت خود را انتظار می کشیم بی هیچ خنده ای.
ج. از گل هاشمیان هم احساس خوشحالی نمی کنیم.
د. گزینه های الف و ب و جیم و وبلاگ خود را به روز می کنیم.
......
متاسفانه این مطلب یک هفته دیر شد چون در سفر دسترسی به شبکه جهانی ممکن نبود.
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۸:٤٥ ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/۱٩
تگ ها :
کنار
از کنار زندگی که بگذری
همه چیز در مسیری آرام
رام می شود.
سیاهی کاج دلپذیر می شود
در غروبی دلگیر
و تخت، بستری از رودخانه می شود
که شبی، روزی
در گریزی
تن هایمان را... تنهایی مان را
به آن سپرده ایم،
گیرم به قصد کام!
و لرزش پرده
در نور تراس
جان می گیرد
و همه چیز زیبا می شود، زیبا، زیبا
- از زیبایی بی معنا می شود-
گذشته، حال، آینده
یک زیبایی بی معنای مدام!
و زندگی جریانی می شود پیش رونده.
از کنار زندگی که بگذری
غروب، طلوعی می شود
از آن سو چو بنگری
و بودن
می شود گذر از این لحظه های شیرین بی دوام.
دیدن.
دل کندن.
از کنار زندگی که بگذری
می بینی؛
پسته هست
زیتون هست
و نور پشت پرده ها.
و ما - هرچند تلوتلوخوران - اما ایستاده ایم.
و با همان کمترین ردی از خود – که باید - بر جا مانده ایم
بی اندیشه ی بی رحمی ایام.
از زندگی که گذشتم
دیگر به هیچ بدرودی نگفتم پایان یک تجربه!
یک هوس!
ختم یک داستان خام!
که اگر تجربه ی تو هم بودم
تجربه ی بزرگی بوده ام
بزرگ بوده ام که تجربه ی تو شده ام.
حال بگذار
من همین پوسیده پارچه بر پاره استخوان باشم،
جا مانده شهیدی گمنام!
از کنار زندگی که بگذری...
همین
و تمام.
همه چیز در مسیری آرام
رام می شود.
سیاهی کاج دلپذیر می شود
در غروبی دلگیر
و تخت، بستری از رودخانه می شود
که شبی، روزی
در گریزی
تن هایمان را... تنهایی مان را
به آن سپرده ایم،
گیرم به قصد کام!
و لرزش پرده
در نور تراس
جان می گیرد
و همه چیز زیبا می شود، زیبا، زیبا
- از زیبایی بی معنا می شود-
گذشته، حال، آینده
یک زیبایی بی معنای مدام!
و زندگی جریانی می شود پیش رونده.
از کنار زندگی که بگذری
غروب، طلوعی می شود
از آن سو چو بنگری
و بودن
می شود گذر از این لحظه های شیرین بی دوام.
دیدن.
دل کندن.
از کنار زندگی که بگذری
می بینی؛
پسته هست
زیتون هست
و نور پشت پرده ها.
و ما - هرچند تلوتلوخوران - اما ایستاده ایم.
و با همان کمترین ردی از خود – که باید - بر جا مانده ایم
بی اندیشه ی بی رحمی ایام.
از زندگی که گذشتم
دیگر به هیچ بدرودی نگفتم پایان یک تجربه!
یک هوس!
ختم یک داستان خام!
که اگر تجربه ی تو هم بودم
تجربه ی بزرگی بوده ام
بزرگ بوده ام که تجربه ی تو شده ام.
حال بگذار
من همین پوسیده پارچه بر پاره استخوان باشم،
جا مانده شهیدی گمنام!
از کنار زندگی که بگذری...
همین
و تمام.
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٩:٠۳ ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٦
تگ ها :
از البرز و باغ وحش و هیچ.
ای یار! ای یگانه ترین یار! سکوت چه می تواند باشد
جز حرف های نگفته
ف.ف
وقتی خیلی خسته باشی خوابت نمی برد. وقتی خیلی دوست داشته باشی نمی توانی بگویی اش و وقتی خیلی حرف داشته باشی نمی توانی بنویسی اش. نمی دانم از این بنویسم که لابه لای اشعار شاعران معاصر پرسه زدم تا دو جمله برای صفحه ی اول کتابی بنویسم که می خواستم کادو بدهم و هیچ نمی شد نوشت و تمام ابیات و عبارات از مرگ و شکست و ناامیدی بود که گویی دست از سر ما برنمی دارد و شاعر جماعت فقط باید بنالد و یک نفر شعری مثال بیاورد از شعرای این قرنمان که این اندازه امیدبخش و آرام بخش و بخش های دیگر باشد:
و با اینهمه
با به این دنیا نیامدیم
که بمیریم
آن هم در سپیده دمی
که بوی لیمو می آید.
هرچند این شعر مرا یاد زلزله ی بم می اندازد و باز غمم می گیرد.
از البرز بنویسم که قدیمی ترین دبیرستان فعال ایران است و دولت کنونی تصمیم گرفته آن را از سال آینده واگذار به دانشگاه امیرکبیر کند و دانشگاه ها تهران را خواهند بلعید که خانه ی ما و محله ی ما و همه چیز ما را بلعیدند و حالا نوبت مدرسه ی ما دبیرستان البرز است و ما می نشینیم ساعت ها بحث و فکر می کنیم که چه کنیم با این شرایطی که همه چیز ما را گرفته و ما نمی خواهیم بگذاریم دبیرستان مان را بگیرد. البرزیان عالم متحد شوید!
بعد دیدم به قول آیدین چرا حس هیچ حرکت چریکی، اعتراضی و اصلا حرف زدن نیست. رفتم نشستم زیر درخت های البرز، روی نیمکت البرز و اصلا هیچ حسی به خود آن سالهایم نداشتم ولی آنقدر حرص خوردم از این انبساط بی دلیل دانشگاه ها - مراکز هیچ و پوچ و شعار و کوییز و فرمول و کوفت - که یک دفعه همه چیز برایم بی اهمیت شد و یادم افتاد به قول هامون همه چیز رو به نابودی میره. خواستم بنویسم از زن کور دکه دار در مرکز خوداشتغالی پارک لاله که روی لبه ی دکه اش دست کشید و گفت: به خدا شش تا بود ولی الان سه تاست و زن دکه ی بغلی خواست دلگرمی بدهد و گفت: فکرشو نکن، ببین اون چه بدبختی بوده که از... و حرفش را خورد و همه فهمیدیم. و خواستم این بیت حافظ را آن بالاها بفرستم که:
سوی من وحشی صفت عقل رمیده/آهو روشی کبک خرامی نفرستاد
خواستم از باغ وحش تهران بنویسم که مرکز افسردگیست و دیدن حیواناتی که انگار آخرین روزهای حبس قبل از اعدامشان را می گذرانند، درناهایی که با هر عبور مترو می لرزند، شیرهایی که بی حس و حال در گرما و آن سلول انفرادی ولو شده اند و آن زن به سر و صورت شان لوبیا پرت می کرد که بلند شوند و برای پتیاره ای در آفتاب دم تکان دهند و آن سرباز گفت: خانوم اگه با گلوله هم برنی این ها بلند نمی شوند و بنویسم از غمی که در چشم همه ی آن حیوانات بود و من اگر بروم کهریزک این همه شاید دلم نگیرد و بنویسم از محک که برید عضو شید تو رو خدا و یک پاراگراف از کتاب اینجا همه ی آدم ها اینجوری اند و بنویسم که چقدر سخت بود خواندن این داستان در این روزها و فقط عر نزدم و خواندم و خودم را محکوم کردم به خواندن که ببین پس پدر و مادرها چه می کشند و بنویسم از بی تفاوت شدن نسبت به همه و به همه سلام کردن و بنویسم از مرگ آن حامدی که پاچه می گرفت و فحش می داد و برایش فرق می کرد و... پس هیچ ننوشتم.
جز حرف های نگفته
ف.ف
وقتی خیلی خسته باشی خوابت نمی برد. وقتی خیلی دوست داشته باشی نمی توانی بگویی اش و وقتی خیلی حرف داشته باشی نمی توانی بنویسی اش. نمی دانم از این بنویسم که لابه لای اشعار شاعران معاصر پرسه زدم تا دو جمله برای صفحه ی اول کتابی بنویسم که می خواستم کادو بدهم و هیچ نمی شد نوشت و تمام ابیات و عبارات از مرگ و شکست و ناامیدی بود که گویی دست از سر ما برنمی دارد و شاعر جماعت فقط باید بنالد و یک نفر شعری مثال بیاورد از شعرای این قرنمان که این اندازه امیدبخش و آرام بخش و بخش های دیگر باشد:
و با اینهمه
با به این دنیا نیامدیم
که بمیریم
آن هم در سپیده دمی
که بوی لیمو می آید.
هرچند این شعر مرا یاد زلزله ی بم می اندازد و باز غمم می گیرد.
از البرز بنویسم که قدیمی ترین دبیرستان فعال ایران است و دولت کنونی تصمیم گرفته آن را از سال آینده واگذار به دانشگاه امیرکبیر کند و دانشگاه ها تهران را خواهند بلعید که خانه ی ما و محله ی ما و همه چیز ما را بلعیدند و حالا نوبت مدرسه ی ما دبیرستان البرز است و ما می نشینیم ساعت ها بحث و فکر می کنیم که چه کنیم با این شرایطی که همه چیز ما را گرفته و ما نمی خواهیم بگذاریم دبیرستان مان را بگیرد. البرزیان عالم متحد شوید!
بعد دیدم به قول آیدین چرا حس هیچ حرکت چریکی، اعتراضی و اصلا حرف زدن نیست. رفتم نشستم زیر درخت های البرز، روی نیمکت البرز و اصلا هیچ حسی به خود آن سالهایم نداشتم ولی آنقدر حرص خوردم از این انبساط بی دلیل دانشگاه ها - مراکز هیچ و پوچ و شعار و کوییز و فرمول و کوفت - که یک دفعه همه چیز برایم بی اهمیت شد و یادم افتاد به قول هامون همه چیز رو به نابودی میره. خواستم بنویسم از زن کور دکه دار در مرکز خوداشتغالی پارک لاله که روی لبه ی دکه اش دست کشید و گفت: به خدا شش تا بود ولی الان سه تاست و زن دکه ی بغلی خواست دلگرمی بدهد و گفت: فکرشو نکن، ببین اون چه بدبختی بوده که از... و حرفش را خورد و همه فهمیدیم. و خواستم این بیت حافظ را آن بالاها بفرستم که:
سوی من وحشی صفت عقل رمیده/آهو روشی کبک خرامی نفرستاد
خواستم از باغ وحش تهران بنویسم که مرکز افسردگیست و دیدن حیواناتی که انگار آخرین روزهای حبس قبل از اعدامشان را می گذرانند، درناهایی که با هر عبور مترو می لرزند، شیرهایی که بی حس و حال در گرما و آن سلول انفرادی ولو شده اند و آن زن به سر و صورت شان لوبیا پرت می کرد که بلند شوند و برای پتیاره ای در آفتاب دم تکان دهند و آن سرباز گفت: خانوم اگه با گلوله هم برنی این ها بلند نمی شوند و بنویسم از غمی که در چشم همه ی آن حیوانات بود و من اگر بروم کهریزک این همه شاید دلم نگیرد و بنویسم از محک که برید عضو شید تو رو خدا و یک پاراگراف از کتاب اینجا همه ی آدم ها اینجوری اند و بنویسم که چقدر سخت بود خواندن این داستان در این روزها و فقط عر نزدم و خواندم و خودم را محکوم کردم به خواندن که ببین پس پدر و مادرها چه می کشند و بنویسم از بی تفاوت شدن نسبت به همه و به همه سلام کردن و بنویسم از مرگ آن حامدی که پاچه می گرفت و فحش می داد و برایش فرق می کرد و... پس هیچ ننوشتم.
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٩:٢٩ ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٤
تگ ها :
نظرات ()


