تاخير
در جلسه، وقتی لابلای پچ پچ دو تا از همکارهای تازه استخدام شده اش کلمه ی تاخیر را شنید و شنید که آنقدر عقب می اندازدش که نگو گوش هایش تیز شد. ظهر، سینی غذا به دست به میز آن دو نزدیک شد و از قضای روزگار چون جای دیگری نبود همانجا نشست، دستی به چند تار مویی که برای پوشاندن کچلی از یک سو به سوی دیگر کوچ داده بود کشید و سعی کرد هرچه سریعتر سر حرف را باز کند و برود سر اصل مطلب. در مقابل نگاه های متعجب و محتاط آن دو کارمند جوان از هر دری حرف زد و حرف زد تا اینکه دید یک قاشق بیشتر پلوی چرب کف بشقاب نمانده و هنوز آن دو نم پس نداده اند، این بود که مجبور شد جریانی را که جسته و گریخته شنیده بود بپرسد. آن دو نفس راحتی کشیدند و یکی شان با جسارتی که به قیافه ی بنده بی تقصیرم اش نمی آمد کمرش را صاف کرد و گفت: آها! پس اینه و دیگری آنقدر خندید که یک دانه برنج سمج رفت توی دماغش و یک قطره ماست چکید روی میز و صندلی لرزید و پایه های کوتاه و بلندش به صدا افتاد. عصر، آن قدر در فکر خنده های آن دو بود که داروخانه را رد کرد. نیمه شب، هرچه زور می زد نمی توانست دهان های گشاد آن دو را از پیش چشمانش کنار بزند، ولی زنش که از چیزی خبر نداشت، با رضایتی عمیق، سرش به کار خودش گرم بود و به دلیل تاخیر ناگهانی و رضایتبخش آن شب کاری نداشت.
خرس يا کبريت بی خطر
از حمام درآمد، آب چکان جلوی آینه ایستاد و از ادکلن اش که بعضی وقت ها می زد دو کف دست به صورت چسباند، کشوی لباس هایش را که کشید از بودن قوطی در آن مطمئن شد، حساب تعدادشان را داشت. لباس پوشید. ده بار تلویزیون را روشن کرد و کانالها را تا ته رفت، از دایره ی بسته ای که دور فرش می زد خارج شد و از پنجره نگاهی به کوچه انداخت و از اینکه پیرزن روبرویی پیدایش نبود دلگرم شد، چند بار دستش را کاسه کرد جلوی دهانش و ها کرد، از پاکت سیگار که وقتی از ترمینال برمی گشت خریده بود به زحمت یکی بیرون کشید، در تمام کابینت ها را باز و بسته کرد، روی تمام لبه ها دست کشید تا کبریت را پیدا کرد، روی مبل نشست، حالا می توانست با خیال راحت دود سیگار را ول بدهد توی صورت در و دیوار و نگران کاهش بهره ی هوشی نباشد. کبریت را بر کناره ی قوطی کشید، جرقه ای کنده شد و افتاد روی خرس پشمالوی بچه که پای مبل افتاده بود و بر و بر نگاهش می کرد، کبریتِ بی خطر بود خیر سرش!
چند دقیقه بعد هرچه زنگ در خودش را به دیوار کوبید از جایش تکان نخورد که نخورد، مثل ناسزایی به خرس نگاه می کرد حتا می شود گفت خرس هم سرزنش بار نگاهش می کرد و اما سیگار...سیگار هم برای خودش دود می کرد.
حشرات
پشه نزدیک شدن اش را اعلام کرد، اگر به سکوت می نشست بیشترین کاری که می کرد خاراندن محل گزش بود نه ضربه ای، که مبادا پشه ی بیگناه را چون اعلانی بر بازوی برهنه بچسباند. دست و پای مورچه ای در نور چراغ برق زد، چراغی که از سقف بر نیمه شب و بی خوابی می تابید. چشم گرداند و مورچه را دنبال کرد تا در سایه ی صندلی گم شد. کلید دستشویی را که زد، بچه سوسکی از پشت سطل نگاهش می کرد، دستش را، انگار برای گربه ای، به سمت بچه سوسک دراز کرد می خواست از این غول بی شاخ و دمی که نیمه شبی خوابش را خراب کرده نترسد و دلش به دلیلی که نمی داند تاپ و توپ نکند. روی دوپا نشست و نگاهی به پایین انداخت، پشه کوره ای بر سطح سفید و صیقلی آنجا سر می خورد و سرگردان بود. جلوی خودش را گرفت. بلند شد. شلوارش را بالا کشید، دهان دره ای کرد و رفت با مثانه ای پر بخوابد که صبح خواب نماند، آفتاب نزده باید خودش را به محوطه زندان می رساند و چهار طناب گره خورده را به گردن چهار محکوم می انداخت.
بلد
جوری که نفهمند کاغذها را یواشکی بو کردم و قندان را و زیرسیگاری را که هنوز کسی توی صورتش ته سیگاری خاموش نکرده بود. بوی تنی عرق کرده نبود، بوی حوله ی خیس هم نبود و هردو را بود و چون بود و نبودش معلوم نمی شد از کجاست تحملش سخت تر بود، هر از گاهی با یک وزش ملایم توی دماغم می رفت مثل پنکه ای که بچرخد و نخواهد کسی را بی نصیب بگذارد. جلسه که تمام شد نفس راحتی کشیدم و به او اشاره کردم که با من بیا. با لبانی غلو شده - غلو شده تر از آنچه بود یا قلوه شده تر، به هرحال جوری که می پسندیدم- بی صدا پرسید: کجا؟ همزمان با حرکت نرم سر به پایین آرام چشمانم را بستم که یعنی نپرس و خودت را بسپار به من. کارم را بلد بودم، جواب نباید می دادی. توی کوچه قبل از آنکه دهان باز کند پرسیدم از این ور یا از اون ور؟ دهانش را که باز کرد بوی خرده غذای گندیده ای که ماه ها در گوشه ی دنجی بین دو دندان پوسیده جا خوش کرده باشد توی سرم پیچید. به زحمت ماهیچه های صورتم را شل نگه داشتم ولی طوری حواسم پرت شد که درست نفهمیدم گفت مسیرش کدام طرفیست، به سمتی راه افتادم و خدا خدا کردم اشتباه کرده باشم.
وسواس
نه، چیزی توش نرفته. یادم هست مرحوم اسفندیار احمدی نقل می کرد خدابیامرز مادرش تازه اون موقع فهمیده یک چشمش نمی بیند که خواسته چشم دیگرش را بمالد و گفته: چرا برق رفت؟ تازه آن زمان ها که اینطوری نبود، زرت و زرت برق می رفت، سیستم ها اینجور پیشرفته نبود، نیروگاه این همه نبود، موز نبود، نان بربری بود دانه ای پنج تومان، جنگ بود و بمباران بود و آژیر بود و کوفت بود و زهرمار بود و چشم به هم می زدی برق می رفت، حتا یادم هست جدول خاموشی چاپ می کردند هفته به هفته روزنامه ها با کمال وقاحت. بعله، اینجوری ها بود.
رفقا
رفقایش یکی یکی از راههایی که سر در نمی آورد بال و پر گرفته بودند و پریده بودند به آن سوی مرزهای بی وجود بودن. نمی فهمید چطور آنهایی که با او سر از تخم درآورده بودند، آنهایی که دقایق عرق ریختن های نوجوانی شان با هم بود، حالا اینگونه به اوج می پریدند؛ به چهارچرخه های لوکس پرسرعت، چهاردیواری های درندشتی که تنها برتری شان این بود که کوبیدن تابلویی به دیوار تاثیری در بزرگی شان نداشت، ویلاهایی که دیر یا زود سقف شان زیر آب می رفت و سفرهای آنچنانی با خروار خروار عکسی که به پای او، زنش و بچه ی کوچک شان می ریختند تا سواحل داغ و دور را ببینند و سرگرم شوند و او مجبور باشد در زیر نگاه های زنش به سوال های بچه که تمامی نداشت پاسخ های کوتاه بدهد و بعد از هربار رفت و آمد با آنها زنش تا دو ساعت به دیواری که پشت پنجره ی اتاق خواب شان بالا رفته بود با نگاهی مات خیره شود. باید کاری می کرد. از مناسب ترین شان شروع کرد که تازگی ها کاری در یکی از کشورهای آمریکای لاتین - بهشت رویایی شان در جوانی، قطعه ای دور و ناشناخته بر روی کره ی جغرافیا، آنقدر دور که که حتا گذشته هم پا نمی شود دنبالت راه بیفتد بیاید آنجا - پیدا کرده بود، مناسب ترین شان که از روی بی عقلی، همیشه بهانه ی خوبی برای دلخوری و قطع رابطه به دستت می داد.
خرابه پشتی
ملافه را از پشت بام به خرابه پشتی انداخت، آنقدر مچاله اش کرده بود که لکه های سرخ درونش دیده نشود. بی رمق از پله ها پایین آمد، در حیاط را باز کرد، نمی دانست چرا میلی شدید وادارش می کند از خانه بزند بیرون. در کوچه از کنار سرهنگ بازنشسته که گذشت یک لحظه حس کرد همه چیز را می داند، فقط کافی بود ده دقیقه پیش هم، همانجا در محل کشیک همیشگی اش بوده باشد. تا به آخر کوچه برسد به پشت سر نگاه نکرد، حتا وقتی سیگاری آتش زد، از سر چهارراه به دختر تلفن کرد، چند ماه بعد ازدواج کرد و چند سال بعد بچه پشت بچه پس انداختند هم به پشت سر نگاه نکرد. سرهنگ بازنشسته که تبدیل به یک اگهی ترحیم شد بر دیوار با چند خط کلیشه ای در زیر عکس شش در چهارش، دیگر هیچکس چیزی از ماجرا به یادش نبود جز مادر که آمار ملافه های خانه را دقیق نگه می داشت.
عمل انجام شده
وقتی دو ماه گذشت و خبری نشد کمالی به سرش زد کاری بکند ولی نمی دانست چه کاری تا آن جریان بازدید پیش آمد. هرچه به گوشش خواندیم اثری نکرد، می گفت: باید او را در مقابل عمل انجام شده قرار دهیم، تنها حربه این است. روز بازدید، رییس و معاون وزیر که از مقابل میزش گذشتند کمالی چند قدمی دنبالشان رفت و انگار بخواهد شخصیت مهمی را ترور کند رییس را از پشت سر صدا زد و حرف دلش را گفت: ما قرار نیست حقوق مان را بگیریم؟ رییس در کت و شلوارش یک لحظه مکث کرد، بعد یک لتی برگشت، ابروهایش آنقدر بالا رفت که پیشانی اش از همیشه کوتاهتر شد و چشمانش کم مانده بود از توی پلک ها بپرد بیرون. يک باره با دستی که به جلو دراز کرده بود قدمی به سمت کمالی برداشت و کلمه به کلمه را توی صورتش کوبید: مگه تو حقوق نگرفتی؟ کمالی تته پته ای کرد بی آنکه چيز معناداری از دهانش بيرون بياید، چانه و لب رییس حرکت تحقیرآمیزی رو به بالا کرد ولی سرش را به چپ و راست تکان نداد، پشت اش را کرد و با معاون که حتا نکرده بود رویش را برگرداند به راهشان ادامه دادند. کمالی تلوتلوخوران به ما که مظلومانه نگاهش می کردیم نزدیک شد، کم مانده بود دستش را به میز بگیرد که نیفتد و مثل مستی که توی سرش زده باشند پرسید: بچه ها!...ما حقوق گرفتیم؟
تک
اولی چشم برداشت و دستی به روی شانه ی دومی زد. دومی برگشت، نگاه کرد و به زبان مشترک تمام ساکنان این سیاره پرسید: این دفعه کجاست؟ اولی که سعی می کرد با پایگاه ارتباط برقرار کند دلسوزانه به موهای بور دومی خیره شد که داشت می پرسید: عکس بگیریم؟ ولی جوابی نداد. دومی از فاصله ای که توده های دود و گرد و خاک با دیوار چین داشت حدسی زد ولی به روی خودش نیاورد جایش را به اولی داد، پیغامی فرستاد و منتظر ماند. چند دور که زدند اولی هم توانست دودهایی را بر فراز کشورش ببیند - در نزدیکی خلیج معروفش با آن انحنای مشخصی که داشت. از دوربین چشم برداشت و به پرچم روی بازوی دومی نگاه خصمانه ای انداخت، دومی داشت چیزی را در مشت می فشرد و نزدیک می شد.
از کمی دورتر، ایستگاه فضایی شبیه بادبادکی بود که نخ اش رها شده باشد.
شانس
وقتی از دربان بیمارستان پرسیدم که از پرستارهای آنجاست یا نه تا اسکناس نم کشیده را توی جیبش سر بدهد و بگوید نه از تابلوی بوق زدن ممنوع آنقدر گذشته بود که غرورم اجازه نمی داد دنبالش بدوم همین شد که دیگر ندیدمش تا امروز که در صف آزمایش خون خودکار را از دست شوهرش - شوهرش که نبود چون توی صف بودیم هنوز- گرفت تا نشانی خانه ی پدری اش را - از حرف هایشان معلوم بود که هنوز دنبال خانه اند- بنویسد که دیدم در تمام آن مدت دو پلاک پایین تر از اداره ی سابقم زندگی می کرده برای همین وقتی زنم - زنم که نبود هنوز- گفت که چرا برگه را پر نمی کنم تمام تلاشم را کردم که به ویژگی های مثبت اش فکر کنم.
نقش برجسته
در اتوبوس، راهنمای گروه از عدم حفظ میراث فرهنگی و آنچه بی توجهی مردم نسبت به تاریخ و تمدن پرشکوه شان می خواند گله کرده بود؛ از کسانی که بر روی کتیبه ها یادگاری می نویسند، از سرستونها بالا می روند تا بر روی آنها با قیافه ی حق به جانبی که سازندگانشان هم نمی گرفته اند عکسی بیندازند که قرار است سالها در گوشه ای خاک بخورد و از آنهایی که اگر به حال خودشان بگذارند تکه ای از مجسمه ها را اگر شده با دندان می کنند و به یادگار یا به غنیمت با خود می برند. شاید به خاطر این حرف ها بود یا به خاطر عظمت ستون ها و سر ستون ها و پلکان به ویژه وقتی به آن نزدیک می شدی که زن با وجود کمرویی همیشگی، وقتی دید زنی بازدید کننده با سماجت مشغول دستمالی کردن نقش برجسته ایست انگار که می خواهد اثر انگشتش را بر روی آن بیندازد و اینگونه جاودانه شود آن قدر دلش از این بی توجهی سوخت یا به نحو زنانه ای لجش گرفت که خودش را به پشت او رساند و اعتراض کرد: خانوم مگه نمی بینین نوشته دست نزنید. دست زنی که به تاریخ و تمدن پرشکوه بی توجه بود پس رفت، رویش را برگرداند سمت صدا و چند نفری که آن اطراف بودند دیدند که او عینکی سیاه به چشم دارد.
اشتباه
کارمند بانک برگه را پیش روی مرد گذاشت و گفت: عدد را اشتباه نوشتی جناب. جناب گفت: نه، درست نوشتم. کارمند بانک با غرغر برگه را مهر و امضا و شماره کرد ولی طاقت نیاورد و گفت: یک کم ملاحظه کنید دیگه. این همه آدم توی صفه. و دو اسکناس دویست تومانی و یک صد تومانی را توی نیم دایره گذاشت. کارمند باجه ی بغلی به بهانه ای بلند شد تا مقدار پول را ببیند و یک نفر از این همه آدم توی صف پوزخند زد. جناب با کف دست پول را پیش کشید، برداشت، از بانک بیرون رفت و با آن از اولین مغازه ای که می شد یک متر و نیم طناب خرید.
تازگی
زن گفت: مگه چمن چند روزه سبز می شه؟ مرد دنده ای عوض کرد و جواب داد: چه می دونم. زن که به حاشیه ی بزرگراه نگاه می کرد گفت: یعنی می خوام بدونم خیلی زود در میاد؟ مرد همینطوری عادتی نیم نگاهی به عقربه دمای آب رادیاتورکرد و گفت: نباید خیلی طول بکشه. زن که دیگر چمن ها برایش مهم نبودند پرسید: این ساختمون رو دیده بودی؟ مرد یک لحظه نگاهش را از روبرو کند و گفت: نه. زن خیلی معصومانه گفت: کی ساختنش که ما ندیدیم؟ مرد گفت: ساختن دیگه. زن نگاهی به تپه های آن دور کرد که رویشان حسابی ساخت و ساز شده بود، مرد که دیگر حوصله اش سر رفته بود پیش دستی کرد و پرسید: آخرین بار کی اومدیم خونه ی مادرت اینها؟
افتخار ملی!
از آنجایی که من آدم حسودی هستم و در تمام زندگی به آدم هایی که به آرزوهاشون رسیدن از زیدان گرفته تا حسین رضازاده حسادت می کنم بعد از خواندن کامنت های ایرونی های! عزیز برای انوشه انصاری حسادتم گل کرد و تصمیم گرفتم چندتا از این کامنت ها رو که آموزنده هم بودند اینجا بنویسم که یک کم عقده هام رفع بشه:
توضیح: راه رسیدن به تمام آرزوها به قزاقستان ختم می شود. خواهر خوبم
2. انوشه عزیز
ما بهت افتخار می کنیم. الآن وقتی از من سوال می کنن کجایی هستی خیلی راحت و با افتخار میگم “من ایرانیم”… وقتی پرچم ایران رو روی این لباست دیدم بی اختیار اشک تو چشمام جمع شد.
ما همه دوست داریم. از لس آنجلس
توضیح: دوستت داریم صحیح است ایرونی با افتخار! اشکاتو پاک کن. سرتو بالا بگیر...
اميدوارم، تا الان ماموريتتان به خوبي پيش رفته باشد. اعتماد به نفس شما و البته خانواده تان باعث شد تا من هم (كه عاشق نجوم و فضا) هستم، اعتماد به نفس خود را باز يابم و سعي كنم تا به روياهايم رنگ واقعيت ببخشم. دوستدار شماو گروهتان
...از پايتخت ايران
توضیح: خانوم انصاری! خوب شد حالا! یه سفر شما رفتی این همه جوون عقده ای موند رو دستمون که عاشق نجوم ان و نمی تونن بیست میلیون دلار ناقابل(بیست میلیارد تومان ناقابلتر، ریالش رو نمی دونم چی میشه) بدن برن فضا.
4. امیدوارم از اینم موفق تر بشی
میدونم که آخرین و بزرگترین موفقیتت نخواهد بود
منتظرم اسمتو برای موفقیتای دیگت بشنوم
شاید به عنوان یه مخترع بزرگ
بانوی افتخار افرین جهان
توضیح: بله! انشاااله ایشان کره ی مریخ را هم به زودی زود فتح خواهند کرد و پرچم پرافتخار ما را در کهکشان راه شیری به اهتزاز در خواهند آورد و با یک مشت مریخی سرود ای ایران خواهند خواند. ضمنا منظور از دیگت دیگ (قابلمه بزرگ) خانوم انوشه نیست. آخرین آشپزی ایشان مربوط می شود به چهار سالگی ایشان در مشهد که در مراسم عاشورا آش شله را هم زدند.
5. سلام خانم انصاری
از روی قصد دارم فارسی مینویسم چون با این کاری که شما کردین یک غرور از دست رفته ایرانی رو برگردوندید. امروز تو دانشگاه تهران سر کلاس درس استادمون درس نداد فقط در باره کار شما صحبت کرد و به ما هم گفت که این بزرگترین درس زندگی است همه و همه به شما افتخار میکنیم. یک خواهش خیلی بزرگ هم دارم از شما. خانم انصاری لطفا بعد از برگشتن از فضا به ما زمینی ها تو ایران هم یک سر بزنید. مطمعن باشین با اغوش خیلی باز از شما پذیرایی میکنیم.
توضیح: من واقعا برای آموزش عالی متاسفم. مطمئن با عینه آخه دانشجوی دانشگاه تهران! تو از روی قصد داری فارسی می نویسی یا از قصد و آغوش خیلی باز یعنی چقدر بازتر از آغوش باز؟ تو رو جون انوشه همون پینگیلیش بنویس تا غرور ایرونی بودنمون له نشده.
توضیح 2: تو رو خدا یه نفرو با آغوش خیلی باز تصور کنین، خیلی حال میده.
6. سلام انوش جان. این پنجمین پیامی هست که براتون می نویسم. اگه پیامهام برای شما مفید نبوده برای خودم حداقل این فایده را داشته که جای دکمه پ را روی کیبورد پیدا کردم و دیگه لازم نیست به جای حرف پ از حرف ب استفاده کنم. و اما یه پیشنهاد براتون داشتم من شنیدم شما به خانم گوگوش علاقه مندید و ترانه هاش را گوش می کنید. اگه تونستید دوست دارم یکی از آهنگهای گوگوش را همونجا که هستی تو فضا پخش کنی با صدای بلند. اگه هم امکاناتش را نداری که این کار را بکنی خوب خودتون زمزمه کنید.(!!!!) مثلا این آهنگشو ستاره آی ستاره چشام اشکی نداره. خیلی خوب می شه ها. باور کن اگه این کارو بکنی شما که به آرزوت رسیدی هیچ. ما هم به آرزومون می رسیم. یه کاری دیگه هم بکنی ممنون می شم. وقتی انشائ الله برگشتی زمین بالخره حتما مراسمی چیزی برای ورودتون تدارک دیده می شه خواهش من اینه که ترانه جدید خانوم گوگوش را بزارید تو برنامه تون پخش بشه می دونید که منظورم کدوم ترانه هست. برای تحمل روز سیاه به تو فکر می کنم برای تصاحب رویای ماه به توفکر می کنم. به تو فکر می کنم. به تو فکر می کنم. این می تونه عظمت و شکوه ورودتون را دوچندان کند و فضای مجلستون را خیلی صمیمی تر بکنه. براتون آرزوی موفقیت بیشتر دارم. بدرود.
توضیح: نه جون من این کامنت توضیح می خواد؟ این تن بمیره این کامنت توضیح می خواد؟ همین جا از هموطنان ایرونی عاجزانه تقاضا دارم از فضانوردان ایرونی احتمالی بعدی انجام حرکات موزون بابا کرم یا یک دهن خواندن ابی را نخواهند این فضانوردان آنجا یک کم کارهای مهم تر دارند. راستی این ترانه ی به تو فکر می کنم خیلی عظمت و شکوه را دو چندان می کند ولی اینجانب پیشنهاد می کنم چند بار دیگه بانو گوگوش توش بگه به تو فکر می کنم شاید عظمت و شکوه سه یا چهار برابر هم شد. خدا را چه دیدید. ضمنا انوش اسم مرد می باشد هموطن! شاید خواستی هم قافیه با گوگوش دربیاد.
7. خانم انوشه انصاری
سلام گرم و صمیمانه من و تمام ایرانی ها به شما. من واقعا از صفر شما خوشحال و هیجان زده هستم و از روزی که اولین اخبار راجع به سفر شما رو دریافت کردم تا کنون پیگیر اخبار هیجان انگیز و غرور افرین شما هستم. ما به شما افتخار می کنیم هر کجا که باشید. از کاشان
توضیح: منظور از صفر اولی صفر انصاری برادرزاده ی خانوم انوشه می باشد.
8. استاد بزرگوار -خانم مهندس انوشه انصاری-سلام علیکم
اصلاوابدا زبان وقلم در پاسخ به ندای شما قاصر است.
هرچه ازشمابگوئیم وبشنویم کم است.
فقط بگویم که همه ما راشما سمائی وآسمانی کردی
هرچه تعلقات پوچ زمینی بود دیگر رنگ باخته است.
دیگر ایرانی ها به آسمان جوردیگری نگاه میکنند.
حاضریم حتی با فروش ضروریت های این زندگی خاکی هزینه شما را تا 10 برابر 200 میلیون دلار برگردانیم.
حرکت تو-اندیشه تو-عشق الهی تو-ایران تو-ایمان تو را تا به ابد پاس میداریم با دل وجان
9. انوشه جان سلام! از تو ممنونم كه باعث شدي بار ديگر نام زن ايراني با افتخار برده شود. در هر جاي دنيا كه هستي شاد و موفق و پيروز باشي.
توضیح: این فمینیست های ایرونی تو فضا هم ول کن نیستند و هرجور شده می خوان حق و حقوق پایمال شده ی مادربزرگهاشونو از مردهای دیوسیرت بگیرن.
10. منم میخوام بیام اون بالا.حالا ببینید کی بهتون گفتم.حتی اگه به قیمت جونم هم تموم بشه میام اون بالا.
توضیح: بیا بالا عزیزم. دستتو بده فقط مواظب باش سر نخوری یک کم لیزه و ممکنه این کار به قیمت جونت تموم شه.
11. به قول شاعر :
ما ز بالا ایم و بالا میرویم
ما ز دریا ایم و دریا می رویم
کشتی نوح ایم در طوفان روح
لاجرم بی دست و بی پا میریم
توضیح: این یکی رو باش. گیریم منظور شاعر از بالا رفتن به ایستگاه فضایی رفتن باشه و گیریم منظور شاعر از دریا دریای بیکران فضا باشه!! کشتی نوح هم همان سایوز خودمان باشه ولی این جریان بی دست و بی پا رو هرچی زور زدم معادلی براش گیر نیاوردم از شاعر عزیز درخواست می کنم هرچه سریعتر مشکل مرا حل کند یا صادقانه قبول کند که این شعر را برای انوشه ی عزیز نگفته. ضمنا شاعر در مصرع آخر از نثر شکسته ی عامیانه ی تهرونی استفاده کرده که در نوع خود بی نظیر است.
12. با سلام خدمت سركارخانم انوشه انصاري
در ابتدا بسيار خوشحالم كه به سلامت سفرتان روبه اتمام است.
بدانيد كه قلب 80 ميليون ايراني را شاد كرديد.
مايه افتخار ايران وايرانی هستيد.
واقعا بهترين جواب به فيلم بدون دخترم هرگز را شما اكران كرديد.
منتظر ديدار شما در ايران طي يك استقبال ملي با شكوه هستيم.
كاشان - ايران
توضیح: اول اینکه این اهالی کاشان مثل اینکه کار و زندگی و گلاب گیری و فرش تکونی را ول کرده اند و چسبیده اند به فضا دوم اینکه من اصلا موافق نیستم و به نظر بنده قبلا حسین رضازاده جواب بهتری به فیلم بدون دخترم هرگز را اکران کرده بود!!
13. انوشه عزيز بدان در قلب تك تك 80 ميليون ايراني جاي داري
چرا كه دل همه را شاد كردي
به تو وبه ايران افتخار ميكنيم
منتظريم تا با يك مراسم ملي با شكوه در ايران از تواستقبال كنيم
از ايران
توضیح: بانو گوگوش در این باره در مراسم استقبال با شکوه فرموده اند: تیکه تیکه های قلب منه که بارون میشه و میباره.
14. سلام
در راهي كه طي ميكنم اميدم 10 برابر شده و حالا مطمئن هستم كه فقط غير ممكن، غير ممكن مي شه. مرسي از اين همه تلاش. البته متاسفم براي دولتي كه حتي افتخاراتشم نمي تونه نشون بده.
توضیح: نویسنده ی پیام به احتمال فراوان ناپلئون بناپارت بوده که نخواسته نامش فاش شود. ولی واقعا من موندم این نسبت ها و درصدها رو هموطنهامون از توی خشتکشون چه جوری درمیارن. یعنی دقیقا امیدت ده برابر شده؟ در ضمن منظور از بند آخر فکر کنم دولت جرج دبلیو بوش باشه چون با هر عقلی به این ماجرا نگاه کنی این سفر نمی تونه از افتخارات دولت نهم باشه.
15. هر روز، صبح در شرکت ما با خواندن مطالب تو آغاز میشود و هر شب با خیال روزگار تو در فضا به سر میرسد. الگوی بی نظیر: وسعت خیال تو سرمشق همیشگی ما خواهد بود. یادت را در سایت خاطرات خود گرامی داشته ام و منتظرم که برگردی و بخوانی و کامنت بگذاری.
توضیح: به قول هامون سانتیمانتالیزم زنانه ای در این کامنت موج می زند! می گم اینقدر تو اون شرکت کار نکنین، به خودتون فشار نیارین، همین کارا رو می کنین ما داریم از ژاپن هم جلو می زنیم دیگه. راستی یک لحظه تصور کنین شب کارمندهای شرکت با خیال روزگار انوشه انصاری در فضا کارت خروج می زنند. خیلی شاعرانه است. ببینم این شرکتتون آبدارچی تحصیلکرده نمی خواد؟
16. سلام از کردستان ایران برات می نویسم خیلی احساس خوبی که یک خانم اونم ایرانی تونست یک همچین کاری بکنه جای افتخاره.
نمی دونم بدونی کردستان کجا هست یک تکه از آن غرب کشور ایران یک تکه در عراق یک تکه در ترکیه ویک تکه هم در سوریه و فقط شما اون بالا تونستی این 4 تکه رو کنار هم ببینی….
توضیح: وای! باز این ناله ی هموطن های کرد. بابا کردهای عزیز شما هم کشورتون ایرانه و همیشه هم ایران بوده بس کنید این چندپارگی رو. خانوم انصاری جون بچه هات بهشون بگو که از اون بالا همه ی کشورها کنار هم دیده می شدن.
17. سلام من به عنوان يك ايراني خيلي خوشحالم واز شما كمال تشكر را دارم
و من اين متن رو به فارسي تايپ كردم تا اسالت ايروني بودنمون رو حفظ كنيم.
توضیح: آهان! منظورت اصالته لابد! حالا یعنی تو که این متن رو به فارسی تایپ کردی اصالت ایرونی بودنمون حفظ شد؟ باشه. آفرین.
18. سلام
همسرم و من به شما افتخار ميكنيم.
ما شما رو دوست داريم.
توضیح: اگر مرحوم شرلوک هولمز زنده بود به دکتر واتسون خنگ می گفت که نویسنده ی این کامنت یک مرد زن ذلیل است که حتا اجازه ندارد من را قبل از همسرم بیاورد.
19. سلام امیدوارم هر کجا که هستی بهت خوش بگذره اونجا که واقعا جز از خدا و بزرگیش هیچی دیده نمیشه از خدا بخواه وضع همه مردم جهان رو بهتر کنه و به این همه خودخواهی و خودکامگی پایان بده.
مرسی
از مشهد
توضیح: بعله از قدیم و ندیم گفتن خدا تو فضاس.
20. خیال روی تو در هر طریق همره ماست….نسیم موی تو پیوند جان آگه ماست
ببین که سیب زنخدان تو چه میگوید….هزار یوسف مصری فتاده در چه ماست
به رغم مدعیانی که منع عشق کنند…جمال چهره تو حجت موجه ماست
حافظ
توضیح: بنده خدا، حافظ فکر نکنم اصلا فکرش رو هم می کرد که این ابیاتش در مورد انوشه انصاری باشه. جل الخالق!
21. سلام به بانوي ايران زمين
افتخار مي كنيم شما به عنوان يك ايراني توانستيد با موفقيت پاي در فضا بگذاريد. قطعاً به كوروش كبير نزديك تر بوديد. خوشا به حال شما و احسن به تلاش و پشتكار شما. لطفا تجربيات و موفقيتهايتان را براي مردم ايران نيز انتقال دهيد و در صورت امكان در برنامه تلويزيوني ايراني نيز شركت كنيد. اگر امكان داشت جواب ايميل ما رو هم بديد. موفق و ايراني باشيد. مهسا دخترم. مريم همسرم. دوستدار شما هوشنگ
توضیح: توجه! توجه! از بین دوستداران نجوم هرکس که به کورش کبیر قطعا نزدیکتر باشد به فضا می رود. بشتابید!
22. من و دوستم هوشنگ سفر تاريخي شما و موفقيتتان را تبريك مي گوييم اميدواريم هميشه موفق و پيروز باشيد. ما را فراموش نكنيد.
محبوبه و هوشنگ
توضیح: این هوشنگ ها مثل اینکه ول کن انوشه ی عزیز نیستن.
23. سلام خانم انصاری
از اینکه این فرصت را فراهم کردی تا یکبار دیگر به ایرانی بودنمان افتخار کنیم متشکریم.
توضیح: ای بابا! اینکه چیزی نیست تا کشتی و وزنه برداری و علی کریمی را داریم هی فرصت افتخار کردن هم داریم. هی افتخار می کنیم.
24. انوشه جان سلام
به خدا که الان دارم برات مینویسم سرازپانمیشناسم خیلی بهت افتخار میکنم دارم از هیجان گریه میکنم من هم به فضا خیلی علاقه دارم ازت خواهش میکنم برام ایمیل بزن من تمام کارهاتو دنبال میکنم عاجزانه ازت میخواهم جمعه که برگشتی در اولین فرصت درتلویزیون ایران شبکه4بیا تاهمه چیز رو اززبان خودت بشنویم.
افتخار هر ایرانی دوستت دارم.
توضیح: اینجانب به عنوان مدیر برنامه های افتخاری خانوم انوشه انصاری به اطلاعتان می رسانم که ایشان از همان استپ های قزاقستان با پای پیاده عازم خیابان جام جم شده اند.
25. ضمن عرض سلام واميد به موفقيتهاي بعدي شما ما از ايران سربلند براي شما و خانواده محترمتان ارزوي موفقيت داريم شما نام ايران و ايراني را بر بلنداي گيتي به اهتزاز دراورديد براي پيروزي ايران وايراني دعا كنيد ممنون
توضیح: خداییش این اولین باره که بر بلندای گیتی کمی در معنای واقعی (نه خیلی هم واقعی) استفاده شده. من تشکر می کنم.
26. با سلام واحترام خدمت خواهر بزرگوارم من به شخصه بسیار به خودم میبالم بعنوان یک ایرانی که شما به عنوان نماینده تمامی ایرانیان اصیل این افتخار نصیب شما شده است باور کنید این حرکت شما منشا انقلابی در وجود من شده است که خواستن توانستن است.
توضیح: شما به شخصه بسیار به خود ببال و راحت باش.
27. خانوم انصاری
امیدوارم که بهتون خوش گذشته باشه براتون آرزوی فرودی بی خطر از خدا خواستارم
خواهشی ازتون داشتم اگر براتون امکان داشت ازون زیباییهای اسمان که مشاهده کردید برایم باایمیل بفرستید باتشکر موفق باشید.
توضیح: عزیزم آرزو را نمی توان خواستار شد. یا از خدا برای ایشان فرودی بی خطر را خواستار شو یا آرزوی فرودی بی خطر بکن. من چی ام دبیر ادبیات فارسی؟؟! اه!
28. سلام خانوم انصاری
براتون آرزوی موفقیت میکنم وخوشحالم که به آرزوتون رسیدید. میتونم درک کنم وقتی آدم به آرزوش میرسه چه حسی داره منم آرزو دارم که یک روزی راه برم چون از بدو تولد معلول هستم. هر کسی یک روزی ممکن بره فضا ولی من…این چیزیه که حتی با میلیاردها پول نمیشه بهش رسید. براتون آرزوی سلامتی همراه با فرودی بی خطر را از خدا خواستارم.
توضیح: ما آدم ها که راه می ریم نمی فهمیم چه کار خارق العاده ای داره انجام میشه و همه اش غر می زنیم و می خوایم پرواز کنیم بریم فضا. بشر واقعا انسان عجیبیه! ولی از شوخی گذشته من خیلی وقت ها عدالت رو توی این دنیا گم می کنم.
29. سلام بر تو ای افتخار هر ایرانی
حالا که در اخرین لحظات فضا گردی هستی برایت ارزوی سلامتی دارم
شاید مشغول حاضر شدن برای بازگشت به زمین باشی و اخرین نگاهها به زمین می اندازی ولی این را بدان که نام تو مانند کوروش و داریوش در تاریخ این سرزمین جاوید خواهد ماند
مامان جان هم که روزه است سلام میرساند.
توضیح: دوستان! هموطنان! افتخار کنندگان! به اطلاع می رسانم حرف آ در کیبورد با شیفت ا حاصل می شود. اینقدر منو حرص ندین. در ضمن اشتباه کردی دوست من نام انوشه در تاریخ این مملکت بالاتر از کورش و داریوش خواهد بود اونها سگ کی باشن دور از جون که کنار نام انوشه بنشینن. اون تیکه ی مامان جان هم... را خدایی خیلی خوب آمدی اصلا بوی ریاکاری نمی داد و برای انوشه هم مهم است بداند مامان جان روزه است یا روزه خوار.
30. سلام. امیدوارم همیشه سلامت باشیدوبه سلامتی برگردی وباعث سر فرازی هم وطنهای خود باشید. همه به شما افتخار میکنیم ومنتظریم تا برامون از فضا و اونچیزی که دیدیت بگید.
توضیح: بابا اینقدر افتخار نکنید من داره حالم به هم می خوره ها. در ضمن صحیح دو کلمه ی آخر این است: دیدیت بگیت.
31. از تمام چیزهایی که به من دادید متشکرم وبراتون ارزوی موفقیت وسلامتی میکنم.
توضیح: نفهمیدم. نفهمیدم. پس بده بستونی هم در کار بوده و ما خبر نشدیم.
32.شما بانوی ایرانی
خوشحالم که می بینم پرچم ایران رو روی لباستون نصب کردید. موفق وپیروز باشید.
به امید روزی که یک بار دیگه ولی از داخل ایران به سفر فضایی برید. (!!!)
توضیح: من خوشحالم و افتخار می کنم که موفقیت های هسته ای و کشف داروی اعجازآور بیماری ایدز در داخل کشور باعث افزایش اعتماد به نفس هموطنان عزیز شده.
33. سلام بر شما
من و امیر وقتی ده یازده ساله بودیم، ساعتها پشت بام خانه ما یا امیر اینا خیره به آسمان می نشستیم با دقت و در سکوت… تا شاید یکی از یوفو هارو ببینیم یا یه جوری باهاشون تماس بگیریم…علامتی خبری چیزی…به طور جدی مطالعه می کردیم و پیگیر بودیم و وسایل ارتباطی اختراع می کردیم…کار به جایی رسید که با هم نقشه ساخت یک هواپیمارا آماده کردیم و مادرم به ما پول داد تا اونو بسازیم…البته ساختیم و پرواز نکرد………………………امیر الان که یک مهندس عالیرتبه در کارخانه بنز هستش مجبوره آرشیو عکس و خبر های فضایی شو از بچه هاش قایم کنه و من از همسرم…چون می دونی که …زود به عقل آدم شک می کنن(من هنوز نقشه اونو دارم)…ما هنوز هم برقراری این ارتباط رومنتفی نمی دونیم!و وقتی دیدم انوشه انصاری حرف از به حقیقت پیوستن رویاها می زنه، خیلی هیجان زده شدم…و احساس غیر قابل توصیفی پیدا کردم..اینکه ما تنها نیستیم و یک قهرمان پیدا شده که تخیلشو به واقعیت پیوند داده…آه باید تصور کنی که تصویر تو روی مانیتور های کامپیوتر های شرکت چقدر سوال برانگیزند ولی هیچکس زحمت پرس و جو از یک مدیر خیالپرداز را به خود نمی دهد شاید هم دلایل دیگری دارد….
توضیح: جوابیه انوشه انصاری: دوست عزیز! از اینکه برای من در چنین موقعیتی خاطره می فرستی ممنونم و من هم به تو افتخار می کنم. و امیدوارم هرچه سریعتر برای تو و مهندس امیر یک برخورد نزدیک از نوع سوم به بالا روی دهد. ضمنا توصیه می کنم آن قسمت پلنگ صورتی را که پلنگ صورتی خونه اش را در تیررس رصدخانه ی اون یارو دماغ درازه ساخته بود حتما ببینی. موفق باشی.
34. سلام انوشه عزیز رسیدن به خیر خوبی خانومی؟خیلی دوستت داریم همه مون همه ما ایرانیها آفرین که ملیتت رو فراموش نکردی مرسی بابت پرچم تو باعث افتخار ما ایرانیها هستی ( یاز هم این افتخار لعنتی!) باید هم موفق میشدی چون لیاقتش رو داشتی سزاوارش بودی خانومی از خوندن مطالب وبلاگت و دیدن عکسهات از شدت غرور و هیجان مو به تنم سیخ میشه یخ میکنم خواهش میکنم وقت کردی یه ایمیل برا من بفرست باشه؟ دوستت دارم همیشه تو قلب و ذهن منی آدرس ایمیلم...
توضیح: تو تو تو تو همیشه تو قلب منی دیددیریم دیددیریم... ( با این آهنگ مراسم استقبال با شکوه شد). ضمنا نتایج تحقیقات من نشان داده زن هایی که به همدیگر می گویند خانومی فمینیست هستند و به اپیلاسیون هم اعتقادی ندارند. (رجوع شود به عبارت مو به تنم سیخ میشه.)
35. برای سومین بار سلام بی اندازه به شما حسودیم میشه یعنی میشه یک روز منهم زمین را از بالا ببینم از این بابت هر وقت آسمان شب را می بینم اشک از چشمانم سرازیر میشه موفق باشید.از تهران
توضیح: بمیری انوشه. ما کم جوون خل و چل و افسرده داشتیم حالا از این به بعد جوونها هروقت به آسمون نگاه می کنن اشک از چشمانشون سرازیر میشه.
36. سلام. بازگشت سالمتان را به کره زمین به شما و خانواده تان تبریک می گویم. خدارو شکر در محیطی پرورش یافتی که توانستی استعدادت رو به ظهور برسانی و به آرزویت برسی.
توضیح: مرگ بر آمریکا!
37. من اولا خيلي خوشحال هستم كه سلامت به زمين بازگشتيد وثانيا خيلي خوشحال هستم كه با افتخار وبا شكوه به زمين بازگشتيد شما افتخار ايران هستيد هميشه موفق وسربلند باشيد.
توضیح: نمی دانم اگر این افتخار نبود که ما بکنیم چه می کردیم. بی منظور!
معرکها!
و اما عشق چه زيبا بود!
حتا آن هنگام که دور می شد
و دست تکان می داد.
.........
خودهايمان
خودهايمان را بايد ببخشيم
باشد که ديگران!
باشد که خدايمان!
.........
همه چيز به تساوی تقسيم شده
و اين تساوی خفه می کندم.
غم ها شادی ها
خوبی ها بدی ها
بين آدم ها
بين دم ها.
برای همين
پيشاپيش می گريم
پس از هر لبخندم.
نظرات ()


