.

کلیشه شکستن ام

کلیشه شد

وقتی

به صدای آمدن ات

برنگشتم.

 

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۳٠
تگ ها :

به...

تقدیر چیست؟ یکسره با غصه ساختن

در کوره راه بی کسی ام یکه تاختن

با سرنوشت خویش سرجنگ داشتن

اما ز بخت بد به خودِ خویش باختن

غم های خویش یکسره در سینه ریختن

تیغ از میان به رنجش دلدار آختن

بی آنکه کس به رقص درآید ز ساز ما

هر نارفیقِ رنج کشی را نواختن

این است زندگی که فلانی نگفته بود؛

عفریت اندرون کسان را شناختن.

 

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٢٢
تگ ها :

گزارش تکان دهنده ی مراسم اهدای جايزه ی فالش

مراسم با شکوه خاصی در میان خیل انبوه دختران مو آناناسی و صورت گلی و مردان ریشو و کراواتی و شاعر و درگیر آغاز شد. خانم مجری ابتدا با ظرافت خاصی چند فوت در بلندگو نموده سپس قطعه شعری از یکی از دوستان را خشک و خالی تر و بی احساس تر از گزارش وضع هوا به اطلاع حاضران که در ظلمات نشسته بودند رساندند. لازم به ذکر است خبرنگاران حاضر در این مراسم پرشکوه با استفاده از فناوری های نظامیِ دید در شب در تاریکی مطلق اقدام به نوشتن می کردند که جالب توجه بود. پس از آن خانم مجری نامه ی آقای مولتی مديا را که نتوانسته بود در مراسم شرکت کند خواند که دريافت اين نامه بزرگترين افتخار گردانندگان مسابقه در طول تاريخشان محسوب می شد. متن نامه به اين شرح بود:‌ آقای عزيز! من نميام. خداحافظ. سپس اولین سخنران آقای کت سپید با این عبارت سخنرانی کوبنده ی خود را آغاز نمودند: ما که اول با یک سری از دوستان اسم جایزه مان را فالش گذاشتیم نفهمیده بودیم این اسم چه ابعادی دارد ولی حالا روز به روز هی بیشتر داریم می فهمیم... در ادامه ایشان چند دفعه دیگر در مورد دلیل نامگذاری جایزه و انبساط عجیب ابعاد جایزه صحبت کردند که در پایان ابهامات موجود در این زمینه که روح و روان عشاق شعر و ادب را دچار رنجش نموده بود بیش از پیش گردید. ایشان در پایان سخنان خود فرمودند که این مراسم قرار بود در خرداد ماه برگزار شود که به دلیل مشکلات، امروز (هجدهم آبان) با چهار ماه تاخیر برگزار می شود. (پرسش علمی: مراسمی که قرار است در ماه سوم سال برگزار شود در نیمه ی دوم ماه هشتم برگزار می شود. این مراسم چند ماه به تاخیر افتاده است؟ پاسخ: 3-8=5. دوستانی که به این مساله پاسخ صحیح داده اند می توانند با در دست داشتن مدرک دوم ابتدایی به دبیرخانه ی جایزه ی ادبی فالش مراجعه و دیپلم افتخار خود را در صورت وجود اسپانسر دریافت دارند.)

پس از سخنان پرشور آقای کت سپید و تلاوت یک بیت شعر بند تنبانی خانم مجری فرمودند برنامه ی بعدی را اعلام نمی کنند چون سورپریز است که با توجه به دو گردن کلفتی که با گیتار آنجا ایستاده بودند این سوالات در ذهن حاضران که به شدت دچار شگفتی شده بودند و برای پایان سورپریز و درآمدن از بلاتکلیفی دل توی دلشان نبود شکل گرفت:

الف. این دو تن با گیتارهای خود قرار است رقص چوب انجام دهند؟

ب. این دو تا قلچماقِ گیتار به دست قرار است از توی سوراخ گیتارشان خرگوش بیرون بکشند؟

ج. این دو آدم مشکوک قرار است پشت گیتارشان ضرب بگیرند و خانم مجری قرارست چاچا برقصد؟

د. هیچکدام؟

لحظاتی بعد یک آدم داغان که از وضع مو و ریش و دکمه های نبسته ی سرآستین پیراهن مشکی اش و حرکات لق بدنش می خواست به تمام ساکنان این منظومه بفهماند خیلی درگیری دارد بین آن دو قرار گرفت و طوری فیگور گرفت که می گفتی الان است به سبک تئاتر مدرن رم باستان در آستریکس رو به جمع بگوید: هوسرانی، هوسرانی ما طالب هوسرانی هستیم. که نگفت و ته بلندگو را رو به سقف گرفت و در مقابل چشمان سورپریز زده ی حاضران با یکی از آن دو گیتاریست معلوم الحال که شبیه شهرام شب پره ای بود که قرص اش را نخورده باشد شروع به جیغ زدن کردند، بعد یک سری اشعار عصیانگرانه خواندند که معنای کلی اش این بود که وای دنیا! وای خدا! تو چقدر بدی! البته در حین اجرا یک بار گیتاریست رفت خواننده نرفت یک بار خواننده رفت گیتاریست نرفت و در کل هماهنگی به شدت موج می زد. لازم به ذکر است خواننده با وجود درگیری های ذهنیِ لاینحلی که با کائنات داشت از انعطاف بدنی خوبی برخوردار بود و چندین بار با اجرای حرکات ژانگولر و محیرالعقول از قبیل پرش با یک پا به روی سن، پرش دو پا از روی سن به روی کف سالن، انجام حرکات تعادلی و کشش عضله ی پشت ران با لبه ی سن حاضران را به وجد آورد و در پایان با یک دو وارو جمع و جیغ بنفش به کار خود پایان داد که داوران به دلیل اینکه حلزونی گوش یک نفر سالم مانده بود به او نمره ی نه و هشت دهم را دادند.

پس از این برنامه ی مفرح از آقای موشیار تقاضا شد پشت تریبون حاضر شده و سخنرانی خود را در مورد وضعیت امروز شعر فارسی ایراد کنند. ایشان با کسوتی کاملا هنری ( تیشرت در زیر پیراهنی که دکمه هایش برای نبستن دوخته شده بود.) روی سن ظاهر شدند و مدت بیست دقیقه من و مون کردند و تپق زدند و صوت و شبه جمله از دهان بیرون آورند و زیر لبی اورادی خواندند که گویا دعای دفع اجنه و شیاطین از شعر معاصر و مایه ی رونق کیسه ی شاعران می شد. در این لحظات که نیمی از حاضران داشتند از دست می رفتند تکه کاغذی به دست ایشان دادند که یعنی وقتشان تمام شده که آقای موشیار اعتراض کرده و عرض نمودند: بنده هنوز مقدمه ی عرایضم را هم تمام نکرده ام و تو رو خدا به من وقت بدهید. در ادامه ایشان چون با انگشتِ شست گردانندگان مراسم روبرو شدند در برابر چشمان وحشت زده ی حاضران ضمن معذرت خواهی فراوان از اینکه وقت حضار را گرفته اند چهل بار خداحافظی کردند که مراسم تودیع و عرض معذرت ایشان پانزده دقیقه به طول انجامید و آخر سر هم مسوولان مجبور شدند وی را که دچار شور عذرخواهی شده بود با چک و لگد پایین بکشند.

در ادامه،  مراسم فرحبخش بیانیه خوانی داوران انجام شد و برعکس همه جای دنیا و بلکی هم کهکشان راه شیری که هیات داوران یک بیانیه ی واحد ارائه می دهند اینجا اعضای هیات داوری چون دل پری از شاعران شرکت کننده در مراسم داشتند و می خواستند یک دل سیر به آنها فحش بدهند که در یک بیانیه جا نمی شد هرکدام یک بیانیه ی مخصوص به خود صادر کرده بودند. ابتدا خانم پکا که پیش از این تشت جایزه ی ادبی شان از بام افتاده بود بر روی سن حضور به هم رساندند و طبق سنتی که این روزها بدون استثناء در جریان است و دونفر از اهل ادب ممکن است به هم برسند و سلام علیک یادشان برود ولی این کار را یادشان نمی رود با یادی از مرحوم عمران صلاحی صحبت را آغاز کردند و خاطره ای از ایشان گفتند که یعنی ما هم بعله، بودیم و اینا. بعد ایشان چون صدایشان گرفته بود بیانیه ی شان را دادند خانوم لام بخواند که بر اساس بررسی های راقم این سطور با تمام اندیشمندان، شعرا، فضلا، ادبا، ناشران و صنف لوازم التحریر فروشان ایران از شهریور بیست به این طرف دوستی و مراودت دارند و شمع جان افروزشان روشنی بخش هر جمع ادبیست. پس از آن صدای دو داور بعدی که گویا ممنوع التصویر شده بودند یا از اینکه شناخته شوند وحشت داشتند یا مثل ملامحمد عمر می خواستند به خودشان وجه تقدس بدهند از بلندگوها پخش شد که با حیرت حاضران که صدا را داشتند اما تصویر را نداشتند همراه شد. این وسط یک نفر داور دیگر هم روی سن رفت و لطف کرد و به بد و بیراه معمول به شرکت کنندگان در این مسابقه که از حد انتظار بیشتر بوده اند و وقت عزیز آنها را گرفته بودند بسنده کرد و فحش مادر را به سخنران بعدی واگذار کرد. در پایان، مجری مراسم از آقا رسول شاعر محبوبش تقاضا کرد که به عنوان آخرین داور بیانیه ی خود را ارائه دهند. خانم مجری به سوال حاضران که از ایشان در مورد رنگ محبوب؟ غذای مورد علاقه؟ تیم محبوب پایتخت؟ و ده خواننده ی محبوبشان سوال کردند جوابی درخور ندادند. آقا رسول هم پس از حضور در پشت تریبون اعلام کرد که بیانیه اش را گم کرده که مسوولان هرچه زیر لباده و ریش و پشم شاعران موجود گشتند آن را پیدا نکردند. بعد چون وقت تمام شده بود و یک عده آدم بیکار بیرون سالن منتظر بودند تا جماعت شعرا بیرون بیایند و آن ها آنجا تیاتر ببینند خانم مجری مثل فرفره اسامی دوازده شعر برتر را خواندند که اگر شما برای فردوسی پور یا ورزش و مردم اس ام اس می فرستادید اسمتان را با طمانینه ی بیشتری می خواندند. بعد بیچاره مهدی غبرایی و دو تا آدم با شخصیت دیگر مجبور شدند جایزه ی سوم را به پسرخاله ی ناتنی شاعر مربوطه که مقیم خارج از کشور بود بدهند، جایزه ی دوم را به وکیل قانونی برنده که خواست نامش فاش نشود دادند که برنده ی مقام دوم از اصفهان بود و می دانید که از اصفهان به تهران هیچکس را اتوبوس مجانی نمی آورد و بلیط هواپیما را هم که اصلا حرفش را نزن و برای همین ایشان در مراسم نبودند و جایزه ی اول را هم طفلک مهدی غبرایی نفهمید به کی داد چون خانم مجری فکر می کرد برنده ی خوش شانس در سالن حضور دارند که با یک اشتباه چند هزار کیلومتری معلوم شد ایشان در آن زمان در خارج از کشور مشغول شاعری هستند و هیچ فامیل و عقبه و همسایه ای هم در ایران ندارند برای همین مقرر شد از بین حضار یک نفر به قید قرعه اقدام به گرفتن جایزه کند که به دلیل وقت کم یک آقای خشن که از برگزارکنندگان مراسم بود همه را هل داد و این زحمت را متقبل شد. در پایان مراسم هرکس دلش خواست با خرید از بوفه ی سینمایی که زیر سالن بود از خودش پذیرایی کرد و سرنوشت یک جعبه ی شیرینی که به حضار نشان داده شد همچنان در هاله ای از ابهام به سر می برد.     

 

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٢٠
تگ ها :

صدام محکوم می شود يا ژان والژان مستوجب اين عقوبت نبود!

با وجود اینکه خبر صادر شدن حکم اعدام صدام موجی از شادی در کهکشان راه شیری به راه انداخت و مردم خوشحالی ندیده و قر تو کمر گیر کرده ی ما هم که منتظر چس نذری هستند و تا تقی به توقی می خورد بساط شربت و شیرینی و آقا تبریک را به راه می اندازند هنوز در وجد این حرکت غافلگیرانه به سر می برند گروهی معتقدند طناب دار برای مجازات صدام کم است و این را ضعف قانون می دانند که نمی شود یک نفر را یکی دو میلیون بار کشت و زنده کرد و دوباره کشت که اینجانب هم با این نظر موافقم بنابراین معین شد در دادگاهی صحرایی در حوالی سبزوار صدام محاکمه شود تا بفهمد یک من ماست چقدر کره دارد و هر روز آرزوی مرگ کند:

1. هیات منصفه با بررسی پرونده و به دلیل جنایت علیه یکی دو میلیون انسان، به اتفاق آراء صدام حسین تکریتی را محکوم به اشد مجازات یعنی تهیه ی آرم طرح ترافیک (البته از راه قانونی) برای سال 85 – 86 می نماید چون تهیه ی آن کیمیای سعادت از راه غیر قانونی که از هر بچه ی دو ماهه ای بر می آید. هیات منصفه به شاکیان پرونده اطمینان می دهد صدام که برای گرفتن خلافی مراجعه کند و ببیند در فاصله ی سالهای شصت تا شصت و هشت حوالی میدان ونک پنج بار اقدام به پارک ممنوع کرده، دو بار عدم توجه به دستور پلیس و هفت هشت مورد تخلف دیگر هم در پرونده دارد و بخواهد شکایت کند بعد بخواهد عوارض و مالیات این چند ساله اش را به شهرداری بدهد و از همه قشنگ تر، معاینه فنی بگیرد و از همه مهمتر دست آخر برود سر کردستان سازمان حمل و نقل که مدارکش را تحویل دهد هر دقیقه آرزوی طناب دار خواهد کرد ضمنا واقع بودن سازمان ترافیک در ابتدای بزرگراه کردستان نیز به زعم هیات منصفه دارای مفهوم کنایی کافی برای این مجرم سابقه دار خواهد بود.

2. هیات منصفه با علم به اینکه این حکم حتا در مورد صدام هم غیر انسانی به نظر می رسد ولی در برابر عدالت چاره ای نداشته و صدام به مدت یک سال ( آخرین یافته های علمی نشان داده بیشتر از آن را هیچ احدی در کهکشان راه شیری تاب نخواهد آورد) محکوم به دیدن هر روزه ی سریال های تلویزیونی می شود. توجه: در انتخاب این سریال ها حتما سریال های آموزنده ی صاحبدلان، اولین شب آرامش، زیرزمین، آخرین گناه، او یک فرشته بود و کلانتر که الحق نقطه ی عطفی در سریال سازی منظومه ی شمسی است لحاظ شود. ضمنا به عنوان مجازات تکمیلی از صدام خواسته شود بعد از دیدن دقیق هر قسمت از سریالهای نامبرده به طور مشروح بنویسد که سریال مورد نظر حاوی چه پیامهای اخلاقی بوده و او چه درسی از مجازات آدم بدها و رستگاری آدم خوب ها و ازدواج همه ی عوامل سریال با هم در قسمت آخر گرفته است.

3. صدام حسین محکوم می شود هر شب برای تفریح در این تهران بزرگ جایی را پیدا کند. هیات منصفه آگاهی کامل دارد بعد از یک سال به علت خوردن غذاهای آماده و فری کثافت و گردباد و سوپر استار و استار برگر و آندو و ایندو و نخل و جام جم و کوفت و زهرمار درصد چربی، اوره، قند و هرچیز بد دیگر در خون صدام از حد مجاز چنان بالاتر خواهد زد که بعد از آن دائم مهمان دکترهای عزیز خواهد شد که خودش فصل جدیدی از مجازات را به روی این جنایتکار تاریخ باز می کند.        

4. از آنجایی که صدام دستی هم در نوشتن دارد هیات منصفه به اتفاق آراء وی را محکوم می کند به چاپ یکی از آثارش در ایران. هیات منصفه توضیح بیشتر برای این حکم را ضروری نمی داند.

5. صدام حسین تکریتی جنایتکار جنگی به جرم جنایت علیه بشریت محکوم می شود به...خواندن هر روزه ی روزنامه ی کیهان، اطلاعات، همشهری (به خصوص صفحات لایی اش که بسیار پربار است) و خبر ورزشی. این حکم قابل تجدید نظر نمی باشد.

6. برادر صدام سابقا معروف به یزید محکوم می شود به استفاده از اتوبوس های شرکت واحد در کل دوران محکومیت اش در این کشور.

7. صدام حسین به دلیل جنایت علیه ساکنان کهکشان راه شیری محکوم می شود به ماشین سواری در ساعات پیک عصرگاهی در خیابان های تهران. هیات منصفه پس از بررسی دقیق ترافیک تهران مسیرهای خیابان توحید حدفاصل میدان توحید تا میدان جمهوری، چمران شمال به جنوب در هر ساعت شبانه روز، مدرس جنوب به شمال، همت حدفاصل پل توانیر تا گاندی، هر مسیر دلخواه در خیابان ولیعصر را پیشنهاد می دهد.   

8. صدام حسین در طول دوران محکومیت اش محکوم می شود به دیدن هر روزه ی ریخت این افراد: سیاوش اکبرپور، محمدرضا گلزار، جلال طالبی یا همایون شاهرخی، پسر نوذری، احمدزاده مجری خیر و مهربان، اون یکی مترجم برانکو که چلنگر نبود، دکتر اصفهانی، افشین، پسر حبیب، اون دختره که اول بلوغه و زوج هنریش که لباس تیم ملی برزیل را پوشیده، میرزاپور، اون یارو پاک یادت نره، این یکی که یادش رفته توی بانک فلان حساب باز کنه و حسابی حیف شده، مسوول روابط عمومی کارخانه ی سازنده ی این چیپسه که نمیشه از آن گذشت، ای کیو سان، ماهی صفت معروف به مستر سین، مجید قناد، بنیامین روی بیلبورد، امین حیایی، اون یارو که شبها بعد از اخبار شبکه ی دو میزگرد برگزار می کنه، امیر خان ژنرال به خصوص وقتی که دارد با آن لحن لاتی اش ایام سوگواری را به مردم تسلیت میگوید، نیکبخت، دیوید سیمن، خیابانی به خصوص در کلوزآپ و عکس شش در چهار نویسنده ی این وبلاگ در سال هشتاد و سه درست چند لحظه بعد از آنکه یک نفر از دوستان بشقاب گه را به صورتش کوبید.

9. صدام خائن محکوم می شود به روزانه هفتاد بار شنیدن آهنگ حالم بده از بنیامین که در آن شاعر دچار شور قافیه ی َ ده شده.

10. در پایان لازم به ذکر است صدام حسین برای هرگونه سفر هوایی تنها مجاز به استفاده از هواپیمای توپولف هواپیمایی هما یا کاسپین می باشد. ضمنا نامبرده به علت شدت احکام یاد شده با یک درجه تخفیف می تواند بیشتر از بیست کیلو بار به همراه داشته باشد.

 پس از قرائت حکم دادگاه، صدام ملعون در حالی که ضجه می زد و می گفت العفو العفو و دو دستی پایه ی تریبون اش را گرفته بود توسط برادران سدمعبر شهرداری تهران طی یک حرکت جهادی کشان کشان از صحن دادگاه خارج شد که باعث اندوه حضار گردید. باشد که درس عبرتی برای تمام جنایتکاران و دیکتاتوران و یزیدان عالم باشد.

     

 

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱٧
تگ ها :

چرا ما نوبل نگرفتيم؟ يا چه می شد اگر...

1. دلیل اصلی اینکه ما ایرانی ها تا به حال در هیچ رشته ای نوبل نگرفته ایم چیست؟ (توضیح: صلح رشته نیست یک وضعیت است وضعیت خوبی هم هست.):

الف. چون سوئد از زمان هخامنشیان به این طرف با ما لج است.

ب. چون اگر هم می دادند ما نمی رفتیم بگیریم.

ج. چون دنیا چشم اش را به روی پیشرفت های علمی و ادبی ما بسته برای همین هم هست که بشریت اخیرا هیچ پیشرفتی نداشته.

د. چون نوبل را به رشته های فیزیک، شیمی، پزشکی و ادبیات می دهند نه به وزنه برداری.

 

2. ما با این پیشینه ی فرهنگی هنوز نوبل ادبیات را نبرده ایم چون...

الف. زمان حافظ دینامیت نبود و تونل را با دندان می کندند.

ب. هدایت زود خودکشی کرد، باید یک کم دیرتر این کار را می کرد.

ج. مردم دنیا تنبل اند و نمی روند فارسی یاد بگیرند.

د. بیشتر برندگان نوبل ادبی بالای هفتاد سال سن داشته اند ولی به خاطر آلودگی هوا و عدم توجه به ورزش همگانی معمولا نویسنده های ما با وجود امکاناتی که برایشان فراهم شده به شصت سالگی هم به زور می رسند.

 

3. کسب جایزه ادبی نوبل توسط یک ایرانی باعث می شود...

الف. انفجاری در جامعه ی ادبی رخ دهد و همین تتمه ی ادیب و شاعر و نویسنده هم که مانده اند شل و پل شده و به سرای باقی بشتابند.

ب. انفجاری در جامعه ی ادبی رخ دهد و تصادفا یک چاه نفت در بازارچه کتاب میدان انقلاب کشف شود.

ج. انفجاری در جامعه ی ادبی رخ دهد و مسوولیت آن را القاعده به عهده بگیرد.

د. هیچ انفجاری در هیچ جامعه ای رخ ندهد و مردم به افتخار بازی استقلال – پرسپولیس در هفته هشتم لیگ هشت تن تخمه آفتابگردان بشکنند.

4. فرض کنید امروز آقای میم.دال.الف بالاخره بعد از بیست سال نامزد بودن جایزه ی ادبی نوبل را برده باشد، فردا تیتر یک روزنامه های صبح و عصر کدام گزینه است؟      

الف. یک مقام آگاه در امر ترافیک: با راه اندازی قطار شهری، ترافیک تهران از زمان فتحعلیشاه هم روانتر خواهد شد.

ب. نتیجه تجدید نظر در حکم شهلا جاهد ظرف سه هفته و دو روز و سه ساعت آینده اعلام خواهد شد.

ج. هنرپیشه ی معروف که شکل یک خواننده ی معروف است: تکذیب می کنم، من تا به حال بیشتر از شش بار ازدواج نکرده ام.

د. امروز نتیجه ی بازی فینال جام حذفی در کمیته ی انضباطی اعلام نمی شود!

 

5. نسبت جایزه ی نوبل به وضعیت چاپ و نشر و تیراژ و کتابخوانی ما مانند نسبت...

الف. نان شب است به سفره ی خالی.

ب. دمپایی چیتای... بیتای...چیکیتای (یخ کنی با این تبلیغ!) پاره است به کویر نمک.

ج. بمب اتم است به هیروشیمای بعد از انفجار.

د. جایزه ی کن است به آگهی های بازرگانی صدا و سیما.

 

6. با توجه به عادات پسندیده ای که ما ایرانی ها در هر صنفی داریم در صورتی که یک هموطن بعد از سالها رنج و مرارت و توسری خوردن و گشنگی بالاخره برنده ی نوبل ادبیات شود...

الف. در هر جمع دو نفره به بالایی غیبت اش را نمی کنیم چون گناه است، ولی صفات بدش را با صدای بلند می گوییم.

ب. آن را کار انگلیسیا می دانیم با آن چشم های چپ شان.

ج. در حال لپه پاک کردن پشت چشم نازک می کنیم و می گوییم خدا شانس بده!

د. بعد از چند ماه کاشف یه عمل می آید که آقا از روی دست یک نویسنده ی گمنام نروژی کپی می کرده و حتا زیرشلواریِ پایش هم مال خودش نیست.

 

7. اگر آلفرد نوبل ایرانی بود...

الف. هفته ای یک بار خبر عدم اعطای جایزه ی نوبل در سال جاری به علت عدم تامین بودجه و نبود اسپانسر اعلام و روز بعد خبر اعلام شده تکذیب می شد.

ب. همینگوی خودش را از فرط ناامیدی در گرفتن جایزه ی نوبل و بعد از اینکه تغییر تابعیت اش برای صدمین بار پذیرفته نشده بود می کشت.

ج. هرکدام از وراث نوبل یک وصیت نامه ی رسمی و قانونی رو می کردند که در هیچکدامشان آلفردِ مادرمرده اشاره ای به تشکیل بنیاد نوبل و جایزه و این دری وری ها نکرده بود.

د. فوقِ فوقش یک کوچه ی بن بست را به نامش می کردیم.

 

8. فرض کنید شما نویسنده ای هستید که برنده ی جایزه ی نوبل شده، شما هم به شدت به بخش بی ارزش و مادی جایزه امید بسته اید بلکه بتوانید با پولش در شهرک راه آهن آپارتمانی را پیش خرید کنید به همین منظور...

الف. برای گرفتن گذرنامه به اداره گذرنامه می روید می گویند به پستخانه بروید، به پستخانه می روید می گویند باید به دولت الکترونیک بروید به آنجا می روید می گویند فکر کردید اینجا سوئد است؟ فردا شش صبح بیایید.

ب. چون می دانید بعد از چند بار تعویض طلا دیگر طلایی نخواهید داشت خیال خودتان را راحت می کنید و طلاهای زن تان را می فروشید و بلیط هواپیما می خرید، فردا صبح اش چون نرخ جهانی طلا مثقالی یک سنت گران می شود و ما هم همه چیزمان مطابق با پیشرفت های روز دنیاست طلا گرمی دو هزار تومن رشد قیمت پیدا می کند.

ج. در جاده ساوه که به سمت فرودگاه در حرکتید تاکسی پنچر می شود، متوقف می شوید، اشرار به سرتان می ریزند، دست و پایتان را می بندند و یک هفته در یک گاوداری شما را مورد آزار و اذیت قرار می دهند، بعد از یک هفته که شما را از ماشین پرت می کنند بیرون با استقبال همشهری ها روبرو می شوید که از عدم دریافت جایزه توسط شما در اعتراض به افزایش گازهای گلخانه ای به خود می بالند و هرچه می گویید به علت آزار و اذیت نمی توانید قلمدوش کسی بروید هیچکس گوشش بدهکار شما نخواهد بود.

د. گزینه های الف و ب و جیم و همسرتان در حمایت از عمل انسان دوستانه ای که انجام داده اید شما را به قتل می رساند.

  

 

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٩
تگ ها :

خانواده های خوشبخت!

از شاعر مکزیکی: خورخه لوئیز آراگونس کامپوس

 

خانواده های خوشبخت!

خانواده های خوشبخت پولدار!

خانواده هایی که صد سال، صد هزار

رو به دوربین لبخند زده اید!

من شما را زیاد دیده ام

پدر، مادر، با فرزندی بر دوش

در ساحلی ماسه ای

که همیشه دندان هایتان را نشان داده اید

به دوربین های سونی

و غذاهایتان

- حتا یک املت ساده را

که من هم خورده ام -

با جدیدترین مخلوط کن ها می سازید

و حتا نیمرو را - که من هم خورده ام-

بر نچسب ترین ماهیتابه های قرن

بر سطح صاف و بی غل و غشِ درجه یک ترین تفلون های بشری

به عمل می آورید

و رو به هر دوربینی که باشد

لبخند می زنید.

 

خانواده های خوشبخت!

بچه های چهارصد دستگاه مکزیکوسیتی

یا ریو

خوشبخت نیستند

این را می دانید؟

چون مادرانشان

انگشتانشان را با رنده هایی که شمایان صد سال...

زخم می کنند

و خردکن با فن آوری مدرن

با فن آوری روز اروپا

مطلوب همه، همه جا

هنوز به محله ی چهارصد دستگاه ریو افتخار حضور نداده است.

 

این بچه ها

هنوز نمی دانند

چرا پوست صورت پدرشان اینقدر برق نمی زند

و چرا پدران از فرط لثه هیچ دندانی ندارند.

و مادران شان چرا

موهایشان را در باد نمی رقصانند

چون شما

در اسلوموشن؟

 

من در محله های پست ریو

خوشبختی ندیدم

خانواده ی خوشبختی ندیدم

چون برق نبود

و الکترون ها در بهترین شرایط، ساکن بودند

و نمی شد سیستم های وگا را به کار انداخت

همان سینمای خانگی را

مفهوم ناب و چهل اینچیِ زندگی را.

و نمی شد

تا اراده کنند بروند تعطیلات 

دبی دبی

و سقف آرزوهای یک عصر جمعه سفری اشرافی بود به شهر ری

با ماشین دودی

بی پرداخت ورودی.

 

من در محله های بویناک ریو

والدینی دیدم پر از تفاهم

که بر سر هم داد می کشیدند

چون

اجاق گاز خانه ی شان نمی گفت:

((کدبانوی محترم غذا حاضر است))

و اتومبیل شان به یادشان نمی آورد

((درب خودرو باز است!))

 

خانواده های خوشبخت!

کاش من در دنیای اسلوموشن شما بودم

در دنیای دیجیتالِ لبریز از یخچال و پفک و چیپس تان

که نمی توان

از آن گذشت

و کاش والدینم پوست شان برق می زد

و در سواحل مارماریس

دو هفته بیشتر می ماندیم

اگر مادر اپی لیدی اش را جا نگذاشته بود.

 

خانواده های خوشبخت!

کاش مشکل، موهای زاید بود!

در ریو مشکل آبروهای زاید بود

که به کانال فاضلاب می ریخت و هیچکس نمی دید.

 

خانواده های خوشبخت!

با همه ی این حرف ها هنوز چیزی هست

که نمی توان با پول خرید

با کوهی از الماس

با الماس کوه نور و حتا با التماس:

((خوابی به عمق گور!))

-------------

۱. قرار بود همين جور داستان کوتاه بگذارم ولی دو سه تا داستانم گم شد - معلوم نيست لای کدام برگه های مزخرف کاری جا مانده اند- و تازه باز خب که چه بشود هم سراغم آمد و شنونده ها هم که حسابی مرا سر ذوق آوردند اين شد که گفتم اگر برای دل خودت است بگذار بماند همين جا که جايش خوب است.

۲. چقدر حس هايمان الکی و آبکی هستند و چقدر ساده تغيير شکل می دهند. ديروز بازی سپاهان - پرسپوليس بود و من داشتم فکر می کردم که اين عراقی های بی همه چيز در فوتبال اين مملکت چه می کنند و چه لطفی دارد که يک عراقی برای تيم محبوب آدم گل بزند. آنقدر بازی مسخره بود که کانال را عوض کردم و صحنه ای ديدم از دختربچه ای عراقی که پتويی به خود پيچيده بود و رو به دوربين دندان هايش به هم می خورد. کاری به سياست صدا و سيما در نشان دادن ظلم آمريکايی ها به عراقی ها ندارم که هرچه باشد از بودن صدام بهتر است ولی صحنه صحنه ی تلخی بود. فهميدم ما همه قربانی بوده ايم و حالا ديگر از عراقی ها بدم نمی آيد. ببينم اين سياستمدارها خودشان بچه ندارند و تا به حال نفس کشيدن آرام بچه ها را در خواب نديده اند؟   

 

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱
تگ ها :