روحم را پس بده یا چگونه می توان شریک دزد و رفیق قافله باقی ماند.
از آنجایی که بعضی ها خیلی فروتن هستند(نه از آن نوع فروتن که نصف موهایشان یک شبه بریزد و باز هم یک خروار مو داشته باشند.) و توانایی هایشان را سالها رو نمی کنند و این همه سال داریوش مهرجویی مرجع تقلید بوده و ما نمی دانستیم و حالا دانستیم و ایشان فتوایی داده اند که از زمان تحریم تنباکو و میرزای شیرازی به این طرف سابقه نداشته به این شرح که: ((الیوم رایت فیلم السنتوری بای نحو کان حرام است.)) و از آنجایی که هموطنان عزیز و دزد برای پرداخت دیون خود به شخص مهرجویی و تهیه کننده ی فیلم دچار مشکل شده اند و شب ها خواب راحت ندارند بعد از ساعت ها بررسی، دستورالعمل حلالسازی مال دزدی به شرح زیر تهیه گردید:
دستورالعمل حلالسازی جنس فرهنگی مسروقه (مورد خاص: یک عدد دی وی دی سنتوری)
الف. اگر دزد محترم فیلم فوق را در تلویزیون پارس مبله مدل سال 1355 نگاه می کند در حکم سینماهای لاله زار است و مبلغ پرداختی به ازای هر نفر1000 تومان، اگر فیلم را در تلویزیون های سونی فلت سری وگا تماشا می کند 1500 تومان و در صورت تماشای فیلم در سینمای خانگی (معادل سینما فرهنگ) مبلغ 2500 تومان پرداخت نماید.
تبصره1: تماشای فیلم در تلویزیون های چهارده اینچ سیاه و سفید صلواتی است.
تبصره2: استفاده از ریموت کنترل در هنگام تماشای فیلم 10% هزینه ی اضافی خواهد داشت.
تبصره3: عزیزان راهزنی که روز شنبه فیلم را تماشا می کنند می توانند 50% مبالغ فوق را پرداخت کنند.
تبصره4: خواهشمندیم برای اطفال بالای هفت سال بلیط تهیه فرمایید. یادتان نرود تخم مرغ دزد شترمرغ دزد می شود.
تبصره5: مسافر گرامی! عدم ارائه ی بلیط نشانه ی چیست؟
ب. در صورتی که سارق فرهیخته با همسر شرعی و قانونی خود با حفظ فاصله ی مطمئنه مشغول تماشای فیلم هستند فقط پرداخت مبلغ بلیط کافی می باشد. اما در صورتی که شریک جرم هریک از موارد زیر باشد 20% حق کمیسیون کنترلچی سینما و هزینه باتری چراغ قوه ی ایشان و مالیات به خطر انداختن ارکان جامعه به ویژه رکن اول جامعه که همانا خانواده ی سبز می باشد، باید توسط عزیز راهزن پرداخت شود:
1. دوست دختر شاستی بلند
2. دوست پسری که گردنش را تبر نمی زند.
3. دختر فراری
4. پسر گریزان(ویژه شهر مقدس قزوین)
5. آنجلینا جولی
ج. در صورتی که قطاع طریق محترم در هنگام تماشای فیلم مبادرت به استفاده از هر نوع چیپس مزمز نمایند خواهشمندیم مبلغ 350 تومان برای هر چیپس، 700 تومان برای دو چیپس و به همین شکل مضارب 350 را به حساب شرکت مزمز واریز نمایند و برای یک چیپس بی قابلیت آخرت خویش را ویران ننمایند.
تبصره1: الیوم خوردن پفک و پفیلا تا اعلام شماره حساب های کارخانه های سازنده در سینما ممنوع می باشد.
تبصره2: خواهشمندیم از شکستن تخمه آفتابگردان و هرگونه فوت کردن پوست آن به پس گردن نفر جلویی خودداری نمایید.
د. هر نوع دراز کشیدن در هنگام تماشای فیلم مسروقه مشمول عوارض زیر می شود:
دمر 100 تومان
طاقباز 300 تومان
یک وری مثل قاشق 500 تومان
با یک متکا در بغل 700 تومان
تبصره1: خوابیدن به پهلوی چپ توصیه نمی شود.
تبصره 2: خوابیدن به پهلوی راست بعد از خوردن کنسرو لوبیا، نخود سبز، مورچه پیگرد قانونی دارد.
ه. در صورتی که دزد دریایی مذکور پس از تماشای فیلم از آن خوشش آمد و خرکیف شد مبلغ 10% هزینه رضایت خاطر را باید پرداخت کند.
تبصره: لعنت بر پدر و مادر کسی که از فیلم خوشش نیاید.
و. هزینه مجازی رفت و آمد به سینما به شرح زیر است:
پیاده 200 تومان حق استهلاک کفش
اتوبوس خصوصی 100 تومان
BRT همت عالی
تاکسی 100 متر اول صد تومان، هر ده متر اضافی بیست و پنج تومان
تبصره: کسانی که از وسیله نقلیه شخصی استفاده می کنند 2 تا 5 لیتر از کارت سوخت شان کسر خواهد شد.
در اینجا برای حل مشکلات هموطنان حلال خوار که شب ها خواب راحت ندارند مبادا یک قران مال دزدی وارد سفره ی نان و بوقلمون شان شده باشد، به چند پرسش عزیزان راهزن پاسخ داده می شود:
1. با سلام به کارشناس برنامه. اینجانب مدت یک ماه است ضبط سی دی دار شما را سرقت کرده ام. خواهشمندم هرچه سریعتر شماره حسابی اعلام نمایید تا اینجانب پول ضبط را تقدیم کنم و خانواده ای را از خطر حرامخواری نجات دهم. تخفیف بدهید تا مشتری شویم. با تشکر از برنامه ی خوب و آموزنده تان.
کارشناس: خیرشو ببینی.
2. اینجانب تا به این لحظه سه بار فیلم سنتوری را دیده ام. سوالم این است که آیا پول سه بلیط را باید بدهم؟
کارشناس: نه پس! 1500 تومان دادی بوق هم می خوای بزنی؟ شما نه تنها باید سه تا 1500 تومان بسلفی بلکه باید 20% عوارض کثرت اوقات فراغت را هم به این امر خیر اختصاص بدهی.
3. اینجانب که به نان شب محتاج می باشم قدرت پرداخت هزینه حلالیت طلبیدن از تهیه کنندگان فیلم سنتوری را ندارم. چه کنم؟
کارشناس: دوست عزیز! درست است که دیدن فیلم سنتوری از نان شب هم واجب تر است اما حلالسازی تماشای فیلم از تماشای فیلم هم واجب تر است. پس بر طبق رابطه ی تراگذری حلالسازی از نان شب هم واجب تر است. بنابراین پیشنهاد می کنم دی وی دی مسروقه را به یک هموطن عزیز دیگر بفروشید و با پولش دل تهیه کننده را شاد نمایید.
4. اینجانب فیلم سنتوری را هفت بار با یازده سر عائله ی خود به صورت دمر و در حال خوردن چیپس مزمز و کنسرو لوبیا دیده ام. از آنجایی که قرارست عواید واریز مبلغ بلیط صرف امور خیریه شود آیا من می توانم به جای ریختن هزینه ی مذکور یک باب مدرسه در شهرستان محروم خود بسازم؟ متشکرم
کارشناس: بساز، بمیر و بساز.
5. اینجانب جیمز کامرون به تمامی کسانی که بارها نسخه ی پرده ای فیلم تایتانیک مرا دمر دیده اند و باد ول داده اند اخطار می کنم: الیوم دیدن تایتانیک حرام است. فعلا یک چند روز خواب راحت نداشته باشید تا شماره حساب سیبای اینجانب متعاقبا اعلام شود.
کارشناس: سوال چی شد؟ پس من ان ام این وسط؟
۶. من فقط خواستم از مردم که این همه به حلال و حرام اهمیت می دهند تشکر کنم. کارشناس: من هم از شما که تشکر می کنی تشکر می کنم.
7. جوانی هستم هجده ساله. مدتیست عاشق دخترعموی ناتنی خود شده ام. چه کنم؟
کارشناس: دوست عزیز! شما عجالتا هزینه تماشای فیلم سنتوری را بپرداز بعد هم اگر وقت کردی ورزش و مطالعه کن.
8. بنده فیلم سنتوری را چند بار روی موبایل رفیقم تماشا کرده ام. چه هزینه ای باید بپردازم؟
کارشناس: شما اگر بتوانی هزینه درمان خودت را بپردازی به بشریت خدمت بزرگی کرده ای.
9. این حقیر از کودکی ماهی سه بار فیلم هامون را تماشا می کنم. با توجه به اینکه فیلم ام دارای مجوز و هولوگرام و از فیلم های موسسه ی رسانه های تصویریست باز هم باید هزینه بپردازم؟
کارشناس: پس فکر کردی اینجا کویته مرد حسابی؟ اصلا حالا که اینطور شد الیوم دیدن هر نوع سی دی مجاز، فیلم عروسی، نامزدی، پاتختی، بعله برون، حنابندون، ختنه سوران حرام است. برای مورد آخر شماره حساب سیبای عزیزالسلطنه ی دلاک متعاقبا اعلام می شود.
۱۰. اینجانب سردسته ی باند سرقت، تکثیر و توزیع فیلم سنتوری می باشم ولی این فیلم را ندیده ام. می خواستم بپرسم فیلم خوبی هست و ارزش دزدیدن داشته یا نه و یک سوال دیگر آیا من که فیلم را ندیده ام هم دینی به گردنم هست؟
کارشناس: دوست عزیز! با توجه به اینکه همه به به چه چه می کنند فکر کنم به کاهدان زده باشی و در مورد سوال دوم ات هم به هیچوجه خودت را اذیت نکن. در ضمن اگر از کپی های فیلم دختر شوکت چیزی در دست و بالت هست چند تا برای من بفرست تا با خانواده تماشا کنیم. پیشاپیش از وجدان بیدار شما که به شما اجازه ی تماشای مال دزدی را نداده متشکرم.
۱۱. جناب آقای کارشناس! با سلام. من مال دزدی را ندیده ام، فقط دوستم که فیلم سنتوری را دیده بود آن را برای من تعریف کرده. آیا من هم باید پول بلیط را به حساب واریز کنم؟
کارشناس: نه. می خوای من واریز کنم؟ گوش دادن به مال دزدی هم همان حکم دیدن مال دزدی را دارد. آخه همه چیز را باید گفت؟
۱۲. با سلام. می خواستم از صندوقدار بانک تجارت شعبه چهارراه پارک کد 032 تشکر کنم که بی وقفه مشغول پاک کردن گناهان ماست. باور کنید وقتی از بانک تجارت آمدم بیرون خیلی سبک شدم.
کارشناس: بابا! جون مادرتون آخرش یک چه کنم بگید تا من از نون خوردن نیفتادم.
۱۳. با تشکر از ابتکار قشنگ تان. به امید روزی که فیلم های هنوز ساخته نشده ی ما در کشور شما توزیع شود تا ما هم با اعلام شماره حساب بتوانیم کار خیر بکنیم. امضاء: برادران وارنر
کارشناس: خدا این امید را از ما نگیرد. هم اکنون نیازمند یاری شما هستیم.
۱۴.ببخشید من یک سوال داشتم. چطور وقتی فیلم اخراجی ها کپی شد تلویزیون حنجره اش را پاره کرد ولی حالا برای سنتوری هیچی. ممنون
کارشناس: خواهر عزیز! مثل اینکه شما یادت رفته زمان اخراجی ها تکنولوژی تماس با فرشته ی سمت چپ و تصحیحِ نامه ی اعمال هنوز به بازار نیامده بود. تلویزیون هم که قیم مردم است و نمی خواهد کسی گناه کند مجبور بود از چند نقطه خودش را جر بدهد تا مردم دستی دستی روح خود را به شیطان نفروشند. متشکرم
16. من سرباز وظیفه، قلی همچنان به جرم پوشیدن پوتین در بازداشت به سر می برم. می خواستم ببینم می شود هزینه ی گناه کبیره ی خود را به حساب آقای مهرجویی واریز کرده و از زندان رهایی بخشم.
کارشناس: دوست عزیز! فعل جمله ی آخری را اشتباه نوشته ای. تو که تا بانک می روی یک 250 تومان هم بابت غلط نگارشی ات پرداخت کن.
17. اینجانب ژان والژان سارق یک فقره نان. از اینکه در کشور متمدن شما زاده نشدم از ملائکه ها ادعای خسارت می کنم.
بازرس ژاور: الان کجایی؟ هرجا هستی وایستا من دربست می گیرم خودمو می رسونم.
کارشناس: همینجوری واسه خودتون دیالوگ کنین دیگه. من هم که مجددن ان ام این وسط.
...........
این پرشین بلاگ آخرش آن قالب نوستالژیک را از ما گرفت. خدا حال مسببین اش را بگیراد!
سیمرغ....پر یا به همین سادگی شترمرغ ها آواز می خوانند.
ای مگس عرصه ی سیمرغ نه جولانگه توست عرض خود می بری و زحمت ما می داری
حافظ
خبر: فیلم آواز گنجشکها به کارگردانی مجید مجیدی با کسب 4 سیمرغ بیشترین سیمرغها را از آن خود کرد و پس از آن به همین سادگی با 3 سیمرغ قرار گرفت.
توضیح خبر: وقتی جایی سیدرضا میرکریمی و مجید مجیدی و حسین رضازاده باشند، بقیه باید برای مقام های چهارم تا دوازدهم زور بزنند دیگه. پس چی؟
خبر: اما سیمرغ بهترین فیلم به به همین سادگی رسید.
تصحیح خبر: اما سیمرغ بهترین فیلم به همین سادگی به به همین سادگی رسید.
نکته ی پزشکی، بهداشتی، سلامت: محققان در تلاشند دریابند چرا وقتی آدم می خواهد بگوید جایزه ای به به همین سادگی رسید به لکنت می افتد.
خبر: فیلم به همین سادگی به تهیهکنندگی سیدرضا میرکریمی سیمرغ بلورین بهترین فیلم بخش سودای سیمرغ را به خود اختصاص داد.
تایید خبر: بخش سودای سیمرغ!؟ ( بابا ! اینقدر سوژه ندین دست ما. بذارین ما هم یه کم این مخ رو به کار بندازیم.) در فرهنگ معین سه معنا برای سودا نوشته شده: 1. داد و ستد، خرید و فروش و معامله 2.آب دارای گازکربنیک 3. یکی از اخلاط چهارگانه. با توجه به معانی عمیق و جالب توجه سودا و در صورتی که منظور برگزارکنندگان جشنواره آب گازدار یا یکی از اخلاط چهارگانه نبوده باشد فقط می توان گفت حق به حقدار رسید.
خبر: در بخش بهترین کارگردانی سیمرغ بلورین به مجید مجیدی برای کارگردانی فیلم آواز گنجشکها رسید. در بخش فیلمنامه نیز سیمرغ بلورین به سیدرضا میرکریمی و شادمهر راستین برای فیلمنامه به همین سادگی اهدا شد.
معذرت بابت خبر: روابط عمومی جشنواره فیلم فجر تاسف خود را از اینکه به جز مجیدی و میرکریمی مجبور شده نام کس دیگری را هم به عنوان برنده اعلام کند اعلام می کند. این روابط عمومی از آقای شادمهر راستین می خواهد هرچه سریعتر نام خود را به مجید مجیدی یا سیدرضا میرکریمی یا سید مجید میر کریمی تغییر دهد.
الف. مجید مجیدی و آواز شترمرغ شنیدن از دور خوش است.
شما می خواهید به دیدن فیلمی از مجید مجیدی بروید؟ نروید. خیلی آرام و ریلکس روی مبل بنشینید، چشم ها را ببندید و به نکات زیر به ترتیب فکر کنید:
1. آدم خوبها به بهشت می روند.
2. آدم بدها بد هستند.
3. آدم خوب ها پیروزند، آدم بدها می بازند و مارادونا در جام 86 یک استثناء بود.
حالا چشمتان را باز کنید و نفس عمیقی بکشید و اعمال زیر را انجام دهید:
1. حسابی گریه کنید. برای چی گریه می کنید زیاد مهم نیست. در بیشتر کتب سینمایی گریه به حال بچه ها، فقر و تنگدستی و معلولین توصیه شده است.
2. حالا دفترچه ی خوشنویسی تان را باز کنید. قلم را در دوات بزنید و سه هزار بار بنویسید: پایان شب سیه سپید است. دو هزار بار نوشتن تو نیکی می کن و در دجله انداز و بنی آدم اعضای یکدیگرند هم برای محکم کاری بد نیست.
3. حالا می توانید با خیال راحت و وجدان آسوده لالا کنید و خواب دنیای گل و بلبل ببینید.حالا شما فیلم آواز گنجشک ها را دیده اید پس مصاحبه با کارگردان محترم را هم بخوانید که عمرتان هدر نرود:
مجید مجیدی کارگردان ایرانی پس از نمایش فیلم «آواز گنجشک ها» در بخش رقابتی جشنواره فیلم برلین گفت؛ «پیام فیلم برای من این است که ما نباید زیاده خواه باشیم.»
توضیح1: عجب فیلمی! برای خود کارگردان هم حاوی پیام اخلاقی بوده! سعدی! کجایی که داش فرمونتو کشتن؟
توضیح 2: سیدفیلد در کتاب راهنمای فیلمنامه نویس نوشته: عزیزان فیلمنامه نویس به نکات زیر توجه کنید: 1. فیلم باید پیام داشته باشد مثلا آخرش ما نتیجه بگیریم حسادت بد است و عیادت از مریض خوب است یا به همسایه ها نباید آزار رساند، به شکم گربه نباید سنگ زد و از اینجور چیزها.2. فیلم باید پیام مورد نظر را با چکش به مخ بیننده فرو کند. اصلا پرده پوشی لازم نیست. تماشاگر فیلم، دوست شماست، شما نود دقیقه وقت دارید پیام فیلم را دم گوشش داد بزنید. 3. غصه نخورید. اگر بیننده کر بود و پیام فیلم را نشنید بعدا در مصاحبه ی مطبوعاتی پیام فیلم تان را خیلی خودمانی با مردم در میان بگذارید مطمئن باشید این بار پیام فیلم را می گیرند. اگر نگرفتند دوباره فیلم بسازید.
مجید مجیدی در جمع خبرنگاران اعلام کرد: «پیام فیلم برای من این است که ما نباید بیشتر و بیشتر بخواهیم یا تقاضاهای خیلی زیاد داشته باشیم که تنها به نابودی ما منجر می شود.»
توضیح1: استاد شماعی زاده در این زمینه می فرماید: بیشتر، بیشتر، کی گفت کمتر. هی مثه گل توی باد این ور و اون ور نرو...
توضیح2: بابا! ای مردم! چرا اینقدر تقاضاهای خیلی زیاد دارین؟ از مجید خان خجالت بکشید. حالا اینقدر تقاضاهای خیلی زیاد داشته باشید تا نابودتان کند.
مجیدی در ادامه کنفرانس خبری گفت: «من بخش زیادی از خودم را در این فیلم گذاشته ام، همانند هر هنرمند دیگری که این کار را انجام می دهد.»
توضیح: امیدواریم مجید جان بخش های به دردبخوری از خودش را در فیلم گذاشته باشد نه از آن بخش ها که نمی شود بهشان ساعت بست.
مجیدی در این کنفرانس خبری گفت: «حرفه من بیانگر آن است که ما همگی به واسطه بشریت واحد متحد شده ایم.»
توضیح: و البته واضح و مبرهن است که حرفه ی کارگردانی همیشه بیانگر آن است که ما همگی به واسطه ی بشریت واحد متحد شده ایم. من تا حالا فکر می کردم کارگردان فیلم می سازد و ما هم خیلی راحت می رویم آن را می بینیم.
مجیدی با بیان اینکه تحت تاثیر آثار کارگردانان ایتالیایی چون «فدریکو فلینی» و «ویتوریو دسیکا» قرار گرفته است، گفت: «علت اینکه تصمیم گرفتم نام «گنجشک ها» را برای عنوان این فیلم انتخاب کنم این بود که گنجشک پرنده یی است که خواسته زیادی ندارد و فقط با زندگی کنار می آید.»
توصیه: مجید عزیز! اینقدر تحت تاثیر کارگردان های صد سال پیش ایتالیا قرار نگیر، کمی هم فیلم های روز را ببین مانند کارهای آیزنشتاین، پاراجانوف و برادران لومیر بعد اگر خواستی تحت تاثیر قرار بگیر.
سناریوی فیلم مجید مهربان و گنجشک قانع:مجید مهربان همینطور که به فکر نجات بشریت است دارد راه می رود. به یک گنجشک می رسد. دیالوگ مجید مهربان و گنجشک قانع:
مجید مهربان: گنجشک! آیا تو قانعی؟
گنجشک قانع: آری. نام خانوادگی من قانع است. مگر کوری؟
مجید مهربان به پهنای صورتش برای معلولین اشک می ریزد.
پایان
مجیدی گفت: «من نام گنجشک ها را برای فیلم ام انتخاب کردم چون این حیوان، سمبل انسانیت است.»
توجه! توجه!: این حیوان، سمبل انسانیت است. آخر این چه جور حیوانیست که سمبل انسانیت است؟ پدر پسر شجاع هم با اینکه حرف می زد و پیپ می کشید سمبل انسانیت نبود. حتا عمو جغد شاخدار هم با اینکه برای خودش فردینی چیزی بود فقط یک جغد بود و ادعای انسانیت نداشت.
مجیدی با اشاره به بچه هایی که نقش اصلی را در فیلم او بازی کرده اند، گفت: «آنها مانند گنجشک های کوچکی هستند و مانند آنها جذاب، شیرین و خوش زبان هستند، اما این عنوان حاوی یک پارادوکس نیز هست چراکه گنجشک آوازی نمی خواند.»
توضیح1: آقایون! خانمها! خواهش می کنم یکی به من یه گنجشک جذاب و شیرین نشون بده، خوش زبان هم نبود، نبود.
توضیح2: اگر مجیدی نمی گفت ما یک وقت خدای نکرده فکر می کردیم این عنوان حاوی چندین و چند پارادوکس است.
توضیح3: پاواروتی، گنجشک خواننده تقدیم می کند (آواز حاوی یک پارادوکس): دو تا چشم رطب داری...از عشق همیشه تب داری و غیره.
ب. رضا میر کریمی و اینجوری فانوس نیگر می دارن ها.
شما تصمیم گرفته اید به دیدن فیلمی از رضا میرکریمی بروید؟ چرا از خانه بیرون می روید؟ بروید دم پنجره و از آن به بیرون نگاه کنید و ببینید آدم های فرو دست جامعه چگونه دچار دگردیسی می شوند و رستگاری را به همین سادگی به چنگ می آورند و کارگردان محترم را سیمرغ باران می کنند. الکی که نیست، هر فیلم میرکریمی کلی تخم سیمرغ می گذارد. البته میرکریمی همیشه هم اینقدر حرفش را مستقیم نمی زند:
نکته ی انحرافی نتیجه ی اخلاقی فیلم خیلی دور، خیلی نزدیک: همه جای ایران موبایل آنتن می دهد.
ج. امین ماخوذ به حیا و محل توزیع سیمرغ یارانه ای.
دیگر حرفی نمانده جز اینکه امین حیایی هم سیمرغ نگرفته از دنیا نرفت و هیات داوران سنگ تمام گذاشت و به پاس سالی ده فیلم بازی کردن برای شریفی نیا یک سیمرغ مادر مرده ی آنفولانزا زده را هم به سمت او پر داد. کی به کیه؟ حالا باز هم می خواهید فیلمش را ببینید؟ چهار پنج تا دلقک بازی با دو سه تا صحنه ی احساسی و اشک و آه. احتمال نقش دیوانه ی زنجیری یا معتاد غیر قابل درمان هم بعید نیست.
این داستان جایزه می گیرد.
به ر.ز. و الف.ت.ر.ی
سه تا پوشک. هر پوشک دو هزار و هفتصد. سه تا دو هزار و هفتصد می شود شش هزار و نهصد، شاید هم نشود، دست خودش که نیست. بچه دور اتاق می دوید که من راه افتادم. پنج روز و هشت ساعت و دو قاشق روغن زیتون می شد که شکم اش کار نکرده بود. زنم گفت: تقصیر تو بود. تو توی همه چیز هولی. زود از پوشک گرفته بودیم اش. حالا از ترس سفت بودن نمی گذاشت بیاید. گفتم: همه همین کار را می کنیم. دور اتاق می چرخید و خودش را به مبل ها می زد تا فشار روده ها را رد کند. گفتم: می خرم. و در را بستم. سه تا دو هزار و هفتصد باید بشود هفت و صد حالا چه پوشک باشد چه نوار بهداشتی. اشتباه های ریاضی هم هیچوقت به نفع من نبوده. من مطمئنم اگر روزی ثابت شود که عدد پی این چیزی نیست که تا الان بوده اتفاق بدی برایم می افتد. دم در ساختمان چند کاغذ روی زمین ریخته بود. می توانست نشانه ی خوبی باشد. برداشتم شان. ((تخلیه ی چاه با پنج هزار تومان.)) اگر خیلی مردید با پنج هزار تومان پرش کنید. سالی یک بار چاه ما پر می شود، تازه نصف اهالی ساختمان یبوست دارند.
تاکسی گرفتم. اتوبوس مال رفتن به سر کار بود. راننده یک لتی نشسته بود و سیگار می کشید. خیلی حرص می خورد. شکسپیری چیزی باید می شد ولی حق اش را خورده بودند و شده بود راننده ی خطی، سه تا هم لیسانس داشت. وقتی خواستم پیاده شوم زن صورتی پوش کناری بهم گفت: شام می ماندی عزیز! گفتم: ممنون. و دور شدم. شاید منظور بدی نداشت و کارمند وظیفه شناس اداره ی مبارزه با سوء تغذیه ی نویسندگان نوپا بود ولی روی دست اش یک بریدگی عمیق بود که جوش خورده بود و عذابم می داد و مطمئن بودم یک لقمه هم از گلویم پایین نمی رود.
دم در سالن، چند مرد شیک و کت و شلواری ایستاده بودند. مثل سوسک از لایشان خزیدم تو و یک جا آن عقب مقب ها نشستم. هنوز امید داشتم. می گفتم به من زنگ نزده اند تا نتایج مسابقه لو نرود. می خواستم بلند شوم و داد بزنم: من عاشق این شگفت زده شدنم. من هم به زنم نگفتم کجا می آیم که بعد بتوانم شگفت زده اش کنم تا او یک دفعه بفهمد سرش را کنار چه شخصیتی روی بالش می گذاشته. توی تاریکی سالن داشتم حساب می کردم که سه تا دو هزار و هفتصد نباید هفت و صد شود و حتما یک جای کار ایراد دارد. اصلا به دو هزار و هفتصد نمی آید که سه برابرش این همه زیاد باشد. یک خانم زیبا داشت بیانیه می خواند، یا قطعنامه یا نامه ی فدایت شوم. نمی دانم. یک آقای پیری رفت آن بالا و همه دست زدند. یکی هم سوت زد. من هم دست زدم. بلد نیستم سوت بزنم. بعد برنده ی سال پیش را دیدم که یک گوشه چسبیده به یک دختر ایستاده بود. دلم خنک شد که جای نشستن ندارد. دختر قیافه ای گرفته بود که انگار آرنجش را داده دست سارتر. مرد جوانی که سمت چپ ام نشسته بود هر چند وقت یک بار پسته ای توی دهان می انداخت، زن دست راستی برای هرکه بر می گشت سر تکان می داد، مردی که آن طرف تر به ستون تکیه داده بود شکل چریکی بود که تفنگ و رفقا را در جنگل گذاشته و آمده به ادبیات هم سلامی عرض کند و برگردد. دست هایم را توی کاپشن بردم و زیر بغلم گذاشتم. گرم نمی شد. می ترسیدم جایزه از دستم سر بخورد کف سن. من باید جایزه را می گرفتم. اگر به جای سه تا پوشک با يک تنديس برمی گشتم خانه کافی بود. مطمئن بودم تندیس را که بگذارم توی بوفه خوش بیاری هایم شروع می شود حتا شکم بچه هم راه می افتد. اصلا اگر جایزه را می بردم این ماه اجاره ام را سر وقت نمی دادم، فردا هم به رییسم سلام نمی کردم، به راننده ی تاکسی هم می گفتم: آن پنجاهی مال خودت و به آن خانوم صورتی هم که نگران لاغری ام بود می گفتم: میل ندارم، تازه نان و پنیر و بوقلمون خورده ام به جای اینکه مثل خنگ ها بگویم ممنون. اصلا ما خانوادگی پانصد سال است به هرکس که دستمان می اندازد می گوییم ممنون. به مامان هم می گفتم: مامان! ببین من یک بار در زندگی بردم بدون اینکه کسی بخواهد از قصد به من ببازد. آخر، بچه که بودم مامان آنقدر با من بازی می کرد تا من ببرم. اگر آدم های دیگری هم بودند آنها هم محکوم بودند آنقدر منچ یا مارپله یا ایروپولی یا استپ هوایی یا بالابلندی بازی کنند تا من ببرم. فکر کنم همین کارها بدبختم کرد. چون آدم قرارست یک تعداد ثابتی در زندگی برنده شود و من همه را در بچگی برده بودم و به بقیه ی عمرم چیزی نرسید.
پیرمرده داشت خاطره می گفت. دیشب بعد از اینکه عکس را هی به خودم دور و نزدیک کردم خوابم برد. خواب دیدم برنده شده ام. رفتم روی سن. حسابی نورانی بود حتا از بمب اتم هم بیشتر. یارو که خم شد جایزه را دستم بدهد، دیوارها شروع کردند به لق زدن و از پشت افتادن، مردم هم از پشت افتادند و همه چی افتاد و معلوم شد آنجا شهرک سینمایی بوده و دورتا دور بیابان بود و فقط من مانده بودم و میکروفونی که مثل میخ جلویم فرو رفته بود. توی آن گفتم: یک، دو، سه امتحان می کنم. یک، دو، سه. امتحان می کنم. یک، دو، سه. خواستم بگویم چه شبی میشه امروز! که زنم بیدارم کرد و گفت: اینو چرا بغلت کردی؟ عکس مرحوم بابابزرگ خیسِ خیس شده بود. دیشب هرچقدر به او نگاه کردم شباهتی با خودم ندیدم جز دست راست مشت شده اش که آن را روی میز گرد کنارش گذاشته بود. چشم هایش که به ریزی بازنده هاست و چهره ی بی حالتش فکر کنم از بزآوردن زیادی باشد. به هر حال زخم معده و سر کچل و اگزمای دست و میخچه ی پا ارث کمی بود، سند همیشه باختن را هم در بعد از ظهری مه آلود یک وکیل دلسوز که عینک یک چشمی می زد و عصای کله طلایی دست اش بود دم در داده بود دست بابا. بابا هم همه را توی صندوقچه ای گذاشته بود ته کمد تا به وقت اش بدهد به من.
به هر حال در آن سیاهی تصمیم گرفتم با پول جایزه یک پالتو بخرم مثل بابابزرگ و یک جفت کفش شیک ورنی مثل مال او و یک قیافه ی یبس به خودم بگیرم و بدهم عکسم را ضمیمه ی تاریخ بشریت کنند تا نوادگانم پدربزرگ پیروزشان را از یاد نبرند. یک مرتبه دیدم پسته لای لب های مرد سمت چپی ثابت ماند و زن دو ردیف جلوتر هم انگار شوهر دلخواهش را پیدا کرد که دیگر بر نگشت به عقب نگاه کند... هیات داوران با توجه به... صاف نشستم. قلبم آمد توی دهانم. خدایا! سه تا دو هزار و هفتصد را هر چقدر بشود نذر می کنم.
...جایزه ی اول اهداء می شود به ....حامد حبیبی برای داستان...
دیگر نمی شنیدم. حالا وقت اجرای بازی ای بود که سال ها تمرین کرده بودم. اول کمی مکث می کردم تا حضار به دنبال قهرمان خوشبخت چشم بگردانند، بعد مثل جوانه ی لوبیا در کتاب علوم دوم دبستان از روی صندلی بلند می شدم. بعد با قدم هایی استوار و سری افراخته مثل برادر دختری به نام نل به سمت نور قدم بر می داشتم و سایه ام پشت ام دراز می شد. بعد از پله های سیاستگاه بالا می رفتم. بله، آنجا سیاستگاه آن حامد همیشه بازنده بود. آنجا سرش را می بریدند و یک حامد برنده متولد می شد. روی صحنه تعظیمی غرا و متانتی در خور، خرج حضار می کردم و تندیس را مثل مجسمه ی آزادی بالا می بردم و در سخنانی گرم و پر شور پشت میکروفون نشان می دادم که غمخوار مردم هستم و این بچه هایی که در سرما آدامس موزی می فروشند. عضلات روی رانم را سفت کردم و تا نیمه بلند شدم که دیدم نگاه ها به سمت دیگر سالن چرخیده، یک شبح بلند قد به سمت سن می رفت.
همه پیش پایش راه باز می کردند. من هم با کمر خم مثل جری لوییس، به آن طرف نگاه می کردم. ولی چاره ای نبود، چون نیم خیز شده بودم باید به حرکتم ادامه می دادم. خودم را از لای پاها و صندلی ها به سمت کناره ی سالن کشاندم. چند نفری غرغر کردند، حتا یکی که شکل جغد یا همان کافکا بود بهم گفت هش! لابد خیلی که سرم منت می گذاشتند و می خواستند مثبت فکر کنند فکر می کردند علاقمند ادبیاتی هستم که در بدترین وقت ممکن شاش اش گرفته.
طرف، از پله ها بالا رفت. در پالتویش تعظیمی کرد و دست همه را آن بالا محکم فشار داد و پشت تریبون از همه ی جانداران عالم تشکر کرد حتا شیپورچی و آن قورباغه ی توی چوبین را هم از قلم نینداخت، بعد مثل ویلبر رایت از آن بالا فرود آمد روی زمین خاکی و حقیر ما. من هم عینهو یکی از آن بزهایی که پدربزرگ مرحومم فرت و فرت می آورد دستم را به دیوار گرفته بودم و کاملا شبیه هلن کلر به این نمایش جالب نگاه می کردم.
طرف، راست راست از سالن بیرون رفت، سری هم برای کسانی که خبر مرگش را تبریک می گفتند تکان داد. برگشتم و دنبالش کردم. تندیس را مثل خرخره ی من توی انگشتهایش گرفته بود و می رفت. بیرون، باران بند آمده بود. طرف چند قدم رفت و بعد چیزی بیق صدا کرد و دو چراغ ماشین مثل چشم گراز برایش چشمک زدند...این داستان گرازیست که... رفتم جلو. در صندوق عقب را بالا زده بود. همانطور که صدایم می لرزید گفتم: ببخشید، قربان! طرف برگشت. چشمان ریزی داشت و خیلی جدی گفت: بله؟ گفتم: آقای حبیبی؟ طرف سری تکان داد. گفتم: تبریک می گویم. می توانم اسم داستان تان را بدانم؟ طرف اسمی را زیر لبی گفت. یک قدم عقب رفتم. گفتم: باز هم تبریک. عالی بود. گفت: ممنونم. و برگشت سمت صندوق عقب. نگاهش توی صندوق عقب مانده بود و تکان نمی خورد. گفتم نکند دارد به کله های بریده ی اعضای محترم هیات داوران نگاه می کند. جلو رفتم. تکانی خورد و گفت: آه! شما هنوز اینجایید؟ باز هم می خواهید از داستان من تعریف کنید؟ گفتم: نه. راست اش... توی صندوق پر بود از تندیس و لوح و تقدیرنامه و جعبه های مخمل، خرخره ی بنده هم یک وری افتاده بود سمت زاپاس. گفتم: شما می دونید سه تا دو هزار و هفتصد می شود چقدر؟ نگاه بی حالت اش را به من انداخت و گفت: بستگی دارد. اگر ببازم خیلی ولی اگر ببرم آنقدرها نمی شود. و در را کوبید به هم و مثل طفلی کنارم زد و سوار ماشین اش شد. ماشین غرشی کرد و دور شد، فقط آنقدر دود نکرد تا چاپلین بودنم کامل شود. یادم رفت به دست هایش نگاه کنم.
به پوتین هایم تکانی دادم و شکل پاندول راه افتادم سمت خانه. پشت سرم، تصویر مثل یک لوله بخاری جمع شد و یک آدم بی مزه نوشت THE END. ولی ماجراهای عبرت آموز که به همین راحتی ها تمام نمی شوند. چاله های آبی که شهرداری مخصوص بازنده ها در پیاده رو تعبیه کرده بود مدام مثل سوراخ فوری خودشان را زیر پایم می انداختند و من فکری بودم جواب زن و بچه را چه بدهم. اگر برنده می شدم تا خانه می دویدم، به زنم که در انتظار یک خبر خوب روی مبل رد انداخته بود می گفتم: درست است که هنوز نفهمیده ام سه تا دو هزار و هفتصد چقدر می شود و شاید هیچوقت هم نفهمم ولی بالاخره بردم. به دخترم می گفتم با خیال راحت توی هر پوشکی که خواست بشاشد چون پدرش برنده شده. بعد عکس پدربزرگم را برمی داشتم و نگاهش می کردم که شکل الکس فرگوسن شده بود وقتی فولهام نوار پنجاه سال پیروزی هایش را پاره کرده بود.
با اینکه تهران شهر بزرگیست ولی آخر سر به خانه رسیدم. مثل پلنگ صورتی از پله ها بالا رفتم، در را مثل آخرین سامورایی باز کردم و زنم نه سلامی نه علیکی مثل خودش گفت: پوشک یادت رفت؟ و بچه پرید دو دست اش را دور پاهایم حلقه کرد: برای من چی خریدی؟ انگار صدای بابا را می شنیدم وقتی دستهای روغنی اش را از توی دل و روده ی پیکان پنجاه و چهار در می آورد و می خواند:
شمع خود سوزی چو من، در میان انجمن
گاهی اگر آهی کشد، دل ها بسوزد.
به زنم که به گل قالی خیره شده بود گفتم: صدای آب میاد؟ گفت: شاید. دست های بچه را از دور پایم باز کردم. گوشم را به دیوار گذاشتم. صدای قل زدن آب می آمد. کلید پشت بام را برداشتم. از چند تا پله بالا رفتم. در آهنی پشت بام صدایی داد و صدای کبوترهایی را شنیدم که پر زدند.
توی پشت بام، جلوی پایم دریاچه ای بود. دور تا دور آب بود. گفتم خدا را چه دیدی، شاید روی آب هم بتوانم راه بروم. ولی تا بالای پاچه ام خیس شد. خودم را به سوراخ ناودان رساندم. آت و آشغال ها راهش را بسته بودند. آب از قوزک پایم هم بالاتر بود. دستم را بیرون آوردم. آب با فشار خودش را به دیواره ی پشت بام می کوبید و توی سوراخ چرخ می خورد. گفتم یک هو دیدی شمع خود سوزی چو من را هم پایین کشید. یکی گفت حامد. فکر کنم شیلا هم وقتی سندباد کار بدی کرده بود همینطوری صدایش می کرد. سرم را بلند کردم. زنم دم در پشت بام ایستاده بود و به این دریاچه که سال ها بالای سر ما بوده نگاه می کرد. دخترم بدون کفش به آب زد و خودش را به من رساند. مثل مادر هاچ زنبور عسل زانو زدم و بغلش کردم و دم گوشش گفتم: سه تا دو هزار و هفتصد می شود هشت هزار و صد.
حامد 9/11/86
به افتخار بیضایی یا چگونه از بیضایی آموختم.
... وقتی تنها واقعیت، صفحه ی تسلیت روزنامه هاست...
نمایشنامه افرا – بهرام بیضایی
1. همیشه هم بد نیست که آدم برای یک دکمه پالتو بدوزد. مهم این است که آن دکمه یا آن جمله چقدر می ارزد.
2. انسان هرچه استادتر می شود ساده تر می گوید و از دل مضمون های تکراری و نخ نما چیزی در می آورد که اشک آدم را در می آورد. (ببخشید که دو بار در می آورد شد.)
3. برای امید دادن، خالقی مخلوق می شود. و امید دادن شرط استادی و بزرگی و هنرمندیست، نا امید کردن که از هر مجری خنک رادیویی برمی آید. به قول این روزها:
بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر
بار دگر روزگار چون شکر آید.
حاشیه 1: آدم بزرگ ها در زندگی دو بار بغض می کنند: یکی وقتی شجریان آخر کنسرت بم مرغ سحر می خوانَد و دیگری وقتی بیضایی آخرین تیر ترکش اش را پرتاب می کند و آخرین جمله ی نمایش گفته می شود: افرا ! تو مرا خلق کردی، من هم آمدم.
حاشیه2: وقتی نمی توان گریست می توان به موی سپید استاد نگریست و دست زد و دست زد و دست زد و...
حاشیه3: دخترکی که جلوی تالار وحدت در جعبه ی خالی شیرینی با اخمی که باز نمی شد پول جمع می کرد در کنار مردی که آکاردئون می زد در آن سرما و به ما می فهماندند که چه می شود که هم سمندریان و هم استاد بیضایی هر دو همزمان از فقر می گویند، از درد می گویند، از ناچاری می گویند، از نابودی انسانیت در انسان گرسنه می گویند.
حاشیه4: قفل فرمان باز نمی شود: اشکال از کلید است، از قفل است، تقصیر این بغض لامصب است یا زیر سر آن یارو آکاردئونیست که یک کلاه سر دختربچه نکرده بود توی این سوز شب.
حاشیه5: نرسیده به کوی دانشگاه چند ماشین سبز پارک شده، گروهی پلیس ضد شورش، کاسکت زده و باتوم به دست به موازات ما می دوند، دانشجو ها پشت میله ها هستند و از آنها سایه هایی سیاه دیده می شود. ما می گذریم.
حامد
8/11/86 نیمه شب
نظرات ()


