کوروساوا به روايت شيخ ابودلقک کمانچه کش فوری يا آن مرد با عينک ری بن آمد.
از آنجایی که بسیاری بر او خرده گرفته اند که چرا دیوان خواجه را هرس کرده است و چه چیزی به او این اعتماد به نفس را داده که بگوید از کل یک غزل فلان مصرع کاملترین بخش است و به جز مجوز آقای خرمشاهی که از طرف خانواده ی حافظ وکالت تام الاختیار بر دیوان او دارد چه مجوز دیگری داشته که این کار را بکند و از آنجایی که رسالت مطبوعاتی این است که چند ماه اول به هر کار و اثر و شخصی فحش مادر بدهیم و بعد پشت سر هم از متهم تعریف و تمجید بکنیم ما بر آن شدیم تا با او بر سر میز مذاکره بنشینیم و بر این کار او ماله بکشیم. او که مطلقا مدرن است از ما خواست سوالهایمان را در دو کلمه خلاصه کنیم تا او هم با یک اِهِم پاسخ دهد که چون روزنامه کتاب نیست که بشود تقریبا تمامش را خالی گذاشت باید یک جوری روزنامه را پر می کردیم ولی همین اِهِم استاد را با هر فونتی نوشتیم صفحه ی ادبی روزنامه ی مان را پر نکرد و مجبور شدیم او را به زور اسلحه مجبور به مصاحبه کنیم. گفتن ندارد که او در طول مصاحبه عینک ری بن اش را برنداشت و هرچه ما گفتیم این کار اداست و از مطلقا مدرن بودن به دور وی گوش نداد که نداد و نشد که چشم های زیبایش را ببینیم و اگر خدا بخواهد این آرزو را به گور خواهیم برد.
- استاد! چه شد که به فکر خلاصه کردن دیوان خواجه افتادید؟
استاد: من مادربزرگی داشتم که هی در خانه راه می رفت و هی می گفت خود گوزی و خود خندی. فقط همین را می گفت و عجب مرد هنرمندی! را نمی گفت. شاید به نظرتان مسخره بیاید ولی مادربزرگ من مطلقا پست مدرن بود حتا از دکتر پاینده هم بیشتر. و آنقدر مادربزرگم این مصرع را گفته بود که من فکر می کردم واقعا منظورش منم. البته در خانه ی ما همینطور آدم های مدرن و پست مدرن از در و دیوار می ریختند مثلا پدرم همینطور راه می رفت و می گفت: کم گوی و گزیده گوی چون دُر و مصرع دوم را نمی گفت.
- یعنی ممکن نیست پدرتان مصرع دوم را حال نداشته بگه یا بلد نبوده؟
استاد: به هیچوجه. از قصد نمی گفت. برای اینکه به ما بفهماند مدرن بودن حتا از مسواک زدن قبل از خواب هم مهم تر است این کار را می کرد.
- حالا شما خودتان اصلا اهل خواندن شعر هستید؟
استاد: من بسیار شعر می خوانم. از زمان قیصر به این طرف من فیلم ندیدم ولی شعرم ترک نشده. در دوران اوجم یک دیوان را یک بار دو بار می خواندم حفظ می شدم. البته الان باید سه بار بخوانم. الان این مغز من معدن شعر شده.
- پس بی زحمت یک بیت شعر برای ما بخوانید.
استاد: کم گوی و گزیده گوی چون در.
- به جز این...
استاد: بگذارید فکر کنم...آهان کم گوی و گزیده گوی چون در.
- خب استاد هدف شما این بوده که از دیوان خواجه یک دیوان هایکو بسازید؟
استاد: نه. این هایکو نیست. اولا من دیدم حافظ بنده ی خدا اولین مصرع را می گفته و توی دومیش مثل چیز در گل می مانده و مجبور بوده دومی را از توی تنبانش در بیاورد و به مخاطب قالب کند مثلا می گفته کم گوی و گزیده گوی چون در و بعد دومیش را از خودش در می آورده. ثانیا ما نمی توانیم و وقت نداریم بنشینیم کل یک غزل را بخوانیم، ناشر هم دست به نقد بود و از هفت هنر هم چون من شرط بسته ام به هرکدام یک انگشتی برسانم شعر مانده بود و این بود که این کار را کردم. و اگر عمری باشد دارم روایت شخصی ام را در نه جلد از در جستجوی زمان از دست رفته ی پروست به چاپ می رسانم فعلا جلد اول اش را تهیه کردم در نهصد صفحه که در هر صفحه درشت نوشته شده سلطان غم، مادر و خیلی ریز اندازه ی مورچه نوشته ام: سوان! عاشق شدی؟ می سوزوندت. جلدهای بعدی هم به همین ترتیب به مرور چاپ خواهد شد. یک فیلم هم دارم می سازم که یک سیب زمینی را جلوی آفتاب گذاشته ام و فیلم گرفته ام و نتیجه ی کار فیلمی سه ساعته شده که من اینجوری خواسته ام بیننده روی سیب زمینی تمرکز کند چرا که ما آبگوشت و کوکوسیب زمینی هم که می خوریم روی آن طفلک تمرکز نمی کنیم. یک نمایشگاه هم از عکس هام دارم در فرانسه برگزار می کنم که در حقیقت نگاتیوهای سوخته و نور خورده ای را که داشتم ظاهر کردم و اگر بی دقت به عکس ها نگاه کنید فکر می کنید همه یکیست ولی من با اینکار خواستم دید خودم را به دنیا و به بشریت نشان بدهم همانجور که در فیلم هایم ما دوربین را به راه می انداختیم و خودمان می رفتیم ناهار می خوردیم و می آمدیم و فیلم تمام بود.
- استاد! در اینجا سوالی که پیش می آید این است که شما از یک طرف می گویید مردم نمی نشینند یک غزل را کامل بخوانند حالا یا به دلیل وقت و عصر سرعت یا اصلا حوصله ندارند یا هرچی. پس چطور می نشینند فیلم سه ساعته ی شما را در مورد سیب زمینی می بینند؟
استاد: من فیلم هایم را که برای دیدن نمی سازم برای دلم می سازم. الان همین کاری که با دیوان آن خدابیامرز کردم را برای خودم کردم.
- خب، برای خودتان که کافی بود توی دفتر خاطراتتان بنویسید. لازم نبود چاپ کنید.
استاد: ببینید این اصلا چه دید مرتجع و استبداد زده و قشری و دمده و فاشیستی و کهنه و واپس گرا و بنجلیه که شما دارید...در اینجا آدم یاد اون حرف شاعر می افته که کم گوی و گزیده گوی چون در.
- پس استاد اگر کسی فیلم زیر درختان زیتون شما را خلاصه کند در پنج دقیقه شما ناراحت نمی شوید؟
استاد: چرا. چون من اگر فیلم ام را طول دادم منظوری داشته ام و اگر یک نمای نیم ساعته دارم که هیچ اتفاقی تویش نمی افتد هدفم بزرگ کردن موضوع بوده و اینکه بیننده سرسری از روی آن عبور نکند ولی امثال حافظ و سعدی که قبل از رمبو بوده اند که به این چیزها فکر نمی کرده اند.
- استاد! در زمینه خلاصه نویسی شعر شاعران کهن و مدرن کردن آنها چه کارهایی در دست دارید؟
استاد: سعدی که تمام شده و چون عده ای از من ایراد گرفته بودند که چرا با این بحران درخت اینهمه کاغذ را سفید گذاشته ای برای سعدی من مصرع مورد نظرم مثلا کم گوی و گزيده گوی چون در را با فونت سی و شش نوشتم و بولد هم کردم ولی باقیش را که حالا یادم نیست داده ام با فونت شش برعکس بنویسند و بالایش هم همانطور ریز و برعکس بنویسند مادرتو! و همینجا هم اعلام می کنم هرکس مصرع اول را بخواند و کتاب را برگرداند تا بقیه اش را بخواند مادر به خطاست و خاقانی و منوچهری و مولوی و شاملو را هم در دست انجام دارم و اصلا می دانید به نظر من مشکل ادبیات ما این است که شاعر زیاد داریم و در این زمینه اصلا مینیمال نیستیم و اگر هر شاعری که به دنیا می آمد را می انداختند توی رودخانه الان اینطور نمی شد و ما هم مثل دنیا فقط یک رمبو داشتیم و کار من هم راحت می شد.
- صحبت پایانی...
استاد: فقط می توانم بگویم کم گوی و گزیده گوی چون در.
- باتشکر.
------------------
پی نوشت: چرا کسانی که دوست شان داشته ایم این کارها را می کنند؟
۲۱ کليد موفقيت يا هراس من باری...
1. درس نخوانید. هیچکس از درس خواندن به جایی نرسیده به جز علی دایی.
2. از کودکی معاملات زمین و مسکن را جدی بگیرید، همه که قرار نیست از دزدی به جایی برسند.
3. یک پدر پولدار برای خود دست و پا کنید. از همان روز اول در بیمارستان با تطمیع پرستار و یک جابجا کردن ساده ی دستبندهایتان یک عمر آسوده باشید، بگذارید برای یک بار هم که شده یک بچه آریستوکرات دنبال معنویت بدود.
4. اگر پدر پولدار نشد لااقل یک زن یا شوهر مایه دار برای خود دست و پا کنید. یادتان باشد فیلم های هندی و آبگوشتی را برای شما ساخته اند و هنوز که هنوز است فلاسفه بر سر مفهوم عشق و زیبایی با هم دست به یقه اند اما بر سر مفهوم پول کسی شک ندارد.
5. گنده گوزی کنید. به هرکس می رسید بگویید شرکت زده اید و فلان پروژه را در دست انجام دارید. یادتان باشد یک گنده گوزی موثر و بجا از یک رزومه ی پر و پیمان مفیدتر است.
6. حتا اگر خال زشتی هم روی صورتتان دارید با شریفی نیا طرح دوستی بریزید. ماهی پنج فیلم از شما اکران می شود و یک شبه از علاف محله ی یخچال تبدیل به سوپراستار فعال می شوید حالا کیانیان بگوید ستاره ها تک بعدی اند، به ...رتان!
7. شما فقط ششصد میلیون تومان تا موفقیت فاصله دارید. آن را تهیه کنید بعد فیلم بسازید. اگر هیچ تلاشی نکنید حتما پرفروش ترین خواهد شد. راستی! فکرش را نکنید کارت کارگردانی هم با کارت سوخت می آید دم منزلتان.
8. اگر حتا توی بیابان های جاده ی قم یا در اعماق کویر نمک یک تکه زمین دارید دیگر لازم نیست کاری بکنید ثروت و موفقیت در چنگال شماست.
9. لازم نیست پدربزرگ خیلی پولداری برای خود تهیه کنید فقط یک خانه ی کلنگی حوالی پسقول آباد داشته باشد بس تان است. اول او را به خانه ی آخرت راهنمایی کنید. سپس خانه را بکوبید و با چند بیل بتن پی ریزی کنید و چندتا ستون لاغرتر از گردن راوی را هم علم کنید و تیغه بزنید و آن را متری (فقط) یک میلیون و سیصد معامله کنید. همیشه به خاطر داشته باشید در زلزله ی تهران خشک و تر با هم می سوزند و هرچه بسازید کن فیکون خواهد شد پس خرج بیخود نکنید.
10. تولیدی چیزهای ...س شعر بزنید. مثلا زیره ی! کفش بسازید نه خود کفش. کفش را چینی ها می سازند.
11. در یک شرکت دولتی استخدام شوید. از هرکس به دستتان رسید پله ای بسازید و پله پله بالا، بالاتر و به ملاقات خدا بروید به آنجا که رسیدید یادتان نرود روی ماه خدا را ببوسید. در ضمن به یاد داشته باشید در این مملکت کسی که نخواهد بالا برود غیرمستقیم قبول کرده نردبان این و آن باشد.
12. در مسابقات سالنی جام رمضان شرکت کنید و هرچیز و هرکس را که دیدید دریبل بزنید. توجه داشته باشید که برای کار تیمی به کسی پول نمی دهند. از علی کریمی یاد بگیرید که از بدو تاریخ یک بیلاخ به هواداران حواله داده و گفته من فقط برای پول بازی می کنم.
13. اگر هیچ هوش و استعدادی ندارید لااقل کشتی بگیرید. برای فتیله پیچ کردن یا اجرای سگک دوبل که نباید استعداد خدادادی داشت، خر زور بودن کفایت می کند. یکی دو سال کشتی بگیرید بعد کاندیدای شورای شهر بشوید. آنجا هم لازم نیست به خودتان سختی بدهید: به قالیباف رای بدهید فقط یادتان باشد اگر مصاحبه کردید از دوران قهرمانی تان کمتر تف تف کنید.
14. در خیابان ویلا مغازه ی فروش کارت تبریک های تخمی، عروسک پشمالو و خارخاسک بزنید. از فروش قبل از ولنتاین به نان و نوایی می رسید.
15. جعل سند کنید و آرم طرح ترافیک دولتی بگیرید و دانه ای پانصد تومان آزاد بفروشید. وقتی هم گند قضیه درآمد راست راست برای خودتان در اداره راه بروید و به چشم همکارانتان زل بزنید، آنقدر زل بزنید که آنها به خودشان شک کرده و در پایان وقت اداری خود را به اولین پاسگاه کلانتری معرفی نمایند.
16. یک نوار کاست شیش و هشت بیرون بدهید. مهم نیست حنجره ی طلایی تان صدای لولای زنگ زده بدهد. یادتان باشد که حتا اگر شکل میمون هم هستید بدهید عکس یک جوان رعنای ابرو کمانِ آشفته مو را بزنند روی کاور. توصیه ی مهم: فراموش نکنید برای اینکه کارتان مجوز بگیرد حتما یک آهنگ هم برای حضرت علی بخوانید.
17. حالا که حرفش شد: از خدا ابروی کمان و چشم شهلا بخواهید. رمز موفقیت و روی بیلبورد رفتن این دو چیز است، حالا چه اهمیتی دارد که اسم ونگوگ را ندانید!
18. یک زیر پله ی خالی پیدا کنید، بقالی بزنید یا موبایل فروشی. مردم ما یا می خورند یا اس ام اس می فرستند.
19. با باشگاه پرسپولیس به عنوان سرمربی، مربی، بازیکن، ماساژور، مسوول کلمن یا هوادار متعصب قرارداد ببندید. مهم نیست که یک بار هم کنار زمین نروید. به فیفا رفته، شکایت کنید.
20. برای تلویزیون آگهی تبلیغاتی بسازید. مواد و مصالح لازم: دختر و پسر بلوند چشم رنگی! ترجیحا از بچه های فک و فامیل، یک دوربین دی وی( می توانید کرایه کنید.)، یک شعر بند تنبانی، هرچه باشد شما در سرزمین شعر و گل و بلبل دارید تیزر می سازید.
21. متاسفم دوست عزیز! راه را اشتباه آمده اید چون اگر شاگرد مرحوم آقای بزرگ هم باشید باز در این کشور از راه ادبیات به ثروت و موفقیت نمی رسید.
از هرچه گريختن
آمبولانس جیغ می کشد.
بیمارِ درونش
از آلودگی صوتی جان می دهد.
ما کار می کنیم برای زندگی
یا زندگی برای کار؟
قارقار!
آنکه پنجره های خانه را از ترس دزد گل گرفت
یک شب
در آتش سوزی خاکستر شد.
پینوکیو در اوج خوشی خر شد.
ارضا نمی شویم با ارضا شدن
و هیچ سند منگوله داری مال ما نخواهد شد
با امضا شدن
اگر نام دیوث دیگری در آن باشد.
مردی از ترس تنهایی
آنقدر زن بر تن کشید
که آلتش بی حس شد
و آن مرد هراسان زیر آن بار گران پرس شد.
و عکس برگردان چه می داند
درد ما برجسته ها را که با گرمای سشوار ور می آییم
و مثل کرم پس از باران
از زیر خاک در می آییم
و دندانهای پوسیده ی مان را
گندیده ی مان را
به هم نشان می دهیم
و به روابط کپک زده ی مان جان می دهیم.
ورطه ی ابتذال اینجاست.
آتشفشان یک ذهن متعفنِ فعال اینجاست.
آنجایی که همیشه از آن می گریختم زبانم لال اینجاست.
روی کلمه کلمه ی زندگی به وقتش باید استفراغ
پریدن به وقتش باید
تا اوج کلاغ.
چشمه ای را که در هجده سالگی بستی
در بیست و شش سالگی بر کدام آتش ریختی؟
بر کدام تفریح؟
بر کدام بازی وقیح؟
تو پیامبرگونه آمدی
و دیگرگونه شدی
گمانت حادثه سراغت نمی آید
گمانت وسوسه...
مگر موریانه ها کتاب های کودکی ات را که خوردند
و به جایش ریدند
تو را خبر کردند؟
مگر آن سقوط چند پله ای را می شد
در اخبار ساعت نه شنید؟
مگر می شد صدای سقوط تو را در یک دوشنبه ی تکراری
از میان هیاهوی این شهر گه شنید؟
تاریخ را بلادیدگان می نویسند
و شارلاتان های پیروز
تو شارلاتان بلادیده ای هستی
که باخت اش را باور ندارد هنوز.
آمبولانس جیغ و داد به راه انداخت.
جنین درونش
در سکوت جان باخت.
صد سال بعد در چنين روزهايی...
الف. میم. چهلتن اعلام کرد محال است در جایزه ی کتاب سال کاندیدا شود وی در حالی که به بغض مسوولان ارشاد بی توجه بود گفت: ولم کنین وگرنه جیغ می کشم ها! در همین حال آقای بیگدلی خبر از چاپ دومین رمان خود داد وی با اعلام این خبر افزود صد سال بازنویسی آن طول کشیده است. از طرفی پدرام رضایی زاده در اقدامی غافلگیرانه کرکره ی سایت خود را پایین کشید وی تاکید کرد دیگر در دنیای مجازی نخواهم نوشت، همه حرف او را باور کردند. همچنین خبر می رسد کامران محمدی که در جلسه ی هفتگی کانون نویسندگان نسل پنجاهم سخن می گفت اظهار کرد: نسل شما هم نسل خوبیست ولی نسل پنجم یه چیز دیگه بود! همچنین استاد دولت آبادی در یک مصاحبه ضمن اشاره به خاطره ی تاریخی پیچیدن پتو به دور خود از ترس یخ زدن و بستن نخ به لامپ و ضمن گشاد خواندن نسل داستان نویس در صد سال اخیر افزود: دویست سال است کاندیدای جدی جایزه ی نوبل ام، در پی چاپ این مصاحبه سایت رادیو فردا در اقدامی مذبوحانه یک صفر جلوی دویست گذاشت. بانو دانشور نیز در گفتگویی صمیمی ضمن اینکه به نسل جوان فحش مادر داد اعلام کرد بهترین نویسنده ی زن صد و پنجاه سال اخیر منیرو روانی پور است به خصوص در رمان هایی که از روی من کپ زده. وی در پایان خاطر نشان کرد هر نویسنده و شاعری که از کشور خارج شده روادیدش را او صادر کرده و هر ادیبی که وارد شده پاسپورتش را برای مهر ورود پیش او آورده وی در پاسخ به اعتراض گزارشگر ما وجود اداره ی گذرنامه را به کل منکر شد. شهریار مندنی پور هم در مصاحبه ای تلفنی اعلام کرد با اینکه صد سال است ساکن آمریکاست ولی هنوز برای نوشتن آماده نشده وی که مثل شخصیت های فیلم های کیمیایی زخم و زیلی بود افزود: به زودی خط کشی دفتری را برای نوشتن رمانش آغاز خواهد کرد. خانم فرزانه طاهری نیز با اعلام اینکه ترجمه ی جلد هشتم چگونه در هفت روز گلدوزی بیاموزیم را در دست دارد از تمامی خوانندگان کلیسای جامع حلالیت طلبید وی همچنین اضافه کرد در صورتی که تا شش ماه آینده سالنی برای برگزاری جایزه ی گلشیری پیدا نکند مراسم را توی یک کانتینر برگزار خواهد کرد. در این زمینه میم. کشاورز که امسال هم در دستیابی به جایزه ی گلشیری ناکام مانده بود در مصاحبه ای عنوان کرد: اینکه آقای سناپور برای بار صد و دوم جایزه را برد کمی سوال برانگیز است چون اگر این جایزه آش نذری هم بود باید تا الان تمام می شد. همچنین در خبرها آمده بود الف. میم حقیقت چون دیگر اصطلاحی در زبان انگلیسی نماند تا برای مردم کم سواد معنا کند وبلاگش را بست وی مژده داد پس از تسلط بر زبان اسپانیولی به دنیای مجازی بر خواهد گشت. از نسل پنجم هم خبر دیگری مخابره شد که طی آن یوسف علیخانی اعلام کرد از این به بعد اگر داستانی چاپ شود و مکان وقوع داستان، روستای میلک نباشد نویسنده اش با من طرف است! کانون نویسندگان در بیانیه ای به آقای علیخانی حق داد. در همین حال یکی از بازماندگان شاملو اعلام کرد: پدرم سواد خواندن و نوشتن هم نداشت. وی همچنین فاش کرد: پدرم شکل شعرها را می کشید و بعد ما آن را به فارسی می نوشتیم، آیدا هم فقط برای ما چایی می آورد. در همین حال عباس کیارستمی خوانش جدیدی از شاهنامه ارائه داد وی در این کتاب تمامی حشو و زواید شاهنامه را حذف کرد. شاهنامه به روایت عباس در ششصد صفحه حاوی دو کلمه است: رستم مرد. در مراسم رونمایی کتاب عباس آقا فرمودند: رمان نویس یک مادر به خطاست. از سویی دیگر ر. رهگذر ضمن پشیمانی از چاپ هفتاد عنوان کتاب در مورد صادق هدایت اعلام کرد: هرچه بیشتر فکر می کنم بیشتر مطمئن می شوم که صادق هدایت یک شارلاتان بود که چیزی در چنته نداشت. نجف دریابندری هم که هنوز خوشمزگی خود را حفظ کرده ضمن تعریف یک خاطره گفت: اگر مرحوم جمالزاده کمی بیشتر عمر می کرد هنوز زنده بود! در همین حال ایرج پزشکزاد برای ادای توضیحات در مورد مطالبی که در یکی از کتابهایش به نام دایی جان ناپلئون در صد و چهل سال پیش نوشته و در آن به مردم غیاث آباد توهین کرده به دادگاه فراخوانده شد یکی از نوادگان ایشان که هم اکنون در بازداشت به سر می برد در مصاحبه با خبرنگاران اعلام کرد: خبرا چه دیر می رسه! اما در پی اعلام این خبر موجی از اعتراض و ناآرامی شهر غیاث آباد را فرا گرفت. اهالی غیاث آباد که در اطراف جوغ شور غیاث آباد تجمع کرده بودند اعلام کردند هیچ غیاث آبادی واقعی حاضر نیست زیر بار بی ناموسی برود. اما از میان منتقدین ادبی نیز خانوم شین. ز با بیان اینکه ادبیات ما دارد به فیلم پرندگان هیچکاک تبدیل می شود که من از آن می ترسم با لحنی سوزناک سرودند: آن کلاغی که پرید از فراز سر ما... وی در واکنش به خبرنگاری که به او گفت این شعر که مال فروغه جلسه را ترک کرد تا به موبایلش جواب بدهد. همچنین مهدی یزدانی خرم در مراسم جایزه ی رمان متفاوت در اقدامی متفاوت پس از دریافت این جایزه برای صدمین بار پیاپی، لوح تقدیر مزبور را توی مخ اهدا کننده خرد کرد وی در تشریح اقدامش اعلام کرد: خب وقتی صد ساله کتاب متفاوتی نوشته نشده مریضین جایزه راه میندازین. علی قانع نیز که پس از دو مجموعه داستان مورچه هایی که پدرم را خوردند و مورچه هایی که پدرم را هضم کردند مدتی بود کم کار شده بود از چاپ مجموعه ی سومش با عنوان مورچه هایی که پدرم را دفع کردند خبر داد وی تهدید کرد تنها در صورتی کتابش را پخش جهانی خواهد کرد که چند نفر حسین جاوید را بگیرند. خبرنگار ما هم گزارش داد کتاب چراغها را من خاموش می کنم به چاپ دوازده هزارم رسید یکی از خانم های نویسنده که داشت از حسادت سکته می کرد در پی این خبر اعلام کرد: اگر چراغ های نیویورک هم بود تا الان خاموش کردن شان طول نمی کشید. همچنین تمامی کتابهای آقای مستور از مرز چهل هزار چاپ گذشت. میم. مستور که در جمع گروهی معترض سخن می گفت افشا کرد: مسوولان جایزه ی گلشیری به این بهانه که کتاب روی ماه خدا را ببوس مال امسال نیست و مال صد سال پیش است از دادن جایزه به من طفره رفتند، نمی دانم آنها با خدا مشکل دارند یا با ماه. یکی از متولیان جایزه ی گلشیری در این زمینه پاسخ داد: یا با ما. از طرف دیگر آقای میم. الف. بیروتی که رمانش چهل ستون چهل پنجره امسال جایزه ی اول گلشیری را ربود اعلام کرد نهصد صفحه از رمانم را ارشاد حذف کرده. وی در پاسخ به این سوال که پس با این وضع چگونه رمانش که با احتساب جلد ده صفحه است جایزه می برد اظهار داشت: آنهایی را که نبود خودم برای داورها تعریف کردم. در پایان، آقای میم. کاشیگر اعلام کرد: صد سال است که همه مدلش را امتحان کردیم. در مسابقه ی روزی روزگاری امسال اسم داورها را اعلام می کنیم ولی اسم برنده ها را نه. وی در واکنش به این سوال که فایده ی این مسابقه ها برای او چه می باشد گردن سوال کننده را شکست.
پایان
پس نوشت: اگر عزیزی از قلم افتاد به بزرگواری ببخشد.
نظرات ()


