فرار از تله

 1

فیلم های ایرانی دو دسته اند یکی آنهایی که به قصد خنداندن بیننده ساخته می شوند و یکی آنهایی که بیننده را می خندانند و آدم شک می کند با اینهمه فیلم مسخره و خنده دار چرا مردم ما باز هم افسرده اند، شاید دارند تمارض می کنند.  

2

سیروس الوند با سی سال سابقه ی فیلمسازی شاهکاری را ترکمان زده به نام تله که الحق صد و سه دقیقه آدم را می خنداند. یک آدم با معرفت پیدا نشد وقتی این فیلم روی پرده بود به ما بگوید برویم ببینیم و از افسردگی درآییم یا برایش تبلیغ کنیم و این فرصت از دست رفت. من مانده ام اگر الوند سی سال فیلم نمی ساخت و مثلا توی بازار بار می برد یا چمن ورزشگاه آزادی را کوتاه می کرد دیگر قرار بود چه فیلمی بسازد.

3

بازیگران فیلم کی می خواستین باشن: امین حیایی، محمد رضا گلزار، بدل گوگوش، بابای زیزی گولو، یاسمنگولا و البته سیروس ابراهیم زاده. وجود امین حیایی که برای هر فیلم از وجود دوربین حیاتی تر است، گلزار که جایش اگر یک مجسمه بذارن و مثل لیوبی در افسانه ی سه برادر دهانش هم باز و بسته نشود خیلی فرق نمی کند، بابای زیزی گولو که اصلا معلوم نیست توی فیلم هایی که بازی می کند چه کاره است فقط از یک سمت وارد کادر می شود، یک تیکه ی لوس می پراند و از سمت دیگر بیرون می رود، یاسمنگولا خانوم که واقعا چه انرژی ای خرج این فیلم کرده و سیروس ابراهیم زاده هم که جزو آکسسوار فیلم های الوند است و الوند برای رفاقت هم که شده همیشه یک نقش تخمی برای او کنار می گذارد. 

4

و اما فیلمنامه، که فیلمنامه نویس اش برای اینکه ریا نشود اسمش را نه در تیتراژ اول آورده و نه در تیتراژ پایانی: 

سکانس اول

عروسی گلزار با یک دختره شکل جغد. گلزار یک دکتر روانپزشک است، (چقدر هم بهش میاد! یک عینک از گردن آویزان کرده تا خیلی بیشتر شبیه شود. بابا گلزار! تو همینجوری هم خیلی شبیه دکترایی نکن این کارهارو.) دختر جغده بد دل است. وسط عروسی یک دختری زنگ می زند به گلزار که من به خاطر تو قرص خوردم و مردم. دیالوگ قشنگ:  

گلزار: شوخی نکن.

دخترخودکشیه: همه چیز شوخیه، زندگی، عشق، مرگ. (وای زندگی! الهی موش کور بخوردت!)

سکانس دوم

بوق بوق کردن و عروس کشون. دخترها در ماشین کناری گلزارینا کف می زنند و شعار می دهند: داماد دوستت داریم! داماد دوستت داریم! (جل الخالق! مگه استادیومه!) در اینجا بین جغد بد دل و پزشک مهربان دیالوگی خشنگ رقم می خورد:

جغد بددل( با اشاره به دخترها که دارند به خاطر گلزار پستان به تنور می چسبانند.): اینا رو خبر کردی پزشونو به من بدی؟

گلزار: اینا رو خبر کردم پز تو رو بهشون بدم. ( الوند دوستت داریم! الوند دوستت داریم! اگزوز خاور، شیر سماور...! ببخشید قافیه نداشت.)

سکانس سوم

عروس و داماد در حجله. چند سبد گل در خانه است که از طرف همه ی دخترهای تهران و بلکه ایران فرستاده شده اند. گلزار با اشاره به آنها رازی را فاش می کند: اینا گل اند. (نه بابا!)

عروس بددل: اینا گل نیستند، خارند تو چشم من. (من واقعا موندم. طرف فیلمنامه نوشته یا شعر بندتنبانی سروده.)   

گلزار همه ی گلها را پر پر می کند.

جمله ی دختره که تو ...ش عروسیه با یک عشوه ی خرکی ( بیماران قلبی و عروقی این را نخوانند. اگر خواندند هم خونشان گردن خودشان.): وقتی عصبانی میشی خوش تیپ تر میشی ها. هه! هه! هه! (خنده ی نخودی دختره و احتمالا سکته ی قلبی تماشاچیان مادرمرده.)

در همین حین دختر خودکشیه دوباره زنگ می زند و می ریند به شب وصال و گلزار مهربان می رود او را می رساند بیمارستان.

سکانس چهارم

نریشین دختر خودکشیه که صداش به صدای شیپورچی گفته تو نیا که من هستم: فرشاد عزیزم! وقتی این نامه رو می خونی شاید مرده باشم شاید زنده، بدنم شاید سرد باشه شاید گرم... ( خیلی نامه احساسیست و پر از عدم قطعیت و زبان من قاصر است. باید خودتان بشنوید تا حالش را ببرید.)

بعد دختره به هوش می آید و یک مقدار ادای پس از خودکشی در می آورد که من کجام، کی منو آورده اینجا و از این مزخرفات برای وقت کشی و بعد گلزار نصیحتش می کند و می رود خانه. زن گلزار با یک قیافه ای که انگار  مریلا زارعی باشد که تویش ریده باشی می گوید: تو که اهل مشروب و این چیزها نیستی؟

گلزار: خلاف من فقط سفر است اون هم با شما. (وای خلافکار! وای بانی و کلاید! تو که ما رو کشتی!)

سکانس پنجم

دختر خودکشیه خیلی بی ربط (فکر کنم با پادرمیانی الوند) یک دسته گل می خرد و می رود دم خانه ی دکتر گلزار و لو می دهد که شب زفاف، گلزار رفته پیش او. خیلی صحنه ی رئال و زیباییست و از منطق بسیار بالایی برخوردار است.

سکانس ششم و هفتم و هشتم

یاسمنگولا که اصلا معلوم نیست چه کاره است و آدم گاهی فکر می کند دیده یک گروه فیلمبرداری اند، آمده یک سلام علیکی کند برود، به جغد بددل می گوید باید گلزار را امتحان کنند و یک دختر مکش مرگ ما و دلبر را بفرستند سراغ او. (مکش مرگ ما و دلبر نص صریح فیلم است و بنده بی تقصیرم.) جواب زن بددل: بازی خطرناکیه! (اوه! اوه! هیجان اصلا داره بیداد می کنه. بابا فکر قلب مام باشید.)

حالا دختر مکش مرگ ما کیه؟ بدل گوگوش که امین حیایی سگ نگهبان و عاشق فداکارشه. بدل گوگوش در اوج مکش مرگ مایی داره طناب می زنه. امین حیایی هم از مشک خانوم داره فیلم برمی داره، لابد تماشاچی هم باید یک کارهایی بکند.

سکانس نهم

مکش مرگ ما میره مطب دکتر. جوری دعوا راه میندازه و میره تو که یک دفعه بیننده فکر می کنه داره یک نمایش از بچه های پیش دبستانی می بینه. (بعد این کارگردان ها فرداش میان میگن چرا فیلمهای ما رو نمی فرستین کن. آخه این فیلمها رو که جشنواره ی کن سولوقون هم راه نمی دن چه برسه به کن. (بازی با کلمات به شیوه ی فیلمنامه نویس فیلم تله.)) دیالوگ فلسفی:

گلزار مهربان و انساندوست (در حالی که عین روانپزشک ها با دسته ی عینکش ور می رود): گفتین دیالوگ پس معلومه که اهل فیلم و سینمایین؟

مکش مرگ ما ( قیافه شکل کنفوسیوس): سینما نمی رم، چون تنها نیستم، همه با هم بلیط می خریم همه هم به یک قیمت. من از اینکه همه رو با یک بلیط عین هم کنن بیزارم. (فقط می توان گفت خدا به آنهایی که دیده اند صبر و به آنهایی که ندیده اند توفیق عطا کند.)

آخ آخ داشت یادم می رفت. گلزار که به هیچ قیمتی حاضر نیست به زن فداکارش خیانت کند رو به مکش مرگ ما: خانم الان به منشی می گم براتون پرونده تشکیل بدن.

مکش مرگ ما: مگه مجرمم که برام پرونده تشکیل بدین. ( وای! چه زیبا! این ایهام ها چقدر خشنگن. آدم واقعا می مونه فیلمنامه نویس اینارو از کجای خشتکش درمیاره. آهای هالیوود! آهای آکادمی اسکار! آهای گولدن گلاب! فیلمنامه نویس این فیلم حیف شده تو این کشور، بیاین ببرینش.) 

سکانس دهم تا صدم

امین حیایی لاو می ترکاند برای مکش مرگ ما، مکش مرگ ما دام پهن می کند برای گلزار، جغد بد دل به تناوب هی شک می کند به گلزار هی مطمئن می شود. بابای زیزی گولو لاو می ترکاند برای یاسمنگولا. یاسمنگولا برای زن های یائسه فال قهوه می گیرد و آنها هم از دوره های ورق شان حرف می زنند.( خدا این زن های یائسه ی پوکرباز را از سینمای ما نگیرد.) این وسط معشوقه های سنگدل فقط فکر رساندن عشاق هستند و عشاق هم هی پیاده راه می روند تا باد به کله یا یک جای دیگرشان بخورد. تا سرانجام:

جغد بددل با گلدان می زند تو مخ مکش مرگ ما. امین حیایی گلزار را می تیغد و به مکش مرگ ما می گوید خفه شو و با چاقو او را می زند، مکش مرگ ما هم با چاقو امین حیایی را می زند تا آدم بدهای بیشعور به دست خود به سزای اعمال ننگین شان برسند. امین حیایی هم دل و روده اش را که بیرون ریخته جمع می کند و کل یک باغ را تلو تلو خوران می رود تا بیفتد توی حوض و اینجوری سینمایی تر شود و یک دفعه یاسمنگولا از پشت چمن ها درمی آید و توی سرش می زند و اشک می ریزد که هر قلب حساسی را به درد می آورد و خدا نصیب نکند. در اینجا صدای وحشتناک خواننده که به داریوش تو فریاد زیر آب گفته تو برو بوق بزن تماشاچی را از جا می پراند که این شعر نغز را دارد در آفتابه می خواند: آجستیم و واجستیم تو حوض نقره جستیم... که سروده ی خود آقای الوند است.

خاطره: چند سال پیش آقای الوند در یک مصاحبه گفتند خیلی در جوانی شعر می سرودند ولی به دلیل تقدسی که برای شعر قائل بودند هیچوقت آنها را چاپ نکردند. حالا کم کم داره دلیل تقدس معلوم میشه. الوند جان! چاپ کن عزیزم تو چیت از عباس کمتره، خیلی هم شعرت قشنگ بود فقط باید می دادی به کامران و هومن بخوانند نه به این یارو پاواروتی. بیت خشنگ پایانی از سیروس جان که قسم خورده بوده در این فیلم به هر هفت هنر تر بزند:

وقتشه بلند شی، قد خیال من شی/ قد بکشی تا خورشید، وقتشه مال من شی. (آقایون دس! خانوما رقص!)

پایان

 

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٤:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱
تگ ها :

...

اگر حقیقت همین باشد که او به جز عکس کشیدن برای دخترش کار دیگری نتواند بکند تکلیفش چیست؟ اگر وضع بر همین منوال بگذرد و به جز درجات مختلف امید بیهوده چیزی نصیب شان نشود تکلیفش چیست؟ دختر بزرگ خواهد شد و نام او را نفرین خواهد کرد.

رگتایم – ای. ال. دکتروف

 

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۳:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱۸
تگ ها :

يک روز از زندگی ايوان دنيسوييچ

 می بینند سفره آنقدر کوچک است که جا برای همه نیست.

شین

ساعت 14:45

- رگتایم دارین؟

- نه. تموم شده.

- اینارو، لطفا!

- پول خرد دارید؟

- ها!... نه. ندارم.

- پول خرد نداره. و دخترک فروشنده ی نشر چشمه نخودی با دختر بغل دستی می خندند. یک بار هم یک صد تومانی مرا از لای پول ها بیرون کشیده بود و گفته بود گوشه ندارد عوض اش کنید. تاکسی سوار می شدم یا...یا می خواستم پول پیاز بدهم شاید این برخورد باهام نمی شد.

ساعت 50: 14

- شما...مسوول اینجایین؟

لبخند می زند به جای جواب. آن یارو که همیشه فکر می کند دزد گرفته امروز نیست نمی دانم در این روزگار که سود فقط در دزدی کتاب است نشر ثالث را کجا گذاشته رفته؟ لبخند زورکی یک زن را باید تحمل کنم.

- رگتایم دارین؟

با همان لبخند، حرکت سر به چپ و راست. اصلا فکر نکرد، به خدا اصلا فکر نکرد حتا ادایش را هم در نیاورد. گوشه ی سمت چپ تی شرت جوردانوی مشکیم یک سوراخ هست. می دانم که هست. و بهش فکر می کنم.

ساعت 00: 15

- تموم کردیم. اینو ببرین. 1900 را از روی این ساختن.

- نه. فعلا دارم پل استر می خونم.

- خب. سه گانه ی نیویورکش رو...

- دارم. خوندم. از خودتون گرفتم.

- آه! آره. با جواد اومده بودین.

- آره با جواد... جواد مثکه خیلی معروفه.

- بچه ی خوبیه. می دونین تا حالا خیلی باهاش برخورد نداشتم ولی بچه ی خوبیه.

- بله. خوبه و معروف.

- کارشو داده ققنوس.

- بله. خدا کنه این یکی چاپ شه. سر اون یکی...ببینم شما از همه ی نشرها کتاب می گیرین؟

- همه که نه، اونایی که معلومه که...

- از مرکز هم می گیرین؟

- بله. ولی خارجی. می دونین....سرش را جلو می آورد. کتابفروش پارک خانه ی هنرمندان که کتاب برایش دو کیلو خیار نیست که از یکی بگیرد بدهد دست من می خواهد به حقیقتی اعتراف کند.

- می دونین نشر مرکز اعتماد ما رو به کتاب های ایرانی از بین برده.

- داستان کوتاه منظورتونه؟

- آره. نه. فرق نداره. کارهای جدید خوب نیستن. ناشر که می دونه کار ضعیفه نباید...

- جدید که...مثلا پارسال مجموعه داستانهای...؟

- پارسال از مرکز چیزی ندیدم... ولی از نشرهای دیگه چرا، مثلا باغ های شنی تموم شد ماله...

- حمیدرضا نجفی...خب، جایزه ای که برد... وای خدا! چقدر دارد بهم فشار می آید. مرد حسابی حالا از بین اینهمه کتاب چرا این یکی؟ یک پولیور قرمز آمده جلوی چشم ام و یک نفر که شبیه نویسنده هاست و دیر می آید ولی می رود جلو می نشیند، نه پسر! آرام باش. چاپ اول که تمام شود هیچ اتفاقی نمی افتد. مگر کتاب چاپ کردی چیزی شد. نه. ولی چه فشاری...! انگار دارم می زایم. باید دهان خودم را...

- البته شنیدم کتاب خوبی هم هست. وای خدایا شکرت! نگفتم چون شاگرد... اصلا برای من که جایزه مهم نیست.

- بله. و نیم چرخ می زند و... 

- ... ولی از مرکز الان تصمیم دارم کتاب خورشیدفرو بخونم، این...

- زندگی مطابق....چرا؟ آخر مگر من به شماها چه کرده ام؟ مثلا نمی شد شب های چهارشنبه را بخوانی. مطمئن بودم این را می گوید. هرچه باشد نزدیک خانه ی هنرمندان هستیم و من چه خاطره های شیرینی که از اینجا ندارم. همیشه آنچه فکر کنی اتفاق می افتد. 

- آره که جایزه هم برد. باید بخونمش.

- من هم نخوندم ولی هرکی خونده تعریف کرده. پسر! تو بهترین آدمی برای ...ییدن دهان خودت. به دشمن نیازی نداری. دمت گرم پهلوون! کلاس ات حفظ شد. ثابت کردی از آنهاش نیستی که وقتی طرف برنده نشود فردا صبح اول وقت بهش زنگ می زنند. چرا برایت اوف دارد بگویی این همه... چه فشاری! بزا لعنتی! زمین بذار این نفرتتو! این کینه ای که از همه داری را یک دفعه بریز بیرون یا لااقل قیافه ی مرحوم تختی را به خودت نگیر، بدبخت. از کی داری انتقام می گیری؟ تو گل کوچیک هم بازی کنی بازنده ای.

بقیه ی پول را می گیرم و بیرون می آیم. اولش می خواستم به طرف بگویم می شود چند جلد از مجموعه شعرم را بدهم بگذارد لای کتاب های دیگر. نشد. زبانم نچرخید. شاملو روحت شاد.

ساعت 20:00

- گفتی نصف اش مونده.

- چه می دونستم.

- حالا چرا دروغکی گفتی نصف اش مونده؟

- چه می دونم. و ترومن کاپوتی در فیلم کاپوتی دارد دو فصل از کتابش را که کامل نشده برای جمعیت انبوهی می خواند. تمام می شود. همه می ایستند و کف می زنند.

- یک ساعته... تموم نشد؟

ساعت 21:55

- شما پل شلدون هستید؟

- بله.

- من از دوستداران کتاب هاتون هستم.

میزری. سینما چهار. باز هم نوشتن. یعنی همه چیز اتفاقیست؟ یعنی این ها پیام نیست؟ یعنی... پسر ارشد مارلون براندو هم که نویسنده شود همه می شناسندش.

ساعت 22:10

- گریه نکن، الان بابا برات یه قصه میگه که بخوابی. قصه ی خرگوشه رو بگه؟ نه...بگو باباش.

- یکی بود یکی نبود. یک خرگوشی بود که... و مخم قفل می کند. تخیل، صفر. ترومن کاپوتی و خورشید فر و نجفی و جیمز کان نشسته اند سر یک میز و اسکاچ می خورند، ترومن ادای مرا در می آورد و همه به ریش من می خندند، یک زن هم هست. آخ! هیولای پل استر را سر کار جا گذاشتم. خدایا! هیچ قلم به دست مزدوری را در رختخواب شرمنده ی زن و بچه نکن وقتی یک قصه ی تخمی هم نمی تواند بگوید. هرچند هرجا خرگوشی باشد یک لاک پشت را شاید بشود وارد ماجرا کرد ولی باز هم مسابقه، باز هم بردن و باختن. نصف شیشه ی شیرش را که می خورَد خوابش می برَد، خیلی راحت. انگار صدتا قصه ی خوب شنیده باشد.   

پايان

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٦
تگ ها :