کلاغ

لک بر عينک

لک بر عينک

نفس می کشم

پيشانی بر شيشه

محو می شود

آن سو

با دستانی بر پشت زده

سری افتاده

نگاهی به زير

تنها

تک.

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٥/۱
تگ ها :

ترس بس

همیشه به زرد رسیده ام

لعنت بر احتیاط!

لعنت بر خانم دکتری که فقط به مطب می رود

و بر می گردد!

 

بر امتداد خرده نان های پشت سرم

همواره

خری

بر کوتاهترین مسیر می گذرد.

 

خیابان من

هردم

پر از راننده های مست و دیوانه بوده

و خاطره ی خوش پدرم

عبور من از خط عابر پیاده

در اوج وحشت ماندگار کودکی ترسو

که مرگ را همیشه نزدیک خویش می دید

و مزه ی زندگی را نمی فهمید

و هنوز هم.

 

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٢٦
تگ ها :

تعطیلات خود را چگونه گذراندید؟

Welcome to the Hotel California
Such a lovely place!
Such a lovely face!

1. ما رفتیم هتل هایت. ما خیلی پولداریم. بابا شغل خیلی شرافتمندی دارد. مامان به بابا خیلی افتخار می کند. من هم به بابا خیلی افتخار می کنم. همه ی برج های تهران را بابا ساخته. همه ی زمین های ایران مال باباست. بابا یک روز گفت دریا هم مال منه و سندش را هم نشان ما داد ولی وقتی مامان گفت خب آن را بفروش جاش برو شهر جدید پرند زمین بخر. بابا گفت نه. گذاشته ام مردم بیایند کنارش هوا بخورند. بابا قلب مهربانی دارد.

2. هتل هایت هتل آزادی خزر است. هتل آزادی خزر هتل انقلاب خزر است. اینها سه تاست ولی یکیست. همه ی اینها مال بانک پارسیان است. از بابا پرسیدم چرا بانک صادرات هتل ندارد؟ مگر نباید همه ی بانک ها کلی هتل داشته باشند؟ بابا گفت نه. خاورمیانه مال بانک پارسیان است. ارث پدری آنهاست. مثل دریا که ارث پدری ماست.

3. هتل هایت خیلی چیزهای تفریحی دارد. من از همه ی آنها عکس گرفته ام تا به آنهایی که بابایشان دریا ندارد نشان بدهم. این که پایین می بینید تاب خیلی قشنگی است که برای تماشا ساخته اند. مامان گفت که برای قشنگی ساخته اند. خیلی هم قشنگ بود و ما لذت بردیم. من را در حال تماشای تاب و لذت بردن می بینید.

4. این که عکس اش این پایین است سالن بازی طاغوت بوده. خیلی بازی های زشت و بی ادبانه ای می کرده این طاغوت. هرچه به بابا گفتم با آن سوراخ چه بازی ای می کرده اند بابا فقط نچ نچ کرد و نگفت.

5. این که می بینید ماشینی در پیست اتومبیلرانی است که چون بنزین سهمیه بندی شده سی سال است این پیست بسته است. بابا گفت ببین، بنزین مملکت را جای اینکه به مردم بدهند صرف خوشگذرانی می کرده اند. و من یاد گرفتم که خوشگذرانی خیلی بد است آدم باید به خودش بد بگذراند. در عکس می بینید که این ماشین دو تا چرخ ندارد ولی طاغوت باز هم با آن خوشگذرانی می کرده. آدم باید خیلی پررو باشد که با ماشین بی چرخ خوشگذرانی کند.

 6. این عکس را من قایمکی انداختم چون مامان می گفت این استخر بوی فساد می دهد. من که هرچه بو کردم فقط بوی جوراب بابا می آمد. بابا دمپایی پوشیده و شلوارش را هم توی جورابش کرده و خیلی قشنگ شده. من نفهمیدم آن چیزهایی که توی استخر هست را برای چه ساخته اند. ولی حتما روی آنها کار بدی می کرده اند. کار خوب که بلد نبوده این طاغوت.

7. این زمین تنیس هتل است که نوشته بود کف اش تارتان است یا یک چیزی شبیه این. من فهمیدم که تارتان همان آسفالت است. چون باران می آمد کسی توی زمین تنیس گل کوچیک بازی نمی کرد. خیلی حیف شد.

8. این صندلی ها توی تراس اتاق است. بابا می گوید دیگه گندش را درآورده اند. نکرده اند از سی سال پیش دو زار برای اینجا خرج کنند. فکر کنم اگر یک لامپ بسوزد زنگ می زنند اعلی حضرت برایشان بیاورد. بعد هم سیگارش را روشن کرد. آن سیگار مال باباست، مال طاغوت نیست.

9. این هم عکس خود هتل است. راستی توی زیرزمین یک میز فوتبال دستی بود که من نمی دانستم که آن هم برای تماشاست. بابا هم نمی دانست. آقاهه به بابا گفت که خراب است و نمی شود با آن بازی کرد. بابا هم که سیگارش تمام شده بود و عصبانی بود گفت: یعنی چی خراب شده؟ موتورش عیب پیدا کرده یا رقاصک اش گیر کرده؟ بعد خواست با آن آقاهه دست به یقه شود که مامان گریه کرد و نگذاشت. من هم از لجم از فوتبال دستی عکس نگرفتم آن را هم تماشا نکردم. ما هم امروز برگشتیم و خیلی خوش گذشت و بابا گفت از دوران سربازی به این طرف اینهمه به من خوش نگذشته بود.

تمام شد. 

 

  

 

 

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱٦
تگ ها :

شیرآهنکوه مردا یا چگونه مرحوم آقای بزرگ مرا کاردی کرد.

ادبیات ما یک مرحوم آقای بزرگ داشت و بس که همه ی ما از توی خشتک او بیرون آمدیم و اولین بار که من خیلی احساس بامزگی کردم این را گفتم که خیلی هم با استقبال روبرو شد. ما همیشه خانه ی مرحوم ولو بودیم و لنگر می انداختیم و مرحوم برای خودش یک سیگار می گیراند و برای ما هم پرتقال پوست می کرد و پر پر دهانمان می گذاشت به خصوص با من خیلی صمیمی بود می گفت: یک داستانی نوشته ام که از داستان های تو هم بهتر است! من هم می گفتم: فقط بگذار این خشم و هیاهو را من تمام کنم آن وقت می فهمی رمان یعنی چی. یک جورایی با هم کل داشتیم البته مرحوم همیشه جلوی من کم می آورد مثل مرحوم تختی و پوریای ولی. یادم هست وقتی شاملو برنده ی نوبل نشد من خانه ی آنها بودم، او پشت میز بود و داشت رمان پشت رمان می خواند که گفت: نباید می گرفت. که ما همه خندیدیم. گفتم: ولی نبرده که گرفته باشد. کسی نخندید. ولی مرحوم گفت: خب اگر می برد نباید می گرفت. که همه خندیدیم. و من گفتم اگر من و تو – به او تو می گفتم آخر خیلی صمیمی بودیم- این جایزه را بردیم چی؟ نگیریم؟ کسی نخندید و مرحوم نگاهی با معنا کرد و گفت: مال ما فرق فکلد. که همه خندیدیم. شوخ طبعی اش آنقدر بود که در اکباتان هرکه دلش می گرفت می آمد پیش او که برایش لطیفه بگوید، تا طرف را از خنده جر نمی داد ولش نمی کرد. به من می گفت: باید بروی تحقیق کنی، برای این خشم و هیاهو که داری می نویسی باید بروی آمریکای دهه ی بیست و سی و تحقیق کنی. اگر اولش می خواهی از گلف بنویسی باید دستکم توی رنکینگ جهانی جزو ده نفر اول باشی. این ادبیات را جدی بگیر، اینهمه با گل های قالی بازی نکن. بعد از من مسوولیت این ادبیات به تو می رسد. حواست را جمع کن. جوابش را نمی دادم آخر خیلی صمیمی بودیم. چه سفره ای پهن می کرد، ترشی لیته، تربچه نقلی، ماست و خیار با کشمش و ما به شوق داستانخوانی می رفتیم خانه ی او و مرحوم می گفت: عباس کاه از خودت نیست کاهدون که از خودت است. و همه می خندیدند. یک بار هم گفت می خواهم پول جمع کنم و این خانه را بخرم تا از اجاره نشینی راحت شوم. که بعدها حرف در آوردند که مرحوم منظورش این بوده کمتر برویم آنجا تلپ شویم تا خرج خورد و خوراک ما را ندهد و پس انداز کند که اصلا اینطور نبود. خودش لقمه می گرفت و دهان من می گذاشت. وقتی هم من دادگاه داشتم صبح رفتم آنجا دیدم عینهو کوپن فروش ها روی پله ها نشسته گفتم بابا تو چقدر علافی! من خودم نمی خواستم بیام. وقتی هم به حبس محکوم شدم مرحوم نامه ای برایم نوشت که من جات برم اعدام شم یا نه؟ که چون بزرگ ما بود من روی حرفش حرف نزدم ولی دادگاه موافقت نکرد. وقتی هم که آمدم بیرون و رفتم فرنگ دیگر هروقت می آمد این ور آب یکراست سرش را از فرودگاه می انداخت پایین و می آمد خانه ی من، آنقدر با لگد به در می زد که مجبور می شدم در را باز کنم. هرچه هم سختی به او می دادم اصلا مرحوم به روی خودش نمی آورد. جایش را آن بالا کنار کتابخانه روی زمین می انداختم، خودم روی تخت می خوابیدم، صبح که بلند می شدم می دیدم چند تا کتاب را که داده بودم شب جای بالش زیر سرش بگذارد، پاره پوره کرده و کناره هایشان را از سرما جویده ولی چیزی نمی گفتم هرچه بود استاد ما بود. بعد می نشستیم راجع به آن کتابها حرف می زدیم و من آنجاهایی را که بد فهمیده بود به او گوشزد می کردم. یادم هست یک روز داشتیم توی پارک لاله ی برلن راه می رفتیم برگشت سمتم و یک جور غمگینی گفت: عباس! تو خیلی کارت درسته. فکر کنم حسودیش می شد ولی آنقدر بزرگ بود که به روی خودش نمی آورد. آن شب یک پتوی سربازی زیرش انداختم، هرچه باشد بزرگ ما بود. صبح با لگد بلندم کرد و هرچه گفتم: بابا من روشنفکرم، روزها می خوابم شبها مثل شمع می سوزم اصلا گوش نداد. بعد گفتم حالا می ذاری یه چیزی کوفت کنیم. گفت نه. تو فقط بشین. من نشستم. یک سیگار برایم گیراند، بعد هم یک لگن آورد پای مرا شست. بعد برایم صبحانه آورد، آب پرتقال، پنیر، کره، مارگارین، دو تا تخم مرغ هم عسلی کرده بود که یکیش خیلی سفت شده بود و باعث شد از کوره در برم و بزنم پس گردنش. آخر سر شنیدم وقتی برگشته تهران هرجا رفته گفته این رمانی که من جلدشو دیدم ادبیات را از آنجایی که من دو قسمت کردم می زند یک قسمت دیگر هم می کند.

به هرحال شیرآهنکوه مردی بود آنقدر که اگر داستانت را خرچنگ قورباغه می نوشتی نمی توانست بخواند. همیشه به من می گفت: تو استعداد عجیبی داری فقط آرزو به دلم مانده بتوانم یک خط از کارهایت را بخوانم. من می گفتم اشکال شما این است که چاه رمان تان را بیل بیل پر می کنید ولی من با این دستهام پرش می کنم و او نگاه پدرانه ای می کرد و می گفت: خسته می شی که. و من خسته نمی شدم. حالا هم که خوابش را می بینم یک جای سرسبز خوبی است و همیشه می گوید: اینجا یک غم دارم آن هم این است که تو دیگر نیستی تا برایت پرتقال پوست بکنم. مردی بود و بزرگ مردی.

پیام های خوانندگان:

پیام های شما پس از تایید صاحب سایت و در صورتی که فحش مادر به پیشکسوت های مرده و زنده ی نثر و نظم و ترجمه تویش نباشد در نظرخواهی قرار می گیرد.

-         دروغ نگو دروغگو. اصلا این آدمی که میگی وجود خارجی نداشته. من هرجا تو اینترنت سرچ کردم اصلا آدمی به این اسم تو ادبیات ما نبوده، اگر هم بوده خشتکش کجا بود که تازه تو از توی آن پریده باشی بیرون. اینها همه ساخته پرداخته ی ذهن توئه. سلطان این ادبیات من بوده ام و هستم و خواهم بود.

اکبر بد دهن

 

-         آقا چقدر زیبا نوشتی! من با خشم و هیاهوی شما که به خاطرش نوبل گرفتید نفس می کشم و آن یکی کتاب تان را می نیوشم و آن یکی آخری را داده ام ورق ورق کرده اند و اتاقم را مثل جنگیر با آن کاغذ دیواری کرده ام که هرجا سر می چرخانم چشمم به نوشته های شما باشد.  

منیژه

 

-         شما ادبیاتی ها همه خانم بازید، آن مرحوم هم بود، خیلی هم بود. من هم یکی از قربانی های او بودم. الان جواب این بچه ای را که توی شکممه چی بدم. راستی لطفا ننویسد من اسمم مرجانه جاش بنویسید میم.

مرجان

 

-         آهای مرجان خانوم! آن چیزی که شما هستید اسم اش قربانی نیست، تو فارسی براش یک کلمه ی چهارحرفی داریم. راستی آن بچه ای هم که توی شکمته الان باید کمه کم هفت سالش باشه، بفرستینش مدرسه، دیر میشه، معتاد و بی سواد میشه ها.

جواد

 

-         اینقدر مرحوم مرحوم نکنید. من خودم دیکته ی سال دوم مرحوم را تصحیح کردم، توش سه تا غلط بد داشت. صابون را هم با سین نوشته بود. خاک بر سر این ادبیات!

معلم دیکته ی مرحوم

 

-         صلوات بفرستید. آخه این چه وضعیه. تو بازار تره بار هم احترام پیشکسوت را نگه می دارند، حتا شیث رضایی هم فهمید احترام پیشکسوت چیه شما نفهمیدین. اگر مرحوم آقای بزرگ خودش سند منگوله دار بده که تو هیچ سایتی ازش تعریف نکنین ول می کنین.

مایلی کلنگ 

لینک های مرتبط: سایت رادیو تو این زمونه، عشق نمی مونه... حالا وای وای وای وای وای حالا وای وای، وای وای وای...

 

 

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٦:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۳
تگ ها :

تف بر اين فوتبال!

  1. تف بر این فوتبال که فولاد خوزستانش باید سقوط کند دسته یک و تیم پیزوری راه آهن اش که در کل کشور صد تا طرفدار ندارد باید برود لیگ برتر.
  2. تف بر این فوتبال که مربیان در پیت وطنی آن در مقابل مربیان با سواد وطنی و مربیان خارجی نتیجه می گیرند.
  3. تف بر این فوتبال که با علی دایی که سیزده چهارده سال ما را از جا پراند و زندگی را برایمان قابل تحمل کرد با اس ام اس های جنسی خداحافظی می کند. چه کسی یادش رفته آن گلها را به عرب های نامرد، چهار گل به کره، گل به ژاپن با سانتر زرینچه، گل به کویت با سانتر مسخره ی میناوند، گل به آث میلان، دو گل به چلسی و عن شدن لبوف و پاس گل به عزیزی در هشت آذر و پاس گل به مهدوی کیا در بازی با آمریکا و بازی با سر شکسته و طحال ( یا طهال، نمی دانم و مهم هم نیست.) پاره و و و... تف بر این طرفدارها! تف بر این فوتبال!
  4. تف بر این فوتبال که دیگر علی دایی را به عنوان قهرمانی که می شد در لحظات سختی به او بیاویزیم و در باخت ها او را ملامت کنیم ندارد و یک بازی خداحافظی هم برای او برگزار نمی کند.
  5. تف بر این فوتبال که تیم باشگاهی پاس را با پنجاه سال سابقه یک شبه می بخشند به شهری که یک زمین خاکی برای تمرین ندارد.
  6. تف بر این فوتبال که لیگ برترش با فولاد، قهرمان دو سال پیش اش در یکم تیر هشتاد و شش وداع می کند. خیلی سوخته ام. آنقدر که وقتی پرسپولیس به راه آهن باخت نه، آنقدر که وقتی تیم امید به استرالیا نه. امروز مرگ فوتبال بود. خداحافظی با تنها باشگاه واقعی، بازیکن ساز و امید هزارها نفر.
  7. کسی که یک بار به خوزستان رفته باشد نمی تواند از ناراحتی مردم آنجا ناراحت نباشد. در این فصل هزار بار گفتم که فوتبال نمی بینم؛ وقتی قلعه نوعی با آن لحن لات و داش مشتی اش سرمربی شد، وقتی سپاهان دقیقه ی نود از العین گل خورد، وقتی پرسپولیس به پیکان باخت، هروقت که قیافه ی سیاوش اکبرپور را دیدم، وقتی تیم امید توی عربستان باخت، وقتی جلالی را از کار برکنار کردند، وقتی... ولی نتوانستم بازی آخر فولاد را نبینم و باورم نمی شد فولاد که سال ها نیمی از بازیکنان تیم ملی را تربیت کرده، نه مثل پرسپولیس و استقلال که حاضری خورند سقوط کند به دسته یک. غروب کارون امروز باید بدجوری دلگیر بوده باشد.
  8. خوزستان چیزی دارد. پنج، شش سال پیش داشتیم می رفتیم به سمت اهواز. نزدیکی های اهواز بودیم. شب بود. داریوش از ضبط ماشین پخش می شد: کهن دیاران! دیار یاران! دل از تو کندم ولی... شعله های آتش از پشت تپه ها یکی یکی سر بر می آوردند. نمی توانم حس ام را بنویسم. فقط اولین و آخرین بار بود که تمام پوست تن ام سوزن سوزن می شد با داریوش. این سال ها هیچ حسی نداشته ام آنقدر قوی که آن شعله ها در آن دل شب در من ساخت، هیچ سمبوسه ای به خوشمزگی سمبوسه هایی که در آبادان خورده ام نبوده و هیچ حس و حالی به حس و حال کوت عبدا... و هیچ وقت هوس نکرده ام گریه کنم جز در خرمشهر و کنار اروند و هیچگاه نشده دو دست پاسور قلابی بهم بیندازند مثل بازار شیطان اهواز و چیزی نگویم. حیف از فوتبال خوزستان و تف بر این فوتبال!   
  9. فولاد سال دیگر بر می گردد، ایران قهرمان آسیا می شود تا یک ماه دیگر یا دستکم به عرب ها نمی بازیم و... ما به امید زنده ایم.
  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٢
تگ ها :