از من چه خبر؟

 

کار یک نفرین ابدیست.

لوییس بونوئل

 

 

1. وقتی مخ آدم هنگ می کند باید چند کار را همزمان انجام بدهد: یکی اینکه روزنامه نخواند، دوم اینکه تلویزیون را مثل د وال از پنجره بیندازد پایین و سوم اینکه باید به سفر برود. بونوئل می گوید چهار تا چیز دنیا را به زودی نابود خواهند کرد اول رشد جمعیت دوم و سوم علم و تکنولوژی و چهارم رسانه ها. و من فکر می کنم اول رسانه ها. مرده شور روزنامه ها و تلویزیون و اینترنت را ببرند و البته رادیو را با آن مجری های خوشحال و پتیاره اش. به نظر من نابودی هر رادیو دو موج یعنی یک قدم به سمت آرامش برداشتن.   

2. گاهی وقت ها چیزی که دلی بوده برایت می شود مثل کار یعنی انگار موظفی آن را انجام دهی، موظفی هر شب برای زنت گل بخری یا به ننه بابا بگویی شب به خیر یا مطلب خنده دار توی وبلاگت بنویسی و این خیلی بد است و خدا برای هیچ کافری نخواهد. به پدر و مادر فلک زده که نمی توانی غر بزنی، به دوستان ات که در کار بیزینس اند یا منتظرند کار استرالیایشان جور شود پشت تلفن نمی توانی غر بزنی، دیگر آن شب ها گذشته که چراغ را خاموش می کردی و همه روی زمین کنار هم ولو می شدید و حرف می زدید تا کم کم فاصله ی حرف ها و غرغرها زیاد می شد و هرکسی جایی خوابش می برد، دیگر به بهنام آن سر دنیا هم نمی توانی غر بزنی چون فکر می کنی او هم از غر شنیدن خسته شده، در خانه که نمی توانی، در اداره که نمی توانی، در جمع داستان خوانی که نمی توانی، در وبلاگ هم انگار نمی توانی. پس دیگر حرفی نداری و خفه می شوی و بعد از یک ماه حس می کنی یک سیخ یا درفش را دارند از گیجگاه چپ وارد می کنند و از راست در می آورند. درد می گیرد و ول می کند و عجیب اینکه خوش ات می آید.

3. شمال هیچوقت تکراری نمی شود و رامسر و آن بلواری که دو ردیف نخل دارد. نزدیک صبح با سر و صدایی از خواب می پری. زلزله اینجا هم ولت نمی کند. زلزله نیست. سنجاب ها روی سقف با هم کشتی می گیرند. صبح با صاحب ویلا دنبال سوراخی می گردی که آنها وارد شده اند. دور تا دور سقف ویلا پر از سوراخ است.

بعد از بیست سال هوس می کنی تنی به آب بزنی. طرح سالم سازی. یک ایل آدم ناسالم در هم می لولند. بچه ای توی ماسه می شاشد. پشیمان می شوی و سر خر را کج می کنی. زنده باد غرق شدن در مناطق شنا ممنوع!

4. راننده، اتوبوس را کنار می کشد. آفتاب بر دشت پهن شده. بیست کیلومتر مانده تا ارومیه. راننده داد می زند: نماز. می خواهم بپرسم وقتی آفتاب پهن زمین شده چه نمازی می شود خواند. نمی پرسم. همه ی مسافرها پیاده می شوند و نماز می خوانند. از یکی از آشناها می شنوم که این ها باید اینجا نگه دارند. شده ساعت ده صبح هم نگه دارند. دریاچه ی ارومیه همچنان زنده است و نفس می کشد. تا دیر نشده بروید، ببینید. از سال قبل باز هم خشک تر شده بود. خزر پیش می آید و دریاچه ی ارومیه پس می رود. خیلی مهجور مانده ولی آخرِ زیباییست و درخشش و زندگی و عمرتان بر فنا اگر نرفته اید.

5. برایم مهم نیست پرشین بلاگ، دات کام است یا آی آر. هرچه باشد خاطره است. سایت را نیستم همچنان، زیادی جدیست. اگر می خواستم سایت داشته باشم کت و شلوار می پوشیدم و صبح به صبح هم می رفتم حمام و شب ها هم به هرکه دستم می رسید می گفتم شب به خیر. بابا همیشه می گوید بچه مثل در مسجد است نه می توان کند نه آتش زد. پرشین بلاگ مثل بچه می ماند، مام وطن، ننه، بابا، محله ی بچگی و حتا دوست های دوران کودکی و حتا حتا این تهران کثافت خودمان.

6. نجف دریابندری و لوییس بونوئل معرکه اند.

7. جمله ی قصار آبدارچی: یک حسن بدی که داره اینه که...

8. معر:

این حال چیست؟

تنگنای دم خواب سالکیست

یا ژرفنای گم شده در انتهای باغ؟

این حال چیست؟

شک یک شکوفه ی افتاده در بهار

یا یک یقین غمزده در ضجه ی کلاغ؟

 

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/٢٦
تگ ها :

شيزو ۱

از آنهایی که می خندند

هیچکس

آشنای من نیست.

 

از آنهایی که می گذرند...

 

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/٢۱
تگ ها :