بخار بر آسفالت

در چشم گوسپند

انگار چیزی مرده بود.

گویی

خدای آنانی که اشرف مخلوقات نیستند

او را

به مهمانی گنجشک ها برده بود.

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۳٠
تگ ها :

جوانان چرا؟ یا تن تن در تبت را ممنوع الچاپ کنید.

از آنجایی که مبارزه با بدحجابی هم مثل حراج کیف و کفش و صید ماهی، فصلی شده و از آنجایی که تن تن در تبت شلوارش را توی پوتین اش کرده بود چون سرد بود و از آنجایی که یک روز یک نفر در اهواز می رفت و یک نفر به او گفت: چرا آستین کوتاه پوشیده ای؟ و او پرسید: شما به روح اعتقاد داری؟ و آن دومی گفت: چه ربطی داره؟ آره. و اولی گفت: آخه. ...تو روحت، گرمه. و از آنجایی که ندانستن عیب نیست بر آن شدیم تا به برخی سوالات جوانان در این سر سیاه زمستان پاسخ بدهیم:

1.

اینجانب مدتیست با دیدن چکمه حالی بهم دست نمی دهد، قبلا با دیدن دمپایی یک چیزهایی در خودم حس می کردم و یک طورهایی می شدم. آیا اینکه من نسبت به چکمه بی احساس شده ام علت مادرزادی دارد یا با دوا درمان حل می شود. لطفا مرا راهنمایی فرمایید.

جواد 18 ساله

پزشک جوانان: دوست عزیز! شب ها میگو و پیازچه را در زعفران سرخ کرده، میل کنید. صبح ها هم ورزش و تفکر کنید. به زودی با دیدن نیم بوت به عرعر خواهید افتاد. موفق باشید.

2.

جوانی هستم بیست ساله که مدتیست عاشق یک پالتو پوست ایتالیایی شده ام که به قول شاعر، مسلمان نشنود کافر نبیند. دوهفته است شب ها خوابم نمی برد، وزنم را با واحد مثقال می سنجند و روزی سه بار خودکشی می کنم. بگویید چه کنم. در ضمن بیکارم، چشمم ناپاک است و اعتیاد مختصری هم دارم.

پزشک جوانان: دوست عزیز! هرچند شما تمامی شرایط ازدواج را دارید ولی بهتر است دندان روی جگر گذاشته و ده سالی صبر کنید تا پالتوی موردنظرتان از قیمت بیفتد و شما بتوانید آن را از سمساری به ثمن بخس خریداری نمایید. این ده سال را مطالعه بفرمایید البته به جز این کار آخری مارکز که برایتان در حکم سم است.

3.

دخترعمویی هستم چهارده ساله. مدتیست شلوارم را که روی چکمه ام می اندازم گِلی می شود. بگویید چه کنم.

پزشک جوانان: 1. توی گل و شل لی لی بازی نکنید. 2. در روزهایی که هوا کمی تا قسمتی ابری است از خانه بیرون نروید. 3. ایراد از چکمه است. 4. شلوارتان گلی بشود مهم نیست مواظب باشید عصمت تان گچی نشود.

4.

سرباز وظیفه قلیدون علی آبادی هستم. دو روز است به دلیل اینکه شلوارم را توی پوتین کرده ام در بازداشت به سر می برم و از نعمت خوردن ساچمه پلو محرومم. سوالم این است که آیا پس از طی دوران محکومیتم ساچمه پلو برای سلامتی ام خطری ندارد یا نه.

پزشک جوانان: با توجه به انشا و دست خطی که از شما دیدم هیچ خطری شما را تهدید نمی کند. هرچه دادند بخورید.

5.

خواهری هستم بیست و یک ساله. از جریان های کم فشاری که از دریای مدیترانه عازم شهر ما شده اند عاجزانه تقاضا دارم بارشان را جایی نازل کنند که مردمانش زمستان ها چکمه به پا می کنند و تابستان ها دمپایی لا انگشتی.

پزشک جوانان: منو سننه!

6.

پالتویی هستم مارکدار که دختری هوسباز مرا به جای مانتو تنش کرده است. از آن روز دچار یاس فلسفی شده ام و رنج می برم. بگویید چه کنم.

پزشک جوانان: این دوست عزیز متاسفانه ننوشته اند چه سایزی هستند برای همین کاری از دست ما ساخته نیست. این بار که تن ات کرد خودسوزی کن جانم.

7.

جوانی هستم چهل ساله و در کار آزاد به سر می برم. لباس شنای دوتیکه! و لباس زیر که نمی توانم بفروشم، چکمه و ضد یخ هم که ممنوع شده بگویید چه کنم.

پزشک جوانان: دوست عزیز! فکر کنم نامه تان اشتباهی از بخش جوانان زیر آفتاب آمده به بخش ما. ولی مهم نیست من جواب می دهم: فست فود بزنید فقط فراموش نکنید روی در ورودی بنویسید: از پذیرفتن خواهران چکمه پوش معذوریم، کفش کنی صد متر بالاتر دست چپ.

8.

بوتی هستم آسیب پذیر با مارک کفش ملی و صد رحمت به چکمه های قصاب ها و کارواشی ها. در فصل بارندگی مطمئنم که در اولین چاله غرق خواهم شد. ظاهر قناسی دارم و سازنده ام حوصله نداشته دورم را صاف بدوزد. زبانم عینهو زبان پلنگ صورتی بیرون می افتد. بندم را اگر محکم بکشند پاره می شود و پاشنه ام به گوزی بند است و به چسی پیوند. می خواستم بدانم آیا من هم برای مردان جوان خطری به شمار می آیم یا نه؟

پزشک جوانان: دوست عزیز! همین که خودت می گویی بوت و به گناهت آگاهی خودش کافیست. اما این مردها را خوب نمی شناسی. آنها به کفش های میرزانوروز هم رحم نمی کنند. خودت را با گل و لای استتار کن. زودتر پاره شو جوری که تعمیر نشوی. ورزش و مطالعه را قطع نکن، موفق خواهی شد.

9.

فروشنده ای هستم که از بس تابستان ها چکمه فروخته ام و زمستان ها صندل، دو شخصیتی شده ام. بگویید چه کنم.

پزشک جوانان: به شما زندگی در نیمکره ی جنوبی را پیشنهاد می کنم. فقط به آنجا هم که رسیدید ورزش را فراموش نکنید.

10.

همسرم از دیروز که روی پولیور و ژاکت و مانتویش پالتو تنش کرد دچار گرمازدگی شده. چه کنم؟

پزشک جوانان: از فرصت به دست آمده نهایت استفاده را ببرید و به یاد داشته باشید زندگی همین استفاده از فرصت هاست. در ضمن شما استثنائا به خاطر ضیق وقت می توانید ورزش نکنید.

11.

دخترخاله ای هستم هفده ساله از شهرستان فیروزکوه. از دیشب که با دمپایی ابری و مانتو رفتم شش تا ده آن ورتر ماست بخرم کمی ناخوشم و هم اکنون دارم جانم را دو دستی به جان آفرین تسلیم می کنم. می خواستم ببینم با آن طرف کاری چیزی ندارید، پیغامی، پسغامی...

پزشک جوانان: حالا که کار از کار گذشته ولی با همان دمپایی ابری و مانتو هم می شد ورزش کرد، می شد اسکی کرد و به این روز نیفتاد. از جوانان خواهش می کنم از آتقی عبرت بگیرند.

12.

زنی هستم جوان و حتما خطاکار. هم اکنون دارم دوران محکومیت ام را به جرم حمل چکمه در صندوق عقب ماشینم در سیبری می گذرانم. از همین جا به همه ی جوانان کشورم می گویم: به خدا سرد نیست. چه کنم؟

پزشک جوانان: چه کنمِ آخرش را خودم گذاشتم چون این خواهر گرامی به دلیل شور حسینی فراموش کرده بودند.

13.

پدری هستم صاحب دو فرزند که آنها را جوری تربیت کرده ام که در سرمای قطب هم از چکمه و پالتو و سایر لوازم لهو و لعب استفاده نکنند. فقط اخیرا فرزندانم به خوردن گوشت فک دریایی میلی نشان نمی دهند. خواستم ببینم کرمک دارند یا کرم دارند. منتظر پاسخ شما هستم.

بابای میشکا و موشکا

پزشک جوانان: به شما به خاطر داشتن فرزندان شایسته و گرمایی تبریک می گویم. به احتمال زیاد فرزندان تان از خوردن مداوم فک دریایی خسته شده اند اگر مایلید برایتان از خلیج همیشگی فارس دلفین از نوع خودکشی کرده و خودکشی شده بفرستم که میل کنید. گوشت شود به تن تان. در ضمن به آن سرکار خانوم پرنده که با شما رابطه ی سالم و پرنشاطی داشت سلام مرا برسانید.

14.

جوانی هستم شصت ساله. دیشب تلویزیون فیلم جاسوسی که از سردسیر آمد را داد، در یک صحنه از این فیلم یکی با ماتحت خورد زمین و من حس کردم پسر جوان پانزده ساله ام یک جورایی شد. می خواستم مرا راهنمایی کنید که آیا بدهم او را از مردی بیندازند یا دامادش کنم؟

پزشک جوانان: پدر عزیز! شما بده خودت را یک دکتر علفی خوب و مطمئن ببیند چون با توجه به قانون بقای فضل پدر شما هم باید دیشب حالت خراب می شد، پس حتما جایی ایرادی پیدا شده، یک چکاپ بکن، ضرری ندارد.

15.

می خواستم ببینم استفاده از چتر، سورتمه، شال گردن، زیرشلواری پشمی و اورکت آمریکایی اشکال دارد یا خیر.

پزشک جوانان: یا خیر. شما یکی استفاده نکن، می میری؟

 

 

 

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۱۸
تگ ها :

جشن سپاس يا چگونه فهميدم روزنامه باعث تحکيم خانواده می شود.

از آنجایی که خانواده خیلی مهم است و رکن اول یک چیزی است و ما ایرانی جماعت هم خیلی دوست داریم مواقعی که در خانواده همدیگر را جر نمی دهیم به هم حال بدهیم و از آنجایی که مطبوعات هم خیلی مهم اند و رکن چهارم چیز دیگری هستند پس خیلی مهم است که در مطبوعات به خانواده حال بدهیم و باعث خیلی چیزها در خیلی جاها می شود. به چند پیام تبریک و سپاس و قربان صدقه و من بمیرم تو بمیری توجه فرمایید که در روزنامه ی ایران به زیور طبع آراسته شده است:

1.

همسر عزیزم لیلا

حضورت حادثه ای تکرارنشدنی در زندگی من بود. به بهانه ی حضور تو بزرگترین شمع دنیا را روشن می کنم و زیباترین گل های دنیا را به خاطر سومین سالگرد پیوندمان تقدیم ات می کنم.

همسرت رضا

تحشیه1: محض خنده هدیه های آقا رضا را در اولین سالگرد پیوندشان تصور کنید. 

تحشیه 2: ای بزرگترین شمع دنیا! تو رو خدا مواظب خودت باش. از این رضا هرچی بگی برمیاد. بدجوری ترمز بریده.

2.

پسر عزیزم عرفان

قبولی در کلاس اول و دوم و سوم با معدل 20 و موفقیت تو را در شنا، موسیقی و زبان انگلیسی تبریک می گوییم.

مامان سحر بابا رضا

تحشیه: یکی پیدا شه به من بگه یک بچه ی ده ساله مثلا تو موسیقی چه موفقیتی کسب کرده؟ جایزه ی گرمی رو برده؟ یا تو شنا رکورد دنیا رو تو کرال پشت در استخر کوچک زده؟ یا نمره ی تافلش بالای شش شده؟

3.

ساعد عزیزم (!)

به دنبال جمله ای برای ساده گفتن گشتم. جمله ای ساده تر از بی نهایت دوست ات دارم نیافتم. سالروز زیبای میلادت مبارک.

نامزدت عسل

تحشیه1: عسل و ساعد به ماه عسل می روند. چقدر هم به هم میان!

تحشیه 2: بابا ! اینقدر ساده حرف نزنین ما هم بفهمیم.

تحشیه3: سالروز زیبا دیگه چه جور سالروزیه!

4.

سارا عزیزم

تا ته دنیا دوست ات دارم

خاک پایت (!) همسرت شهاب

تحشیه: شهاب جان! صدای سگ هم در میاری یا فقط همین یک هنر را داری؟

5.

همسر عزیزم حسن

تمامی گل های دنیا را به احترام دومین سالروز ازدواج مان به تنها صدف دریای دلم تقدیم می کنم.

دوستدارت مریم

تحشیه1: بابا! به فکر ما نیستی به فکر سومین سالروز ازدواجت با این صدف هم باش. همه ی گل های عالم را خرج نکن.

تحشیه2: در تاریخ ادبیات هیچوقت یک مرد سبیلو به نام حسن به صدف تشبیه نشده. فقط تبریک می گویم.

6.

محمد عزیزم

اگر پوسیده گردد استخوانم

نگردد مهرت از جانم فراموش

دل و جانم دل و جانم ببردست

برو دوشش برو دوشش برو دوش

نامزدت سمیرا

تحشیه1: جل الخالق! مصرع چهارم یعنی چی؟

تحشیه2: بابا یه کم مراعات کنید. مثکه اینجا خونواده نشسته ها.

7.

ترانه ی عزیزم

اگر قرار باشه دور دنیا در هشتاد روز را بگردم

دور تو می گردم که دنیای منی.

دوستدار و همسر تو مجید

تحشیه1: پیدا کنید دور کمر ترانه خانم را!

8.

همسر خوبم الهام

تو را چون نسیم صبا دوست دارم

تو را چون حدیث وفا دوست دارم

قسم به چشمانت تو را به قدر دنیا دوست دارم.

همسرت محمد

تحشیه1: اصلا شعر تو خون این مردمه! دیگه عاشق هم که باشن غیرقابل کنترل می شن.

تحشیه2: جون بچه هات سرتو بکن زیر لحاف اینها رو بگو. سوز می آد.

9.

همسر عزیزم المیرا

دل را در جایگاه والای تو می دانم و نگاهم را غرق وجودت می کنم، تا در تندباد زندگی لبخندت را سایه بان آرامشم کنی. هزاران گل سرخ از گلستان کوچک قلبم پیشکش وجود آسمانیت می کنم. همیشه طلوع کن و بر من بتاب که دیگر چراغی نمی خواهم که تو خورشیدی در کنار من. سالگرد ازدواجمان مبارک

همسرت کاظم

تحشیه1: ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند...

تحشیه2: زمان سعدی هم ملت اینجوری به هم تبریک نمی گفتن.

10.

همسر عزیزم مهشید

سجاده ی خوشبختی ام را به قبله گاه پاکی و نجابت و صبوری ات پهن کردم و تمام وجودم را سنگفرش قدم هایت در سرزمین تنهایی دلم نمودم. گل من با تو هستم. با من بمان همیشه.

همسرت علیرضا

تحشیه1: از جایی که این آقا سجاده ی خوشبختی اش را پهن کرده می شه فهمید ملاک هاش برای ازدواج چی بوده. آقا! پهن نکن. ملت می بینن دست زیاد میشه ها.

تحشیه 2: شاعر در این باره می فرماید: جاده ی خوشبختی در دست تعمیره/ دور بزن، برگرد، این اسم اش تقدیره.

11.

امید زندگیم شهیار جان

عشق را با تو شناختم و به پاکی چشمانت تا ابد دوستت دارم. پس بهترینم تا همیشه کنارم بمان.

همسرت

توضیح و تحشیه: این یکی عکس طرف را هم زده بغل پیامش. پاکی همینطور دارد از چشمان طرف می ریزد بیرون.

12.

 امیر حسین جان عزیز دلمان

اگر آفتاب به عظمتش، آسمان به وسعت اش، دریا به سخاوتش و کوه به صلابتش می نازد ما هم به گلی چون تو می بالیم که با کسب موفقیت جهشی از پایه چهارم به پنجم ابتدایی باعث خشنودی و افتخار ما شدی و با تشکر از زحمات مادر مهربانت (!) و معلم فداکارت که با زحمات بیدریغ و دلسوزانه خود، تو را در این راه به موفقیت رساند و با تشکر از مدیریت و پرسنل مدرسه ی فرهنگ پسران 1 که حضورشان تکیه گاهی امن برای ماست.

از طرف بابا مسعود و مامان نرگس

تحشیه1: از امیرحسین جان تقاضا داریم یک وقت خدا نکرده در کنکور قبول نشوند که با این درجه از شیدایی جا درجا یتیم می شوند.

تحشیه2: اگر عکس این شازده را می دیدید، عیش تان کامل می شد. انگار همین الان از فضا اومده.

 

و چند پیام تبریک پیشنهادی:

1.

قلی جان

از اینکه مرا از کارت سوخت ات بیشتر دوست داری من هم تو را دوست دارم.

همسرت پانته آ

2.

عفت مهربانم

خاطره ی سبز قورمه سبزی دیروزت همیشه در قلب و جان و استخوان من زنده است. فردا زرشک پلو با مرغ درست کن. من هم امشب کار دارم یک کم دیر میام.

چروک دامنت، همسرت کورش

3.

محمد سام جان نور چشم و پاره ی جگر مامانی و بابایی

اگر برزیل به فوتبالش، غول به شاخش، آلن دلون به صدایش می نازد ما هم به تو می نازیم که گل سر سبد خاندان مان هستی. موفقیت ات را در تک ماده کردن علوم دوم دبستان و پیشرفت هایت را در مسابقات روبوکاپ، گلدن گلاب، راندن هواپیمای 747 و فتح قله ی کی 2 به مادربزرگت تبریک می گوییم.

از طرف مادربزرگت

4.

جواد مهربانم

طعم شیرین سگک کمربندت تا جاودانه ترین دریای عشق بیکران قلب من همیشه به دنبال محبت بی نهایت توست. آشیانه ی گرم من سنگفرش کشیده های تو باد.

همسرت پارمیدا

5.

محسن جان

از اینکه سبزی پلو و باقالی پلو و عدس پلو با تو یک مزه ی دیگر دارد ممنونم. 

همسرت شهلا از بخش سی سی یو

6.

اقدس عزیز تر از جان

جز جان عزیز من چه دارم

آن را پیش پای تو گذارم

یک لحظه به حال من تو بنگر

از عشق تو من به قارقارم.

سالگرد ماه عسل مان مبارک.

همسر اول و آخرت بردیا

7.

مدونای عزیز

معصومیت چشمانت را در تاریکی شب های تنهایی ام دیدگانی برای تماشا نمی باشد. آن چراغ مهتابی را امشب خاموش نکن خیر سرت. با شام ات هم پیاز نخور.      

همسرت منوچهر

8.

دلبندم رجب

شب ها که خسته از کار روزانه به آشیانه ات می رسی بدان که من هم خسته ام. سالگرد شغل جدیدت مبارک باد.

همسایه ات پیمان

9.

مریلای مهربان

عظیم ترین ناو هواپیمابر دنیا و بزرگترین سرو خاور میانه تقدیم تو باد. دریای وجودت مرا از رو برد. بیشتر از این از این حقیر چه بر می آید.

سگ درگاهت، همسرت جاسم.

 

 

  

 

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٥
تگ ها :