20.

اگر این لحظه، ‌آخرین باشد.

اگر اینجا مراسم تشییع زمین باشد.

برای یک آدامس خرسی

امروز هم روزیست مثل همیشه ی آدامس های خرسی

در ساعت نه و بیست و شش دقیقه ی بامداد.  

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۳٠
تگ ها :

19.

ما دربند ازدیاد نسل نبودیم.

ما منتظر حراج فصل نبودیم.

کوچه از دو سو بن بست نبود.

صدایت این که هست،‌ نبود.

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۳٠
تگ ها :

18.

سقف

بدترین سرانجام است.

وقتی هردو به انتها می رسیم.

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۳٠
تگ ها :

17.

نمی گذاری

همیشه نا امید بمانم.

مرد نا امید، مرد مرده است

اثر جیم جارموش.

به مرد نا امید نمی توان تلنگر زد.

غر زد. 

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۳٠
تگ ها :

16.

این گوشه ی شب

باران نیامده.

زمین خشک است.

اینجا، به اندازه ی یک آلوچه ی پنج تومانی

از سطح زمین

پاک شده.

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۳٠
تگ ها :

15.

یکی رفت.

از من دور شد.

و تاریخ بولوار کشاورز را پر از رفتن کرد

و موش های بازیگوش اش را فراموش کرد

و دکه ی گوش فیل فروشی آقای امیری را در طرح توسعه ی دانشگاه تهران انداخت

در روزی که ایران سه بر صفر تمام خاطراتش را به مجمع الجزایر سلیمان باخت.  

 

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۳٠
تگ ها :

14.

تقویم را نگاه کن.

با یک برگ هم کارش راه می افتاد.

درخت قربانی بطالت عصرهای جمعه ی ما شده.

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۳٠
تگ ها :

13.

قهقهه ها

حرف ها

نیمه شب را به اخبار شامگاهی زنجیر می کنند.

یک نفر

فقط نفس بکشد

تا صبح شود.

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۳٠
تگ ها :

12.

روی کاناپه می خوابیم

وقتی

حقیقت

از دستت

سر می خورد توی سفره

کنار ظرف ماست.

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۳٠
تگ ها :

11.

خامه ام

تاریخ مصرفش گذشته.

یک امروز

شکلات صبحانه میل کن

و از پنجره

کوچه های خیس را ببخش.

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۳٠
تگ ها :

10.

با این تصویرها

ول شده در فضا

با این کلمات

حرف ها

لابه لای موهایم

فردا

توی ذوق هر اتفاقی خواهم زد.

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۳٠
تگ ها :

9.

به قایق میزم چسبیده ام

در امواج سهمگین این شیرقهوه ی داغ

زیر رگبار خودنویس

کنار اصرار چسب رومیزی

برای با من بودن.

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۳٠
تگ ها :

8.

تمام باران ها آب مقطر بودند

تمام حرف ها،‌ چرند

تمام لمس ات

سراب انگشت های من بود.

تا قبض ها از لای در افتاد...

تا قرض ها...

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۳٠
تگ ها :

7.

چیزی کم است.

شاید در تختخواب افتاده

شاید در زمین بازی بچه ها.

یک کوچه کم آورده ام.

نقشه ها یک کوچه را از قلم انداخته اند

و به جایش یک مجتمع تجاری با سیصد و دوازده پارکینگ ساخته اند.

 

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۳٠
تگ ها :

6.

کاش یک آدامس خرسی به من ایمان داشت!

نگاهی می کرد

و گاهی دستی به پشتم می کشید.

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۳٠
تگ ها :

5.

به سرعت یک سبقت پیر شدم

و دردم آمد

وقتی نخواستم به کودکی برگردم.

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۳٠
تگ ها :

4.

یک جمله

و چند ثانیه

کافیست.

بیش از این زیادیست

مثل دسته خر برج مخابراتی.

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۳٠
تگ ها :

3.

خوب شد.

امروز باران آمد.

روزنامه ها خیس شدند.

به اندازه ی یک چاله ی آب

به آفتاب خندیدیم.

قوزک تطهیر شد.

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۳٠
تگ ها :

2.

به رز

نگاهت

باید آخرین نگاه حوا باشد به آدم

بعد از پل کریم خان.

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۳٠
تگ ها :

1.

یک ساحل گرم می خواهم

یک آلزایمر خفیف.

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۳٠
تگ ها :

پیدا نیست.

تا شما نخوابید

می توانم گریه نکنم.

تا شما نخوابید

می توانم سرم را به دیوار نکوبم

این تپانچه همین جا می ماند

این دلقک ابدی، شما را می خنداند

تا شما نخوابید

می توانم پدرم را ببخشم

پلانکتون ها را ببخشم

آتشفشان ها را ببخشم

CO2 را ببخشم

تا شما نخوابید

حرف های خوب می زنم

و در این شب ولنتاین حماقت بار 

با اسانس زهرمار

حرف از محبوب می زنم.

 

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢٧
تگ ها :

گزارش یک مرگ با لذت

 

یک مرگ با لذت می خواهم

یک کابوس شیرین

یک ته خیار خاطره انگیز

برای چشم آدم برفی ام.

آلفونسو پوراتو- میراث نبرد- جلد سوم

 

 

قوطی روغن مایع را برداشت. روغن گیاهی. آفتابگردان. دیگر نگران کلسترول نباشید. آن را سر جایش گذاشت. حلب های روغن نباتی که کناره هایش دست را می برد. مسوول قفسه ها که آب دماغش می ریخت روی پاکت های آرد. روغن حیوانی؟ داریم. روغن چه حیوانی را می خواستید؟ حیوان، حیوان است دیگر. مرده باشد ترجیحا. حلب زرد، نیم کیلویی. حیوان زرد رنگ نداریم. میوه ی آبی نداریم. دریای سفید. چرخ دستی ها، همه پر، لبریز از فردا و افراد خانواده. ترشی. خیارشور. اشتها را زیاد می کند. سس قرمز نه، سس سفید. کالری هفتصد. صد کیلومتر پیاده روی با سرعت ده. باز هم که خیارشور درشت برداشته ای؟ بادمجانِ بنفش، کاهوی پوسیده، موز قهوه ای، سیب لک دار. ترشی را گذاشت توی چرخ دستی، لیته. اصلا نفهمی چه می خوری؟ مگر همیشه همین نیست؟ مایونزها کم نباشند. کم اند ولی موثرند. مایونز حرفش را رک و راست می زند مثل چیپس. چیپس فلفلی یادش نمی رود فقط کافی است بپیچد در راسته ی چیپس و بیسکوییت و شکلات کنار پیرزنی که گوشه ی صدی را کرده لای دندانش. یک چیپس، سیصد کالری. کم است. در مقابل بیست و چهار ساعت کم است، در مقابل عصر یخبندان که هیچ. چهار چیپس، سوپر چیپس. خانواده. خانواده یعنی دسته جمعی، گروهی، همه با هم. هشت چیپس عادی ولی با طعم پنیر پیتزا. کالری پانصد. بیسکوییت کرم دار، دایره، اندازه ی یک ترکش، کوچک، زیاد و دقیق. کاکائو، تخته ای. نود درصد به بالا. کسی خریدارش نیست. کافئین. افیدرین. قفسه ی تپش قلب پس کجاست؟ خیلی دور نیست. ببینید، این شیرهای مادام العمر خراب نمی شوند را که رد کنید. درست همانجا که آن زن و مرد به آخر خط رسیده اند، بله. خود خودش است. قهوه ی آماده. بسته ای فلان. چند مشت بر می دارد و می ریزد توی چرخ دستی، روزی سه تا بعد از شکلات داغ. شکلات داغ، برف هم که بیاید. یک فنجان آب جوش. کنار پنجره ی اداره. اداره پنجره می خواهد چه کار؟ جایش یک تابلو یا پوستر. چوب شورها را آرام می گذارد روی بقیه. از بلندگوها آهنگ ملایمی پخش می شود. همه چیز دست به دست هم داده. سوسیس، کالباس. بو. یک درصد گوشت، باقی خاطره است، هل ات می دهد جلو. یک متکا کالباس. بگذار زیر سرت بلکه یک خواب راحت کنی. سوسیس ها را خام خام بخور. مادرت نمی گذاشت سوسیس خام بخوری. اگر فردایش دنبال توپ را می گرفتی و له می شدی کف آسفالت، مزه اش را نچشیده بودی. حتما سوسیس خام خوب است. می شود رویش سس قرمز و سفید زد و خورد و خورد. آقا! غرفه ی فروش اغذیه ای که آلزایمر شما را تضمین می کنند. بله. از این طرف. سمت چپ، آن خانوم که دارد غر می زند را که رد کنید. بله. همانجا. می رود. بچه ای سوار چرخ دستی. پاهایش را تکان می دهد. بپا بچه! همیشه آن بالا نمانی. آقا من از این چرخ دستی پیاده می شوم. آقا نگهدار. آقا، عزیز، پدر، مادر، رفیق، بی ناموس، همین بغل ها، بعد از چراغ. باید سبز را رد کنی. همیشه سبز را رد کن، آن طرف، دنیا منتظر ایستاده و فقط تو را کم دارد. زن ات هم آن طرف چراغ سبز است و بچه هایت. سبز. نوشابه. داشت یادش می رفت. بردار. بی قند، حمالی بی خود. بردار، نارنجی بردار، سیاه بردار با هر طعمی که دوست داری. تویی که انتخاب می کنی. کسی از تو نپرسیده بود. حالا هم نمی پرسند. حالا مسخره می کنند. شکم ات را نشانه رفته اند. جای سلام و خداحافظی از وزن ات می پرسند. از سهم آنها خورده ای. زمین کروی شکلی است با منابع محدود و وجود گرگ الزامیست. قفسه ی آلزایمر. بردار. بردار. مرگ بر امگا سه! تخم دو زرده. تخم بدون سفیده. تخم کرگدن. گوشت بدهید. گوشت قرمز، خون باشد توی لایه هایش. بر می دارد. رویشان را نایلون نازکی کشیده اند، انگار قلبش را می بیند، دیواره های قلبش را. مطمئن می گذارد روی بقیه. کله پاچه. کله را می گیرد جلوی صورتش. گوسفند پاچه هایش را به تسلیم بالا آورده. رد سم اش روی خاک مانده بود و تا کله پاچه اش دفع نمی شد می ماند. رد سم اش از میدان ولیعصر رفته بود تا میدان انقلاب و صبح ها دوباره برگشته بود. زندگی اش را بین دو میدان گذراند. در تحلیل حرکات عمرش یک نوار سیاه می افتد بین این دو میدان و یک خط نازک تا قبرستان. سبزی بسته بندی. وحشت کرد. عقب رفت. مار دیده بود لای سرسبزی. مرگ بر فیبر! مرگ بر طبیعت! مرگ بر هوای پاک! لبنیات. فقط ماست پر چرب، دوازده درصد. تردید نمی کند. شکلات صبحانه. تردید نمی کند. دست اش نمی لرزد. توی جیب اش است. گاهی خش خش می کند. کاغذ را خیلی وقت پیش نوشته. در فاصله ی کارواش. هیچ کس مقصر نیست. اینجوری خیلی بهتر است. بگذار به خوردن فیبر و شیر و امگا سه ادامه بدهند. هر یک روز اضافی، یک ذره دلش خنک می شود. یک کیسه بیست کیلویی برنج. می کشد روی زمین. آخ! داشت یادش می رفت. قربان! بله. قفسه ی رسوب رگ؟ همین جا راست دماغتان را بگیرید. آنجا که آن بچه دارد لگد می زند به شلوار ایتالیایی مرد، بله. الان زد توی گوش بچه، بچه صدای سگ داد، همانجا، دست راست. خواهش می کنم. از شما باید تشکر کرد که می دانید منابع حیاتی روی زمین محدودند. کار درست را شما می کنید، دوست عزیز. برایتان آرزوی موفقیت دارم. دست اش را می کشد بیرون. راه می افتد. مرد بچه را نفرین می کند. بچه یک بسته ماکارونی پنج میلیمتری ویتامینه بر می دارد و می دود سمت قفسه ی ادویه ها. یک بسته فلفل در هوا منفجر می شود. همه به گریه می افتند. چرخ دستی را مصمم به جلو هل می دهد. او هم گریه می کند. ژله ها سرهایشان را پایین انداخته اند و شانه هایشان را از فرط اخلاص می لرزانند. گوسفند زیر نایلون گریه نمی کند. مدتها پیش پلک اش را بسته و به موهای دست قصاب لبخند زده.

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢٤
تگ ها :

چگونه یاد گرفتم بین جشنواره فیلم فجر و مجمع الجزایر گولاک، دومی را انتخاب کنم.

1.

آقا این جشنواره ی فیلم فجر به چه روزی افتاده! صدام اینقدر ذلیل نشد که جشنواره فیلم شده. چند تا بلیط داشتم هر حقه ای سوار کردم مجانی به یکی قالب کنم هیچکس زیر بار نرفت:

یک دوست که معرفتش از معرفت آن سرهنگ عراقی کمتر است: کلاس دارم.

یک پسرخاله: مریضم. تا جشنواره تمام نشود هم خوب نمی شوم که نمی شوم.

یک خواهر: ولش کن. حوصله ندارم.

یک آشنای دسته دیزی: چقدر میدی برم؟

یک دون ژوان: این که یکیه! من که نمی خوام برم فیلم ببینم.

یک آبدارچی: قربون دستت. بی خیال ما شو!!

یک رهگذر: خدا شما رو از بزرگی کم نکنه. از تو ما یکی بکش بیرون!!!

یعنی از صدقه سر شریفی نیا و پرویز پرستویی چه بلایی سر این سینما اومده؟ کاری که شریفی نیا با سینمای ایران کرد نادر با هند و کندی با مرلین مونرو نکرد، من پیشنهاد می کنم این دو تا رو با یک سر سوزن امین حیایی بفرستن برن صنعت سینمای هالیوود رو دو روزه منهدم کنن، آمریکایی ها رو به خاک سیاه بشونن برگردن که خیال دنیا راحت بشه و توی بازارهای جهانی جا برای فیلم های ایرونی باز بشه، یعنی همچین همه چی رو از بیخ و بن بزنن نابود کنن که تارانتینو از فرداش تله فیلم هم نتونه بسازه.

بابا یک روزگاری بود ملت برای بلیط جشنواره خوار مادر همدیگرو پاره می کردن، هی! هی! چه دورانی بود! عشاق سینما تو صف جشنواره تا ترتیب ده بیست نفر رو نمی دادن ول کن سینما نبودند. البته ما را که کشتند. حالا این حقیر کم مانده برم وسط پارک دانشجو... (در اینجا تصاویری از گلهای ایران به مالدیو پخش می شود.)... تا یکی پیدا بشه این بلیط ها رو ازم بگیره.  

2.

جمعه. یکی زد پس کله ام که خب خودت پاشو برو یک فیلم ببین بلکه یادی از شور و حال جوانی بکنی و نوستالژی صف های جلوی سینما عصر جدید را غرغره کنی که فشار از هشت جهت بود و تا آدم را حامله نمی کردند دست ات به بلیط نمی رسید. به خودم گفتم حالا یه زنگ بزن ببین چه فیلمی هست! اینقدر موج منفی نفرست! خاک برسرت! فقط نیمه ی گهی لگنو می بینی، بدبخت! یک هو دیدی یک مثبت منفی اشتباه شده بود و به جای شاهد احمدلو از جیم جارموش یه فیلم پخش کردن. زنگ زدم سینما پایتخت. یک خانوم ضبط شده ی مودب و بدصدایی گفت که اینجا نمایش فیلم هست ولی اگر می خواین بدونین چه فیلمی پخش میشه، پاشین بیاین ببینین! عجب! آخه من فکر می کردم خانومه باید بیاد خونه ی ما. به هرحال با سرنوشت نمی شود در افتاد که سرنوشت به پاشنه ی آشیل درنوشت، پس اینجانب در فضایی غم آلود با خانواده وداع کردم و برای آخرین بار نگاهی به افراد خانواده کردم و در حالی که سرشک از بینی ام سرازیر بود پای در این راه بی بازگشت نهادم.

3.

آقا! چه فیلمی! چه بازی هایی! چه دیالوگ هایی! چه سوژه ای! پر از اشک و آه و درد و عشق! جان فورد! کجایی که ببینی به سر سینمات چی اومده؟ بیلی وایلدر! خدا رو صد هزار مرتبه شکر که تو مردی و این روز رو ندیدی! ببرهای تامیل! تو رو جون بچه هاتون بیاین سینماگرای ما رو ببندین به گلوله! خیر ببینین، جای دوری نمیره. الهی! به زمین گرم بخوری جهانگیر کوثری! آخه چقدر اشک می گیری از این ملت؟ چقدر راجع به فوتبال با اون طفلک رخشان بنی اعتماد حرف زدی که اونو هم از راه به در بردی؟ آخه فوتبالیست! دفاع چپ کلاسیک! دفاع یارکوب! دفاع جلو زن! مجری! گزارشگر! صدا قشنگ! هرچی. آخه اگه تو تهیه کننده ی فیلم نشی و با همون آقا اسبه که فرق پیتر ولاپان و دب اکبر رو نمی دونه ورزش از شبکه ی دو رو اجرا کنی سینما چی کم داره؟ ننه بابا تهیه کننده، دختر سوپراستار. بابا! شما همین دختر را تهیه کردید بسه، دیگه باهاش فیلم تهیه نکنین استخون های برادران مولیر رو تو گور نلرزونین. هرکی دلش لک زده برای عملیات انتحاری و نمی خواد تلویزیون نگاه کنه بره این فیلم حیران رو ببینه. با آخرین بازی خسرو شکیبایی. خسرو! تو چرا؟ تو چرا عقلتو دادی دست چند تا فوتبالیست؟

سیناپس: دختری شمالی در مینی بوس به یک نگاه، یک دل نه صد دل عاشق پسری افغانی می شود که هیچ چیزش شبیه افغانی ها نیست و متاسفانه به علت اینکه در ایران عزیزان افغان نایاب شده اند تهیه کننده این نقش را داده به برت پیت که الحق تاثیرگذار بازی می کنه عین چنار. پدر دختر در حالی که هیچکس انتظار ندارد با دمپایی دختر فلک زده را کتک می زند و فحش می دهد. مادر دختر باز هم در حالی که اصلا تکراری نیست صورتش را پنجول می کشد و می گوید خدا به من مرگ بده! یک پدربزرگی هم آن وسط مسط ها ول می چرخد و سیگار می کشد و گاهگداری هم برمی گردد رو به دوربین و می گوید عباس!

دختر فرار می کند و در تهران، این شهر بی پدر مادر! با پسر افغانی ازدواج می کند. صحنه ی رختخواب پهن شده ی شب زفاف، که از فیلم نرگس وارد سینمای ایران شد دل هر بیننده ی اهل بخیه ای را ریش ریش می کند. پسر افغانی با اینکه زنی ایرانی گرفته توسط ماموران زحمتکش نیروی انتظامی برای بازگشت به افغانستان دستگیر می شود. در اینجا بینندگان عزیز خودشان را به آن راه می زنند که یعنی ما نمی دانیم اگر یک خارجی زن ایرانی بگیرد می تواند در ایران اقامت کند. شما هم همین کار را بکنید. چه انتظاری دارید؟ تهیه کننده فوتبالیسته، وکیل که نیست. خلاصه، دختر که در سه سوت حامله شده در دو سوت بچه را می زاید و بچه به بغل در حالی که چند خانم خانه دار در سینما غش کرده اند می رود لب مرز دنبال شوهرش که شوهر نگو ماه بگو. لب مرز اتوبوس های حامل برادران افغان یک لحظه پیش پای خانوم باران کوثری ترمز می زند و در حالی که هیچکس اصلا فکرش را نمی کرد شوهر یا همان آقا حیران در اتوبوس است و از پشت شیشه بچه را می بوسد که اگر سنگ بود می ترکید. در اینجا شور و حال در سالن سینما به نهایت خود رسیده، گروهی آن طرف دارند سینه می زنند، یک پسر نوجوان سینی حلوا را دور سالن می گرداند، یکی دو نفر گلاب به سر و صورت تماشاچیان می ریزند، جنازه ی یک بیمار قلبی را جمعی از تماشاچیان سر دست گرفته اند و در حالی که شعار می دهند این سند جنایت کوثریست! مقتول را بیرون می برند. خلاصه، شور و حالی برپاست. همه قدری سبک می شوند و از این دنیای دون و زندگی مادی فاصله می گیرند و در حالی که باران کوثری چادر به سر و بچه ی بنده خدا به بغل چشم به جاده دوخته و نریشن های آبدوغ خیاری بلغور می کند از سالن بیرون می آیند.

4.

در حالی که مثل یک پر سبک شده ام دارم برمی گردم. می نشینم توی ماشین مسافرکش. عزیز مسافرکش لایی می کشد، می پیچد جلوی ماشین ها، از روی چند عابر رد می شود، در باب احترام به مادر نطق می کند، خلاصه هرچه کثافتکاری بلد است نمایش می دهد. بعد جشنواره ی شیرین کاری هایش را تکمیل می کند و دماغش را با پلوورش پاک می کند، از آرنج تا سرآستین. یک تاکسی کنار ما می ایستد. راننده ی تاکسی دارد چپ چپ به این عزیز مسافرکش نگاه می کند که پیچیده جلویش. عزیز مسافرکش بر می گردد سمت من و شاید چون فکر می کند من هنوز ظرفیت امروزم پر نشده می گوید: نیگا می کنه. چیه؟ نیگا داره؟ مثکه ما آدمیم ها، افغانی که نیستیم.

حیف که عادت ندارم وقتی می روم جشنواره ی فیلم پنجه بوکسم را همراه ببرم.

 

پس نوشت: حرف این هموطن نفهم هنوز که هنوز است از ذهنم خارج نشده و تاثیرش بسیار بیشتر از فیلم جفنگی بود که برای بیان مظلومیت مردم کشور همزبان مان ساخته شده بود و تاریخ سینما را به سوگ نشاند.

پیشنهاد: سیمرغ بلورین بهترین طبیعت شمال تقدیم می شود به بولک و لولک برای ساخت فیلم حیران.(آقایون دس، خانوما رقص)

پیش بینی بی ربط: شهاب حسینی یک سیمرغی، مرغی، بال کبابی ای، رونی، سینه ای چیزی امسال می گیرد. ببینید من کی گفتم.

 

    

 

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٢:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢۱
تگ ها :

آخر هفته

 

 شعری از آرماندو گونزالس لوپز شاعر اهل پورتوریکو

 

 

در مترو که بودم

دو زن زیبا دیدم.

بیرون نشسته بودند.

یکی به دیوار تکیه داده بود

یکی به جلو خم شده بود.

شاید آنها آنقدرها هم زیبا نبودند،

من هفته ی بدی را گذرانده بودم.

 

بیرون که آمدم

زنی با چشمان زیبا نگاهم کرد.

شاید آنقدرها هم زیبا نبود،

من هفته ی بدی را گذرانده بودم.

 

حالا می خواهم بخوابم.

همه ی زنان زیبا در این ساعت خوابیده اند

هرچند هفته ی بدی را گذرانده باشند.

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٤:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱۸
تگ ها :

جشنواره ی فیلم پروین اعتصامی یا چگونه فهمیدم چیزی از تاریخ سینما نمی دانم.

 از آنجایی که چندی پیش جشنواره ی فیلم پروین اعتصامی برگزار شد و دنیا را در بهت و حیرت فرو برد و آنقدر مردم از این جشنواره استقبال کردند که از رضازاده نمی کردند و برگزارکنندگان جشنواره ی کن در اظهار نظری جانبدارانه نسبت به این اقدام گفتند: بابا تو دیگه کی هستی؟ دست شیطونو بستی. بر آن شدیم با جمعی از هموطنان درباره ی لزوم برگزاری جشنواره ی فیلم پروین اعتصامی گفتگو کنیم:

آقایی که با نون بربری پیش فنگ ایستاده: بله. معلومه که استقبال کردم. باز هم می کنم. پروین اعتصامی از فیلمسازان برجسته ی کشور ما بود و با فیلم های حکمت آموز خود راه را برای سعدی باز کرد. از این شخص تقدیر نشه از کی می خواد بشه.

یک خانوم گوگول مگول: من از مسوولان می خوام جشنواره ی گوپلن رخشان بنی اعتماد رو هرچه زودتر برگزار کنند تا ما هم استقبال کنیم.

بقال سر کوچه شون: به خدا این پروین خانوم اینقدر فروتن بود که من تا همین اواخر فکر می کردم شاعره. اصلا نمی دونستم فیلمسازه اون هم موج نو. آدم شاخ در می آره.

سردبیر کایه دو سینما: پروین اعتصامی فیلمسازی جهانی بود. درسته فیلم نساخت ولی اگر می ساخت چه فیلمی می شد! من واقعا متعجبم چطور این فیلمساز مستعد تا حالا در کشور خودش اینطور گمنام مانده، اگر اینجا بود حتما یک لنی ریفنشتالی، سوفیا کاپولایی، کوسه نفله کنی، چیزی می شد. من عاجزانه از مسوولان ارشاد می خوام در تقویم کشور عزیزمون ایران یک ماه رو به نام پروین اعتصامی نامگذاری کنند. در پایان تبریک می گم.

یک سینه چاک آگاه: نخیر آقا. من نمی فهمم در زمانه ای که نمایشگاه عکس رضا کیانیان یا جشنواره ی فیلم پروین اعتصامی برگزار می شه چرا مانع برگزاری فستیوال خراطی پرویز پرستویی شدند؟ آخه ما عشاق این بازیگر هزار چهره که به داستین هافمن گفته تو در نیا که من درآمدم چه گناهی کرده ایم که آقا پرویز به هنر خراطی علاقمنده؟ ما دردمونو به کی بگیم؟ لااقل بذارید آق پرویز نمایشگاه خوشنویسی روی پوست درخت عرعرشو برگزار کنه. چرا هنرمندارو دلسرد می کنین؟ پرویز! کجایی که داآش فرمونتو کشتن؟

یک تماشاگرنما از تو بوق: من تحریم کردم این جشنواره رو. اگر جشنواره ی گلدوزی عادل فردوسی پور هم بود تحریم می کردم، اگر سیرک علی کفاشیان دم در خونه ی ما افتتاح بشه هم نمی رم. حتی جشنواره ی اشعار بند تنبانی شاغلام را هم تحریم می کنم. تا روزی که مسابقه ی تف اندازی غرب آسیا یادواره ی کلنل امیر قلعه نوعی برگزار نشه من همه چیزو تحریم می کنم، برو به اربابت بگو.

یک باب اسفنجی آگاه: همه چیز ما باید به همه چیز ما بره. من از مسوولان می خوام اگر خوار مادر منو به عنوان فیلمساز قبول ندارن، به عنوان شاعر هم قبول ندارن، به عنوان زن قبول داشته باشن و یک جشنواره ی باقالی پلو با ماهیچه یادواره ی خوارمادر من برگزار کنن که یک وقت خدای نکرده شبهه ی پارتی بازی پیش نیاد.

مجری آگاه و پیرزن خفه کن سینما یک: سینمای پروین اعتصامی از تنهایی انسان معاصر می گوید، از انحطاط عصر پرشکوه مشاعره، از فقدان همه چیز نزد شعرای لوس آنجلسی. (نریشن روی تصاویری از فیلم های پروین اعتصامی): اعتصامی روایتگر رودررویی سیر و پیاز بود، دیگ و دیگچه، فقیر و سانتافه. او آنقدر همه چیز را با همه چیز رو در رو کرد که دیگر چیزی باقی نماند. (زوم روی عکس تروفو): در همان سال ها فرانسوا تروفو در مصاحبه ای گفت: من در زندگی هیچگاه نتوانستم از زیر سایه ی دو نفر بیرون بیایم دومی آندره بازن و اولی پروین اعتصامی. ساموئل بکت (زوم روی دماغ بکت) مناظره ی سیر و پیاز را پایان عصر درخشان دیالوگ خواند و از پروین اعتصامی به عنوان پریشاهدختشیرآهنکوهزن مناظره در سینما یاد کرد. تیتراژ جفنگ

ویراستار ناآگاه مجله ی سایت اند ساند: به نظر من به همین شکل باید از فیلم تقدیر بشه. فیلم یک شخصیت بزرگ در دنیای پروین اعتصامی بود. فیلم در اواخر عمرش پروین اعتصامی هایی ساخته که هرکدام جواهری در تاریخ پروین اعتصامی دنیا هستند.   

یک بلیط فروش آگاه: از دم سینما پارامونت مردم صف می بستن تا تجریش. ما مجبور می شدیم برای فیلم های این خواهر یک سانس اضافی بذاریم از سه تا پنج صبح با حلیم. چه فیلم هایی، برباد رفته، ال سید، بعضی ها داغشو دوست دارن، مراد برقی. چه روزگاری بود!

پدر پسر شجاع: پروین اعتصامی هم فروغ فرخزاده که خودکشی کرد. پس فردا بیاین جشنواره ی هنرهای تجسمی بانو جمیله رو هم برگزار کنین، فراخوان هم بدین برای مسابقه ی طراحی فرش یادواره ی نانسی عجرم. چی بگم. زبان قاصره. فردا جوون من فاسد بشه بیفته تو جوب تقصیر همین سینماست.

یک آدم از همه جا بی خبر آگاه: من یک انتقادی دارم به مسوولان که امیدوارم پخش کنید؛ چرا امسال جشنواره ی جاجیم بافی بولک و لولک برگزار نشد؟

یک امیر قلعه نوعی آگاه:

Top of Form

Google

Advanced Search
Preferences

 

Bottom of Form

 

 

Your search – amir ghalenoee agah - did not match any documents.

Suggestions:

·      Make sure all words are spelled correctly.

·      Try different keywords.

·      Try more general keywords.

 

یک برنده ی سابق جشنواره ی ملیله دوزی خوارزمی: در پایان خدا را شاکرم که امسال هم در همایش خواجه نصیر طوسی، مونو ریل و چالش های آن شرکت کردم و پژوهشم با عنوان نقش و جایگاه حمل و نقل ریلی در سبک خراسانی برنده ی سه سکه ی غیر بانکی شد.

یک مسابقه راه بنداز زبل و آگاه با جواز کسب: به عنوان دبیر مادام العمر مسابقه ی داستانک حافظ و کشف تنهایی انسان معاصر در قرقره ی دهانشویه های آنتی اسید با تمامی پژوهشگران، نویسندگان، آشنایان، وابستگان، آقا جواد، پسرخاله ها، کسبه و اهالی محل که از راه های دور و نزدیک در مسابقه ی ما شرکت می کنند همدردی می کنم.

پایان

 

 

 

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۸
تگ ها :

گزارش نشست نقد و بررسی رمان من یه گوگول مگولم.

به گزارش خبرنگار بخش کتاب خبرگزاری دانشجویان زیر دیپلم در این نشست ابتدا الف. بهمان با اشاره به لزوم نقض باورپذیری روایت و همچنین شخصیت‌پردازی از منظر روایت باور پذیر گفت: این رمان بسیار از روانشناختی رنج می برد و باید در شیوه ی نقد لحاظ آن را پیروی کرد. طرح رمان ساده و پیچیده است و از سادگی خواننده را درگیر لایه‌های تودرتوی کشف ارتباطات می‌کند، که انگیزه ی پیگیری رمان را به باورپذیری شخصیت ها و تداوم روانشناختی به سبک روز در انسجام تصاویر ساده و پیچیده.

این نویسنده و منتقد ادبی سادگی طرح رمان را ظاهری و از روی ریا دانست و افزود: دیریابی رمان به دلیل سادگی تکثیر و پیچیدگی محتوای روابط و درک تداوم روایت بر انسجام عمق. همچنین این رمان در بیان سادگی به دلیل تعمق در نسج پیچیدگی باید فهمیده شود و بیان کند.

او یادآور شد: پسیکانالیز درون انتقالی، سویه‌گرایی عاطفی، تداوی هیستری، عقده ی مقعدی، کاتارسیس شدید، واپس زدگی تحت قیمومیت، تبدل هیپنوتیکی، توهم فرضی، تشخیص اسکیزوفرنی رقیق، تنقیه ی اجتماعی، تورم مهبلی، مهمل‌گویی و تلقین انتقاد و خصلت‌هایی چون: نقد ستیزی، نفرت انگیزی، تمایل به تناسخ، نقش در نقش، فرش در فرش و فریب‌ منتقد عامی، جزیی از رفتار راوی شده که باید در تعمق دقیق پیچیدگی ها شود.

وی که بلندگو را ول نمی کرد ادامه داد: دیگر حرفی ندارم.

ب. فلان نیز در این نشست با اشاره به این‌که این رمان به نسبت رمانهایی که در تاریخ ادبیات جهان نوشته شده بهتر است افزود: به نظرم، این رمان بسیار خوب و استادانه نوشته شده‌ است و بسیار جذاب به نظر می‌رسد ولی جذاب نیست.

وی در ادامه رمان را به هفتصد بخش تقسیم کرد و گفت: در دویست بخش خوابم برد ولی در صد و سی و هشت بخش چوب کبریت گذاشتم زیر پلک هایم و در ده بخش زبان خوب بود و در هفتاد بخش تخیل خوب بود و در هشتاد و شش بخش از اتفاق بزرگ یا انفجار برج یا برخورد قطار خبری نبود و در بیست و سه بخش بود. وی افزود: گاهی نویسنده به آدم شوک الکتریکی می داد که لزومی نداشت و یک آمپول آدرنالین همان کار را می کرد.   

وی با اشاره به مشکلات چنسی نویسنده گفت: در بخش ششصد و دوم این رمان، کنش بین شخصیت‌های داستان تحت تاثیر عقده ی الکترامنیتیک که افت شدید شوک را به قدری در خواننده که بارز می شود.  

سپس جیم. گوگول مگول گفت: در یک سطر فقط می توان گفت رمان خوبی است. وی سپس اضافه کرد: جنس زبان خیلی خوب بود و جان می داد برای روبالشتی و رو دشکی ولی حیف که نویسنده از آن برای دستمال سفره استفاده کرده بود.

وی در پایان گفت: اما درگیری شخصیت ها با هنجارگریزی اسطوره های مرکزی و درونیات روایت وامدار عدم قطعیت روان پریشانه ی دغدغه های راوی القا می کند که از نظر منطق رئال و کهن الگوهای نوگرا درون مایه های زیاده گوی زبانی باید به تاثیر واحدی بینجامد است.

شین. رو دشکی عضو ثابت تمامی هیات های داوری منظومه ی شمسی گفت: زبان پیراسته بود ولی آراسته نبود. یعنی از هر مشکلی عاری بود ولی بی مشکل نبود و این آراسته بودن و نه پیراسته بودن زبان رمان را به سعدی و انشای پیش دبستانی ها نزدیک می کرد که عاری از هر مشکلی بود و خطرناک بود و جا داشت یک تابلویی، هشداری، چیزی.

او یادآور شد: رمانی که در ژانر فضاسازی می شود ویژگی‌اش پیچیدگی مدام واگویه‌های ذهنی‌اش را بیان می‌کند. و در این زمینه من هیچ اعتقادی به حرف آقای بهمان ندارم، فکر کنم خود ایشان هم به حرفشان اعتقادی نداشتند، اصلا ایشان در خانواده ی بی اعتقادی چشم به جهان گشودند. وی در ادامه با رد سخنان آقای فلان و خانوم گوگول مگول گفت: من حتا به نحس بودن عدد سیزده و گذشتن از زیر نردبان و پای خرگوش و نعل اسب و قاطر هم اعتقادی ندارم.

این داور ابدی متذکر شد: این کار منطق خود را دارد، یعنی هر کاری منطق خود را دارد و منطقم به منطقت!

او با رد نظر انیشتین درباره‌ی ساختار شش وجهی بلورهای اشباع ذرات فوتون در مدارهای ثانوی، که نقطه‌ی قوت این بخش ذکر شده بود، گفت: به نظرم این ساختار نقطه ضعف دارد چیزی که در کار ایرانی ها اندک است.

وی یادآور شد: راوی غیر ایرانی است چون ایرانی ها خوب نمی نویسند و پایان بندی جذاب است که ایرانی ها به جز گلزار جذاب نیستند و در کل کار سیر صعودی داشت در صورتی که ایرانی ها همیشه سیر نزولی دارند.

وی در پایان طشابح راوی را در نذراط خود کصل کنندگی و تکسر عارا و عغاید و تنغیه غصور را از ویژگی های نغد روانشناصی مبطنی بر قر قر و قرولند دانصط و تغبیح کرد.

سپس عین. سیرابی آمارگیر ادبی و مسوول بخش آمار و ارقام وزارت نظارت بر نظرات دیگران با بیان اینکه در جمع‌بندی نظر منتقدان متفاوت احساس می‌کنم نگاه مثبتی که به این اثر استفاده شده، کامل است افزود: ساختار متناسب موضوع قابل تأملی که در جامعه‌ی ما تاکنون مطرح نشده و موضوع خاصی است.

دبیر علوم اجتماعی سال دوم نظام قدیم ادامه داد: ادبیات ما، پر از تفکر ایرانی است. اما در این اثر، برعکس جریانی که در طول سال‌ها در ادبیات ما اتفاق افتاده است، اتفاق می‌افتد. ما در رمان‌های‌مان مواجه شده‌ایم اما در این رمان، خیر.

او همچنین یادآور شد: ضریب استفاده از استعاره در این رمان هشت و نه دهم است که در مقایسه با استاندارد جهانی و ایزو 2009 بسیار بالاست؛ به این دلیل از این منظر، رمان ایرانیزیلاسیون شده است ولی بهتر بود ایزوگاماسیون می شد که برای بارندگی های فصلی و همان ساختار شش وجهی فوتون ها که خانوم رودشکی فرمودند هم. و در کل رمان به شدت هفت و چهار دهم در مقیاس ریشتر دستوری نوشته شده و هنوز از تلفات و خسارات احتمالی گزارشی مخابره نشده است.

سیرابی خلق هر داستان را زاییده‌ی یک زن دانست و توضیح داد: حتما یک عملی باید باشد که منجر به زایمان شود. این قضیه در رمان‌های اکثر نقاط جهان بسیار پررنگ است در حدود ده ممیز سی و دو صدم؛ اما در این رمان، تمام چیزهایی که در کارند، هشت دهم گراد با هم تناقض راستا دارند که قابل اغماض نیست و خطا دارد.

این منتقد در پایان متذکر شد: هفته ی پیش یک رمان غربی خواندم که همراستا بود.

منتقد پایانی سرکار خانوم سیمون پشم ریزیان وکیل مدافع حقوق زنان و پیرزنان و خاله زنک ها با اشاره به نگاه انسانی نویسنده به زن گفت: زن باید محور تمام رمان های تاریخ شود و من پیشنهاد می کنم تمام رمان های تاریخ ادبیات که شخصیت اصلی در آنها مرد است با تغییر نام مردها زنیلاسیون شود که جای تشکر دارد. وی زن ستیزی را حرفه ی تمام مردان نویسنده و منتقد دانست و گفت: من از این رمان خوشم آمد چون نویسنده اش زن بود و به مرد بودن خود افتخار نمی کرد.

ایشان در ادامه افزود: از زن کمترم اگر روز ولنتاین برای تمام نویسندگان زن کارت نفرستم. در ادامه ی جلسه این منتقد همیشه در صحنه با تذکر حضار که کمی هم در مورد این رمان حرف بزن افزود: من به نمایندگی از تمام زنان جگرسوخته حرف می زن ام. این رمان حرف دل منان و زنان بود. وی در ادامه در پاسخ به این سوال که شما چگونه من را جمع بستید گفت: یک زن همیشه جمع است. مردها تفریق اند. تقسیم اند. تف بر مرد غیور ایرانی!  مرد ایرانی حیا کن، ادبیاتو رها کن.

در پایان، جلسه با موج مکزیکی حضار و شعارهای لیدرها در رد رمان ایرانی زن ستیز و محکومیت مردان در طول تاریخ پایان یافت. 

 

 

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱
تگ ها :