روزی بود و روزگاری
روزی بود و روزگاری. یک آقای کاشیگری بود که وقتی جا داشت اسپانسر نداشت، وقتی اسپانسر داشت جا نداشت، وقتی هر دو تا را داشت رمان چاپ نمی شد.
پیشنهاد: از آنجایی که این مساله ی قحطی سالن کم کم دارد تبدیل به معضل اول ادبیات فارسی می شود پیشنهادهای زیر می تواند گره گشا باشد:
1. اصلا مسوولان مسابقه صدایش را درنیاورند که می خواهند مراسم ادبی بگیرند و خیلی شیک و پیک بروند سالن عروسی یا باغ کرایه کنند. مهمان ها هم با لباس شب و دکولته و غیره در محل حضور به هم رسانند. یک عروسی صوری و پر سر و صدا هم با یک دی جی اهل حال برگزار شود و شاباش پخش شود و خنچه بیارید لاله بکارید میره به حجله شادوماد...آن وسط مسط ها هم خانوم بهبهانی یا آقای دولت آبادی با حفظ نکات ایمنی جایزه را به برنده که در نقش داماد است بدهند یا اگر برنده خانوم بود به عروس خانوم اهداء کنند و مطمئن باشید کسی بو نخواهد برد و تازه برندگان از محل شاباش دو زار گیرشان می آید. اهالی قلم هم در این کشور گل و بلبل یک شب شام سیری می خورند.
2. آقای کاشیگر هر سال اعلام کند از سفر حج برگشته و می خواهد سور بدهد و برود یک سالن کرایه کند. حاضران هم با لباس و ریش مبدل در مراسم حاضر شوند و در حین مراسم آقای کاشیگر دم گوش حاضران اسم برنده را اعلام کند و لوح تقدیر و تندیس او را توی صندوق عقب ماشین اش بگذارند تا یک وقت اتحادیه سالن داران و چلوکبابی ها متضرر نشوند.
3. اهالی ادب پول روی هم بگذارند و یک وانت شرایطی بخرند و هرکس نوبت مسابقه اش شد آن وانت را ببرد و عقب آن وانت مراسم را برگزار کند. اینطوری هم مراسم برگزار می شود و هم از محل کارت سوخت وانت مشکل بنزین دنیای ادبیات حل می شود.
4. عنوان مسابقه را تغییر دهند. مثلا جایزه ی روزی روزگاری بشود سمینار نقش انرزی هسته ای در ادب پارسی یا همایش بررسی نوشتارهای اتمی خواجه ی شیراز در رد هولوکاست. آنوقت سالن دارها باید بیایند منت ما را بکشند.
به هرحال مراسم در سالن اجتماعات مجتمعی مسکونی برگزار شد که یک خانوم با چادر گل گلی در طبقه ی دهم اش مشغول تکاندن سفره ی ناهارشان بود. ابعاد سالن کمی از ابعاد تشک کشتی بزرگتر بود و مراسم از گرمای خاصی برخوردار بود! به نحوی که عده ای از روشنفکران با حوله و مایو وارد سالن شدند تا چربی های حاصل از یک گوشه نشستن و خوردن را آب کنند. در ابتدای مراسم یک آقای کراواتی به پشت تریبون رفت و حرف هایی زد که نه خودش فهمید نه حاضران و کسی هم پا پی اش نشد. او هم خیلی خونسرد آمد پایین و یک خانومی رفت بالا که هر پانزده دقیقه یک بار می گفت حالا می رسیم به بخش جذاب مسابقه البته چون قبلا با بخش جذاب مسابقه هماهنگ نکرده بود خبری از آن نشد. بعد آقای سیدحسینی نشست سه ساعت از یکدندگی آقای میرصادقی حکایت ها گفت که معلوم نشد تعریف بود یا تقبیح. بعد آقای میرصادقی هم رفت بالا و از فضل آقای سیدحسینی تعریف کرد، بعد هر دو تا از هم تعریف کردند و بعد این کله ی آن را بوسید، آن دسته ی عینک این را و خلاصه برنامه ی بابا تو دیگه کی هستی، دست شیطونو بستی به تمامی اجرا شد. بعد هم آقای میرصادقی قاب اش را زد زیر کت اش و آمد پایین و یک آقایی رفت بالا شروع کرد به جمع و تفریق کردن اعداد و تازه رسیده بود به مبحث جذر اعداد اعشاری که وقت اش تمام شد و آمد پایین. بعد یک سری جایزه پخش و پلا شد و جان بارت هم پیامی داد که فقط کم مانده بود فحش مادر به هرچه ناشر و ادبیاتی در این سرزمین بود بدهد و حضار هم که فحش خورشان ملس بود خیلی با پیام ایشان حال کردند، متن پیام جان بارت به مسابقه ی روزی روزگاری که می توانست پیام او به هر مسابقه ی دیگری هم باشد به همراه ترجمه ی واقعی جملات به شرح زیر است:
همیشه ترجمهی یک اثر به زبانی دیگر و انتشار آن در کشوری دیگر موجب افتخار و خوشنودی نویسندهی آن است. ( دوبله: یعنی همیشه هست ولی برای من یکی این بار نه افتخار است نه موجب خوشنودی. دوبله تکمیلی: ریدین بو می دین! ) برای من نیز انتشار تازه هنگام ترجمهی نخستین رمانم یعنی رمانی که برای اولین بار بیش از نیم قرن پیش منتشر شده، افتخار ویژهای است (دوبله: خودتونو کشتین بعد از نیم قرن اثر منو ترجمه کردین. حالا زود بود می ذاشتین یک قرن دو قرن بگذره بعد.) از این جهت که زبان مقصد شباهت با زبان کسی دارد که سالها همچون ستارگان آسمان، راهنمای سفر ادبی من بوده: یعنی شهرزاد کتاب الف لیله و لیله یا همان کتاب هزار و یک شب. (دوبله: از شهرزاد به این طرف من اثری که به زبانی شبیه زبان شما باشد ندیده ام. خبر مرگتان چه گهی می خورید؟) با این حال، تاسف خودم را از انتشار هر گونه اثر بدون اجازهی مولف ابراز میدارم و مصرانه خواستارم تا دولت ایران نیز با امضای معاهدهی جهانی سازمان حقوق نویسندگان با دیگر کشورها همراه شود و از ناشران ایرانی میخواهم پیش از نشر هر اثر مشمول کپیرایت از صاحب اثر اجازه بگیرند. (دوبله: مال منو می دزدین، بعد بهم زنگ می زنین آقا برنده ی جایزه شدی؟ اون موقع که می خواستین چاپ کنین چرا یاد صاحب اثر نیفتادین؟ نکنه فکر کردین من خالد حسینی ام که واسه ی یک لوح تقدیر که از منیریه خریدین پاشم بیام ایران؟)
در پایان مراسم سه تفنگدار به روی سن رفتند که انگار واقعا از جنگ برگشته بودند و شروع به همسرایی کردند تا استاد بیضایی به روی سن آمد. استاد هم که انگار تا آن موقع دو سر سیم برق را نگه داشته بود تا پایش را گذاشت روی سن برق رفت و از آن به بعد مراسم در تاریکی عمیقی فرو رفت تا وقتی که اسدا... امرایی در نقش چراغ قوه ظاهر شد و نوری به سالن بخشید. بعد آقای دولت آبادی به روی سن پرید ولی چون تاریک بود نفهمید جایزه را به کی داد و بیضایی هم در آن ظلمات نفهمید با کی روبوسی کرد البته با توجه به سابقه قبلی، خانم های مجری و جایزه بده و جایزه نگه دار قبل از پرش استاد دولت آبادی به روی سن متفرق شده بودند و در نقاط امنی پناه گرفته بودند و بحمدا... مساله به خوبی و خوشی برطرف شد و مراسم با شکوه تمام در زیر نور چراغ موشی به پایان رسید.
حواشی مسابقه:
1. خالد حسینی نویسنده ی بادبادک باز در اقدامی مذبوحانه دقایقی پس از شروع مسابقه با هلیکوپتر اختصاصی اش روی سقف مجتمع گلچین فرود آمد ولی به علت نبود کلید پشت بام نزد ساکنان مجتمع نتوانست خودش را به زیرزمین برساند و از همان جا به ایالات متحده بازگشت. شاهدان از این اقدام وی به عنوان تکرار واقعه ی طبس یاد کردند.
2. جا دارد به استاد دولت آبادی جایزه ی یک عمر انجام حرکات ژانگولر با سیگار خاموش اهداء شود. استاد در طول زمان برگزاری مسابقه سیگار را از دهان فرو می دادند و از گوش بیرون می کشیدند و در کل فضای مفرحی ایجاد کرده بودند.
3. انجمن مترجمان فارسی به اتفاق آراء جایزه ی چراغ قوه ی بلورین خود را در سال هشتاد و هفت به اسدا...امرایی اهداء نمود.
4. استاد شفیعی کدکنی که در تمام طول مسابقه در نقش در ورودی ظاهر شده بود از حضاری که احترام پیشکسوت را نگه داشتند تشکر کرد. وی به خبرنگار ما گفت: من اتوبوس هم که سوار می شوم کسی بلند نمی شود جایش را بدهد به من.
5. برخی از عزیزان شرکت کننده در مراسم از نبود دوش آب گرم و سرد و لنگ و حوله به مقدار کافی شکایت داشتند. مدیا کاشیگر در پاسخ به این انتقاد گفت: در نظر داریم برای سال آینده جکوزی مراسم را هم راه بیندازیم.
6. یکی از برنده ها به خبرنگار ما گفت: جایزه ی نقدی مسابقه خیلی زیاد بود و بردن این مقدار پول نقد در این تاریکی اصلا به صلاح نیست. خوب بود مسوولان مسابقه برای ما گاو صندوق و بادی گارد و ماشین ضدگلوله هم پیش بینی می کردند.
7. یکی از عزیزان لوح تقدیر نگه دار که در کل مراسم مشغول کباده زنی با لوح تقدیر ها بود از ناحیه دیسک کمر آسیب دید و هم اکنون در بخش مراقبت های ویژه بستری می باشد. آخرین خبرها حاکی از آن است که تمامی مردان حاضر در مراسم برای عیادت از ایشان اعلام آمادگی کرده اند.
پایان
...
پیر می شویم
چه آسان!
چه بی درد!
چه بی دغدغه!
بی دغدغه
دغدغه
دغه
غه.
همین
حالا موهایم هم که می ریزد
ملالی نیست.
چه کنم؟
پاییز هم فصلی ست.
این خنده دار نیست یا کتاب را برای خوانده نشدن بنویسید.
1. زنگ می زنند، می گویند ارشاد کتابی بیرون نمی دهد. یک سال و فلان ماه است که منتظریم بدون هیچ خبری از کتاب. همه حسرت روزهایی را می خوریم که به کتاب ها مجوز نمی دادند یا باید سینه ی دیوار را می کردیم بغل دیوار ولی دست کم پاسخ می دادند.
2. می گویند خلاقیت رنگ می بازد، از بین می رود، می سوزد و نابود می شود. درست است که کتاب ها برای خوانده نشدن نوشته نمی شوند اما نوشتن همه چیز است و کسی که می نویسد، می نویسد چون کار دیگری نمی تواند بکند. لحظه ی نوشتن همه چیز است، ساعت چهار صبح، ده شب، روی هر کاغذی که به دست ات می رسد، پشت بلیط اتوبوس و تا چند ساعت یا چند دقیقه بعد از گذاشتن نقطه ی نهایی تمام بدبختی ها، دردها، تهدید ها، ترس ها، احساس گناه ها، خفه شدن ها دست از سرت بر می دارد.
3. می گویند داستانها را در اینترنت منتشر کنیم، کربلایی لو این کار را کرد. می توانیم داستان ها را در جمع های دوستانه بخوانیم. می توانیم آنها را فتوکپی کنیم، افست کنیم، با زغال روی دیوار بنویسیم، با انگشت شصت یا شست یا شسط روی ماسه بنویسیم. می شود. هرکه بخواهد می شود. ولی به همین زودی باید تسلیم شد و لذت در دست گرفتن کتاب و ورق زدن آن را با پیج دان و پیج آپ عوض کرد؟ آن هم وقتی و در جایی که یک داستان کوتاه هم به زحمت در وبلاگ آدم خوانده می شود چه برسد به رمان؟ ولی خب که چه بشود؟ این همه رمان و داستان کوتاه روی اینترنت است چند نفر آنها را خوانده اند؟ هیچوقت فیلم های سینمایی توی تلویزیون نمی چسبد. لذت دیدن فیلم های بزرگ بر پرده ی سینما، سالهاست که از ما گرفته شده، لذت دراز کش خواندن تن تن، لذت دست کشیدن به روی جلدهای پروست، لذت احساس همسایه های محمود در جیب کاپشن را هم به همین آسانی از دست بدهیم؟
4. به درک که مجوز نمی گیرند و چاپ نمی شوند! به جهنم! اگر همین عده ی اندکی که می خوانند و می نویسند هم افسرده شوند یا بگذارند بروند دیگر به چه می توان دلخوش بود؟ پاشنه ی آشیل نوشتن چاپ شدن نیست. این همه کتاب برای خواندن هست، این همه کتاب برای پیشنهاد کردن هست. تا به هم می رسیم می نالیم از کتابی که دو سال است رفته و برنگشته و خبری هم از آن در دست نیست. با یک تلفن انرژی همدیگر را می گیریم. از وزیر ارشاد که انتظار نداریم به ما زنگ بزند و حرف خوب و امیدوار کننده ای بگوید، از دوستان هم نباید داشته باشیم.
5. مردمِ یانگوم بین، مردمِ امروزمان بگذرد فقط همین، مردم با قابلمه برو پارک ملت کونتو هوا کن، مردم خودتو به زور تو صف خرید زمین های فاز دو شهر جدید پرند جا کن، مردمی که نصف شان قرمزند و نصف شان آبی، مردم عشق سیرابی، مردم پسر! با کتاب خوندن هیچی نمی شی، مردم من برادرزاده ی همسایه ی مدیرعاملم تو کیش میشی؟، مردم واه! واه! کی حوصله داره کتاب بخونه، مردم هرشب بریم پیتزا و شاورما که لذت اونه، مردم دویست و شش سوار خر سوار، مردم خونه دار و بچه دار زنبیلو بردار و بیار، مردم همگی بدون استثناء عشق فردین، مردم بالا پایین پریدن و نشان دادن علامت پیروزی جلوی دوربین، مردم وقتی یه پیتزای ریدمون به قیمت جون شده، واه! واه! کتاب چه گرون شده! مردمِ نمایشگاه کتاب شد، خانوم بچه ها رو بردار ببریم پیک نیک، مردم دریغ از سه دقیقه فکر کردن و سه ساعت پای تلفن در حال چیک چیک، مردم تا دیروز فرق مهرجویی و گوشت کوبیده رو ندون، مردم امروز سنتوری رو برو ببین یه چیزی گیرت بیاد جوون!، مردم جانماز آب کش و فیلم خصوصی دختر شوکت بین، مردم اس ام اس بازترین تمدن تاریخ کره ی زمین را اگر کتاب نباشد چه باک! از ماست که برماست، ارشاد کاره ای نیست.
6. دینو بوتزاتی در یکی از یادداشت های روزانه اش که در دوران زندگی اش چاپ نشد ولی حالا بعد از این همه سال خوانده می شود نوشته:
بنویس. تو را به خدا بنویس. فقط دو خط؛ حتا اگر ذهنت آشفته است و اعصابت یاری نمی کند، هر روز بنویس. حتا چیزهای احمقانه ی بی معنا را، اما بنویس. نوشتن، یکی از خنده دارترین و در عین حال اندوهناک ترین توهمات ماست. فکر می کنیم با سیاه کردن صفحه ی سفید با چند خط کج و معوج کار مهمی انجام می دهیم. اما هرچه باشد این حرفه ی توست که تو انتخابش نکرده ای، بلکه در سرنوشت تو بوده است و این همان دروازه ای ست که احیانا از آن می توانی راه نجات را بیابی. بنویس. بنویس.
نظرات ()


