مراسم تشییع خسرو یا این ضعف من از کجا میاد؟ از پدرم، مادرم...از وطنم.

راس ساعت نه مراسم، با شکوه تمام در قبرستان تالار وحدت آغاز شد. در ابتدای مراسم پرویز پرستویی که معلوم نیست این همه استعداد مدیریت و برنامه ریزی را تاحالا کجایش مخفی کرده بود سخنرانی کرد. به بخش هایی از سخنرانی پرشور ایشان توجه فرمایید:

- آقایون! ساکت! خواهش می کنم! ساکت! سکوت! خفه شید! من از شما تمنا می کنم ساکت! استدعا می کنم! سکوت را رعایت کنید. ( در این لحظه جمعیت ساکت اند و دارند به جیغ و دادهای پرویز گوش می دهند.) تو رو خدا ساکت! تو رو به روح خسرو سکوت! خاموش! عزیزانی که می دونم احساساتتون ریخته بیرون، مادرتونو سگ...! جناب! خموش! این تن بمیره ساکت! منو تو گور کردین ساکت! خواهش می کنم! آقای عزیز که می دونم عاشق خسرویی حلقتو ببند!

در این لحظه یکی دیگر از استعدادهای نهفته ی پدیده بازیگری سینمای ایران شکفته می شود. احضار ارواح در دو دقیقه:

- الان روح خسرو اینجاست. روح خسرو داره ما رو می بینه. روح خسرو اگه اینجایی دو بار بزن رو میز، اگه اینجایی خودت به این جماعت بگو خفه شن. خودت فحش مادر بده بهشون بلکه حلقشونو ببندن!...ممنونم روح خسرو!...

و ادامه ی سخنرانی:

- قرار بود افراد زیادی بیان اینجا خاطره تعریف کنن و آه بکشن، انتظامی عزیز، ژاله ی عزیز ابرزن و ابرمادر تاریخ بشری کسی که سالهاست از چنگ عزراییل فرار کرده قرار بود بیاد اینجا راز طول عمرشو بگه که متاسفانه الان چون جا نبوده از سردر ورودی آویزون شده و داره حرکات ژانگولر و آفتاب بالانس انجام می ده و در اینجا با دو وارو جمع به برنامه اش خاتمه می ده و داورها براش نمره ی هشت و نه دهم رو در نظر می گیرن. ممنونیم ژاله ی عزیز. من همینجا از دوست شصت ساله ی خسرو می خوام که نواری! رو که خسرو خیلی دوست داشت برای ما بخونن.

طرف هم میاد ترانه ی بهار دلنشین را می خواند. از همه طرف فشار به اعضای سفلای راوی دارد وارد می شود. دو تا دلقک از سایبان بالای سر پرویز پرستویی بالا می روند و اینقدر از فتح این قله خوشحالند که عکاسی از جمعیت یادشان می رود و کم مانده آن بالا پرچم بزنند و با قله عکس بیندازند، یکی شان آن بالا رژه می رود و نفس کش می طلبد. مسوول حراست تالار وحدت هم کم مانده خودش را از پنجره بیندازد روی سر پایینی ها لابد از عشق خسرو. بانوان محترم هم به هرکسی عینک آفتابی زده زل می زنند چون شایع شده برت پیت خودشو قراره به مراسم برسونه اما متاسفانه به دلیل یک جناس بی مزه هرچی بازیگر درپیت و آبگوشتی که فکرشو بکنین در مراسم هست جز برت پیت، از این ها که سکانس افتتاحیه گلوله می خورد تو مخشون. در این لحظه پرویز که حنجره اش از دو سه جا جر خورده خاطره ای تعریف می کند:

خاطره ی پرویز پرستویی: من...آقایون ساکت! من...! سکوت! من جمعه صبح تو خونه نشسته بودم. موبایلم زنگ زد و اسم خسرو را روش دیدم. پایان خاطره.

جمعیت خراب این خاطره ی پرویز شده اند. پرویز! رحم داشته باش! اینقدر با احساسات پاک این مردم بازی نکن. بعد صدا پانصد بار قطع می شود. به قدری اجرای مراسم منظم است که فکر کنم متالیکا باید پرویز پرستویی را بدزدد، ببرد بکند مدیر برنامه هاش. بعد بلندگو می افتد دست ایرج راد. او هم برای رفع کتی چند عربده در بلندگو می زند و آن را رد می کند به پرویز که بهتر داد می زند. پرویز از پسر خسرو می خواهد که سخنرانی کند. سخنرانی پسر خسرو:

- مرسی که اومدین.

ماشالله همه هم که سخنورند. بعد یک ریش دراز که یک بینی و دو تا چشم بالایش دیده می شود بلندگو را می گیرد و او هم یک نفس مردم را به سکوت دعوت می کند، انگار دعوت مردم به سکوت بخشی از مراسم است. از این طرف خانم پروین سلیمانی را لااله الاالله گویان روی دست می برند. تا جایی که به حضار گفته شده قرار نبوده دو تا تشییع جنازه برگزار شود. این شبهه پیش می آید که به احتمال زیاد خانم سلیمانی موقعیت و جمعیت را مناسب دیده اند و دار فانی را وداع گفته اند که خدا را شکر به خیر می گذرد. مردم علاقمند و هنر دوست و هنرکش یک لحظه موبایل ها را پایین نمی آورند و انگار همه به اهل منزل قول دی وی دی مراسم را داده اند. نفر پشت سری هی موبایلش را به کله ی من می کوبد و دختر جلویی هم هر چند دقیقه یک دفعه بر می گردد به سمت عقب نگاه می کند غلط نکنم می خواهد گری کوپر را که قرارست با اتوبوس های سه راه آذری- حافظ خودش را به مراسم برساند سورپریز کند. بعد چندتایی تابلو از خسرو را عده ای از میان جمعیت عبور می دهند و می برند پیش پرویز. پرویز عکس ها را نمی پسندد و آنها بر می گردند سمت در خروجی. مردم از عکس ها عکس می گیرند. مردم از در و دیوار عکس می گیرند، از زنبوری که روی گل سرخ نشسته عکس می گیرند، از شاش خر عکس می گیرند. عده ای همانجا دارند میزانسن می دهند، عده ای تدوین می کنند. عده ای اندک نزدیک دویست نفر تالار وحدت را با استادیوم آزادی اشتباه گرفته اند و به سر در ورودی آویزانند.

توصیه ی یک عمله ی بیکار: دوستان! عزیزان! سروران! عشاق سینه چاک خسرو! ای کسانی که همیشه با صدای پای آب لالا کرده اید! سر در همانطور که از اسمش پیداست سر در است و نه سکوی نشستن. در محاسبه ی سازه ی سردرها معمولا – اگر خیلی دست بالا بگیرند- وزن خود مصالح، بار برف و بار باد در نظر گرفته می شود و مطمئن باشید هیچ مهندس مشنگی در طراحی سر در ورودی سالن تئاتر وزن دویست نفر آدم زنده و عاقل را در نظر نمی گیرد چه برسد به وزن دویست عدد خر شرک که دوربین به دست گرفته باشند. در پایان مراسم یک نفر با لحنی مسخره و توهین آمیز پشت بلندگو می گوید جنازه را بردن چرا وایستادین؟ مردم به پهلو و ماتحت هم فشار می آورن و از مهم ترین بازیگر عصر طلایی سینمای هالیوود یعنی دانیال حکیمی فیلم می گیرند. ( برای اولین بار دلم برای دانیال حکیمی می سوزد.) یک نفر کم مانده موبایلش را فرو کند در سوراخ دماغ یک بازیگر سریالهای تلویزیون که مطمئنم اسم اش را هم نمی داند. شک نکنید اگر رضا کیانیان به چنگ این مردم می افتاد تکه تکه اش می کردند و هرکس تکه ای از او را برای تبرک به خانه می برد. در پایان امیدوارم خسرو همچنان درگیر کارهای اداری خروج و ورود و ترخیص و نداشتن اضافه بار و این چیزها باشد و چیزی از این مراسم ندیده باشد که الحق والانصاف به اختتامیه یورو 2008 دو تا سور زده بود در نظم و برنامه ریزی و شعور.

نتیجه: چه شیرین است که آدمی در گمنامی بمیرد!   

        

 

 

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۳٠
تگ ها :

سفرنامه ی قسطنطنیه (بخش نخست)

 صبحدمان روز دوم هفته ی سوم شهر تموز با بدرقه ی خوانین و دراویش راهی طیاره خانه ی مبارکه شدیم تا جان مفت را لبریز از خوف بسپاریم به دست طیاره ی توپولف. در بدو ورود به طیاره خانه صف دخول به سالن طرانظیت چنان پیچ و تاب به تن داده بود که ایول داشت و صد رحمت آوردیم به صف شیر یارانه ای که خدایش بیامرزاد و همانجا دردم فاتحه ای خواندیم مر یارانه ها را. پس از دقایقی چند که بر ذات ملوکانه چون عمری بگذشت - و فقط محکومان در پای سیاستگاه و مسافران در پای پله های توپولف دردش را می فهمند- به اخوانی رسیدیم که دست مبارک بر نقاط نامبارک بدن ملوکانه می کشیدند. در تفتیشخانه ی بعدی به مدد سگک مبارک و ظفرنمون کمربند ملوکانه، صوراسرافیل به صدا درآمد و این بار حضرت اشرف که ما باشیم تنبان به دندان و کفش به بغل و باسبورت آویزان به عضو شریف عازم قیط (گیت) آخر شدیم و آنقدر پیاده دالان بی انتها را گز نمودیم که یقین داریم پیاده روی روز محشر پیش آن اندک باشد. از پشمک السلطنه شنیده بودیم در بلاد فرنگ بلاتشبیه لوله ای را به قیط وصل می کنند که مسافران از آن وارد طیاره می شوند، به صدراعظم که پا در رکاب و سر در خواب بود در دم فرمان دادیم انحصار سیگار بهمن و نفس کشیدن در سواحل دریای خزر را به اجنبی واگذار کند و از این لوله ها برای طیاره خانه ی ما هم تعبیه گرداند. با مکینه ما را به پای توپولف بردند که لعنت خدا بر او باد که دیدنش تیره ی پشت کافر و مسلمان بلرزاناد. در صحن طیاره خانه خرتوخری بود که به بازار سید اسمال گفته بود زکی! فقط کم مانده بود یک نفر روی باند باقالی بفروشد. به اتاقک طیاره که وارد شدیم گرمایی بود صعب تر از طبقه ی منهای دوی جهنم. صدراعظم را دیدیم که مایو دو تکه بر تن کرده و آب معدنی هایی را که با خون دل بار خود کرده بودیم تا در قسطنطنیه بنوشیم بر سر و کول می ریزد. مردک پدرسوخته طیاره را با صونای دربار اشتباه گرفته بود. فی الفور میرغضب را احضار فرمودیم ولی تا مادرمرده بتواند خود را از قیط های ورودی برهاند و به ما برساند طیاره پریده بود و ما به لقاء خالق و بوسیدن روی ماه خدا نزدیک تر شده بودیم و چون مرگ دسته جمعی قریب بود از خون صدراعظم اطواری خود گذشتیم. خدمتگزاران اناث طیاره را که حوریان بهشتی تصور نموده بودیم ماتحتی بود به عظمت سنگ زیرین آسیا که در هربار گذر ایشان کله ی ملوکانه را ماتحتی می نمودند- و نکته ای دیگر در باب ماتحت اینکه نشیمن ها آنقدر چسبیده به هم بودند که زانوی ملوکانه در ماتحت نفر پیشین بود و زانوی فرد پسین به ماتحت ملوکانه وقس علی هذا. چون طیاره اوج گرفت به یقین دریچه ای را باز کردند تا هوا تردد کند که ضعیفه های آن طرف اتاقک از خدمتگزار خوش اندام تقاضای پتو کردند که فرمود در طیاره هشت پتو داشتیم که همه را به مسافران داده ایم. به صدراعظم فرمودیم در طیاره ای که صد مسافر دارد هشت پتو بس باشد؟ صدراعظم گفت حضرتعالی تصدیق می فرمایید که اگر در طیاره برای هر صد مسافر پتو موجود بود پس چه تفاوتی بود میان بلاد ما و بلاد کفر؟ که دیدیم سخنی پسندیده گفته و خشنود شدیم و او را خلعتی دادیم تا روی مایوی گلدارش بپوشد. چو اندکی زمان بگذشت بوی عطر و عبیر و لاک و استن ضعفا درآمد و بساط بنداندازی و چهره سازی و مردنوازی گشوده گردید و آنچه گشت ارشاد بافته بود یکسره پنبه گردید. پس از آن چرت شاهانه را با چاشتی که به غذای سگ دربار در قلت و کیفیت گفته بود تو در نیا که من شرفیاب شدم دراندند و به خیال خود قار و وقور شکم را با یک کف دست نان و یک ناخن کره پنیر خواباندند. چو طیاره ارتفاع تقلیل داد بحر مرمره و سفینه هایی به رنگ احمر و ازرق و ابیض همینطور به وزن افعل می آمدند و از زیر ملوکانه می گذشتند تا طیاره در طیاره کده ی آتاتورک ماتحت بر زمین نهاد و جان ملوکانه به دنیا ماند و مسافران بخت برگشته چنان ذوقیدند که به خویش ریدند و کم مانده بود کف بزنند و جملگی برای عرض تبریک به داخل کابین ناخدا بریزند. مدتی که در انتظار ملوکانه به سر بردیم یکی از همان لوله های فوق الذکر آرام آرام و بلاتشبیه خود را به ما نزدیک نمود و به در وصل گردید و خاک مملکت ترک به تخت کفش ملی ملوکانه مزین گردید. در طریقی که باید باسبورت ها به مهر ورود به آن خطه ممهور می شد دلبران و مه رویان و شکن مویان ملازم تتمه ی حجاب که متانت بود را از تن ریزاندند و مردان تشنه ی همراه را هیزاندند. پس از آن دقایق، مامور مهر به کف چنان به رخسار شاهانه دقیق شد که گویی فرستاده ی القاعده را یک لنگه پا و نارنجک به کف آنجا می بیند. به صدراعظم که به جد مشغول هیزی بود فرمودیم همین بلاد ترک کم مانده ویزا لازم مان کند که چون کند برای خوردن یک پیاله افس هفت و نیم درصد یا توبورق پنج درصد جلای وطن هم دیگر افاقه نمی کند و باید جلای کهکشان کنیم. چون صدراعظم که چشم را در دشت ناموس مردمان می چرانید درافشانی همایونی را عضو شریف خود هم به حساب نیاورد به اجبار با پس گردنی ملوکانه او را به راه راست انداختیم و اساس چشم هیز برانداختیم. پس از مزین شدن مهر به باسبورت شاهانه به سالنی اندر شدیم که فری شاب سلطنتی در گوشه ای از آن خودنمایی می نمود. فری شابی بود که نام نامی زکریای رازی را بر خود کم داشت و از اشربه و الک هرچه در عالم متصور بودیم آنجا در طول و عرض و قامت چیده بودند و هموطنان غیور و همیشه در صحنه آنجا هم در صحنه بودند و چنان قفسه ها را روبیدند که نادر هند را نروبید. فی الفور به صدراعظم که دامن اش از دست برفته بود فرمان دادیم در بازگشت چندین فری شاب از این دست را در طیاره خانه ی پایتخت برافرازد و عرق چل گیاه و نعناء و زیره و کاسنی وقس علی هذا را به صورت تکس فری برای رفع باد معده و تورم دنده و دفع خنده ی ساکنان ملک ری عرضه کند.

ادامه دارد.               

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢٧
تگ ها :

-0-0-0-0-0-0-

دیگر هیچکس را به خوابم راه نخواهم داد.

دیگر هیچکس را به سرابم راه نخواهم داد.

دیگر یک اقیانوس خودم خواهم بود

و فقط چهار و نیم میلیارد نفر کم خواهم بود.

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٥
تگ ها :

پرواز 655

گلرنگ شد در و دشت، از اشکباری ما

چون غیر خون نبارد، ابر بهاری ما

با صد هزار دیده، چشم چمن ندیده

در گلستان گیتی، مرغی به خواری ما

بی خانمان و مسکین، بدبخت و زار و غمگین

خوب اعتبار دارد، بی اعتباری ما

این پرده ها اگر شد، چون سینه پاره دانی

دل پرده پرده خون است، از پرده داری ما

فرخی یزدی

 

تیر عجب ماهیست. شروعش با رودبار و ادامه اش با سردشت که آن زمان اصلا نفهمیدیم و شاید هنوز هم نمی خواهیم بفهمیم و بعد هم ایرباس که نامش از همان ده سالگی ترس به دلم می انداخت و هنوز که هنوز است تصویر آن بچه ی شناور بر آب ( چه صفتی است شناور برای کودکی! چه بد صفت است!) دست از سرم برنمی دارد و می کشاندم به جنون و اول خودم را با همان حیله ی همیشگی آرام می کنم که فکر می کنم هفت تیری به دست دارم و آن را روی پیشانی شلیک می کنم و بعد که آرام نمی شوم خودم را دلداری می دهم که آن شصت و شش کودک خوب شد مردند و مثل ما این زجر گران را در تک تک سلول ها حس نکردند و نمی کردند و روزی هزار بار نمردند و نمی مردند… که آرام نمی شوم که خیلی از آنها اگر بودند الان از من کوچکتر بودند و امید به زندگی در آنها از من بزرگتر بود شاید. به اینجا که می رسم یاد حرف آن نویسنده می افتم که گفته بود مردن چیز خوبیست چون دستکم دیگر نمی فهمم کودکی در جنگی مرده است.  

گوش سخن شنو نیست، روی زمین وگرنه

تا آسمان رسیده است گلبانگ زاری ما

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٢
تگ ها :

نامه ی سرگشاده ی یک سینه چاک هنر به استاد شجریان

سلام بی سلام!

آخه این کنسرت بود؟ این چه کنسرتی بود؟ من هزار کیلومتر نکوبیدم از کرج بیام که بهم توهین بشه. اعتراض دارم. من محکوم می کنم. من همه تونو تحریم می کنم. می دم از مرداد سوبسیداتونو قطع کنن. اگه پشت گوشتونو دیدین رنگ گوجه فرنگی و پودر لباسشویی رو هم می بینین با این کنسرت دادنتون. صد رحمت به پینک فلوید! آقای شجریان! استاد! خودم دیدمت دم در با لباس و ریش مبدل داشتی بلیط سی و پنج هزار تومنی رو دویست تومن قالب می کردی به پیرزن ها. خدا رو خوش میاد؟ این مردم شجریانو شجریان کردن همونطور که علی پروینو علی پروین کردن همونطور که جمیله رو جمیله کردن. یعنی تو نباید یه روز تو میدون آزادی مجانی براشون آواز بخونی و برقصی؟ نباید بری دست تک تک اونایی رو که در هر 1860 روز یک جلد کتاب می خونن ببوسی؟ یه بار به خودت نگفتی صبح زود پاشم برم برای این مردم که سر یه جای پارک آدم می کشن نون تازه بگیرم؟ حلیم بگیرم؟ چه استادی هستی تو! آخه این چه سرعت اینترنتیه که تو داری؟! چرا تا آدم می خواد بره تو سایتت برق می ره؟ چرا کارت اینترنت من زود تموم میشه؟ اگه استادی پاسخگو باش. پس چی چیزت استاده؟ حالا بازار سیاه و تورم رو نمی تونی تو این مملکت ریشه کن کنی سیستم تهویه ی سالن وزارت کشورو درست کن. یه آچار کلاغی بگیر دستت، آستیناتو بزن بالا، به خدا توکل کن برو تو کانال کولر. مگه تو استاد نیستی؟ مگه مکانیک سیالات نخوندی؟ مگه سه واحد تهویه مطبوع پاس نکردی؟ نکنه موقع دانشجوییت هم استاد بودی؟ یه بار وقتی داری کنسرت میدی بیا بشین بین مردم ببین چی می کشن. این کارم نمی تونی بکنی؟ پس لااقل هوا رو اینقدر گرم نکن. تابستونو سه ماه نکن، بکن دو هفته. این کارم ازت بر نمیاد؟ پس وایستا بالا سر بوفه چی سالن یا لااقل همایونو بذار اونجا ببینه چی می دن دست ملت؟ ما ساندویچ کالباس خریدیم یک قطره سس مایونز بهش نزده بودن. آخه این کنسرت شد؟ خانمه اومده کنسرت با کفش پاشنه بلند، تق تق رو اعصاب ما راه می ره. استاد! نمی شد سه هزار جفت کتونی چینی بذاری دم در که خانمه تق تق نره رو اعصاب ما؟ حالا اینا هیچی. چرا وقتی مردم گفتن ابی بخون، ابی نخوندی؟ جاش مرغ سحر خوندی. مگه با مالیاتهای این مردم نرفتی دانشگاه آزاد استاد شدی؟ حالا چرا به این مردم که سرانه ی هات داگ و پیتزا پیکوشون از تولید ناخالص ملی بیشتره بی اعتنا شدی و بهشون توهین می کنی؟ من خودم دیدم وقتی خواستی بری پشتتو کردی به این ملت که اونقدر موبایلاشونو بالا گرفته بودن که داشتن می کردن تو چشمت، حالا به درک که تو گفتی فیلم نگیرن. پشتتو کردی به ملتی که اینقدر دوستت دارن که هنوز کنسرت ات تموم نشده آهنگ هاتو گذاشتن تو اینترنت. مگه تو چیت از علی سنتوری کمتره؟ حالا اینام هیچی. تو که اعضای گروهت جوون بودن، نمی شد از صبح تن به کار بدین چهار تا مستراح درست کنین تو حیاط وزارت کشور که مردم شاش بند نشن. نمی شد چهار تا درخت بکاری تو حیاط که هنردوست ها برن پشت اش کارشونو بکنن؟ مگه تو باغبون نیستی؟ پس باغ هنر بم چیه ساختی؟ مگه کنسرت بم کنسرت نبود؟ کجا آسانسور خراب شد تو کنسرت بم؟ من خودم علیزاده رو دیدم داشت روغن می زد به چرخ های آسانسور. کلهر یه پیرزن ناشنوا رو که از کرج به عشق تو اومده بود تهرون از اونور خیابون آورد این ور خیابون. مشکاتیان داشت کفش واکس می زد دم در، جوراب هوادارها رو می شست. اصلا از این خبرها نبود که. ببینم استاد! مشکل ترافیک تهرونو چرا حل نکردی؟ نباید یه خط مترو می کشیدی زیر وزارت کشور؟ نباید می رفتی دم خونه ی تک تک مردم با همون پیژامه های راه راه برشون می داشتی با مینی بوس ات می رسوندیشون به سالن کنسرت؟ آخه مگه همین مردم علیرضا دبیرو نکردن علیرضا دبیر؟ مثلا چرا نکردن علیرضا حیدری؟ چون دبیر خاکی بود، هنرمند بود، عضو شورای شهر بود، پالتو می پوشید همچین که زمینو جارو می زد، مچ پا هم خوب می گرفت. این مردم از تو مدال نمی خوان. می خوان بری با هر هفتاد میلیون نفرشون روبوسی کنی و دستاشونو که آخرین بار عید شستن ببوسی. همین. این کارم نمی کنی؟ اصلا ببینم چرا گروهت جوون بودن؟ نمی تونستی پیرشون کنی؟ گریم شون کنی؟ پس احترام به پیشکسوت که اینهمه مایلی کهن می گه چی می شه؟ پس طرح اکرام چی بود؟ لااقل تو اتوبوس پاشو جاتو بده به پیرمردها. اصلا چرا کنسرت می دی تو نیویورک ما رو نمی بری؟ ما باید بیایم میدون فاطمی تو دود و دم و ترافیک. چرا سرپرستی اون پسربچه ای رو که دم در آکاردئون می زد و سلطان قلب ها می خوند قبول نمی کنی؟ پس اینهمه پول نفتو که می گیری خرج چی می کنی؟ اصلا پرسیدی اون بچه شام چی خورده؟ من که می دونم توی مرفه بی درد تو آنتراکت چلوکباب کوبیده خوردی با پیاز و دوغ. چه چه می زدی بوی پیازت تا ردیف ده هزار تومنی ها می اومد. اعضای گروهت هم خیلی مرفه بی درد بودند. نه کفش یک کدومشون پاره بود نه کت شون. اصلا اون زنه کی بود پهلوت نشونده بودی، آخر کنسرت هم دستتو گذاشتی پشت اش؟ چرا دستتو پشت زن ما نمی ذاری؟ اینجا هم فامیل بازی؟ اینجا هم پارتی بازی؟ تازه روز زن که تموم شد. دیگه از این به بعد هر روز روز مرده. راستشو بگو. اعتراف کن که استاد نیستی. اعتراف کن مدرکتو از جمعه بازار توکیو خریدی؟ قبول کن به مردم ات، به هفت هزار سال تاریخ مصور بابا کرم خیانت کردی. من خودم کنسرت راجر واترز رفته بودم تو دبی. وقتی فهمید ما ایرانی هستیم از روی سن پرید پایین، اومد ماتحت تک تک ما رو ماچ کرد. گفت من عاشق اصفهانم فقط پولم نمی رسه تو چارباغ بالا یه شصت متری رهن کنم. اینو می گن استاد، دست به آچار، ریشه کن کننده ی بازار سیاه و احتکار، توزیع کننده ی شربت صلواتی برای حضار گرمازده، کارشناس ترافیک، وارد کننده ی سیستم های تهویه ی مطبوع، ناظر وزارت بهداشت بر بوفه های مدارس، صاحب تولیدی تخته کفش، تنظیم کننده ی صدا، نور، امپکس، نودال و خاک پای ملت.

پایان               

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٩
تگ ها :