جوانان چرا؟ یا چگونه المپیک باعث شد معتاد بشوم؟
از آنجایی که نتایج المپیک پکن خیلی ها را روانه ی تیمارستان کرده و حتا باعث شده خیابانی قاطی کند و فقط فحش مادر ندهد و از آنجایی که در دوره های قبل ما دستکم تو صفحه ی پنجم ششم جدول رده بندی مدالها بودیم و این دوره در صفحات پیوست هم نیستیم، از کارشناس برنامه دعوت کرده ایم تا به سوالات ملت پاسخ بدهد:
1. جوانی هستم بیست ساله و عشق بکس. مدت دو روز است بر روی نقشه دمر خوابیده ام و دنبال کشور دومینیکن می گردم و پیدا نمی کنم. لطفا مرا راهنمایی کنید.
کارشناس: دوست عزیز! این کشور درست در زیر پونز واقع شده. موفق باشید.
2. جوانی هستم صد و پنج ساله فاقد هرگونه استعداد در زمینه ی ورزش. اگر من هم به مسابقات پرتاب وزنه اعزام می شدم سه حرکتم را خطا می کردم. چه کنم؟
کارشناس: شما لازم نیست کاری بکنی مسوولان کمیته ملی المپیک خودشان می آیند سراغت.
3. جوانی هستم بیست و پنج ساله و معتاد. اول می خواستم قهرمانی تیم ملی پیشکسوتان را با پنالتی در جام نونهالان ال جی به آقای کفاشیان تبریک عرض کنم و دوم اینکه آقای کفاشیان گفته اند ده میلیارد تومن برای اردوهای افراد المپیکی هزینه کرده اند، این پول را می شد نفری یه میلیون به ده هزار جوان داد تا با دخترعموهایشان ازدواج کنند و مثل من بدبخت و معتاد نشوند. به راستی چرا؟
کارشناس: به راستی چرا و مرض! مگه آقای کفاشیان بنگاه کارگشایی و ازدواج باز کرده اند! ایشان به همان دو پستی که دارد برسد خیلی هنر کرده شما لطف کنید بار جدیدی بر دوش نحیف ایشان نگذارید.
4. با سلام و خسته نباشید به شما. می خواستم از طریق برنامه ی خوبتان از املاک رابینسون کمال تشکر را بنمایم. جابر سالم از قطر
کارشناس: بنما، منو سننه.
5. با سلام. خواستم به جودوکاری که در چهارده ثانیه ماتحتش را به زمین آغشته کرد بگم اصلا از باخت ات ناراحت نباش، تو لااقل ما را خنداندی. آنهایی باید ناراحت باشند که بدون شیرینکاری باختند.
کارشناس: بیننده ی عزیز! در بازبینی مسابقات ما شرکت کننده ای پیدا نکردیم که بدون شیرینکاری باخته باشد. این وصله ها به قهرمانان ما نمی چسبد.
6. جوانی هستم هجده ساله و عاشق دخترعموی ناتنی خود. از عشق او می خواهم خودم را هلاک کنم، چه کنم؟
کارشناس: اگر می خواهی آبرومندانه به درک واصل شوی خودت را از بالای برج میلاد پرت کن پایین وگرنه با عضویت در یکی از تیم های رزمی کشور و کسب سهمیه ی المپیک 2012 لندن در زیر دستان حریفت جان به جان آفرین تسلیم کن.
7. جاوید هستم از لندن. ما از الان بار و بندیل را جمع کرده ایم مهاجرت کنیم به یک کشور دیگر. از افتخارآفرینان چهار سال آینده می خوام که رودرواسی یا ملاحظه ی ما را نکنن و هر هنری دارن بریزن بیرون.
کارشناس: جاوید عزیز! از اینکه به قهرمانان ملی اجازه ی حذف آبرومندانه از مسابقات را دادی از تو تشکر می نمایم و توصیه می کنم در انتخاب کشور بعدیت دقت کنی که هشت سال دیگر باز مجبور به مهاجرت نشوی. من قطب را پیشنهاد می کنم.
8. جوانی هستم سی ساله که دخترعمو ندارم. چه کنم؟
کارشناس: زن عمویت را به مسابقات معتبر جهانی بفرست حتما خواهد زایید.
9. میرزاپور هستم سنگربان و کابوس تیم ملی. از تلویزیون دیدم که آقای حدادی پس از پرتاب قشنگی که داشتند کتف شان را گرفتند. خواستم بگم کپی رایت تظاهر به آسیب دیدگی پس از ترکمون زدن را به من پرداخت کنند وگرنه به کمیته ی ملی المپیک شکایت می کنم.
کارشناس: دوست عزیز! من پیشنهاد می کنم حالا که داری میری شکایت کنی یه شکایت هم از باشگاه فرهنگی ورزشی پرسپولیس بکن تا بفهمی یه من ماست چقدر کره دارد.
10. آقا! من می خواستم بپرسم این راسته که ما حتا یه مدال برنزم نگرفتیم یا من چشم ام بد می بینه؟ چون من دیدم توگو هم یه مدال برنز رو گرفته.
کارشناس: بر چشم بد لعنت! حیف اینهمه زحمت! الان مسوولان کمیته ملی المپیک دارند عرق می ریزند، با مسوولان المپیک پکن رایزنی می کنند تا چهار مقام پنجمی دلاوران ما را یک مدال برنز حساب کنند و ما هم بیاییم توی جدول رده بندی مدالها. چرا اینقدر بدبینید!
11. کارشناس محترم! اینجانب در پایان بازی بسکتبال ایران- آرژانتین شنیدم که گزارشگر مسابقه گفت این باخت را به جامعه بسکتبال و مردم ایران تبریک می گویم. به نظر شما مشکل گوش بنده جدی می باشد یا به دکتر مراجعه کنم؟
کارشناس: نه دوست عزیز. شما به گیرنده های خود دست نزن. آن گزارشگری که گفتید هم اکنون مانتوی سفید بی آستین به تن کرده و صدای خروس در می آورد. اگر خدا بخواهد ایشان پس از دو سه ماه بستری شدن و آبدرمانی به دنیای قهرمانی باز خواهد گشت.
12. من پسر ته تغاری داور مسابقه ی بانوی تیرانداز ایرانی در المپیک هستم. از اینکه پدرم را باز هم زنده و سلامت می بینم خدای را سپاس می گویم.
کارشناس: یه دو رکعت نماز شکر هم همان پشت تلفن بخونی بد نیست. من که دارم گوش می دم.
13. حامد حدادی هستم. خب مرا تنهایی به مسابقات بسکتبال اعزام می کردید، چه فرقی می کرد؟
کارشناس: مثکه هوس کردی کمیته ی ملی المپیک فرقش را بکند توی چشمت.
14. سوالی داشتم از کارشناس برنامه. می خواستم ببینم آیا جامائیکا که دونده اش قهرمان دوی صد متر شد و رکورد دنیا را شکست همان چین است یا همان ایالات متحده است یا جامائیکا یک کشور فقیر آمریکای شمالیست؟
کارشناس: تو رو سننه. هروقت خواستی رکورد صد متر را بشکنی یا خواستی عید نوروز به جامائیکا سفر کنی بپرس.
15. خواستم بپرسم رابطه ی ورزش شنا و باد فتق چیست؟
کارشناس: از دوران باستان که فیثاغورس رابطه ی شقیقه را با یک چیز دیگر اثبات کرد به سوال شما نیز پاسخ داده شده است. لطفا سوال بعد.
16. پس حالا که اینطوره می خوام بدونم آیا مایکل فلپس هم فتق اش مشکل پیدا کرده یا نه؟
کارشناس: دوست عزیز! از مایکل فلپس بکش بیرون. اگر مایلی در مورد نماینده ی بدمینتون کشورمون این رابطه را حل کنم برایم میل بزن.
17. اینجانب یک بار از جلوی سازمان تربیت بدنی رد شده ام. چرا مرا به مسابقات اعزام نکرده اند؟ تا کی رانت خواری؟
کارشناس: دوست عزیز! در تماسی که با سازمان تربیت بدنی داشتیم تا سوال شما را مطرح کنیم، کسی گوشی را برنداشت و رفت روی پیغامگیر. تا پایان المپیک و بازگشت غرورآفرین پرسنل محترم به دخترعموی خود فکر کنید.
18. دختری هستم بیست ساله. قد: یک متر و نیم، رنگ پوست: سبز یشمی، شماره ی چشم: یکی هفت، یکی نه و نیم، فاقد قدرت شنوایی و رباط صلیبی، وقتی می خندم به اسب لوک خوش شانس دو تا سور می زنم تو لب و دهن، رو: سنگ پای قزوین، آمادگی خود را برای حمل هرگونه پرچم، علم، کتل، درفش اعلام می کنم.
کارشناس: متاسفم خواهر محترم. مادر فولادزره برای دوره ی بعد المپیک از هم اکنون انتخاب شده.
19. با عرض خسته نباشید. می خواستم ببینم این قرعه ی بد که آقای قراخانلو عرض می کنند گریبان ورزش ما رو گرفته منظورشون اون کشتی گیر اهل جزایر پالاوو بود که تو گروه سوریان بود یا منظورشون از اون لحاظ بود؟
کارشناس: عزیز علاقمند! معلومه که منظورشون همون کشتی گیر اهل جزایر پالاوو بوده چون وقتی مسوولای نشنال جئوگرافیک هم از این کشور اظهار بی اطلاعی کردند شما توقع دارین مسوولای کشتی فیلم بازی های این کشتی گیرو از کجا گیر بیارن آنالیز کنن؟
20. با عرض خسته نباشید می خواستم بدونم آیا ما در ورزش باستانی یا الک دولک امید به کسب مدال داریم یا نه؟
کارشناس: نه بابا! فکر کردی ما چینیم. لابد توقع داری دوچرخه سوارمون هم برسه به خط پایان.
21. اینجانب همان دوچرخه سواری هستم که به خط پایان نرسید. هم اکنون که دارم این نامه را با خون خود می نویسم و به پای این کفتر می بندم تا برای برنامه ی خوب و آموزنده ی شما ارسال کنم سایه ی چند کرکس را بالای سر خود احساس می کنم. از اینکه دارم در راه خدمت به کشورم در این کوهستان صعب العبور جان می سپارم خدا را شاکرم. از همین جا از کلیه ی دوستان، آشنایان، بقال محل، آقای کفاشیان و مدیر مجموعه ی ورزشی آزادی که با من کمال همکاری را داشتند صمیمانه تشکر می کنم. شما را....
کارشناس: از قسمت آخر دختری به نام نل به این طرف من اینقدر تحت تاثیر قرار نگرفته بودم. روحش شاد.
پایان
المپیک 2008 پکن یا مسابقه ی محله
از آنجایی که با افتتاح المپیک راه افتخارآفرینی باز شده و همین طور ورزشکاران، دلاوران و نام آوران ما مشغول افتخارآفرینی هستند و توجه رسانه های غربی را به قدری جلب کرده اند که فدرر و نادال نکرده اند و همینجور رسانه های غربی دنبال آنها موس موس می کنند که بیایند با آنها مصاحبه کنند توجه شما را به مصاحبه با این عزیزان جلب می کنم:
بانوی قایقران محترم- مقام: چهارم در گروه چهار نفره
خبرنگار: مسابقه چطور بود؟
قایقران: خیلی سخت بود، اصلا شبیه بازی تو زمین خاکی های خودمان نبود. رقبام خیلی بازی رو جدی گرفته بودند انگار نه انگار المپیک برای نزدیک شدن کشورها و پیام صلح و دوستی می باشد.
خبرنگار: چی شد که به این مقام رسیدین؟
قایقران: راستش این بادی که می وزید خیلی تاثیر داشت اصلا نمی دونم چرا فقط برای من باد می اومد، تا کی باید در میادین ورزشی شاهد باشیم حق ورزشکارای ما خورده بشه. ولی با این وجود من به نظر خودم نتیجه ی خوبی گرفتم. (به خدا این یک جمله رو خودم شنیدم.)
تست: قایقران محترم فوق در صورتی نتیجه ی بدی می گرفت که بین چهار نفر:
الف. پنجم می شد.
ب. ششم می شد.
ج. هفتم می شد.
د. غرق می شد.
خبرنگار: و حرف آخر.
قایقران: من خیلی خوشحالم که بین ورزشکارای های لول یعنی سطح بالا (به خدا خودش گفت) بودم و از اینکه پرچم رو در مراسم افتتاحیه دادند دستم از همینجا از آقای رضازاده و پزشکشون تشکر می کنم و این برام به اندازه ی مدال طلایی که چینی ها از خیابون منیریه بخرن با ارزش تر بود و از طریق برنامه ی شما اعلام می کنم حاضرم تا المپیک 2036 پرچم کشورم رو دستم بگیرم و توجه رسانه ها رو جلب کنم.
خبرنگار: سرکار خانوم! ببخشید شما روز حمل پرچم عینک ته استکانی زده بودید و الان عینک ندارین، علتشو می خواستم بدونم.
قایقران: اون روز قرار بود من یه عصا هم دستم بگیرم که دنیا بفهمه زن ایرانی اگه کور و کچل و لنگ هم باشه باز می تونه پرچم کشورش رو نیگر داره.
آقای قایقران- مقام: پنجم بین شش نفر
خبرنگار: قربان! هیچم شدید. تبریک می گم.
قایقران: من هم این پیروزی رو تبریک می گم به ملت شریف ایران و خونواده ام.
خبرنگار: چی شد که اینجوری شد؟
قایقران: من یک هفته پیش حال تهوع داشتم. (عین همینو گفت) رودخونه شونم یک خورده کج بود.
خبرنگار: چی شد که ناپرهیزی کردین و آخر نشدین؟ شما فکر هموطنانی رو نمی کنین که ناراحتی قلبی دارن؟
قایقران: تا صد متر پایانی من نفر آخر بودم ولی نفهمیدم چی شد یه دفعه یه نهنگ نفر جلویی منو خورد و اینجوری شد که من این مقامو از دست دادم، ایناها، اینم بقایای نفر ششمه. خیر نبینه.
خبرنگار: حالا الان شما رکوردتو می دونی؟
قایقران: نه. ولی فکر کنم رکورد بازی های المپیک 1936 برلن رو زده باشم.
خبرنگار: نه. متاسفانه ریدی، رکورد داهات تونم نتونستی بزنی.
خانم تیرانداز- مقام: شصتم بین شصت و چهار نفر
خبرنگار: از آنجایی که اولین تیراندازهای دنیا ایرانی بودند ما در خدمت افتخار تیرکمون کشورمون هستیم. خانوم چی شد که شما به این مقام نائل شدین؟
تیرکمون: راستش من داورو هدف گرفتم ولی متاسفانه ایشون جا خالی داد و تیرم خورد به سیبل. من همینقدر که تیرم وسط راه نیفتاد و رسید به سیبل خدا را شاکرم. اگر کمی شانس می آوردم و همه ی تیرهام می خورد وسط الان قهرمان بودم.
سوال اس ام اسی: به نظر شما آن چهار نفر دیگر چه افرادی بودند؟
الف. اسکول
ب. اون یارو پرنده هه که تو رابین هود می گفت شهر امن و امان است و تیر می زد به آسمون.
ج. دالتون ها
د. داروغه ی ناتینگهام
قهرمان بوکس- حذف شده ی شل و پل
خبرنگار: آقا شما می تونین صحبت کنین؟
بوکسور: بله. خدا را شاکرم که زنده از زیر دست حریفم اومدم بیرون و این پیروزی رو تقدیم می کنم به همشهری هام چون تو فرودگاه همه می گفتن زنده برنمی گردی.
خبرنگار: چی شد که چهار امتیاز کسب کردی؟
بوکسور: ببینید، بوکس ورزش سنگینیه، حریفم بعد از نیم ساعت بازوهاش درد گرفت و بی خیال شد و من تونستم یک هوک راستم رو به هدف بنشونم. و می بینید که فعلا دکترها دستم رو گچ گرفتن تا اعزام شم آلمان و اونجا عملم کنن.
خبرنگار: چطور شد که شما دستکش هاتون رو جا نذاشتین ایران؟
بوکسور: حقیقتش ما از ایران اصلا دستکش نیاوردیم، گفتن برین اونجا چینی اصل بخرین، ما هم دیروز رفتیم از جمعه بازار اینا رو خریدیم هرکاری هم کردیم تو مترو و مینی بوس نشد جا بذاریم هی یه چینی فضول اونها رو بر می داشت می داد دستمون.
خبرنگار: تو المپیک های آینده از این حریفت انتقام می گیری؟
بوکسور: البته. ولی به شرط اینکه من یه میله ی آهنی دستم باشه، دستهای اونو هم قپونی بسته باشن.
قهرمان دوچرخه سواری- مقام: اصلا به خط پایان نرسید.
خبرنگار: قربان! بگید به هموطنان عزیز که چی شد شما جوگیر شدی و حتا آخر هم نشدی؟
رکابزن: با سلام و فرا رسیدن این ایام. ما چرخهای دوچرخه هامون قرار بود از سوییس بیاد که هر کاری کردیم نیومد. این بود که من دوچرخه رو گرفتم کولم و دویدم. وسط راه خسته شدم یه وانت گرفتم و از همه جلو زدم و تا مدال المپیک فاصله ی چندانی نداشتم ولی یارو وانتیه هموطن از آب دراومد منو برد منزلش، هرچی گفتم برادر! منو ببر خط پایان من اومدم برای کشورم افتخار کسب کنم به خرجش نرفت که نرفت. یه چایی داد خوردیم و الان هم که در خدمت شماییم.
خبرنگار: پس اون دو تا هم تیمی هاتون چطوری بدون چرخ تونستن به خط پایان برسن؟
رکابزن: یکی شون که یه قهرمان ماراتن رو استخدام کرد، دوچرخه رو گذاشت رو کول اون و خودش با تاکسی رفت تا خط پایان. اون یکی هم چرخ های یه لودر رو وصل کرد به بدنه ی دوچرخه اش. الان هم شنیدم فقط رباط صلیبی ش پاره شده که قراره پزشک خلیلی عملش کنه.
خبرنگار: شما از اینکه مقامی کسب نکردین ناراحت نیستین؟
رکابزن: نه. ما اینجا نیومدیم برای کسب مقام ما اومدیم تا با کسب تجربه خودمونو برای میادین بزرگتر آماده کنیم!
قهرمان بدمینتون- له شده در بازی نخست
خبرنگار: قربان! اول بفرمایید شما با این هیکل و استیل و قیافه و این وضع بازی که انگار دستتونو گرفتن مستقیم از پارک لاله آوردن پکن چه جوری جواز حضور در المپیک گرفتی؟
بدمینتون باز: مگه فکر کردین جواز المپیک جواز آژانسه که نشه گرفت.
خبرنگار: شما چه مدت در اردو بودین؟
بدمینتون باز: ما نه ماه برای شرکت در مراسم افتتاحیه در اردوی شبانه روزی بودیم.
خبرنگار: تو مراسم خیلی خوب بای بای می کردی، دیگه چه شیرینکاری هایی بلدی؟
بدمینتون باز: صدای هلیکوپتر در میارم.
خبرنگار: یک و یک و یک، دو و دو و دو، مسابقه ی محله.
پایان
گاهی برای عبور یک روز یک قبرستان هم کفایت نمی کند.
برای غم دلیلی نمی خواهم برای شادی هم. گاهی که نمی شود بنویسی و به جایش فقط می جوی و می جوی و خودت را به آن راه می زنی باید فقط بنویسی، الکی بنویسی و راه نجات را بیابی. گاهی که روزها پشت سر هم و بی دلیل می گذرند و تو در صندلی ات در اداره فرو رفته ای و پاها را روی میز گذاشته ای و همه چیز را گم کرده ای جز راه معده ات را، باید کاغذی برداری و بنویسی و بنویسی شاید گذر شنبه تا پنجشنبه برایت اینهمه دردناک نباشد، شاید اخبار بد، شاید تیترهای روزنامه ها. شاید روزی برسد که بتوان یک سیگار را به لذت کشید. می خواهی از اداره بیرون بیایی یکی از همکارها می گوید: دیدی دوربین ستارخان، پرایده که افتاده بود تو گودال سی متری؟ می گویی نه و می خواهی بروی گورت را گم کنی که ادامه می دهد: دختره، راننده اش...جا به جا...خونواده اش...توی سر خودشون... می گویی خداحافظ. می رسی خانه. نصیر یک اس ام اس زده. زن ات می گوید: آرش کیه؟ از بچه های دانشگاس؟ سرت را بلند نمی کنی. می گویی: چی شده؟ مرده؟ می گوید: نه. تصادف کرده...بچه...سر...داشبورد...خونریزی...تمام. به خودت می گویی: ای کائنات! یعنی نمی شد آرش خودش بمیرد. باید بچه باشد، آن هم دختر، آن هم سر... ضربه... شاید هیچکس به اندازه ی تو آرش را نفهمد الان در این حال. نه. تو هم نمی توانی، تو عددی نیستی، هرچند دو سال است مثل آدم نخوابیده ای. نه، هیچکس نمی تواند بفهمد آرش و آرش ها را. یاد برنامه ی خنک دیشب تلویزیون می افتی، ساعت یک، که برای فرهنگ ترافیک و رانندگی ساخته اند و یک پراید جایزه می دهند به برنده ی خوشبخت، برنده ی خوشبختی که یا در گودال بی حفاظ خواهد افتاد یا سر بچه اش...یاد حرف ها می افتی. مجری(رو به دو نفری که به مرحله ی پیش- خوشبختی رسیده اند): شما حاضرین ماشینو با این خانوم نصف کنین؟ خوشبخت نما: هرچی خدا بخواد! مجری: چی شد برنده شدین؟ خوشبخت(بعد از باز شدن در بهشت): من فقط دست خدا رو تو این کار می بینم. مجری: فکر می کردین برنده بشین. خوشبخت: خدا خواسته. خدا خواسته. زنگ تلفن. روزبه. مثل پیرمردهای مافنگی یادی از محله ی قدیم می کنید، محله ی تاریخی جلالیه که دانشگاه جهانگشای تهران به آن چنگ انداخت و حالا جز خرابه ای که جا به جا پارکینگ شده چیزی از آن بجا نمانده: کودکی ام را صاف کرده اند و آن را هم سطح زمین های پست اطراف کرده اند. می گویی چند روز پیش که به آنجا رفته بودی دیگر حتا نمی شد جای خالی خانه را هم پیدا کرد، محله شده بود یک گور دسته جمعی. فکر که می کنید می بینید همین هم هست. یاد آقای امیری می کنید که گوش فیل می فروخت و محله را که کوبیدند او هم بساطش را از این دنیا جمع کرد و جا را برای نفس کشیدن آقایان استاد و دانشجو باز گذاشت و برای پارک ماشین های نازنین شان. یادی هم از حمیدرضا می کنید که همان روزها یک شب تا صبح به خود پیچید و کسی به دادش نرسید تا جان داد. روزبه می گوید: اصغر هم که مرد. و تو این یکی را نمی دانستی و هرچه قیافه ی آرش از یادت رفته چون در دانشگاه به هیچ چیز دقیق نگاه نمی کردی قیافه ی اصغر یادت هست و آنجور که تکل دو پا می رفت زیر پا و شل و پلت می کرد. گوشی را می گذاری. دوست داری برای زنده ها کاری بکنی، برای آرش داورپناه. مثلا می خواهی آهنگی از پی یر بشله را بگذاری روی وبلاگ، ولی نمی شود پس فقط اسمش را می نویسی شاید کسی را آرام کند: elle est d’ailleurs که معنایش در حد سوادت می شود: او همین حوالی است.
لی لی پوت
امروز که درآمدم
آسمان آنقدر بالا رفته بود
که نمی شد شعری برایش سرود.
نظرات ()


