سفرنامه ی قسطنطنیه (بخش دوم)

از طیاره خانه که درآمدیم و اندر ون (اندر+ ون) ملوکانه جاساز شدیم هنوز جمله ی همراهان غایب بودند و از جانب ما در فری شاب، نایب. انتظار ملوکانه که از حد گذشت چند همراه را دیدیم بطری بر لب و افروخته از تب که دوان دوان می آمدند و تحمل نتوانسته بودند رسیدن به هتل را. ون که به حرکت درآمد از خیابان هایی گذر کردیم خلوت تر از پایتخت عهد پدربزرگ تاجدارمان. از صدراعظم که هر از چند گاه سر به زیر صندلی می برد و قورت قورت کام چند ساله از آن مادر مرده پیاله می گرفت پرسیدیم در مملکت ترک چه اندیشیده اند که از آفت ترافیک در امان مانده اند؟ صدراعظم نالید: اینان به زیور قطار زیرزمینی و رو زمینی و هوایی و دریایی و زیردریایی و خطوط بی آر تی و حمل مسافر با بالن و کایت و فضاپیما آراسته اند، کارخانجات سایپا و ایران خودرویشان نیز سری دوزی باز نکرده اند که همینطور مکینه صادر کنند، جریمه هایشان را هم با اعتراض نصف نمی کنند و مگان می سازند و به ما می اندازند و خود سوار اتوبوسهای شرکت واحد می شوند... خواست همچنان سخنرانی کند که زبانش بریدیم و کف دست اش بنهادیم که هرکه فخر بر اجنبی کرد به قهر ما دچار آمد.

دقایقی بعد، از درگاه هایی سنگی گذشتیم و از دیوار هایی کهن گذر کردیم. به صدراعظم که لال بازی در می آورد امر کردیم در هر رخصتی که دست داد بدهد چند یادگاری پدر مادر دار به شرح ذیل بر دیوارها مرقوم کنند: یادگاری از فلانی مورخه ی فلان بعد هم حرف اول اسم تمام ساکنان حرمسرا را آن زیر بکنند و یک دل تیر خورده ی ظفرنمون هم به آن بیفزایند تا عبرت آیندگان شود و مایه ی عزت بندگان. صدراعظم سر سنگین چشم ها را به نشانه ی اطاعت بر هم نهاد، بی جنبه! برای یک زبان ناقابل از ما رنجیده. سابق برین صدراعظم گردن می زدیم جیک نمی زد، این ها همه اش نتیجه ی اینترنت است و مهپاره. به هتل که رسیدیم بار و بنه به گوشه ای انداختیم و خود را به شلوارک و دمپایی لا انگشتی که یونیفرم لازم گردشگران است و بدون آن گردشگری محال است و خوشگذرانی محکوم به زوال، مجهز ساختیم و بیرون زدیم.

در معبر استقلال از هر قوم و قبیله و طایفه دیدیم که در صلح و صفا معبر را گز می کردند تا به فلکه ی تقسیم برسند که گویی فلکه ی تجریش باشد مر قسطنطنیه را. زنان و مردان شلوارک پوش و در خوشی کوش از برابر ما تارکان دنیا ندیده و ماء الشعیر به لب چسبیده عبور می کردند و دل ما به ندیدن گشت ارشاد داشت می گرفت و نزدیک بود عین پینوکیو در آن شهربازی بشویم یک پا خرفت.

و تا به فلکه ی تقسیم برسیم سالی بر ما گذشت چو همراهان هرچه (( ایندیریم )) که همان حراجی خودمان باشد بدیدند به درون آن چپیدند و مملکت ترک به توبره کشیدند و هرچه ما گفتیم در تیمچه و کویتی ها همین ها را به ثمن بخس می توان ابتیاع کرد ملازمان درگاه را گوشی شنوا نبود. جمله هموطنان دیدیم توبره و خورجین و کیسه و گونی به دست، گویی فردا روز آخر دنیا باشد و جمله گردشگران اجنبی دیدیم دست در جیب و فارغ از هرچه هست. الحق دکانداران ترک احترام ما ساکنان ملک ری نگه می داشتند که ما را خریدارانی می پنداشتند که از قحط در رفته ایم.  

چون صدای قار و قور از شکم ظفرنمون ما در آمد امر کردیم یک عدد مک دونالد را محض بلعیدن کت بسته بیاورند. دایره ای پیش رویمان انداختند به غایت یک کف دست و به ضخامت ناخن شست و جمله ای گفتند به این عبارت که همینه که هست. دنبه های ملوکانه بنای لرزیدن گذاشته بود تا غروب که هموطنی آذری خفت گیرمان کرد و به داخل رستورانی کشید و توانستیم تن را به ضرب غذای چرب وطن از خطر قریب الوقوع تناسب اندام برهانیم و قدر عافیت بدانیم.

در روزهای بعد که ما از خوردن فارغ شدیم و همراهان از خریدن، قصد دیدار از امکنه ی تاریخی نمودیم. در مسجد آبی، کور رنگی گرفتیم و چیزی که ندیدیم رنگ آبی بود و شیلنگ السلطنه اشاره کرد که مسجد کبود بسیار بیش از این دارد. گفتیم: مسجد کبود کجا باشد؟ گفت: تبریز. گفتیم عجب! بعد از صفی دراز که به صف پمپ بنزین های پایتخت دست مریزاد گفته بود به ایاصوفیا داخل شدیم که باز شیلنگ السلطنه گفت: گنبد سلطانیه به از این باشد. گفتیم: این که گفتی کجا باشد؟ گفت: زنجان. گفتیم: عجب! به بازار مسقف قسطنطنیه اندر شدیم که می گفتند بزرگترین بازار مسقف کهکشان راه شیری باشد. شیلنگ السلطنه در افشاند که بزرگترین بازار مسقف کهکشان راه شیری در مملکت ماست. گفتیم کجا باشد؟ گفت: بازار مسقف تبریز. گفتیم: عجب! خواستند ذات همایونی را به توپکاپی ببرند که دیدیم شیلنگ السلطنه می خواهد زبان بریزد و منصرف شدیم و یک عجب از خزانه ی شاهی صرفه جویی نمودیم و به صندوق ذخیره ی ارزی واریزیدیم.

بعد ما را به سفینه ای نشاندند و بر تنگه ی بوسفر گرداندند و بر تمام سفاین اجنبی و سواحل و پلاوژ حرکات موزون بود و شادی و جنون و بر سفینه ی ما سکون بود و مجلس به یاد اموات، محزون و همه غرق در افکار ظفرنمون. جملگی هموطنان از فرط حجب و حیا در تعب بودند و چشم از هم می ربودند که نخستین کسان کیانند که پرده ی خجلت می درانند و بدن خشک می تکانند (تکان می دهند.م.) و تا یک تن به حرکات موزون نیم خیز شد به ساحل امن رسیدیم و جان به سلامت به در بردیم.

روز پسین ما را به بوستان آبی بردند و آنجا چنان ضعفا قدم به قدم درازیده بودند و سرسره به وفور بود که گمان بردیم اینجا را از روی حرم ظفرنمون ما کپی برداری کرده اند بدون پرداخت کپی رایت. لیکن از سرسره چنان به ماتحت به کف حوضچه ای خوردیم که جان مبارکمان بالا آمد و دانستیم ضعفای درازکش دامی بوده اند مر چون ما خامی. کمربشکسته و دلخسته و آبچکان و لهیده کان به صدراعظم که سر در جیب مراقبت فرو برده بود فرمودیم: هیزی چون نکنی؟ صدراعظم که زبان گستاخ به سلاخ سپرده بود به ایماء و اشاره پاسخ داد: مانتو کوتاه چیزی دگر باشد و در ملکِ مانتو کوتاه و شلوار برمودا هیزی دگر باشد. و در دم هر دو از غم غربت گریستیم که در خاک وطن نیستیم.     

سی و یکم شهر تموز سنه ی هزار و سیصد و هشتاد و هفت

 خلیج شاخ طلایی- قسطنطنیه

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٩
تگ ها :

به زیبای خفته

به هرچه دست زدم

طلسم اش باطل شد

به هرچه رسیدم...

به هرکه...

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢
تگ ها :