عقاید یک دلقک
شاید اینجا را دیگر دوست ندارم. به هزار دلیل. یک دلیلش: وبلاگ تان را می خوانم ولی مجموعه داستان...متاسفم. (ترجمه:دلقک خوبی هستی. دلقک بمان. حرف های گنده گنده را بگذار آدم های جدی بزنند. تو آن حرفها را فقط زخمی می کنی.)
یک دلقک همیشه دلقک می ماند. شاید وودی آلن سالها جنگید تا حرف های جدی اش را بشنوند.
یک دلقک حق حرف جدی زدن ندارد. یک دوست پس از مطلبی که جدی نوشته بودم: آهان! پست جدیدت رو میگی. همون که چسناله کرده بودی!
یک دلقک حق معر گفتن ندارد.
مشکل من، روزبه، محمود و خیلی از دوستان در یک روز که حالمان خراب است: بگو بخندش مال دیگرونه. اخلاق گهی شو برای ما میاره!
یک دلقک باید همیشه روی فرم باشد و مجلس را بچرخاند وگرنه کلاس گذاشته و خودش را چس کرده.
یک دلقک حتا در وبلاگ شخصی اش هم نمی تواند چسناله کند.
یادم هست سالها پیش یک بار بابا گفت: تا به من می رسند می گویند فلانی یک جک بگو بخندیم.
دلقک بودن خیلی خوب است وقتی یک شب ساعت دو نصفه شب می بینی یک بازدیدکننده از باربادوس داشته ای حتا اگر در جستجوی فلان جای زن همسایه به وبلاگت آمده باشد.
اما دلقک بودن خیلی سخت است وقتی از دست انداختن فوتبال، مسابقات ادبی و در کل جامعه ی ادبی و احیانا سینمای آبگوشتی و یا خودت خسته ای. و دیر یا زود خوانندگان هم خسته می شوند و می گویند خفه.
دلقک فرصتی برای فکر کردن می خواهد.
17.
یک پنجره
آن ته روشن است.
آبی کمرنگ.
موسیقی به انتها رسیده.
کسی خوابش برده.
کامیونی می گذرد...
16.
ازدحام لحظه های سپید است
ماست.
فرجام یک روز خیالبافی دنیا بود
کیسه ی زباله.
و تو
در خیال من
برهنه ای.
15.
هرشب سوسکی به انتظار من نشسته.
کابوسی در کمین ام است.
این مالیخولیا چند شب می خواهد؟
14.
همیشه پرده ای میان ماست.
همیشه چیزی بین من و جهان فاصله انداخته.
پوستم گاو صندوقیست
که مشتی کاغذپاره، خون، نفخ و عذاب وجدان را کنار هم نگه می دارد
و چیزی برای دیگران باقی نمی گذارد.
13.
صدای عبور باد
از برگ های درخت.
نگاه دخترکی
در پمپ بنزین.
شاید دوازده ساله ام.
12.
اینجا سرزمین من نیست.
در سرزمین من باران نمی بارد.
به سرزمین من باد نمی وزد.
یک نفر
یک شب
پلاک کوچه ها را با هم عوض کرده است.
11.
آنتن ها بی کلاغ اند.
سیم ها بی گنجشک
زباله ها بی گربه مانده اند.
کلاغ ها شبها کجا می خوابند؟
10.
یک کبریت فاصله دارم
با مادربزرگ.
با ماهی قرمز سال نو.
با سوسک دیشبی.
9.
چیزی نمی خواهم.
و این آغاز سی سالگیست.
و این پایان زندگیست.
8.
پیر شدن در من جاریست.
آینده شده ام.
کم کم دارند دو خط موازی به هم می رسند.
چیزی نمی خواهم.
7.
نعش را لگد نزنید.
به خواب رفته را.
این یک نفر
در زیر خروارها حرف و خاک
نهفته را.
6.
حس خوبم رفت.
حس خوبم از دودکش گریخت.
حس خوبم دردش آمد.
گیر کرد به دکمه ی کت یک نفر رهگذر
و من و موش ها باز تنها شدیم.
5.
این
تاوان چیزی نیست.
من همیشه نبوده ام.
و روزی جاذبه پی کارش خواهد رفت.
4.
در بهار که برف می آید
آدم
یاد هجده سالگی می افتد.
یاد زندگی.
یاد یک پشت بام سرشار از کولر و کلاغ
یاد عبور احساس از خیابان جمالزاده.
3.
به اندازه ی تو زندگی کرده ام.
به قدر یک سه شنبه ی آخر سال.
به اندازه ی خوردن یک بلال
در پارک لاله.
اینک در ایستگاه نشسته ام.
2.
به تکرار تاریخ آمده ام.
به تکرار عبور از پارک وی.
به تکرار خوردن جگر در باد.
نگو چرا چنین شدیم.
1.
مدت هاست خواب راحت نداشته ام مدتهاست به اندوه گلابی ها گاز نزده ام. یک دقیقه پیش خواستن از رختخوابم گریخت.
.
چه سکوتی دارد
شب!
چه سکوتی دارد
تیر چراغ برق!
چه ردپایی دارد
برف!
شبکه 2 ورزش داره/ واسه جوونا ارزش داره یا نمایشنامه ی مرگ میزگرد
(یک مشت آدم با میانگین سنی هفتاد و میانگین تحصیلات سیکل و میانگین زبان بیست سانتیمتر دور هم نشسته اند.)
مجری، گزارشگر، تهیه کننده ی سینما (دیالوگش را بیست دقیقه با اخم طول می دهد، انگار بینندگان پدرش را کشته اند.): با سلام. در یک ماهی که من نبودم و سر فیلمبرداری بودم اتفاقات تلخی در فوتبال ما به وقوع پیوست و یک لحظه غفلت من که در دهه ی چهل دفاع راست بازی می کردم کافی بود تا تیم ملی ما مقابل عربستان شکست بخوره. امشب در خدمت کارشناسان محترمی هستیم، مهمان محترمی هم داریم، حاشیه های محترم تا دلتون بخواد و نمک و فلفل به میزان کافی. از مرحوم فلانی کارشناس برنامه می خوام که نظراتشون رو در مورد انتخاب به جا و شایسته ی سرمربی تیم اعلام کنن.
مرحوم فلانی (در حالی که هر کلمه را مثل اخ و تف اول می جود بعد پرت می کند روی صحنه): با تبریک این انتخاب شایسته. ببینید من برای صعود تیم ملی سه راهکار دارم. اول اینکه تیم باید هرچه سریعتر از این شکست فاصله بگیره. دوم اینکه تیم باید در هر سه بازی باقیمانده برنده بشه آن هم با گل آوراژ! بالا و سوم هم اینکه برای یکبار هم که شده بچه ها به جای فعل خواستن فعل توانستن رو صرف کنن شاید یه چیزی شد. در مورد انتخاب به جا و شایسته هم درسته که علی دایی اسطوره ی فوتبال ماست و حیف بود که از فوتبال بره ولی الحق و والانصاف وقتش بود با تیپا بندازنش بیرون. تا الان هم فدراسیون احترام قدشو نیگر داشته بود. متشکرم
مجری: جناب فلانی یادم هست همون موقع هم که من دفاع چپ بودم و شما هافبک راست شاهین بازی می کردین یک بار از چهل متری یک شوت زدین سمت دروازه ی سنگاپور. هه! هه! هه! (حلقش را می بندد و خودش را جمع و جور می کند.) حالا از کارشناس مطبوعات می خوایم که نقطه نظرات خودشون رو در مورد انتخاب به جا و شایسته...( به پشت صحنه نگاه می کند) بله. قبل از اون من ای میل و فکس و شماره پست و تلگراف و تلفن برنامه و موبایل همسر تهیه کننده و شماره تماس واکی تاکی نوه ی مدیر شبکه رو اعلام می کنم تا شما عزیزان هر سوالی در مورد انتخاب به جا و شایسته ی سرمربی تیم ملی داشتین از کارشناسان برنامه ی ما بپرسین. ای میل ما هست ورزش ارزش دو اتساین مووی میکر دات کام.
کارشناس مطبوعات: ببینید در مقطع کنونی اگر هدف ما فقط رفتن به جام جهانیه انتخاب بجای ایشون کار درستیه و اگر هدف ما فقط رفتن به جام جهانی نیست باز هم انتخاب بجای ایشون کار درستیه. ایشون اگر تمام بازی های سالهای گذشته رو با تیم هاشون می بردن الان کارنامه ی موفقی داشتن و دیگه کسی حرفی نمی زد حتا علی دایی اسطوره ی فوتبال خاورمیانه که درست نبود با اون فضاحت مثل سوسک بیرونش کنن چون با این که آدم نیست ولی احترامش واجبه!
مجری: در دوران احمدشاه هم که من بک راست بازی می کردم، یک بار در دیدار با تبت اگر درست یادم باشه یک اوت انداختم که بیست دقیقه بعد همایون بهزادی گل پیروزی بخش ما رو زد. اون سال هنوز دایی این اسطوره ی فوتبال کشور هنوز به دنیا نیومده بود پی پی کنه به تیم، هرچند احترامشون واجبه و حیف شد. هه! هه! هه! همچنین امشب در خدمت کارشناس احترام به پیشکسوت هستیم که بینندگان عزیز هنوز شوت سنگین ایشون رو در دیدار گسترش- نیروی زمینی به یاد دارن. جناب! نظر شما در مورد حذف شایسته ی دایی این اسطوره ی فوتبال کشور و انتخاب به جا و شایسته ی نفر بعدی چیه؟
کارشناس احترام به پیشکسوت: به نظر من ایشان فاکتورهایی دارن که ما رو مستقیم می بره جام جهانی: اول اینکه خیلی رک هستن. شما ببینین الان در فوتبال روز دنیا رک گویی و صراحت حرف اول رو می زنه. مورینیو فقط با رک گویی پرتو و چلسی رو قهرمان کرد وگرنه نه سواد داره، نه فحش بلده، نه ژنراله نه سلطان. دوم اینکه تا حالا یک مورد خیانت در امانت از ایشون گزارش نشده. احترام به پدر و مادر و پیشکسوت براشون ارجحه و آخر از همه اینکه از دو سالگی روی پای خودشون وایستادن و از سه سالگی هم زبون باز کردن عین بلبل. این فاکتورها که من برشمردم حتا مالدیو رو هم می فرسته جام جهانی.
مجری: علاقمندان حتما یادشون هست در جام تخت جمشید که من بک چپ بودم و شما فوروارد، یک بار شما یک بازیکن رو دریبل کردین. هه! هه! هه! ( دکمه ی کتش کنده می شود.) ولی به نظر من الان هم وضع ما بحرانی نیست و هنوز اختیار صعودمون دست خودمونه: اگر ما کره شمالی رو با گل به خودی اونها در پیونگ یانگ شکست بدیم و امارات در مقابل ما حاضر نشه و سه هیچ بازنده بشه و کره جنوبی و عربستان هم از بازی رودررویی که دارن هیچکدوم هیچ امتیازی نگیرن و پدر اون لژیونر کره ای هم عمرشو بده به شما و کره ی شمالی عربستان رو با پنج گل در هم بشکنه ولی سه امتیازشو بهش ندن ما به عنوان تیم اول میریم جام جهانی. حالا می رسیم به سوالات مردمی. همکارم چاقال سوالات شما مردم عزیز رو مطرح می کنن.
چاقال(عین عروسها لپهاش گل انداخته): با سلام. احمد از قره تپه حسن انتخاب فدراسیون رو تبریک گفتن و پرسیدن آیا این انتخاب واقعا شایسته بوده؟
مجری: مرحوم فلانی لطفا شما پاسخ بدید.
مرحوم فلانی: بله. شایسته بوده تا زمانی که عکسش ثابت بشه.
چاقال: قلی از ماوراء النهر از کارشناس احترام به پیشکسوت پرسیدن آیا این انتخاب شایسته رو از لحاظ اخلاقی تایید می کنید؟
کارشناس: از هر لحاظی که شما بخواین تایید می کنم.
چاقال: شاهرخ از بنگلادش از آقای مجری خواستن گاهی هم در برنامه تون یادی از هموطنان مقیم بنگلادش بکنید.
(مجری سری تکان می دهد.)
چاقال: رکسانا از توابع چهارمحال و بختیاری پرسیدن آیا نقد باید سازنده باشه یا مخرب؟
(مجری به کارشناس مطبوعات اشاره می کند.)
کارشناس مطبوعات: ببینید. اگر نقد سازنده باشه خیلی هم خوبه، از خیلی هم بیشتر. اما اگر مخرب باشه و توش از الفاظ رکیک استفاده بشه اونوقت بستگی داره مثلا نقدهایی که همین آقای سرمربی قبلا از آقای دایی، این اسطوره ی فوتبال کشورمون می کردن که به نظر من هم حقش بود خوبه. پس نقد مخرب خوبه در صورتی که شما خودت سرمربی تیم ملی باشی و اگر سرمربی نیستی بیخود می کنی نقد می کنی اون هم مخرب. مگه خودت خوار مادر نداری؟
مجری: هم اکنون جناب سرمربی پشت خط هستن. سلام عرض می کنم. انتخاب بجا و شایسته ی شما و پیشاپیش صعود تیم ملی رو به جام جهانی تبریک می گم. بفرمایید.
سرمربی: چه سلامی؟ آقا من یه انتقاد داشتم از برنامه ی شما.
مجری(چهارستون بدنش می لرزد): چی شده؟ خدا بد نده.
سرمربی: آقا انتقاد من از شما اینه که چرا انتقاد نمی کنین؟ انتقاد کن، بزن. خراب کن. سرتو بالا بگیر. اصلا از ریخت من هم خوشت نمیاد بگو. من خودمو اصلاح می کنم. من همچین آدمی ام. مترو سوار می شم. بی آر تی سوار میشم! له میشم لای این جمعیت. یه بار از فرط نقدپذیری خودمو انداختم زیر اتوبوس شرکت محترم واحد. من قاطی مردم ام. آخه من کی ام که بخوام...من خاک پای همه...اهه! اهه! اهه! (گریه ی سوزناک بیست دقیقه و چهل ثانیه)
مجری (اشک حلقه حلقه شده تو چشم هاش): شما علاوه بر همه ی فاکتورهایی که دارین که ما رو یک راست می بره جام جهانی قلبتون هم مثل گنجیشک می مونه. تبریک می گم. از کارشناسهای برنامه می خوام که اگر حرفی، انتقادی دارن بیان کنن.
کارشناس مطبوعات (رو به دوربین): بنده عرضی داشتم جناب! سال 96 که جنابعالی...
سرمربی (حنجره اش از توی گوشی میفته کف استودیو): چه شما بخواین، چه نخواین، تیم سال 96 بهترین تیم کهکشان راه شیری در هزاره ی دوم بوده و به گفته ی فیفا بازی ایران – کره هر روز تو مدارس فوتبال تدریس میشه. شخص پیتر ولاپان با بازی ایران – کره عکس یادگاری می گیره و بن همام گفته اگر بازی ایران – کره و آن شش گل کذایی نبود آسیا بزرگترین قاره ی دنیا نبود و می شد اقیانوسیه.
کارشناس مطبوعات: من هنوز عرضم...
سرمربی: اگر پیکان رو می خواید بگید که مگه من چند صد سال تو این تیم بودم. تیم خودش رفت دسته دو. هرچی هم من بهش گفتم نرو گوش نکرد.
کارشناس مطبوعات: من...
سرمربی: اگر تیم المپیک رو می خواین بگین که ما تا شب بازی با کره صعودمون قطعی بود. من تو لابی هتل نشسته بودم که یک دفعه یکی زنگ زد و گفت برادر جواد...(بغض) تو خونه نشسته بوده که... گاس هیدینگ هم بود تیمش از هم می پاشید... اهه! اهه! اهه! ( همه می زنند زیر گریه دوربین انگار زلزله شده باشد تکان می خورد یکی از کارشناس ها غش می کند و تیتراژ پایانی برنامه می آید.)
دنیای داستانی مردانهی مردانه ی مردانه
اخیرا که دنیا علاوه بر همه ی بحران ها دچار بحران منتقد ادبی و سوژه ی طنز شده عزیزی لطف کرده اند و مقاله ای ادبی نوشته اند مالامال از طنز و با یک تیر دو نشان زده اند و تکانی به این دو رشته ی فقیر داده اند. ما با این که ایشان چه چیزی را نقد کرده کاری نداریم فقط از نظر نقد ادبی و به لحاظ استفاده ی دقیق از عنصر تعلیق، نگاه عمیق و ابرمردانه به ادبیات معاصر، به کارگیری درست صفت و قید و استفاده ی شایسته از زبان پارسی ایشان را به عنوان اولین برنده ی جایزه ی ادبی مردانه ی خشتک بلورین (بخش نقد ادبی) اعلام می دارم و اینک بخش هایی از نقد ایشان:
- مردهای ادبیات داستانی ایران ما دو دستهاند. یکی کله گندههای قدیم که ازشان هنوز چندتایی زنده بین ما موجود هستند...
توضیح: مردهای ادبیات داستانی ایران ما! به به! چه ترکیب زیبایی! اصلا توی زبان هم خوب می چرخه، فقط مشخص نشده ایران مال ماست یا ادبیات داستانی یا مردها یا همه شون با هم.
توضیح و پلاکارد: مرد کله گنده ی قدیم ادبیات داستانی ایران ما در این مکان موجود است. یا محل توزیع زنده زنده ی مرد کله گنده ی قدیم ادبیات داستانی ایران ما (یک مقدار آدم نفس تنگی می گیره ولی تقصیر ما نیست شما رو فرم نیستی. تمرین کن. صد مترو زیر ده ثانیه نمی دوی اومدی نقد ادبی می خونی! شرم آوره!)
- دستهی دوم جوانترهایی هستند که اغلب از کارگاههای ادبی به بیرون سرک کشیدهاند.
توضیح: یعنی فقط سرک کشیده اند یک وقت فکر نکنید بیرون آمده اند. مگه چی از شاگرد نانواها کم دارند، تو کارگاه می خورن، می ریزن، می پاشن، گاهی هم سرک می کشند بیرون. کارهایشان را هم نمی برن بدن دست ناشر از پنجره ی کارگاه پرت می کنن سمت ناشر بیچاره.
- ...کتابهایشان هم بعد از یکی دو بار تجدید چاپ به خواب میروند.
توضیح: لالا می گم برات خوابت نمیاد/ بزرگت می کنم یادت نمیاد. (از مجموعه ی لالایی های محلی امیر حسین خورشیدفر برای کتابش)
- ...خیلی کم پیش میآید کسی از بین این آقایان شعار «هنر برای هنر» را در زندهگیش شعلهور نگه دارد و جا پایی برای خود باز نگه دارد، تا در شرایط بندبازی مانند ادبیات ایران، بتواند بر طناب باریک قدم بردارد، طنابی که از هر سو نگاههای شکاک خوانندهگان و منتقدان بر آن خیره است.
توضیح1: نویسنده با ه غیر ملفوظ مشکل خانوادگی دارد لطفا به گیرنده های خود دست نزنید.
توضیح2: واقعا این کارهایی که آقایان نویسنده باید بکنند تو هیچ سیرکی پیدا نمیشه. تصورش را بکنید اول که باید شعار فلان را در زندگی شعله ور نگه دارند، بعد باید جاپایی را برای خود باز نگه دارند (این یکی واقعا کار سختیه! کوه باشه خورد میشه. باور نمی کنین؟ امتحان کنین.) بعد تازه این کارها را که کردند باید زیر نگاه های شکاک خوانندگان و منتقدان روی طناب باریک قدم بردارند. فقط نویسنده ی محترم این مقاله پریدن از داخل حلقه ی آتش، نگه داشتن توپ روی دماغ و رام کردن زن سرکش را از قلم انداخته اند.
- آنهایی که زنده میمانند خیلی کم هستند، کسانی مثل آقای ... یا ... و یا ...
توضیح و تسلیت: با نهایت تاثر و تاسف به اطلاع می رساند مرحوم فلانی نویسنده ی معاصر در اثر بلعیدن مشعل و درنیاوردن آن جان به جان آفرین تسلیم کرد. مراسم تشییع پیکر ایشان فردا از مقابل محل دائمی سیرک خلیل عقاب انجام می شود. وسیله ی ایاب و ذهاب مهیا می باشد، فقط عزیزان علاقمند برای شادی روح آن مرحوم و تسلی بازماندگان کارت سوخت خود را همراه داشته باشند. روحش شاد یادش گرامی
- ... میتواند کله گنده شود البته اگر یک موقع دست و پا زدن را فراموش نکند.
توضیح: مگر قرار است در رشته ی سیصد متر کرال پشت کله گنده شود.
- داستانهای او نه از صرف یک نبوغ، که از میان دانش وسیع کلمات سرباز میزنند.
توضیح1: جل الخالق!!
توضیح2: محققان جوان کشور همچنان سرگرم بررسی این جمله هستند. به گفته ی رییس ناسای ایران این جمله توسط چندین سفینه و کاوشگر به سیاره های دیگر منظومه ی شمسی فرستاده شده تا شاید روزی به دست صاحبان حقیقی زبان به کار رفته در آن برسد. به امید آن روز.
- ...کلمات خوشمزه چیده شدهاند و... محتوای داستانها دارد روی روانت یورتمه میرود و کلی بهم میریزی...
توضیح: جان مادرتان برای یک بار هم که شده یک چیزهایی را خوشمزه بچینید ما ببینیم چه شکلی میشه.
توضیح فرهنگستان: خوشمزه صفتیست که در هنگام چیده شدن به عنوان قید به کار می رود. مثال: امسال هفت سین را خوشمزه چیدم. یا آن سیب را خوشمزه بچین، بیا از بالای درخت پایین کره خر! با تشکر
نمایشنامه ی رادیویی:
اولی: ای بابا! چیکار کردی با خودت؟ رفتی زیر گودزیلا؟
دومی: نه بابا! داشتم کتاب می خوندم. محتوای داستانها روی روانم یورتمه رفته. (صدای کرکر خنده)
- ]وقتی خواندن داستان ها تمام می شود[ شاید یک لیوان چای داغ را تلخ سر بکشی.
توضیح و توصیه: دوستان عزیز مازوخیست! خواهشمندم در هنگام هرگونه مطالعه (حتا مطالعه ی بروشور)، نکات زیر را حتما رعایت فرمایید: 1. از بسته بودن در تراس مطمئن شوید. 2. یک کپسول اطفای حریق را حتما دم دست بگذارید. 3. وسایل فاجعه آفرین مانند کبریت، فندک، دمپایی ابری، سنگ آتش زنه، کُک، فلاسک، نعلبکی، ژل الکل، کاربیت، دارت و چپق را از دسترس دور نگه دارید. 4. پودر سوختگی، پماد سوختگی، یخ، سیب زمینی و دوا گلی به مقدار لازم.
- تهرنگ سیاسی داستانهایش، مثل نوع روایت و زبانش، عمیقا مردانه است.
توضیح و تشبیه: در اینجا ته رنگ سیاسی به دستشویی تشبیه شده است چون تنها چیزیست که هم عمیق است و هم مردانه.
توضیح و خاطره ی بعلاوه ی هجده: دیروز از نویسنده ای کتاب می خواندم که ته رنگ سیاسی داستان هایش عمیقا زنانه بود. اوف! یه ته رنگ سیاسی می گم یه چیزی می شنویدها!
- ... یک مرد. یک مرد نویسنده.
چهل سال بعد نقد ادبی: او در اشعارش یک مرد واقعی بود. آب خوردنش هم مثل مردها بود و از سبیلهایش آب و خون می چکید. حتا لباس پوشیدنش هم مردانه بود. صدایش مردانه بود. کیف پولش مردانه بود. گلو صاف کردنش و اخ و تف هایش هم مردانه بود. همیشه به اتاق پرو مردانه می رفت. نیمی از خوانندگانش هم مرد بودند. پدرش و ناشرش و کارگر چاپخانه اش هم مرد بودند. رفتگر محل شان هم مرد بود، خیلی هم بود.
پایان
عید نوروز را چگونه نگذراندید؟
همیشه ساعت ها پیش از ما به کار افتاده اند.
همیشه
یک سه شنبه
دیر به دنیا آمدیم.
همیشه
دیروز گذشته بود
که آن را نامیدیم.
سی ام اسفند.
خرید نکردیم.
امروز رفتیم فلکه دوم آریاشهر. از شیر مرغ تا جون آدمیزاد هرچی جنس بنجل در خاورمیانه بود را دستفروش ها ریخته بودند وسط. برادران زحمتکش پلیس هم نکرده بودند جلوی ماشین ها را بگیرند که آنها نیایند توی خیابان. آخه خیابان جای ماشینه شب عید! یک خرده دود خوردیم و لگد شدیم و بهمون مالیدن و اومدیم بمالیم خورد تو دیوار و برگشتیم خونه. خیلی خوش گذشت.
یکم فروردین.
سفر نرفتیم.
اومدیم بریم سفر گفتیم نریم شاید کمک بشه به کاهش تصادفات جاده ای. موندیم خونه. نه تشکری، نه تقدیری، نه مصاحبه ای. نه از در شهر اومدن سراغمون. اینه رسم مردونگی!؟ حتما باید فوت کنیم تا یاد خدمات ارزنده ی ما به مملکت بیفتین و یک اتوبانی، رودخونه ای، چیزی به اسممون کنین؟ هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم.
دوم فروردین
فیلم خوب ندیدیم.
آقا رفتیم سینما عصر جدید. به جبران گناهانی که در زندگی مرتکب شده بودیم می خواستیم بریم بیست. جای سوزن انداختن نبود. درهای سالن اصلی رو باز کردن و همه ی جمعیت رفتن سمت سالن. ما هم رفتیم. دم در گفتن اخراجی های 2 اومده سالن یک و بیست رفته سالن دو.
فقط ما موندیم تو سالن انتظار.
چه فیلمی! سراسر هیجان! حادثه! این مرد! پرویز پرستویی در درست ترین نقش زندگی خود! کسی که پشت دخل چلوکبابی نشسته و پول می گیره. سالهاست من دارم گلوی خودمو پاره می کنم که همون چلوکبابی یا کله پاچه ای یا حلیمی برازنده ی پرویزه ولی کسی گوشش بدهکار نیست. حالا ایده ی منو دزدیدن خوب شد؟ مهتاب کرامتی در نکبت ترین نقش تاریخ خود! آخه اگه قراره مهتاب کرامتی زشت بشه که بیاین منو ببرین برای بازی، هم دستمزدم کمتره هم خدمات پس از فروش دارم هم...
سوم و چهارم و پنجم و ششم و هفتم فروردین
کسی عید دیدنی ما نیامد.
چون شایع کرده بودیم می خواهیم برویم سفر ولی لحظه ی آخر جاخالی دادیم و برگشتیم خانه. نگار من به لهاورد و من به نیشابور.
هشتم فروردین
به جام جهانی صعود نکردیم.
رفتیم استادیوم. چه جوی! چه هوادارانی! همه یک دل و یک زبان! جای جواد خیابانی عزیز خالی که یک دل سیر گریه کند. صد رحمت به بیست و هشت مرداد.
دقیقه ی یک: علی ی ی ی ی ی ی دایی!
دقیقه ی ٢٠:علی ی ی ی ی ی ی ی کریمی!
دقیقه ی ۵٠: دایی باید برقصه!
دقیقه ی ٧٠: دایی دوستت داریم! دایی دوستت داریم!
دقیقه ی ٨٢: علی ی ی ی ی ی ی کریمی!
دقیقه ی ٨٨: دایی حیا کن/تیم ملی رو رها کن!
دقیقه ی ١٢۴۶: افشین قطبی برگرد به تیمت/علی دایی ریده به تیمت! (بر وزن ای شاه خائن...)
دقیقه ی ۶۴٢۵١: افشین حیا کن/تیم ملی رو رها کن!
دقیقه ی ٩۵۴۶٢: تروسیه دوستت داریم! تروسیه دوستت داریم!
دقیقه ی ١١٢۶٢۴: فیلیپ حیا کن! تیم ملی رو رها کن!
دقیقه ی ١۴۵١٢٣: (پلاکارد) مورینیو، تو،تو، تو، همیشه تو قلب منی. مورینیو محبوب انزلی!
دقیقه ی ١۶۵۴٣۴: می گفتی تیمم و تیمم/این بود تیمت؟/....ر* تو تیمت!!
...
* ....ر بر وزن قیر: چیزی که در زمان های گذشته تو تیم می کرده اند و اینطوری شوک به تیم وارد می شده.
نهم،دهم،یازدهم، دوازدهم،سیزدهم،چهاردهم فروردین
واقعا دل و دماغ ندارم برای طنز نوشتن. انگار یک چیزی یک جایی گیر کرده،از سیفون و چنته هم فعلا کاری برنمی آید.
12.
تو باید از سرسبزی خوش ات بیاید.
باید بروی دم پنجره
بایستی به تماشای جوانه زدن نهال های رایگان شهرداری.
باید یک روزهایی خوشحال باشی
و همینطور الکی بخندی
به ترک سقف.
آن وقت ما هم باید خیلی دوست ات داشته باشیم.
11.
بهار
خواب شیرین خرس ها را آشفته می کند.
بهار
مثل دست درازی خورشید است
به رویای دم صبح من.
بهار
فصل آب شدن آدم برفی هاست.
بهار خیلی زیباست!
10.
تمام زباله های سال گذشته را آتش زدیم.
دودش به چشم مان رفت.
و خیلی خوش گذشت.
9.
چه حسی دارد لحظه ی سال تحویل!
می فهمی
هیچ چیز قرار نیست تغییر کند.
8.
باران که بارید
پندها را نبرد
بندها را نبرد.
از باران هم کاری ساخته نیست.
7.
همه یک حرف می زنند.
همه به یک جا می رسند.
همه از تو یک چیز می خواهند.
و یک چیز می دهند.
همه یک نفرند.
6.
کسی که به دنیا می آید
آخرین نفریست که به دنیا آمده
برای چند میلیونیوم ثانیه
و کسی که می میرد آخرین نفریست که مرده.
این رکورد شکنی جایی ثبت نمی شود
و چند نفر کمتر، تو را می شناسند.
5.
ماهی
در تنگ خیس می خورد.
سبزه به سمت لامپ کم مصرف دوازده ولت قد می کشد.
کسی اثر انگشت اش را گذاشته روی سمنو
برای ثبت در تاریخ.
این لحظه چقدر تکراریست!
4.
حتا گنجشک ها پول گرفته اند
که بخوانند.
عجب زمستانیست
این بهار!
برف و دوده باریده.
سیاه و سفید می بینم.
3.
درنگ ماهی
فریبی بیش نبود
برای ساکت کردن ما
سر سفره
تا زمان تمرکز کند
و ما را سالی به سمت مرگ هل دهد.
2.
در صدایت
کسی به کاهویی گاز زده
کسی خودش را از بازویت حلق آویز کرده
کسی گفته: بنگ! بنگ!
و خاطره ی من در خون خود غلطیده.
1.
شکوفه
تظاهر درخت است
به زیبایی
که بی هم آغوشی
چیده شدن کودکانش را به تماشا خواهد نشست.
نظرات ()


