به خاطر یک پاکت کمل

به روزبه

زندگی مان که شکوهی نداشت

حتا مثل امین حیایی هم زندگی نکردیم.

بگذار با شکوه بمیریم.

سی سالگی وقت خمیازه کشیدن نیست.

وقت مردن نیست.

وقت از فرط مردن جان سپردن نیست.

هدفی نداریم.

آرزویی نداریم.

می دانیم علی آباد شهر نیست...

به خاطر یک پاکت کمل زنده ایم.

این بهانه کافیست.

 

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٦:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢٩
تگ ها :

.

هرجور حساب کنی می بینی اکسیژن نیست.

توت ها رسیده اند.

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢۸
تگ ها :

.

اختراع ادیسون

همه ی سایه روشن ها را از بین برد.

یکنواخت شدیم.

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢٤
تگ ها :

پاسخ به خوانندگان

از آنجایی که خیل عظیمی از خوانندگان از طریق نامه، تلگراف، مورس یا دود لطف شان را نسبت به این وبلاگ اظهار کرده اند و می کنند و برای ما نامه می نویسند و فقط از ما تعریف می کنند و به دشمنان ما بد و بیراه می گویند و برای ما نقاشی و کاردستی می فرستند و گاهی هم گز و باقلوا و ترشی لیته و سوالاتی هم در مورد فرهنگ و ادب از ما می پرسند، بر آن شدیم در آستانه نمایشگاه کتاب که رخدادی عظیم در کهکشان راه شیری است و سهم به سزایی در پر کردن اوقات فراغت خانواده ها دارد، نامه های این عزیزان را مطرح کرده و به آنها پاسخ بدهیم:

 

الف. بامداد از زابل: من خیلی دوست دارم وارد عرصه ی ادبیات شوم اما دختر عمویم می گوید نمی توانی. شما بگویید چه کنم؟

پاسخ: با دختر عمویتان ازدواج کنید. ضمنا چون می خواهید او را بگیرید دیگر ورزش و مطالعه هم به کارتان نمی آید، سیگار را توصیه می کنم.

 

احمد میم. از اهواز: من همیشه صفحه ی شما را می خوانم و خیلی دوست دارم وقتی مدرسه رفتم و باسواد شدم بتوانم مثل شما بنویسم. چه کنم؟

پاسخ: دوست عزیز! از اینکه به جای مرحوم تختی و پوریای ولی و هادی ساعی و جو مونگ مرا به عنوان الگو انتخاب کرده ای برایت متاسفم. با طرز فکری که در این سن داری دیگر لازم نیست کاری بکنی همینجوری معلوم است وقتی بزرگ شوی مثل خودم خواهی شد، امیدوارم در آن سن و سال بتوانم از بازی های ملی، از نیمکت ملی، از بوی چمن ورزشگاه آزادی، از اظهار لطف تماشگرنماها به خویشاوندان درجه اول و از غذاهای هتل المپیک دل بکنم و عرصه را به شما جوان ها واگذار کنم. ضمنا از نقاشی ات متشکرم، فقط از این به بعد برایم روی کاغذ نقاشی بکش و بفرست، دیوار خانه تان را کجای دلم بگذارم؟ تازه مامور محترم پست در موقع تحویل آن حرف های رکیکی به من می زند که برای سلامتی ام ضرر دارد.

 

ب. ن. از لنگرود: اطرافیانم خیلی اصرار می کنند که من کتاب چاپ کنم، اما نمی دانم چطور می توانم کتاب چاپ کرده و وارد عرصه ی ادبیات شوم. فکر می کنم کار خیلی سختی باشد. اگر سخت نیست بگویید چه کنم؟

پاسخ: همراه مهربان! از اظهار لطفی که به من و همکاران و آبدارچی های این عرصه داشته ای از تو ممنونم. در پاسخ به سوالتان باید بگویم که سخت نیست. وارد شو. به نظر من بهترین راه وارد شدن این است که اگر جایی دیدی عده ای نشسته اند و دارند پنبه ی ادبیات را می زنند تو هم برو بشین، بزن، خیرشو ببینی! مطمئن باش هیچکدام از آنهایی که آنجا هستند از تو رزومه نمی خواهند. راستی یادت نرود هر چهار کلمه که می گویی یک بار بگو ژاک قضا و قدری و در هر پاراگراف حتما دو بار از دریدا یاد کن.

 

صادق ﻫ. از تهران: به عمرم مطالبی جلف تر و مسخره تر از وبلاگ شما نخوانده ام. بگویید چه کرده اید که توانسته اید به جایی برسید که یکی از ترین های عمر من باشید؟ با سپاس.

پاسخ: صادق جان! من تنها دلایل موفقیت ام را استفاده از لبنیات در وعده های غذایی و هوای پاک کوهستان می دانم. به نظر من تو هم اگر می خواهی در جولانگاه فرهنگ و ادب چیزی شوی به دامن طبیعت پناه ببر و به این زندگی ماشینی پشت پا بزن، مطالعه هم نکردی، نکردی.

 

ابراهیم گ. از لندن: سلام بی سلام! مردک دلقک بی سواد.........! تو که بچگی هایت ]...[ بی خود می کنی ]...[ و.....! اصلا ]...[ ،....،....!! اون مرحوم هم ]...[ نبود که تو می خواهی از ]...[ بروی..........بعد]...[ ]...[ ]...[ و ]...[ ]...[ ]...[ ]...[..................................به... ونت!!.......................................! آخه همه تون]...[ ................................................(اینجا یک کلمه خط خورده است.)........................................................ و...! با عرض تشکر و خسته نباشید مجدد.

پاسخ: ابی جان! از این که در این سن و سال هنوز نثر دلنشین و سعه ی صدرت را حفظ کرده ای از تو ممنونیم! سلام ات را به دوستان رساندم، آن پیغامی را هم که گفتی رساندم. ببین! برای بیل زدن باغ ات کارگر نمی خواهی؟ اگر ویزایم را جور کنی با یک وعده غذای گرم حاضرم کل باغ ات را با آفتابه آبیاری کنم چون فعلا از کار معلق شده ام. باز هم برایم نامه بنویس ولی پیغام میغام دیگر نمی رسانم. قربانت.

 

شمس الدین. ح از شیراز: با عرض خسته نباشید به همکارانتون. می خواستم ببینم اگر من یک تعداد شعر داشته باشم و بخواهم آنها را چاپ کنم حتما باید پروانه ی شاعری داشته باشم یا بدون جواز کسب هم می شود آنها را چاپ و به علاقمندان عرضه کرد؟

پاسخ: شمس الدین عزیز! تنها دلگرمی من و همکارانم به طرفدارانی مانند شماست وگرنه این چاهی که ما داریم می کنیم نه برای ما نان دارد نه برای شما و فرهنگ این مملکت آب. در پاسخ به سوالتان باید عرض کنم که با این سرانه ی مطالعه اگر علاقمندی، هواداری، فنی، چیزی پیدا کردی حتما اشعارت را عرضه کن که یک وقت ملت دچار کمبود شعر نشوند. خلاصه بگم؛ شرایط جوری شده که شما اول باید شاعری خود را اثبات کنید و بعد پول بدهید مجموعه شعرتان را چاپ کنند و بعد مجموعه شعرتان را به طور رایگان به سینه چاکان شعر و گل و بلبل تقدیم کنید. یعنی اول باید شما را به عنوان یک شاعر در مجامع بشناسند، بعد که شناسایی شدید قبول می کنند اگر تمام هزینه ها را از جیب خود یا پدر بزرگوارتان بپردازید اثرتان را چاپ کنند و با یک وانت آخرین مدل بفرستند دم منزل تان، البته هزینه ی حمل و نقل و اجرت کارگر برای خالی کردن کتاب ها و انبارداری و احیانا موریانه گزیدگی به عهده ی خود شماست و ناشر هیچ مسوولیتی در قبال آن ندارد. هرچند این مساله استثناهایی هم دارد یعنی ممکن است شما را شاعر ندانند ولی مجموعه شعرتان را چاپ کنند مثلا یکی از فیلمسازان صاحب نام کشور هرساله مجموعه اشعارش را چاپ می کند در هزار صفحه و بیست مصرع که خیلی هم سر و صدا می کند، آنقدر سر و صدا می کند که کشور دچار آلودگی صوتی شده و صدای طرفداران محیط زیست درآمده. از این حرف ها گذشته، به نظر من در شرایط کنونی تنها کسانی که از شعر و شاعری نان می خورند فال فروش ها هستند. به جای اینکه بیخودی خودت را تکه پاره کنی و شعر بگویی، فال بفروش. از ما گفتن، دیگر خود دانی.   

 

مارسل. پ از حومه ی پاریس: دیرزمانیست به خواندن نوشته های شما، بی آنکه قصدی در کارم باشد یا بدون آن که خود بدانم چرا چنین رنجی را بر خویش هموار می کنم، چونان روزها و شبهایی که در گذشته ی خویش پرسه می زدم و از خلال پرده ها به گلهای شاد و سرخوش می نگریستم و در دل می گریستم، مشغولم. پرسشی که هیچ نمی دانم از کجا به اندیشه های ولنگار من رخنه کرده بر فرازم به جولان درآمده آنگونه که در روزهای کودکی ام در رنج دوری مادر همنشینم بود که آیا سطوری را که می نگارم در چندین مجلد و چند صد کیلوگرم...

پاسخ: نامه ی این دوست عزیز در پانصد صفحه به همین شکل ادامه دارد. دوست عزیز! من و همکارانم از این که نوشته هایمان حتی در میان کسانی که به زبان فارسی آشنایی ندارند طرفداران خاص خود را دارد به خود می بالیم چونان ماکیانی که می بالند و اوج می گیرند. گرچه یک جمع شانزده نفره نامه ی شما را رمزگشایی کردند ما دست آخر سوال شما را نفهمیدیم اما حدس می زنم که شما برای رمان تان که بالغ بر چندین وانت می باشد ناشری پیدا نکرده اید و می خواهید بدانید آیا از ناشران کشور ما کسی حاضر به چاپ آن است یا خیر. ببینید اینجا وضعیت چاپ کتابهای وزین به این شکل است: شما کتاب تان را به ناشر می دهید و ناشر هم اگر بتواند مجوز بگیرد آن را چاپ می کند و می فروشد و عده ای که می خواهند رنگ کتاب های کتابخانه شان را با مبلمان شان هماهنگ کنند آن را می خرند، حق و حقوق شما هم از کارگر ساده ای که کتاب های ناشر را از انبار می برد کتابفروشی کمتر است. چرا؟ چون شما کار فرهنگی می کنید و هدف تان پول نیست و اینجا همه فهمیده اند که شما هدف های والاتری دارید. باز هم با ما در تماس باشید، فقط به جای دو بسته آ چهار، دی وی دی متن تایپ شده تان را برای ما بفرستید تا هم ما دچار کمبود جا نشویم و هم دنیا با کمبود درخت مواجه نشود.     

 

جواد از تهران: با درود بیکران. می خواستم ببینم آیا در عرصه ادب پارسی چیزی به اسم رفیق بازی و ایجاد محفل و گروه و دسته و جرگه و پاتوق وجود دارد یا خیر؟

پاسخ: همراه گرامی! به قول یک حکیم فرزانه که در قرن ششم در زمینه ی گزارش فوتبال و سایش اعصاب سرآمد عصر خود بود و اسم اش را فراموش کرده ام این بچه ها در زمین با هم رقیب اند و بیرون زمین رفیق. پاتوق و جرگه هم که چون نمی شود در کافی شاپ ها سیگار کشید، شده آن حکایتِ دیدی گردان بره، گروهان برگرده، گروهان بره، دسته برگرده، دسته بره، نفر برگرده. برای همین از من می شنوید رفاقت مرده، رفیق بی کلک فقط مادر!

 

سین. شین از کرج: قرن هاست خواننده ی مطالب شما هستم. می خواستم ببینم شما خاطره ای، نقل قولی، چیزی از مرحوم عمران صلاحی ندارید؟ اگر ندارید گه می خورید چیز می نویسید، حتا تو دفتر خاطراتتون!

پاسخ: دوست گرامی! عمران همیشه به من که می رسید می گفت همچین بی خاطره در این صحرای بی آب و علف ادبیات ولت کنم که ندانی چه خاکی به سرت کنی. حالا می فهمم اون مرحوم حق داشت.  

 

زولاتان از میلان: کتاب کودکی نوشته ام که نمی دانم آن را به چه کسی عرضه کنم. لطفا بگویید چه کنم؟

پاسخ: برادر زولاتان! داداش! اخوی! مگر مریضی یا دست از جان شسته ای که کتاب کودک نوشته ای؟ هرچند به نظر من اگر می خواهی در طی فرآیند چاپ کتاب کودکت سیر و سلوک عرفانی هم بکنی و با عبور از مراحل ریاضت به مدارجی، چیزی هم برسی همین الان آب دستته بذار زمین، ایران ایر سوار شو بیا اینجا. چاپ یک کتاب کودک ده صفحه ای سه چهار سالی برایت آب می خورد، سه چهار باری تحقیر می شوی، سه چهار باری به زبان شیرین سوئدی به خودت فحش مادر می دهی و خلاصه بعد از سه چهار سال یک روز که داری در میدان انقلاب قدم می زنی کتابت را در ویترین می بینی و می فهمی انتشارات علمی- فرهنگی محترم نکرده به تو خبر چاپ شدنش را بدهد چون طفلکی ها فکر قلب مریضت را کرده اند و گذاشته اند کم کم بهت بگن. خلاصه بعد از چاپ کتاب اگر قدیسی، چیزی نشدی از بی استعدادی خودت بوده است.

   

الکس. دال از نانت علیا: می خواستم یک ناشر بفروش به من معرفی کنید. چون هدف من در زندگی رسیدن به چاپ های دو رقمی است. مرسی.

پاسخ: در دنیا فقط یک ناشر وجود دارد که کتاب را روی درخت به چاپ بیستم می رساند، حالا شما حسابش را بکنید که اگر کتاب موردنظر چاپ بشود چه می شود. همانطور که می دانید آخرین باری که این ناشر کتابی از یک انتشارات دیگر را در ویترین مغازه اش گذاشت زلزله ی طبس به وقوع پیوست و جمعی از هموطنان ما روی در نقاب خاک کشیدند و آقا تختی اون حرکت زیبا را انجام داد. از آن به بعد این انتشارات قول داد که دیگر چنین حرکاتی نکند و تا آخرین خبری که ما داریم مسوولیت زلزله ی رودبار و بم را هم برعهده نگرفته است. فقط دوست عزیز شما یک اشتباه لپی کرده اید چون مهم این است که ما شما را به ناشر معرفی کنیم نه اینکه ناشر را به شما، ناشر را که همه می شناسند، این شمایید که در گمنامی دیده از جهان فرو می بندید و حتا در قطعه ی هنرمندان هم راهتان نمی دهند، معتاد! 

 

کاپیتان هادوک از مولینسار: با عرض خسته نباشید! اسم خودت رو گذاشتی انسان؟ حیوان! گوزن! کولیس! قرنیز! ضد زن!

پاسخ: با سپاس از توجه شما، در پاسخ به سوالتون باید عرض کنم طبق تحقیقات انجمن فمینیست های مقیم مرکز افرادی که در ادبیات شاغلند و دارند از این راه، نون و بوقلمونی می خورند دو دسته اند یا زن اند یا ضد زن. با سپاس!

پایان

 

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٦
تگ ها :

آگهی های ادبی

 

رمان های نیمه تمام شما را در اسرع وقت و با بالاترین کیفیت تمام می کنیم.

جواد. میم 091264852125645219

 

به تعدادی داور ادبی نیمه ماهر، غیر سیگاری

با گواهینامه ی موتور جهت قضاوت در اولین دوره مسابقه داستان کوتاه درب منزل نیازمندیم.

تهرانپارس- خیابان اتحاد یکم- محل دائمی برگزاری مسابقات ادبی

 

به چند نفر ظرفشور و نظافتچی نویسنده به طور نیمه وقت و تمام وقت جهت کار در کافی شاپ خانه ی

هنرمندان نیازمندیم.

 

منشی خانم

مسلط به ایلیاد و ادیسه

جهت همراهی نویسنده ی معاصر در جلسات ادبی

ارسال رزومه حداکثر تا 10/2/88

 

 

نصاب و منتقد زیر سی سال

آشنا به نصب بیلاخ

جهت کار در شهرستان

(با حقوق مکفی و بیمه)

 

جوانانی که به دنبال کار پردرآمد هستید!

به تعدادی بازاریاب از جان گذشته جهت فروش مجموعه شعر نیازمندیم.

در صورت فروش هر پنج جلد یک بار ملاقات رایگان با شاعر معاصر

خیابان جمالزاده نبش میوه فروشی حاجی ارزونی

 

     

اپیلاسیون کار ماهر و ویراستار مجرب

جهت کار در منزل

تلفن تماس از 12 شب تا 6 صبح: 885643498201

 

 

انباردار آقا و شاعر خانم

جهت چاپ مجموعه شعر و نگه داری از آن

در منزل

روس بی با تجربه و خوش برخورد

جهت الگوبرداری و رفع اشکال

به منظور ادامه ی رمان

با ارائه رضایت نامه از کارفرمایان قبلی

تلفن های تماس:

665456736784

221123445645

887544363216

09125469871245214

091964587465521453

09184712354785145787

0932547123355478954001424

 

وردست داور ادبی

آشنا به فنون ماساژ از راه دور

و طب سوزنی

 

((به تعدادی بسته بند خانم))

ترجیحا ساکن زیر پل کریم خان

جهت بسته بندی چاپ های بیست به بالای کتب منتشر نشده

با حقوق مکفی و بیمه

نشر چشمه

 

وسط کار تریکو و نظریه پرداز ادبی

حوالی میدان شوش

با یک وعده غذای گرم و جای خواب

نظریه پردازان مبتلا به سل از ارجحیت برخوردارند.

 

به تعدادی مایلی کهن

جهت پاکسازی و سترون کردن جامعه ادبی

و ایجاد مافیای ادبی پاک

نیازمندیم.

 

از دیپلمه های جوان و فعال

ترجیحا ساکن مجمع الجزایر قمر

جهت بازاریابی کافه پیانو

با پورسانت عالی

دعوت به همکاری می نماید.

 

به تعدادی نویسنده مرده جهت تاکسیدرمی و زنده نگه داشتن یاد و خاطره ی آنها شدیدا نیازمندیم.

انجمن حمایت از قلم

 

((فوری))

به تعدادی جانی سابقه دار جهت از میدان به در بردن رقبا نیازمندیم.

ارسال اسناد مناقصه تا قبل از برگزاری جایزه ادبی روزی روزگاری

 

تعدادی قبرکن خانم

جهت زنده به گور کردن نویسندگان مرد

دعوت به همکاری می شوند.

نشانی: انتهای بزرگراه آزادگان- سمت راست

 

یک نویسنده ی معتبر:

 جهت نوشتن یک رمان گروهی به تعدادی هنرور، آشنا به اجرای نقش نعش

نیازمند است.

واجدین شرایط می توانند همه روزه با ایشان تماس برقرار کنند.

 

به تعدادی همسر هنرشناس، ترجیحا لال، آشنا به فنون آشپزی و شوهرداری، دارای پدری پولدار، تک فرزند، قانع نیازمندیم.

انجمن نویسندگان نوقلم (ان.نو.نو)

 

یک شرکت معتبر زیگزال دوز، میان دوز، وسط کار

از نویسندگان لغو مجوز شده دعوت به همکاری می نماید.

 

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٢:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٩
تگ ها :