0

آسمان!

دیرست اشک های تو به حال ما!

یک تابستان گریستیم و تو تنها نگریستی.

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢۸
تگ ها :

17.

شبها

در یخچال را باز می کنم

و به آرامشی خنک چشم می دوزم.

به کنار هم بودن

در انتظار خورده شدن.

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢۳
تگ ها :

16.

در غذایمان قرص می ریزیم

در بطری های آب

پای گلدان شمعدانی

توی باک بنزین

کنار لانه ی مورچه ها.

باید بگذرد.

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢۳
تگ ها :

15.

نصف زندگی بیداریم.

نصف زندگی پلک می زنیم.

نصف زندگی تو فکر می کردی من آدم ام

تا اینکه یک شب بیخوابی به سرت زد.

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢۳
تگ ها :

14.

اولین بار که خواستم کسی را نرنجانم

دوست داشتن از من گریخت.

همسایه ام را دوست نمی دارم

می خواهم در گلدان راهرو بشاشم

و فقط به خود بیندیشم.

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢۳
تگ ها :

13.

دخترم!

تاریخ مرا نمی بخشد.

تو را هم نمی بخشد

پدر!

و این را در هیچ کتابی ننوشته اند.

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٦:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢۳
تگ ها :

12.

ماهیگیری می کنم

در هوای سرد مرداد ماه

در خیابانی منتهی به کارگر.

خودم را به قلاب زده ام.

می خواهم ماهی بزرگی صید کنم.

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢۳
تگ ها :

11.

باید تقویم را ورق زد.

از روزهای بد گذشت

و به شبهای گذشته رسید

شب های بمباران.

و چراغ را روشن کرد.  

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢۳
تگ ها :

10.

کسی آواز بخواند

در دور دست.

بگذارید به پهلو بخوابم

و خیال کنم

انهدام دنیا نزدیک است.

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢۳
تگ ها :

9.

دریا دور بود

در شبی که باران می بارید.

من به صدای خرت خرت برف در کوهستان گوش می دادم.

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢۳
تگ ها :

8.

این عذاب چه بود

که در نطفه ات چکاندی؟

ترس چنگیز بود

یا شب سقوط نیشابور؟

وحشت زمین لرزه بود

یا سایه ی یک سر و دو گوش؟

تو فکر می کردی چراغ که روشن باشد مرا عقرب نمی زند.

سالهاست چراغ روشن است و من خواب عقرب می بینم.  

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢۳
تگ ها :

7.

کاش می شد برای شما شعری بگویم!

کاش دستکم کمک های اولیه بلد بودم

یا دستانم این همه نمی لرزید.

خودخواهم.

برای سایه ی خود

آخرین پادشاهم.

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢۳
تگ ها :

6.

اگر آن خلبان عراقی مرا از قلم نمی انداخت...

اگر چندم دی ماه بم بودم...

اگر این همه از پرواز نمی ترسیدم...

ترس را شکست می دادم.

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢۳
تگ ها :

5.

آه!

در دادگاه خودم

با یک درجه تخفیف

محکوم شدم به حبس ابد.

حال باید

یک عمر من باشم، خودم و یک پنجره برای لبخند زدن به دیگران. 

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢۳
تگ ها :

4.

دوست دارم صدا نباشد

و سپیدی همه جا را پر کند

چیزی مثل اعماق کاسه ای ماست.

و من در آنجا تمام حرف های راست را بزنم.

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢۳
تگ ها :

3.

کلاغی برای قارقار نیست

گربه ای برای فرار.

رسانه ها همه را کشته اند.

باد می زند به زیر پاره کاغذهای بیگناه.

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢۳
تگ ها :

2.

باید به هفت بار مرگ سریع محکوم شوم.

باید هفت در را باز کنم

و پشت هشتمی هم هیچ نباشد.

باید هفت دریا را که رد کنم باز به خودم برسم

و کشتی به گل بنشیند.

 

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢۳
تگ ها :

1.

در

خودم

فرو ریخته ام.

یازده سپتامبر درون من است.

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢۳
تگ ها :

.

مزه ی غذا را حس نمی کنیم.

این زندگی نیست

می خواهم

هرکه را می گذرد

بو کنم.

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٢
تگ ها :

pimp my ride

ادبیات می تواند شفادهنده باشد. وقتی تازه تلویزیون را خاموش کرده ای یا از کسی حرفی شنیده ای که انتظارش را نداشته ای و احساس می کنی باید تلفن را برداری و طرف را جر بدهی یا وقتی هرچه می گذرد جملاتی را که از نزدیک ترین کسانت شنیده ای نمی توانی فراموش کنی و تازه هرچه از آن حرف ها دور می شوی برایت ملموس تر و دردناک تر می شوند، وقتی فکر می کنی موجود پستی هستی و فقط تویی که پستی، وقتی هرکه به تو می رسد و خودمانی می شود به خودش حق می دهد که تو را برای خودت تشریح کند، وقتی روز تولد پدرت را یادت می رود، وقتی همسایه ها حرف تو را در جلسه ی احمقانه ی ساختمان به یک ورشان هم حساب نیاورده اند، وقتی مجبوری هشت ساعت در روز کت و شلوار و پیراهن مردانه بپوشی و مثل آدم آهنی راه بروی، وقتی هر روز صبح مسیرت از جلوی کیوسک روزنامه فروشی می گذرد،‌ وقتی همه ی اینها زجرت می دهد یک داستان خوب خواندن نجات ات می دهد. به قول آدم های مسخره ی برنامه ی pimp my ride : متشکرم ادبیات!  

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٧
تگ ها :

عنوان مطلب:

چه شد که اینجا از سیرک هیپارک تبدیل شد به محل دائمی چسناله و چه شد که دیگر از نوشتن در مورد برنامه های تلویزیون و رادیو و جهانگیر کوثری و مایلی کلنگ و جیرانی و شریفی نیا حالم به هم می خورد و چه شد که دیگر مسابقه ی ادبی برگزار نمی شود که لااقل با اهالی بی خطر و با جنبه ی ادبیات که دستشان از شکایت کوتاه است شوخی کنم و چه شد که در سفرها هیچ اتفاق خنده داری نمی افتد که سفرنامه بنویسم و چه شد که دیگر خسرو شکیبایی زنده نیست که بمیرد و بروم در مراسم تشییع باشکوهش و چه شد که از سینمای ایران جز اصغر فرهادی چیزی باقی نمانده که بشود درباره اش نوشت و چه شد که به جام جهانی نرفتیم و فوتبال مان هم ارزش شوخی ندارد و چه شد که همه چیز شوخی شوخی جدی شد و چه شد که حالم از خودم به هم می خورد که این همه ناامیدم و چه شد که به اینجا رسیدم. 

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٧
تگ ها :

دختری به نام نل

لابه لای فایل هایم آهنگ دختری به نام نل را پیدا کردم. به همان غم انگیزی کودکی ام، کودکی مان بود. انگار ساعت پنج یا شش عصر باشد و من پسربچه ای که از همه چیز می ترسم و دلم از همه چیز می گیرد و تفریحم این است که گاهی تنهایی می نشینم گوشه ای که رختخواب ها را روی هم می گذاریم و پاهایم را جمع می کنم توی شکمم و گریه می کنم.

چقدر این آهنگ با حال و هوای امروز من، این روزهای من جور است و بدترین چیز دنیا این است که بخواهی در اداره گریه کنی،‌ امکان ندارد بتوانی سوراخی پیدا کنی و توی آن بخزی، در تراس را هم که بسته اند نکند کسی برود آنجا سیگار بکشد. این بار از دختری به نام نل بدم نیامد و نترسیدم،‌ دختری به نام نل همیشه با من بوده،‌ تلخی اش با من بوده،‌ تنهایی اش در این دنیای سگی و آن سایه های ترسناک. دختری به نام نل ملودی سی سال عمر بی حاصل من بوده و باید این را باور کنم. پسربچه ی دیروز هیچ فرقی نکرده جز اینکه دیگر جایی برای گریه هم ندارد. دیگر روی تخت می خوابیم.  

   

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٤
تگ ها :